توضیح:
از فواید و آثار «سفرنامه نویسى»، ترسیم اوضاع تاریخى- اجتماعى و وضعیت حاکم بر هر زمان و زمین است.
«زیارت عتبات» در زمانهاى مختلف و دورههاى گوناگون، به صورتى و به گونهاى بوده است. آنانکه در دوران طاغوت و تیرگى روابط ایران و عراق، به صورت «قاچاق» به کربلا مىرفتند، آنان که پس از پیروزى انقلاب و جنگ ایران و عراق، مخفیانه راهى این سفر مىشدند، آنان که پس از جنگ و تبادل اسرا و بازگشایى مرزها در دوران حکومت صدّام به زیارت عتبات مىشتافتند و بالأخره آنان که پس از سقوط صدام و روى کار آمدن دولت مردمى عراق و حضور نظامیان اشغالگر آمریکایى، به کربلا و نجف مىرفتند، هرکدام ویژگىهایى داشته و دارند و سفرنامههاى هر دوره، بازتابى از وضعیت آن روزگار است.
نگارنده، در سال 1380 خورشیدى و در زمان حاکمیت صدّام و پیش از اشغال عراق، به عنوان «روحانى کاروان» موفق به زیارت مرقد مطهّر امامان معصوم درکربلا، نجف، کاظمین و سامرا و دیگر اماکن زیارتى عراق شد.
از این رو، این سفرنامه، حال و هواى آن مقطع از زمانى را دارد که زوّار ایرانى پس از ورود به خاک عراق، با حضور راهنمایان عراقى که در اتوبوسها مستقر مىشدند، به گونهاى تحت الحفظ و مانند اسیر به زیارت مىپرداختند و آزادى عمل مطلوب را نداشتند. امید است براى خوانندگان «زیارت»، مفید باشد:
مقدّمات سفر
فکر نمىکردم حالا حالاها نوبت ما شود که به زیارت برویم. خانوادههاى شهدا در اولویت اول قرار داشتند. مىرفتند و بر مىگشتند و خاطرات سفر را مىگفتند و آتش شوق ما را تیزتر مىکردند.
ولى ... زمینه فراهم شد و توفیق رفیق گشت تا به عنوان روحانى کاروان سفر عتبات، با یکى از کاروانهاى قمى بروم. چند روز پیش از سفر، جلسه توجیهى و توضیحى گذاشتند و اوضاع و احوال سفر را بیان کردند.
روز 11 خرداد 88 (8 ربیع الاوّل 1422 ق.) دو اتوبوس که حامل مسافران این کاروان بود، از مقابل فرماندارى قم حرکت کرد. من در یک اتوبوس بودم و مدیر کاروان که یکى از بازاریان بود، در اتوبوس دیگر تا گفتنىهاى لازم در طول راه و سفر گفته شود. این تقسیم کار، در خاک عراق و در هر بار سوار و پیاده شدن از اتوبوسها در هنگام زیارت اماکن ادامه داشت.
مسیر حرکت از قم به سمت اراک، ملایر، همدان و کرمانشاه طى شد. بعد از ظهر، ادامه مسیر به سمت غرب بود. دو ساعت به غروب مانده به «قصرشیرین» رسیدیم و در مسافرخانهاى اسکان یافتیم تا مقدمات حرکت فردا صبح فراهم شود. مسؤولیت این هماهنگىها با مدیر بود.
براى اقامه نماز مغرب و عشا، از محلّ اسکان بیرون آمدیم و به یکى از مساجد نزدیک رفتیم. پیشنمازى نبود. من به امامت جماعت پرداختم. وظیفه روحانى من از همینجا رسماً آغاز شد. شب 9 ربیع الأ ول بود، آغاز اقامت حضرت مهدى (ع) بین دو نماز درباره وجود آن حضرت و امامتش و وظایف ما نسبت به ائمّه و معرفت حق اهل بیت صحبت کردم.
ورود به عراق
فردا صبح زود، پس از نماز جماعت در مسافرخانه، همسفران با دو اتوبوس جدید، فاصله قصر شیرین تا مرز خسروى را در مدّتى حدود نیم ساعت طى کردند. من و مدیر و نفر سوّم دنبال گذرنامهها رفتیم. یک ساعتى طول کشید.
فاصله حدود 200 متر (نقطه صفر مرزى میان عراق و ایران) را با اتوبوس رفتیم. لب مرز عراق، طبق فهرست اسامى، به صف شدیم تا وارد خاک عراق شویم و از گمرک بگذریم.
وارد گمرک عراق شدیم. ساکها و جیبها را مىگشتند. هر کاروانى حدّ اکثر مىتوانست 5 مفاتیح الجنان با خود داشته باشد. بقیه مفاتیحها، کتابها، جزوات را از زائران گرفتند و رسید دادند، تا در بازگشت، تحویل دهند. بعضى کتابهاى دعا را لابهلاى لباسها درساکها مخفى کرده بودند و ردّ کردند. من که فکر نمىکردم تا این حدّ حساس و سختگیر باشند، استتار نکرده بودم. لاجرم کتابهاى «کربلا»، «اماکن زیارتى کربلا»، «سفرنامه کربلا» و دفتر شعر و مطالب را گرفتند و خلع سلاح کامل شدم. البته بازار «رشوه» دادن به مأموران داغ بود. ولى من دلم نیامد که به آن مأموران بعثى که از آنان متنفّر بودم، رشوه بدهم تا کتاب دعا به آن سوى مرز ببرم. یکى ازعراقىها که فارسى هم مىدانست، به من گفت: اگر چیزى داده بودى، نه تفتیش مىشدى، نه وسایلت را مىگرفتند.
به هر حال، صبحانه صرف شد، طبق پاسپورتها بلیتها را تهیه کردند، طبق حواله، به بانک گمرک رفتیم و براى دریافت پول عراقى درنوبت ایستادیم. مأموران عراقى تحویل پول، زنان بىحجبا بودند. بستههاى پول را که به اندازه یک گونى مىشد گرفتیم و به اتوبوسها آوردیم تا میان زائران تقسیم کنیم. تفاوتِ پول ایرانى و دینار عراقى خیلى فاحش بود. براى هر نفر در مقابل 40 هزار تومان، حدود 91140 دینار عراقى مىرسید. تقسیم سه میلیون و دویست و هشتاد هزار دینار عراقى میان 36 نفر مسافران اتوبوسى که من در آن بودم. مدتى طول کشید. اسکناسهاى عراقى همه 250 دینارى بود، با کاغذى کاملًا نامرغوب ...، مسیر ادامه یافت و بخشى از این کارها در حال حرکت انجام گرفت.
بغداد
عصر بود که به بغداد رسیدیم، تصوّر بغداد زمان جنگ در ذهنم به شکلى بود و تصویر بغداد زمانهاى کهن و عصر خلفا با تاریخى بزرگ و پیشینهاى درخشان، به شکل دیگر. اما آنچه مىدیدم، حقیرتر از همه تصوّرات ذهنىام بود. سیمایى نه در خور پایتخت یک کشور با سابقه که روزگارى مهد تمدّن عظیم اسلامى بوده و نام و آوازه دانشگاه «نظامیه بغداد» به همه جا رسیده بود.
در هتلى به نام «فندق الغدیر» فرود آمدیم. پس از استراحتى مختصر، به قصد زیارت «کاظمین» سوار اتوبوسها شدیم. پس از عبور از چندین خیابان و گذشتن از پلى که در بغداد، روى دجله بود و یادآور بسیارى از حوادث تاریخى این شهر، از جمله تشییع جنازه مظلومانه پیکر مطهّر موسى بن جعفر (علیهما السلام) در دوره هارون الرشید، به «کاظمیه» رسیدیم، که شهرى متصل به بغداد و آن سوى دجله است و مانند تهران و شهر رى به هم متصل مىباشند.
در حرم کاظمین
وقتى به صحن کاظمین رسیدیم، اذان مغرب را مىگفتند. وقت نماز بود و در نماز جماعتى که برپا بود شرکت کردیم، پس از آن، تشرّف به حرم امام موسى بن جعفر و حضرت جواد (علیهما السلام) که کنار هماند، نقطه آغاز زیارتهاى ما از حرمهاى ائمه عراق بود.
فرصت زیارت حرم محدود بود. به دو ساعت نرسید. طبق قرار قبلى، ساعت 5/ 10 شب همه پاى اتوبوسها جمع شدند؛ سرشمارى و کنترل، سپس حرکت به سوى بغداد، که دیر وقت بود، شام و استراحت، تا فردا برنامههاى از پیش تعیین شده انجام شود.
سامرّا
روز دوم حضورمان در بغداد، برنامه «سامرا» و زیارت عسکریین را در پیش داشتیم. در سامرا غیر از مرقد مطهّر امام هادى و امام عسکرى (علیهما السلام) و سرداب مقدس معروف به «سرداب غیبت» که بسته بود و فقط درگاه آن را زیارت کردیم. قبر «سید محمد» فرزند بزرگ امام هادى (ع) را زیارت کردیم که از عُبّاد و علما و بزرگان بوده و در زمان خود، تصوّر اغلب شیعه آن بوده که پس از امام هادى، او امام خواهد شد، ولى امامت به حضرت عسکرى (ع) رسید.
حرم عسکریین یک گنبد بزرگ دارد و ضریحى که قبر دو امام و نیز نرجس خاتون (مادر امام زمان) و حکیمه خاتون (عمه امام عسکرى و دختر امام جواد) را در برگرفته است. قبر حکیمه خاتون پایین پاى امام هادى است. ضریح این حرم مانند حرم حسینى شش گوشه دارد و گنبد طلایى سامرا بزرگترین گنبد طلایى قبور ائمّه است. صفاى توأم با سادگى و مظلومیت را در این حرم شاهد بودیم.
هواى گرم و سوزنده و گزنده سامرا کلافه مىکرد. مواجهه با گداهاى سمج و دست فروشهاى سمجتر، آزار دهنده بود؛ مثل قدیمى «کداى سامره» در ذهنم تداعى کرد. اخّاذى صریح مسؤولان آستانه و خدّام و کفش دارىها و زیارت نامه خوانانِ گردن کلفت و شکم گنده و این که بسیار زشت و گدامنش از زوّار با اصرار پول مىگرفتند، مشمئز کننده بود. بر مظلومیت مضاعف شیعه و امامان سوختم.
سامرا ترکیبى از شیعه و سنّى است و اکثریت اهل تسنّناند. بعضىها تردید داشتند که همین زیارتنامه خوانان و دعا خوانان شیعه باشند و مىگفتند: اینها بعضىشان منافقانه عمل مىکنند و مزار أئمه را وسیله کسب خود قرار دادهاند. کاش روزى این مظلومیتها به پایان برسد! فرصتى بود که بیرون از حرم به یکى دو تا کتابفروشى و دکّههاى مطبوعاتى سرزدم. اغلب، راکد بود و کتابها گردو خاک گرفته. در کتابفروشىها اگر کتابهایى درباره ایران بود، برضّد شیعه و امام راحل بود و چه تأسّف بار!
در هتلى که میان راه بود ناهار خوردیم و به کاظمین برگشتیم. این زیارت دوّم که هنگام نماز مغرب بود، تا پاسى از شب ادامه داشت. در محدوده حرم، قبر شیخ مفید و خواجه نصیر طوسى در داخل رواق شرقى و غربى قرار دارد. قبر سید رضى و سید مرتضى، دوتن از بزرگترین علماى شیعه در قرن چهارم بیرون حرم بود و هر کدام بقعه خاصّى دارد و با فاصلهاى نزدیک به هم.
مسجد بُراثا
امروز، دیدار از مسجد بُراثا را در برنامه داریم که در بغداد است. محلّ این مسجد پیش از اسلام، دهکدهاى مسیحى نشین بوده و در سفرى حضرت على (ع) که از آنجا عبور مىکرده، به کرامت آن حجّت خدا چشمه و چاهى جوشیده است. در بیرون مسجد و حیاط آن، سنگى است که با اشاره حضرت از چاه درآمد و آب فوران زد. نیز سنگى دیگر آنجاست که بازمانده روزگار کهن است و در ورودى مسجد قرار دارد. همچنین سنگِ گویا کننده (حجر مُنطقِ) که گود بود و مىگفتند افراد، براى بازشدن زبان فرزندان لال، در آن گودى آب مىریزند و به بچه مىنوشانند و ...
مسجد براثا بسیار با فضیلت است و اعمال و دعاهاى خاصّ دارد که در مفاتیح الجنان هم آمده است (ذیل زیارت موسى بن جعفر (ع)). چاه منسوب به حضرت على (ع) هنوز هم دایر است و برروى آن بنایى ساختهاند. بعضى هم به عنوان تبرّک از آب آن مىنوشند.
به سوى نجف
مىبایست پایتخت عراق را ترک مىکردیم. بار دیگر فرصتى دادند تا کاظمین را زیارت و وداع کنیم و از بغداد به سمت نجف اشرف حرکت کردیم. دل کندن از حرم دو امام، دشوار بود، امّا شوق دیدار نجف هم ما را به سوى خود مىکشید.
اتوبوسها در جاده پیش مىرفتند. دو ساعتى در راه بودیم. از دور گنبد طلایى حرم علوى آشکار شد. صداى صلوات زوّار با اشکهاى شوق آمیخت. نجف هم خاطرات و وقایع بسیارى را در ذهنم بیدار مىکرد. غیر از حرم حضرت امیر، حوزه علمیه نجف که از هزار سال پیش درخشیده و سالهاى اقامت امام امت در این شهر و مراجع بزرگ عراق در گذشته و علامه امینى و ... خیلى سوژههاى دیگر در ذهنم رژه مىرفتند.
ابتدا ما را به هتلى بردند که محلّ اسکانِ دو روزه ما بود. پس از رفع خستگى و استراحت، غسل زیارت کردیم و به قصد حرم مولا بیرون آمدیم. وقتى به حرم رسیدیم اذان مغرب بود. درگوشهاى خودمان نماز جماعت برگزار کردیم. چند بچه عراقى براى تکبیر گفتن نمازمان با هم رقابت داشتند. پس از نماز، پولى به آنها دادیم، سپس دستهجمعى به سمت حرم و ایوان طلاى حضرت رفتیم. ایوان نجف عجب صفایى دارد!
مأموران عراقى گرچه به ظاهر ما را رها کردند و قرارمان پس از دوساعت کنار قبر مرحوم شیخ عباس قمى صاحب مفاتیح بود. ولى دورا دور مراقب بودند. از برنامههاى گروهى ونوحهخوانى و سروصدا مانع مىشدند و مرتب به مدّاح تذکر مىدادند که آهستهتر بخواند. با این که محل استقرارمان در نجف (هتلِ دُرّه النجف) با حرم فاصلهاى نداشت و پیاده با پنج دقیقه زمان، مىشد رفت و آمد کرد، ولى مأموران همراه، در رفت و برگشت ما را الزاماً به اتوبوسها سوار مىکردند و مواظب بودند که همه نفرات سوار شده باشند و نمىگذاشتند افراد پراکنده شوند. شاید بیم داشته برخى سراغ بیت آیت الله سیستانى بروند. چه خون دلى خوردیم به خاطر فرصتهایى که هدر مىرفت. کنترل عراقىها از یک سو، اهمال کارى و تعلّل برخى زائران براى حضور به موقع خیلى وقت گیر بود. گاهى تا سه ربع ساعت یا یک ساعت طول مىکشید که همه گرد هم آیند و سوار اتوبوسها شوند و سرشمارى انجام گیرد، آنگاه اجازه حرکت اتوبوس تا هتل داده شود که چند دقیقه بیشتر نبود. واقعاً زیارت با اعمال شاقه و مثل اسراى جنگى آزار دهنده بود. بارها مىشمردند، حتى اگر یک نفر هم نامیده بود، مجبور بودیم صبر کنیم تا گروه تکمیل شود. البته مأموران هم حق داشتند، چون مأموریت حفاظت و کنترل و رفت و آمد دسته جمعى و طبق برنامه از پیش تعیین شده و توافق شده بین ایران و عراق، بر عهده آنان بود و تخلّف از آن براى خودشان هم مسأله ساز مىشد. ولى وقت زیادى از ما به خاطر همین قضیه گرفته مىشد و بهره ما از زیارت دو نوبت کامل بیشتر نشد.
وضعیت نامناسب زیارت تحت نظر و مراقبت، بردلم این آرزو را گذراند که کاش روزى زیارت عتبات، بدون حضور صدام در عراق و نیروى بعثى در کنار زائران انجام شود! خیلى دوست داشتم که فرصت و مجال و آزادى بود تا از حوزه نجف، علما و بزرگان این شهر، کتابخانه عمومى حضرت على (ع) که مرحوم علامه امینى، صاحب «الغدیر» آن را تأسیس کرده، کتابفروشىهاى نجف، مدارس متعّدد دینى حوزه دیرپاى نجف که سالهاست مورد بىمهرى است، دیدار کنم، ولى زمینه فراهم نبود، راهنما و بلدى هم نداشتم، فرصتها هم پرشتاب بود وبرنامههاى زیارتى بسیار متراکم. کاش روزى این آرزو برآورده شود! آن چه را هم که جسته گریخته به دست آوردم، نتیجه پرسو جوها یا سرکشىهاى خارج از برنامه خودم بود.
کوچه پس کوچههاى نجف
علىرغم کنترل و محدودیتهایى که بود، مایل بودم نجف را بیشتر بشناسم و خارج از برنامه تعیین شده، جاهاى دیگر را هم ببینیم. دردو روز اقامت در نجف، گشتى در دورو بر حرم و کوچهها وگذرهاى اطراف و برخى خیابانها زدم. نزدیکىهاى حرم جامع الشیخ الطوسى بود. مسجدى که قبر شیخ طوسى در ورودى آن بود و دفتر آیت الله بحر العلوم هم آن جا بود. خود او حضور داشت و مراجعات مردم و طلّاب دایر بود و از فضاى مسجد به عنوان «مدّرس» و محل مباحثه هم استفاده مىشد.
در کوچه پس کوچههاى تنگ و خراب و کثیف اطراف حرم که هیچ در شأن حریم علوى نبود، از دور چند گنبد کاشى توجه مرا جلب کرد. سراغ آنها رفتم. یکى قبر مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطا بود، یکى هم قبر مرحوم محمد حسن نجفى (صاحب جواهر الکلام) از فقهاى بزرگ شیعه، چند تا هم مربوط به علماى دیگر که به صورت بقعههایى در بسته و بعضى باز بود.
بیرون حرم در محدوده غرب، منطقه وسیعى گود بردارى عمیق شده است و ساختمانهاى قدیمى را تخریب کردهاند. مىگفتند مىخواهند پارکینگ زیر زمینى و توسعههاى مورد نیاز داشته باشند. از دور دو گنبد کاشى به چشمم خورد. صبحگاه بود و لحظات طلوع آفتاب. صداى پارس سگها هم به گوش مىرسید. حسّ کنجکاوىام مرا به آن طرف کشاند. قدم زنان رفتم و رفتم تا نزدیک آنجا رسیدم. یکى از آنها «مقام امام زین العابدین» بود، یکى هم «مقام امام على» و بقعهاى که قبر «صافىصفا» در آن بود. دیدارى کردم و به حرم برگشتم تا در موعد مقرّر در جمع زائران باشم براى برگشت به محلّ اقامت. آن روز، نماز صبح را به جماعت با جمعى از همسفران در ایوان امیرالمؤمنین (ع) خوانده بودم و چه قدر لذّت بخش و خاطره آمیز بود! شبها در صحن حرم علوى، آقاى سید حسین الصدر نماز مىخواند.
ناگفته نگذرم که در صحن حضرت امیر و در بقعهها و ایوانها قبور تعدادى از علماست. از جمله قبر مقدّس اردبیلى و قبر حاج آقا مصطفى خمینى که در دو طرف ایوان طلا داخل بقعه است و درهاى آن بسته است. قبر مرحوم شیخ عباس قمى و استادش میرزا حسین نورى در ایوان جلوى یکى از حجرات ضلع غربى است. قبر آیت الله سید ابوالحسن اصفهانى، آیت الله خویى، شیخ انصارى، بحرالعلوم، خلخالى و ... در حجرهها و راهروهاى خروجى صحن است و در همه این مقبرهها همیشه بسته است.
اماکن دیدنى نجف
روز دوم حضورمان در نجف، برنامه دیدار و زیارت چند جا بیرون شهر بود. ابتدا به «مسجد حنّانه» رفتیم؛ جایى که مىگویند یک شب سر مطهّر امام حسین (ع) آنجا نگهدارى شده است، در مسیر رفتن اسراى اهل بیت به شام. سپس به زیارت قبر «میثم تمّار» رفتیم، صحابى شهید حضرت على (ع) که به دست والیان بنى امیه شهید شد. او را به دار زدند. از بالاى دار هم فضایل على (ع) را مىگفت که زبانش را بریدند. بعد از آن قبر مطهر جناب «کمیل بن زیاد» را زیارت کردیم، صاحبِ سرّ امام على (ع) همان که دعاى خضر را حضرت به او آموخت؛ دعایى که به «دعاى کمیل» مشهور است.
پس از آن، به «مسجد سهله» رفتیم؛ جایى که مقدّس و با فضیلت است و بسیارى از اولیاى الهى در آن مکان نماز خواندهاند. خیلىها چهل شب چهارشنبه در مسجد سهله به عبادت گذرانده و به ملاقات امام زمان (عج) نائل شدهاند. در ایران هم شبهاى چهارشنبه، مسجد جمکران به تبع این مسجد رواج یافته و مردم در چنین شبى به جمکران مىروند. در مسجد سهله بعضىها به حضور حضرت مهدى (عج) مشرف شدهاند. صحن بزرگ آن بىسقف است، مثل مسجد کوفه، داراى چندین مقام (جایگاه خاص براى عبادت) است که هر کدام نماز و دعاى خاصّى دارد که در مفاتیح الجنان هم آمده است.
دیدارها به سرعت انجام مىشد، فرصت کم بود و جا هم زیاد. توقع زوّار هم این بود که در همه این اماکن، آداب و اعمال انجام شود ولى فرصت نبود. سررشته کار را به عربهاى دعا خوانِ حرفهاى آنجا دادیم که هم آشنا به مقامها و دعاهاى هریک بودند و از حفظ میخواندند و هم صداى رسایى داشتند که نیازى به بلندگو نبود. این برنامه یک ساعتى طول کشید. فرصتى بود براى رفع خستگى، تجدید وضو و نماز. اذان ظهر شد و در آن مسجد نماز جماعت خواندیم و به هتل اقامت برگشتیم تا ناهار و استراحت داشته باشیم وعصر به مسجد کوفه برویم.
خانه على (ع)
فاصله مسجد کوفه تا خانه حضرت على (ع) چندان راهى نیست و دیدار هر دو مکان، با هم و یکجا صورت مىگیرد. پس از پیاده شدن از ماشینها، ابتدا وارد محوطهاى شدیم که چاه حضرت على (ع) بود و اتاق حضرت زینب و امّالبنین. عربها در آن اتاق و کنار چاه، از آب آن مىکشیدند و در لیوانها یا دبّهها به زائران مىدادند و پول مىگرفتند. عشق به مولا سبب مىشد که بازار آب فروشى آنان گرم باشد.
نزدیک آن قسمت، اتاق مسکونى حضرت على (ع) بود و جایگاهى که آن حضرت را پس از ضربت خوردن و شهادت، غسل دادهاند و جایى به عنوان محلّ نشستن امام حسن و امام حسین پس از شهادت مولا، که مردم براى تسلیت گویى مىآمدند. توضیحاتى که داده مىشد و دیوار نوشتههایى که این اماکن را معرفى مىکرد، روزهاى واپسین عمر امام و سه روز پس از ضربت خوردن تا شهادت را در ذهنها زنده مىکرد.
از آنجا بیرون آمدیم و با فاصله کمى که پیاده مىرفتند، «مسجد کوفه» قرار داشت، مسجدى بزرگ، با ابّهت، با دلوارهاى بلند و صحنى بدون سقف، که در قسمت قبله، منطقهاى رواق مانند و مسقّف بود که «محراب مسجد کوفه» نیز آنجا قرار داشت. در قسمت مسقّف نماز مغرب به جماعت خوانده مىشد. از بدو ورود به مسجد کوفه، یکى از همان عربهاى زیارتنامه خوان که صداى رسا ولى توضیحى نارسا داشت، پیشاپیش جمعیت، هر یک از «مقام» ها را معرفى و آداب و نماز خاصّ آن را بیان مىکرد. لهجهاش سبب مىشد توضیحاتش اغلب براى زائران جانیفتد، به خصوص که اغلب، مطالبى کلیشهاى و حفظ شده را تندو تند مىگفت. گاهى من مطالب او را بازگویى و تبیین و تکمیل مىکردم؛ از جمله در محلّ «دکّة القضاء» و «بیت الطّشت» که خودم توضیح دادم.
هنگام اذان مغرب بود و در خلال حضور در مقامهاى مختلف ودعا و مستحبات آنها به «مقام النبی» رسیده بودیم. پیشنمازى همراهان را بر عهده گرفتم و در محراب ایستادم، جایى که نام مبارک پیامبر را داشت و به نمازگزار، احساس لطیف و معنوى مىداد. بین نماز مغرب و عشا، توضیحى درباره اهمیت و فضیلت مسجد کوفه و عبادت در آن دادم. برنامهها ادامه داشت و وقت گیر بود. من جمعیت را با عربى که توضیح مىداد به حالشان واگذاشتم و از جمع جدا شدم. هنوز نماز جماعت داخل شبستان تمام نشده بود. صبر کردم. با اتمام نماز، خود را به امام جماعت رساندم. یکى از بستگان دههزار تومان داده بود که به فقراى شیعه داده شود. معادل آن را که یک بسته اسکناسِ عراقى بود به امام جماعت دادم. فقراى متعددى که اغلب از زنان بودند، به صف نشسته بودند و دفترچههایى همراهشان بود و از مساعدت آن سید پیشنماز برخوردار مىشدند و به هر کدام مبلغى مىداد و در دفترچهاى که داشتند مىنوشت. خوشم آمد که این پرداختها روى حساب و کتاب و برنامه تحت تکفّل است.
هر دینار عراقى حدود پنج ریال ماست. اسکناسهاى 250 دینارى معادل صدتومان بود. نُه تا از آنها را به جاى هزارتومانى مبادله و معامله مىکردند. افت شدید دینار عراقى محسوس بود. یک زمان دینار عراقى معادل 20 تومانى ما بود، حالا تا این حد سقوط کرده است! در عراق، به خصوص در شهرهاى مذهبى و اماکن زیارتى و بازار، هم با پول عراقى مىتوان خرید کرد، هم با پول ایرانى؛ یعنى پول ما هم آنجا رایج است.
بارى ... پس از نماز مغرب و عشا ادامه نماز در مقامها دایر بود. این همه اعمال، آن هم با سرعت و پىدرپى، زائران را خسته کرده بود. به شیوه کار ایراد داشتیم ولى چارهاى هم نبود. آن عرب همراه مشغول خواندن مناجات حضرت على (ع) در مسجد کوفه بود (أنْتَ الْموَلی وَ أنَا الْعَبْد ...) که یک و نیم صفحه از مفاتیح بود. اشاره کردم که مختصرش کند. دعا در محراب محل ضربت خوردن حضرت در مسجد کوفه هم انجام گرفت و مختصر نوحه و عزادارى. بیرون که مىآمدیم، با این که یکى از مقامها باقى مانده بود، به عرب دعا خوان گفتم آن را از برنامه حذف کند و یکسره برویم به حرم حضرت مسلم بن عقیل که چسبیده به مسجد کوفه است و گوشهاى از رواق حرم آن حضرت، قبر «مختار» بود، خونخواه شهداى کربلا. حرم حضرت مسلم روشن و با صفا و آینه کارى شده بود، با گنبدى بزرگ بر روى مرقد. روبه روى آن، حرم «هانىبن عروه» بود که در ایام حضور مسلم در کوفه، میزبان او بود. سپس ابن زیاد او را دستگیر کرد و به شهادت رساند.
شب از ساعت 5/ 10 گذشته بود که به سمت نجف برگشتیم و شام و استراحت، تا فردا آخرین روزمان را در نجف بگذرانیم.
وادى السلام
قرار بود امروز به قبرستان تاریخى و مهمّ «وادى السلام» برویم. صبح اول وقت، نماز را در حرم حضرت امیر (ع) خواندیم و پس از زیارت به هتل برگشته، صبحانه خوردیم و آماده شدیم براى زیارت وادى السلام. بزرگترین گورستان کهن و مقدس که قبر بسیارى ازعلما و صلحا آنجاست، با آن وضع خاص قبور که از سطح زمین تا نیممتر، یک متر و گاهى بیشتر بلند است و حرکت در لابهلاى قبرها دشوار. قبر حضرت هود و حضرت صالح که در محوطهاى داراى صحن کوچک و قبه و ضریح بود زیارت شد ولى ما همچنان تحت تأثیر این قبرستان بزرگ و حیرت انگیز بودیم. وسعت آن را تا 25 کیلومتر مربع گفتهاند و بعضى مىگویند از خود نجف بزرگتر است. انتهاى آن ناپیداست. قبرها اغلب چند طبقه است. طبق روایات، ارواح مؤمنین پس از جدایى از بدن، در وادى السلام جمع مىشوند و یکدیگر را ملاقات مىکنند و ارواح گنهکاران در وادى «برهوت» به هم مىرسند. اینجا هم دستفروشان و متکدیان حرفهاى و سمج ودوره گرد، ول کن نبودند و حال آرام را از انسان مىگرفتند. پیش از اذان ظهر دوباره به هتل برگشتیم تا با تحویل دادن ساکها جهت حرکتِ عصر براى زیارت وداع به حرم برویم.
زیارت وداع
روز آخر حضورمان درنجف بود. نزدیکى ظهر گفتند براى «زیارت وداع» مىرویم. نوبت سوّم زیارتمان بود. هواى داغ خرداد ماه و ظهر داغ نجف و درهاى بسته حرم کلافه مىکرد. وقتى به حرم رفتیم، با درهاى بسته حرم ورواقها روبه روشدیم. مراسم غبار روبى (وغارت پولهاى اهدایى مردم) توّسط اوقاف عراق بود. قاعدتاً یکى دوساعتى طول مىکشید. نتوانستیم آخرین زیارتمان را در درون حرم انجام دهیم. پشتدرهاى بسته زیارت خواندیم. اذان گفتند. زوّار پراکنده بودند. من شخصاً در بیرون حرم در «جامع الشیخ الطوسى» که محل درس و بحث علما بود و کنار قبر مرحوم شیخ طوسى، پشت سرآقاى بحرالعلوم نماز خواندم. پس از نماز، کمکم افراد جمع شدند تا به محل اقامت برگردند و حسرت زیارت وداع از نزدیک و کنار ضریح، بر دل دوستان همسفر ماند، چون عصر مىبایست از نجف به سمت کربلا حرکت مىکردیم. در همان فاصله، ساعتى هم به زائران فرصت دادند که به طرف بازار بروند و اگر چیزى مىخواهند و سوغاتى و خریدى دادند انجام دهند. من که حوصله بازار گردى در آن هواى گرم نجف را نداشتم به بازار نرفتم و به پرسهزدن در حرم و اطراف آن پرداختم.
به سوى کربلا
تا افراد جمع شوند و هماهنگى صورت گیرد و حرکت آغاز شود، عقربه ساعت روى 5 بعدازظهر نشست.
فاصله حدود 70 کیلومترى نجف تا کربلا طى شد. هرچه به شهر کربلا نزدیکتر مىشدیم، بر شدّت التهابمان مى افزود و بىتابتر مىشدیم. ورود به سرزمین شهادت، آن هم براى نخستین بار برایم عادى نبود. ما را به هتلى نزدیک حرم حضرت ابوالفضل (ع) راهنمایى کردند؛ «فندق شاطئ الفرات» ساعتى در آنجا استراحت کردیم و پس از غسل زیارت، به قصد تشرّف به سوى حرم راه افتادیم.
مىبایست ابتدا به زیارت امام حسین (ع) برویم، ولى براى گروه ما که از مسیر حرم حضرت عباس عبور مىکردیم و باطّى مسافت بین الحرمین به زیارت سید الشهدا (ع) مىرفتیم، بسیار سخت بود که بدون ورود به حرم عباسى، به حرم حسینى برویم، امّا ادب اقتضا مىکرد که ابتدا به زیارت امام معصوم برویم.
لحظه ورود به حرم، غوغایى در دلها به پاشد. بر آستانه حرم ایستادیم. آستان را بوسیدیم، با اشکها، نالهها و شور و حالِ وصف ناپذیر. در ضمن، توسّلى انجام شد و اشکى جارى گشت، اذن دخول خواندیم. از آن پس جمع ما از هم پراکنده شدند تا هر کس حال و هواى خودش را داشته باشد و در ساعتى مقرّر، در جاى تعیین شده حضور یابند. زیارت به مغرب کشید. نماز مغرب و عشا را خواندیم، حرم حضرت ابوالفضل هم زیارت شد، دیر وقت بود که افراد به هتل برگشتند، تا شام خورده به استراحت بپردازند.
قرار بود صبح زود، براى نماز جماعت به حرم حسینى برویم. فاصله هتل تا حرم نزدیک بود. پیاده آمدیم. با جمع زائران کاروانمان در ایوان طلاى حرم امام حسین (ع) نماز جماعت خواندم. بازهم از هم جدا شدیم تا ساعت 7 صبح که قرار شد همه براى صرف صبحانه در هتل حضور یابند.
قبر شش گوشه
بارها در دعاها گفته و شنیده و از خدا خواسته بودیم که زیارت قبر شش گوشه امام حسین (ع) را با معرفت، نصیبمان کند. اکنون در کنار این قبر مطهّر مشغول زیارتیم و زیر قبه حسینى که دعا مستجاب است، دستانمان به نیایش بلند است. داخل حرم حسینى، قبر حبیب بن مظاهر را که ضریحى مستقل و کوچک دارد زیارت کردیم. باکمى فاصله، قبر ابراهیم مجاب بود، نوه حضرت کاظم (ع) که مىگویند نابینا بوده و به زیارت قبر حسین (ع) آمده و سلام داده و در مرتبه دوم، جواب سلامش را شنیده است؛ از این رو به ابراهیم مجاب معروف است. روى قبر وى داخل ضریحش، مقدار زیادى سیگار بود. پرسیدم چرا؟ گفتند: سیگارىها یک نخ سیگار روى قبر مىاندازند، به عنوان این که تصمیم به ترک سیگار دارند و این را آخرین سیگارشان مىدانند.
ضریحى جدا براى شهداى دیگر کربلا بود، در پایین پاى امام حسین و على اکبر که در یک سمت نام شهدا را که به بیش از 100 مىرسد بالاى ضریح نوشتهاند، شامل نام شهدایى چون مسلم وهانى و ... هم مىشود که جزو شهیدان نهضت حسینىاند، امّا نه در صحنه کربلا در راه بازگشت به هتل، بیرون حرم حضرت عباس، دو جایگاه را که به «کفّ العباس» معروف است و محلّ قلم شدن دستهاى علمدار کربلاست زیارت کردیم. معمولًا کاروانها گروهى به اینجا هم مىآیند ونوحه و مرثیهاى خوانده مىشود.
مزارهاى دیگر
همان روز دستهجمعى به زیارت قبرعون بن عبدالله بن جعفر (پسر حضرت زینب) رفتیم که چند کیلومتر بیرون کربلا بود. سپس به زیارت قبر طفلان مسلم در مسیب و آن سوى رودخانه پرآب فرات مشرف شدیم که کنار هم است و دو گنبد دارد. عبور از پلى که روى فرات بود، هزاران حرف و حدیث و حماسه و نکته به ذهنم آورد، مجال درنگ نبود و گذشتیم. در مسیر بازگشت، قبر حرّبن یزید ریاحى را زیارت کردیم که نزدیک کربلاست و قبر طفلان مسلم حدود 40 کیلومتر فاصله با کربلا دارد. گرچه دیدارها با عجله بود و همچنان تحت کنترل مأمورهاى بعثى که در اتوبوسها بودند و به دل نمىچسبید ولى باز هم مغتنم بود به کربلا برگشتیم.
ظهر حرم بودیم و نماز و زیارت و بازگشت به هتل. بعد از ظهر برنامه خاصى نبود. افراد به بازار رفتند تا خرید کنند. من حرم را ترجیح دادم و به زیارت مشرف شدم. شب، باز هم حرم حسینى و نماز و بازگشت به محل اسکان. گرچه به دلیل نزدیکى حرم و هتل، رفت و آمدها گروهى نبود، امّا مأموران عراقى را همواره در حال پرسه زدن و زیر نظر داشتن افراد مىدیدم. حواسشان جمع بود و نفرات ما را به خوبى مىشناختند.
خیمگاه و تلّ زینبیه
برنامه روز بعد، دیدار از خیمگاه و تلّ زینبیه بود که نسبتاً به حرم سیدالشهدا نزدیک است. رفتن با ماشین بود و برگشت پیاده. در محل خیمه پیش از ورود به آنجا، همه را جمع کردیم. توضیحى در تاریخچه این مکان و وضع جغرافیایى منطقه و چگونگى اردو زدن امام حسین (ع) در آغاز ورود به سرزمین کربلا و چینشخیمههاى امام و اصحاب و فاصله خیمگاه تا میدان نبرد و قضایایى که به این مکان و این فاصله مربوط مىشود بیان کردم. وارد بناى خیمگاه شدیم و در محلّى که به «محراب امام حسین» معروف بود وارد شدیم. همه نشستند. نوحه خوانى آغاز شد. مدّاح کاروان مرثیه خواند و کاروانیان سیر گریه کردند.
در کنار آن بنا، چاهى بود به نام «بئرالعباس» گویا همان چاهى که به دستور امام در روزهاى بىآبى و غلبه عطش پشت خیمهها حفر کردند و خبر آن به سپاه عمر سعد رسید. زیر همین ساختمان، خالى بود و در محوطهاى مثل سرداب، آب بود و شاید وصل به همان چاه، آبش راکد و بدبو به نظر مىرسید و بعضى مىکوشیدند به نحوى یک لیوان از آن آب براى تبرّک بردارند، پشت این محراب، اتاق و محرابى بود که بر آن نوشته بود: محراب امام سجّاد و خیمه آن حضرت، که خیلى کوچک بود. در گوشه محوطه پشت خیمگاه نیز، اتاق بزرگ و آراسته و داراى آینه و شمعدان بود که «خیمه قاسم» نام داشت.
از آنجا بیرون آمدیم و با عبور از یک خیابان و راه میان بُر، به محلّ تلّ زینبیه رسیدیم ساختمانى کاشیکارى شده به اندازه یک مسجد کوچک که چند پلّه از سطح خیابان بالاتر و مُشرف به حرم بود، محلّى که حضرت زینب روز عاشورا مکرّر به آن بلندى مىآمد و اوضاع میدان و وضع برادرش امام حسین را مشاهده و پیگیرى مىکرد. زائران آنجا هم به یاد این قهرمان صبر و الگوى عفاف، نماز و دعا خواندند واداى نذر و نیاز نموده، متفرق شدند. هرکس به سویى، تا پس از نماز ظهر و عصر در هتل باشند.
خارج از برنامه
جاهایى که کاروان مىبایست برود، از قبل مشخص بود و با راهنمایى همراهان عراقى به آنجاها مىرفتیم، ولى من به این حدّ قانع نبودم. شنیده بودم محلّى به نام «مقام صاحب الزمان» است. عصر که افراد براى زیارت به حرم مىرفتند، چون حرکت جمعى الزامى نبود، من جدا شدم و پرسان پرسان به آنجا رفتم، در منطقه غرب حرم ابوالفضل (ع) ساختمان مفصّلى بود که مىگفتند امام زمان هنگام تشرف به زیارت جدّش، اینجا نماز خوانده است. دو سالن جداگانه براى آقایان و خانمها تا مخلوط نشوند. نمازى خواندم و دعایى و به تماشاى اطراف پرداختم. اتوبوسهاى زیادى بود، ولى نه مربوط به زوّار ایرانى، بلکه بیشتر زائران عرب زبان از سوریه و لبنان بودند.
کنار آنجا رودخانهاى بود و آب داشت و بچهها در آن شنا مىکردند. پرسیدم، گفتند این همان نهر علقمه است که از فرات منشعب مىشود. در بازگشت به سمت حرم، از کوچه پس کوچههاى آنجا مىگذشتم، منطقهاى محروم نشین با بافت قدیم و فرسوده در یکى از گذرگاهها چشمم به دیوار ساختمانى افتاد که روى تابلویى نوشته بود: «هنا وقف الامام الحسین مَعَ عمر بن سعد یوم عاشورا» که اشاره به محلّ ملاقات و گفتگوى امام حسین (ع) با عمر سعد در روز عاشورا داشت و هفت- هشت بیت شعر عربى زیر آن بود که مضمونش اشاره به همین ملاقات و حرفهاى امام به عمر سعد و خواستن از او که دست به خون وى نیالاید وامتناع عمر سعد از پذیرش حرف امام. البته من در تاریخ خوانده بودم که این ملاقات، قبل از عاشورا و درگیرى و به امید پیشگیرى از جنگ و به پیشنهاد امام انجام یافته بود. شاید کمتر کسى از زوّار، گذارش به اینجا بیفتد. و شاید از این گونه آثار و نشانهها در جاهاى دیگر بازهم باشد که بىخبریم و انسان تصادفاً از وجود آنها آگاه مىشود راه را ادامه دادم تا به حرم رسیدم.
شب جمعه کربلا
شلوغى شب جمعه در کربلا استثنا نیست. در همه حرمها و اماکن زیارتى ایران و عراق چنین است. ولى در کربلا شور و حال دیگرى است! غروب بود که از محلّ مقام صاحب الزمان به حرم رسیدم. نماز و زیارت، سپس زیارت حضرت ابوالفضل (ع) و بازگشت به خانه.
فاصله حرم امام و علمدارش پر از جمعیت بود. داخل دو حرم نیز شلوغ. به سختى دست به ضریح مىرسید. چهرهها نشان مىداد که از جاهاى مختلف عراق آمدهاند و زائران بومىاند. این ازدحام، شب جمع و صبح جمعه و روز جمعه هم ادامه داشت. پس از مغرب دیگر خلوتى حرم و عادى بودن وضع محسوس بود.
مجلس جشن در حرم
روز سوم و آخرین روز ما در کربلا، مصادف با 17 ربیع الأول بود، میلاد حضرت رسول (ص) و امام صادق (ع) به زائران گفته بودیم که پس از نماز صبح، ساعت 7 در ایوان حرم حسینى جمع شوند تا عرض ادب کنیم. همراهان جمع بودند. از کاروانهاى دیگر هم بودند. چند دقیقهاى به مناسبت این دو میلاد صحبت کردم، میدان را به دو مدّاح سپردم که به مدیحه سرایى حضرت رسول و ثناى اهل بیت و امام صادق پرداختند. طبق عادتشان، روز عید هم در برنامه جشن، گریزى به کربلا زدند و توسّل و اشک و حال.
شکلات بین افراد حاضر تقسیم شد.
مأموران عراقى به این برنامهها هم حساسیت نشان مىدادند و همین که صداى مدّاح کمى بلند مىشد و مىخواست شورى بدهد، تذکّر مىداند و گاهى هم عصبانى و بداخلاق مىشدند. ما هم تحمّل مىکردیم و کوتاه مىآمدیم، چارهاى نداشتیم.
روز آخر
رفتم ولى هواى تو از دل نمىرود.
کمکم داشتیم به کربلاى مظلوم انس مىگرفتیم که مىبایست آماده بازگشت مىشدیم و چه سخت بود این دل کندن! پس از صبحانه، ساکها را تحویل ماشینها دادیم، تا زیارت وداع انجام گیرد وعزیمت به سوى مرز. ولى مثل همیشه که عدهاى در کارهاى جمعى هماهنگى لازم ندارند و با تأخیرها وتکروىها یک گروه را معطّل نگه مىدارند، آن روز زیاد معطّل شدیم. تا ظهر، فرصت آزاد گذاشته بودند براى زیارت وداع، خرید از بازار، استراحت و آمادگى براى بازگشت.
بعضىها زیاد لفت مىدادند و ملاحظه دیگران را نمىکردند. ساکها و کلید اتاقها را تحویل داده بودیم. مىبایست به نحوى در لابى هتل (یعنى همان همکف مسافرخانه محل اقامت) نشسته یا سرپا وقت مىگذراندیم، تا موعد سوار شدن بر اتوبوسها فرا برسد. تسویه حساب با هتل و دادن هدیه به کارکنان و خدمه و ... سرانجام سوار شدن به ماشینها و این در حالى بود که ساعت، 3 بعداز ظهر را نشان مىداد.
بالاخر از هتل «شاطئ الفرات» و از دست گداها و کودکان سائل که مثل مور و ملخ ریخته و ماشینها و زوّار را محاصره کرده بودند، جدا شدیم و اتوبوسها حرکت کردند. از راننده و مأموران خواستیم که چند دور پیرامون این دو حرم چرخ بزنند. سه دور چرخیدند و ما از پشت شیشه اتوبوس، عرض ارادت و سلام و خداحافظى و اشک و حال داشتیم و سرانجام حرکت به سوى مرز خسروى.
از کربلا به بغداد و از آنجا به گمرک عراق، که دیگر اذان شده بود. تا مقدمات خروج انجام شود و از نقطه صفر مرزى بگذریم ووارد گمرک ایران شویم بیش از یک ساعت طول کشید جابهجایى افراد و ساکها و عوض شدن اتوبوسها و ... بالأخره ساعت 5/ 9 شب بود که به قصر شیرین رسیدیم که قرار بود نماز و شام در آنجا باشد. همزمان با بازگشت ما چند کاروان هم از ایران آمده بودند و در همان مهمان خانه براى صرف شام و اداى نماز پیاده شده بودند. ولوله عجیبى بود و افراد همه مخلوط. آنان که مىآمدند، در همان جا جشن میلاد پیامبر را گرفته بودند. ما دیشب در کربلا جشن گرفتیم. افق عراق یک روز جلوتر از ایران است.
یکى دو ساعت طول کشید تا کارها انجام شود و نفرات ما سوار شوند و حرکت کنیم.
توقف مختصرى در کرمانشاه داشتیم. نماز صبح را در ملایر خواندیم و حرکت به سوى قم انجام گرفت. ساعت 5/ 9 صبح بود که به قم رسیدیم. اتوبوسها در همانجا که سوار شده بودیم متوقف شدند و مسافران را پیاده کردند. از میان انبوهى که به استقبال زوّار کربلا آمده بودند گذشتیم و به اتّفاق آنان که به استقبالمان آمده بودند، به خانه رفتیم.
سفرى جالب و معنوى بود، امّا همراه با رنجها و مرارتها. آرزو کردم کاش نصیب همه آروزمندان شود، آن هم با حالت عزّت و سرافرازى و بدون وجود آقا بالاسر و نظارت مأمور و با فراغت کامل و آرامش مطلوب.
آنچه گشت، اجمالى از این سفر بود.
شاید اگر مسؤولیت روحانى کاروان بودن نبود و فراغت بیشترى داشتم، به گونهاى دیگر و مفصّلتر مىنوشتم.
همین قدر هم براى یادگارى این سفر غنیمت است. امید است که عشق و ارادت به ساحت عترت پیامبر، همواره در دلها افزونتر شود.