فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

نوح نبی؛ همجوار علی (علیه السلام)

نویسنده
پژوهشکده حج و زیارت
چکیده
«شیخ ‏الانبیا» یا «شیخ ‏المرسلین»، لقب نوح (ع) پیامبر است که نسب وى با هشت واسطه به حضرت آدم (ع) مى‏رسد. این پیامبر اولوالعزم، عمرى طولانى داشت و صاحب چهار پسر بود که تمام انسان‏هاى امروز کره زمین به سه تن از آنان بازمى‏ گردند. نوح (ع) صاحب بیانى فصیح، گفتارى روان و منطقى نیرومند بود و صبر و بردبارى او در برابر قوم لجوج و بى‏ منطق خود، مثال‏ زدنى است. شیخ ‏الانبیا در چهارصدو شصت سالگى در روز عاشورا، براى هدایت قوم بت‏ پرست خود برگزیده شد و با برشمردن نعمت‏هاى خداوند و بیان وعده ‏هاى الهى، به هدایت آنان پرداخت؛ اما قوم نوح، همانند ملت‏هاى گمراه دیگر، با بهانه‏ هاى بى ‏اساس، از ایمان آوردن به پروردگار فرار مى‏ کردند؛ تا این‏که عذلب الهى بر آنان فرود آمد. آرامگاه این پیامبر بزرگ، در نجف اشرف، در کنار مرقد امیرمؤمنان، على (ع) و حضرت آدم (ع) قرار گرفته است. این نوشتار، با توضیح مختصرى از زندگانى حضرت نوح (ع) و توصیف ویژگى‏هاى او و مردم زمانش، به بیان آیاتى از قرآن در این زمینه پرداخته است.
 
کلیدواژه‌ها

 

یکى از مکان‏هاى مقدسى که زائران عتبات عالیات در نجف اشرف زیارت مى‏کنند، قبر مطهر شیخ الانبیاء، حضرت نوح (ع) است؛[1] زیرا قبر آن حضرت در کنار قبر امیرمؤمنان، على (ع) و آدم (ع) قرار گرفته است. در ضمن زیارت‏نامه آن حضرت نیز آمده است:

«السلام علیک و على ضجیعیک آدم و نوح»

[2]. مرحوم محدث‏ زاده مى‏گوید:

پس از زیارت قبر مطهر و منور حضرت امیر، به جانب سر، از براى زیارت حضرت آدم نوح برو ودر زیارت نوح چنین بگو: «سلام بر تو اى پیامبر خدا! سلام بر تو اى برگزیده خدا! سلام بر تو اى ولىّ خدا! سلام بر تو اى حبیب خدا؛ اى شیخ پیامبران ...».[3]

از آن‏جا که سرگذشت پیامبران و تاریخ زندگى آنان، سراسر مبارزه با جهل و نادانى و ظلم و فقر و تلاش براى برقرارى عدل و داد است، شناخت ویژگى ‏هاى فردى و اجتماعى آنان براى بشر امروزى، بسیار راه‏گشا و امیدبخش است و شایسته است با زندگى این پیامبر اولوالعزم الهى که یکى از سوره ‏هاى قرآن کریم نیز به نام اوست، در حد توان این مقاله، آشنا شویم.

زندگى ‏نامه اجمالى حضرت نوح (ع)

مورخان و مفسران نوشته‏اند که نام نوح نبى در اصل، «عبدالغفار» یا «عبدالملک» یا «عبدالاعلى» بوده و بدان سبب لقب «نوح» به او داده شده است که سالیان دراز بر خویشتن یا بر قوم خودش نوحه‏گرى مى‏کرد. نام پدرش «لَمَک» یا «لامک» بوده است.[4] نسب او از این قرار است:

نوح بن لَمَک بن مَتوشَلَخ بن اخنوخ بن یارد بن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم.

با این حساب، نسب او با هشت واسطه به حضرت آدم (ع) مى‏رسد. لقب او «شیخ الانبیاء» یا «شیخ المرسلین» است.

فرزندان‏

حضرت نوح چهار فرزند به نام‏هاى «حام»، «سام»، «یافث» و «کنعان» داشت که غیر از کنعان که فرزند ناخلفى بود و از عذاب الهى در امان نماند و غرق شد، بقیه فرزندان نوح (ع) داراى فرزندانى شدند و مورخان معتقدند تمام انسان‏هاى امروز کره زمین، به آن سه فرزند بازمى‏گردند. گروهى از نژاد حامى هستند که در منطقه آفریقا ساکنند. گروه دیگرى از نژاد سامى‏اند که در خاورمیانه و خاور نزدیک سکنى دارند و نژاد یافث را ساکنان چین و خاور دور مى‏دانند.[5]

پس از نوح فرزندش سام، وصى او شد و به فرمان الهى، جاى پدر را گرفت و به حافظ مواریث انبیاى پیشین شد. برخى او را از پیامبران مرسل مى‏دانند. وى در زمان خود با مخالفت برادرانش حام و یافث و فرزندان قابیل و هابیل و «عوج بن عناق» و دیگران روبه‏رو شد و سرانجام پس از شش‏صد سال که از عمرش گذشته بود، رحلت کرد و فرزند «ارفَخشد» را وصىّ خود قرار داد. اغلب مورخان، ارفَخشد را «ابوالانبیاء» نامیده و گفته‏اند که نسب پیامبران پس از نوح (ع) به وى منتهى مى‏شود. او هم در 460 سالگى از دنیا رفت و فرزندش «شالخ» را وصىّ خود قرار داد که او پدر حضرت‏ هود (ع) است و در وادى‏السلام نجف دفن شده است.[6] مسعودى در «اثبات الوصیه» نوشته است:

سن نوح (ع) در هنگام مرگ، بر طبق روایتى، هزار و چهارصد و پنجاه سال بود و در روایت دیگرى آمده است که هنگامى که به رسالت رسید، هشت‏صد و پنجاه سال داشت و نه‏صد و پنجاه سال نیز میان قوم خود توقف کرد [و مردم را هدایت کرد] و پس از فرود آمدن از کشتى نیز پانصد سال دیگر زندگى کرد که جمعاً دوهزار و سى‏صد سال عمر کرد و در روایت دیگرى آمده است که وى دوهزار و هشت‏صد سال در دنیا زندگى کرد.[7]

عمر طولانى آن حضرت که در ادبیات فارسى و عربى ضرب المثل قرار گرفته، مورد اختلاف واقع شده است. مرحوم علامه مجلسى گوید:

ارباب سیر درباره عمر نوح، اختلاف کرده و جمعى هزار سال گفته‏اند. قول دیگر، هزار و چهارصد پنجاه سال، قوم سوم 1470 سال، قول چهارم دو هزار و سى‏صد سال و در اخیار معتبره، دو هزار و پانصد سال ذکر شده است.[8]

مرحوم صدوق از امام صادق (ع) چنین روایت کرده است:

نوح پیامبر (ع) دوهزار و پانصد سال زندگى کرد که هشتصدوپنجاه سال آن پیش از بعثت و نبوت بود و نه‏صدوپنجاه سال هم به دعوت قوم خود مشغول بود و دویست سال هم مشغول ساختن کشتى بود و پانصد سال هم پس از نزول از کشتى و خشکیدن آب، طول کشید تا شهرها را ساخت و فرزندانش را در آنها جاى داد.[9]

نویسنده کتاب «تاریخ انبیاء» پس از نقل این اختلافات مى‏نویسد:

به هر صورت، میان پیامبران الهى که نامشان در قرآن آمده، کسى به اندازه حضرت نوح (ع) عمر نکرد و برخى چون ثعلبى، همین عمر طولانى آن حضرت را معجزه وى دانسته‏اند و گفته‏اند که معجزه نوح در نفس خود او بود؛ زیرا هزار سال عمر کرد و در این مدت طولانى، نه نیرویش کم شد و نه دندانى از دندان‏هاى او افتاد.[10]

اوصاف و شمایل‏

نوح (ع) مردى گندم‏گون و داراى چهره‏اى باریک و قامتى کشیده و چشمانى درشت و ساق‏هایى باریک بود. بیانش فصیح و گفتارش روان و منطقش نیرومند بود و وحى الهى نیز به منطق نیرومند و بیان فصیح او کمک مى‏کرد.[11] وى از نظر روحى، انسانى بسیار شاکر و سپاس‏گزار بود؛ تا جایى که خداوند در قرآن صریحا او را به این صفت ستوده است. در سوره اسراء در مورد او آمده است: (إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً).

بدون شک همه پیامبران، بنده شکرگزار خدا بودند؛ ولى براى نوح، ویژگى‏هایى در احادیث وارد شده که او را شایسته این صفت نموده است. وى هرگاه لباس مى‏پوشید یا آب مى‏نوشید یا غذایى مى‏خورد یا نعمت دیگرى به او مى‏رسید، فورى به یاد خدا مى‏افتاد و شکرگزارى مى‏کرد.[12]

صفت دیگر حضرت نوح (ع) که او را بسیار ممتاز نشان مى‏داد، صبر و بردبارى و مقاومت او در برابر قوم لجوج و بى‏منطق خودش بود. در طول نه‏صدوپنجاه سالى که به تصریح قرآن به دعوت قوم خود مشغول بود، علاوه بر حرف‏هاى بى‏منطق و تهمت و دروغ‏هایى که به او مى‏بستند، آزار و اذیت و شکنجه‏هاى بسیارى به او مى‏دادند؛ تا جایى که امام صادق (ع) فرمود: گاهى مردم آن حضرت را به قدرى کتک مى‏زدند که سه روز تمام به حال بیهوشى و اغما مى‏افتاد و از گوش او خون مى‏آمد.[13]

مرحوم طبرسى گفته است:

حضرت نوح (ع) نه‏صدوپنجاه سال، شب و روز مردم را به خدا دعوت مى‏کرد؛ ولى سخنان او در آن مردم اثرى نداشت و گاهى آن قوم به قدرى او را مى‏زدند که بیهوش مى‏شد و چون به هوش مى‏آمد، مى‏گفت: «اللهم اهد قومى فانّهم لایعلمون»؛ خدایا! قوم مرا هدایت کن که نمى‏دانند.[14]

زمان و کیفیت بعثت‏

مرحوم مجلسى درباره بعثت حضرت (ع) مى‏نویسد:

از کتاب قصص محمد بن جریر طبرى نقل شده است که خداوند، نوح پیامبر (ع) را به اطاعت و عبادت خود گرامى داشت و تا وقتى که عمرش به چهارصد و شصت سال رسید، در کوه‏ها سکونت داشت؛ جامه پشمین مى‏پوشید و غذاى خود را از گیاهان زمین تأمین مى‏کرد؛ تا این‏که جبرئیل نزد وى آمد و گفت: چرا از مردم کناره گرفته‏اى؟ گفت: چون قوم من، خدا را نمى‏شناسند؛ لذا از آنها کناره‏گیرى کرده‏ام. جبرئیل گفت: با آنها جهاد کن. نوح گفت: نیروى این کار را ندارم و اگر مردم عقیده مرا بدانند، مرا خواهند کشت. جبرئیل گفت: اگر نیروى این کار به تو داده شود، با آنها جهاد مى‏کنى؟ نوح گفت: چه بهتر از این و این، آرزوى من است. در این هنگام نوح گفت: تو کیستى؟ جبرئیل فرشتگان را ندا داد. وقتى فرشتگان جمع شدند، همگى با هم گفتند: لبیک لبیک اى رسول پروردگار جهانیان، در این هنگام بیمناک شد و جبرئیل در معرفى خود چنین گفت: من دوست پدران تو، آدم و ادریس هستم و خداوند مهربان به تو سلام مى‏رساند و براى تو بشارت (نبوت) آورده‏ام و این لباس نبوت، صبر، یقین، یارى و رسالت است و دستور مى‏دهم که با عموره دختر ضمران بن اخنوخ ازدواج کنى؛ زیرا او اولین کسى است که به تو ایمان خواهد آورد.[15] در این هنگام که روز عاشورا بود، نوح به سوى قومش آمد؛ در حالى که در دستش عصاى سفیدى بود که آن عصا از آن‏چه در باطن مردم بود، خبر مى‏داد و آمدن نوح (ع)، مصادف با روز رؤساى قوم او بود که آنان در آن روز نزد بت‏هاى خویش اجتماع کرده بودند. پس نوح صداى خود را به لا اله الا الله بلند کرد و گفت: آدم برگزیده و ادریس والامقام و ابراهیم خلیل و موسى کلیم و عیسى مسیح از روح القدس خلق شده‏اند و محمد مصطفى [صلى‏الله علیه‏وآله‏] آخرین پیامبران است که گواه بر شماست. من رسالت خود را ابلاغ کردم.

در این هنگام بت‏ها به لرزه درآمدند و آتش‏ها خاموش شدند و همه آنان ترسیدند که در این هنگام سرکردگان و بزرگان آنها پرسیدند: این کیست؟ نوح گفت: من بنده خدا و فرزند بنده او هستم که خداوند مرا به سوى شما مبعوث کرده است؛ تا شما را از عذاب خدا بیم دهم.

وقتى عموره سخن حضرت نوح را شنید، به او ایمان آورد. پدرش وقتى فهمید او ایمان آورده، او را سرزنش کرد و گفت: به این زودى سخن نوح در دل تو جاى گرفت؟ من مى‏ترسم که پادشاه از موضوع آگاه شود و تو را بکشد. عموره گفت: عقل و حلم و فضل تو چه شد؟ نوح مردى تنها و ناتوان است و این ندا را در میان شما داده و آن‏چه گفته، در میان شما واقع خواهد شد ... سرانجام، کافران آن زن را زندانى کردند؛ ولى او مقاومت کرد و پس از آزادى، با حضرت نوح ازدواج کرد و سام از او به دنیا آمد.[16]

عقیده و دین مردم زمان حضرت نوح (ع)

ابن‏اثیر مى‏نویسد:

دانشمندان درباره دین مردمى که حضرت نوح به سوى آنان فرستاده شد، اختلاف نظر دارند. گروهى از ایشان مى‏گویند: آنان همگى هرچه را که خداى متعال زشت مى‏شمرد، همانند کفر و فحشا و فساد و شراب‏خوارى و لهویات، مرتکب مى‏شدند. گروهى دیگر معتقدند که آنها اهل فرمان‏بردارى و اطاعت بودند و آنها تابع دین صابئین بودند؛ اما قرآن درباره آنان مى‏فرماید: (وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً)؛[17] قوم نوح گفتند: خدایان خود را وامگذارید و بت وَدّ و سُواع و یغوث و یعوق و نَسر را رها نکنید.

وى سپس مى‏نویسد:

من مى‏گویم که میان این قول‏ها، تناقضى وجود ندارد؛ زیرا قول درستى که جاى هیچ تردید و شکى نیست، این است که آنان بت‏پرست بودند و همان‏گونه که قرآن مى‏فرماید، آن بت‏پرستى، مذهب گروهى از صابئین است. آنان معترفند که عالم، سازنده دارد و او حکیم و توانا و مقدس است؛ جز این‏که مى‏گویند لازم است ما بدانیم که از شناخت آن سازنده، ناتوانیم و دست ما به او نمى‏رسد و باید با واسطه‏هایى که به او نزدیک هستند، به او تقرب جوییم، پس به واسطه هیاکل که ستارگان سیار هستند، به سوى آنان تقرب مى‏جویند؛ چون پیش آنها، آن ستارگان، مدبر این عالم هستند. بعد گروهى از آنان چون دیدند که ستارگان طلوع و غرب دارند و شب دیده مى‏شوند و روز دیده نمى‏شوند، رو به بت‏ها آوردند؛ تا جلوى چشم آنان باشند و به واسطه آنها به ستارگان متوسل شوند.

بنابراین، از پرسش بت‏ها، مذهب صابئین و کفر و فحشا و غیراینها به وجود آمد و چون قوم حضرت نوح بر کفر و گناه خود ادامه دادند، خداوند متعال حضرت نوح را براى آنان مبعوث کرد؛ تا آنان را از عذاب خدا بترساند و آنان را به توجه و بازگشت به حق و عمل به آن‏چه خدا فرمان داده، دعوت کند. نوح به سوى قوم خود آمد؛ در حالى که به گفته برخى، پنجاه سال و به گفته عون بن ابى‏شدّاد، سى‏صدوپنجاه سال داشت و غیر از این دو قول، اقوال دیگرى هم هست و او نه‏صدوپنجاه سال در میان قوم خود بود و بعد از هلاکت آنها هم سى‏صدوپنجاه سال زندگى کرد.[18]

ماجراى رسالت نوح (ع)

همان‏گونه که قرآن و مورخان گفته‏اند، حضرت نوح (ع) با بیان شیوا و منطق محکمى که داشت، آنان را دعوت به حق و پرسش خداوند متعال کرد. قرآن از زبان او مى‏فرماید: اى قوم من! من بیم دهنده‏اى روشن‏گر هستم. خدا را بپرستید و از او بترسید و از من اطاعت کنید؛ تا گناهانتان را بیامرزد و شما را تا مدتى معین مهلت دهد؛ زیرا آن مدت خدایى که به سر آید، دیگر به تأخیر نیفتد.[19]

همان‏گونه که خداوند در سوره نوح بیان فرموده، حضرت نوح با شمردن نعمت‏هاى الهى و بیان وعده‏هاى الهى، مى‏خواست قومش را هدایت کند؛ ولى آنان با بهانه‏هاى مختلفى که در سوره هود و سوره‏هاى دیگر قرآن بیان شده است، از ایمان آوردن سرپیچى کردند و از آزار و شکنجه روحى و جسمى پیامبر خدا دست بر نداشتند و علاوه بر این‏که خودشان ایمان نمى‏آوردند، به فرزندان خود نیز توصیه مى‏کردند که به سخنان او گوش ندهند.

مرحوم طبرسى مى‏نویسد:

از وهب بن منبه، چنین نقل شده است: نوح (ع) سه قرن تمام مردم را به خدا دعوت کرد که هر قرنى سى‏صد سال بود و در این مدت، پنهانى و آشکار دعوت خود را ابلاغ مى‏کرد؛ ولى آن مردم جز بر طغیان و سرکشى نیفزودند و هر قرنى که مى‏آمد، مردم آن قرن، سرکش‏تر از قرن پیش بودند؛ تا جایى که مردم دست کودکان خود را مى‏گرفتند و آنها را بالاى سر حضرت نوح مى‏آوردند و به آنها سفارش اکید مى‏کردند: اگر پس از من زنده ماندى، مبادا از این دیوانه پیروى کنى ... آن مردم به حضرت نوح حمله مى‏کردند و چنان وى را مى‏زدند که از گوش‏هاى آن حضرت خون مى‏آمد و بیهوش مى‏شد. در این هنگام او را برداشته، در خانه‏اى مى‏انداختند یا به همان حال بیهوشى، بر در خانه‏اش مى‏انداختند و مى‏رفتند.[20]

بهانه‏هاى قوم نوح و پاسخ او

قوم نوح همانند ملت‏هاى منحرف دیگر، به بهانه‏هاى بى‏اساس پناه مى‏بردند؛ تا از ایمان آوردن به او، فرار کنند. قرآن کریم مهم‏ترین بهانه‏هاى آنان را در ضمن آیه 27 سوره هود چنین بیان مى‏فرماید:

(فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراکَ إِلَّا بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ وَ ما نَرى‏ لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کاذِبِینَ‏)؛ کافران [که از اشراف و ثروتمندان بودند] گفتند: ما تو را جز انسانى همانند خویش نمى‏بینیم؛ نمى‏بینیم که جز اراذل قوم و افراد پست از تو متابعت کنند؛ نمى‏بینیم که شما بر ما فضیلت و برترى داشته باشید؛ بلکه مى‏پنداریم که شما دروغ مى‏گویید.

این همان بهانه‏هایى است که مخالفان انبیاء در همه دوران‏ها و حتى در دوران پیامبر خاتم حضرت محمد بن عبدالله (ص) هم مى‏گفتند؛ ولى حضرت نوح در پاسخ آنان با منطقى محکم فرمود:

«اى قوم من! اگر از پروردگارم حجتى به همراه داشته باشم و او مرا رحمت خویش ارزانى کرده باشد و شما از دیدن آن ناتوان باشید [چه مى‏گویید] آیا در حالى که خود نمى‏خواهید، شما را به اکراه به قبول آن واداریم»؟[21]

در «تفسیر نمونه» در توضیح پاسخ حضرت نوح (ع) چنین آمده است:

با دقت، روشن مى‏شود که این پاسخ جامع، مى‏تواند جواب‏گوى هر سه ایراد گردد؛ زیرا نخستین ایرادشان این بود که چرا تو انسان هستى؛ یعنى چرا فرشته نیستى؟

او در پاسخ مى‏گوید: درست است که من انسانى هستم همچون شما، ولى مشمول رحمت الهى واقع شده‏ام و دلیل و بیّنه آشکارى به من داده شده است. بنابراین، انسانیتم نمى‏تواند مانع این رسالت بزرگ باشد و لزومى ندارد که فرشته باشم.

دومین ایراد آنها این بود که پیروان تو، افراد بى‏فکر و ظاهربین هستند. او مى‏گوید: شما بى‏فکر و ظاهربین هستید که این حقیقت روشن را انکار مى‏کنید؛ زیرا دلایلى با من هست که براى هر فرد، قانع کننده است؛ مگر افرادى چون شما که زیر پوشش غرور و خودخواهى و تکبر و جاه‏طلبى چشم حقیقت‏بینشان از کار افتاده است.

سومین ایراد آنها این بود که مى‏گفتند: ما هیچ برترى براى شما بر خود نمى‏یابیم و او در پاسخ مى‏گوید: چه برترى بالاتر از این که خداوند مرا مشمول رحمت خویش ساخته و مدارک روشن در اختیارم گذاشته است. بنابراین، هیچ دلیلى ندارد که شما مرا دروغ‏گو خیال کنید؛ زیرا که نشانه‏هاى صدق گفتار من آشکار است و در پایان آیه مى‏گوید: آیا من مى‏توانم شما را بر پذیرش این بیّنه روشن، مجبور سازم؛ در حالى که خود شما آمادگى ندارید و از پذیرش و حتى تفکر و اندیشه پیرامون آن کراهت دارید؟[22]

از کلام قرآن کریم هم استفاده مى‏شود که آزار قوم نوح نسبت به آن حضرت، بسیار شدید و سخت بوده، تا جایى که در سوره انبیاء و صافات خداوند مى‏فرماید: (فَنَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ)؛[23] ما نوح و خاندانش را از اندوه و محنت بزرگ نجات دادیم.

آرى، اذیت و آزار قوم او به جایى رسید که حضرت نوح هم از دست آنها خسته و ناتوان شد و از خداوند چنین درخواست کرد: (فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ)؛[24] او پروردگارش را خواند و گفت: من مغلوب شده‏ام؛ پس مرا یارى کن. و در آیه‏اى دیگر فرموده است: (قالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِی کَذَّبُونِ* فَافْتَحْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ فَتْحاً وَ نَجِّنِی وَ مَنْ مَعِیَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ)؛[25] او گفت: خدایا! قوم من، مرا تکذیب کردند؛ میان من و آنان راهى بگشا و مرا و مؤمنان همراه مرا رهایى بخش.

از روایات و تفاسیر قرآن برمى‏آید که با آن همه اذیت و آزار، حضرت نوح حاضر نمى‏شد، براى قوم خود نفرین و طلب عذاب الهى کند؛ بلکه مى‏گفت: آنان نادان هستند و نمى‏فهمند؛ خدایا! آنان را هدایت کن؛ تا این‏که عده اندکى که به او ایمان آورده بودند، از آزار و اذیت دشمنان به ستوه آمده، از او خواستند تا فرج و گشایش از خداوند بخواهد و او هم پس از گذشت صدها سال چون دید فقط عده بسیار اندکى به او ایمان آورده‏اند[26] و خداوند هم به او فرمود که از قوم تو جز آن گروه که ایمان آورده‏اند، دیگر کسى ایمان نخواهد آورد[27]، او هم ناامید شد و نفرینشان کرد و دست به دعا برداشت و چنین گفت:

(رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیَّاراً* إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لا یَلِدُوا إِلَّا فاجِراً کَفَّاراً)[28]؛ اى پروردگار من! بر روى زمین هیچ یک از کافران را باقى مگذار که اگر باقى بمانند، بندگانت را گمراه مى‏کنند و جز فرزندانى فاجر و کافر نیاورند.

خداوند متعال دعاى او را مستجاب کرد و دستور داد که بر طبق وحى پروردگار و درحضور او کشتى بسازد: (وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا).[29]

ابن‏اثیر مى‏نویسد:

پس از این، نوح به ساختن کشتى روى آورد و دعوت قومش را رها کرد؛ ولى قوم او از او دست‏بردار نبودند. وقتى به او مى‏رسیدند، او را در کار ساختن کشتى، مورد تمسخر قرار مى‏دادند و مى‏گفتند: اى نوح! بعد از نبوت، نجار شده‏اى و ... خداوند زن‏هاى آنها را هم عقیم کرد؛ تا فرزندى براى آنها به دنیا نیاورند و کشتى‏اى ساخت که طولش هشتاد ذراع و عرض آن پنجاه و بلندى آن هم سى ذراع بود و قتاده گفته که طول آن سى‏صد ذراع و عرض آن پنجاه و بلندى آن سى‏صد ذراع بود و حسن گفته که طول آن هزار و دویست ذراع و عرض آن، شش‏صد ذراع بود؛ ولى خدا بهتر مى‏داند و خداوند دستور داده بود که کشتى داراى سه طبقه باشد و نوح هم آن را در سه طبقه ساخت ... حضرت نوح پرندگان را در طبقه پایین کشتى و حیوانات وحشى را در طبقه وسط و خودش و کسانى را که با او بودند، از فرزندان آدم در طبقه بالا جاى داد.[30]

در این هنگام، نشانه طوفان که جوشیدن آب از تنور بود، ظاهر شد. آن تنور، تنورى بود که در خانه حضرت نوح یا در خانه زن مؤمنه‏اى در جایى که اکنون مسجد کوفه است، قرار داشت ... و آسمان نیز همانند دهانه مشک شروع به باریدن نمود و رود فرات و چشمه‏هاى دیگر نیز طغیان کردند و آب زمین را فرا گرفت ... طولى نکشید که سراسر زمین و دشت و بیابان را آب گرفت. تنها نوح و خاندان و پیروانش بودند که به کشتى درآمدند و از غرق شدن نجات یافتند.[31]

خداوند در قرآن کریم فرموده است:

(فَأَنْجَیْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ* ثُمَّ أَغْرَقْنا بَعْدُ الْباقِینَ* إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَ ما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ‏)[32]؛ ما نوح و همراهانش را در آن انباشته، نجات دادیم، و باقى را غرق کردیم. در این کار، عبرتى است و بیشترشان ایمان نیاوردند.

ابن‏اثیر از ابن‏عباس چنین نقل کرده است:

خداوند، چهل روز باران فرستاد؛ به طورى که تمام حیوانات وحشى هم از باران و گل به نوح روى آوردند و در اختیار او قرار گرفتند و حضرت نوح هم طبق دستور پروردگار، آنها را به کشتى سوار کرد. پس دهم ماه رجب بود که به کشتى‏ سوار شد ... و دهم ماه محرم، از آب خارج گردیدند که نصف آب‏ها از آسمان بود و نصف آن از زمین و کشتى نوح تمام زمین را دور زد و از حرکت بازنایستاد؛ تا آمد به حرم [امن الهى‏]؛ ولى وارد حرم نشد و هفت بار دور حرم چرخید و به حرکت ادامه داد؛ تا این‏که به «جودى» رسید که کوهى است در سرزمین موصل. پس آن‏جا استقرار پیدا کرد، و این‏جا بود که گفته شد: (بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ‏)[33]؛ لعنت باد بر مردم ستمکار و هنگامى که کشتى آرام گرفت، گفته شد: (وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ)؛[34] اى زمین! آب خود را فرو بر و اى آسمان، باز ایست. آب فرو نشست و کار پایان یافت و حضرت نوح در کشتى بود که به آب طور کامل فرو رفت. سپس از کشتى خارج شد و به منطقه‏اى از زمین جزیره رفت و در آن‏جا جایى را گرفت و روستایى را بنا کرد و آن را «ثمانین» نامید که اکنون «سوق الثمانین» نامیده مى‏شود؛ چون هر یک از کسانى که با او بودند، براى خود خانه‏اى ساختند و آنان هشتاد نفر بودند.[35]

گفتیم که درباره مدت عمر نوح (ع) پس از پیاده شدن از کشتى، اختلاف است که تا پانصد سال هم گفته شده است؛ ولى بالاخره عمر طولانى او هم به پایان رسید. مسعودى مى‏نویسد:

زمانى که ملک الموت براى گرفتن جان او آمد، او در زیر نور آفتاب نشسته بود. ملک الموت به او سلام کرد و حضرت نوح (ع) او را شناخت و فهمید که خداوند به او فرمان داده تا قبض روحش کند. در این هنگام نوح گفت: مرا رها کن تا از این جایم که آفتاب است، به جاى دیگر منتقل شوم. پس حرکت کرد و به سایه درختى رفت و زیر درخت خوابید و سپس به ملک الموت اجازه داد و او نزدیکش آمد و به او گفت: اى فرزند آدمى که طولانى‏ترین عمر را داشتى! دنیا را چگونه یافتى؟ حضرت در جواب گفت: چیزى از دنیا به یاد نمى‏آورم؛ جز همین که از آفتاب به سایه این درخت آمدم. پس ملک الموت روح او را از بدنش گرفت و فرزندش سام، عهده‏دار غسل و دفن و نماز بر او شد و قبرش در نجف اشرف کنار حضرت آدم (ع) قرار گرفت.[36]

ابن اثیر مى‏نویسد:

هنگامى که وفات حضرت نوح رسید، به او گفته شد: دنیا را چگونه دیدى؟ فرمود: همانند خانه‏اى که دو درب داشت که از یکى وارد و از دیگرى خارج شدم و او به فرزند بزرگش که سام بود، وصیت کرد.[37]

 

[1] . پیامبران دیگرى نیز در عراق مدفونند؛ مانند حضرت هود و صالح که در وادى السلام نجف دفن شده‏اند و حضرت ذى الکفل هم در بین راه نجف به کربلا، دور از جاده اصلى، حرم و بارگاه دارد که شایسته است زائران آنها را هم زیارت کنند و قبر جرجیس پیامبر در موصل و قبر شیث، فرزند حضرت آدم هم در بیرون آن شهر و قبر یوشع هم در مسجد براثا در بغداد مى‏باشد( مفاتیح نوین، ص 547).

[2] . مفتاح الجنان، ص 761.

[3] . همان، ص 766.

[4] . ناصر مکارم شیرازى و همکاران، تفسیر نمونه، ج 25، ص 99.

[5] . همان، ص 100.

[6] . سید هاشم رسولى محلاتى، تاریخ انبیاء، ص 82.

[7] . على بن حسین مسعودى، اثبات الوصیّه، ص 33.

[8] . محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 11، ص 290.

[9] . صدوق، امالى، ص 511، مجلس 77، ح 7.

[10] . تاریخ انبیاء، ص 54.

[11] . همان، ص 52.

[12] . تفسیر نمونه، ج 12، ص 24.

[13] . صدوق، کمال الدین و اتمام النعمة، ص 133.

[14] . طبرسى، مجمع البیان، ج 4، ص 433.

[15] . همسر دیگر او کافر بود و به او ایمان نیاورد و گرفتار عذاب الهى شد و غرق گردید.

[16] . بحار الانوار، ج 1، ص 341؛ ذیل حدیث 79.

[17] . نوح، آیه 23.

[18] . ابن‏اثیر جزرى، الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 67.

[19] . نوح، آیه 2- 4.

[20] . مجمع البیان، ج 4، ص 434.

[21] . هود، آیه 28

[22] . تفسیر نمونه، ج 9، ص 73.

[23] . انبیاء، آیه 76.

[24] . قمر، آیه 10.

[25] . شعراء، آیه 117 و 118.

[26] . در تفسیر نمونه، در مورد تعداد آنان چنین آمده است: در طول نه‏صدوپنجاه سال، تنها حدود هشتاد نفر به او ایمان آوردند که اگر این دو عدد را بر یکدیگر تقسیم کنیم، روشن مى‏شود که وى براى هدایت هر نفر، به طور متوسط، حدود دوازده سال تبلیغ کرد( تفسیر نمونه، ج 25، ص 74).

[27] . هود، آیه 36.

[28] . نوح، آیه 26.

[29] . هود، آیه 27.

[30] . الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 69( به بعد با تلخیص).

[31] . تاریخ انبیاء، ص 68 و 69.

[32] . شعراء، آیه 119- 121.

[33] . هود، آیه 44.

[34] . همان.

[35] . الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 72.

[36] . اثبات الوصیه، ص 33.

[37] . الکامل فى التاریخ، ج 1، ص 73.