مقدّمه
قیام امام حسین (علیه السلام) ابعاد گوناگونى دارد؛ ابعادى چون سیاسى، اجتماعى و روانشناختى. در بُعد نظامى نیز آرایش جبهه امام حسین (علیه السلام) در برابر لشکر عمر سعد نکات قابل تأملّى دارد که تحلیل و بررسى آن، مجال دیگرى مىطلبد.
در این میان، بُعد اخلاقى و انسانى این نهضت، ویژگىهاى برجستهاى دارد. همین بُعد قیام حسینى است که در جان جهانیان و نه فقط مسلمانان تأثیر گذاشته است، اما از مطالعه و بررسى علمى آن، اندکى غفلت شده است. در این نوشته، هر چند به طور خلاصه این بُعد از قیام سیدالشهدا (علیه السلام) مورد بررسى قرار گرفته و براى آن نمونههایى بیان شده است.
اهمیت و ویژگى بُعد اخلاقى، به سبب تضادّ ظاهرى آن با فضاى جهاد و جنگ و گریز در میدان نبرد و کشتن و کشته شدن است؛ زیرا در چنین فضایى بحث از انسانیت و اخلاق، شاید نامناسب به نظر برسد؛ ولى در همین محیط است که حضرت حسین (علیه السلام) پرچم اخلاق و انسانیت و آزادگى را برافراشته و ثابت کرد که در گرماگرم نبردى خونین نیز مىتوان انسان کامل بود.
مقایسه قیام امام حسین (علیه السلام) با دیگر انقلابها
|
زان به تاریکى گذارى بنده را |
تا ببیند آن رُخِ تابنده را[1] |
|
براى روشن شدن چهره تابناک حضرت حسین (علیه السلام) باید روشهاى مرسوم در سایر نهضتها را مورد مطالعه قرار داد. هرچند معمولًا در قیامها شعار آزادى انسان و آزادى ملتها را سر مىدهند و پرچم رهایى انسان از بندگى و بردگى و فساد و انحراف را برمىدارند و به عدالت اجتماعى و زندگى شرافتمندانه بشارت مىدهند و به حقوق مساوى شهروندى و روابط انسانى احترامآمیز نوید مىدهند، امّا در کوران درگیرى و فوران شعله جنگ و پس از آن، ارزشها و شعارهایى که به آنها بشارت مىدادند را فراموش مىکنند. در چنین مواقعى است که باطن رهبران انقلاب بروز و ظهور مىیابد و مقاصد منحرفشان آشکار مىشود و رفتار و گفتارشان با شعارهاىشان فاصله مىگیرد؛ همان شعارهایى که با آن، مردم را به طرفدارى خویش ترغیب مىکردند.
امّا نهضت امام حسین (علیه السلام) از جنس دیگرى بود؛ چرا که هم در هدف و هم در وسیله، بسیار متعالى و پاکیزه بود. امام هرگز وسیله را فداى هدف نکرد و براى هدف، هیچ وسیلهاى را توجیه ننمود. در موضعگیرىها و شعارهایش طریق سلم را پیمود و در برخورد با دوست و دشمن، جوانب انسانى را در نظر گرفت.
این رفتار امام، زمانى جلوه بیشترى مىیابد که آن را با رفتار و گفتار امویان مقایسه مىکنیم. امویان در برابر امام حسین (علیه السلام) و فرزندان و اصحابش جنایاتى مرتکب شدند که پیش از آن، هیچکس با دشمنش چنین نکرده بود و پس از آن نیز به وقوع نپیوست؛ امّا امویان بدعتى را بنیان نهادند که چند قرن پس از عاشورا و تا امروز نیز پیروان مکتب اهل بیت (علیهم السلام) در هر جاى دنیا که مورد اذیت و آزار قرار مىگیرند، به یاد مصیبت امام حسین (علیه السلام) مىافتند.
جنایات امویان در طلیعه سال 61 قمرى
قلم را توان نگارش و زبان را یاراى بیان آنچه در کربلا و تا حدود یک ماه پس از آن به دست امویان واقع شد، نیست؛ جنایاتى چون:
تحمیل گرسنگى و تشنگى اجبارى به کودکان و شیرخوارگان و ترساندن آنها؛[2] آزار روحى و جسمى زنان مصیبتدیده و به اسیرى گرفتن ایشان و بردن از شهرى به شهر دیگر و انتخاب دورترین و سختترین مسیر براى رسیدن به شام؛[3] آتش انداختن به خیمهها و رحم نکردن به حال
بریدن سرهاى شهدا و حمل سرها در مقابل چشم خانوادههاىشان از محلّى به محلّ دیگر؛[4] دواندن اسب بر پیکرهاى شهدا؛[5] و ...
اما امام حسین (علیه السلام) با تحمل همه این مصیبتها، برخوردى اخلاقى و انسانى داشت؛ آن هم در عالىترین درجه آن. برخى از جلوههاى این رفتار امام از این قرار است:
معمولًارهبران قیام براى جذب حداکثرى، سعى مىکنند آینده قیام را بسیار مثبت و امیدآفرین جلوه دهند و دست به تبلیغات دروغ و فریب مردم مىزنند. اهداف حقیقى و نیت درونى خود را پنهان کرده و اهدافى رؤیایى و آرمانى پیش چشم مردم مىگذارند و مردم را در جریان مشکلات و خطرات پیش رو قرار نمىدهند تا مردم از اطرافشان پراکنده نشوند؛ امّا امام حسین (علیه السلام) چنین نکرد و کسى را نفریفت؛ بلکه از همان ابتدا هدف نهضت را اعلام نمود و مسیر را براى همگان روشن ساخت و فرمود که سرانجام کار، شهادت و کشته شدن در راه خداست. آن زمان که تصمیم به خروج از مکّه گرفت، به تبیین اهداف و مسیر قیام پرداخت و در منازل و زمانهاى مختلف تا شب عاشورا و روز عاشورا[6] و حتّى با نوشتن نامه، اهداف قیام را تبیین مىفرمود.[7]
معمولًا در فضاى جنگ، طرفینِ نبرد تلاش مىکنند تا به هر وسیله، به یکدیگر ضربه وارد کنند و موجبات ضعف و سُستى یکدیگر را فراهم آورند و چنین فضایى با امورى چون: رحمت و عطوفت و مهربانى، آن هم به دشمن بیگانه است و ظاهراً تا مىتوان، باید بر بىرَحمى و خشونت افزود و از شفقت و دلسوزى کاست. امام امام حسین (علیه السلام) خلاف این تصوّر را به همه نشان داد و با کسى که سدّ راهش شده و قصد جانش را کرده بود، باب گفتوگو و نصیحت را باز نمود. نقل است در مسیر حرکت به سوى کوفه، به برکهاى رسیده و توقف کردند. حضرت دستور دادند تا آب بنوشند و به اسبها آب بدهند و هر چه ظرف دارند، پُر کنند. گویا حضرت آینده را پیشبینى مىکرد.
در ادامه مسیر با «حرّ بن یزید ریاحى» روبهرو شد که در رأس هزار اسبسوار بود ومأموریت داشت تا حضرت و کاروانش را محاصره کرده و حرکتشان را متوقّف کند و ایشان را هر جا که هست، نگه دارد تا دستور بعدى از سوى ابنزیاد برسد. حرّ و سربازانش تشنه و گرسنه بودند و مشکهاىشان خالى شده بود و حتى بر برخى حالت غشّ غلبه کرده بود. امام حسین (علیه السلام) به اصحاب فرمود: به ایشان آب بدهید و روى اسبهاىشان آب بپاشید تا خنک شوند. ظرفهاىشان را نیز از آب پُر کنید. حضرت حتى با دست خویش مشغول سیراب کردن برخى از افراد سپاه و اسبهاىشان شدند.[8]
شاید برخى بگویند اگر حضرت به ایشان آب نمىداد، تشنگى آنان را هلاک مىکرد و امام (علیه السلام) همانجا پیروز جنگ شده بود و شاید سرنوشت کربلا تغییر مىکرد و سرها بالاى نى نمىرفت و خانواده امام (علیه السلام) به اسارت بُرده نمىشد و ... امّا باید دانست که امام حسین (علیه السلام) اعتقادى به پیروزى به قیمت زیر پا گذاشتن اصول انسانى نداشت و به نظر مبارک ایشان، هدف وسیله را توجیه نمىکرد. در ضمن امام با انجام این کار، مقدّمات هدایت و توبه حُرّ را فراهم کردند. اینجاست که حضرت هدایت را بر پیروزى ظاهرى خویش ترجیح مىدهد و پیش از جسمها، دلها را فتح مىکند.
معمولًا رهبر یک جنبش و نهضت، در گرماگرم جنگ و در میدان نبرد، عناصر زیردست خود را فراموش مىکند و در رسیدگى به ایشان و جویا شدن از احوالشان اهمال مىکند و به کارهاى دیگرى که به نظرش مهمتر است و در اولویت قرار دارد، رسیدگى مىکند و نهایتاً مراقب اقوام و خانواده خویش است. امّا حضرت حسین (علیه السلام) اصحاب و یارانش را حتّى در میدان جنگ فراموش نکرد و همانطور که در وسط میدان صورت به صورت فرزند رشیدش على اکبر (علیه السلام) گذاشت، صورت به صورت «جون» نهاد؛ بردهاى سیاهپوست، امّا روشنضمیر که در ابتداى امر تحت اختیار صحابى گرانقدر رسول خدا ابوذر غفارى بود، ولى همراه امام حسین (علیه السلام) از مدینه به مکّه و سپس کربلا آمد. ظهر عاشورا در هنگامه درگیرى به محضر امام حسین (علیه السلام) آمد و اجازه میدان طلبید. حضرت به او فرمود: تو از جانب من مأذونى، امّا همراه ما شدى تا زندگى آرامى داشته باشى؛ پس خودت را گرفتار مکن و از این سرزمین بیرون برو و خودت را نجات بده!
جون عرض کرد: اى فرزند رسول خدا! آیا در آرامش و راحتى کنارتان باشم و در سختى و گرفتارى رهاىتان سازم؟! درست است که رنگم سیاه است و بدنم بوى بدى دارد و نسب و حسب سرشناسى ندارم، امّا به خدا قسم از شما جدا نمىشوم تا این خون سیاه من با خون شما مخلوط گردد. پس دُعا کنید تا خداوند روسفیدم گرداند و بدنم معطّر گردد و با نیکسرشتان محشور گردم.
او به میدان رفت و پس از به هلاک رساندن بیستوپنج نفر از دشمن روى زمین افتاد. امام حسین (علیه السلام) بالاى سرش آمد و فرمود: خدایا! در دنیا و آخرت روسفیدش کن و بویش را خوش قرار بده و او را با محمد و آل محمد محشور کن و میانشان انس و الفت ایجاد نما.[9]
فرد دیگرى که مورد عنایت مخصوص سرور شهیدان قرار گرفت، غلام تُرکى به نام «واضح» بود که وقتى امام حسین (علیه السلام) در میدان بالاى سرش آمد، گفت: چه کسى مانند من است؟! چه کسى این افتخار نصیبش مىشود که حسین (علیه السلام) دست در گردنش اندازد و گونه روى گونهاش گذارد؟! این را گفت و روحش به ملأ اعلى پر کشید.[10]
آیا رهبرى چنین متواضع و آگاه و متوجه به همه امور را مىتوان در طول تاریخ یافت؟ او که میان اقوامش و دیگران تفاوتى نمىنهاد و به غلامش همان شفقتى را نشان مىداد که به فرزندش ابراز نمود.
رهبران انقلابها در دنیا در ابتداى امر وعدههاى بسیار مىدهند، امّا بعدها یا فراموش مىکنند یا خود را به فراموشى مىزنند. امّا حضرت حسین (علیه السلام) به تمام وعدههایش جامه عمل پوشاند. در نظر ایشان فضیلتهاى انسانى، مهمتر از پیروز شدن بر دشمن بود؛ هرچند خودش به عنوان مدافع حق در این میان دچار خسارت دنیوى شود.
مردى به نام «ضحّاک بن عبدالله مشرقى» به محضر امام حسین (علیه السلام) آمد و عرض کرد: یا حسین! من به اردوگاه شما مىآیم و در کنارتان مىجنگم، امّا تا زمانى که جنگجویى از شما باقى باشد و وقتى ببینم که تنها شُدى و کسى نمانده، من نیز شما را رها کرده و مىروم. حضرت فرمود: مانعى نیست. ظهر روز عاشورا وقتى امام حسین (علیه السلام) را تنها و بىیاور دید، به امام عرض کرد که وقت عمل به تعهّد فرا رسیده است. امام فرمود: آرى، تو آزادى و مىتوانى بروى و خودت را نجات دهى. او نیز اسبش را از خیمه بیرون آورد و سوار شد و رفت. حضرت مکرّر به او مىفرمود: «خدا به تو جزاى خیر دهد».[11]
طبیعى است که انسان در درون خود، علاقه ویژهاى به خویشاوندانش احساس مىکند، امّا تا زمانى که او را مخالف با عقیده خود نبیند؛ زیرا در غیر این صورت از او فاصله مىگیرد. اما سیره حضرت حسین (علیه السلام) چنین نبود؛ بلکه از هر فرصتى استفاده مىکرد تا همین اقوام منحرف نیز هدایت شوند و خُلق خوش را سبب هدایت ایشان مىدانست. براى نمونه وقتى شمر بن ذىالجوشن اماننامه براى برخى خویشاوندان خود (مثل عباس بن على و برادرانش که از طرف مادر به بنىکلاب مىرسیدند) آورد، با صداى بلند فریاد کشید: کجایند فرزندان خواهرِ ما؟ کجایند عباس و برادرانش؟ ابالفضل العباس (علیه السلام) از وى روى گرداند و پاسخش را نداد. حضرت فرمود: هرچند فاسق است، امّا جوابش را بدهید. ابالفضل العباس (علیه السلام) به او فرمود: اى ملعون! چه کار دارى و چه مىخواهى؟ گفت: اى فرزندان خواهرم! شما در امان هستید. خودتان را با طناب پوسیده حسین به چاه هلاکت نیاندازید و به اطاعت از امیر مؤمنان یزید درآیید! حضرت عباس بن على (علیه السلام) فرمود: «خدا تو و اماننامهات را لعنت کند. آیا به من امان مىدهى، در حالى که فرزند رسول خدا امان ندارد؟! آنگاه به ما مىگویى به اطاعت ملعونین و فرزندان ملعونین وارد شویم!».[12]
امام حسین (علیه السلام) به شخصیت زن مسلمان تعالى بخشید و آن را در جایگاهى که شایسته آن بود قرار داد. به ظرافتها و حسّاسیتهاى بانوان احترام مىگذاشت و آن را مراعات مىنمود. زنان را با خود به کربلا نیاورد، مگر به این سبب که رسالتى مهم بر دوش ایشان بگذارد؛ نه اینکه از آنان به عنوان سپر انسانى، سوء استفاده کند. آنان را به کربلا آورد تا با گوش خود بشنوند و با چشم خود ببینند و پیام نهضت را به همگان برسانند. به همین دلیل امام (علیه السلام) راضى نشد هیچ بانویى حتى براى لحظاتى در میدان نبرد حاضر شود و فرمود: جهاد از بانوان برداشته شده است.
وقتى یزیدیان سر «عبدالله بن عمیر کلبى» را به سمت خیمه امام حسین (علیه السلام) پرتاب کردند، مادر عبدالله سر را برداشت و آن را از خاک و خون پاک کرد. پس عمود خیمه را برداشت که بیرون برود و بجنگد که امام او را به خیمه بازگرداند. مادر عبدالله اصرار کرد که بازنمىگردم تا کشته شوم. حضرت فرمود: «خداوند از طرف اهلبیت پیامبر جزاى خیرت دهد. به نزد بانوان بازگرد، خداوند تو را رحمت کند».[13]
در نقلى دیگر حضرت به او فرمود: اى أم عبدالله! بازگرد تو و پسرت با رسول خدا (صلى الله علیه و آله) هستید.
انقلابها معمولا خالى از احساسات و عواطف پاک انسانى هستند و انقلابیون اساساً امور عاطفى و مراعات آن را مانعى بر سر راه پیروزى و موفقیت خویش مىشمرند. ولى حضرت حسین (علیه السلام) به احساس و عواطف بها مىدادند و اصلا قیام کردند تا عواطف انسانى زنده بماند. پس چگونه مىتواند نسبت به آن بىتفاوت باشد؟! «عمرو بن جناده انصارى»، یاور یازده ساله امام حسین (علیه السلام) از خیمه بیرون آمد تا پس از به شهادت رسیدن پدر، از امام اجازه رفتن به میدان نبرد بگیرد. حضرت فرمود: پدرت لحظاتى پیش شهید شده و شاید مادرت راضى نباشد تا به میدان بروى! عمرو عرض کرد: یا ابن رسول الله! مادرم زره بر تنم کرده و به من گفته از تو راضى نمىشوم مگر اینکه مرا نزد حسین (علیه السلام) روسفید کنى.
امام به این احساس پاک مادر ارج و احترام نهاد و عمرو به میدان رفت و لحظاتى بعد سرش به طرف خیمه مادر پرتاب شد. مادر نیز سر فرزند را برداشت بوسید و از غبار پاک کرد و آن را به سوى سربازان عمر سعد انداخت؛ به گونهاى که بر اثر اصابت سر به آنان دو نفر از یزیدیان به هلاکت رسیدند؛ آنگاه گفت: من پیرزنى هستم نزدیک مرگ و لاغر و خمیده؛ شما را با عمود خیمه سخت مىزنم، آن هم مقابل چشمان فرزند فاطمه پاک سرشت ...؛ پس عمود خیمه را برداشت و دو نفر دیگر را به هلاکت رساند. امام حسین (علیه السلام) او را نیز به خیمه بازگرداند.[14]
این دو واژه در قاموس جنگ، کمتر به چشم مىخورد و دشمنان کمتر یکدیگر را مىبخشند و تا مىتوانند بغضها و کینهها را روى هم انباشته مىکنند تا در میدان نبرد آن را بر سر حریف خالى کنند. امّا امام حسین (علیه السلام) حتى از کسانى که سبب فرود آمدنش در کربلا بودند نیز گذشت کرد. آن زمان که حرّ بن یزید ریاحى تمام پیشنهادهاى امام حسین (علیه السلام) را ردّ کرد و نگذاشت امام پیش رود یا بازگردد یا به جاى دیگرى برود، وقتى لطف و بزرگوارى حضرت حسین (علیه السلام) را دید، به خود آمد و پشیمان شد و با شرمسارى براى عذرخواهى به پیشگاه حضرت آمد. امام به استقبال او رفت و به او خوشامد گفت و عذرش را پذیرفت و مدال افتخارى به او داد که تا دنیا باقى است، بر تارک تاریخ مىدرخشد.
حضرت به او فرمود:
«ما أخْطَأَتْ أُمُّکَ اذْ سَمَّتْکَ حُرّا، أَنْتَ حُرٌّ فی الدُّنیا وَ سَعیدٌ فی الآخرة»
؛[15] مادرت اشتباه نکرد که تو را حرّ نامید؛ چرا که در دنیا حُرّ و آزاده و در آخرت خوشبخت و عاقبت به خیر هستى.
انقلابها اغلب زمانى که امر براىشان دشوار مىگردد، در پى انتقامجویى برآمده و تمام نیرو را صرف از میان برداشتن دشمن مىکنند. امّا نهضت حسینى از این جهت نیز با دیگر انقلابها بسیار متفاوت است؛ زیرا این نهضت، نهضتى هدایتگر و بیدارکننده است؛ به ویژه درباره کسانى که طاغوت آنها را فریب داده.
امام حسین (علیه السلام) آغاز کننده جنگ نبود و کار را با موعظه و نصیحت پیش مىبرد. حتى وقتى سپاه حرّ در موضع ضعف بود، ابتدا به ایشان حمله نبرد. زهیر بن قین بَجَلى به حضرت عرض کرد: اى فرزند رسول خدا! جنگیدن با اینان در این حالت براى ما راحتتر از جنگیدن با کسانى است که بعد از این گروه مىآیند. به خدا سوگند جمعیتى به سوى ما خواهند آمد که ما توانایى مقابله با ایشان را نداریم.
امام فرمود: من جنگ را آغاز نمىکنم. پس حضرت به نصیحت ایشان پرداخت و خود را به آنها معرفى کرد و از قیامت و حساب و کتاب آن بیم داد.[16] حضرت در این مسیر از هیچ تلاشى فروگذار نکرد. حتى وقتى ناچار به جنگ شد، بیشتر دفاع مىکرد و ضربات را دفع مىنمود و در کشتن دشمن به قدر ضرورت اکتفا مىکرد. امام حسین (علیه السلام) آنقدر که به هدایت آنان امید داشت، به کشتنشان راغب نبود.
امام حسین (علیه السلام) هیچ کس را مجبور به شرکت در جنگ نکرد؛ بلکه به مقتضاى آیه شریفه (إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً)[17] ارشاد مىکرد و عاقبت هر دو مسیر را بیان مىفرمود، امّا انتخاب را بر عهده خود اشخاص مىگذاشت. حتى در شب عاشورا در میان اصحاب و خانوادهاش فرمود:
«به نظر مىرسد امشب آخرین شب زندگانى ماست. من بیعت خود از شما برداشتم و شما آزادید و مىتوانید بروید. حال که شب همه جا را فرا گرفته، هر یک از شما اصحابم دست فردى از اهل بیت مرا بگیرد و برود. خداوند به شما جزاى خیر دهد. بروید و در شهرهاىتان پراکنده شوید (تا اگر تحت تعقیب قرار گرفتید پیداىتان نکنند). آنان مرا مىخواهند و اگر به من دست یابند، از تعقیب دیگران دست برمىدارند».
اما اصحاب حضرت گفتند که هرگز ایشان را تنها نخواهند گذاشت.[18]
یکى از اصحاب امام (علیه السلام) به نام «محمّد بن بشر حضرمى» وقتى خبر اسارت پسرش در مرز رى را شنید، گفت: این اتفاق را به خدا واگذار مىکنم؛ دوست ندارم او اسیر بشود. وقتى امام حسین (علیه السلام) سخن او را شنید فرمود: «خداوند تو را بیامرزد؛ بیعت خود را از تو برمىدارم، پس برو و کار آزادى فرزندت را پیگیر باش.» محمد بن بشر عرض کرد: یا أبا عبدالله! درندگان مرا زنده بخورند اگر من از شما جدا شوم! امام فرمود: «پس این لباسها و پردهها (که قیمتش به هزار دینار مىرسید) را بگیر و به پسرت بده تا برود و کار آزادى برادرش را سامان دهد».[19]
دستاوردهاى اخلاقى نهضت حضرت حسین (علیه السلام)
[1] . دیوان پروین اعتصامى، مثنوى گرهگشاى.
[2] . امالى صدوق، ص 228، مجلس 31، حدیث 2.
[3] . شیخ عباس قمى، نفس المهموم، ص 200.
[4] . حسین عمادزاده، تاریخ زندگانى امام حسین( علیه السلام)، ج 2، ص 259.
[5] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 415.
[6] . مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.
[7] . فضلعلى قزوینى، الامام الحسین( علیه السلام) و اصحابه، ج 1، ص 3.
[8] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 400.
[9] . سید هاشم رسولى محلاتى، زندگانى امام حسین( علیه السلام)، ص 448.
[10] . سماوى، ابصار العین، ص 181.
[11] . تاریخ طبرى، چاپ بیروت، ج 4، ص 317.
[12] . ابناثیر، الکامل فى التاریخ، ج 4، ص 56.
[13] . نفس المهموم، ص 135.
[14] . تاریخ زندگانى امام حسین( علیه السلام)، ج 2، ص 345.
[15] . تاریخ طبرى، ج 4، ص 325.
[16] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 376.
[17] . انسان، آیه 3.
[18] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 398.
[19] . تاریخ ابن عساکر، ج 14، ص 182.
[20] . سید بن طاووس، اللهوف، ص 18.
[21] . سید على حسینى فرحى، النهضة الحسینیة دراسة و تحلیل، ص 325.