یکى از مکانهاى مقدسى که زائران عتبات عالیات در نجف اشرف زیارت مىکنند، قبر مطهر شیخ الانبیاء، حضرت نوح (ع) است؛[1] زیرا قبر آن حضرت در کنار قبر امیرمؤمنان، على (ع) و آدم (ع) قرار گرفته است. در ضمن زیارتنامه آن حضرت نیز آمده است:
«السلام علیک و على ضجیعیک آدم و نوح»
[2]. مرحوم محدث زاده مىگوید:
پس از زیارت قبر مطهر و منور حضرت امیر، به جانب سر، از براى زیارت حضرت آدم نوح برو ودر زیارت نوح چنین بگو: «سلام بر تو اى پیامبر خدا! سلام بر تو اى برگزیده خدا! سلام بر تو اى ولىّ خدا! سلام بر تو اى حبیب خدا؛ اى شیخ پیامبران ...».[3]
از آنجا که سرگذشت پیامبران و تاریخ زندگى آنان، سراسر مبارزه با جهل و نادانى و ظلم و فقر و تلاش براى برقرارى عدل و داد است، شناخت ویژگى هاى فردى و اجتماعى آنان براى بشر امروزى، بسیار راهگشا و امیدبخش است و شایسته است با زندگى این پیامبر اولوالعزم الهى که یکى از سوره هاى قرآن کریم نیز به نام اوست، در حد توان این مقاله، آشنا شویم.
زندگى نامه اجمالى حضرت نوح (ع)
مورخان و مفسران نوشتهاند که نام نوح نبى در اصل، «عبدالغفار» یا «عبدالملک» یا «عبدالاعلى» بوده و بدان سبب لقب «نوح» به او داده شده است که سالیان دراز بر خویشتن یا بر قوم خودش نوحهگرى مىکرد. نام پدرش «لَمَک» یا «لامک» بوده است.[4] نسب او از این قرار است:
نوح بن لَمَک بن مَتوشَلَخ بن اخنوخ بن یارد بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم.
با این حساب، نسب او با هشت واسطه به حضرت آدم (ع) مىرسد. لقب او «شیخ الانبیاء» یا «شیخ المرسلین» است.
فرزندان
حضرت نوح چهار فرزند به نامهاى «حام»، «سام»، «یافث» و «کنعان» داشت که غیر از کنعان که فرزند ناخلفى بود و از عذاب الهى در امان نماند و غرق شد، بقیه فرزندان نوح (ع) داراى فرزندانى شدند و مورخان معتقدند تمام انسانهاى امروز کره زمین، به آن سه فرزند بازمىگردند. گروهى از نژاد حامى هستند که در منطقه آفریقا ساکنند. گروه دیگرى از نژاد سامىاند که در خاورمیانه و خاور نزدیک سکنى دارند و نژاد یافث را ساکنان چین و خاور دور مىدانند.[5]
پس از نوح فرزندش سام، وصى او شد و به فرمان الهى، جاى پدر را گرفت و به حافظ مواریث انبیاى پیشین شد. برخى او را از پیامبران مرسل مىدانند. وى در زمان خود با مخالفت برادرانش حام و یافث و فرزندان قابیل و هابیل و «عوج بن عناق» و دیگران روبهرو شد و سرانجام پس از ششصد سال که از عمرش گذشته بود، رحلت کرد و فرزند «ارفَخشد» را وصىّ خود قرار داد. اغلب مورخان، ارفَخشد را «ابوالانبیاء» نامیده و گفتهاند که نسب پیامبران پس از نوح (ع) به وى منتهى مىشود. او هم در 460 سالگى از دنیا رفت و فرزندش «شالخ» را وصىّ خود قرار داد که او پدر حضرت هود (ع) است و در وادىالسلام نجف دفن شده است.[6] مسعودى در «اثبات الوصیه» نوشته است:
سن نوح (ع) در هنگام مرگ، بر طبق روایتى، هزار و چهارصد و پنجاه سال بود و در روایت دیگرى آمده است که هنگامى که به رسالت رسید، هشتصد و پنجاه سال داشت و نهصد و پنجاه سال نیز میان قوم خود توقف کرد [و مردم را هدایت کرد] و پس از فرود آمدن از کشتى نیز پانصد سال دیگر زندگى کرد که جمعاً دوهزار و سىصد سال عمر کرد و در روایت دیگرى آمده است که وى دوهزار و هشتصد سال در دنیا زندگى کرد.[7]
عمر طولانى آن حضرت که در ادبیات فارسى و عربى ضرب المثل قرار گرفته، مورد اختلاف واقع شده است. مرحوم علامه مجلسى گوید:
ارباب سیر درباره عمر نوح، اختلاف کرده و جمعى هزار سال گفتهاند. قول دیگر، هزار و چهارصد پنجاه سال، قوم سوم 1470 سال، قول چهارم دو هزار و سىصد سال و در اخیار معتبره، دو هزار و پانصد سال ذکر شده است.[8]
مرحوم صدوق از امام صادق (ع) چنین روایت کرده است:
نوح پیامبر (ع) دوهزار و پانصد سال زندگى کرد که هشتصدوپنجاه سال آن پیش از بعثت و نبوت بود و نهصدوپنجاه سال هم به دعوت قوم خود مشغول بود و دویست سال هم مشغول ساختن کشتى بود و پانصد سال هم پس از نزول از کشتى و خشکیدن آب، طول کشید تا شهرها را ساخت و فرزندانش را در آنها جاى داد.[9]
نویسنده کتاب «تاریخ انبیاء» پس از نقل این اختلافات مىنویسد:
به هر صورت، میان پیامبران الهى که نامشان در قرآن آمده، کسى به اندازه حضرت نوح (ع) عمر نکرد و برخى چون ثعلبى، همین عمر طولانى آن حضرت را معجزه وى دانستهاند و گفتهاند که معجزه نوح در نفس خود او بود؛ زیرا هزار سال عمر کرد و در این مدت طولانى، نه نیرویش کم شد و نه دندانى از دندانهاى او افتاد.[10]
اوصاف و شمایل
نوح (ع) مردى گندمگون و داراى چهرهاى باریک و قامتى کشیده و چشمانى درشت و ساقهایى باریک بود. بیانش فصیح و گفتارش روان و منطقش نیرومند بود و وحى الهى نیز به منطق نیرومند و بیان فصیح او کمک مىکرد.[11] وى از نظر روحى، انسانى بسیار شاکر و سپاسگزار بود؛ تا جایى که خداوند در قرآن صریحا او را به این صفت ستوده است. در سوره اسراء در مورد او آمده است: (إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً).
بدون شک همه پیامبران، بنده شکرگزار خدا بودند؛ ولى براى نوح، ویژگىهایى در احادیث وارد شده که او را شایسته این صفت نموده است. وى هرگاه لباس مىپوشید یا آب مىنوشید یا غذایى مىخورد یا نعمت دیگرى به او مىرسید، فورى به یاد خدا مىافتاد و شکرگزارى مىکرد.[12]
صفت دیگر حضرت نوح (ع) که او را بسیار ممتاز نشان مىداد، صبر و بردبارى و مقاومت او در برابر قوم لجوج و بىمنطق خودش بود. در طول نهصدوپنجاه سالى که به تصریح قرآن به دعوت قوم خود مشغول بود، علاوه بر حرفهاى بىمنطق و تهمت و دروغهایى که به او مىبستند، آزار و اذیت و شکنجههاى بسیارى به او مىدادند؛ تا جایى که امام صادق (ع) فرمود: گاهى مردم آن حضرت را به قدرى کتک مىزدند که سه روز تمام به حال بیهوشى و اغما مىافتاد و از گوش او خون مىآمد.[13]
مرحوم طبرسى گفته است:
حضرت نوح (ع) نهصدوپنجاه سال، شب و روز مردم را به خدا دعوت مىکرد؛ ولى سخنان او در آن مردم اثرى نداشت و گاهى آن قوم به قدرى او را مىزدند که بیهوش مىشد و چون به هوش مىآمد، مىگفت: «اللهم اهد قومى فانّهم لایعلمون»؛ خدایا! قوم مرا هدایت کن که نمىدانند.[14]
زمان و کیفیت بعثت
مرحوم مجلسى درباره بعثت حضرت (ع) مىنویسد:
از کتاب قصص محمد بن جریر طبرى نقل شده است که خداوند، نوح پیامبر (ع) را به اطاعت و عبادت خود گرامى داشت و تا وقتى که عمرش به چهارصد و شصت سال رسید، در کوهها سکونت داشت؛ جامه پشمین مىپوشید و غذاى خود را از گیاهان زمین تأمین مىکرد؛ تا اینکه جبرئیل نزد وى آمد و گفت: چرا از مردم کناره گرفتهاى؟ گفت: چون قوم من، خدا را نمىشناسند؛ لذا از آنها کنارهگیرى کردهام. جبرئیل گفت: با آنها جهاد کن. نوح گفت: نیروى این کار را ندارم و اگر مردم عقیده مرا بدانند، مرا خواهند کشت. جبرئیل گفت: اگر نیروى این کار به تو داده شود، با آنها جهاد مىکنى؟ نوح گفت: چه بهتر از این و این، آرزوى من است. در این هنگام نوح گفت: تو کیستى؟ جبرئیل فرشتگان را ندا داد. وقتى فرشتگان جمع شدند، همگى با هم گفتند: لبیک لبیک اى رسول پروردگار جهانیان، در این هنگام بیمناک شد و جبرئیل در معرفى خود چنین گفت: من دوست پدران تو، آدم و ادریس هستم و خداوند مهربان به تو سلام مىرساند و براى تو بشارت (نبوت) آوردهام و این لباس نبوت، صبر، یقین، یارى و رسالت است و دستور مىدهم که با عموره دختر ضمران بن اخنوخ ازدواج کنى؛ زیرا او اولین کسى است که به تو ایمان خواهد آورد.[15] در این هنگام که روز عاشورا بود، نوح به سوى قومش آمد؛ در حالى که در دستش عصاى سفیدى بود که آن عصا از آنچه در باطن مردم بود، خبر مىداد و آمدن نوح (ع)، مصادف با روز رؤساى قوم او بود که آنان در آن روز نزد بتهاى خویش اجتماع کرده بودند. پس نوح صداى خود را به لا اله الا الله بلند کرد و گفت: آدم برگزیده و ادریس والامقام و ابراهیم خلیل و موسى کلیم و عیسى مسیح از روح القدس خلق شدهاند و محمد مصطفى [صلىالله علیهوآله] آخرین پیامبران است که گواه بر شماست. من رسالت خود را ابلاغ کردم.
در این هنگام بتها به لرزه درآمدند و آتشها خاموش شدند و همه آنان ترسیدند که در این هنگام سرکردگان و بزرگان آنها پرسیدند: این کیست؟ نوح گفت: من بنده خدا و فرزند بنده او هستم که خداوند مرا به سوى شما مبعوث کرده است؛ تا شما را از عذاب خدا بیم دهم.
وقتى عموره سخن حضرت نوح را شنید، به او ایمان آورد. پدرش وقتى فهمید او ایمان آورده، او را سرزنش کرد و گفت: به این زودى سخن نوح در دل تو جاى گرفت؟ من مىترسم که پادشاه از موضوع آگاه شود و تو را بکشد. عموره گفت: عقل و حلم و فضل تو چه شد؟ نوح مردى تنها و ناتوان است و این ندا را در میان شما داده و آنچه گفته، در میان شما واقع خواهد شد ... سرانجام، کافران آن زن را زندانى کردند؛ ولى او مقاومت کرد و پس از آزادى، با حضرت نوح ازدواج کرد و سام از او به دنیا آمد.[16]
عقیده و دین مردم زمان حضرت نوح (ع)
ابناثیر مىنویسد:
دانشمندان درباره دین مردمى که حضرت نوح به سوى آنان فرستاده شد، اختلاف نظر دارند. گروهى از ایشان مىگویند: آنان همگى هرچه را که خداى متعال زشت مىشمرد، همانند کفر و فحشا و فساد و شرابخوارى و لهویات، مرتکب مىشدند. گروهى دیگر معتقدند که آنها اهل فرمانبردارى و اطاعت بودند و آنها تابع دین صابئین بودند؛ اما قرآن درباره آنان مىفرماید: (وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً)؛[17] قوم نوح گفتند: خدایان خود را وامگذارید و بت وَدّ و سُواع و یغوث و یعوق و نَسر را رها نکنید.
وى سپس مىنویسد:
من مىگویم که میان این قولها، تناقضى وجود ندارد؛ زیرا قول درستى که جاى هیچ تردید و شکى نیست، این است که آنان بتپرست بودند و همانگونه که قرآن مىفرماید، آن بتپرستى، مذهب گروهى از صابئین است. آنان معترفند که عالم، سازنده دارد و او حکیم و توانا و مقدس است؛ جز اینکه مىگویند لازم است ما بدانیم که از شناخت آن سازنده، ناتوانیم و دست ما به او نمىرسد و باید با واسطههایى که به او نزدیک هستند، به او تقرب جوییم، پس به واسطه هیاکل که ستارگان سیار هستند، به سوى آنان تقرب مىجویند؛ چون پیش آنها، آن ستارگان، مدبر این عالم هستند. بعد گروهى از آنان چون دیدند که ستارگان طلوع و غرب دارند و شب دیده مىشوند و روز دیده نمىشوند، رو به بتها آوردند؛ تا جلوى چشم آنان باشند و به واسطه آنها به ستارگان متوسل شوند.
بنابراین، از پرسش بتها، مذهب صابئین و کفر و فحشا و غیراینها به وجود آمد و چون قوم حضرت نوح بر کفر و گناه خود ادامه دادند، خداوند متعال حضرت نوح را براى آنان مبعوث کرد؛ تا آنان را از عذاب خدا بترساند و آنان را به توجه و بازگشت به حق و عمل به آنچه خدا فرمان داده، دعوت کند. نوح به سوى قوم خود آمد؛ در حالى که به گفته برخى، پنجاه سال و به گفته عون بن ابىشدّاد، سىصدوپنجاه سال داشت و غیر از این دو قول، اقوال دیگرى هم هست و او نهصدوپنجاه سال در میان قوم خود بود و بعد از هلاکت آنها هم سىصدوپنجاه سال زندگى کرد.[18]
ماجراى رسالت نوح (ع)
همانگونه که قرآن و مورخان گفتهاند، حضرت نوح (ع) با بیان شیوا و منطق محکمى که داشت، آنان را دعوت به حق و پرسش خداوند متعال کرد. قرآن از زبان او مىفرماید: اى قوم من! من بیم دهندهاى روشنگر هستم. خدا را بپرستید و از او بترسید و از من اطاعت کنید؛ تا گناهانتان را بیامرزد و شما را تا مدتى معین مهلت دهد؛ زیرا آن مدت خدایى که به سر آید، دیگر به تأخیر نیفتد.[19]
همانگونه که خداوند در سوره نوح بیان فرموده، حضرت نوح با شمردن نعمتهاى الهى و بیان وعدههاى الهى، مىخواست قومش را هدایت کند؛ ولى آنان با بهانههاى مختلفى که در سوره هود و سورههاى دیگر قرآن بیان شده است، از ایمان آوردن سرپیچى کردند و از آزار و شکنجه روحى و جسمى پیامبر خدا دست بر نداشتند و علاوه بر اینکه خودشان ایمان نمىآوردند، به فرزندان خود نیز توصیه مىکردند که به سخنان او گوش ندهند.
مرحوم طبرسى مىنویسد:
از وهب بن منبه، چنین نقل شده است: نوح (ع) سه قرن تمام مردم را به خدا دعوت کرد که هر قرنى سىصد سال بود و در این مدت، پنهانى و آشکار دعوت خود را ابلاغ مىکرد؛ ولى آن مردم جز بر طغیان و سرکشى نیفزودند و هر قرنى که مىآمد، مردم آن قرن، سرکشتر از قرن پیش بودند؛ تا جایى که مردم دست کودکان خود را مىگرفتند و آنها را بالاى سر حضرت نوح مىآوردند و به آنها سفارش اکید مىکردند: اگر پس از من زنده ماندى، مبادا از این دیوانه پیروى کنى ... آن مردم به حضرت نوح حمله مىکردند و چنان وى را مىزدند که از گوشهاى آن حضرت خون مىآمد و بیهوش مىشد. در این هنگام او را برداشته، در خانهاى مىانداختند یا به همان حال بیهوشى، بر در خانهاش مىانداختند و مىرفتند.[20]
بهانههاى قوم نوح و پاسخ او
قوم نوح همانند ملتهاى منحرف دیگر، به بهانههاى بىاساس پناه مىبردند؛ تا از ایمان آوردن به او، فرار کنند. قرآن کریم مهمترین بهانههاى آنان را در ضمن آیه 27 سوره هود چنین بیان مىفرماید:
(فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراکَ إِلَّا بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ وَ ما نَرى لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کاذِبِینَ)؛ کافران [که از اشراف و ثروتمندان بودند] گفتند: ما تو را جز انسانى همانند خویش نمىبینیم؛ نمىبینیم که جز اراذل قوم و افراد پست از تو متابعت کنند؛ نمىبینیم که شما بر ما فضیلت و برترى داشته باشید؛ بلکه مىپنداریم که شما دروغ مىگویید.
این همان بهانههایى است که مخالفان انبیاء در همه دورانها و حتى در دوران پیامبر خاتم حضرت محمد بن عبدالله (ص) هم مىگفتند؛ ولى حضرت نوح در پاسخ آنان با منطقى محکم فرمود:
«اى قوم من! اگر از پروردگارم حجتى به همراه داشته باشم و او مرا رحمت خویش ارزانى کرده باشد و شما از دیدن آن ناتوان باشید [چه مىگویید] آیا در حالى که خود نمىخواهید، شما را به اکراه به قبول آن واداریم»؟[21]
در «تفسیر نمونه» در توضیح پاسخ حضرت نوح (ع) چنین آمده است:
با دقت، روشن مىشود که این پاسخ جامع، مىتواند جوابگوى هر سه ایراد گردد؛ زیرا نخستین ایرادشان این بود که چرا تو انسان هستى؛ یعنى چرا فرشته نیستى؟
او در پاسخ مىگوید: درست است که من انسانى هستم همچون شما، ولى مشمول رحمت الهى واقع شدهام و دلیل و بیّنه آشکارى به من داده شده است. بنابراین، انسانیتم نمىتواند مانع این رسالت بزرگ باشد و لزومى ندارد که فرشته باشم.
دومین ایراد آنها این بود که پیروان تو، افراد بىفکر و ظاهربین هستند. او مىگوید: شما بىفکر و ظاهربین هستید که این حقیقت روشن را انکار مىکنید؛ زیرا دلایلى با من هست که براى هر فرد، قانع کننده است؛ مگر افرادى چون شما که زیر پوشش غرور و خودخواهى و تکبر و جاهطلبى چشم حقیقتبینشان از کار افتاده است.
سومین ایراد آنها این بود که مىگفتند: ما هیچ برترى براى شما بر خود نمىیابیم و او در پاسخ مىگوید: چه برترى بالاتر از این که خداوند مرا مشمول رحمت خویش ساخته و مدارک روشن در اختیارم گذاشته است. بنابراین، هیچ دلیلى ندارد که شما مرا دروغگو خیال کنید؛ زیرا که نشانههاى صدق گفتار من آشکار است و در پایان آیه مىگوید: آیا من مىتوانم شما را بر پذیرش این بیّنه روشن، مجبور سازم؛ در حالى که خود شما آمادگى ندارید و از پذیرش و حتى تفکر و اندیشه پیرامون آن کراهت دارید؟[22]
از کلام قرآن کریم هم استفاده مىشود که آزار قوم نوح نسبت به آن حضرت، بسیار شدید و سخت بوده، تا جایى که در سوره انبیاء و صافات خداوند مىفرماید: (فَنَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ)؛[23] ما نوح و خاندانش را از اندوه و محنت بزرگ نجات دادیم.
آرى، اذیت و آزار قوم او به جایى رسید که حضرت نوح هم از دست آنها خسته و ناتوان شد و از خداوند چنین درخواست کرد: (فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ)؛[24] او پروردگارش را خواند و گفت: من مغلوب شدهام؛ پس مرا یارى کن. و در آیهاى دیگر فرموده است: (قالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ* فَافْتَحْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِی وَ مَنْ مَعِیَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ)؛[25] او گفت: خدایا! قوم من، مرا تکذیب کردند؛ میان من و آنان راهى بگشا و مرا و مؤمنان همراه مرا رهایى بخش.
از روایات و تفاسیر قرآن برمىآید که با آن همه اذیت و آزار، حضرت نوح حاضر نمىشد، براى قوم خود نفرین و طلب عذاب الهى کند؛ بلکه مىگفت: آنان نادان هستند و نمىفهمند؛ خدایا! آنان را هدایت کن؛ تا اینکه عده اندکى که به او ایمان آورده بودند، از آزار و اذیت دشمنان به ستوه آمده، از او خواستند تا فرج و گشایش از خداوند بخواهد و او هم پس از گذشت صدها سال چون دید فقط عده بسیار اندکى به او ایمان آوردهاند[26] و خداوند هم به او فرمود که از قوم تو جز آن گروه که ایمان آوردهاند، دیگر کسى ایمان نخواهد آورد[27]، او هم ناامید شد و نفرینشان کرد و دست به دعا برداشت و چنین گفت:
(رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً* إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إِلَّا فاجِراً کَفَّاراً)[28]؛ اى پروردگار من! بر روى زمین هیچ یک از کافران را باقى مگذار که اگر باقى بمانند، بندگانت را گمراه مىکنند و جز فرزندانى فاجر و کافر نیاورند.
خداوند متعال دعاى او را مستجاب کرد و دستور داد که بر طبق وحى پروردگار و درحضور او کشتى بسازد: (وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا).[29]
ابناثیر مىنویسد:
پس از این، نوح به ساختن کشتى روى آورد و دعوت قومش را رها کرد؛ ولى قوم او از او دستبردار نبودند. وقتى به او مىرسیدند، او را در کار ساختن کشتى، مورد تمسخر قرار مىدادند و مىگفتند: اى نوح! بعد از نبوت، نجار شدهاى و ... خداوند زنهاى آنها را هم عقیم کرد؛ تا فرزندى براى آنها به دنیا نیاورند و کشتىاى ساخت که طولش هشتاد ذراع و عرض آن پنجاه و بلندى آن هم سى ذراع بود و قتاده گفته که طول آن سىصد ذراع و عرض آن پنجاه و بلندى آن سىصد ذراع بود و حسن گفته که طول آن هزار و دویست ذراع و عرض آن، ششصد ذراع بود؛ ولى خدا بهتر مىداند و خداوند دستور داده بود که کشتى داراى سه طبقه باشد و نوح هم آن را در سه طبقه ساخت ... حضرت نوح پرندگان را در طبقه پایین کشتى و حیوانات وحشى را در طبقه وسط و خودش و کسانى را که با او بودند، از فرزندان آدم در طبقه بالا جاى داد.[30]
در این هنگام، نشانه طوفان که جوشیدن آب از تنور بود، ظاهر شد. آن تنور، تنورى بود که در خانه حضرت نوح یا در خانه زن مؤمنهاى در جایى که اکنون مسجد کوفه است، قرار داشت ... و آسمان نیز همانند دهانه مشک شروع به باریدن نمود و رود فرات و چشمههاى دیگر نیز طغیان کردند و آب زمین را فرا گرفت ... طولى نکشید که سراسر زمین و دشت و بیابان را آب گرفت. تنها نوح و خاندان و پیروانش بودند که به کشتى درآمدند و از غرق شدن نجات یافتند.[31]
خداوند در قرآن کریم فرموده است:
(فَأَنْجَیْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ* ثُمَّ أَغْرَقْنا بَعْدُ الْباقِینَ* إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَ ما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ)[32]؛ ما نوح و همراهانش را در آن انباشته، نجات دادیم، و باقى را غرق کردیم. در این کار، عبرتى است و بیشترشان ایمان نیاوردند.
ابناثیر از ابنعباس چنین نقل کرده است:
خداوند، چهل روز باران فرستاد؛ به طورى که تمام حیوانات وحشى هم از باران و گل به نوح روى آوردند و در اختیار او قرار گرفتند و حضرت نوح هم طبق دستور پروردگار، آنها را به کشتى سوار کرد. پس دهم ماه رجب بود که به کشتى سوار شد ... و دهم ماه محرم، از آب خارج گردیدند که نصف آبها از آسمان بود و نصف آن از زمین و کشتى نوح تمام زمین را دور زد و از حرکت بازنایستاد؛ تا آمد به حرم [امن الهى]؛ ولى وارد حرم نشد و هفت بار دور حرم چرخید و به حرکت ادامه داد؛ تا اینکه به «جودى» رسید که کوهى است در سرزمین موصل. پس آنجا استقرار پیدا کرد، و اینجا بود که گفته شد: (بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ)[33]؛ لعنت باد بر مردم ستمکار و هنگامى که کشتى آرام گرفت، گفته شد: (وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ)؛[34] اى زمین! آب خود را فرو بر و اى آسمان، باز ایست. آب فرو نشست و کار پایان یافت و حضرت نوح در کشتى بود که به آب طور کامل فرو رفت. سپس از کشتى خارج شد و به منطقهاى از زمین جزیره رفت و در آنجا جایى را گرفت و روستایى را بنا کرد و آن را «ثمانین» نامید که اکنون «سوق الثمانین» نامیده مىشود؛ چون هر یک از کسانى که با او بودند، براى خود خانهاى ساختند و آنان هشتاد نفر بودند.[35]
گفتیم که درباره مدت عمر نوح (ع) پس از پیاده شدن از کشتى، اختلاف است که تا پانصد سال هم گفته شده است؛ ولى بالاخره عمر طولانى او هم به پایان رسید. مسعودى مىنویسد:
زمانى که ملک الموت براى گرفتن جان او آمد، او در زیر نور آفتاب نشسته بود. ملک الموت به او سلام کرد و حضرت نوح (ع) او را شناخت و فهمید که خداوند به او فرمان داده تا قبض روحش کند. در این هنگام نوح گفت: مرا رها کن تا از این جایم که آفتاب است، به جاى دیگر منتقل شوم. پس حرکت کرد و به سایه درختى رفت و زیر درخت خوابید و سپس به ملک الموت اجازه داد و او نزدیکش آمد و به او گفت: اى فرزند آدمى که طولانىترین عمر را داشتى! دنیا را چگونه یافتى؟ حضرت در جواب گفت: چیزى از دنیا به یاد نمىآورم؛ جز همین که از آفتاب به سایه این درخت آمدم. پس ملک الموت روح او را از بدنش گرفت و فرزندش سام، عهدهدار غسل و دفن و نماز بر او شد و قبرش در نجف اشرف کنار حضرت آدم (ع) قرار گرفت.[36]
ابن اثیر مىنویسد:
هنگامى که وفات حضرت نوح رسید، به او گفته شد: دنیا را چگونه دیدى؟ فرمود: همانند خانهاى که دو درب داشت که از یکى وارد و از دیگرى خارج شدم و او به فرزند بزرگش که سام بود، وصیت کرد.[37]
[1] . پیامبران دیگرى نیز در عراق مدفونند؛ مانند حضرت هود و صالح که در وادى السلام نجف دفن شدهاند و حضرت ذى الکفل هم در بین راه نجف به کربلا، دور از جاده اصلى، حرم و بارگاه دارد که شایسته است زائران آنها را هم زیارت کنند و قبر جرجیس پیامبر در موصل و قبر شیث، فرزند حضرت آدم هم در بیرون آن شهر و قبر یوشع هم در مسجد براثا در بغداد مىباشد( مفاتیح نوین، ص 547).
[2] . مفتاح الجنان، ص 761.
[3] . همان، ص 766.
[4] . ناصر مکارم شیرازى و همکاران، تفسیر نمونه، ج 25، ص 99.
[5] . همان، ص 100.
[6] . سید هاشم رسولى محلاتى، تاریخ انبیاء، ص 82.
[7] . على بن حسین مسعودى، اثبات الوصیّه، ص 33.
[8] . محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 11، ص 290.
[9] . صدوق، امالى، ص 511، مجلس 77، ح 7.
[10] . تاریخ انبیاء، ص 54.
[11] . همان، ص 52.
[12] . تفسیر نمونه، ج 12، ص 24.
[13] . صدوق، کمال الدین و اتمام النعمة، ص 133.
[14] . طبرسى، مجمع البیان، ج 4، ص 433.
[15] . همسر دیگر او کافر بود و به او ایمان نیاورد و گرفتار عذاب الهى شد و غرق گردید.
[16] . بحار الانوار، ج 1، ص 341؛ ذیل حدیث 79.
[17] . نوح، آیه 23.
[18] . ابناثیر جزرى، الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 67.
[19] . نوح، آیه 2- 4.
[20] . مجمع البیان، ج 4، ص 434.
[21] . هود، آیه 28
[22] . تفسیر نمونه، ج 9، ص 73.
[23] . انبیاء، آیه 76.
[24] . قمر، آیه 10.
[25] . شعراء، آیه 117 و 118.
[26] . در تفسیر نمونه، در مورد تعداد آنان چنین آمده است: در طول نهصدوپنجاه سال، تنها حدود هشتاد نفر به او ایمان آوردند که اگر این دو عدد را بر یکدیگر تقسیم کنیم، روشن مىشود که وى براى هدایت هر نفر، به طور متوسط، حدود دوازده سال تبلیغ کرد( تفسیر نمونه، ج 25، ص 74).
[27] . هود، آیه 36.
[28] . نوح، آیه 26.
[29] . هود، آیه 27.
[30] . الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 69( به بعد با تلخیص).
[31] . تاریخ انبیاء، ص 68 و 69.
[32] . شعراء، آیه 119- 121.
[33] . هود، آیه 44.
[34] . همان.
[35] . الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 72.
[36] . اثبات الوصیه، ص 33.
[37] . الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 73.