فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

سفر کربلا

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
چکیده
سفر کربلا
جواد محدثى‏
 
توضیح:
از فواید و آثار «سفرنامه نویسى»، ترسیم اوضاع تاریخى- اجتماعى و وضعیت حاکم بر هر زمان و زمین است.
«زیارت عتبات» در زمان‏هاى مختلف و دوره‏هاى گوناگون، به صورتى و به گونه‏اى بوده است. آنانکه در دوران طاغوت و تیرگى روابط ایران و عراق، به صورت «قاچاق» به کربلا مى‏رفتند، آنان که پس از پیروزى انقلاب و جنگ ایران و عراق، مخفیانه راهى این سفر مى‏شدند، آنان که پس از جنگ و تبادل اسرا و بازگشایى مرزها در دوران حکومت صدّام به زیارت عتبات مى‏شتافتند و بالأخره آنان که پس از سقوط صدام و روى کار آمدن دولت مردمى عراق و حضور نظامیان اشغالگر آمریکایى، به کربلا و نجف مى‏رفتند، هرکدام ویژگى‏هایى داشته و دارند و سفرنامه‏هاى هر دوره، بازتابى از وضعیت آن روزگار است.
نگارنده، در سال 1380 خورشیدى و در زمان حاکمیت صدّام و پیش از اشغال عراق، به عنوان «روحانى کاروان» موفق به زیارت مرقد مطهّر امامان معصوم درکربلا، نجف، کاظمین و سامرا و دیگر اماکن زیارتى عراق شد.
از این رو، این سفرنامه، حال و هواى آن مقطع از زمانى را دارد که زوّار ایرانى پس از ورود به خاک عراق، با حضور راهنمایان عراقى که در اتوبوس‏ها مستقر مى‏شدند، به گونه‏اى تحت الحفظ و مانند اسیر به زیارت مى‏پرداختند و آزادى عمل مطلوب را نداشتند. امید است براى خوانندگان «زیارت»، مفید باشد:
مقدّمات سفر
فکر نمى‏کردم حالا حالاها نوبت ما شود که به زیارت برویم. خانواده‏هاى شهدا در اولویت اول‏ قرار داشتند. مى‏رفتند و بر مى‏گشتند و خاطرات سفر را مى‏گفتند و آتش شوق ما را تیزتر مى‏کردند.
ولى ... زمینه فراهم شد و توفیق رفیق گشت تا به عنوان روحانى کاروان سفر عتبات، با یکى از کاروان‏هاى قمى بروم. چند روز پیش از سفر، جلسه توجیهى و توضیحى گذاشتند و اوضاع و احوال سفر را بیان کردند.
روز 11 خرداد 88 (8 ربیع الاوّل 1422 ق.) دو اتوبوس که حامل مسافران این کاروان بود، از مقابل فرماندارى قم حرکت کرد. من در یک اتوبوس بودم و مدیر کاروان که یکى از بازاریان بود، در اتوبوس دیگر تا گفتنى‏هاى لازم در طول راه و سفر گفته شود. این تقسیم کار، در خاک عراق و در هر بار سوار و پیاده شدن از اتوبوس‏ها در هنگام زیارت اماکن ادامه داشت.
مسیر حرکت از قم به سمت اراک، ملایر، همدان و کرمانشاه طى شد. بعد از ظهر، ادامه مسیر به سمت غرب بود. دو ساعت به غروب مانده به «قصرشیرین» رسیدیم و در مسافرخانه‏اى اسکان یافتیم تا مقدمات حرکت فردا صبح فراهم شود. مسؤولیت این هماهنگى‏ها با مدیر بود.
براى اقامه نماز مغرب و عشا، از محلّ اسکان بیرون آمدیم و به یکى از مساجد نزدیک رفتیم. پیشنمازى نبود. من به امامت جماعت پرداختم. وظیفه روحانى من از همینجا رسماً آغاز شد. شب 9 ربیع الأ ول بود، آغاز اقامت حضرت مهدى (ع) بین دو نماز درباره وجود آن حضرت و امامتش و وظایف ما نسبت به ائمّه و معرفت حق اهل بیت صحبت کردم.
ورود به عراق‏
فردا صبح زود، پس از نماز جماعت در مسافرخانه، همسفران با دو اتوبوس جدید، فاصله قصر شیرین تا مرز خسروى را در مدّتى حدود نیم ساعت طى کردند. من و مدیر و نفر سوّم دنبال گذرنامه‏ها رفتیم. یک ساعتى طول کشید.
فاصله حدود 200 متر (نقطه صفر مرزى میان عراق و ایران) را با اتوبوس رفتیم. لب مرز عراق، طبق فهرست اسامى، به صف شدیم تا وارد خاک عراق شویم و از گمرک بگذریم.
وارد گمرک عراق شدیم. ساک‏ها و جیب‏ها را مى‏گشتند. هر کاروانى حدّ اکثر مى‏توانست 5 مفاتیح الجنان با خود داشته باشد. بقیه مفاتیح‏ها، کتاب‏ها، جزوات را از زائران گرفتند و رسید دادند، تا در بازگشت، تحویل دهند. بعضى کتاب‏هاى دعا را لابه‏لاى لباس‏ها درساک‏ها مخفى کرده بودند و ردّ کردند. من که فکر نمى‏کردم تا این حدّ حساس و سخت‏گیر باشند، استتار نکرده بودم. لاجرم‏ کتاب‏هاى «کربلا»، «اماکن زیارتى کربلا»، «سفرنامه کربلا» و دفتر شعر و مطالب را گرفتند و خلع سلاح کامل شدم. البته بازار «رشوه» دادن به مأموران داغ بود. ولى من دلم نیامد که به آن مأموران بعثى که از آنان متنفّر بودم، رشوه بدهم تا کتاب دعا به آن سوى مرز ببرم. یکى ازعراقى‏ها که فارسى هم مى‏دانست، به من گفت: اگر چیزى داده بودى، نه تفتیش مى‏شدى، نه وسایلت را مى‏گرفتند.
به هر حال، صبحانه صرف شد، طبق پاسپورت‏ها بلیت‏ها را تهیه کردند، طبق حواله، به بانک گمرک رفتیم و براى دریافت پول عراقى درنوبت ایستادیم. مأموران عراقى تحویل پول، زنان بى‏حجبا بودند. بسته‏هاى پول را که به اندازه یک گونى مى‏شد گرفتیم و به اتوبوس‏ها آوردیم تا میان زائران تقسیم کنیم. تفاوتِ پول ایرانى و دینار عراقى خیلى فاحش بود. براى هر نفر در مقابل 40 هزار تومان، حدود 91140 دینار عراقى مى‏رسید. تقسیم سه میلیون و دویست و هشتاد هزار دینار عراقى میان 36 نفر مسافران اتوبوسى که من در آن بودم. مدتى طول کشید. اسکناس‏هاى عراقى همه 250 دینارى بود، با کاغذى کاملًا نامرغوب ...، مسیر ادامه یافت و بخشى از این کارها در حال حرکت انجام گرفت.
بغداد
عصر بود که به بغداد رسیدیم، تصوّر بغداد زمان جنگ در ذهنم به شکلى بود و تصویر بغداد زمان‏هاى کهن و عصر خلفا با تاریخى بزرگ و پیشینه‏اى درخشان، به شکل دیگر. اما آنچه مى‏دیدم، حقیرتر از همه تصوّرات ذهنى‏ام بود. سیمایى نه در خور پایتخت یک کشور با سابقه که روزگارى مهد تمدّن عظیم اسلامى بوده و نام و آوازه دانشگاه «نظامیه بغداد» به همه جا رسیده بود.
در هتلى به نام «فندق الغدیر» فرود آمدیم. پس از استراحتى مختصر، به قصد زیارت «کاظمین» سوار اتوبوس‏ها شدیم. پس از عبور از چندین خیابان و گذشتن از پلى که در بغداد، روى دجله بود و یادآور بسیارى از حوادث تاریخى این شهر، از جمله تشییع جنازه مظلومانه پیکر مطهّر موسى بن جعفر (علیهما السلام) در دوره هارون الرشید، به «کاظمیه» رسیدیم، که شهرى متصل به بغداد و آن سوى دجله است و مانند تهران و شهر رى به هم متصل مى‏باشند.
در حرم کاظمین‏
وقتى به صحن کاظمین رسیدیم، اذان مغرب را مى‏گفتند. وقت نماز بود و در نماز جماعتى که‏ برپا بود شرکت کردیم، پس از آن، تشرّف به حرم امام موسى بن جعفر و حضرت جواد (علیهما السلام) که کنار هم‏اند، نقطه آغاز زیارت‏هاى ما از حرم‏هاى ائمه عراق بود.
فرصت زیارت حرم محدود بود. به دو ساعت نرسید. طبق قرار قبلى، ساعت 5/ 10 شب همه پاى اتوبوس‏ها جمع شدند؛ سرشمارى و کنترل، سپس حرکت به سوى بغداد، که دیر وقت بود، شام و استراحت، تا فردا برنامه‏هاى از پیش تعیین شده انجام شود.
سامرّا
روز دوم حضورمان در بغداد، برنامه «سامرا» و زیارت عسکریین را در پیش داشتیم. در سامرا غیر از مرقد مطهّر امام هادى و امام عسکرى (علیهما السلام) و سرداب مقدس معروف به «سرداب غیبت» که بسته بود و فقط درگاه آن را زیارت کردیم. قبر «سید محمد» فرزند بزرگ امام هادى (ع) را زیارت کردیم که از عُبّاد و علما و بزرگان بوده و در زمان خود، تصوّر اغلب شیعه آن بوده که پس از امام هادى، او امام خواهد شد، ولى امامت به حضرت عسکرى (ع) رسید.
حرم عسکریین یک گنبد بزرگ دارد و ضریحى که قبر دو امام و نیز نرجس خاتون (مادر امام زمان) و حکیمه خاتون (عمه امام عسکرى و دختر امام جواد) را در برگرفته است. قبر حکیمه خاتون پایین پاى امام هادى است. ضریح این حرم مانند حرم حسینى شش گوشه دارد و گنبد طلایى سامرا بزرگ‏ترین گنبد طلایى قبور ائمّه است. صفاى توأم با سادگى و مظلومیت را در این حرم شاهد بودیم.
هواى گرم و سوزنده و گزنده سامرا کلافه مى‏کرد. مواجهه با گداهاى سمج و دست فروش‏هاى سمج‏تر، آزار دهنده بود؛ مثل قدیمى «کداى سامره» در ذهنم تداعى کرد. اخّاذى صریح مسؤولان آستانه و خدّام و کفش دارى‏ها و زیارت نامه خوانانِ گردن کلفت و شکم گنده و این که بسیار زشت و گدامنش از زوّار با اصرار پول مى‏گرفتند، مشمئز کننده بود. بر مظلومیت مضاعف شیعه و امامان سوختم.
سامرا ترکیبى از شیعه و سنّى است و اکثریت اهل تسنّن‏اند. بعضى‏ها تردید داشتند که همین زیارتنامه خوانان و دعا خوانان شیعه باشند و مى‏گفتند: این‏ها بعضى‏شان منافقانه عمل مى‏کنند و مزار أئمه را وسیله کسب خود قرار داده‏اند. کاش روزى این مظلومیت‏ها به پایان برسد! فرصتى بود که بیرون از حرم به یکى دو تا کتابفروشى و دکّه‏هاى مطبوعاتى سرزدم. اغلب، راکد بود و کتاب‏ها گردو خاک گرفته. در کتابفروشى‏ها اگر کتاب‏هایى درباره ایران بود، برضّد شیعه و امام راحل بود و چه‏ تأسّف بار!
در هتلى که میان راه بود ناهار خوردیم و به کاظمین برگشتیم. این زیارت دوّم که هنگام نماز مغرب بود، تا پاسى از شب ادامه داشت. در محدوده حرم، قبر شیخ مفید و خواجه نصیر طوسى در داخل رواق شرقى و غربى قرار دارد. قبر سید رضى و سید مرتضى، دوتن از بزرگترین علماى شیعه در قرن چهارم بیرون حرم بود و هر کدام بقعه خاصّى دارد و با فاصله‏اى نزدیک به هم.
مسجد بُراثا
امروز، دیدار از مسجد بُراثا را در برنامه داریم که در بغداد است. محلّ این مسجد پیش از اسلام، دهکده‏اى مسیحى نشین بوده و در سفرى حضرت على (ع) که از آن‏جا عبور مى‏کرده، به کرامت آن حجّت خدا چشمه و چاهى جوشیده است. در بیرون مسجد و حیاط آن، سنگى است که با اشاره حضرت از چاه درآمد و آب فوران زد. نیز سنگى دیگر آنجاست که بازمانده روزگار کهن است و در ورودى مسجد قرار دارد. همچنین سنگِ گویا کننده (حجر مُنطقِ) که گود بود و مى‏گفتند افراد، براى بازشدن زبان فرزندان لال، در آن گودى آب مى‏ریزند و به بچه مى‏نوشانند و ...
مسجد براثا بسیار با فضیلت است و اعمال و دعاهاى خاصّ دارد که در مفاتیح الجنان هم آمده است (ذیل زیارت موسى بن جعفر (ع)). چاه منسوب به حضرت على (ع) هنوز هم دایر است و برروى آن بنایى ساخته‏اند. بعضى هم به عنوان تبرّک از آب آن مى‏نوشند.
به سوى نجف‏
مى‏بایست پایتخت عراق را ترک مى‏کردیم. بار دیگر فرصتى دادند تا کاظمین را زیارت و وداع کنیم و از بغداد به سمت نجف اشرف حرکت کردیم. دل کندن از حرم دو امام، دشوار بود، امّا شوق دیدار نجف هم ما را به سوى خود مى‏کشید.
اتوبوس‏ها در جاده پیش مى‏رفتند. دو ساعتى در راه بودیم. از دور گنبد طلایى حرم علوى آشکار شد. صداى صلوات زوّار با اشک‏هاى شوق آمیخت. نجف هم خاطرات و وقایع بسیارى را در ذهنم بیدار مى‏کرد. غیر از حرم حضرت امیر، حوزه علمیه نجف که از هزار سال پیش درخشیده و سال‏هاى اقامت امام امت در این شهر و مراجع بزرگ عراق در گذشته و علامه امینى و ... خیلى‏ سوژه‏هاى دیگر در ذهنم رژه مى‏رفتند.
ابتدا ما را به هتلى بردند که محلّ اسکانِ دو روزه ما بود. پس از رفع خستگى و استراحت، غسل زیارت کردیم و به قصد حرم مولا بیرون آمدیم. وقتى به حرم رسیدیم اذان مغرب بود. درگوشه‏اى خودمان نماز جماعت برگزار کردیم. چند بچه عراقى براى تکبیر گفتن نمازمان با هم رقابت داشتند. پس از نماز، پولى به آن‏ها دادیم، سپس دسته‏جمعى به سمت حرم و ایوان طلاى حضرت رفتیم. ایوان نجف عجب صفایى دارد!
مأموران عراقى گرچه به ظاهر ما را رها کردند و قرارمان پس از دوساعت کنار قبر مرحوم شیخ عباس قمى صاحب مفاتیح بود. ولى دورا دور مراقب بودند. از برنامه‏هاى گروهى ونوحه‏خوانى و سروصدا مانع مى‏شدند و مرتب به مدّاح تذکر مى‏دادند که آهسته‏تر بخواند. با این که محل استقرارمان در نجف (هتلِ دُرّه النجف) با حرم فاصله‏اى نداشت و پیاده با پنج دقیقه زمان، مى‏شد رفت و آمد کرد، ولى مأموران همراه، در رفت و برگشت ما را الزاماً به اتوبوس‏ها سوار مى‏کردند و مواظب بودند که همه نفرات سوار شده باشند و نمى‏گذاشتند افراد پراکنده شوند. شاید بیم داشته برخى سراغ بیت آیت الله سیستانى بروند. چه خون دلى خوردیم به خاطر فرصت‏هایى که هدر مى‏رفت. کنترل عراقى‏ها از یک سو، اهمال کارى و تعلّل برخى زائران براى حضور به موقع خیلى وقت گیر بود. گاهى تا سه ربع ساعت یا یک ساعت طول مى‏کشید که همه گرد هم آیند و سوار اتوبوس‏ها شوند و سرشمارى انجام گیرد، آنگاه اجازه حرکت اتوبوس تا هتل داده شود که چند دقیقه بیشتر نبود. واقعاً زیارت با اعمال شاقه و مثل اسراى جنگى آزار دهنده بود. بارها مى‏شمردند، حتى اگر یک نفر هم نامیده بود، مجبور بودیم صبر کنیم تا گروه تکمیل شود. البته مأموران هم حق داشتند، چون مأموریت حفاظت و کنترل و رفت و آمد دسته جمعى و طبق برنامه از پیش تعیین شده و توافق شده بین ایران و عراق، بر عهده آنان بود و تخلّف از آن براى خودشان هم مسأله ساز مى‏شد. ولى وقت زیادى از ما به خاطر همین قضیه گرفته مى‏شد و بهره ما از زیارت دو نوبت کامل بیشتر نشد.
وضعیت نامناسب زیارت تحت نظر و مراقبت، بردلم این آرزو را گذراند که کاش روزى زیارت عتبات، بدون حضور صدام در عراق و نیروى بعثى در کنار زائران انجام شود! خیلى دوست داشتم که فرصت و مجال و آزادى بود تا از حوزه نجف، علما و بزرگان این شهر، کتابخانه عمومى حضرت على (ع) که مرحوم علامه امینى، صاحب «الغدیر» آن را تأسیس کرده، کتابفروشى‏هاى نجف، مدارس متعّدد دینى حوزه دیرپاى نجف که سال‏هاست مورد بى‏مهرى است، دیدار کنم، ولى زمینه‏ فراهم نبود، راهنما و بلدى هم نداشتم، فرصت‏ها هم پرشتاب بود وبرنامه‏هاى زیارتى بسیار متراکم. کاش روزى این آرزو برآورده شود! آن چه را هم که جسته گریخته به دست آوردم، نتیجه پرس‏و جوها یا سرکشى‏هاى خارج از برنامه خودم بود.
کوچه پس کوچه‏هاى نجف‏
على‏رغم کنترل و محدودیت‏هایى که بود، مایل بودم نجف را بیشتر بشناسم و خارج از برنامه تعیین شده، جاهاى دیگر را هم ببینیم. دردو روز اقامت در نجف، گشتى در دورو بر حرم و کوچه‏ها وگذرهاى اطراف و برخى خیابان‏ها زدم. نزدیکى‏هاى حرم جامع الشیخ الطوسى بود. مسجدى که قبر شیخ طوسى در ورودى آن بود و دفتر آیت الله بحر العلوم هم آن جا بود. خود او حضور داشت و مراجعات مردم و طلّاب دایر بود و از فضاى مسجد به عنوان «مدّرس» و محل مباحثه هم استفاده مى‏شد.
در کوچه پس کوچه‏هاى تنگ و خراب و کثیف اطراف حرم که هیچ در شأن حریم علوى نبود، از دور چند گنبد کاشى توجه مرا جلب کرد. سراغ آن‏ها رفتم. یکى قبر مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطا بود، یکى هم قبر مرحوم محمد حسن نجفى (صاحب جواهر الکلام) از فقهاى بزرگ شیعه، چند تا هم مربوط به علماى دیگر که به صورت بقعه‏هایى در بسته و بعضى باز بود.
بیرون حرم در محدوده غرب، منطقه وسیعى گود بردارى عمیق شده است و ساختمان‏هاى قدیمى را تخریب کرده‏اند. مى‏گفتند مى‏خواهند پارکینگ زیر زمینى و توسعه‏هاى مورد نیاز داشته باشند. از دور دو گنبد کاشى به چشمم خورد. صبحگاه بود و لحظات طلوع آفتاب. صداى پارس سگ‏ها هم به گوش مى‏رسید. حسّ کنجکاوى‏ام مرا به آن طرف کشاند. قدم زنان رفتم و رفتم تا نزدیک آنجا رسیدم. یکى از آن‏ها «مقام امام زین العابدین» بود، یکى هم «مقام امام على» و بقعه‏اى که قبر «صافى‏صفا» در آن بود. دیدارى کردم و به حرم برگشتم تا در موعد مقرّر در جمع زائران باشم براى برگشت به محلّ اقامت. آن روز، نماز صبح را به جماعت با جمعى از همسفران در ایوان امیرالمؤمنین (ع) خوانده بودم و چه قدر لذّت بخش و خاطره آمیز بود! شب‏ها در صحن حرم علوى، آقاى سید حسین الصدر نماز مى‏خواند.
ناگفته نگذرم که در صحن حضرت امیر و در بقعه‏ها و ایوان‏ها قبور تعدادى از علماست. از جمله قبر مقدّس اردبیلى و قبر حاج آقا مصطفى خمینى که در دو طرف ایوان طلا داخل بقعه است و درهاى آن بسته است. قبر مرحوم شیخ عباس قمى و استادش میرزا حسین نورى در ایوان جلوى یکى از حجرات ضلع غربى است. قبر آیت الله سید ابوالحسن اصفهانى، آیت الله خویى، شیخ انصارى، بحرالعلوم، خلخالى و ... در حجره‏ها و راه‏روهاى خروجى صحن است و در همه این مقبره‏ها همیشه بسته است.
اماکن دیدنى نجف‏
روز دوم حضورمان در نجف، برنامه دیدار و زیارت چند جا بیرون شهر بود. ابتدا به «مسجد حنّانه» رفتیم؛ جایى که مى‏گویند یک شب سر مطهّر امام حسین (ع) آنجا نگه‏دارى شده است، در مسیر رفتن اسراى اهل بیت به شام. سپس به زیارت قبر «میثم تمّار» رفتیم، صحابى شهید حضرت على (ع) که به دست والیان بنى امیه شهید شد. او را به دار زدند. از بالاى دار هم فضایل على (ع) را مى‏گفت که زبانش را بریدند. بعد از آن قبر مطهر جناب «کمیل بن زیاد» را زیارت کردیم، صاحبِ سرّ امام على (ع) همان که دعاى خضر را حضرت به او آموخت؛ دعایى که به «دعاى کمیل» مشهور است.
پس از آن، به «مسجد سهله» رفتیم؛ جایى که مقدّس و با فضیلت است و بسیارى از اولیاى الهى در آن مکان نماز خوانده‏اند. خیلى‏ها چهل شب چهارشنبه در مسجد سهله به عبادت گذرانده و به ملاقات امام زمان (عج) نائل شده‏اند. در ایران هم شب‏هاى چهارشنبه، مسجد جمکران به تبع این مسجد رواج یافته و مردم در چنین شبى به جمکران مى‏روند. در مسجد سهله بعضى‏ها به حضور حضرت مهدى (عج) مشرف شده‏اند. صحن بزرگ آن بى‏سقف است، مثل مسجد کوفه، داراى چندین مقام (جایگاه خاص براى عبادت) است که هر کدام نماز و دعاى خاصّى دارد که در مفاتیح الجنان هم آمده است.
دیدارها به سرعت انجام مى‏شد، فرصت کم بود و جا هم زیاد. توقع زوّار هم این بود که در همه این اماکن، آداب و اعمال انجام شود ولى فرصت نبود. سررشته کار را به عرب‏هاى دعا خوانِ حرفه‏اى آنجا دادیم که هم آشنا به مقام‏ها و دعاهاى هریک بودند و از حفظ میخواندند و هم صداى رسایى داشتند که نیازى به بلندگو نبود. این برنامه یک ساعتى طول کشید. فرصتى بود براى رفع خستگى، تجدید وضو و نماز. اذان ظهر شد و در آن مسجد نماز جماعت خواندیم و به هتل اقامت برگشتیم تا ناهار و استراحت داشته باشیم وعصر به مسجد کوفه برویم.
خانه على (ع)
فاصله مسجد کوفه تا خانه حضرت على (ع) چندان راهى نیست و دیدار هر دو مکان، با هم و یکجا صورت مى‏گیرد. پس از پیاده شدن از ماشین‏ها، ابتدا وارد محوطه‏اى شدیم که چاه حضرت على (ع) بود و اتاق حضرت زینب و امّ‏البنین. عرب‏ها در آن اتاق و کنار چاه، از آب آن مى‏کشیدند و در لیوان‏ها یا دبّه‏ها به زائران مى‏دادند و پول مى‏گرفتند. عشق به مولا سبب مى‏شد که بازار آب فروشى آنان گرم باشد.
نزدیک آن قسمت، اتاق مسکونى حضرت على (ع) بود و جایگاهى که آن حضرت را پس از ضربت خوردن و شهادت، غسل داده‏اند و جایى به عنوان محلّ نشستن امام حسن و امام حسین پس از شهادت مولا، که مردم براى تسلیت گویى مى‏آمدند. توضیحاتى که داده مى‏شد و دیوار نوشته‏هایى که این اماکن را معرفى مى‏کرد، روزهاى واپسین عمر امام و سه روز پس از ضربت خوردن تا شهادت را در ذهن‏ها زنده مى‏کرد.
از آنجا بیرون آمدیم و با فاصله کمى که پیاده مى‏رفتند، «مسجد کوفه» قرار داشت، مسجدى بزرگ، با ابّهت، با دلوارهاى بلند و صحنى بدون سقف، که در قسمت قبله، منطقه‏اى رواق مانند و مسقّف بود که «محراب مسجد کوفه» نیز آنجا قرار داشت. در قسمت مسقّف نماز مغرب به جماعت خوانده مى‏شد. از بدو ورود به مسجد کوفه، یکى از همان عرب‏هاى زیارت‏نامه خوان که صداى رسا ولى توضیحى نارسا داشت، پیشاپیش جمعیت، هر یک از «مقام» ها را معرفى و آداب و نماز خاصّ آن را بیان مى‏کرد. لهجه‏اش سبب مى‏شد توضیحاتش اغلب براى زائران جانیفتد، به خصوص که اغلب، مطالبى کلیشه‏اى و حفظ شده را تندو تند مى‏گفت. گاهى من مطالب او را بازگویى و تبیین و تکمیل مى‏کردم؛ از جمله در محلّ «دکّة القضاء» و «بیت الطّشت» که خودم توضیح دادم.
هنگام اذان مغرب بود و در خلال حضور در مقام‏هاى مختلف ودعا و مستحبات آن‏ها به «مقام النبی» رسیده بودیم. پیشنمازى همراهان را بر عهده گرفتم و در محراب ایستادم، جایى که نام مبارک پیامبر را داشت و به نمازگزار، احساس لطیف و معنوى مى‏داد. بین نماز مغرب و عشا، توضیحى درباره اهمیت و فضیلت مسجد کوفه و عبادت در آن دادم. برنامه‏ها ادامه داشت و وقت گیر بود. من جمعیت را با عربى که توضیح مى‏داد به حالشان واگذاشتم و از جمع جدا شدم. هنوز نماز جماعت داخل شبستان تمام نشده بود. صبر کردم. با اتمام نماز، خود را به امام جماعت رساندم. یکى از بستگان ده‏هزار تومان داده بود که به فقراى شیعه داده شود. معادل آن را که یک بسته اسکناسِ عراقى بود به‏ امام جماعت دادم. فقراى متعددى که اغلب از زنان بودند، به صف نشسته بودند و دفترچه‏هایى همراهشان بود و از مساعدت آن سید پیشنماز برخوردار مى‏شدند و به هر کدام مبلغى مى‏داد و در دفترچه‏اى که داشتند مى‏نوشت. خوشم آمد که این پرداخت‏ها روى حساب و کتاب و برنامه تحت تکفّل است.
هر دینار عراقى حدود پنج ریال ماست. اسکناس‏هاى 250 دینارى معادل صدتومان بود. نُه تا از آن‏ها را به جاى هزارتومانى مبادله و معامله مى‏کردند. افت شدید دینار عراقى محسوس بود. یک زمان دینار عراقى معادل 20 تومانى ما بود، حالا تا این حد سقوط کرده است! در عراق، به خصوص در شهرهاى مذهبى و اماکن زیارتى و بازار، هم با پول عراقى مى‏توان خرید کرد، هم با پول ایرانى؛ یعنى پول ما هم آن‏جا رایج است.
بارى ... پس از نماز مغرب و عشا ادامه نماز در مقام‏ها دایر بود. این همه اعمال، آن هم با سرعت و پى‏درپى، زائران را خسته کرده بود. به شیوه کار ایراد داشتیم ولى چاره‏اى هم نبود. آن عرب همراه مشغول خواندن مناجات حضرت على (ع) در مسجد کوفه بود (أنْتَ الْموَلی وَ أنَا الْعَبْد ...) که یک و نیم صفحه از مفاتیح بود. اشاره کردم که مختصرش کند. دعا در محراب محل ضربت خوردن حضرت در مسجد کوفه هم انجام گرفت و مختصر نوحه و عزادارى. بیرون که مى‏آمدیم، با این که یکى از مقام‏ها باقى مانده بود، به عرب دعا خوان گفتم آن را از برنامه حذف کند و یکسره برویم به حرم حضرت مسلم بن عقیل که چسبیده به مسجد کوفه است و گوشه‏اى از رواق حرم آن حضرت، قبر «مختار» بود، خونخواه شهداى کربلا. حرم حضرت مسلم روشن و با صفا و آینه کارى شده بود، با گنبدى بزرگ بر روى مرقد. روبه روى آن، حرم «هانى‏بن عروه» بود که در ایام حضور مسلم در کوفه، میزبان او بود. سپس ابن زیاد او را دستگیر کرد و به شهادت رساند.
شب از ساعت 5/ 10 گذشته بود که به سمت نجف برگشتیم و شام و استراحت، تا فردا آخرین روزمان را در نجف بگذرانیم.
وادى السلام‏
قرار بود امروز به قبرستان تاریخى و مهمّ «وادى السلام» برویم. صبح اول وقت، نماز را در حرم حضرت امیر (ع) خواندیم و پس از زیارت به هتل برگشته، صبحانه خوردیم و آماده شدیم براى زیارت وادى السلام. بزرگ‏ترین گورستان کهن و مقدس که قبر بسیارى ازعلما و صلحا آنجاست، با آن وضع‏ خاص قبور که از سطح زمین تا نیم‏متر، یک متر و گاهى بیشتر بلند است و حرکت در لابه‏لاى قبرها دشوار. قبر حضرت هود و حضرت صالح که در محوطه‏اى داراى صحن کوچک و قبه و ضریح بود زیارت شد ولى ما همچنان تحت تأثیر این قبرستان بزرگ و حیرت انگیز بودیم. وسعت آن را تا 25 کیلومتر مربع گفته‏اند و بعضى مى‏گویند از خود نجف بزرگ‏تر است. انتهاى آن ناپیداست. قبرها اغلب چند طبقه است. طبق روایات، ارواح مؤمنین پس از جدایى از بدن، در وادى السلام جمع مى‏شوند و یکدیگر را ملاقات مى‏کنند و ارواح گنهکاران در وادى «برهوت» به هم مى‏رسند. اینجا هم دستفروشان و متکدیان حرفه‏اى و سمج ودوره گرد، ول کن نبودند و حال آرام را از انسان مى‏گرفتند. پیش از اذان ظهر دوباره به هتل برگشتیم تا با تحویل دادن ساک‏ها جهت حرکتِ عصر براى زیارت وداع به حرم برویم.
زیارت وداع‏
روز آخر حضورمان درنجف بود. نزدیکى ظهر گفتند براى «زیارت وداع» مى‏رویم. نوبت سوّم زیارتمان بود. هواى داغ خرداد ماه و ظهر داغ نجف و درهاى بسته حرم کلافه مى‏کرد. وقتى به حرم رفتیم، با درهاى بسته حرم ورواق‏ها روبه روشدیم. مراسم غبار روبى (وغارت پول‏هاى اهدایى مردم) توّسط اوقاف عراق بود. قاعدتاً یکى دوساعتى طول مى‏کشید. نتوانستیم آخرین زیارتمان را در درون حرم انجام دهیم. پشت‏درهاى بسته زیارت خواندیم. اذان گفتند. زوّار پراکنده بودند. من شخصاً در بیرون حرم در «جامع الشیخ الطوسى» که محل درس و بحث علما بود و کنار قبر مرحوم شیخ طوسى، پشت سرآقاى بحرالعلوم نماز خواندم. پس از نماز، کم‏کم افراد جمع شدند تا به محل اقامت برگردند و حسرت زیارت وداع از نزدیک و کنار ضریح، بر دل دوستان همسفر ماند، چون عصر مى‏بایست از نجف به سمت کربلا حرکت مى‏کردیم. در همان فاصله، ساعتى هم به زائران فرصت دادند که به طرف بازار بروند و اگر چیزى مى‏خواهند و سوغاتى و خریدى دادند انجام دهند. من که حوصله بازار گردى در آن هواى گرم نجف را نداشتم به بازار نرفتم و به پرسه‏زدن در حرم و اطراف آن پرداختم.
به سوى کربلا
تا افراد جمع شوند و هماهنگى صورت گیرد و حرکت آغاز شود، عقربه ساعت روى 5 بعدازظهر نشست.
فاصله حدود 70 کیلومترى نجف تا کربلا طى شد. هرچه به شهر کربلا نزدیک‏تر مى‏شدیم، بر شدّت التهابمان مى افزود و بى‏تاب‏تر مى‏شدیم. ورود به سرزمین شهادت، آن هم براى نخستین بار برایم عادى نبود. ما را به هتلى نزدیک حرم حضرت ابوالفضل (ع) راهنمایى کردند؛ «فندق شاطئ الفرات» ساعتى در آنجا استراحت کردیم و پس از غسل زیارت، به قصد تشرّف به سوى حرم راه افتادیم.
مى‏بایست ابتدا به زیارت امام حسین (ع) برویم، ولى براى گروه ما که از مسیر حرم حضرت عباس عبور مى‏کردیم و باطّى مسافت بین الحرمین به زیارت سید الشهدا (ع) مى‏رفتیم، بسیار سخت بود که بدون ورود به حرم عباسى، به حرم حسینى برویم، امّا ادب اقتضا مى‏کرد که ابتدا به زیارت امام معصوم برویم.
لحظه ورود به حرم، غوغایى در دل‏ها به پاشد. بر آستانه حرم ایستادیم. آستان را بوسیدیم، با اشک‏ها، ناله‏ها و شور و حالِ وصف ناپذیر. در ضمن، توسّلى انجام شد و اشکى جارى گشت، اذن دخول خواندیم. از آن پس جمع ما از هم پراکنده شدند تا هر کس حال و هواى خودش را داشته باشد و در ساعتى مقرّر، در جاى تعیین شده حضور یابند. زیارت به مغرب کشید. نماز مغرب و عشا را خواندیم، حرم حضرت ابوالفضل هم زیارت شد، دیر وقت بود که افراد به هتل برگشتند، تا شام خورده به استراحت بپردازند.
قرار بود صبح زود، براى نماز جماعت به حرم حسینى برویم. فاصله هتل تا حرم نزدیک بود. پیاده آمدیم. با جمع زائران کاروانمان در ایوان طلاى حرم امام حسین (ع) نماز جماعت خواندم. بازهم از هم جدا شدیم تا ساعت 7 صبح که قرار شد همه براى صرف صبحانه در هتل حضور یابند.
قبر شش گوشه‏
بارها در دعاها گفته و شنیده و از خدا خواسته بودیم که زیارت قبر شش گوشه امام حسین (ع) را با معرفت، نصیبمان کند. اکنون در کنار این قبر مطهّر مشغول زیارتیم و زیر قبه حسینى که دعا مستجاب است، دستانمان به نیایش بلند است. داخل حرم حسینى، قبر حبیب بن مظاهر را که ضریحى مستقل و کوچک دارد زیارت کردیم. باکمى فاصله، قبر ابراهیم مجاب بود، نوه حضرت کاظم (ع) که مى‏گویند نابینا بوده و به زیارت قبر حسین (ع) آمده و سلام داده و در مرتبه دوم، جواب سلامش را شنیده است؛ از این رو به ابراهیم مجاب معروف است. روى قبر وى داخل ضریحش، مقدار زیادى سیگار بود. پرسیدم چرا؟ گفتند: سیگارى‏ها یک نخ سیگار روى قبر مى‏اندازند، به عنوان این که تصمیم به ترک سیگار دارند و این را آخرین سیگارشان مى‏دانند.
ضریحى جدا براى شهداى دیگر کربلا بود، در پایین پاى امام حسین و على اکبر که در یک سمت نام شهدا را که به بیش از 100 مى‏رسد بالاى ضریح نوشته‏اند، شامل نام شهدایى چون مسلم وهانى و ... هم مى‏شود که جزو شهیدان نهضت حسینى‏اند، امّا نه در صحنه کربلا در راه بازگشت به هتل، بیرون حرم حضرت عباس، دو جایگاه را که به «کفّ العباس» معروف است و محلّ قلم شدن دست‏هاى علمدار کربلاست زیارت کردیم. معمولًا کاروان‏ها گروهى به اینجا هم مى‏آیند ونوحه و مرثیه‏اى خوانده مى‏شود.
مزارهاى دیگر
همان روز دستهجمعى به زیارت قبرعون بن عبدالله بن جعفر (پسر حضرت زینب) رفتیم که چند کیلومتر بیرون کربلا بود. سپس به زیارت قبر طفلان مسلم در مسیب و آن سوى رودخانه پرآب فرات مشرف شدیم که کنار هم است و دو گنبد دارد. عبور از پلى که روى فرات بود، هزاران حرف و حدیث و حماسه و نکته به ذهنم آورد، مجال درنگ نبود و گذشتیم. در مسیر بازگشت، قبر حرّبن یزید ریاحى را زیارت کردیم که نزدیک کربلاست و قبر طفلان مسلم حدود 40 کیلومتر فاصله با کربلا دارد. گرچه دیدارها با عجله بود و همچنان تحت کنترل مأمورهاى بعثى که در اتوبوس‏ها بودند و به دل نمى‏چسبید ولى باز هم مغتنم بود به کربلا برگشتیم.
ظهر حرم بودیم و نماز و زیارت و بازگشت به هتل. بعد از ظهر برنامه خاصى نبود. افراد به بازار رفتند تا خرید کنند. من حرم را ترجیح دادم و به زیارت مشرف شدم. شب، باز هم حرم حسینى و نماز و بازگشت به محل اسکان. گرچه به دلیل نزدیکى حرم و هتل، رفت و آمدها گروهى نبود، امّا مأموران عراقى را همواره در حال پرسه زدن و زیر نظر داشتن افراد مى‏دیدم. حواسشان جمع بود و نفرات ما را به خوبى مى‏شناختند.
خیمگاه و تلّ زینبیه‏
برنامه روز بعد، دیدار از خیمگاه و تلّ زینبیه بود که نسبتاً به حرم سیدالشهدا نزدیک است. رفتن با ماشین بود و برگشت پیاده. در محل خیمه پیش از ورود به آنجا، همه را جمع کردیم. توضیحى در تاریخچه این مکان و وضع جغرافیایى منطقه و چگونگى اردو زدن امام حسین (ع) در آغاز ورود به سرزمین کربلا و چینش‏خیمه‏هاى امام و اصحاب و فاصله خیمگاه تا میدان نبرد و قضایایى که به این مکان و این فاصله مربوط مى‏شود بیان کردم. وارد بناى خیمگاه شدیم و در محلّى که به «محراب امام حسین» معروف بود وارد شدیم. همه نشستند. نوحه خوانى آغاز شد. مدّاح کاروان مرثیه خواند و کاروانیان سیر گریه کردند.
در کنار آن بنا، چاهى بود به نام «بئرالعباس» گویا همان چاهى که به دستور امام در روزهاى بى‏آبى و غلبه عطش پشت خیمه‏ها حفر کردند و خبر آن به سپاه عمر سعد رسید. زیر همین ساختمان، خالى بود و در محوطه‏اى مثل سرداب، آب بود و شاید وصل به همان چاه، آبش راکد و بدبو به نظر مى‏رسید و بعضى مى‏کوشیدند به نحوى یک لیوان از آن آب براى تبرّک بردارند، پشت این محراب، اتاق و محرابى بود که بر آن نوشته بود: محراب امام سجّاد و خیمه آن حضرت، که خیلى کوچک بود. در گوشه محوطه پشت خیمگاه نیز، اتاق بزرگ و آراسته و داراى آینه و شمعدان بود که «خیمه قاسم» نام داشت.
از آنجا بیرون آمدیم و با عبور از یک خیابان و راه میان بُر، به محلّ تلّ زینبیه رسیدیم ساختمانى کاشیکارى شده به اندازه یک مسجد کوچک که چند پلّه از سطح خیابان بالاتر و مُشرف به حرم بود، محلّى که حضرت زینب روز عاشورا مکرّر به آن بلندى مى‏آمد و اوضاع میدان و وضع برادرش امام حسین را مشاهده و پیگیرى مى‏کرد. زائران آنجا هم به یاد این قهرمان صبر و الگوى عفاف، نماز و دعا خواندند واداى نذر و نیاز نموده، متفرق شدند. هرکس به سویى، تا پس از نماز ظهر و عصر در هتل باشند.
خارج از برنامه‏
جاهایى که کاروان مى‏بایست برود، از قبل مشخص بود و با راهنمایى همراهان عراقى به آنجاها مى‏رفتیم، ولى من به این حدّ قانع نبودم. شنیده بودم محلّى به نام «مقام صاحب الزمان» است. عصر که افراد براى زیارت به حرم مى‏رفتند، چون حرکت جمعى الزامى نبود، من جدا شدم و پرسان پرسان به آنجا رفتم، در منطقه غرب حرم ابوالفضل (ع) ساختمان مفصّلى بود که مى‏گفتند امام زمان هنگام‏ تشرف به زیارت جدّش، اینجا نماز خوانده است. دو سالن جداگانه براى آقایان و خانم‏ها تا مخلوط نشوند. نمازى خواندم و دعایى و به تماشاى اطراف پرداختم. اتوبوس‏هاى زیادى بود، ولى نه مربوط به زوّار ایرانى، بلکه بیشتر زائران عرب زبان از سوریه و لبنان بودند.
کنار آنجا رودخانه‏اى بود و آب داشت و بچه‏ها در آن شنا مى‏کردند. پرسیدم، گفتند این همان نهر علقمه است که از فرات منشعب مى‏شود. در بازگشت به سمت حرم، از کوچه پس کوچه‏هاى آنجا مى‏گذشتم، منطقه‏اى محروم نشین با بافت قدیم و فرسوده در یکى از گذرگاه‏ها چشمم به دیوار ساختمانى افتاد که روى تابلویى نوشته بود: «هنا وقف الامام الحسین مَعَ عمر بن سعد یوم عاشورا» که اشاره به محلّ ملاقات و گفتگوى امام حسین (ع) با عمر سعد در روز عاشورا داشت و هفت- هشت بیت شعر عربى زیر آن بود که مضمونش اشاره به همین ملاقات و حرف‏هاى امام به عمر سعد و خواستن از او که دست به خون وى نیالاید وامتناع عمر سعد از پذیرش حرف امام. البته من در تاریخ خوانده بودم که این ملاقات، قبل از عاشورا و درگیرى و به امید پیشگیرى از جنگ و به پیشنهاد امام انجام یافته بود. شاید کمتر کسى از زوّار، گذارش به این‏جا بیفتد. و شاید از این گونه آثار و نشانه‏ها در جاهاى دیگر بازهم باشد که بى‏خبریم و انسان تصادفاً از وجود آن‏ها آگاه مى‏شود راه را ادامه دادم تا به حرم رسیدم.
شب جمعه کربلا
شلوغى شب جمعه در کربلا استثنا نیست. در همه حرم‏ها و اماکن زیارتى ایران و عراق چنین است. ولى در کربلا شور و حال دیگرى است! غروب بود که از محلّ مقام صاحب الزمان به حرم رسیدم. نماز و زیارت، سپس زیارت حضرت ابوالفضل (ع) و بازگشت به خانه.
فاصله حرم امام و علمدارش پر از جمعیت بود. داخل دو حرم نیز شلوغ. به سختى دست به ضریح مى‏رسید. چهره‏ها نشان مى‏داد که از جاهاى مختلف عراق آمده‏اند و زائران بومى‏اند. این ازدحام، شب جمع و صبح جمعه و روز جمعه هم ادامه داشت. پس از مغرب دیگر خلوتى حرم و عادى بودن وضع محسوس بود.
مجلس جشن در حرم‏
روز سوم و آخرین روز ما در کربلا، مصادف با 17 ربیع الأول بود، میلاد حضرت رسول (ص) و امام صادق (ع) به زائران گفته بودیم که پس از نماز صبح، ساعت 7 در ایوان حرم حسینى جمع شوند تا عرض ادب کنیم. همراهان جمع بودند. از کاروان‏هاى دیگر هم بودند. چند دقیقه‏اى به مناسبت این دو میلاد صحبت کردم، میدان را به دو مدّاح سپردم که به مدیحه سرایى حضرت رسول و ثناى اهل بیت و امام صادق پرداختند. طبق عادتشان، روز عید هم در برنامه جشن، گریزى به کربلا زدند و توسّل و اشک و حال.
شکلات بین افراد حاضر تقسیم شد.
مأموران عراقى به این برنامه‏ها هم حساسیت نشان مى‏دادند و همین که صداى مدّاح کمى بلند مى‏شد و مى‏خواست شورى بدهد، تذکّر مى‏داند و گاهى هم عصبانى و بداخلاق مى‏شدند. ما هم تحمّل مى‏کردیم و کوتاه مى‏آمدیم، چاره‏اى نداشتیم.
 
روز آخر
رفتم ولى هواى تو از دل نمى‏رود.
کم‏کم داشتیم به کربلاى مظلوم انس مى‏گرفتیم که مى‏بایست آماده بازگشت مى‏شدیم و چه سخت بود این دل کندن! پس از صبحانه، ساک‏ها را تحویل ماشین‏ها دادیم، تا زیارت وداع انجام گیرد وعزیمت به سوى مرز. ولى مثل همیشه که عده‏اى در کارهاى جمعى هماهنگى لازم ندارند و با تأخیرها وتک‏روى‏ها یک گروه را معطّل نگه مى‏دارند، آن روز زیاد معطّل شدیم. تا ظهر، فرصت آزاد گذاشته بودند براى زیارت وداع، خرید از بازار، استراحت و آمادگى براى بازگشت.
بعضى‏ها زیاد لفت مى‏دادند و ملاحظه دیگران را نمى‏کردند. ساک‏ها و کلید اتاق‏ها را تحویل داده بودیم. مى‏بایست به نحوى در لابى هتل (یعنى همان همکف مسافرخانه محل اقامت) نشسته یا سرپا وقت مى‏گذراندیم، تا موعد سوار شدن بر اتوبوس‏ها فرا برسد. تسویه حساب با هتل و دادن هدیه به کارکنان و خدمه و ... سرانجام سوار شدن به ماشین‏ها و این در حالى بود که ساعت، 3 بعداز ظهر را نشان مى‏داد.
بالاخر از هتل «شاطئ الفرات» و از دست گداها و کودکان سائل که مثل مور و ملخ ریخته و ماشین‏ها و زوّار را محاصره کرده بودند، جدا شدیم و اتوبوس‏ها حرکت کردند. از راننده و مأموران خواستیم که چند دور پیرامون این دو حرم چرخ بزنند. سه دور چرخیدند و ما از پشت شیشه اتوبوس، عرض ارادت و سلام و خداحافظى و اشک و حال داشتیم و سرانجام حرکت به سوى مرز خسروى.
از کربلا به بغداد و از آنجا به گمرک عراق، که دیگر اذان شده بود. تا مقدمات خروج انجام شود و از نقطه صفر مرزى بگذریم ووارد گمرک ایران شویم بیش از یک ساعت طول کشید جابه‏جایى افراد و ساک‏ها و عوض شدن اتوبوس‏ها و ... بالأخره ساعت 5/ 9 شب بود که به قصر شیرین رسیدیم که قرار بود نماز و شام در آنجا باشد. همزمان با بازگشت ما چند کاروان هم از ایران آمده بودند و در همان مهمان خانه براى صرف شام و اداى نماز پیاده شده بودند. ولوله عجیبى بود و افراد همه مخلوط. آنان که مى‏آمدند، در همان جا جشن میلاد پیامبر را گرفته بودند. ما دیشب در کربلا جشن گرفتیم. افق عراق یک روز جلوتر از ایران است.
یکى دو ساعت طول کشید تا کارها انجام شود و نفرات ما سوار شوند و حرکت کنیم.
توقف مختصرى در کرمانشاه داشتیم. نماز صبح را در ملایر خواندیم و حرکت به سوى قم انجام گرفت. ساعت 5/ 9 صبح بود که به قم رسیدیم. اتوبوس‏ها در همانجا که سوار شده بودیم متوقف شدند و مسافران را پیاده کردند. از میان انبوهى که به استقبال زوّار کربلا آمده بودند گذشتیم و به اتّفاق آنان که به استقبالمان آمده بودند، به خانه رفتیم.
سفرى جالب و معنوى بود، امّا همراه با رنج‏ها و مرارت‏ها. آرزو کردم کاش نصیب همه آروزمندان شود، آن هم با حالت عزّت و سرافرازى و بدون وجود آقا بالاسر و نظارت مأمور و با فراغت کامل و آرامش مطلوب.
آنچه گشت، اجمالى از این سفر بود.
شاید اگر مسؤولیت روحانى کاروان بودن نبود و فراغت بیشترى داشتم، به گونه‏اى دیگر و مفصّل‏تر مى‏نوشتم.
همین قدر هم براى یادگارى این سفر غنیمت است. امید است که عشق و ارادت به ساحت عترت پیامبر، همواره در دل‏ها افزون‏تر شود.




زائر کوى حسینیم، خدایا مپسند

 

در ره عشق، گزینیم جز او یار دگر




هر که را نیست به دل شور ولایت، برود

 

بفروشد دل بى مهر به بازار دگر



 
 
 



اى حسین، اى که بود مرقد تو کعبه عشق‏

 

بر لبم نیست به جز یاد تو گفتار دگر




من که عمرى است به درگاه تو سرمى‏سایم‏

 

نروم از در این خانه به دربار دگر




 

دوره 1، شماره 1 - شماره پیاپی 2
فصلنامه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، تاریخی
زمستان 1388
صفحه 173-194