یا ثارالله هر دلى هست گرفتار تو، یا ثارالله مىبرد حسرت دیدار تو، یا ثارالله آفتابى که به هنگامه محشر آید هست در سایه دیدار تو، یا ثارالله یوسف اشک، که زندانى زندان دل است مىخرندش سر بازار تو، یا ثارالله سر مویى نشود فاصله این دل، تنگ با غبار ره زوّار تو، یا ثارالله دیده در رهگذر اشک نشاندم که شود لحظهاى لایق دیدار تو، یا ثارالله تو حسینى که خدا از همه بود و نبود عشق را کرده سزاوار تو، یا ثارالله تویى آن تشنه که از باده تسلیم و رضا موج زد ساغر سرشار تو، یا ثارالله تویى آن حرف نخستین شهادت که شفق مُهر سرخى است به طومار تو، یا ثارالله حرف عشق است و در اندیشه نیاید به مثال شرح جانبازى انصار تو، یا ثارالله راز مظلومىات، اى سید خونین کفنان مانده در پرده اسرار تو، یا ثارالله پیکرت زخم نشان، خون گلویت بر خاک محو حق شد دل بیدار تو یا ثارالله عشق بر منبر نى بود و تلاوت مىکرد سوره لعل گهربار تو یا ثارالله
جعفر رسول زاده «آشفته»
کربلا میقات مردان خدا کاروان با خویشتن دل مىبرد عشق را منزل به منزل مىبرد مىرود تا دیده را دریا کند خویش را در کربلا پیدا کند کربلا سقّاى عطشان دیده است کربلا چشمان گریان دیده است کربلا درسى است از ایثار وجود کربلا سرسبزى مُلک وجود کربلا میقات مردان خدا یا که میعاد خدا در کربلا کربلا اخلاص و قرآن مبین کربلا تفسیرى از حبل المتین کربلا الگوى ایمان و شعور کربلا هستى، نماد عشق و شور کربلا یک حجله پررمز و راز کربلا یعنى تشرف، یعنى نیاز
(عباسعلى اخوان ارمکى) کوفه، کتیبه بیداد اى کوفه! اى کتیبه بیداد وى گور دادخواهى و فریاد اى نردبان قتل و شرارت وى پلّکان دزدى و غارت اى پایگاه بازى شیطان وى شرح خاطرات پریشان خوردى فریب دیو هوا را کشتى به جهل، شیر خدا را کشتى دو عاشق ازلى را نشناختى حسین و على را پشت على ز درد تو خم شد نام تو در فساد، عَلَم شد اى کوفه! شرمسارترینى وى ننگ، آشکارترینى در هفت رنگ تفرقه، طاقى بیتوتهگاه جهل و نفاقى اى جویبار جارى ناپاک وِى آبروى ریخته بر خاک دوشینه اى سیاهى یکدست خورشید، میهمان تو بوده است تو سرگردانِ نفسپرستى بى روى آفتاب نشستى اى شبنشین! ز شرم نمردى؟ خورشید را به خاک سپردى؟ اى قتلگاه غیرت و رادى دانى که با ستاره چه کردى؟ اى زشتِ در نقاب نشسته محکوم بىجواب نشسته دیشب، خُم شراب شکسته میناى انقلاب شکسته دوشینه رفته است به غارت گنج بزرگ نور و حرارت دوشینه غنچه گل صدبرگ خندیده صد دهان به رخ مرگ دیشب شکفته است به محراب یک بوستان اقاقى سیراب دیشب به شهر کوفه عَلَم شد سیماى مى فروش تهجّد اى نخلهاى سر به گریبان! وحى شاهدانِ شام غریبان امشب رساترین شما کو؟ وان نخل سربلند دعا کو؟ امشب کجاست بلبل یاهو؟ امشب کجاست ناله شببو؟ نخلى که بود امید یتیمان بعد از خدا، کریم کریمان نخلى دگر زمانه نبیند هر نیمهشب به بار نشیند اى کوچههاى پر شده از او کو نخل روزى فقرا، کو؟ آن گُل که خار چشم خسان بود تبرى به چشم بلهوسان بود دردا امان نداد جهالت خواند على نماز عدالت یک گوش حقشناس، دریغا نشناخت نالههاى على را در گوش چاه، ناله حیدر باشد حدیث چاه و کبوتر نالیدن شبانه مولا در عین روشنى است، معمّا همراه دون، منافق دانا فهم ضعیف و جهل توانا یعنى که با منافق و جاهل مرگ است زندگانى عاقل یعنى که راه عشق، همین است صد فتنه در یسار و یمین است هر کس نشد خرابِ شهادت پیدا نکرد گنج سعادت اى دل! چو خواستى شوى آباد باید خراب گشت ز بنیاد قادر طهماسبى (فرید)
نخل هاى سر به گریبان مسجد خموش و شهر پر از اشک بىحد است اى چاه خون گرفته کوفه، على کجاست؟ اى نخلها که سر به گریبان کشیدهاید امشب شب غریبى و تنهایى شماست دلها تمام، خیمه آتشگرفتهاند صحراى کوفه، شام غریبان کربلاست امشب على به باغ جنان پیش فاطمه است امّا دل شکسته او در خرابههاست سجّاده بىامام و زمین لالهگون ز خون مسجد غریب مانده و محراب، بىدعاست باید گلاب ریخت پس از دفن، روى قبر امشب گلاب قبر على اشک مجتبى است تو از براى خلق جهان سوختى، على امّا هزار حیف که دنیا تو را نخواست اى چاه کوفه! اشک على را چه مىکنى؟ دانى چه قدر قیمت این درّ پربهاست؟ باید به گریه گفت: على حامى بشر باید به خون نوشت: على کشته خداست هر لحظه در عزاى على تا قیام حشر «میثم» هزار بار اگر جان دهد، رواست (غلامرضا سازگار)
فیض دیدار از نسیم سحرى روح به جانم دادند چشمى از خون جگر، اشکفشانم دادند تا شدم همنفسِ محفل رندان سحر لذّت زمزمه و آه و فغانم دادند باورم نیست که با این همه عصیان و قصور ره به مهمانى ماه رمضانم دادند بهترین وقت ملاقات خدایى است نماز فیض دیدار به هنگام اذانم دادند نام آقا نمک سفره افطار من است کرم حضرت یار است که نانم دادند هر چقدر دور شدم، باز عطایم کردند توبه بشکستم و هر بار زمانم دادند ناسپاسى به سر نعمت حق باعث شد که حواله به سراى دگرانم دادند مانده بودم که کجا درد دل ابراز کنم به کرم خانه ارباب، مکانم دادند به خدا آرزویى هیچ ندارم دیگر حرم کرب و بلا را که نشانم دادند دلم از روز ازل هست گرفتار حسین به غلامى درش نام و نشانم دادند در همان روز که هر کس ز کسى بگریزد از تولّاى على برگ امانم دادند
(احسان محسنى فر)
افطار خونین این چشمها به راه تو بیدار مانده است چشم انتظارت از دمِ افطار مانده است برخیز و کولهبار محبّت به دوش گیر سرهاى بىنوازش بسیار مانده است آن قدر زخم ضربه دشمن عمیق هست زینب براى بستن آن زار مانده است آرامتر نفس بکش، آرامتر بگو چندین نفس به لحظه دیدار مانده است از آن زمان که شاخه یاست شکسته شد چشمت هنوز بر در و دیوار مانده است مىدانى اى شکسته سرِ آلهاشمى تاریخ زنده در پى تکرار مانده است از بغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست باقى آن براى علمدار مانده است (محسن عرب خالقى)