فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

برخورد عسکریین(علیهم السلام) با جریان های فکری

نویسنده
چکیده
عباسیان در قرن دوم هجرى به خلافت رسیدند و تا دوره مأمون، ایرانیان در نهادهاى قدرت، حضورى چشمگیر داشتند؛ ولى از زمان معتصم، به‏تدریج ترکان در حکومت نفوذ یافتند و خطرى جدى از سوى آنان خلفاى عباسى را تهدید مى‏کرد. در این دوره بر اثر بى‏کفایتى خلفا و رواج فساد و رشوه در دستگاه حکومت، فاصله طبقاتى و فقر در میان توده‏هاى مردم فراگیر شده بود.
در این دوره، متوکل سیاست حمایت از اهل حدیث و سرکوبى معتزله و شیعیان را در پیش گرفت که نتیجه این تغییر رویکرد حکومت، تألیف برخى جوامع روایى و صحاح اهل سنّت بود. عباسیان براى پیشگیرى از قدرت یافتن اهل‏بیت (علیهم السلام) با اقداماتى مانند حصر خانگى و گماشتن جاسوسانى براى آنان، امامین عسکریین (علیهما السلام) را در تنگنا قرار مى‏دادند.
امامان شیعه (علیهم السلام) نیز در راستاى حفظ دین و تداوم خط امامت، در برابر جریان‏هاى انحرافى مى‏ایستادند و با نفوذ دادن یاران خود در ساختار حکومت و حمایت از برخى قیام‏هاى مردمى، همچنین بهره‏گیرى از سازمان وکالت و فراهم کردن زمینه‏هاى دوران غیبت، به وظایف خود عمل مى‏کردند.
این نوشتار، ضمن توصیف وضعیت اجتماعى و فکرى جامعه در دوران امامین عسکریین (علیهما السلام)، بیانگر برخورد این حضرات با وضعیت موجود است.
کلیدواژه‌ها

سیر تحولات سیاسى در ساختار دولت عباسى‏

دولت عباسى در قرن دوم هجرى و در پى افول امویان، به سبب فجایع عاشورا و اقدامات امامان بعد از سیدالشهدا (ع)، رفتارهاى شاهانه حکام اموى و در نتیجه نارضایتى سیاسى، اعتقادى، اجتماعى مردم، با همراهى و طراحى ایرانیان و با عرضه شعارهاى دوپهلویى مانند «الرضا من آل محمد» که حاکمیت خاندان رسول خدا (ص) را براى شنوندگان تداعى مى‏کرد، در قالب تشکیلات منسجم و دقیقى بر سر کار آمدند.

از ابتدا تا دوره مأمون عباسى، حضور ایرانیان در نهاد حکومت چشمگیر است. در این مقطع ابتدا درگیرى امین و مأمون بر سر حکومت رخ مى‏دهد و سپس پایتخت دولت عباسى براى مدتى به خراسان و مرو منتقل مى‏شود که این مقطع را مى‏توان اوج نفوذ ایرانیان در نظر گرفت. این دوره دوام نیافت و در پى بى‏اعتمادى مأمون به اطرافیان ایرانى خود پس از طرد، حذف یا کشتن افراد صاحب نفوذ ایرانى، پایتخت دوباره به بغداد بازگشت.

مأمون اختلافات داخلى عربى را نیز به گونه‏اى دامن زده بود و چنین مى‏نمود که سرزمین پهناور اسلامى را تنها با قدرت عربى نمى‏توان اداره کرد.

با روى کار آمدن معتصم عباسى در پى مأمون، او که از ناحیه مادر با ترکان نسبت داشت، زمینه ورود ترکان ماوراء النهر به حکومت عباسى را فراهم آورد. پیش از دوره معتصم، ترکانى که وارد عالم اسلام مى‏شدند، در ابتدا به صورت اسیر جنگى و غلام و برده و گاه به صورت تاجر و بازر گان بودند، اما پس از آن‏که نیرو، توان و مهارت‏هاى‏

نظامى خود را بروز دادند، حتى توانستند در سپاه خلیفه عباسى نیز نفوذ کرده و از این طریق گاه بر مسند قدرت نیز تکیه زنند. این نفوذ در عصر معتصم عباسى (227- 217) به اوج رسید. یکى از اثرات مهم نفوذ مسلمانان در میان ترکان را مى‏توان آشنایى ترکان با دین اسلام دانست.

با ضعیف شدن موقعیت اعراب در زمان حکومت عباسیان، نفوذ قوم ترک‏زبان رو به افزایش نهاد و معتصم به این علت که مادرش ترک بود، به ایشان علاقه و اعتمادى خاص داشت و موجبات رخنه آنها را در مراکز لشکرى و دربار خلافت فراهم ساخت و از آن‏جا که به ایرانیان و اعراب اعتمادى نداشت، تعداد زیادى از آنها را به نگهبانى درگاه خود گماشت. ورود ترکان به دستگاه خلافت عباسى، موجب رقابت شدید میان آنان از یک سو و اعراب و ایرانیان از دیگر سو شد؛ رقابتى که براى به دست آوردن مال و مقام، شهر بغداد را ناامن و به کانونى براى توطئه‏ها و دسیسه‏هاى آنان تبدیل کرد.

این در حالى است که تعداد ترکان پیوسته افزایش مى‏یافت؛ زیرا علاوه بر توالد و تناسل فراوان آنان، هر ساله هزاران غلام ترک را از آن سوى جیحون به بغداد مى‏آوردند و بدین ترتیب، دیرى نپایید که بغداد آکنده از ترکانى شد که مورد حمایت و احترام خلیفه بودند. اقتدار فراوان و زیاده‏روى ترکان در طلب مال و مقام و گستاخى و بى‏باکى و خشونت و بى‏رحمى آنان، خیلى زود مشکلات و مصائب دردناکى براى مسلمانان به وجود آورد و نیز تهدید و خطرى براى خلافت عباسى گردید.

ترکان با تسلط بر دستگاه خلافت، رفتار خشونت‏آمیزى با مردم در پیش گرفتند؛ در بازارها و کوچه‏هاى تنگ اسب مى‏تاختند و کودکان و ضعیفان و پیرزنان را لگدکوب مى‏کردند و زنان را به زور به انحراف مى‏کشیدند.

جانشینان معتصم نیز تا مدتى در باب ترکان همان شیوه را دنبال کردند و ترکان بر همه چیز چیره گشتند. گسترش قدرت ترکان به مرور ایام اسباب تهدید و خطرى جدى را براى خلفاى عباسى فراهم ساخت، تا جایى که غلامان ترک به راحتى دست به قتل، آزار یا حتى تغییر قدرت خلفا زدند و به تدریج این نفوذ و قدرت به جایى رسید که در هر ولایتى از قلمرو خلافت، امیرى یا صاحب قدرتى نفوذ پیدا کرد. خواجه نظام‏الملک در مورد غلامان ترک‏

دستگاه معتصم چنین مى‏نویسد:

غلامان معتصم چنان بودند که از خلفاى بنى‏عباس هیچ کس از آن سیاست و هیبت و عدّت نبود که معتصم را بود و چندان بنده ترک که داشت کس نداشت. گویند: هفتادهزار غلام ترک داشت و بسیار کس را از غلامان برکشیده بود و به امیرى رسانیده بود و پیوسته گفتى که خدمت را چون ترک نیست.

بدین ترتیب برخلاف انتظار معتصم که براى مقابله با نفوذ روزافزون ایرانیان و اعراب، غلامان و مزدوران ترک را بر کشیده بود، آشکار شد که درمان، خطرناک‏تر از درد گشته است:

افزایش این مخالفان مهاجم و رفتار ناهنجارشان با مردم، آن‏قدر تحمل‏ناپذیر شد که مردم بغداد به معتصم شکایت بردند و از درازدستى و ستمکارى آنان بنالیدند و بر ضدّشان مسلح شدند و عده‏اى از آنها را به قتل رساندند. گروهى نیز نزد معتصم رفتند و گفتند: اگر ترکان را از بغداد بیرون نبرى، با تو خواهیم جنگید. پرسید: چگونه با من مى‏جنگید؟ گفتند: با آه سحرگاه. معتصم گفت: من طاقت آن را ندارم. به گفته طبرى، پیرمردى روز عید در برابر معتصم برخاست و گفت: خداوند پاداش نیک را از تو بردارد که این بیگانگان سنگدل (ترکان) را همسایه ما کردى تا کودکان ما را یتیم و زنانمان را بیوه کنند.

این‏گونه سخنان، معتصم را برآن داشت تا پایتخت را از بغداد بیرون برد و شهرى جدید براى مقرّحکومت خویش و براى سکونت ترکان بسازد. از این رو، پس از نماز عید سال 220 ق. از بغداد بیرون رفت و دیگر به آن شهر بازنگشت. وى مدّتى بر ساحل نهر قاطول در دهکده‏اى که محل سکونت عده‏اى از نبطیان بود، سکنى گزید؛ اما از سرما و سختى آن‏جا برنجید و در جست‏وجوى مکانى دیگر برآمد تا آن‏که به محل کنونى سامرّاء در قسمت علیاى دجله رسید و آن‏جا را که هوایى پاک و آبى گوارا و خاکى حاصلخیز داشت، براى شهر دلخواهش برگزید. بناى قصر خلیفه پیش از هر کارى آغاز گردید و سپس براى هر یک از فرماندهان و لشکریان ترک زمینى اختصاص یافت تا خانه‏هاى خود را بسازند؛ آن‏گاه به دستور خلیفه، هزاران کارگر و صنعتگر و افزارمند و بازرگان از شهرهاى دیگر به سامرّاء آمدند تا نقشه و طرح شهرى بزرگ را با خیابان‏ها و کوچه‏ها و بازارها و محل صنعتگران و پیشه‏وران آماده نمایند. دیرى نپایید که شهرى آباد و مجلّل ساخته شد؛ اما این امر آثار نامطلوبى بر عمران و آبادى و اقتصاد شهر بغداد گذاشت.[1]

تأسیس شهر سامراء (سُرَّ مَن رآه)

با جست‏وجو در منابع تاریخى و جمع‏بندى مطالب گفته شده، مى‏توان علت بناى شهر سامراء را چنین یافت:

شدت نارضایتى مردم از ترکان، به واسطه قتل و غارت و تجاوزهاى آنان که مردم را در آستانه شورش قرار داده بود.[2] بى‏اعتمادى جدى معتصم به امراى ترک، او را واداشت تا مکان استقرار آنان را به گونه‏اى طراحى کند که هم بتوان به راحتى ترکان را سرکوب کرد و هم در صورت ضرورت، راه گریز مناسبى از دست ایشان وجود داشته باشد.[3]

در سال‏هاى بعد، متوکل عباسى که در صدد محدود کردن قدرت ترکان و ایجاد نفاق بین آنها برآمد، با ضبط اموال سپهسالار خود به نام «صیف» و اعطاى آن به سپهسالار دیگر به نام «فتح بن خاقان» کوشید تا میان ترکان اختلاف و تفرقه بیاندازد، اما صیف و سپهسالار دیگرى به نام «بغا» متوکل عباسى را در شب چهارم شوال 247 همراه فتح بن خاقان به قتل رساندند.

متوکل با تقسیم امپراتورى عباسى میان پسران خود کوشید تا از واگذارى ولایات به سران ترک شانه خالى کند که با کشته شدن وى به دست ترکان، این تدبیر نیز اثرى نداشت. با قتل متوکل به دست سپهسالاران ترک تمام هیبت و حرمتى که خلفا نزد ترکان داشتند، از میان رفت و کم‏کم خلفاى ضعیف عباسى بازیچه دست امراى متنفذ ترک شدند. عزل و نصب خلفا نیز در دست ترکان قرار گرفت؛ به طورى که آل‏بویه شیعى مذهب نیز به راحتى توانستند بر دستگاه خلافت عباسى مسلط شوند. نخستین شکل نفوذ ترکان در قلمرو اسلام، نتیجه فتوحات اعراب مسلمان در آسیاى مرکزى و رواج رسم بردگى در آن عصر بوده است و تحولات سیاسى دستگاه خلافت به انضمام مسئله مملوکان ترک و پیروى از این شیوه در حکومت‏هاى ایرانى، به تدریج چهره سیاسى قلمرو ایران و اسلام را دگرگون کرد.

محققان دوره دوم عباسى را دوره نفوذ ترکان مى‏دانند که با معتصم آغاز شد و با کشتن متوکل به اوج خود رسید، تا جایى که هر گاه اراده مى‏کردند، خلیفه را به سان اسیرى در دستان خود، عزل و نصب کرده یا حتى مى‏کشتند. ظلم و ستم ترکان در هر منصب و جایگاهى، مهم‏ترین ویژگى این دوره است که بر تمام شئون زندگى مردم سایه انداخته بود.

بیشتر وزرا و امراى عباسى افرادى بى‏کفایت و ستمگر بودند و در تحقیر و ضرب و شتم و شکنجه مردم و از بین بردن حقوق آنان و چپاول اموالشان، سعى تمام داشته و از هیچ کارى دریغ نداشتند. علاوه بر این، ضعف دستگاه خلافت- به سبب عیاشى و حیف و میل کردن بیت‏المال و تسلط ترک‏ها- از یک سو و فشار و ظلم به توده مردم، از سوى دیگر، باعث برپا شدن آشوب‏ها و قیام‏هایى در این دوره شد. این شورش‏ها و نهضت‏ها در حقیقت نتیجه طبیعى آن ضعف و ظلم بود.

این حرکت‏ها برخى فتنه و بدون ریشه بودند و رهبرى آنها در دست عده‏اى از اشرار بود؛ همچون فتنه «خوارج» و شورش «صاحب زنج» و برخى دیگر جنبش‏هایى در برابر ظلم خلفا یا فریاد اعتراض به استیلاى ترکان بودند و دسته آخر، قیام‏هایى بودند اصیل و با پشتوانه، که به طرفدارى از «رضاى آل‏محمد (ص)» برپا مى‏شد که به «قیام‏هاى علویان» مشهور است. این قیام‏ها به لحاظ بینش گروندگان به آنها یا خلوص رهبران آن، به چند گونه تقسیم مى‏شوند، اما همه آنها به وسیله علویانى سلحشور و حق‏طلب برپا مى‏شد که صفحات تاریخ پر از رشادت‏هاى آنان است.[4]

شورش سپاهیان و شاکریه به سال 249 ه و ارتشیان به سال 252 ه در بغداد براى گرفتن حقوق خود، شورش‏هاى مردم سامراء در سال‏هاى 249 و 251، فتنه خوارج به‏خصوص در سال‏هاى 252 تا 263 ه و شورش زنگیان به رهبرى صاحب زنج از خطرناک‏ترین و مؤثرترین حوادث این دوره، یعنى دوره دوم خلافت «سامراء» و هنگام ضعف و از هم پاشیدن آن در زمان «مهتدى» و «معتمد» است؛[5] تا آن‏جا که بسیارى خطر آن را براى کیان خلافت عباسى بیش از ترکان مى‏دانند. قیام‏هاى علویان در اعتراض به ظلم و ستم حکام به همه مردم و به‏خصوص چهره‏هایى مثل: محمد بن قاسم، محمد بن صالح، یحیى بن عمر، حسن بن زید، حسن بن على حسنى، محمد بن جعفر بن حسن، احمد بن عیسى، حسن بن اسماعیل، حسین بن محمد، محمد بن جعفر، موسى بن عبدالله، على بن عبدالله طالبى و احمد بن محمد همه بیانگر شرایط آشفته سیاسى آن دوره است و بدیهى است که از اولین تبعات آشفتگى‏ها در حاکمیت، تلاش زیردستان در مناطق مختلف براى خودمختارى و اعلام استقلال است که در دوره یاد شده از حکومت عباسیان، به روشنى در اندلس، شمال آفریقا، ایران، مصر و شام دیده مى‏شود.[6]

مهم‏ترین ویژگى‏هاى خلافت عباسى در این دوره عبارتند از:

  1. از دست رفتن تمرکز حکومت؛ 2. ایجاد حکومت‏هاى مستقل که برخى از آنها به قدرت معنوى سلطان اعتراف داشتند؛ 3. کاهش نقش سیاسى خلفا؛ 4. ورود مردمى جدید به جامعه اسلامى.

هرچند این ویژگى‏ها نتیجه اوضاع سیاسى، اقتصادى و اجتماعى عصر اول عباسى بود که باخود بذرهاى جدایى را حمل کردند، اما در واقع از قرن دوم هجرى قلمرو حکومت بسیار گسترش یافت؛ تا اندازه‏اى که اداره آن از مرکز خلافت ناممکن شد. این امر از یک سو به علت ناسازگارى و تناسب نداشتن وسایل انتقال با این گسترش روزافزون، و از سوى دیگر نتیجه رشد آگاهى نژادى و مذهبى بود. دربرابر این واقعیت، حکومت به پیروى از سیاستى متضاد روى آورد که بر تجزیه متمرکز بود و با توجه به اوضاع آشفته اجتماعى و سیاسى، عده‏اى از آن جدایى بهره بردند و گرایش جدایى‏خواهانه‏اى ایجاد شد که زمینه را براى برپایى حکومت‏هاى مستقل فراهم آورد.

گفتیم که حکومت عباسى از آغاز پیدایش، عوامل این جدایى را ایجاد کرد؛ آن‏گاه که مردم غیرعرب براى رسیدن به اصل برابرى کامل با عرب- که در گذشته از آن محروم بودند- گام برداشتند و در نتیجه روحیه شعوبى‏گرى نزد مردم غیر عرب پدید آمد و شرایط براى ایجاد حکومت‏هاى جدایى‏طلب فراهم شد.

وضعیت اجتماعى مردم در دوره دوم عباسى‏

در این دوره به علت بى‏کفایتى خلفا و غرق بودن آنها در عیاشى و ولخرجى‏هاى بى‏حد و حصر و دنیاپرستى، جامعه در عمل به دو قشر و دو قطب بزرگ تقسیم شده بود: فقیرِ فقیر و غنى غنى، یا اکثریت محروم و اقلیت برخوردار. شکاف و فاصله طبقاتى و جشن‏ها و بخشش‏هاى بى‏حساب و بى‏رویه خلفا و درباریان، چه به خویشان و همسران و چه در بزم‏هاى ننگین شبانه به آوازه‏خوانان و رقاصه‏ها و دلقک‏ها و لباس‏هاى فاخر و زربافت و سفره‏هاى رنگین و اختلاس‏هاى برخى از وزرا و دیگر کارگزاران حکومت، شرایط اجتماعى زندگى آن دوره را تحت تأثیر قرار داده بود. دکتر «شوقى ضیف» در کتاب خود، تصویرى از میزان ثروت انبوه برخى وزرا، امرا و منشیان خلفاى عباسى و اختلاس‏ها و رشوه‏هاى آنان را آنان ارائه مى‏دهد.

به گفته او دستگاه خلافت و کارمندان دولت غرق در فساد و رشوه بودند؛ به طورى که بدون اغراق مى‏توان ادعا کرد، بیشتر کارمندان دولت، به‏خصوص مأموران مالیات و خراج، غرق در اختلاس و رشوه بودند. وزرا هم براى رسیدن به وزارت، رشوه‏هاى کلان مى‏دادند، تا آن‏جا که بعضى براى دست یافتن به این مقام تا پانصدهزار دینار مى‏پرداختند؛ چون مى‏دانستند به زودى جبران خواهد شد!

بدیهى است که نتیجه چنین رفتارها و سیاست‏هایى فقر و سیه‏روزى توده مردم، یعنى کشاورزان، کارگران، فرهنگیان، خدمتکاران و صاحبان حرفه‏ها و صنایع کوچک بودند؛ همانانى که آنچه طبقه مرفه داشت، از کدّ یمین و عرق جبین آنها بود و آنچه مرفهین بى‏درد به یغما مى‏بردند، در واقع چیزى جز دسترنج اینان نبود. گرچه در خلال آنچه گفتیم، وضعیت توده مردم روشن گشت و دیدیم که بسیارى از قیام‏ها و شورش‏هاى این دوره، به‏ویژه «صاحب زنج» و بعدها «قرامطه»، فریاد و واکنشى در برابر این همه ظلم و چپاول طبقه حاکم و فقر و فلاکت توده‏هاى پابرهنه بود.[7]

وضعیت فکرى جامعه در دوره دوم عباسى‏

آنچه به لحاظ «وضعیت فکرى» در این دوره در خور توجه و تأمل است، تغییر خط مشى فکرى متوکل از اعتزال (مذهب رسمى دولت به مذهب «اهل حدیث» و چرخش آشکار سیاست سرکوبى معتزله و شیعیان و حمایت از اهل حدیث است که غالب اهل سنت را تشکیل مى‏داد.

معتزله از واژه «اعتزال» به معناى کناره‏گیرى و دورى جستن است و در دانش فرقه‏شناسى عنوان یکى از مشهورترین مکاتب کلامى و روش‏هاى فکرى است که در نیمه نخست قرن دوم هجرى توسط واصل‏بن‏عطا (متوفاى 131) در بصره بنیان نهاده شد. از این گروه با اسامى و القاب پسندیده‏اى چون «عدلیه»، «اهل العدل والتوحید» و عناوین ناپسندى چون: «وعیدیه»، «معطله»، «جهمیه» و «قدریه» یاد شده است. اما اصطلاح معتزله مشهورترین نامى است که براى آنها به کار مى‏رود و خود آنها نیز نوعاً از این کاربرد پرهیزى ندارند.[8]

با این همه، تمایز و شکل‏گیرى این گروه به عنوان یک دسته مستقل و متمایز کلامى یا

فرقه‏اى را باید معلول تلاش‏هاى پیوسته شخصیت‏ها و متفکران هوشمند و قهرمانى دانست که در یک بستر تاریخى (با همه فراز و نشیب‏هاى سیاسى و فکرى) بر غنا و رشد و رواج آن افزودند و پس از کمال فکرى به شرح و تعلیم آن نیز پرداختند.

بناى این مکتب، بر عقل گرایى مفرط است. این جریان مبناى نوعى تفتیش عقاید در دوره مأمون شد، اما پس از اندک زمانى متوکل با یک چرخش آشکار، سیاست حمایت از اهل حدیث و سرکوبى معتزله و شیعیان را در پیش گرفت و بدین وسیله توانست رضایت توده مردم را که به سبب سخت‏گیرى‏هاى معتزله و حمایت‏هاى بى‏دریغ خلفا از آنان، به ستوه آمده بودند، فراهم آورد؛ تا آن‏جا که برخى در ستایش او به سبب این کار مبالغه کرده و او را یکى از سه خلیفه و احیاکننده سنت و از بین برنده بدعت نامیدند.[9]

وى با این اقدام خود موفق شد علویان را که بیشتر آنان گرایش نزدیک به معتزله داشتند و در واقع عناصر تندرو جامعه را تشکیل مى‏دادند، شکست عمده‏اى بدهد. متوکل با این چرخش فکرى، براى رسیدن به اهداف سیاسى خود و نابودى هر چه بیشتر معتزله و شیعه، روش‏هاى خاصى را در پیش گرفت.

نخست، تفتیش عقاید مذهبى (المحنة) علیه راویان عامه که از سوى «مأمون» و با حمایت معتزله اعمال مى‏شد را ممنوع ساخت و ایشان و هواداران آنان را به پذیرش شعارهاى ضد شیعى ترغیب کرد.

دوم، «ابن زیات» وزیر و همکارانش را از مشاغل خود برکنار کرد و به جاى او «جرجرانى» و «ابن‏خاقان» را که گرایش‏هاى افراطى ضدشیعى داشتند، منصوب کرد.

سوم، دست به ایجاد ارتش نوینى موسوم به «شاکریه» زد. بدین منظور افرادى را از مناطقى که به ضدیت با علویان معروف بودند، به ویژه از شام، جزیره، جبل، حجاز و حتى از عبنا، که علیه تفتیش عقاید مذهبى (محنة القرآن) قیام کرده بودند، استخدام کرد.[10]

از دیگر رویدادهاى مهم در این دوران، شکل‏گیرى و تدوین برخى جوامع روایى و صحاح اهل سنت، همچون مصنف ابن ابى‏شیبه، (متوفاى 235)، صحیح بخارى (متوفاى 256) و صحیح مسلم (متوفاى 261) است.[11]

وضعیت امامان شیعه (علیهم السلام) در عهد عباسى‏

نگاهى گذرا و اجمالى به تاریخ حیات امامان (علیهم السلام) نشان مى‏دهد که این جریان منسجم و خط پیوسته به سان رودى خروشان در گذر ایام بسته به شرایط، از خود انعطاف کافى نشان مى‏داد تا این سیر کلى دچار اختلال نشود. عباسیان که با فریب عمومى و سوء استفاده از عنوان خاندان اهل‏بیت (علیهم السلام) بر سرکار آمده بودند، به خوبى از پتانسیل حضور و رهبرى ایشان براى قیام‏هاى علویان آگاه بودند از همان آغاز حکومت، مشکلاتى بى‏سابقه براى ائمه (علیهم السلام) به وجود آوردند. از جمله این مشکلات به این موارد مى‏توان اشاره کرد:

- محدودیت‏هاى آموزشى امام ششم (ع) در ابتداى دوره عباسى به رغم آزادى نسبى پیش آمده در پایان دوره اموى.

- اسارت‏ها و زندان‏هاى طولانى امام هفتم (ع) که عملًا عمده ارتباطات ایشان را محدود به خانواده و نزدیکان کرد و آنان مربیان نسل بعدى شیعیان شدند.

- امام هشتم (ع) با محدودیتى ویژه روبه‏رو شدند و در قالب ولایت‏عهدى اجبارى، هم فعالیت‏هاى حضرت محدود شد و هم به طور کامل زیر نظر قرار گرفتند و کار به جایى رسید که همسر تنها فرزند ایشان که قرار بود عهده‏دار امامت شود، از خانواده و کارگزار عباسیان شد و در نهایت امام نهم (ع) را مسموم ساخت.

در همین دوران است که سامراء (یا به تعبیر دقیق‏تر «سرّ من رآه») ساخته مى‏شود تا بینندگان از دیدن آن خرسند شوند و تا حدى از شرّ آزار و اذیت ترکان آسوده گردند. ساختار پادگانى این شهر عباسیان را قادر مى‏ساخت امامان شیعه (علیهم السلام) را به آسانى هرچه بیشتر کنترل کرده و در حقیقت در حصر خانگى نگاه دارند. بدیهى است از جمله اصلى ترین مشکلات امامان در این دوره حضور جاسوسان در منزل و اطراف محل سکونت ایشان بود که محدودیت‏هاى بیشترى را براى ایشان رقم مى‏زد.

عمده‏ترین دلیل محدودیت‏هاى به وجود آمده به دست عباسیان براى امامان، به‏ویژه امام عسکرى (ع) را مى‏توان به قدرت رقابت علویان و خاندان رسول خدا (ص) براى تصاحب حکومت و خلافت و بشارت‏هاى بیان شده انبیا، اولیا و اوصیا (علیهم السلام) درباره ظهور منجى آخرالزمان‏

و تحقق همه پیش‏بینى‏هاى بیان شده درباره آنچه پیش از او رخ خواهد داد و با آمدنش بساط ظلم و ظالم از زمین برچیده خواهد شد، دانست. تصریح به این امر، از مسلمات روایات و منابع اسلامى است و شیعه و سنى در تحقق آن شک ندارند که مردى از نسل رسول خدا (ص) خواهد آمد و جهان را از عدالت آکنده مى‏سازد؛ پس از آن‏که از ظلم و ستم پر شده باشد. امام ششم (ع) در این‏باره فرموده‏اند:

«ولادت موسى (ع) بدین گونه بود که چون فرعون دانست زوال ملکش به دست او انجام مى‏پذیرد، کاهنان را احضار کرد و آنها به وى گفتند این مرد از تیره بنى‏اسرائیل خواهد بود. او هم به مأموران خود دستور داد تا شکم زنان آبستن را شکافته و اطفال آنها را سر ببرند. براى این منظور بیش از بیست‏هزار طفل را به قتل رساندند، و با این همه خداوند موسى را حفظ کرد و آنها به وى دسترسى نیافتند. بنى‏امیه و بنى‏عباس هم چون دانستند که دولت و امرا و ستمگرانشان به دست قائم ما نابود مى‏شود، دشمنى ما را به دل گرفتند و با شمشیر کشیده به کشتن و قطع نسل خاندان پیغمبر پرداختند؛ با این امید که «قائم آل محمد» را به قتل رسانند، ولى خداوند نگذاشت که هیچ یک از ستمگران به وى دست یابد و بدین گونه نور خود را کامل کرد؛ هرچند مشرکین ناخوش بدارند».[12]

مانند این روایت از امام عسکرى (ع) نیز روایت شده است.

برخى اقدامات بازدارنده عباسیان براى مقابله با اراده الهى درباره ولادت امام موعود (ع) را چنین مى‏توان برشمرد:

- جاسوسى در قالب پزشک، همسر، پیرو و ...؛

- اسارت و حصر خانگى؛

- آزار و اذیت یاران و دوستان و شکنجه ایشان براى شناسایى امام موعود (ع)؛

- تهدید و تلاش پیوسته براى ترور و قتل امام عسکرى (ع) و جلوگیرى از تولد امام موعود (ع)؛

- کنترل موالید احتمالى امام عسکرى (ع).[13]

پیش و بیش از اقدامات یاد شده، مهم‏ترین تلاش مخالفان تشیع را مى‏توان فرقه‏سازى و تأسیس و ترویج آیین‏هاى بدلى دانست. راه‏اندازى فرقه‏ها همواره یکى از دو اثر جدى را

فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج‏24و25، ص: 30

براى تضعیف تشیع به دنبال داشته است:

  1. اولین و ساده‏ترین نتیجه فرقه‏سازى، جدا شدن افراد و نیروها از کنار هم و در نتیجه، کاسته شدن از توان رویارویى با دشمن است. از همین رو در اسلام بر وحدت و اتحاد بسیار تأکید شده است.
  2. دومین و بدترین نتیجه فرقه‏سازى و پیروى از فرقه‏سازان، دشمنى با جریان‏هاى مخالف و معارض فرقه، با انگیزه‏هاى متفاوتى مانند جاه‏طلبى و قدرت‏طلبى و رقابت است. فرقه‏هاى اسلامى گاه حتى تا این اندازه تعارض را با تشیع بروز داده‏اند. اولین تفرقه و جدایى از اصل اسلام و تشیع در سقیفه و ماجراى جانشینى رسول خدا (ص) پدید آمد.[14] انشعابى که زمینه‏ساز انشعابات بعدى را فراهم آورد و حتى در قرون بعد در درون خود پیوسته دچار انشعاب‏هاى کلى و جزئى شد.

مشکلات شیعیان در این دوره‏

شیعیان در این دوران، به رغم گسترش چشمگیرشان، با مشکلاتى دست و پنجه نرم مى‏کنند که اهم آنها از این قرار است:

  1. ارتباط حداقلى با امام‏

امام گرچه در این دوره، به صورت‏هاى مختلف با شیعیان خود در تماس بودند، اما کنترل شدید ایشان از یک سو و شکنجه و آزار کسانى که با ایشان تماس مى‏گرفتند از سوى دیگر، باعث مى‏شد که ارتباط امام با پیروان خود به حداقل برسد.

  1. فشار

در این دوره، شیعیان از جانب خلفاى عباسى به شدت زیر فشار و اختناق بودند. براى نمونه مى‏توان به جنایات متوکل در مورد شیعیان و علویان، از تشکیل سپاه «شاکریه» گرفته، تا تخریب قبر امام حسین (ع) اشاره کرد. او براى فشار هرچه بیشتر بر شیعیان، به حاکم مصر دستور داد تا طالبیون را به عراق تبعید کند. حاکم مصر نیز چنین کرد. آن‏گاه متوکل در سال 336 ه آنان را به مدینه که محل تبعید علویان بود راند.[15]

وى همچنین به ساکنین حجاز هشدار داد تا هیچ‏گونه ارتباطى با علویان نداشته باشند و از آنها حمایت مالى نکنند. بسیارى از افراد بدین سبب به شدت مجازات شدند. بنا به نوشته اصفهانى، متوکل در نتیجه اعمال این شیوه‏ها، علویان را با رفتارهاى خشونت‏آمیزى در مدینه مواجه کرد. مدینه جایى بود که علویان کلا از مردم دیگر جدا شده بودند و از حداقل احتیاجات زندگى نیز محروم ماندند.[16]

  1. اخراج از پست‏ها

مسعودى مى‏نویسد: «متوکل، اسحاق بن ابراهیم حاکم سامراء و سیروان در استان جبل را به دلیل شیعه بودن، از سمت خود برکنار کرد».[17] بسیارى دیگر از مردم نیز موقعیت‏هاى خود را به همین دلیل از دست دادند.[18]

  1. گرفتن امکانات اقتصادى‏

متوکل سرزمین فدک را که دارایى حسینیان بود، مصادره کرد. درآمد ملک فدک بنا به نوشته سید ابن طاووس در آن زمان بالغ بر 24 هزار دینار بود. متوکل، فدک را به «عبدالله بن عمر بزیار» از هواداران خود اعطا کرد[19] و همان‏گونه که در بالا اشاره کردیم، به ساکنین «حجاز» هشدار داد تا هیچ ارتباطى با علویان نداشته باشند و آنها را از نظر مالى حمایت نکنند.

ابوالفرج اصفهانى مى‏نویسد: «متوکل، علویان را در تنگناى اقتصادى قرار داد و رسما هرگونه کمک و نیکى در حق آنان را ممنوع کرد و متخلفان را مجازاتى سخت و کیفرى سنگین مى‏داد».[20]

اقدامات مهم و اساسى‏

در راستاى حفظ اسلام راستین و تداوم خط امامت و ولایت، مجموعه اقداماتى از سوى ائمه (علیهم السلام) انجام گرفت که مهم‏ترین آنها را مى‏توان چنین فهرست کرد:

  1. برخورد قاطع علمى و عملى با جریان‏هاى انحرافى‏

هرکدام از امامان این دوره به گونه‏اى با جریان‏هاى انحرافى مواجه بودند. در این مواجهه، گاه از ابزارهاى علمى استفاده مى‏شد و گاه با افشاگرى و حتى ابراز برائت و لعن شفاهى یا کتبى، شیعیان را از اطراف آنان پراکنده مى‏ساختند[21] و در برخى موارد نیز که روش‏هاى علمى‏

پاسخ‏گو نبود، به ابزارهاى عملى روى آورده و حتى ممکن بود به قتل برخى از سردسته‏هاى جریان‏هاى انحرافى و چالش‏ساز دستور دهند. براى نمونه امام هادى (ع) در ادامه فعالیت امامان پیشین، با غالیان درگیر شد؛ زیرا در میان اصحاب او نیز افرادى از غالیان وجود داشتند. «احمد بن محمد بن عیسى» یکى از شیعیان دانشمند و معتدل که سخت به ائمه طاهرین (علیهم السلام) دلبسته و با هر گونه غلوّى در دین مخالف بود، نقل کرده که نامه‏اى از امام هادى (ع) پرسیدند: احادیثى را به شما و پدرانتان نسبت داده‏اند که دل‏ها از شنیدن آنها مشمئز مى‏شود و بدان دلیل که این احادیث از پدران بزرگوارتان نقل مى‏شود، جرأت ردّ آنها را به خود نمى‏دهیم. مثلا على بن حسکه و سالم بن یقطین که خود را از موالى و منسوبان شما معرفى مى‏کنند، نقل مى‏کنند که در آیه‏ (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ) فحشا و منکر، اشاره به شخصى است که اهل رکوع و سجود نبوده است و منظور از زکات، مردى مشخص است، نه پرداخت مبلغى درهم و دینار و امورى از فرائض و سنن و معاصى را بر همین منوال تأویل مى‏کنند. اگر مصلحت مى‏دانید، این امر را براى ما روشن فرمایید و به پیروانتان منت نهاده، آنها را از منجلاب چنین تأویلات انحراف‏آمیز نجات دهید. آن حضرت در پاسخ نوشتند:

«لیس هذا من دیننا فاعتزله»

؛ این‏گونه تأویلات از دین ما نیست؛ از آن بپرهیزید.

مانند همین نامه از ابراهیم بن شیبه و سهل بن زیاد نیز روایت شده است؛ به طورى که پاسخ امام به یکى از آنها بسیار مفصل بوده و در آن، علاوه بر رد محمد بن حسکه و انکار ولایت و وابستگى او به خاندان رسالت، سخنان وى را باطل شمرده و شیعیان خود را به پرهیز از آنها امر فرموده است. حتى از آنها خواسته تا به هر کدام از این دو نفر دست یافتند، بى‏درنگ به قتلشان اقدام کنید. در روایت دیگرى محمد حسکه و قاسم یقطینى از سوى امام لعن و نفرین شده‏اند.

على بن حسکه، استاد قاسم شعرانى یقطینى بوده که او نیز از بزرگان غلات ومطرود ائمه طاهرین (علیهم السلام) است. حسن بن محمد بن باباى قمى و محمد بن موسى شریقى نیز از شاگردان على بن حسکه بوده‏اند. از دیگر کسانى که مورد لعن امام هادى (ع) قرار گرفته‏اند، محمد بن نصیر نمیرى و فارس بن حاتم قزوینى بودند. امام ضمن نامه‏اى که در آن از ابن‏باباى قمى بیزارى جسته‏اند، فرموده‏اند: «او گمان برده که من او را به نبوت برانگیخته‏ام و او باب من است! ... اگر توانستید او را بکشید».[22]

  1. نفوذ دادن یاران در ساختار حکومت براى کاهش فشارها

جاسم حسین مى‏نویسد:

سازمان امامیه (وکلا) به هواداران خود اجازه مى‏داد تا در دستگاه خلافت عباسى کار کنند. از این رو محمد بن اسماعیل بن برى و احمد بن حمزه قمى مقامات والایى در وزارت اشغال کردند.[23] نوح بن درّاج، قاضى بغداد و پس از آن، قاضى کوفه بود. چون بستگان او از کارگزاران امام جواد (ع) بودند، عقیده خود را در طول اشتغال به این سمت پنهان داشت.[24] بعضى دیگر از امامیه مانند حسین بن عبدالله نیشابورى، حاکم بست و سیستان شد و حکم بن علیا اسدى به حکومت بحرین رسید. هر دو نفر به امام جواد (ع) خمس مى‏پرداختند که حاکى از بیعت پنهانى ایشان با امام نهم است.[25]

  1. حمایت محدود و غیر مستقیم از برخى قیام‏هاى ضدحاکمیت‏

با مطالعه دقیق جریان‏ها و قیام‏هاى این دوره، مى‏توان دریافت که امامیه ادعاى هر علوى که خود را قائم و مهدى موعود بداند، تکذیب کردند؛ ولى با بعضى از قیام‏هاى علویان که به ایشان وفادار بودند، همراهى نشان مى‏دادند. همین امر، ما را به این حقیقت رهنمون مى‏سازد که ائمه دو روش را براى رسیدن به اهداف حقه خود طرح‏ریزى کرده بودند: نخست، بر فعالیت‏هاى علمى، فرهنگى و مذهبى در میان مردم، بدون آن‏که خود را به ظاهر درگیر مسائل سیاسى کنند، همت گماشتند. دوم، بعضى از قیام‏هاى شیعیان که وفادار به خود بودند را پنهانى مورد حمایت قرار دادند.[26]

  1. تقویت ارتباطات غیر مستقیم با یاران، با استفاده از سازمان وکالت‏

«سازمان وکالت» نهادى بود که به طور جدى از دوره امام صادق (ع) مشغول به فعالیت بود و تا پایان دوره غیبت صغرا فعالیت‏هاى آن ادامه داشت. با بررسى شواهد تاریخى چنین به دست مى‏آید که سازمان وکالت از آغاز تا پایان فعالیت آن، کارکردهاى گوناگونى داشته است که از آن جمله عبارت است از:

- دریافت، تحویل و توزیع وجوه شرعى؛

- رسیدگى به اوقاف؛

- راهنمایى و ارشاد شیعیان و مناظره با مخالفان؛

- ایفاى نقش سیاسى سازمان وکالت؛

- ایفاى نقش ارتباطى سازمان وکالت؛

- کمک به نیازمندان و حلّ مشکلات شیعیان.

در این میان مى‏توان مهم‏ترین نقش سازمان وکالت را نقش ارتباطى آن دانست؛ زیرا بدیهى است شیعیانى که در نقاط دوردست مى‏زیستند و گاه حتى براى یک بار نیز موفق به دیدار امام خویش نمى‏شدند، براى رفع نیازهاى شرعى، مالى و ... به وکلا یعنى واسطه‏هاى امام در شهرهاى مختلف روى مى‏آوردند. پرداخت وجوه مالى به وکلا، پرسش از مسائل شرعى، کلامى و اعتقادى، عرضه نمودن مکاتبات و نامه‏ها به محضر امام (ع) به واسطه وکلا و دریافت پاسخ، ارسال پیام‏هاى شفاهى و دریافت پاسخ آنها و امور دیگر، از جمله مواردى بود که وکلا به عنوان واسطه بین امام و شیعیان انجام مى‏دادند. پیداست اگر «سازمان وکالت» در میان نبود، این امور معطل، و شیعیان بلاتکلیف مى‏ماندند. اوج فعالیت‏هاى سازمان در این دوره و به‏ویژه دوره غیبت امام عصر (ع) قابل مشاهده است.

  1. آماده کردن عملى و نظرى شیعیان براى ورود به دوره غیبت‏

با توجه به علم ائمه (علیهم السلام) به غیبت امام عصر (عج)، امامان پیش از ایشان تمام تلاش خویش را براى آماده کردن شیعیان جهت ورود به این دوران به کار برده‏اند که گاه با تبیین علمى بوده و گاه از روش‏هاى عملى براى این منظور استفاده کرده‏اند. براى نمونه، کارى که امام هادى و امام عسکرى (علیهما السلام) براى آماده‏سازى زمینه غیبت حضرت مهدى (عج) انجام دادند، افزایش گام‏به‏گام ارتباط شیعیان از پسِ پرده و حجاب و با واسطه در برخورد با شیعیان بود. این واقعیت با توجه به کلامى که مسعودى، در «اثبات الوصیه» آورده، به خوبى روشن مى‏شود. وى مى‏گوید:

امام هادى (ع) از بسیارى از موالیان خود، به جز معدودى از خواص، دورى مى‏گزید و زمانى که امر امامت به امام حسن عسکرى (ع) منتهى شد، آن حضرت از پس پرده با خواص و غیر آنان سخن مى‏گفت؛ مگر در اوقاتى که به قصد خانه سلطان سوار بر مرکب مى‏شد.

گرچه کلام مسعودى، به‏خصوص در مورد امام عسکرى (ع)، خالى از مبالغه نیست، ولى در مجموع، اثبات کننده مدعاى ماست. نزدیکى عصر آن دو امام به عصر غیبت نیز مى‏تواند مؤ ید صحت این مدعا باشد؛ چرا که پنهان شدن و غیبت ناگهانى امام معصوم (ع) میتوانست وضع دشوار و غیر قابل تحملى را براى شیعه پدید آورد.

به هر حال امام هادى و امام عسکرى (علیهما السلام)، هم به این دلیل که در پادگان نظامى سامراء زیر نظر حکام عباسى بودند و هم به این دلیل که در عصرى نزدیک به عصر غیبت مى‏زیستند، غالباً نسبت به شیعه پنهان بودند و غالب امور و ارتباط آنان با شیعیان از طریق مکاتبات، توقیعات و وکلا بود و به دلیل همین مکاتبات فراوان بود که براى مثال: احمد بن اسحاق قمى از امام عسکرى (ع) طلب دست‏خطى مى‏کند تا بدان وسیله، خط حضرت را از غیر آن بازشناسد.

چنین بود که شیعیان، دیدن آن حضرت و ملاقات با او را در مسیر رفت‏وآمد هفتگى آن بزرگوار به منزل خلیفه، مغتنم شمرده، در راه مى‏نشستند و منتظر آن حضرت مى‏ماندند. از جمله این دیدارها، ملاقات شخصى است که در دل، شبهه «ثنویت» داشته و امام هنگام بازگشت از منزل خلیفه، با انگشت سبابه اشاره مى‏کند که: أحد أحد! او- خداوند- یگانه است.

شخص دیگرى که در مسیر حرکت امام به سوى منزل خلیفه نشسته و قصد مى‏کند تا با صداى بلند مردم را به امامت آن حضرت فرا خواند، اما حضرت با اشاره انگشت بر دهان مبارک، او را از این کار بازمى‏دارد.[27]

 

[1] . مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 463- 466..

[2] . براى نمونه ر. ک: مروج الذهب، ج 4، ص 53؛ ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج 6، ص 452..

[3] . الکامل فى التاریخ، ج 6، ص 451.

[4] . جبارى، تاریخ عصر غیبت، ص 64. لازم به گفتن است از منبع حاضر براى نگارش این مقاله استفاده شایانى شده است..

[5] . سید محمد صدر، تاریخ الغیبه الصغرى، ص 350..

[6] . براى مطالعه بیشتر ر. ک: جبارى، تاریخ عصر غیبت، ص 64- 82..

[7] . تاریخ عصر غیبت، ص 94.

[8] . براى نمونه ر. ک: ابن العبرى، تاریخ مختصر الدول، ص 96..

[9] . تاریخ عصر غیبت، ص 100..

[10] . مروج الذهب، ج 4، ص 81..

[11] . تاریخ عصر غیبت، ص 101..

[12] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 51، ص 220..

[13] . ر. ک: ابن بابویه، کمال الدین و تمام النعمه، ج 2، ص 407؛ کلینى، کافى، ج 1، ص 329؛ طوسى، الغیبه، ص 223..

[14] . جاسم حسین، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم( ع)، ص 83- 84..

[15] . توضیح این‏که اهل سنت از شیعه جدا شده‏اند، مجال مفصل جداگانه‏اى مى‏طلبد که علاقه‏مندان مى‏توانند به آثارى که در این باره نوشته شده، مراجعه کنند..

[16] . اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص 396، به نقل از: تاریخ عصر غیبت، ص 84..

[17] . مروج الذهب، ج 4، ص 106؛ کافى، ج 1، ص 500..

[18] . مقاتل الطالبیین، ج 4، ص 411؛ بحارالانوار، ج 50، ص 127..

[19] . سید بن طاووس، کشف المحجة، ص 124..

[20] . مقاتل الطالبیین، ص 599، به نقل از: تاریخ عصر غیبت، ص 134..

[21] . مجموعه مفصل و جالبى از این‏گونه مطالب در احتجاج مرحوم طبرسى و به نقل از ایشان و دیگر آثار در کتاب« تحفه امام هادى( ع)»، نوشته مرحوم سید محمد خادمى آمده است..

[22] . ر. ک: رجال کشى، ص 516- 518..

[23] . رجال نجاشى، ص 254..

[24] . همان، ص 80 و 98..

[25] . کافى، ج 5، ص 111؛ طوسى، الاستبصار، ج 2، ص 58، به نقل از: تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم( ع)، ص 79..

[26] . تاریخ عصر غیبت، ص 145..

[27] . بحارالانوار، ج 50، ص 393..