سیر تحولات سیاسى در ساختار دولت عباسى
دولت عباسى در قرن دوم هجرى و در پى افول امویان، به سبب فجایع عاشورا و اقدامات امامان بعد از سیدالشهدا (ع)، رفتارهاى شاهانه حکام اموى و در نتیجه نارضایتى سیاسى، اعتقادى، اجتماعى مردم، با همراهى و طراحى ایرانیان و با عرضه شعارهاى دوپهلویى مانند «الرضا من آل محمد» که حاکمیت خاندان رسول خدا (ص) را براى شنوندگان تداعى مىکرد، در قالب تشکیلات منسجم و دقیقى بر سر کار آمدند.
از ابتدا تا دوره مأمون عباسى، حضور ایرانیان در نهاد حکومت چشمگیر است. در این مقطع ابتدا درگیرى امین و مأمون بر سر حکومت رخ مىدهد و سپس پایتخت دولت عباسى براى مدتى به خراسان و مرو منتقل مىشود که این مقطع را مىتوان اوج نفوذ ایرانیان در نظر گرفت. این دوره دوام نیافت و در پى بىاعتمادى مأمون به اطرافیان ایرانى خود پس از طرد، حذف یا کشتن افراد صاحب نفوذ ایرانى، پایتخت دوباره به بغداد بازگشت.
مأمون اختلافات داخلى عربى را نیز به گونهاى دامن زده بود و چنین مىنمود که سرزمین پهناور اسلامى را تنها با قدرت عربى نمىتوان اداره کرد.
با روى کار آمدن معتصم عباسى در پى مأمون، او که از ناحیه مادر با ترکان نسبت داشت، زمینه ورود ترکان ماوراء النهر به حکومت عباسى را فراهم آورد. پیش از دوره معتصم، ترکانى که وارد عالم اسلام مىشدند، در ابتدا به صورت اسیر جنگى و غلام و برده و گاه به صورت تاجر و بازر گان بودند، اما پس از آنکه نیرو، توان و مهارتهاى
نظامى خود را بروز دادند، حتى توانستند در سپاه خلیفه عباسى نیز نفوذ کرده و از این طریق گاه بر مسند قدرت نیز تکیه زنند. این نفوذ در عصر معتصم عباسى (227- 217) به اوج رسید. یکى از اثرات مهم نفوذ مسلمانان در میان ترکان را مىتوان آشنایى ترکان با دین اسلام دانست.
با ضعیف شدن موقعیت اعراب در زمان حکومت عباسیان، نفوذ قوم ترکزبان رو به افزایش نهاد و معتصم به این علت که مادرش ترک بود، به ایشان علاقه و اعتمادى خاص داشت و موجبات رخنه آنها را در مراکز لشکرى و دربار خلافت فراهم ساخت و از آنجا که به ایرانیان و اعراب اعتمادى نداشت، تعداد زیادى از آنها را به نگهبانى درگاه خود گماشت. ورود ترکان به دستگاه خلافت عباسى، موجب رقابت شدید میان آنان از یک سو و اعراب و ایرانیان از دیگر سو شد؛ رقابتى که براى به دست آوردن مال و مقام، شهر بغداد را ناامن و به کانونى براى توطئهها و دسیسههاى آنان تبدیل کرد.
این در حالى است که تعداد ترکان پیوسته افزایش مىیافت؛ زیرا علاوه بر توالد و تناسل فراوان آنان، هر ساله هزاران غلام ترک را از آن سوى جیحون به بغداد مىآوردند و بدین ترتیب، دیرى نپایید که بغداد آکنده از ترکانى شد که مورد حمایت و احترام خلیفه بودند. اقتدار فراوان و زیادهروى ترکان در طلب مال و مقام و گستاخى و بىباکى و خشونت و بىرحمى آنان، خیلى زود مشکلات و مصائب دردناکى براى مسلمانان به وجود آورد و نیز تهدید و خطرى براى خلافت عباسى گردید.
ترکان با تسلط بر دستگاه خلافت، رفتار خشونتآمیزى با مردم در پیش گرفتند؛ در بازارها و کوچههاى تنگ اسب مىتاختند و کودکان و ضعیفان و پیرزنان را لگدکوب مىکردند و زنان را به زور به انحراف مىکشیدند.
جانشینان معتصم نیز تا مدتى در باب ترکان همان شیوه را دنبال کردند و ترکان بر همه چیز چیره گشتند. گسترش قدرت ترکان به مرور ایام اسباب تهدید و خطرى جدى را براى خلفاى عباسى فراهم ساخت، تا جایى که غلامان ترک به راحتى دست به قتل، آزار یا حتى تغییر قدرت خلفا زدند و به تدریج این نفوذ و قدرت به جایى رسید که در هر ولایتى از قلمرو خلافت، امیرى یا صاحب قدرتى نفوذ پیدا کرد. خواجه نظامالملک در مورد غلامان ترک
دستگاه معتصم چنین مىنویسد:
غلامان معتصم چنان بودند که از خلفاى بنىعباس هیچ کس از آن سیاست و هیبت و عدّت نبود که معتصم را بود و چندان بنده ترک که داشت کس نداشت. گویند: هفتادهزار غلام ترک داشت و بسیار کس را از غلامان برکشیده بود و به امیرى رسانیده بود و پیوسته گفتى که خدمت را چون ترک نیست.
بدین ترتیب برخلاف انتظار معتصم که براى مقابله با نفوذ روزافزون ایرانیان و اعراب، غلامان و مزدوران ترک را بر کشیده بود، آشکار شد که درمان، خطرناکتر از درد گشته است:
افزایش این مخالفان مهاجم و رفتار ناهنجارشان با مردم، آنقدر تحملناپذیر شد که مردم بغداد به معتصم شکایت بردند و از درازدستى و ستمکارى آنان بنالیدند و بر ضدّشان مسلح شدند و عدهاى از آنها را به قتل رساندند. گروهى نیز نزد معتصم رفتند و گفتند: اگر ترکان را از بغداد بیرون نبرى، با تو خواهیم جنگید. پرسید: چگونه با من مىجنگید؟ گفتند: با آه سحرگاه. معتصم گفت: من طاقت آن را ندارم. به گفته طبرى، پیرمردى روز عید در برابر معتصم برخاست و گفت: خداوند پاداش نیک را از تو بردارد که این بیگانگان سنگدل (ترکان) را همسایه ما کردى تا کودکان ما را یتیم و زنانمان را بیوه کنند.
اینگونه سخنان، معتصم را برآن داشت تا پایتخت را از بغداد بیرون برد و شهرى جدید براى مقرّحکومت خویش و براى سکونت ترکان بسازد. از این رو، پس از نماز عید سال 220 ق. از بغداد بیرون رفت و دیگر به آن شهر بازنگشت. وى مدّتى بر ساحل نهر قاطول در دهکدهاى که محل سکونت عدهاى از نبطیان بود، سکنى گزید؛ اما از سرما و سختى آنجا برنجید و در جستوجوى مکانى دیگر برآمد تا آنکه به محل کنونى سامرّاء در قسمت علیاى دجله رسید و آنجا را که هوایى پاک و آبى گوارا و خاکى حاصلخیز داشت، براى شهر دلخواهش برگزید. بناى قصر خلیفه پیش از هر کارى آغاز گردید و سپس براى هر یک از فرماندهان و لشکریان ترک زمینى اختصاص یافت تا خانههاى خود را بسازند؛ آنگاه به دستور خلیفه، هزاران کارگر و صنعتگر و افزارمند و بازرگان از شهرهاى دیگر به سامرّاء آمدند تا نقشه و طرح شهرى بزرگ را با خیابانها و کوچهها و بازارها و محل صنعتگران و پیشهوران آماده نمایند. دیرى نپایید که شهرى آباد و مجلّل ساخته شد؛ اما این امر آثار نامطلوبى بر عمران و آبادى و اقتصاد شهر بغداد گذاشت.[1]
تأسیس شهر سامراء (سُرَّ مَن رآه)
با جستوجو در منابع تاریخى و جمعبندى مطالب گفته شده، مىتوان علت بناى شهر سامراء را چنین یافت:
شدت نارضایتى مردم از ترکان، به واسطه قتل و غارت و تجاوزهاى آنان که مردم را در آستانه شورش قرار داده بود.[2] بىاعتمادى جدى معتصم به امراى ترک، او را واداشت تا مکان استقرار آنان را به گونهاى طراحى کند که هم بتوان به راحتى ترکان را سرکوب کرد و هم در صورت ضرورت، راه گریز مناسبى از دست ایشان وجود داشته باشد.[3]
در سالهاى بعد، متوکل عباسى که در صدد محدود کردن قدرت ترکان و ایجاد نفاق بین آنها برآمد، با ضبط اموال سپهسالار خود به نام «صیف» و اعطاى آن به سپهسالار دیگر به نام «فتح بن خاقان» کوشید تا میان ترکان اختلاف و تفرقه بیاندازد، اما صیف و سپهسالار دیگرى به نام «بغا» متوکل عباسى را در شب چهارم شوال 247 همراه فتح بن خاقان به قتل رساندند.
متوکل با تقسیم امپراتورى عباسى میان پسران خود کوشید تا از واگذارى ولایات به سران ترک شانه خالى کند که با کشته شدن وى به دست ترکان، این تدبیر نیز اثرى نداشت. با قتل متوکل به دست سپهسالاران ترک تمام هیبت و حرمتى که خلفا نزد ترکان داشتند، از میان رفت و کمکم خلفاى ضعیف عباسى بازیچه دست امراى متنفذ ترک شدند. عزل و نصب خلفا نیز در دست ترکان قرار گرفت؛ به طورى که آلبویه شیعى مذهب نیز به راحتى توانستند بر دستگاه خلافت عباسى مسلط شوند. نخستین شکل نفوذ ترکان در قلمرو اسلام، نتیجه فتوحات اعراب مسلمان در آسیاى مرکزى و رواج رسم بردگى در آن عصر بوده است و تحولات سیاسى دستگاه خلافت به انضمام مسئله مملوکان ترک و پیروى از این شیوه در حکومتهاى ایرانى، به تدریج چهره سیاسى قلمرو ایران و اسلام را دگرگون کرد.
محققان دوره دوم عباسى را دوره نفوذ ترکان مىدانند که با معتصم آغاز شد و با کشتن متوکل به اوج خود رسید، تا جایى که هر گاه اراده مىکردند، خلیفه را به سان اسیرى در دستان خود، عزل و نصب کرده یا حتى مىکشتند. ظلم و ستم ترکان در هر منصب و جایگاهى، مهمترین ویژگى این دوره است که بر تمام شئون زندگى مردم سایه انداخته بود.
بیشتر وزرا و امراى عباسى افرادى بىکفایت و ستمگر بودند و در تحقیر و ضرب و شتم و شکنجه مردم و از بین بردن حقوق آنان و چپاول اموالشان، سعى تمام داشته و از هیچ کارى دریغ نداشتند. علاوه بر این، ضعف دستگاه خلافت- به سبب عیاشى و حیف و میل کردن بیتالمال و تسلط ترکها- از یک سو و فشار و ظلم به توده مردم، از سوى دیگر، باعث برپا شدن آشوبها و قیامهایى در این دوره شد. این شورشها و نهضتها در حقیقت نتیجه طبیعى آن ضعف و ظلم بود.
این حرکتها برخى فتنه و بدون ریشه بودند و رهبرى آنها در دست عدهاى از اشرار بود؛ همچون فتنه «خوارج» و شورش «صاحب زنج» و برخى دیگر جنبشهایى در برابر ظلم خلفا یا فریاد اعتراض به استیلاى ترکان بودند و دسته آخر، قیامهایى بودند اصیل و با پشتوانه، که به طرفدارى از «رضاى آلمحمد (ص)» برپا مىشد که به «قیامهاى علویان» مشهور است. این قیامها به لحاظ بینش گروندگان به آنها یا خلوص رهبران آن، به چند گونه تقسیم مىشوند، اما همه آنها به وسیله علویانى سلحشور و حقطلب برپا مىشد که صفحات تاریخ پر از رشادتهاى آنان است.[4]
شورش سپاهیان و شاکریه به سال 249 ه و ارتشیان به سال 252 ه در بغداد براى گرفتن حقوق خود، شورشهاى مردم سامراء در سالهاى 249 و 251، فتنه خوارج بهخصوص در سالهاى 252 تا 263 ه و شورش زنگیان به رهبرى صاحب زنج از خطرناکترین و مؤثرترین حوادث این دوره، یعنى دوره دوم خلافت «سامراء» و هنگام ضعف و از هم پاشیدن آن در زمان «مهتدى» و «معتمد» است؛[5] تا آنجا که بسیارى خطر آن را براى کیان خلافت عباسى بیش از ترکان مىدانند. قیامهاى علویان در اعتراض به ظلم و ستم حکام به همه مردم و بهخصوص چهرههایى مثل: محمد بن قاسم، محمد بن صالح، یحیى بن عمر، حسن بن زید، حسن بن على حسنى، محمد بن جعفر بن حسن، احمد بن عیسى، حسن بن اسماعیل، حسین بن محمد، محمد بن جعفر، موسى بن عبدالله، على بن عبدالله طالبى و احمد بن محمد همه بیانگر شرایط آشفته سیاسى آن دوره است و بدیهى است که از اولین تبعات آشفتگىها در حاکمیت، تلاش زیردستان در مناطق مختلف براى خودمختارى و اعلام استقلال است که در دوره یاد شده از حکومت عباسیان، به روشنى در اندلس، شمال آفریقا، ایران، مصر و شام دیده مىشود.[6]
مهمترین ویژگىهاى خلافت عباسى در این دوره عبارتند از:
هرچند این ویژگىها نتیجه اوضاع سیاسى، اقتصادى و اجتماعى عصر اول عباسى بود که باخود بذرهاى جدایى را حمل کردند، اما در واقع از قرن دوم هجرى قلمرو حکومت بسیار گسترش یافت؛ تا اندازهاى که اداره آن از مرکز خلافت ناممکن شد. این امر از یک سو به علت ناسازگارى و تناسب نداشتن وسایل انتقال با این گسترش روزافزون، و از سوى دیگر نتیجه رشد آگاهى نژادى و مذهبى بود. دربرابر این واقعیت، حکومت به پیروى از سیاستى متضاد روى آورد که بر تجزیه متمرکز بود و با توجه به اوضاع آشفته اجتماعى و سیاسى، عدهاى از آن جدایى بهره بردند و گرایش جدایىخواهانهاى ایجاد شد که زمینه را براى برپایى حکومتهاى مستقل فراهم آورد.
گفتیم که حکومت عباسى از آغاز پیدایش، عوامل این جدایى را ایجاد کرد؛ آنگاه که مردم غیرعرب براى رسیدن به اصل برابرى کامل با عرب- که در گذشته از آن محروم بودند- گام برداشتند و در نتیجه روحیه شعوبىگرى نزد مردم غیر عرب پدید آمد و شرایط براى ایجاد حکومتهاى جدایىطلب فراهم شد.
وضعیت اجتماعى مردم در دوره دوم عباسى
در این دوره به علت بىکفایتى خلفا و غرق بودن آنها در عیاشى و ولخرجىهاى بىحد و حصر و دنیاپرستى، جامعه در عمل به دو قشر و دو قطب بزرگ تقسیم شده بود: فقیرِ فقیر و غنى غنى، یا اکثریت محروم و اقلیت برخوردار. شکاف و فاصله طبقاتى و جشنها و بخششهاى بىحساب و بىرویه خلفا و درباریان، چه به خویشان و همسران و چه در بزمهاى ننگین شبانه به آوازهخوانان و رقاصهها و دلقکها و لباسهاى فاخر و زربافت و سفرههاى رنگین و اختلاسهاى برخى از وزرا و دیگر کارگزاران حکومت، شرایط اجتماعى زندگى آن دوره را تحت تأثیر قرار داده بود. دکتر «شوقى ضیف» در کتاب خود، تصویرى از میزان ثروت انبوه برخى وزرا، امرا و منشیان خلفاى عباسى و اختلاسها و رشوههاى آنان را آنان ارائه مىدهد.
به گفته او دستگاه خلافت و کارمندان دولت غرق در فساد و رشوه بودند؛ به طورى که بدون اغراق مىتوان ادعا کرد، بیشتر کارمندان دولت، بهخصوص مأموران مالیات و خراج، غرق در اختلاس و رشوه بودند. وزرا هم براى رسیدن به وزارت، رشوههاى کلان مىدادند، تا آنجا که بعضى براى دست یافتن به این مقام تا پانصدهزار دینار مىپرداختند؛ چون مىدانستند به زودى جبران خواهد شد!
بدیهى است که نتیجه چنین رفتارها و سیاستهایى فقر و سیهروزى توده مردم، یعنى کشاورزان، کارگران، فرهنگیان، خدمتکاران و صاحبان حرفهها و صنایع کوچک بودند؛ همانانى که آنچه طبقه مرفه داشت، از کدّ یمین و عرق جبین آنها بود و آنچه مرفهین بىدرد به یغما مىبردند، در واقع چیزى جز دسترنج اینان نبود. گرچه در خلال آنچه گفتیم، وضعیت توده مردم روشن گشت و دیدیم که بسیارى از قیامها و شورشهاى این دوره، بهویژه «صاحب زنج» و بعدها «قرامطه»، فریاد و واکنشى در برابر این همه ظلم و چپاول طبقه حاکم و فقر و فلاکت تودههاى پابرهنه بود.[7]
وضعیت فکرى جامعه در دوره دوم عباسى
آنچه به لحاظ «وضعیت فکرى» در این دوره در خور توجه و تأمل است، تغییر خط مشى فکرى متوکل از اعتزال (مذهب رسمى دولت به مذهب «اهل حدیث» و چرخش آشکار سیاست سرکوبى معتزله و شیعیان و حمایت از اهل حدیث است که غالب اهل سنت را تشکیل مىداد.
معتزله از واژه «اعتزال» به معناى کنارهگیرى و دورى جستن است و در دانش فرقهشناسى عنوان یکى از مشهورترین مکاتب کلامى و روشهاى فکرى است که در نیمه نخست قرن دوم هجرى توسط واصلبنعطا (متوفاى 131) در بصره بنیان نهاده شد. از این گروه با اسامى و القاب پسندیدهاى چون «عدلیه»، «اهل العدل والتوحید» و عناوین ناپسندى چون: «وعیدیه»، «معطله»، «جهمیه» و «قدریه» یاد شده است. اما اصطلاح معتزله مشهورترین نامى است که براى آنها به کار مىرود و خود آنها نیز نوعاً از این کاربرد پرهیزى ندارند.[8]
با این همه، تمایز و شکلگیرى این گروه به عنوان یک دسته مستقل و متمایز کلامى یا
فرقهاى را باید معلول تلاشهاى پیوسته شخصیتها و متفکران هوشمند و قهرمانى دانست که در یک بستر تاریخى (با همه فراز و نشیبهاى سیاسى و فکرى) بر غنا و رشد و رواج آن افزودند و پس از کمال فکرى به شرح و تعلیم آن نیز پرداختند.
بناى این مکتب، بر عقل گرایى مفرط است. این جریان مبناى نوعى تفتیش عقاید در دوره مأمون شد، اما پس از اندک زمانى متوکل با یک چرخش آشکار، سیاست حمایت از اهل حدیث و سرکوبى معتزله و شیعیان را در پیش گرفت و بدین وسیله توانست رضایت توده مردم را که به سبب سختگیرىهاى معتزله و حمایتهاى بىدریغ خلفا از آنان، به ستوه آمده بودند، فراهم آورد؛ تا آنجا که برخى در ستایش او به سبب این کار مبالغه کرده و او را یکى از سه خلیفه و احیاکننده سنت و از بین برنده بدعت نامیدند.[9]
وى با این اقدام خود موفق شد علویان را که بیشتر آنان گرایش نزدیک به معتزله داشتند و در واقع عناصر تندرو جامعه را تشکیل مىدادند، شکست عمدهاى بدهد. متوکل با این چرخش فکرى، براى رسیدن به اهداف سیاسى خود و نابودى هر چه بیشتر معتزله و شیعه، روشهاى خاصى را در پیش گرفت.
نخست، تفتیش عقاید مذهبى (المحنة) علیه راویان عامه که از سوى «مأمون» و با حمایت معتزله اعمال مىشد را ممنوع ساخت و ایشان و هواداران آنان را به پذیرش شعارهاى ضد شیعى ترغیب کرد.
دوم، «ابن زیات» وزیر و همکارانش را از مشاغل خود برکنار کرد و به جاى او «جرجرانى» و «ابنخاقان» را که گرایشهاى افراطى ضدشیعى داشتند، منصوب کرد.
سوم، دست به ایجاد ارتش نوینى موسوم به «شاکریه» زد. بدین منظور افرادى را از مناطقى که به ضدیت با علویان معروف بودند، به ویژه از شام، جزیره، جبل، حجاز و حتى از عبنا، که علیه تفتیش عقاید مذهبى (محنة القرآن) قیام کرده بودند، استخدام کرد.[10]
از دیگر رویدادهاى مهم در این دوران، شکلگیرى و تدوین برخى جوامع روایى و صحاح اهل سنت، همچون مصنف ابن ابىشیبه، (متوفاى 235)، صحیح بخارى (متوفاى 256) و صحیح مسلم (متوفاى 261) است.[11]
وضعیت امامان شیعه (علیهم السلام) در عهد عباسى
نگاهى گذرا و اجمالى به تاریخ حیات امامان (علیهم السلام) نشان مىدهد که این جریان منسجم و خط پیوسته به سان رودى خروشان در گذر ایام بسته به شرایط، از خود انعطاف کافى نشان مىداد تا این سیر کلى دچار اختلال نشود. عباسیان که با فریب عمومى و سوء استفاده از عنوان خاندان اهلبیت (علیهم السلام) بر سرکار آمده بودند، به خوبى از پتانسیل حضور و رهبرى ایشان براى قیامهاى علویان آگاه بودند از همان آغاز حکومت، مشکلاتى بىسابقه براى ائمه (علیهم السلام) به وجود آوردند. از جمله این مشکلات به این موارد مىتوان اشاره کرد:
- محدودیتهاى آموزشى امام ششم (ع) در ابتداى دوره عباسى به رغم آزادى نسبى پیش آمده در پایان دوره اموى.
- اسارتها و زندانهاى طولانى امام هفتم (ع) که عملًا عمده ارتباطات ایشان را محدود به خانواده و نزدیکان کرد و آنان مربیان نسل بعدى شیعیان شدند.
- امام هشتم (ع) با محدودیتى ویژه روبهرو شدند و در قالب ولایتعهدى اجبارى، هم فعالیتهاى حضرت محدود شد و هم به طور کامل زیر نظر قرار گرفتند و کار به جایى رسید که همسر تنها فرزند ایشان که قرار بود عهدهدار امامت شود، از خانواده و کارگزار عباسیان شد و در نهایت امام نهم (ع) را مسموم ساخت.
در همین دوران است که سامراء (یا به تعبیر دقیقتر «سرّ من رآه») ساخته مىشود تا بینندگان از دیدن آن خرسند شوند و تا حدى از شرّ آزار و اذیت ترکان آسوده گردند. ساختار پادگانى این شهر عباسیان را قادر مىساخت امامان شیعه (علیهم السلام) را به آسانى هرچه بیشتر کنترل کرده و در حقیقت در حصر خانگى نگاه دارند. بدیهى است از جمله اصلى ترین مشکلات امامان در این دوره حضور جاسوسان در منزل و اطراف محل سکونت ایشان بود که محدودیتهاى بیشترى را براى ایشان رقم مىزد.
عمدهترین دلیل محدودیتهاى به وجود آمده به دست عباسیان براى امامان، بهویژه امام عسکرى (ع) را مىتوان به قدرت رقابت علویان و خاندان رسول خدا (ص) براى تصاحب حکومت و خلافت و بشارتهاى بیان شده انبیا، اولیا و اوصیا (علیهم السلام) درباره ظهور منجى آخرالزمان
و تحقق همه پیشبینىهاى بیان شده درباره آنچه پیش از او رخ خواهد داد و با آمدنش بساط ظلم و ظالم از زمین برچیده خواهد شد، دانست. تصریح به این امر، از مسلمات روایات و منابع اسلامى است و شیعه و سنى در تحقق آن شک ندارند که مردى از نسل رسول خدا (ص) خواهد آمد و جهان را از عدالت آکنده مىسازد؛ پس از آنکه از ظلم و ستم پر شده باشد. امام ششم (ع) در اینباره فرمودهاند:
«ولادت موسى (ع) بدین گونه بود که چون فرعون دانست زوال ملکش به دست او انجام مىپذیرد، کاهنان را احضار کرد و آنها به وى گفتند این مرد از تیره بنىاسرائیل خواهد بود. او هم به مأموران خود دستور داد تا شکم زنان آبستن را شکافته و اطفال آنها را سر ببرند. براى این منظور بیش از بیستهزار طفل را به قتل رساندند، و با این همه خداوند موسى را حفظ کرد و آنها به وى دسترسى نیافتند. بنىامیه و بنىعباس هم چون دانستند که دولت و امرا و ستمگرانشان به دست قائم ما نابود مىشود، دشمنى ما را به دل گرفتند و با شمشیر کشیده به کشتن و قطع نسل خاندان پیغمبر پرداختند؛ با این امید که «قائم آل محمد» را به قتل رسانند، ولى خداوند نگذاشت که هیچ یک از ستمگران به وى دست یابد و بدین گونه نور خود را کامل کرد؛ هرچند مشرکین ناخوش بدارند».[12]
مانند این روایت از امام عسکرى (ع) نیز روایت شده است.
برخى اقدامات بازدارنده عباسیان براى مقابله با اراده الهى درباره ولادت امام موعود (ع) را چنین مىتوان برشمرد:
- جاسوسى در قالب پزشک، همسر، پیرو و ...؛
- اسارت و حصر خانگى؛
- آزار و اذیت یاران و دوستان و شکنجه ایشان براى شناسایى امام موعود (ع)؛
- تهدید و تلاش پیوسته براى ترور و قتل امام عسکرى (ع) و جلوگیرى از تولد امام موعود (ع)؛
- کنترل موالید احتمالى امام عسکرى (ع).[13]
پیش و بیش از اقدامات یاد شده، مهمترین تلاش مخالفان تشیع را مىتوان فرقهسازى و تأسیس و ترویج آیینهاى بدلى دانست. راهاندازى فرقهها همواره یکى از دو اثر جدى را
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج24و25، ص: 30
براى تضعیف تشیع به دنبال داشته است:
مشکلات شیعیان در این دوره
شیعیان در این دوران، به رغم گسترش چشمگیرشان، با مشکلاتى دست و پنجه نرم مىکنند که اهم آنها از این قرار است:
امام گرچه در این دوره، به صورتهاى مختلف با شیعیان خود در تماس بودند، اما کنترل شدید ایشان از یک سو و شکنجه و آزار کسانى که با ایشان تماس مىگرفتند از سوى دیگر، باعث مىشد که ارتباط امام با پیروان خود به حداقل برسد.
در این دوره، شیعیان از جانب خلفاى عباسى به شدت زیر فشار و اختناق بودند. براى نمونه مىتوان به جنایات متوکل در مورد شیعیان و علویان، از تشکیل سپاه «شاکریه» گرفته، تا تخریب قبر امام حسین (ع) اشاره کرد. او براى فشار هرچه بیشتر بر شیعیان، به حاکم مصر دستور داد تا طالبیون را به عراق تبعید کند. حاکم مصر نیز چنین کرد. آنگاه متوکل در سال 336 ه آنان را به مدینه که محل تبعید علویان بود راند.[15]
وى همچنین به ساکنین حجاز هشدار داد تا هیچگونه ارتباطى با علویان نداشته باشند و از آنها حمایت مالى نکنند. بسیارى از افراد بدین سبب به شدت مجازات شدند. بنا به نوشته اصفهانى، متوکل در نتیجه اعمال این شیوهها، علویان را با رفتارهاى خشونتآمیزى در مدینه مواجه کرد. مدینه جایى بود که علویان کلا از مردم دیگر جدا شده بودند و از حداقل احتیاجات زندگى نیز محروم ماندند.[16]
مسعودى مىنویسد: «متوکل، اسحاق بن ابراهیم حاکم سامراء و سیروان در استان جبل را به دلیل شیعه بودن، از سمت خود برکنار کرد».[17] بسیارى دیگر از مردم نیز موقعیتهاى خود را به همین دلیل از دست دادند.[18]
متوکل سرزمین فدک را که دارایى حسینیان بود، مصادره کرد. درآمد ملک فدک بنا به نوشته سید ابن طاووس در آن زمان بالغ بر 24 هزار دینار بود. متوکل، فدک را به «عبدالله بن عمر بزیار» از هواداران خود اعطا کرد[19] و همانگونه که در بالا اشاره کردیم، به ساکنین «حجاز» هشدار داد تا هیچ ارتباطى با علویان نداشته باشند و آنها را از نظر مالى حمایت نکنند.
ابوالفرج اصفهانى مىنویسد: «متوکل، علویان را در تنگناى اقتصادى قرار داد و رسما هرگونه کمک و نیکى در حق آنان را ممنوع کرد و متخلفان را مجازاتى سخت و کیفرى سنگین مىداد».[20]
اقدامات مهم و اساسى
در راستاى حفظ اسلام راستین و تداوم خط امامت و ولایت، مجموعه اقداماتى از سوى ائمه (علیهم السلام) انجام گرفت که مهمترین آنها را مىتوان چنین فهرست کرد:
هرکدام از امامان این دوره به گونهاى با جریانهاى انحرافى مواجه بودند. در این مواجهه، گاه از ابزارهاى علمى استفاده مىشد و گاه با افشاگرى و حتى ابراز برائت و لعن شفاهى یا کتبى، شیعیان را از اطراف آنان پراکنده مىساختند[21] و در برخى موارد نیز که روشهاى علمى
پاسخگو نبود، به ابزارهاى عملى روى آورده و حتى ممکن بود به قتل برخى از سردستههاى جریانهاى انحرافى و چالشساز دستور دهند. براى نمونه امام هادى (ع) در ادامه فعالیت امامان پیشین، با غالیان درگیر شد؛ زیرا در میان اصحاب او نیز افرادى از غالیان وجود داشتند. «احمد بن محمد بن عیسى» یکى از شیعیان دانشمند و معتدل که سخت به ائمه طاهرین (علیهم السلام) دلبسته و با هر گونه غلوّى در دین مخالف بود، نقل کرده که نامهاى از امام هادى (ع) پرسیدند: احادیثى را به شما و پدرانتان نسبت دادهاند که دلها از شنیدن آنها مشمئز مىشود و بدان دلیل که این احادیث از پدران بزرگوارتان نقل مىشود، جرأت ردّ آنها را به خود نمىدهیم. مثلا على بن حسکه و سالم بن یقطین که خود را از موالى و منسوبان شما معرفى مىکنند، نقل مىکنند که در آیه (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ) فحشا و منکر، اشاره به شخصى است که اهل رکوع و سجود نبوده است و منظور از زکات، مردى مشخص است، نه پرداخت مبلغى درهم و دینار و امورى از فرائض و سنن و معاصى را بر همین منوال تأویل مىکنند. اگر مصلحت مىدانید، این امر را براى ما روشن فرمایید و به پیروانتان منت نهاده، آنها را از منجلاب چنین تأویلات انحرافآمیز نجات دهید. آن حضرت در پاسخ نوشتند:
«لیس هذا من دیننا فاعتزله»
؛ اینگونه تأویلات از دین ما نیست؛ از آن بپرهیزید.
مانند همین نامه از ابراهیم بن شیبه و سهل بن زیاد نیز روایت شده است؛ به طورى که پاسخ امام به یکى از آنها بسیار مفصل بوده و در آن، علاوه بر رد محمد بن حسکه و انکار ولایت و وابستگى او به خاندان رسالت، سخنان وى را باطل شمرده و شیعیان خود را به پرهیز از آنها امر فرموده است. حتى از آنها خواسته تا به هر کدام از این دو نفر دست یافتند، بىدرنگ به قتلشان اقدام کنید. در روایت دیگرى محمد حسکه و قاسم یقطینى از سوى امام لعن و نفرین شدهاند.
على بن حسکه، استاد قاسم شعرانى یقطینى بوده که او نیز از بزرگان غلات ومطرود ائمه طاهرین (علیهم السلام) است. حسن بن محمد بن باباى قمى و محمد بن موسى شریقى نیز از شاگردان على بن حسکه بودهاند. از دیگر کسانى که مورد لعن امام هادى (ع) قرار گرفتهاند، محمد بن نصیر نمیرى و فارس بن حاتم قزوینى بودند. امام ضمن نامهاى که در آن از ابنباباى قمى بیزارى جستهاند، فرمودهاند: «او گمان برده که من او را به نبوت برانگیختهام و او باب من است! ... اگر توانستید او را بکشید».[22]
جاسم حسین مىنویسد:
سازمان امامیه (وکلا) به هواداران خود اجازه مىداد تا در دستگاه خلافت عباسى کار کنند. از این رو محمد بن اسماعیل بن برى و احمد بن حمزه قمى مقامات والایى در وزارت اشغال کردند.[23] نوح بن درّاج، قاضى بغداد و پس از آن، قاضى کوفه بود. چون بستگان او از کارگزاران امام جواد (ع) بودند، عقیده خود را در طول اشتغال به این سمت پنهان داشت.[24] بعضى دیگر از امامیه مانند حسین بن عبدالله نیشابورى، حاکم بست و سیستان شد و حکم بن علیا اسدى به حکومت بحرین رسید. هر دو نفر به امام جواد (ع) خمس مىپرداختند که حاکى از بیعت پنهانى ایشان با امام نهم است.[25]
با مطالعه دقیق جریانها و قیامهاى این دوره، مىتوان دریافت که امامیه ادعاى هر علوى که خود را قائم و مهدى موعود بداند، تکذیب کردند؛ ولى با بعضى از قیامهاى علویان که به ایشان وفادار بودند، همراهى نشان مىدادند. همین امر، ما را به این حقیقت رهنمون مىسازد که ائمه دو روش را براى رسیدن به اهداف حقه خود طرحریزى کرده بودند: نخست، بر فعالیتهاى علمى، فرهنگى و مذهبى در میان مردم، بدون آنکه خود را به ظاهر درگیر مسائل سیاسى کنند، همت گماشتند. دوم، بعضى از قیامهاى شیعیان که وفادار به خود بودند را پنهانى مورد حمایت قرار دادند.[26]
«سازمان وکالت» نهادى بود که به طور جدى از دوره امام صادق (ع) مشغول به فعالیت بود و تا پایان دوره غیبت صغرا فعالیتهاى آن ادامه داشت. با بررسى شواهد تاریخى چنین به دست مىآید که سازمان وکالت از آغاز تا پایان فعالیت آن، کارکردهاى گوناگونى داشته است که از آن جمله عبارت است از:
- دریافت، تحویل و توزیع وجوه شرعى؛
- رسیدگى به اوقاف؛
- راهنمایى و ارشاد شیعیان و مناظره با مخالفان؛
- ایفاى نقش سیاسى سازمان وکالت؛
- ایفاى نقش ارتباطى سازمان وکالت؛
- کمک به نیازمندان و حلّ مشکلات شیعیان.
در این میان مىتوان مهمترین نقش سازمان وکالت را نقش ارتباطى آن دانست؛ زیرا بدیهى است شیعیانى که در نقاط دوردست مىزیستند و گاه حتى براى یک بار نیز موفق به دیدار امام خویش نمىشدند، براى رفع نیازهاى شرعى، مالى و ... به وکلا یعنى واسطههاى امام در شهرهاى مختلف روى مىآوردند. پرداخت وجوه مالى به وکلا، پرسش از مسائل شرعى، کلامى و اعتقادى، عرضه نمودن مکاتبات و نامهها به محضر امام (ع) به واسطه وکلا و دریافت پاسخ، ارسال پیامهاى شفاهى و دریافت پاسخ آنها و امور دیگر، از جمله مواردى بود که وکلا به عنوان واسطه بین امام و شیعیان انجام مىدادند. پیداست اگر «سازمان وکالت» در میان نبود، این امور معطل، و شیعیان بلاتکلیف مىماندند. اوج فعالیتهاى سازمان در این دوره و بهویژه دوره غیبت امام عصر (ع) قابل مشاهده است.
با توجه به علم ائمه (علیهم السلام) به غیبت امام عصر (عج)، امامان پیش از ایشان تمام تلاش خویش را براى آماده کردن شیعیان جهت ورود به این دوران به کار بردهاند که گاه با تبیین علمى بوده و گاه از روشهاى عملى براى این منظور استفاده کردهاند. براى نمونه، کارى که امام هادى و امام عسکرى (علیهما السلام) براى آمادهسازى زمینه غیبت حضرت مهدى (عج) انجام دادند، افزایش گامبهگام ارتباط شیعیان از پسِ پرده و حجاب و با واسطه در برخورد با شیعیان بود. این واقعیت با توجه به کلامى که مسعودى، در «اثبات الوصیه» آورده، به خوبى روشن مىشود. وى مىگوید:
امام هادى (ع) از بسیارى از موالیان خود، به جز معدودى از خواص، دورى مىگزید و زمانى که امر امامت به امام حسن عسکرى (ع) منتهى شد، آن حضرت از پس پرده با خواص و غیر آنان سخن مىگفت؛ مگر در اوقاتى که به قصد خانه سلطان سوار بر مرکب مىشد.
گرچه کلام مسعودى، بهخصوص در مورد امام عسکرى (ع)، خالى از مبالغه نیست، ولى در مجموع، اثبات کننده مدعاى ماست. نزدیکى عصر آن دو امام به عصر غیبت نیز مىتواند مؤ ید صحت این مدعا باشد؛ چرا که پنهان شدن و غیبت ناگهانى امام معصوم (ع) میتوانست وضع دشوار و غیر قابل تحملى را براى شیعه پدید آورد.
به هر حال امام هادى و امام عسکرى (علیهما السلام)، هم به این دلیل که در پادگان نظامى سامراء زیر نظر حکام عباسى بودند و هم به این دلیل که در عصرى نزدیک به عصر غیبت مىزیستند، غالباً نسبت به شیعه پنهان بودند و غالب امور و ارتباط آنان با شیعیان از طریق مکاتبات، توقیعات و وکلا بود و به دلیل همین مکاتبات فراوان بود که براى مثال: احمد بن اسحاق قمى از امام عسکرى (ع) طلب دستخطى مىکند تا بدان وسیله، خط حضرت را از غیر آن بازشناسد.
چنین بود که شیعیان، دیدن آن حضرت و ملاقات با او را در مسیر رفتوآمد هفتگى آن بزرگوار به منزل خلیفه، مغتنم شمرده، در راه مىنشستند و منتظر آن حضرت مىماندند. از جمله این دیدارها، ملاقات شخصى است که در دل، شبهه «ثنویت» داشته و امام هنگام بازگشت از منزل خلیفه، با انگشت سبابه اشاره مىکند که: أحد أحد! او- خداوند- یگانه است.
شخص دیگرى که در مسیر حرکت امام به سوى منزل خلیفه نشسته و قصد مىکند تا با صداى بلند مردم را به امامت آن حضرت فرا خواند، اما حضرت با اشاره انگشت بر دهان مبارک، او را از این کار بازمىدارد.[27]
[1] . مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 463- 466..
[2] . براى نمونه ر. ک: مروج الذهب، ج 4، ص 53؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج 6، ص 452..
[3] . الکامل فى التاریخ، ج 6، ص 451.
[4] . جبارى، تاریخ عصر غیبت، ص 64. لازم به گفتن است از منبع حاضر براى نگارش این مقاله استفاده شایانى شده است..
[5] . سید محمد صدر، تاریخ الغیبه الصغرى، ص 350..
[6] . براى مطالعه بیشتر ر. ک: جبارى، تاریخ عصر غیبت، ص 64- 82..
[7] . تاریخ عصر غیبت، ص 94.
[8] . براى نمونه ر. ک: ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول، ص 96..
[9] . تاریخ عصر غیبت، ص 100..
[10] . مروج الذهب، ج 4، ص 81..
[11] . تاریخ عصر غیبت، ص 101..
[12] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 51، ص 220..
[13] . ر. ک: ابن بابویه، کمال الدین و تمام النعمه، ج 2، ص 407؛ کلینى، کافى، ج 1، ص 329؛ طوسى، الغیبه، ص 223..
[14] . جاسم حسین، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم( ع)، ص 83- 84..
[15] . توضیح اینکه اهل سنت از شیعه جدا شدهاند، مجال مفصل جداگانهاى مىطلبد که علاقهمندان مىتوانند به آثارى که در این باره نوشته شده، مراجعه کنند..
[16] . اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص 396، به نقل از: تاریخ عصر غیبت، ص 84..
[17] . مروج الذهب، ج 4، ص 106؛ کافى، ج 1، ص 500..
[18] . مقاتل الطالبیین، ج 4، ص 411؛ بحارالانوار، ج 50، ص 127..
[19] . سید بن طاووس، کشف المحجة، ص 124..
[20] . مقاتل الطالبیین، ص 599، به نقل از: تاریخ عصر غیبت، ص 134..
[21] . مجموعه مفصل و جالبى از اینگونه مطالب در احتجاج مرحوم طبرسى و به نقل از ایشان و دیگر آثار در کتاب« تحفه امام هادى( ع)»، نوشته مرحوم سید محمد خادمى آمده است..
[22] . ر. ک: رجال کشى، ص 516- 518..
[23] . رجال نجاشى، ص 254..
[24] . همان، ص 80 و 98..
[25] . کافى، ج 5، ص 111؛ طوسى، الاستبصار، ج 2، ص 58، به نقل از: تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم( ع)، ص 79..
[26] . تاریخ عصر غیبت، ص 145..
[27] . بحارالانوار، ج 50، ص 393..