سامراء از شهرهاى مقدس جهان اسلام است. خاک این شهر، قبر دو تن از ائمه معصوم را در خود جاى داده است: ابوالحسن علىبن محمد هادى و ابومحمد حسن بن على عسکرى (علیهما السلام). امام مهدى (عج) نیز در این سرزمین به دنیا آمد و از بیم جور خلفاى عباسى و ظلم ایشان در حق خاندان پیامبر (ص) در یکى از خانههاى آن مخفى و از چشمها پنهان گردید.
نام و موقعیت سامراء
سامراء در عهد خلافت معتصم عباسى و در پى اعتراض مردم بغداد از آزار و اذیت لشکریان ترکنژاد خلیفه، به شهر تبدیل شد. معتصم براى دور نگاه داشتن لشکر خود از مردم، تصمیم گرفت تا مکان دیگرى را به پایتختى برگزیند. پس جایى در کنار رود دجله را که کاوشهاى باستانشناسى نشان مىدهد قرنها پیش از آن نیز محلى مسکونى بوده و فرهنگى کهن داشته، براى اقامت خود و سپاهیانش در نظر گرفت.
لسترنج، خاورشناس بزرگ انگلیسى در کتاب «سرزمینهاى شرقى خلافت» در اینباره مىنویسد:
شهر سامراء که در طول نیم قرن و اندى پایتخت خلافت هفت تن از خلفاى عباسى بود (یعنى از سال 221- 279/ 836- 892 م) پیش از فتوحات عربى، شهرى شناخته شده بود. پس از دوران عزّت و عظمتش که چندان طولانى نبود، مدتها سرزمینى مهم و داراى موقعیت خاص بهشمار مىآمد. به زبان آرامى به این شهر «سامرا» مىگفتند. خلیفه پس از اقامت در آن، دستور داد تا نامش را «سرّمَنرأى» بگذارند و همین نام در سکههاى عباسى مربوط به این دوره دیده مىشود.[1]
کارل بروکلمان، مورخ مشهور آلمانى در کتاب «تاریخ طوایف اسلامى» معتقد است که سامراء یک نام فارسى است و نه آرامى. وى مىگوید پس از آنکه هارونالرشید در اواخر عمر خود، به دور از هیاهو و شلوغى بغداد، به روستا و مزرعهاى در حاشیه فرات پناه برد، معتصم نیز تصمیم گرفت در سال 836 م در شهر سامراء، واقع در ساحل سمت چپ دجله، در صد کیلومترى شمال بغداد، پایگاهى جدید براى خود بنا کند. شاید عنوان فارسى «سامراء» براى عرب نوعى شومى و بدشگونى در خود داشت که آن را به «سرّمَنرأى» تغییر دادند. این سخن بروکلمان برگرفته از مطلبى است که در «دائرة المعارف اسلامى» آمده است:
شکل اصلى سامراء، فارسى و ایرانى بوده است؛ چیزى نزدیک به «سامه راه» و «سایى امورا» یا «سار مورا». دو اسم اخیر، به معناى «مکان پرداخت جزیه» است.[2]
«استول لوید» که مدتى کارشناس مشاور بخش آثار باستانى عراق بود، در کتاب خود «شهرهاى باستانى عراق» فصلى را به سامراء اختصاص داده و درباره ماجراى معروف شکلگیرى شهر سامراء بهوسیله معتصم مىگوید:
در یکى از روزها که معتصم ساحل رود دجله را براى یافتن مکان مناسب بالا و پایین مىرفت، روى تپهاى صاف، چند متر دورتر از کناره سمت چپ رود و با اندکى فاصله از محل سدّ نمرود، به عبادتگاه راهبان رسید. همان اوّل معتصم با راهبان دیر درباره تصمیم خود مشورت کرد و نام آن مکان را پرسید. گفتند: در کتابهایى که نزد ماست، نام این سرزمین «سرّمَنرأى» ذکر شده است و نیز پیشبینى شده که پادشاهى پیروز و قوى و بزرگ که اطرافش را عدهاى از مردم با صورتهایى شبیه مرغان بیابان گرفتهاند، روزگارى این شهر را از نو مىسازد و آباد مىگرداند.
گویا انتظار راهبان از چنین پاسخى این بود که خلیفه در آینده این زمین را از آنان خریدارى کند و بدین ترتیب نیمى از یک میلیون دینار جزیهاى که پرداختهاند، به ایشان بازگردد. بههرحال، بخش آخر پیشگوئى نصارا چیزى بود که معتصم را تحت تأثیر قرار داد و ناگاه به ذهنش آمد که در روزگارى پیش از این پدرش هارون نیز چنین سخنى به او گفته بود. در آن ایام، معتصم با برادرانش به شکار رفته بود و برخلاف آنها که پرندگان و غزالانى شکار کرده بودند، جز یک جغد نصیبش نشده بود. با خجالت و سرافکندگى خدمت پدرش هارونالرشید رسید. هارون از این واقعه ناراحت شد و به معتصم گفت که روزى بر تخت خلافت مىنشیند و مردانى که صورتهایشان بهصورت جغد مىماند، اطراف او را مىگیرند. ازاینرو معتصم در سامراء مستقر شد و به جاى همان دیر و عبادتگاه، قصرى بلند و باشکوه به نام «دارالعامه» بنا کرد و یکى از زیباترین شهرهاى قدیم را طرحریزى نمود.[3]
«سِرپِرسى سایکس» در کتاب «تاریخ ایران» مىنویسد:
یکى از فرماندهان ترک، در زمان هارونالرشید، لشکر مسلمانان را که در غرب امپراتورى سرگرم جنگ بود، رهبرى مىکرد؛ یعنى حدود چهل و هشت سال پیش از به خلافت رسیدن معتصم. در این مدّت، وى هزاران نفر از ترکها را از آسیاى میانه به مناطق اسلامى آورد و وارد لشکر مسلمانان کرد و بهوسیله آنان گروههاى محافظ خلیفه را تشکیل داد. عده بسیارى از اینان توانستند رضایت خلیفه را به دست آورند و در مناطق عربنشین که ساکنانشان به محل زندگى خود در صحرا بازگشته بودند، ساکن شوند. از همان ابتدا، بدرفتارى و تعدى به مردم از سوى ترکها مشکلات بزرگى را در بغداد پدید آورد. امّا اعتماد معتصم به ترکها بیش از اینها بود و کار تا آنجا پیش رفت که حکومت را نیز قبضه کرده و در اختیار گرفتند. اما باز زیاد شدن ظلم و ستم ترکها به مردم و مزاحمتهاى آنان در راهها و بازارها، معتصم بهناچار شهر سامراء را در شصت مایلى بغداد تأسیس کرد و لشکریان خود را در آنجا مقیم ساخت.[4]
در دائرة المعارف اسلامى آمده است:
شهر سامراء در بخش جنوب شرقى دجله، حد فاصل دو قریه «کرخ فیروز» در شمال و «المطیره» در جنوب شرقى واقع شده است. در آنجا دو قنات وجود دارد. یکى از آنها به نام «قاطول کسروى» از بالاى کرخ فیروز، در نزدیک خانهها از دجله سرچشمه مىگیرد و به سمت جنوب شرقى حرکت مىکند و به قنات دوم به نام «قاطول یهودى» که در پایین المطیره، از رود دجله جدا مىشود، مىپیوندد و بهسوى شرق و شمال شرقى جریان مىیابد. بدین ترتیب، سامراء و نواحى شرقى آن در منطقهاى جزیره مانند واقع مىشوند. در ضلع غربى دجله، در مقابل سامراء، قصرهایى قرار گرفته که نهرى به موازات دجله به نام «اسحاقى» از میان آنها مىگذرد و آنگاه در پایین المطیره و بالاى قصر «بلگوار» دوباره به دجله مىریزد.[5]
ساختار شهر سامراء
به گفته بروکلمان، معتصم پس از انتخاب سامراء بهعنوان پایگاه خود، یکى از فرماندهان ترک به نام «أشناس» را مأمور طراحى و ساخت شهر کرد. دراین مکان هشت دیر و عبادتگاه وجود داشت و نخستین بناى مربوط به خلفا، قصر «جوسق» متعلق به معتصم بود. پس از او، هفت خلیفه دیگر در طول نیمقرن، منطقه را به قصرها و مساجد نو آراستند. اگرچه از آن قصرها و مساجد جز ویرانههایى باقى نمانده، اما همین مقدار حاکى از شکوه و شکوفایى معمارى در دوره عباسى است و با آنچه در ساختوسازهاى بغداد وجود داشت، قابل مقایسه نبود و پس از آن دوران هیچ مردمى نتوانستند چنان عظمت و هنرى بیافرینند و تکرار کننده دستاوردهاى معمارى عصر عباسى باشند. درواقع معمارى اسلامى، هم در شرق و هم در غرب، بناهاى پیش از خود را تقلید مىکرد.
مهمترین بناى دوره عباسى یعنى قصر «بلگوارا» متعلق به متوکل، به شکل قصرهاى مدائن ساخته شد؛ هم از جهت نقشه و هم از جهت مساحت و نما و ساختار بیرونى و ظاهرى. اما مهندسان مسجد بزرگ جامع، اثرى شکوهمندتر و زیباتر از بناهاى قدیم را مبناى کار خود قرار دادند. آنها گلدسته این مسجد را به سبک برجهاى بابل که داراى نردبانهاى بیرونى مارپیچ بود، ساختند و آن را بر پایهاى به طول 328 یارد (هر یارد تقریباً 91 سانتى متر) بالا بردند. با اینکه در این دوران امپراتورى رو به انحطاط نهاده بود، اما معماران مسلمان نمونههاى عظیم و باشکوهى از معمارى را پیشروى خود داشتند و این براى ما روشن مىکند که چرا مساحت مسجد جامع را به آن فراخى و گستردگى طراحى کرده و ساختهاند. صحن این مسجد به مثابه مستطیلى به طول تقریبى 260 و عرض 180 متر است و همه مسجد 44 هزار متر مربع را شامل مىشود.[6] لسترنج در کتاب «سرزمینهاى شرقى خلافت» مىگوید:
سامراء بر ساحل شرقى دجله ساخته شده و قصرهاى آن تا مسافت هفت فرسخ به موازات دجله امتداد یافته است. در طرف غربى دجله نیز قصرهایى وجود داشته. خلفاى عباسى یکى پس از دیگرى اموال هنگفت و بىحد و حصرى را براى ساختن میادین مسابقه و صید و بازى و مانند آن هزینه مىکردند. معتصم در «کرخ فیروز» و بالاى آن تا نزدیک مناطق مسکونى، زمینهایى را به لشکریان ترک خود بخشید و نیز در سمت المطیره، در جنوب سامراء زمینهایى را به آنان واگذار کرد. اولین مسجد جامع در نزدیکى طرف شرقى دجله نیز به دستور او ساخته شد. پس از آن دستور داد برایش قصرى را طراحى کنند و کارگران و بناها و دیگر دوایر دولتى را که به این کار مىآمدند، به کار گماشت تا ساج و دیگر چوبها را از بصره به سامراء بیاورند و سنگفرشها را از انطاکیه و لاذقیه. نیز جادهاى به موازات دجله به نام «شارع اعظم» طراحى کرد و سمت راست آن ایستاد، در حالى که در طرف چپ او قصرها و مکانهاى جدید خودنمایى مىکردند. این جاده از المطیره تا کرخ ادامه مىیافت و در دو سویش خانهها و بازارچهها قرار مىگرفتند. همچنین به دستور معتصم بیتالمال جدید و نیز دیوانهاى دولتى و «دارالعامه» که خلیفه در روزهاى دوشنبه و پنجشنبه آنجا جلوس مىکرد، ساخته شد.
معتصم پس از تکمیل طرح و نقشه سامراء، در طرف غربى دجله، پلى احداث نمود و آنجا را محل باغ و بستانها قرار داد و درختهاى نخل را از بصره و نهال درختان را از شام و خراسان و دیگر سرزمینها به آنجا آورد. جانب غربى دجله را نهرهایى که از نهر اسحاقى (منسوب به سازندهاش اسحاقبنابراهیم) آب مىگرفتند، آبیارى مىکردند. پس از مرگ معتصم در سال 227، سامراء به شهرى تبدیل شده بود که در ساخت و سازهاى مجلل و پرزرق و برق خود به بغداد و قصرهایش پهلو مىزد. فرزندان معتصم یعنى واثق و متوکل کار پدر را پىگرفتند و تکمیل کردند. واثق در کنار دجله قصرى معروف به «هارونى» بنا کرد و بخشى از دیواره رود دجله را شکافت و چیزى مانند اسکله براى پهلو گرفتن کشتىهایى که به بغداد مىآمدند، ایجاد کرد. پس از واثق، برادرش متوکل در سال 232 به خلافت رسید و نخست در «هارونى» ساکن گردید و سپس در سال 245، در فاصله سه فرسخى شمال کرخ، قصرى جدید بنا نمود و «شارع اعظم» را امتداد داد. قصر جدید متوکل و خانههاى اطراف آن به «متوکلیه» یا «قصرالجعفرى» معروف گردید.
متوکل همچنین همانجا که پدرش مسجد جامع را بنا کرده بود، مسجدى دیگر با وسعت و گنجایش بیشتر ساخت و باغها و قصرها از المطیره تا خانهها گسترش یافت و به آنها وصل گردید. در سال 247 منتصر پدرش متوکل را در قصر معروف به جعفرى در «متوکلیه» به قتل رساند و چهار خلیفه پس از او در آن دوران پراضطراب و آشوب، در قصر «جوسق» در غرب دجله روبهروى سامراء که از ساختههاى معتصم بود، اقامت کردند. معتمد فرزند متوکل در آغاز در سامراء در قصر «جوسق» ساکن شد و پس از مدتى قصر جدیدى در سمت شرقى دجله، معروف به «معشوق» برایش مهیا کردند و مرکز دولت عباسى، پیش از وفات معتمد در سال 279، از همین قصر به بغداد منتقل شد.[7]
در اینجا باید درباره سخن لسترنج پیرامون موقعیت دو قصر جوسق و معشوق، مطلبى یادآور شویم و آن اینکه امروزه معروف است قصر معشوق که به آن عاشق مىگویند، در سمت غربى سامراء واقع شده و آثار برجاى مانده از آن پیدا و مشخص است؛ اما قصر جوسق در سمت شرقى سامراء قرار گرفته است. مترجمان کتاب لسترنج در پاورقى اشاره کردهاند که مدیر اداره باستانشناسى عراق آثارى را از دوره عباسى در کنار نهر اسحاقى در غرب دجله، هفده کیلومترى شمال راهآهن سامراء کشف کردهاند که به آن «حویصلات» مىگویند و درواقع باقى مانده قصر «جص» مىباشد.
هنر معمارى در سامراء
مورخان و هنرمندان مسلمان و غیرمسلمان بر این مطلب متفقاند که قصرها و اماکن عمومى و دیگر ساختوسازهاى سامراء در عهد عباسى، نشاندهنده نهایت هنر معمارى و تزئین در آن روزگار است. مورخان غربى اصرار دارند که هنر معمارى عباسى را علاوه بر تأثیرى که از هنر معمارى عراق قدیم مىگرفته، متأثر از هنر معمارى ایرانى و هندى و هیلینى که در آن روزگار شناختهشده بوده، بدانند.
ازجمله مهمترین کسانى که درباره آثار عربى سامراء و هنر معمارى آن نوشتهها و تحقیقاتى دارند، دانشمند بزرگ آلمانى «ارنست هرتسفلد» است. وى خود در این زمینه به کاوشهایى دستزده و یافتههاى خود را در مجموعه نوشتههایش ثبت و ضبط کرده است که منبعى است سرشار و هر آنچه درباره سامراء به زبانهاى مختلف نوشته مىشود، از آن استفاده کرده است.[8]
«کریسویل» عضو مجمع علمى بریتانیا، مهمترین نوشتههاى هرتسفلد را در کتاب معروفش با نام «هنر معمارى قدیم اسلامى» خلاصه کرد و در سال 1958 چاپ اول آن را منتشر ساخت.
در فصل چهاردهم و شانزدهم این کتاب، وى قصر جوسق خاقانى (یعنى قصر معتصم) را با همه اجزاء و بناهایش، و نیز مسجد بزرگ جامع در سامراء را با مناره مارپیچش، و مسجد جامعابىدلف و خانههاى سامراء و گنبد صلیبیه را وصف مىکند و بهطور کلى به مسئله سطح هنر تزئین و نگارگرى ساختمانى آن روزگار مىپردازد.[9]
جوسق خاقانى
هرتسفلد پس از ارائه گزارش مفصلى از نتیجه کاوشهاى خود و بیان بخشهاى مختلف قصر جوسق، از حیاطها و حوضها و نماى بیرونى قصر گرفته تا اندرونى و اتاقها و حمامها و طبقات و ...، در ادامه مىگوید:
زیبایىهاى موجود در این قصر در تناسب با شکوه ظاهرى آن چندان چشمنواز و دلفریب است که مانندش را در جاى دیگر نمىتوان یافت. در اتاق مخصوص تخت پادشاه، دیوارها به جاى روکش گچى، با سنگهاى مرمر کندهکارى شده، روکش شده است. دیگر اتاقها، سنگفرشهایى از سنگ ساده مرمر دارد. قسمت بالاى دیوارهاى اندرونى، با نقش و نگارهاى آهکى از تصویر مارها تزئین شده که بقایاى مهمى از آنها کشف شده است. همه سازههاى چوبى و درها و پایهها و درگاهها و سقفها، از چوب ساج کندهکارى شده یا رنگخورده مىباشد. آنچه بر زیبایى و جلوه اینهمه مىافزاید، میخهاى برنزى است که با دقّت در میان آن سازه هاى چوبى کار گذاشته شده است. در اینجا باید از نوشتههایى که به زیبایى بر روى ستونهاى قصر نقش بسته، یاد کنیم. بعضى این نوشتهها، توقیع و امضاى صنعتگرانِ ماهر به عربى و سریانى و یونانى است.[10]
مسجد بزرگ جامع در سامراء
در کتاب جدیدى که به تازگى درباره هنر اسلامى انتشار یافته و دکتر کونل، استاد دانشگاه برلین آن را نوشته است، مطالب مهمى درباره هنر معمارى در سامراء وجود دارد. دکتر کونل درباره مسجد بزرگ سامراء مىنویسد:
این مسجد جامع که در عصر متوکل عباسى (846- 852 ق) بنا نهاده شد، یکى از باشکوهترین آثار باقى مانده از آن دوران است که به صفحهاى مستطیل شکل ساخته شده. ضلع طولى آن 260 و عرض آن 180 متر است. بام مسجد بدون طاق و قوس است و بر ستونهایى هشت ضلعى که پایههاى ساخته شده از سنگ مرمر را به هم متصل مىگرداند، قرار گرفته است. اطراف مسجد را دیوارى با برجهاى گرد و مستدیر دربرگرفته و گلدسته مارپیچ آن را به شکل یکى از برجهاى حلزونى بیرون مسجد و همطراز برجهاى نردباندار بابلى و ساختههاى چینى در زمان تانگ آن طرف دیوار مسجد بنا کردهاند. در سامراء مسجد دیگرى نیز وجود دارد، کوچکتر از مسجد جامع، به نام مسجد ابىدلف. این مسجد یک برج دارد و سقف آن بر طاقهایى عمودى که تا دیوار قبله امتداد یافته، استوار شده است.[11]
مسجد جامع ابىدلف
متوکل پیش از ساختن مسجد بزرگ سامراء، تصمیم گرفت تا شهرى جدید در شمال سامراء بنا کند و منطقهاى را براى این بنا در نظر گرفت که به آن «ماحوسه» مىگفتند. شروع ساخت این شهر در سال 245 (859 م) بود. وى خیابان بزرگ سامراء را تا سه فرسخ ادامه داد؛ یعنى تا محلى که قصر جدید متوکل قرار داشت. متوکل در روز اول ماه محرم سال 247 به این شهر تازهساز که نامش را «جعفریه» گذاشته بودند، نقل مکان کرد. مسجد جامع ابىدلف، یکى از بناهاى مهم و باارزش این شهر بود که آثارى از آن باقى مانده است. متوکل در سوم شوال همان سال ورود به شهر جدید، در قصر جعفریه کشته شد و آن شهر و قصر در چشم مردم بدشگون و نفرین شده گردید. پس از متوکل، منتصر به خلافت رسید و دوباره مقر حکومتى را به سامراء بازگرداند و دستور داد تا همه ساکنان شهر جدید نیز به سامراء کوچ کنند. خانهها و بازارچهها را تخریب و مصالح و مواد ساختمانى آنها را به سامراء منتقل کرد و جز خرابههایى که آثارى از آن برجاى مانده، باقى نگذاشت.
کریسویل در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده که وضعیت فعلى جامع ابىدلف برعکس حالت مسجد بزرگ سامراء است؛ یعنى آنچه از مسجد سامراء باقى مانده، دیوارهاى بیرونى است و بناهاى داخلى بهکلى از بین رفته است. اما سازههاى داخلى مسجد ابىدلف برجاى ماند و از دیوارهاى خارجى آن جز ضلع شمالى به ارتفاع 5- 7 متر و پىهاى طولانى چیزى باقى نمانده است.[12]
خانههاى سامراء
هرتسفلد دراینباره مىگوید:
خانههاى سامراء در آن عصر به شکل خاصى ساخته شده است. یک خانه عبارت است از ورودى سرپوشیده که درِ آن از خیابان باز مىشود و پس از ورود، داخل حیاطى مستطیل شکل مىشویم که در انتهاى آن یک سالن اصلى به شکلT با دو اتاق در دو زاویه واقع شده است. گاه در دو طرف حیاط اتاقهایى ساخته شده که نشان مىدهد بعضى تابستانى و بعضى زمستانى بوده است. بقیه حیاط نیز به انبارىها اختصاص دارد. در بیشتر خانهها حمام و آبانبار وجود دارد و سردابهایى براى تهویه هوا در آنها تعبیه شده. خانهها معمولًا یک طبقه است و تعداد اتاقها گاه به پنجاه اتاق مىرسد. مصالح ساختمانى این خانهها آجر خام است. دیوار اتاقها و حیاطها با آجرهایى که گاه به بزرگى 50 در 50 سانتىمتر است، روکش شده است، سقفها بدون استثنا از چوبهاى تخت و صاف ساخته شدهاند. بعضى پنجرهها با آیینههاى رنگى و گرد با قطر بیست یا پنجاه سانتىمتر بر دیوار اتاقها خودنمایى مىکنند. اتاقها معمولًاداراى تزئیناتى بر روى دیوارهاست، ولى حیاط خانهها بدون تزئین است. مادهاى که براى تزئین و نقش و نگارگرى استفاده مىشده، گچ مخلوط با اندکى خاک بوده است.[13]
گنبد صلیبیه و مقبره خلفا
با بررسى اطلاعات بهدست آمده از دفن خلفایى که در سامراء زندگى کردهاند، درمىیابیم که نخستین آنها یعنى معتصم عباسى در «جوسق خاقانى» به خاک سپرده شده، و واثق بالله در «هارونى» و مادر متوکل در جامع جعفریه یعنى مسجد جامع ابىدلف، و خود متوکل در قصر جعفریه مدفون است. فرزند متوکل یعنى المنتصر اولین خلیفه عباسى است که بر قبرش بارگاهى ساختند. مادر وى که یونانى بود، از مسئولین خواست به او اجازه دهند تا گنبدى بالاى قبر فرزندش بنا کند. پس از المنتصر، دو خلیفه دیگر یعنى معتز و مهتدى نیز در آن مقبره به خاک سپرده شدند. به گفته کریسویل، هرتسفلد معتقد است که گنبد صلیبیه چهبسا همان گنبدى است که سه خلیفه عباسى زیر آن مدفوناند. در کانون اول (دىماه) سال 1911 م زیر سنگفرش این مقبره سه قبر اسلامى کشف شد. ازاینرو بعید نیست که این اکتشاف دلیلى باشد بر اینکه گنبد صلیبیه، همان گنبدى است که مادر المنتصر پس از مرگ فرزندش در حزیران (تیرماه) 862 م بر قبر او بنا کرد. بنابراین باید گفت که این قبر نهتنها قدیمىترین گنبد در اسلام، بلکه نخستین گنبد از نوع خود در اسلام است.[14]
هنرهاى اسلامى در سامراء
عصرى که شهر سامراء در آن پایهگذارى شد و از آن پس از صحنه تاریخ پنهان گردید، از باشکوهترین دورههاى اسلامى است و شهر عباسیان را طى چندین سال به آبادترین و پررونقترین مراکز اسلامى تبدیل نمود. آن زمان که خلفاى عباسى شهر سامراء را بنا کردند و قصرهاى خود را در آن پدید آوردند، در کنار نهضت عمران و آبادگرى، هنر ساختمانسازى و دیگر هنرهاى زیبا با انواع و شکلهاى مختلف نیز بهوجود آمد. درباره رشد و شکوفائى این هنرها در شهرها و مراکز اسلامى و ابداعات مسلمانان در این زمینه، غربىها کتابها و مقالات بسیارى پدید آوردهاند. در اینجا نمىتوان همه آنچه را که در این نگاشتهها درباره سامراء و عصر شکوه و رونق آن نوشته شده، بازگو کرد؛ پس بهناچار مطالبى را بهطور خلاصه از کتاب «هنرهاى اسلامى» نوشته دکتر «م. س دیماند»، مدیر مجموعههاى شرق ادنى در موزه متروپل در نیویورک مىآوریم.[15] این کتاب را مدیر کتابخانه دانشگاه قابوه آقاى احمد محمد عیسى به عربى ترجمه کرده و در دارالمعارف در سال 1954 منتشر شده است. نخستین فصل این کتاب درباره ظهور اسلام و گسترش آن و برپایى دولتهاى عربى و اسلامى است. مؤلف در بخشى از کتاب به دولت عباسىها در بغداد و سامراء مىپردازد و مىنویسد: عباسىها پایتختى جدید در ساحل دجله که همان بغداد است، برپا کردند که مرکزى مهم براى علوم و فنون اسلامى بهشمار مىآمد. آنگاه معتصم عباسى در فاصله شصت مایلى شمال بغداد، شهر سامراء را بنیان نهاد که از سال 836 تا سال 892 م مرکز و مقر خلفاى عباسى بود. دکتر دیماند در بحث از سامراء و هنر تصویر و نگارگرى روى دیوار در این شهر مىگوید:
اطلاعات ما از هنر تصویرگرى اسلامى در عصرهاى اولیه بسیار اندک و ناچیز است. امّا از آثار برجاى مانده در سوریه و عراق و ایران مىتوان تصور کرد که نقوش و نگارههاى دیوارى چه اندازه در عصر اموى و آغاز عصر عبّاسى شکوه و رونق داشته است. در یکى از قصرهاى سامراء مربوط به قرن نهم، بر دیوارها نقش و نگارهایى دیده مىشود که نشان از تأثیر هنرهاى ایرانى در عصر عباسى دارد. در بخش حرمسراى قصر، تصاویرى از رقاصهها و نوازندگان و حیوانات و پرندگان که در میان دایرهها و شاخ و برگ درختان محصور گشتهاند، بر دیوارها نقش بسته است؛ اما تختهچوبهایى که در این قصر پیدا شده، داراى نقشهاى کاملا اسلامى است که به گچبرىهاى سامراء شباهت کامل دارد. اساس این نگارهها، گیاهان در رنگهاى مختلف است: سفید، سیاه، سرخ، زرد و کبود.[16]
دکتر دیماند در بحث از کندهکارى روى سنگ و گچ، آنجا که این هنر را در سامراء بررسى مىکند، مىگوید:
روشن تزیینگرى و گچبرى در سامراء، سه مجموعه متفاوت را پیشروى ما قرار مىدهد. از دو مجموعه اخیر استفاده مىشود که اشکال و تصاویر روى دیوارها کندهکارى شده، یا نخست تصاویر را بر تکههاى منفصل گچ نقش کرده و آنگاه به دیوار چسباندهاند. اما در مجموعه نخست، کار بدین شکل بوده که با استفاده از قالبهاى مخصوص، تصاویر زینتى را به شکلهاى مختلف بر دیوارها نقش مىکردند و این قدیمترین روش کار بود. در این روش معمولًا تصاویرى از شاخ و برگ انگور و اشکال صنوبرى و گلدانهایى در میان شکلهاى هندسى یا روى جامها، نقش مىشده است.[17]
در موضوع سفال و سفالگرى، دکتر دیماند بر این باور است که فتوحات مسلمین در سرزمینهاى جنوبشرقى، نخستین دوره هنر سفالگرى را رقم زد. سفالگران مسلمان در آغاز کار از روشهاى این هنر که در مصر و سوریه و عراق و اردن بهکار گرفته مىشد، تقلید مىکردند؛ امّا بهتدریج خود صاحب روشهاى مبتکرانه شدند و در میانه قرن نهم در تزئینات و رنگها و روشهاى هنرى، به نوآورىهایى دست زدند و این ابتکارات ازجمله امتیازات هنر سفالگرى در عالم اسلام گردید.[18] دکتر دیماند مىگوید: آثارى که از سفالهاى دوره عباسى بهدست آمده، دو گونه است: دسته نخست خمرههاى بزرگى است که با روغن کبود یا سبز جلا داده شده است؛ اما تزئیناتى که با خطوط پهن و تصویر شاخ و برگ درختان روى خمرهها صورت گرفته، به روش چاپ با کاغذ بوده است که معمولًا در تزئین سفالهاى روغنکارى نشده از آن استفاده مىکردهاند. دسته دوّم سفالها، شامل کاسهها و ظروف نازک و ظریف مىشود. یعنى بشقابهاى کوچک و جامها، و قمقمههاى کوچک آب با نقشهاى برجسته، به رنگ سبز برّاق.[19]
در کتاب «هنرهاى اسلامى» دکتر دیماند، فصل بزرگى به بحث درباره شیشه و بلور اختصاص داده شده است. وى دراینباره مىگوید:
سازههاى شیشهاى در سامراء که از قرن نهم هجرى برجاى مانده، نشان مىدهد که از جهت شکل و ظاهر، ادامه ظروف و کاسههاى ساسانى است که در مدائن و کش کشف شده است ... یکى از روشهاى معروف شیشهگرى در قدیم این بوده که با دست یا وسیلهاى خاص شیشهها را نقش مىزده و گودىهایى در آن ایجاد مىکردهاند. آنچه از این شیشهها در مصر و سوریه کشف شده، نقشهایى در نهایت سادگى دارد. در سامراء مجموعهاى مهم از تکههاى شیشه بلور یافت شده که مربوط به قرن نهم است و با حفرههاى عمیق تزئین شده است. بعضى، این کارها را محصول عراق دوران عباسى و بعضى محصول بغداد دانستهاند. باتوجه به شهرت بغداد در ساخت ظروف شیشهاى و هنر شیشهگرى، احتمال دوم قوىتر است.[20]
جاى دیگرى که دکتر دیماند در کتاب «هنرهاى اسلامى» از سامراء سخن گفته، در بحث از «پارچههاى مصرى در زمان عباسىها و طولونىها» است. وى مىگوید:
پارچههاى کتانى و حریر که از مصر در عهد اسلامى به سرزمینهاى عربى دیگر همچون سوریه و عراق و مانند آن صادر مىشد، باعث گردید که هنر گلدوزى و حاشیهزنى روى پارچه که در مصر معمول بود، شهرت یابد. یک تکه پارچه کتانى از قرن نهم در سامراء یافت شده که روى آن با حریر سرخ کلماتى نقش بسته که نشان مىدهد این پارچه در شهر «تنیس» نزدیک «پورت سعید» بافته شده است.[21]
خلفاى سامراء
درباره خلفایى که در سامراء ساکن بودند، تعداد اندکى از مورخان و نویسندگان غربى نوشتهاند. کسانى همچون «کارل بروکلمان» آلمانى، «استون لوید» و در دائرةالمعارف اسلامیه. از همه بهتر و خلاصهتر «ریچارد کوک» در کتاب معروف خود «بغداد مدینة السلام» در اینباره قلم زده است. او نخست به سرگذشت معتصم و خلافت او مىپردازد و مىنویسد:
معتصم در آغاز خلافت خود، در قصر «جعفرى» یعنى قصر وزیر جعفر برمکى، در سمت شرقى بغداد مستقر شد و سپس قصر جعفرى را ترک کرد و قصرى مخصوص به خود در «المخرم» بنا کرد و به آنجا رفت. پس از سه سال، معتصم دست به حرکت جدیدى زد که بغداد را به مدت 56 سال از همه شؤون خلافتى تهى گرداند. علت این کار این بود که خلفاى عباسى براى آسان کردن فعالیتهاى امپراتورى اسلامى، امور را به دست اقوام غیر عرب مىسپردند. محافظان مخصوص خلیفه معمولًا از نظامیان سرزمینهاى مختلف شرقى بودند که سرانجام همه امور لشکرى و نظامى به ترکها سپرده شد. با اعتراض مردم بغداد به بدرفتارى و آزار و اذیتهاى سپاهیان ترک معتصم بهناچار تصمیم به انتقال مقر حکومتى از بغداد گرفت. در مشورت با ترکها نخست محلى در بالاى شهر «قاطول» را برگزید، اما سرانجام نظرش تغییر کرد و قرعه به نام سامراء زده شد و معتصم و هفت خلیفه پس از او در این شهر حکومت کردند.
معتصم در سال 842 درگذشت و فرزندش هارون ملقب به الواثق بالله جانشین او گردید. در مدت کوتاهى که وى خلافت را برعهده داشت، امور حکومتى به بهترین و شکوفاترین شکل به انجام مىرسید و مرگ او، مُهر فرجامى بود بر یک دوره طلایى حکومت عباسیان.
پس از الواثق، برادرش جعفر، ملقب به «المتوکل علىاللّه» خلیفه شد و همچون او بر تثبیت و تأیید مذهب اهل سنت همت گماشت. پس به فرمان وى همه احکام و برنامههاى سهلگیرانه مربوط به آزادى عقیده را که خلفاى گذشته صادر کرده بودند، لغو کرد و دورهاى سراسر ترس و وحشت را بر جامعه حاکم ساخت که عواقب ناگوارش دامنگیر شیعیان و معتزلیان و یهودیان و نصارا شد و آنها را دچار سختىها و رنجهاى بزرگ کرد. متوکل از بدترین و نحسترین شخصیتهاى تاریخ عرب است، تا آنجا که او را «نرون عرب» لقب دادهاند. وى دائمالخمر بود و همین باعث سستى و بىارادگى او در مسائل حکومتى مىشد و روزبهروز بر نابسامانىها مىافزود. ازاینرو، محافظان ترک با همدستى فرزند متوکل، احمد وى را به قتل رساندند و احمد با عنوان «المنتصر بالله» زمام حکومت را به دست گرفت. احمد مردى عادل، و با مردم مهربان بود. با این همه پس از مدت کوتاهى به اندازه شش ماه، کشته شد و یکى از پسرعموهایش که او هم «احمد» نام داشت، به خلافت رسید و به «المستعین بالله» لقب گرفت.
در این شرایط، حکومت در پایتخت در واقع در دست فرماندهان ترک بود و امور سرزمینهاى دیگر را حکامى از وابستگان دستگاه عباسى اداره مىکردند. اما تنها تعهدشان به حکومت مرکزى این بود که خراج سالانه را به مرکز مىفرستادند. مرزهاى شمالى نیز یکسره از سوى یونانىها تهدید مىشد و مورد تجاوز قرار مىگرفت. المستعین که مردى باجرأت بود و کارهاى غیرمنتظره از او سر مىزد، ناگاه به فکر افتاد که تاج و تخت خویش را از دست ترکها برهاند. ازاینرو با اعتماد به یارى عربها، از سامراء به بغداد گریخت و آنجا را مقرّ موقت خلافت ساخت. ترکها نیز در پاسخ، شخصى را که با المستعین مخالف بود، بر تخت خلافت سامراء جایگزین کردند. وى یکى از فرزندان متوکل به نام محمد بود که به «المعتز بالله» ملقب شد. در همین حال المستعین و یارانش در بغداد براى دفاع از خود، به جمعآورى نیرو پرداختند تا در مقابل سپاهیان ترک که بهزودى متوجه بغداد مىشدند، مقاومت کنند. المستعین دیوارى پیرامون بغداد بنا کرد و پلهاى شهر را نیز داخل این حصار از دستبرد احتمالى ترکها دور نگاه داشت.
سپاهیان ترک وقتى به بغداد رسیدند، از دو طرف مناطق شمال بغداد را با عرادهها و منجنیقها مورد حمله قرار دادند. مردم و سپاه بغداد ماهها بدون نتیجهاى خاص، مقاومت کردند. در بیرون شهر، آن سوى دیوار، درگیرىهایى میان مردم و سپاه سامراء واقع مىشد که قهرمانى و دلاورى مردم بغداد در دفاع از شهر و خلیفه بسیار در آن پیدا بود. اگرچه المستعین منتظر نیروهاى کمکى از ایران بود، اما اعتماد اصلى او به تودههاى عرب بود که به بهانه دفاع از حقوق قومى خود، آنان را پیرامون خود گرد آورد. اما این امید ثمر چندانى دربرنداشت و ترکها بدون هیچ هزینهاى، تجمع آنان را پراکنده ساختند و کار به آنجا رسید که ترکها تصمیم به یک حمله قاطع و شکننده گرفتند و از شرق و غرب شهر حملههاى خود را آغاز کردند. در این هنگام پل شمالى بغداد آتش گرفت و همین باعث ترس و هرج و مرج در میان مردم و نیروهاى دفاعى شده و شاید بهسبب خیانت بعضى فرماندهان بود که مهاجمان بهسرعت وارد شهر شدند. المستعین گریخت، اما ترکها او را دستگیر کردند و کشتند و پیروزمندانه به سامراء بازگشتند. البته چندى بعد در سال 869 وقتى المعتز نتوانست به خواستههاى بى حد و حصر ترکها پاسخ دهد، او را نیز به قتل رساندند و یکى از فرزندان الواثق، ملقب به «المهتدى بالله» بر تخت حکمرانى نشست. وى مردى بانشاط و فعال و شایسته بود و اصلاحاتش رونقى دیگر به کار خلافت بخشید و به بهبود نابسامانىها کمک بسیار کرد. همین ویژگى بارز او در اصلاح امور قاتل جان او شد و وى را نیز در سال 870 کشتند. مىگویند وى آخرین خلیفهاى بود که خود ریاست دادگاه استیناف را برعهده گرفت.
پس از المهتدى، مردى از فرزندان متوکل ملقب به «المعتمد علىالله» عهدهدار خلافت شد. در زمان وى، عنان حکومت در اصل به دست برادرش «الموفق» بود. الموفق که نظامىاى مقتدر بهشمار مىرفت، مقرّ خود را در بغداد قرار داد تا با قدرت در مقابل نهضت زنج در عراق جنوبى موضعگیرى کند. بدین ترتیب بسیارى از امور حکومتى از سامراء به بغداد منتقل شد؛ با اینکه بهظاهر مرکز خلافت همان سامراء قلمداد مىشد. المعتمد پیش از مرگ خود اعلان کرد که مىخواهد بار دیگر مقر خلافت را به بغداد بازگرداند. بعید نیست که این تصمیم با مشورت برادرش الموفق صورت گرفته باشد. چند سال پیش از این، المعتمد از بغداد دیدار کرده بود و در قصر جعفریه که بیوه هشتاد ساله مأمون در آن مىزیست، ساکن شده بود. چون این بیوه از دنیا رفت، المعتمد آن محل را سکونتگاه رسمى خلیفه قرار داد و روزى که مقر خلافت را از سامراء به بغداد انتقال داد، در همین قصر ساکن گردید و همانجا با زهرى که پسر برادرش با همدستى حاجب ترکى به وى خورانید، از دنیا رفت و همان برادرزاده با لقب «المعتضد بالله» پس از او به خلافت نشست.[22]
حرم مطهر عسکریه
در میان منابع جدید، نخستین کتابى که به حرم مطهر عسکریه اشاره کرده، «دائرة المعارف اسلامیه» چاپ لیدن در هلند در سال 1913 است. در آنجا آمده است:
... تا قرن دهم هجرى اکثر بناها و ساختمانهاى سامراء ویران شده و جز مسجد جامع در نزدیکى یکى از لشکرگاهها چیزى باقى نمانده است. ازاینرو به این منطقه از سامراء «عسکر» گفته مىشود. شیعیان به سبب توجه و تمسک به ائمه خود، به این مکان که قبر امامشان ابومحمد حسن، ملقب به عسکرى در آن واقع است، روى مىآورند. وى در سال 260 هجرى در سامراء از دنیا رفت. همچنین سردابى که فرزند عسکرى یعنى ابوالقاسم محمدمهدى در سال 264 در آن مخفى گردید، حدود هزار سال است که زیارتگاه شیعیان است. آنان معتقدند که در آخر زمان، امام مهدى از همین مکان ظهور مىکند.[23]
در این منبع از امام هادى (ع) و قبر شریف آن حضرت سخنى به میان نیامده است. لسترنج در کتاب خود، در اینباره مىگوید:
به سبب وجود ضریح دو امام شیعه یعنى امام دهم على هادى و امام یازدهم فرزند هادى حسن عسکرى (علیهما السلام)، اکثر ساکنان سامراء شیعیان هستند. در مسجد جامع سامراء سردابى است که شیعیان مىگویند امام دوازدهم در سال 624 میلادى در آن غایب شده و او همان مهدى قائم منتظرى است که در آخرالزمان ظهور مىکند. این دو ضریح در مکانى معروف به «عسکر/ لشکرگاه» معتصم عباسى قرار دارن. و امام یازدهم به همین مکان منسوب است و به او عسکرى مىگویند.[24]
دکتر «دوایت دونالدسون» مبشّر و مبلغ مسیحى انگلیسى، فصلى جداگانه از کتاب خود را به سامراء و سه امام معصوم (علیهم السلام) امام هادى، امام عسکرى و امام مهدى (علیهم السلام) اختصاص داده است.[25] وى درباره سامراء مىنویسد:
سامراى امروز در نگاه شیعیان اهمیت ویژهاى دارد؛ به سبب وجود دو زیارتگاه که به زیبایى و بهترین شکل از آن محافظت مىکنند. بالاى قبر امامین عسکریین (علیهما السلام) گنبدى از طلا قرار دارد که ناصرالدین شاه آن را بنا نهاد و مظفرالدین شاه در سال 1905 آن را تکمیل نمود. زیر این گنبد، چهار قبر دیده مىشود. قبر دو امام هادى و عسکرى (علیهما السلام) و قبر دو بانوى منسوب به ایشان یعنى حلیمه خواهر امام على النقى (ع) که حوادث مربوط به ولادت امام غائب (عج) را روایت کرده و دیگرى نرجسخاتون کنیز مسیحى الأصل و مادر گرامى امامى که در پنج یا شش سالگى از دیدهها مخفى شد. بارگاه دوم مربوط به محل غیبت امام دوازدهم است که گنبدى ممتاز از جهت طراحى و تزئین با کاشىهاى آبىرنگ دارد. زیر این گنبد سرداب غیبت قرار گرفته که زائران ازطریق راهپلهاى طولانى و خاص وارد آن مىشوند.
امام هادى (ع)
دکتر دونالدسون فصلى با عنوان «على النقى، بیست سال زندانى» را در کتاب خود گشوده و پس از مقدمهاى درباره تاریخ سامراء، در باب زندگى امام هادى (ع) و اختلاف در سال تولد ایشان بحث کرده است که در سال 827 یا 829 میلادى واقع شده است. اگر تولد امام را در سال 827 بدانیم، عمر ایشان در هنگام شهادت پدربزرگوارش، هفت سال بوده. مادر امام به گفته راویان، کنیزى به نام «سمانه مغربیه» بوده است؛ اما صاحب کتاب «المشکاة» اسم او را «سوسن» آورده و مىگوید به او «دُرّه مغربیه» نیز مىگفتهاند که نشان مىدهد از اسیران یکى از سرزمینهاى مسیحى بوده است.
امام هادى (ع) چون به سن جوانى رسید، در شهر مدینه زندگى خود را به تعلیم و عبادت اختصاص داد و بهتدریج مردم بسیارى مجذوب وى شدند. بهویژه مردمى از عراق و ایران و مصر که از شیعیان آلالبیت بودند. در هفت یا هشت سال پس از شهادت امام جواد (ع) که از حکومت معتصم باقى مانده بود و در طول پنج سال خلافت واثق، چیزى که نشان دهد امام مورد ظلم و تعدّى کسانى واقع شده باشد، وجود ندارد.
در سال 851 میلادى که امام هادى (ع) 25 سالگى خود را پشت سر نهاده بود، متوکل عباسى دستور داد تا از زیارت دو حرم مطهر امام على بن ابىطالب و حسینبنعلى (علیهم السلام) جلوگیرى کنند. در همین دوره بود که وى حرم امام حسین (ع) را ویران و آن را با خاک یکسان کرد. نگاه متوکل به امام هادى (ع) همراه با شک و تردید بود؛ اما بنابر نقل مسعودى، آن حضرت توانست در یک پاسخ روشن خود را برهاند و برخوردهاى نارواى متوکل را ناکام بگذارد. ایشان در پاسخ به سؤال سخت و چالشبرانگیز متوکل که پرسیده بود: «برآمدگان از نسل پدرت درباره عباسبنعبدالمطلب چه نظرى دارند؟» فرمود: «برآمدگان از نسل پدرم چه مىگویند درباره مردى که خداوند مردم را به اطاعت از فرزندانش فرمان داده و او از فرزندانش انتظار دارد که خداوند را اطاعت نمایند.» متوکل از این پاسخ مسرور گردید و امر کرد صدهزار درهم به امام هادى (ع) بپردازند.
مسعودى به نقل از مبرّد، حادثهاى در مورد برخورد متوکل با امام علىالنقى (ع) نقل کرده، بدین مضمون که عدهاى نزد خلیفه از امام (ع) بدگویى کردند که وى در خانهاش اسلحه و کتاب نگه مىدارد و شیعیانش او را به انقلاب علیه خلیفه و به دست گرفتن امور تحریک مىکنند. متوکّل عدهاى از مأموران ترک را فرستاد تا شبانه وارد خانه امام شوند و مدارک جرم را پیدا کنند. یحیىبنهرثمه که فرماندهى لشکر را بر عهده داشت، چگونگى حرکت از بغداد به مدینه براى دستگیرى و آوردن امام به سامراء را اینگونه نقل مىکند:
خلیفه مرا به مدینه گسیل داشت و دستور داد تا علىبنمحمد را دستگیر کرده به دارالخلافه بیاورم تا به بعضى از اتهاماتى که متوجه او شده، پاسخ بگوید. چون به خانه او رسیدیم، سروصدا و فریاد بىسابقهاى از سوى همراهان من به هوا برخاست. سعى کردم فریادها را آرام کنم و گفتم اجازه نخواهم داد کسى آن حضرت را بیازارد و خسارتى به زندگى ایشان وارد نماید. وقتى اتاق سکونت امام هادى (ع) را جستوجو کردم، چیزى جز قرآن و کتابهاى دعا و مانند آن نیافتم. با احترام ایشان را با خود همراه ساختم و در طول راه تا سامراء هر خدمتى که از دستم برمىآمد، براى راحتى وى انجام دادم. چون به سامراء رسیدیم، نخست یکى از دوستان ترک خود به نام «وصیف» را دیدم که به من گفت: «به خدا سوگند اگر یک مو از سر این مرد کم شود، حق او را خواهم گرفت!» من از احساس آن مردم به علىالنقى (ع) بسیار متعجب شدم و وقتى به متوکل خبر دادم که مردم با احترام و تکریم با آن حضرت برخورد مىکنند، هدیهاى گرانبها براى ایشان فرستاد و با احترام و بزرگداشت تمام با وى رفتار نمود. اما با توجه به خبرهاى متعدد دیگرى که درباره علىالنقى (ع) به متوکل رسیده بود، خلیفه وى را در سامراء زندانى کرد. این شهر در آغاز «عسکر» نامیده مىشد، چون معتصم آن را براى سپاهیانش محل سکونت قرار داده بود و ازهمینرو، به امام علىالنقى (ع) گاه عسکرى مىگفتند که حدود بیست سال را در آن لشکرگاه در زندان به سر برده بود.
دونالدسون معتقد است شواهدى وجود دارد که نشان مىدهد امام هادى (ع) در مدت زندگىاش در سامراء تاحدّى آزادى عمل داشته، با دوستانش دیدار مىکرده، به بیرون شهر مىرفته و در جلسات خلیفه حاضر مىشده است. با اینهمه، جاسوسان همه حرکات آن حضرت را زیرنظر داشتند و بهدقت آنها را رصد مىکردهاند. متوکل در سال 861 میلادى به دست ترکهایى که توانسته بودند بر همه شئون خلافت دست یابند، به قتل رسید و فرزندش المنتصر یک سال بعد درگذشت و پس از او المستعین سه سال خلیفه بود و در سال 865 به قتل رسید و در تمام این مدّت امام هادى (ع) در سامراء اسیر و در زندان و حصر بود. اگر بخواهیم از والاترین ویژگىهاى ایشان در اینجا مواردى برشماریم، باید بگوییم او مردى باوقار و خوشطبع و نیکرفتار بود که آزار و اذیتهاى بسیارى در همه عمر از سوى متوکل متحمل گردید. با اینهمه وقار و شکوه خود را از دست نداد و بسیار شکیبایى و صبورى ورزید.[26]
دونالدسون سخن خود درباره امام هادى (ع) را با سخنى از یعقوبى مربوط به شهادت آن حضرت به پایان مىبرد که مىگوید:
وى در روز بیستوششم یا بیستوهفتم جمادىالثانى 254 هجرى به شکل مرموزى از دنیا رفت. المعتز، برادرش احمدبنمتوکل را مأمور خواندن نماز بر پیکر امام در محله «ابى احمد» کرد؛ اما مردم اجتماع کردند و غوغا و آشوبى درگرفت. پس جنازه را به اتاق محل سکونت حضرت بردند و در همانجا به خاک سپردند. امام علىالنقى (ع) در هنگام شهادت چهل سال داشت و دو فرزند به نامهاى «حسن» و «جعفر» از خود برجاى نهاد.
امام حسن عسکرى (ع)
از مهمترین منابع غربى که به زندگى امام عسکرى (ع) پرداختهاند، کتاب «عقائد الشیعه» دونالدسون، و «شیعة الهند» هولستر است. فصل بیستم از کتاب دونالدسون به امام عسکرى (ع) اختصاص دارد.[27] وى در این فصل مىگوید:
در محل تولد امام یازدهم تردید وجود دارد. بعضى از مورخین مىگویند که در مدینه به دنیا آمد، اما عدهاى او را متولد سامراء مىدانند. همچنین در سال تولد امام نیز بین سالهاى 230 و 231 و 232 هجرى اختلاف است. کلینى معتقد است که امام در 232 به دنیا آمده، ولى محل تولد را مشخص نکرده است. علامه مجلسى در جزء دوازهم بحارالانوار چند نظر را بىآنکه حقیقت امر را روشن نماید، دراینباره آورده است. مىدانیم که امام هادى (ع) در سال 234 توسط مأمورین خلیفه دستگیر و به سامراء آورده شد. ازاینرو خانواده امام تا آن وقت در مدینه بوده و احتمال جدّى وجود دارد که فرزند ایشان حسن (ع) در همانجا به دنیا آمده باشد. مادر بزرگوار امام حسن عسکرى (ع) همچون مادر بیشتر ائمه (علیهم السلام)، از کنیزانى بود که پس از فرزند آوردن براى مولاى خود، به لقب خاص «امّ ولد» تشرف مىیافتند. نام این بانو «حدیث» بود، اما بسیارى از مردم باورشان بر این است که به وى «سوسن»، «غزاله»، «سلیل» و «حربتا» مىگفتهاند. دونالدسون در ادامه بحث خود درباره امام حسن (ع) مىگوید:
القاب امام حسن (ع) «صامت»، «هادى»، «رفیق»، «زکى» و «نقى» بود؛ امّا لقب مشهور آن حضرت «عسکرى» است؛ چون مدتى را در لشکرگاه و در سامراء زندگى کرده بود. کنیهاش «ابومحمد» بود و چون به دو سالگى (یا سه یا چهار سالگى) رسید، تردیدها و اتهامات در حق پدر بزرگوارش امام هادى (ع) بالا گرفت و متوکل پنداشت که وى در توطئهاى علیه خلیفه شرکت داشته است. ازاینرو آن حضرت را دستگیر کرده به سامراء منتقل نمود.
دونالدسون به نقل از کتاب «خلاصةالاخبار» دوره نوجوانى امام عسکرى (ع) را اینگونه توصیف مىکند: در بسیارى از موارد بىآنکه به امام عسکرى و پدر و جدّ بزرگوارشان (علیهم السلام) امام بگویند، عنوان «ابنالرضا» اطلاق مىشود؛ چون شمارى از شیعیان معتقدند امامت در امام رضا (ع) به انجام رسیده و به نسل و فرزندان ایشان راه نیافته است. به این گروه «واقفیه» مىگویند.
یکى از رویدادهاى زندگى امام حسن عسکرى (ع) در سن هفت یا هشت سالگى، ماجراى سوار شدن ایشان بر قاطرى چموش و رفتن به دیدار خلیفه است، بىآنکه مشکلى براى ایشان پیش بیاید. مىگویند خلیفه منتظر بود که آن مرکب، امام را بر زمین بزند و بکشد، اما آن حضرت توانست زمام قاطر را در اختیار بگیرد و برخلاف انتظار خلیفه المستعین، به سلامت به مقصد برسد ... مهمترین کار آزاردهندهاى که خلیفه در چهار پنج سال آخر حیات امام انجام داد این بود که نگذاشت «خمس» را که معمولًا به خاندان پیامبر تسلیم مىکردند، به دست ایشان برسد. همه منابع بر این قول متفقاند که امام ابومحمد حسن عسکرى (ع) در خانه خود در سامراء در سال 260 از دنیا رفت و همانجا در کنار پدرش به خاک سپرده شد. کتابهاى شیعه همچون تذکرةالائمه و عقائد الشیعه برآنند که وى با زهرى که معتمد عباسى به ایشان خوراند، به شهادت رسید.[28]
اما دکتر هولستر علاوه بر موارد گفته شده در کتاب دونالدسون، مطالب دیگرى را نیز آورده است. وى مىگوید:
امام عسکرى (ع) در بیستودو یا بیستوسه سالگى مسئولیت امامت را برعهده گرفت. گوشهگیرى او از مردم با آزارها و خشونتهاى بسیارى از طرف خلیفه عباسى توأم بود؛ بیش از آنچه پدر بزرگوارش با آن مواجه گردید. این نشان مىدهد که خلفاى عباسى دوست داشتند بهگونهاى خود را از دست آن حضرت و حضور او در صحنه زندگى راحت کنند.
هولستر دلیل این سخن را همان ماجراى قاطر چموش که گفتیم و قضایاى دیگر دانسته است. دکتر هولستر پس از گزارش قصه ازدواج امام حسن عسکرى (ع) با نرجسخاتون، آورده است که خلیفه، امام را از مراوده با مردم بازمىداشت و ایشان مدتى طولانى را به دور از مردم زندگى کرد و چون تا آن روز خداوند فرزندى به حضرت نداده بود، دشمنان میل داشتند که این وضع ادامه پیدا کند و نسل ائمه (علیهم السلام) قطع شود. حاکمیت براى مقهور ساختن امام عسکرى (ع) او را در بدترین وضعیت زندانى کرد. زندانى در زیرزمین قصر؛ اتاقى با یک در ورودى، بدون پنجرهاى براى ورود نور و هوا که به مدت دو سال حضرت را در خود جاى داد. امام عسکرى (ع) هنگام ورود به این اتاق تاریک و نمور بیستوچهار سال داشت؛ اما وقتى پاى از آن بیرون نهاد، مردم مردى را دیدند که گویا هفتاد سال از عمرش سپرى شده است. همه این شداید و شکنجهها را امام باوقار و آرامش تحمل کرد و لب به شکایت نگشود و شخصیت و وزانت خود را از دست نداد.
رحلت امام عسکرى (ع) در سال 260 در سامراء روى داد. چون خبر شهادت امام به مردم رسید، از خانهها بیرون دویدند و در شهر هیجان و غوغایى برپا گردید؛ اما وقتى رجال دولتى و بزرگان بنىهاشم با تشییعکنندگان همراه شدند، سروصداها آرام گرفت. امام حسن (ع) نزدیک قبر پدربزرگوارش در سامراء مدفون شد. در تشییع پیکر پاک امام عسکرى (ع) مردمان تقیه را به کنارى نهادند و با همه شور و محبت خود مراسم سوگوارى و عزا برپا نمودند و اندوه خویش را باصراحت تمام به نمایش گذاشتند. هولستر در ادامه مىنویسد:
برادر امام حسن عسکرى (ع) جعفر در دستگاه خلافت مورد توجه بود و بعضى از بزرگان بهجاى اعتراف به امامت امام عسکرى (ع)، وى را شایسته امامت مىدانستند؛ اما شیعیان دوازده امامى جعفر را «کذاب» و دروغگو مىدانند. در این میان عدّهاى نیز خود را «جعفریه» مىنامند و وجود فرزندى براى امام عسکرى (ع) را منکر مىشوند و جعفر را جانشین آن حضرت مىدانند. بعضى نیز امامت را در امام عسکرى (ع) خاتمه یافته تلقى مىکنند.
امام مهدى منتظر (عج)
شمارى از نویسندگان غربى که کم نیستند، درباره امام مهدى (عج) کتاب و مقاله نوشتهاند؛ بهویژه در موضوع مهدى و مهدویت بهطور عام. در اینجا بخشهایى از مطالب دو کتاب «شیعة الهند»[29] از هولستر و «عقیدة الشیعه»[30] از دونالدسون را نقل مىکنیم. در کتاب «عقیدةالشیعه» آمده است:
امام مهدى (ع) در سال 255 هجرى در سامراء به دنیا آمد و در سال 260 جانشین پدر و امام مسلمانان شد. وى در هنگام شهادت پدرش، پنج ساله بود. مادرش نرجسخاتون کنیزى از مغرب بود. درباره معجزاتِ هنگام ولادت ایشان موارد بسیارى در کتب روایى و تاریخى بیان شده است. پدرش امام عسکرى (ع) در سالهاى اول عمر حضرت، وى را از مردم پنهان مىداشت و تنها بعضى دوستان خاص اجازه دیدار او را داشتند. دلیل این پنهانکارى، عزم خلیفه بر کشتن امام مهدى (ع) بود که شنیده بود با ولادت ایشان، اتفاقاتى رخ مىدهد که دودمان ظالمان و ستمگران در مخاطره مىافتد. با رحلت امام عسکرى (ع)، امام مهدى (ع) خود را از چشم مردمان مخفى نمود و وارد مرحله غیبت صغرى گردید. گفتهاند که امام مهدى (ع) در سردابى در سامراء غایب شد.
ابنبطوطه در سفرنامه خود نقل کرده است که عدهاى از سربازان را بر درگاه این سرداب دیده است. معلوم است که این روایت در بین مردم شایع بوده و به آن ایمان داشتهاند. ازاینرو امروزه نیز کسانى زائران را به این سرداب راهنمایى مىکنند؛ سردابى که زیر گنبد قرار گرفته و مردم معتقدند امام جوان (عج) در آنجا غایب شده است.[31] زائران از طریق راهپلهاى طولانى وارد سرداب مىشوند و با زیارتنامههایى که وجود دارد، او را زیارت مىکنند.
در خلال غیبت صغرى که نزدیک به هفتاد سال به طول انجامید، چهار وکیل از طرف امام مهدى (عج) نماینده ایشان در بین مردم بودند: عثمانبنسعید، ابوجعفر محمدبنعثمان، ابوالقاسم حسینبنروح و علىبنمحمد سمرى.
عثمانبنسعید، دو امام عسکرى و مهدى (علیهما السلام) را درک کرد و خدمتگزار و امین اموال ایشان بود. امام عسکرى (ع) در نامهاى او را وکیل خود معرفى کرد. امام به عدهاى از خاصان شیعه که به محضر ایشان رسیده بودند تا درباره امام پس از آن حضرت سؤال کنند، فرزندش محمد را نشان داد و فرمود که از این پس او را نخواهید دید و باید در این مدّت آنچه را عثمانبنسعید که وکیل من است، مىگوید عمل کنید. هر کدام از وکلاى امام که عمرشان به پایان مىرسید، وکیل بعدى را معرفى مىکردند. انجام امور مربوط به امام و رساندن نامههاى امام غایب به رؤساى شیعه و ... از کارهاى خاص نائبان اربعه بود. آخرین روزهاى وکالت نائب چهارم علىبنمحمد سمرى با سختگیرىها و فشارها بر شیعیان و تفرقه و پراکندگى آنان همراه بود و کسى در میان آنان یافت نمىشد که به چشم خود امام غایب را دیده باشد. آخرین وکیل، کسى را بهعنوان وکیل پس از خود معرفى نکرد و گفت: «امر غیبت و مسائل مربوط به آن به دست خداست» و این آغاز دوره «غیبت کبرى» بود.
امام مهدى (ع) در طول غیبت صغرى، خود را براى شیعیان مخلص و مقرب آشکار مىکرد و ارتباطش با عامه مردم، تنها از راه وکلا بود. از جمله باورهاى شیعه این است که امام مهدى (عج) در روز عید قربان در مکه و در میان حاجیان حاضر مىشود، بىآنکه کسى او را بشناسد. اما دونالدسون در آغاز فصلى که به امام مهدى (ع) اختصاص داده، درباره اندیشه اهل سنت درباره مهدویت و تفاوتها و شباهتهاى آن با اندیشه شیعه در اینباره مىگوید که بسیار محتمل است ضعف و سستى و ناکارآمدى خلافت اموى در تحقق عدالت و برابرى میان مسلمانان که موجب انحطاط امپراتورى اسلامى شد، ناشى از این امر باشد که مسلمین فکر مىکردند در آخرالزمان مردى هدایت یافته و راستین به ظهور مىرسد و این هدف یعنى عدالت را محقق مىسازد.
دونالدسون در موضوع اختفاى حضرت مهدى (ع) مىنویسد:
اندیشه زنده بودن مهدى (ع) و مخفى شدنش اندکى پیش از شهادت پدرش، مؤید روایاتى است که از ظهور و آشکار شدن او در موقعیتهاى مختلف، از جمله هنگام نماز گزاردن بر بدن پدر بزرگوارش و هنگام تقسیم ارثیه سخن مىگوید. مثلًا در روایات آمده است که عموى حضرت (جعفر کذاب) وقتى خواست بر بدن برادرش امام عسکرى (ع) نماز بخواند، کودکى زیبارو با موهاى مجعد و دندانهاى براق پیش آمد و گوشه عباى عمویش را گرفت و او را کنار زد و خود بر پدرش نماز میت بهجاى آورد. نیز هنگامى که جعفر مدعى میراث امام حسن عسکرى (ع) شد، صاحبالزمان (عج) ظاهر شد و به عمویش فرمود: «چرا چیزى را ادعا مىکنى که حق من است؟!» جعفر نتوانست پاسخى بدهد و ساکت ماند. از آن پس امام مخفى شد و جعفر هرچه کرد نتوانست او را بیابد.
درباره مسئله بازگشت امام منتظر (ع) و ظهورش در آخرالزمان، دونالدسون مىگوید که شیعه در اثبات آن بر آیات زیر تأکید دارد:
(نَتْلُوا عَلَیْکَ مِنْ نَبَإِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ)؛ ما بر تو از سرگذشت موسى و فرعون سخنانى به حق برمىخوانیم براى آنان که ایمان مىآورند. (قصص/ 3)
(إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِساءَهُمْ إِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ)؛ بىشک فرعون در زمین علو و برترىجویى کرد و اهل آن را گروه گروه کرد و گروهى را با کشتن پسران و باقى گذاشتن زنانشان ضعیف و خوار نمود و او بهراستى از تبهکاران بود. (قصص/ 4)
(وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ)؛ ما اراده کردهایم که بر ضعیفداشتهشدگان در زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان قرار دهیم. (القصص/ 5)
(وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ)؛ و آنها را در زمین توانایى بخشیدیم و به فرعون و هامان و لشکریانشان آنچه را بیم آن داشتند، نشان دادیم. (القصص/ 6)
(وَ أَوْحَیْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ)؛ و به مادر موسى الهام کردیم که فرزندت را شیر بده و چون بر او بیمناک شدى، او را در رودخانه بیانداز و ترس و بیمى به خود راه مده که ما او را به تو بازمىگردانیم و از رسولان قرارش مىدهیم. (القصص/ 7)
وقتى از امام زینالعابدین (ع) درباره تفسیر این آیات پرسیدند، فرمود: «به خدایى که محمد را به حق مبعوث نمود سوگند که آلالبیت، تنها ما هستیم و حکایت ما حکایت موسى و پیروان اوست و سرگذشت دشمنان ما و هواداران ایشان، سرگذشت فرعون و اتباع اوست».
نایبان خاص امام زمان (عج)
در میان نویسندگان غربى، تنها دونالدسون فصل جداگانهاى را به بحث در زندگى وکلاى چهارگانه امام حجت (عج) اختصاص داده است.[32] وى پس از یادآورى تاریخ ولایت؟ امام عصر (عج) و بیان نام چهار نائب خاص ایشان به ترتیب، مىگوید:
روایت شده که روزى چهل تن از بزرگان شیعه گرد آمدند و نزد امام حسن عسکرى (ع) رفتند. روزهاى آخر عمر امام بود و آنها مىخواستند درباره حجّت خداوند پس از آن حضرت از ایشان سؤال کنند. در پاسخ آنها، امام عسکرى (ع) از جمع آنان بیرون رفت و وارد خانه شد و پس از مدتى در حالىکه کودکى زیبا و خوشسیما را در آغوش گرفته بود، بیرون آمد و به حاضران فرمود: این طفل پس از من خلیفه خدا در زمین و امام و پیشواى شماست. از امروز تا چندین سال دیگر او را نخواهید دید. امام عسکرى (ع) به آنها یادآور شد که در این شرایط، شیعیان باید آنچه را وکیل امامشان یعنى عثمانبنسعید در هر مسئلهاى مىگوید، بپذیرند. وقتى از عثمانبنسعید درباره ماجراى دیدارش با فرزند امام عسکرى (ع) که پیش از وفات ایشان متولد شده، پرسیدند، ناگاه شروع به گریستن کرد و گفت: «آرى من او را ملاقت کردم ...» اما از بردن نام آن طفل خوددارى نمود تا به گوش دشمنان نرسد و به او دست پیدا نکنند. قبر عثمانبنسعید در بغداد، در مسجد جامعى در خیابان میدان نزدیک بابالمدینه است.
دومین وکیل امام عصر (عج) ابوجعفر محمدبنعثمان است که با وصیت کتبى پدرش در وکالت امام، جانشین وى گردید. او پدربزرگوارش را غسل داد و مراسم خاکسپارى او را به انجام رساند. شیعیان عراق باور داشتند که محمدبنعثمان بر مسائل و مشکلات شیعه، همچون پدرش احاطه کامل دارد و بهخوبى از عهده وکالت برمىآید. گویند نزد وى کتابهایى در مسائل شرعى و فقهى وجود داشت که از پدر به او به ارث رسیده بود و پدرش آنها را از ائمه (علیهم السلام) دریافت کرده بود. محمدبنعثمان پس از پنجاه سال خدمتگزارى امام عصر (عج) در سال 305 هجرى از دنیا رفت و در بغداد، در کنار جاده بابالکوفه و در خانه مسکونىاش که اکنون در وسط بیابان واقع شده، در کنار مادرش به خاک سپرده شد.
از میان ده نفر بزرگان شیعه که محمدبنعثمان را در اداره امور شیعیان یارى مىکردند، تنها کسى که بیشترین سهم اعتماد محمدبنعثمان را به خود اختصاص داده بود، ابوالقاسم حسینبنروح بود. ازاینرو، محمد به او وصیت کرد که بهجاى وى وکیل امام عصر (عج) باشد و بدین ترتیب سومین نائب خاص نیز مشخص گردید. از امکلثوم دختر محمدبنعثمان نقل شده است که درباره رابطه پدرش با حسینبنروح گفت: حسینبنروح چندین سال وکیل پدرم بود و املاک او را سرپرستى مىکرد و نامههاى سرّى پدرم را به بزرگان و معروفین شیعه مىرساند. در تمام این مدت، وى در خدمت پدرم بود و پدرم بدون هیچ تردید و دودلى به او اعتماد و اطمینان داشت و با اینکه دوست صمیمى دیگرى به نام ابوجعفربناحمد نیز داشت، اما مصلحت را در آن دید که حسینبنروح را جانشین خود قرار دهد، بىآنکه هیچ مسئله و چالشى میان ابنروح و ابناحمد بهوجود آید. به نقل روات، حسینبنروح میان شیعیان و اهل سنّت به یک اندازه مورد تقدیر و احترام بود و همه او را فردى عالم و فرهیخته مىشمردند و بهخصوص به سبب مهارت وى در امر تقیه، بسیار او را ارج مىنهادند.
ابوالقاسم حسینبنروح در 326 هجرى از دنیا رفت و چنانکه امکلثوم بیان کرده، در نزدیک خانه علىبناحمد نوبختى، در جایى بالاتر از پل «شوک» در سمت بابالمدینه به خاک سپرده شد؛ اما معروف میان مردم بغداد این است که قبر حسینبنروح در منطقه شورجه، پشت ساختمان اوقاف، مشرف بر خیابان جمهورى قرار دارد. وکیل چهارم، علىبنمحمد سمرى بود. دونالدسون ضمن بیان سرگذشت علىبنمحمد سمرى مىگوید:
تا آن روز، هفتاد سال از وفات امام حسن عسکرى (ع) گذشته بود و با وجود انتظار شیعیان مخلص، امام عصر (ع) هنوز آشکار نشده بود. آنان که شخص امام را مىشناختند و او را درک کرده بودند، به آن دنیا نقل مکان کرده بودند و آن تعداد نهچندان زیاد از شیعیان که باقى مانده بودند، از راه تقیه زندگى مىگذراندند و از جهت سیاسى و اجتماعى با مشکلات و نگرانىها روبهرو بودند و این قدرت ایمانىشان را سست مىکرد و از همت و توانایىشان مىکاست. ظلم وجور گسترش یافته بود؛ بهگونهاى که عموم مردم را عقیده بر این بود که زمان ظهور امام حجت (ع) فرا رسیده است. در این اوضاع، تنها طایفه شیعه نبود که از پراکندگى و از هم گسیختگى رنج مىبرد و فشارهاى سختى را متحمل مىشد، بلکه امپراتورى اسلامى نام و آوازه خود را از دست مىداد و در مواجهه با دشمنان شکستهاى پىدرپى را تجربه مىکرد؛ همچون خسارتهایى که در سلسله جنگها با بزنطىها نصیب مسلمانان گردید.
علىبنمحمد سمرى در چنین اوضاع اسفبار و نامیمونى به نیابت رسید و شاید بیش از دیگران به ضرورت ظهور امام مهدى (عج) مىاندیشید و اینکه در غیر این صورت، جایگاه او در میان مردم متزلزل مىشد و دچار ناامیدى و ناتوانى مىگشت. ازاینرو به هنگام احتضار وقتى از او خواستند تا نائب پس از خود را معرفى کند، گفت: «از این پس کار به دست خداوند خواهد بود.» و هیچکس را بهعنوان جانشین تعیین نکرد و اینگونه شد که پس از رحلت علىبنمحمد سمرى در سال 329 تا اکنون هیچ وکیل خاصى براى امام (ع) یافت نشده است. غیبت صغرى از سال 256 تا 329 هجرى ادامه یافت و سپس روزگار غیبت کبرى آغاز گردید. قبر وکیل چهارم، در خیابان خلیجى نزدیک قناة النهرین واقع شده؛ اما امروزه بسیارى از مردم بغداد معتقدند که او در میانه بازار السراى در مقابل باب المستنصریه مدفون شده است.
سامراء در قرن نوزدهم
از قدیمىترین کسانى که در سفرنامه خود از سامراء نام برده و آن را توصیف کردهاند، دو جهانگرد انگلیسى به نامهاى «جان مکدونالد» و «مستر کلودیوس» هستند. مکدونالد کارمند کمپانى هند شرقى بود. وى در تابستان 1813 میلادى از انگلستان راهى استانبول شد و سپس در راه هند، وارد موصل گردید و در خلال این سفر، درنگى نیز در بغداد و سامراء داشت و مطالب اندکى درباره آن دو شهر در یادداشتهاى خود نوشت.[33] وى درباره سامراء مىنویسد:
سامراء که در قدیم به آن «سامیر» گفته مىشد، محل اقامت تعدادى از خلفاى عباسى بوده است. باقىمانده قصرهاى ایشان بخش بزرگى از زمینهاى اطراف شهر را اشغال کرده است. مهمترین بناهاى سامراء، (مقام) و زیارتگاه امام مهدى است. ساختمانى زیبا و شکوهمند با آجرکارىهاى چشمنواز. بر فراز این زیارتگاه دو گنبد و مناره ساختهاند که کاشىهاى آبىرنگش مایه مباهات عرب است! وقتى شعاع طلایى آفتاب به آن گنبد و کاشىها برخورد مىکند، منظرهاى جذاب پدید مىآید. حدود ده مایل دورتر از سامراء، در شمال شرقى و طرف چپ رودخانه دجله خرابههاى قصر خلیفه که نشان مىدهد بسیار وسیع بوده، دیده مىشود. این قصر از آجر و گِل ساخته شده است. این قصر با وجود اهمیت و عظمت ظاهرى، خصوصیت بارزى که قابل ذکر باشد، ندارد. سخت است کسى باور کند که چنین جایى یک روز مرکز خلافت خلیفهاى داراى سلطه و اقتدار بوده است. زمین این مکان تا چشم کار مىکند، خشک و بىآب و علف است و آسمانش را ابرهایى از غبار پوشانده که باعث بادهاى سوزان و شدید در تابستان مىشود.
پس از مکدونالد، جهانگرد انگلیسى دیگرى در قرن نوزدهم به نام «کلودیوس ریج» که در سالهاى 1808- 1821 میلادى در دوره زمامدارى سلیمانپاشاى صغیر (ملقب به قتیل) و سعیدپاشا و داودپاشا، در بغداد سرکنسول انگلستان بود. مردى اهل فرهنگ، پرتلاش و با شخصیتى قوى بود که فراوان در عراق گردش کرد و به قصد اطلاع و کشف آثار تاریخى، از مناطق مختلفى دیدن نمود. وى در سفرنامه خود، پس از بیان موقعیت جغرافیایى سامراء،
درباره بارگاه امامین عسکریین (علیهم السلام) مىنویسد:
اهمیت سامراء و تکریم و تقدیس شیعه نسبت به این شهر، در وهله نخست به سبب وجود اماکن مربوط به سه امام ایشان در این شهر است؛ قبر امام علىالنقى، امام حسن عسکرى (علیهم السلام) و از همه باعظمتتر (مقام) مهدى صاحبالزمان که در این شهر پنهان و از چشمها غایب شد ... و روزى ظهور مىکند. سالها بعد مسجد جامعى در سامراء ساخته شد و در کنارش حمام و کاروانسرایى براى زائران بنا کردند و یکى از ایرانىهاى متدین هزینه ساخت آنها را برعهده گرفت.
یک روز هنگام قدم زدن در اطراف این بناها، متولى یا کلیددار نزد ما آمد و از ما خواست که از مسجد جامع و سرداب که مهدى (ع) در آن غایب یا ... گردید بازدید کنیم. من و چند نفرى که همراهم بودند، چون مىدانستیم که شیعیان ورود افرادى از فرقههاى دیگر به سرداب را دوست ندارند، وارد سرداب نشدیم؛ بلکه از پنجرهاى کوچک درون سرداب را نگریستیم. آنجا مرد درویشى یکسره مىآمد و مىرفت و زیارت و دعا مىخواند. در سرداب چاهى قرار داشت که در آن ماهى با درخشش کامل دیده مىشد. علت مسئله هم روشن بود. با وجود عمق بسیار چاه و نورى که از سوراخ بالاى آن به درون آب مىتابید، چنین بهنظر مىآمد که ماهى در درون چاه است ...
سفرنامه لیکلاما اینگهولت
بانوى جهانگرد هلندى «لیکلاما اینگهولت» در سال 1866 میلادى از عراق دیدن کرد و مدتى در بغداد به گردش پرداخت و سپس در أیار (خرداد) 1867 وارد سامراء شد. وى در توصیف این شهر مىنویسد:
سامراء بر بلندىاى مشرف بر رود دجله که پر از ریگ و سنگریزه است، بنا شده است. سالهایى نهچندان دور، به امر شاهزاده خانمى هندى، براى جلوگیرى از حمله و هجوم صحرانشینان، پیرامون شهر دیوارى کشیدهاند. سامراء مقام سه تن از ائمه شیعه را در خود جاى داده است: قبر على نقى و فرزندش حسن عسکرى و (مقام) فرزندزادهاش معروف به صاحبالزمان که مىگویند وقتى دشمنانش به سراغ وى مىرفتند تا او را به قتل برسانند، ناگهان زمین شکافته شد و او در آن شکاف از دیدهها پنهان گردید. در این هنگام همه مأموران قتل او از اعتقاد خود برگشتند و به صاحبالزمان ایمان آوردند!
در نزدیک سامراء نهر آبى وجود دارد که آب آن صاف و تمیز است. پهناى آن به 300 متر مىرسد و در ساحلش بقایاى شهرى کهن دیده مىشود که نسبت به شهرى که اکنون در آن منطقه وجود دارد، بزرگتر است. ساکنان شهر سامراء حدود چهارصد خانوادهاند.
این جهانگرد هلندى در ادامه نوشته خود، از هواى پاکیزه و بدون پشه سامراء مىگوید و از برجى که در نزدیکى شهر واقع شده که مردم به آن «مارپیچ» مىگویند. وى آن را شبیه برج «پیزا» در ایتالیا مىداند و در توصیف آن مىنویسد:
پلههاى این برج با شیبى ملایم رو به بالا مىرود و این بدان سبب بوده که اسبها و قاطرها بتوانند در حالىکه خلیفه و تعدادى از همراهان او را بر پشت خود دارند، از آن صعود کنند و آنها را به اتاقکى که بالاى برج ساخته شده برسانند. از آن اتاقک سوراخهایى به طرف افق باز شده و در آن چراغهایى قرار دادهاند که به هنگام شب براى راهنمایى قافلهها روشن مىکنند. در ادامه مسیر، به میدان اسبها که پوشیده از علف است، مىرسیم و آنگاه به مهترخانه که اصطبل اسبها بوده، و سپس مدرسه. اکنون از همه آن ساختمانها و مکانها جز خرابهها و دیوارهاى در معرض ویرانى و آثارى از سنگفرشهاى آجرى چیزى باقى نمانده است.
در سمت چپ رود دجله به «گودال شیرها» مىرسیم که حفرهاى است عمیق، کنده شده در دل صخرههاى آهکى. این گودال منتهى مىشود به سردابههاى مخصوص نگهدارى شیرها. مىگویند گودال شیرها، توسط راهروهایى به زندانى در نزدیکى آنجا متصل مىشده است. در اینباره نقل است که هارونالرشید، امام حسن عسکرى (ع) را در چنین جایى زندانى کرد و خواست او را طعمه شیرها قرار دهد.[34] به دستور او درِ متصل به سرداب شیرها را گشودند، اما شیرها وقتى وارد زندان شدند و چشمشان به امام عسکرى (ع) افتاد، با احترام پیش پایش روى زمین آرام گرفتند و هیچ آسیبى به آن حضرت نزدند.[35]
آنچه این بانوى جهانگرد در کتاب خود نقل کرده، به روزگار خلافت معتمد عباسى مربوط مىشود و ربطى به هارونالرشید ندارد. البته شاید منظور وى از هارون، هارون معتمد باشد، نه هارونالرشید.
گرترود بیل در سامراء
وى منشى سفارتخانه انگلیس در بغداد بود که در سالهاى آغازین تأسیس حکومت ملّى عراق، به چهرهاى شناخته شده تبدیل گردید. «گرترود بیل» در زمان حکومت عثمانى و در سال 1909 پیش از جنگ جهانى اول (1914) از سامراء دیدن کرد. وى در آن روزگار، در سازمان اطلاعات انگلستان خدمت مىکرد و با همین هدف در سرزمینهاى عربى به گردش پرداخت. از راه سوریه وارد بغداد شد و زمانى که کُلُنل رمزى، کنسول انگلستان در آنجا بود، در اقامتگاه انگلیسىها ساکن گردید و بعداً از آنجا به سامراء رفت تا به گفته خودش، آثار اسلامى آن منطقه را بررسى کند. وى درباره هنر معمارى بهکار رفته در بناهاى این شهر مىنویسد:
سامراء در همه دنیا مهمترین شهرى است که مىتوان هنر معمارى قدیم اسلامى را در آن مشاهده کرد. یک روز عصر که مشغول طراحى یکى از قصرهاى خلیفه عباسى بودم، یکى از کارگران که کارش بیرون آوردن آجر از زیر ویرانهها بود، تکّهاى زیبا از گچبرى را که به حال خود باقى مانده بود، برایم آورد. من به کسانى که آنجا بودند، گفتم به هر کسى که بیش از این مقدار را پیدا کند و بیاورد، یک اسکناس خواهم داد. نتیجه آن شد که دو قطعه دیگر از تزئینات دیوارى به دست آمد. من از این نوع گچبرىها جز در شهر مصر، در جاى دیگرى سراغ نداشتم. در مدتى کوتاه پشتهاى از تکههاى سفال را گردآورى کردم که با شکلهاى مهم و باارزش آراسته شده بود. آنها را که چهلوچهار تکه با شکلهاى مختلف بودند، به چادر خود آوردم و شروع کردم به ثبت شکلها و تصاویر و دو تکه سفال را که از همه زیباتر بود، براى خود برداشتم. روى آنها، تصویر دو مرغابى زیبا نقش بسته بود.[36]
سامراء در جنگ جهانى اوّل
تقدیر این بود که سامراء همچون بعضى دیگر از شهرهاى عراق از جمله کوت و بغداد و سلمان پاک و ... نامش در حوادث مربوط به جنگ جهانى اول آورده شود. اندکى پیش از اعلان جنگ، خط راهآهن میان سامراء و بغداد، با همکارى آلمانىها به پایان رسیده بود. این خط آهن جزئى از خط آهن «بغداد- حیدرپاشا- برلین» بود که در ضمن امتیازى که آلمان از دولت عثمانى گرفته بود، به وسیله آلمانىها ساخته مىشد. از آنجا که راهآهن یکى از ابزار و وسایل مهم در جنگ شمرده مىشد و ارتباط عراق با ترکیه به همین وسیله صورت مىگرفت، آتش جنگ بیش از هر جاى دیگر متوجه بغداد و سامراء بود. ریچارد کوک در کتاب «بغداد مدینةالاسلام» در این باره مىنویسد: «راهآهن بغداد- سامراء شبانهروز مشغول بود و نیروها و وسایل جنگ و انبارها را انتقال مىداد».[37]
جاى دیگرى که ریچارد کوک از سامراء یاد مىکند، آنجاست که به عقبنشینى ترکها از بغداد اشاره دارد؛ یعنى در شب دهم مارس 1917 پس از تصمیمى که در شوراى جنگ به ریاست خلیلپاشا فرمانده نظامى عراق گرفته شد.
ریچارد مىگوید:
یکسره از سوى انورپاشا در استانبول تلگرافها به خلیلپاشا ارسال مىشد؛ بدین مضمون که باید در مقابل دشمنان مقاومت کند؛ اما فرماندهان نظامى تنها چیزى را که مدنظر قرار داده بودند، تجهیزات نظامى و نیروهاى موجود بود. آنها مىدیدند که نیروهاى در اختیار ایشان تاب مقاومت در مقابل مهاجمان انگلیسى را ندارند و دور نیست که فاجعهاى بزرگ رخ نماید و با عقبنشینى نیروها از بغداد، این شهر به دست اشغالگران بیفتد. ازاینرو درخواست جدّى داشتند که نیروهاى خود را شبانه به سوى خط آهن عقب بکشند تا بتوانند خود را به فرماندهى نظامى در سامراء ملحق کنند. این نشان مىدهد که پس از سقوط بغداد، سامراء به قرارگاه نیروهاى ترک در جبهه عراق تبدیل شده است.[38]
اشغال سامراء
نظامیان انگلیسى در شب دهم مارس 1917 بغداد را به تصرف خود درآوردند و بهسرعت خود را آماده کردند که لشکر عثمانى را که به سوى شمال درحال عقبنشینى بود، تعقیب کنند. پیش از رسیدن مدافعان عراق به سامراء، میان آنها و انگلیسىها نبرد سختى درگرفت. خبرنگار جنگى انگلیسى «ادموند کاندلر» در کتاب خود «راه طولانى تا بغداد» فصل خاصى را در جزء دوم کتاب به توصیف جنگ و مسائل فرعى آن اختصاص داده است.[39] وى درباره معرکه جنگ در سامراء مىنویسد:
ما انتظار داشتیم که لشکر هفتم بریتانیا پس از اشغال بغداد، بهراحتى طى دو یا سه روز سامراء را نیز فتح کند. در روز نوزدهم ماه نیسان سپاه انگلستان به قصد اشغال ارتفاعات «خبن» واقع در یکونیم مایلى خندقهایى که ترکها اطراف اصطبلها حفر کرده بودند، حمله خود را آغاز کرد. خطوط دفاعى ترکها در آن منطقه بسیار نیرومند و بازدارنده بود. نخستین درگیرى خونینى که در این خطوط انجام گرفت، اگرچه همه خط عرضى نیروهاى مدافع را دربرمىگرفت، اما ترکها با همه قوا در سواحل دجله مقاومت مىکردند؛ چندانکه گویا باقى ماندنشان در آسیا به حفظ و نگهدارى آن مکان بستگى داشت.
نخستین مواضع ترکها، در 21 نیسان به اشغال درآمد و یک روز بعد، پرچم لشکر بیستوهشت بریتانیا بر فراز خرابههاى مقر ترکها یعنى اصطبلها به اهتزاز درآمد. کسى که این پرچم را بر فراز تپهها نصب کرد، مىتوانست از آن بالا همه صحنه جنگ و نیز گنبد طلایىرنگ شهر سامراء را که در نیم روز از پرتو آفتاب مىدرخشید و تابناکى خاصى داشت را ببیند. با آمدن نیروهاى جدید، حملهاى دیگر شکل گرفت. از شب تا طلوع فجر توانستیم ترکها را از ایستگاه قطار عقب برانیم و آنجا را تصرف کنیم. در ایستگاه سامراء، انبارها و کارگاهها همه به غارت رفته بود. انتظار داشتیم لوکوموتیوها و واگنها را سرجاى خود ببینیم؛ اما ترکها براى دفاع از سامراء آنها را تخریب و واژگون کرده و همچون موانعى بر سر راه قرار داده بودند. از میان لوکوموتیوها و واگنهاى آسیبدیده تعدادى را که قابل تعمیر و اصلاح بود، به غنیمت گرفتیم و پس از گذشت چند روز، راهآهن بغداد را تا آخرین ایستگاه راهاندازى کردیم. در تابستان آن سال که درجه حرارت در سایه به 119 درجه فارنهایت مىرسید، ما وارد سامراء شدیم و آن شهر را مقر خطّ مقدم خود قرار دادیم.
سامراء پس از اشغال
طبیعى است که پس از اشغال یک سرزمین، برنامههایى براى اداره و فعالیتهاى حکومتى در آن اجرا شود و امکانات آنجا در جهت مشارکت در جنگ بسیج گردد. در اینباره اشارههایى در کتاب آقاى آرنولد ویلسن آمده است.[40] در صفحه 170 کتاب مىخوانیم:
مناطق اشغالى عراق، براى اهداف ادارى، به شانزده مرکز ادارى که سامراء یکى از آنها بود، تقسیم شده بود: العماره، بغداد، بصره، دیرالزور، دیوانیه، دلیم، حله، خانقین، کرکوک، کوتالعماره، موصل، المنتفک، سامراء، شامیه و سلیمانیه.
ویلسن در صفحه 180 کتاب خود یادآور مىشود که کار پاکسازى مناطق اشغالى بر اساس همان تقسیمبندى صورت مىگرفت. مناطق اشغال شده، از کوت تا ناصریه در مدت حضور نیروهاى انگلیسى در بغداد پاکسازى شد و مقرر گردید که مسئولین پس از اشغال هرمنطقه، آن را پاکسازى کنند. در این میان، مناطقى مهمتر بودند؛ همچون سرزمینهاى واقع بین بغداد و مرز ایران، و تا سامراء و مناطق فرات. با پایان کار پاکسازى، نقشههاى جنگى جدید نیز تنظیم شد که مىتوانست در صورت بازگشت جنگ به این مناطق، مفید باشد.
مهمترین روایتها از این دوره، نوشتههاى «فیلیپ ویلارد آیرلاند» در کتاب «عراق، بررسى در تحولات سیاسى» است[41] که هنگام بحث پیرامون انقلاب عراق در سال 1920 علیه انگلیسىها، مىنویسد:
منطقه دلتاوه مدتى زیر نفوذ سید محمد صدر قرار گرفت و او آنجا را مقر و پایگاه خود ساخت. این مسئله پس از آن بود که حکومت اشغالگر تصمیم گرفت وى را دستگیر و زندانى کند. سید محمد صدر از پایگاه خود انقلابیون، بهویژه آنان را که در سامراء بودند، به شورش و مبارزه تشویق مىکرد. انقلاب در حوالى سامراء، با تلاشهاى سید محمد صدر و بدون همکارى حتى یکى از شیوخ بانفوذ منطقه آغاز شد. عامل مهم دیگر در شعلهور شدن آتش انقلاب، حوادثى بود که پس از اشغال دامنگیر مردم منطقه بهویژه طوایف و قبایل مىشد و آنان را آشوبزده و ناآرام مىساخت.
سامراء در حوادث 1940
در حوادث ماه مى 1940 که عبد الاله با تعدادى از رجال سیاسى به اردن گریخت، انگلستان تصمیم گرفت لشکر عربى را به فرماندهى گلوبپاشا که یکى از افراد سازمان اطلاعات انگلیس بود، براى بازگرداندن آنها به عراق گسیل کند. این پس از آن بود که نیروهاى انگلیسى یکى از شورشهاى مردمى به رهبرى ارتش عراق را در بغداد سرکوب کرده بودند. پس یک دسته از ارتش عربى و دستههایى از ارتش انگلستان، از اردن به طرف حبانیه (منطقهاى که رئیس نیروى هوایى انگلستان در آنجا ارتش انقلابى عراق را محاصره کرده بود) به حرکت درآمد. باتوجه به انبوهى نیروهاى مهاجم و بسیارى امکانات جنگى آنها، حبانیه به دست آنان سقوط کرد و نیروهاى مهاجم انگلیسى پس از آن توانستند از راه فلوجه، حمله خود به بغداد را سازماندهى و آغاز کنند. از آنجا که انقلابیون ارتشى، بغداد را از جهات مختلف در اختیار داشتند و ارتباط این شهر با موصل قطع شده بود و امکانات و تجهیزات به انگلیسىها نمىرسید، گلوبپاشا و نیروهاى عربىاش مجبور شدند جزیره بین دجله و فرات را طى کنند و از آنجا خود را به شمال بغداد برسانند تا بتوانند به راهآهن بغداد- موصل دست یابند و آن را در جنوب سامراء مسدود نمایند. در همین حین، نیروهاى انگلیسى حمله خود به بغداد را ادامه دادند و در نهایت، گلوبپاشا و افرادش با تجهیزات کامل خود را به مرکز درگیرىها رساندند. گلوبپاشا، در کتاب خود «قصة الجیش العربى»[42] در اینباره مىنویسد:
روشن بود که حکومت رشیدعالى مىدانست ما سعى داشتیم در روز 23 مِى راهآهن را در جنوب سامراء مسدود کنیم. به آنها خبر رسیده بود که سه نفر از نیروهاى انگلیسى شبانه سرگرم دستکارى خط آهن هستند. این خبر تماماً درست بود؛ چون ما به همراه نیروهاى انگلیسى مستقر در بیابان، در یک مایلى راه سامراء حاضر بودیم و مسائل را مىدیدیم. قطار موصل براى دولت رشیدعالى نهایت اهمیت را داشت و به محدودیت کار آن بسیار حساسیت نشان مىداد. از اینرو، در روز 28 ماه مِى، جلال خالد (که بغداد را به تصرف ارتش عراق درآورد) و فرمانده نیروهاى عراق، وارد سامراء شدند تا درباره تعرضاتى که به خط آهن صورت گرفته بود، تحقیق کنند و آنچه لازم بود را براى اصلاح و راهاندازى آن بهکار گیرند و انجام دهند. در همان وقت که آن دو در سامراء بودند، ما خود را به راه سامراء- بغداد رساندیم و ارتباط این دو شهر را قطع کردیم و آنها به هنگام بازگشت از سامراء، ناگاه خود را در انتهاى ستون نظامیان انگلیسى مشاهده کردند.
[1] .
Le strange- the Lands of the Eastern caliphate) Cambradge 0391(
.
[2] .
Encyclopedea of lslam- Edited by m. Hovtsma, t. w. Arnold, R. Basset, R. Hartmann. E. j. Brill) Lyden 3191(.
.
[3] .
Lloyd, seton- Rvined citie of lraq) oxford univ press 2491(
.
[4] .
Sykes, Sir Percy- A History of Persia, Vol ll,) London 1591(.
.
[5] . دائرةالمعارف الاسلامیه، جلد آخر، ص 422..
[6] . تاریخ الشعوب الاسلامیه( ترجمه عربى)، ص 210 و 211، چاپ چهارم..
[7] . بلدان الخلافه الشرقیه( ترجمه عربى)، ص 77- 79..
[8] .
Herzfeld, Ernst- Samarra: Aufnahmen und untersuchungen) Berlin 6091(.
.
[9] .
Creswell, K. A.- A short A count of Early muslim Archit- ecture) Penguin Book 8591(.
.
[10] .
Herzfeld, Ernest-" mitteilungen Uberdie Arbeiten der 2 weiten Kempagne von samarra" in Der islam, v, p 002.
.
[11] .
Ross- in the journal of the Royol Geogrophic society, xl, p. 821.
.
[12] .Early Moslim Architectore p 972 ..
[13] . همان، ص 14 و 15..
[14] . همان، ص 287..
[15] .
Dima, M. S.- A Handboor of Muhammadan Art Hartsdale House 7491.
.
[16] . الفنونالاسلامیه( ترجمه عربى منبع سابق)، ص 20..
[17] . همان..
[18] . همان، ص 92- 95..
[19] . همان، ص 179..
[20] . همان، ص 235..
[21] . همان، ص 370..
[22] .
Coke, Richard- Baghdad the city of peace) London 5391(. P 09- 79.
.
[23] . درباره این سرداب در جلد اول از مجموعه بزرگ« ایمانالشیعه» ص 457 آمده است: بعضى پنداشتهاند که شیعه معتقد به وجود مهدى در این سرداب است. این خیال باطلى است. شیعیان بر اساس تبرک جستن به آثار صالحین و بندگان شایسته خدا، به این سرداب توجه نشان مىدهند و آن را مقدس مىشمارند؛ چون سه تن از ائمه اهلبیت( علیهم السلام) در این مکان سکونت داشته و سرداب خانه آنها در سامراء بوده است..
[24] . بلدان الخلافهالشرقیه( ترجمه عربى)، ص 80..
[25] .
Donaldson, Dwight M- the shi ite Religion A short History of lslam in Persia.) Luzac, London 3391(.
.
[26] . همان، ص 47..
[27] . همان، ص 217- 225..
[28] . همان، ص 225..
[29] . شیعة الهند، ص 92- 100..
[30] . فصل بیستویکم، ص 226- 241..
[31] . این مطلب را هولستر از کتاب سید میرحسین على هندى ص 79 نقل کرده است:
Ali, Mrs Meer Hassan- Observations on the Mussalmans of India, 2 nd Edition) London 7191(..
.
[32] . عقیدة الشیعه، فصل بیستوسوم، ص 251- 257..
[33] .
Kinnier, John macdonal- Journey through Asia minor, Armenia, Koordistan, ik the years 3181, 4181.) London 8181(.
.
[34] . این قصه درباره معتمد نقل شده، نه هارونالرشید. احتمالًا مؤلف منظورش از هارونالرشید، معتمد هارون بوده است..
[35] .Lycklama a nijholt :voyagesen Rossir ...etc ..
[36] .
Gertude Bell from Her personal popers 9881- 9191. p 662.
.
[37] . بغداد مدینة السلام، ص 287..
[38] . همان، ص 291..
[39] .
Candler, Edmund- the long Rood to Baghdad, Iwo volumes) London 9191(.
.
[40] .
Wilson, sir Arnoldt- Loyalties, Mesopotamia, Vol 11, 7191- 0291.
.
[41] .
Ireland, Philip Willard- lrag, A study in political Develop- ment) London 8391(.
.
[42] .
Glubb, Gohn Bogot- story of the Arab legion) London 2591(.
.