مقدمه پس از انتقال اهل بیت (علیهم السلام) به شام، ایشان را در جایگاهى بس خراب جاى دادند که موجب اذیتهاى فراوان به ایشان گردید). عموم محدثان و مورخان این مکان را مکانى توصیف کردهاند که موجب ایجاد تغییر در پوست بدن ایشان گردید). برخى از این سخنان را مرور مىکنیم: 1. شیخ صدوق (متوفاى 381 به سندش از فاطمه بنت على (رحمه الله) نقل مىکند: «ثمّ انّ یزید (لعنه الله) أمر بنساء الحسین علیه السلام، فحبسن مع على بن الحسین علیهما السلام فى محبس لا یکنّهم من حرّ و لا قرّ، حتّى تقشرت وجوههم»؛ [1] زید دستور داد تا زنان کاروان حسینى را به همراه على بن الحسین در زندانى جاى دادند که آنان را از گرما و سرما حفظ نمىکرد، تا آنجا که پوست صورت ایشان دگرگون شد. 2). قاضى نعمان (متوفاى 363) پس از نقل گریه نمایشى و دروغین یزید مىنویسد: «و قیل إنّ ذلک بعد أن أجلسهنّ فى منزل لا یکنّهنّ من برد و لا حر، فأقاموا شهراً و نصف، حتّى اقشرّت وجوههنّ من حرّ الشّمس، ثمّ أطلقهم»؛ [2] گفته شده است: این کار یزید (گریه نمایشى او) پس از آنى بود که ایشان را در منزلى جاى داد که آنان را از سرما و گرما محافظت نمىنمود و آنان یک ماه و نیم در این وضع به سر بردند، تا آنکه پوست صورت ایشان از حرارت خورشید کنده شد، و پس از آن، ایشان را آزاد کرد. 3). ابننما حلى (متوفاى 645) مىنگارد: «و اسکن فى مساکن لا تقیهنّ من حرّ و لا برد، حتّى تقشّرت الجلود، و سال الصّدید»؛ [3] و آنان را در جاهایى قرار دادند که ایشان را از گرما و سرما نگاه نمىداشت، تا آنگاه که پوستها کنده شد و خون جراحات بدن سرازیر گشت. 4). سید ابن طاووس (متوفاى 664) مىنویسد: «ثمّ أمر (یزید) بهم إلى منزل لا یکنّهم من حرّ و لا برد، فأقاموا فیه حتّى تقشّرت وجوههم»؛[4] زید دستور داد تا آنان را در منزلى جاى دادند که ایشان را از گرما و سرما محافظت نمىنمود، و آنان در آن جاى گرفتند، تا آنکه صورتشان پوست انداخت. همین مضمون را سید محمد بن أبىطالب نیز آورده است.[5] از برخى روایات استفاده مىشود که آن مکان به قدرى خراب و ویران بود که حتى خطر زیر آوار ماندن اهل بیت (علیهم السلام) را نیز به همراه داشت). صاحب «بصائر الدّرجات» به سندش از محمد بن على الحلبى از امام صادق (ع) نقل مىکند که وقتى امام زینالعابدین (ع) و همراهان را در آن خانه جاى دادند، بعضى از ایشان گفتند: ما را در این مکان جاى دادند تا بر ما خراب شود و ما کشته شویم.[6] ابنشهر اشوب نیز همین مضمون را آورده است[7]. طبرى به سندش از یحیى بن عمران الحلبى از امام صادق (ع) چنین روایت مىکند: «أُتى بعلى بن الحسین علیهما السلام إلى یزید بن معاویة و من معه من النّساء أسرى، فجعلوهم فى بیت، و وکّلوا بهم قوماً من العجم لا یفهمون العربیة، فقال بعض لبعض: إنّما جعلنا فى هذا البیت لیهدم علینا، فیقتلنا فیه، فقال على بن الحسین علیهالسلام للحرس بالرّطانة:[8] أتدرون ما یقول هؤلاء النّساء؟ یقلن کیت و کیت، فقال الحرس: قد قالوا إنّکم تخرجون غداً و تقتلون! فقال على بن الحسین علیه السلام: کلّا، یأبى الله ذلک، ثمّ أقبل علیهم یعلّمهم بلسانهم» ؛[9] على بن الحسین (ع) و زنان همراه را در حالت اسیرى به نزد یزید آوردند و آنان را در خانهاى قرار دادند و عدهاى از عجم (رومیان) را که آشنایى با زبان عربى نداشتند، به نگهبانى ایشان گماشتند). برخى از اسیران اهل بیت رو به برخى دیگر نموده و گفتند: ما را در چنین خانهاى جاى دادند که بر سر ما خراب گردد و ما در زیر آوار آن کشته شویم). حضرت على بن الحسین (ع) رو به نگهبانان نمود و با زبان رومى از ایشان پرسید: آیا مىدانید که این زنان چه مىگویند؟ (و حضرت سخن آن بانوان را براى نگهبانان نقل بازگفت)، نگهبانان گفتند: به ما گفتهاند که شما را فردا از اینجا بیرون آورده و خواهند کشت! حضرت على بن الحسین (ع) فرمود: نه هرگز چنین نخواهد شد و خداوند نخواهد گذاشت که چنین کنند). آنگاه رو به ایشان نموده و با زبان خودشان ایشان را تعلیم داد). از مجموع آنچه گفته شد، چند مطلب قابل توجه است: 1). یزید به قصد وارد آوردن فشار روحى و جسمى، اهل بیت (علیهم السلام) را در جایى بسیار نامناسب که ایشان را از گرماى روز و سرماى شب محافظت نمىکرد، قرار داد و اثر گرما بر بدن مطهر ایشان نمایان گردید؛ به گونهاى که پوست چهره ایشان دگرگون و خشک گردید و کنده شد). آنان در این مکان تحت نظر بودند و نگهبانان، آنان را زیر نظر داشتند). با این وصف، سخن شیخ صدوق (رحمه الله) که از آن مکان به عنوان «محبس» و زندان یاد کرده، قابل فهم است. 2). یزید قصد کشتن حضرت امام سجاد (ع) و چه بسا دیگر اسیران را داشت؛ همانگونه که از این روایت و دیگر روایات فهمیده مىشود، ولى تغییر شرایط سیاسى و اجتماعى، به دلیل نقش حضرت امام زینالعابدین (ع) و حضرت زینب (رحمه الله) و دیگر اسیران اهل بیت (علیهم السلام) مانع از اجراى آن گردید). همه این امور تحت عنوان اراده الهى قرار مىگیرد، تا حجت خداوند محفوظ بماند و سلسله حجج الهى استمرار یابد. 3). حضرت امام زینالعابدین (ع) با آنکه در شرایطى بس دشوار به سر مىبرد، از فرصت استفاده مىکند و به تعلیم و آموزش نگهبانان رومى به زبان خودشان مىکند تا از حقایق دین و واقعیت امور آگاه شوند. رقیه بنت الحسین (رحمه الله) یکى از مباحث پیچیده تاریخ شیعه، شناسایى دخترى به نام «رقیه بنت الحسین (رحمه الله)» است). قدیمىترین منبع قابل دسترسى در این زمینه، دو کتاب ذیل است: اول: کتاب «لباب الأسناب» اثر ابن فندق که شرح کتاب و مؤلف آن در ادامه خواهد آمد؛ دوم: کتاب «کامل بهائى» اثر شیخ عمادالدین حسن بن على بن محمد بن على طبرى آملى است). او که از معاصران خواجه نصیر طوسى است، کتاب را بنا به دستور وزیر بهاءالدّین محمّد، فرزند وزیر شمسالدین جوینى صاحب دیوان و حاکم اصفهان در دولت هلاکوخان نگاشته و از این رو به «کامل بهائى» شهرت یافته است). نام دیگر این کتاب «کامل السّقیفة» مىباشد). این کتاب در دو جلد و در مدّت دوازده سال نگارش یافته و تاریخ پایان تألیف آن سال 675 هجرى است). مؤلّف این کتاب، آثار دیگرى چون «مناقب الطّاهرین»، «معارف الحقائق» و «أربعین البهائى» از خود به یادگار نهاده است[10] که از مجموع این آثار به روشنى مىتوان دریافت که وى دانشمندى شیعى و تاریخنگارى استوار و غیرتمند است. عمادالدّین طبرى نیز ماجرا را به نقل از کتاب «الحاویة»[11] نقل مىکند که متأسّفانه امروز اثرى از این کتاب در دست نیست. او مىنویسد: در حاویه آمد که زنان خاندان نبوّت در حالت اسیرى، حالِ مردان که در کربلا شهید شده بودند را بر پسران و دختران ایشان پوشیده مىداشتند، و هر کودکى را وعدهها مىدادند که پدر تو به فلان سفر رفته و بازمىآید؛ تا ایشان را به خانه یزید آوردند). دخترکى بود چهار ساله؛ شبى از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین کجاست؟! این ساعت او را به خواب دیدم، سخت پریشان). زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست). یزید خفته بود؛ از خواب بیدار شد و حال تفحّص کرد). خبر بردند که حال چنین است). آن لعین در حال گفت که بروند و سر پدر او را بیاورند و در کنار او نهند). ملاعین سر بیاورده و در کنار آن دختر چهار ساله نهادند). پرسید: این چیست؟ ملاعین گفت: سر پدر توست). آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم کرد.[12] از نقل طبرى استفاده مىشود که امام حسین (ع) دخترى چهار ساله داشته که در فراق پدر، در شام پرپر گردید، ولى نامى از او به میان نیامده است). تاریخنگاران پس از او نیز این جریان جانگداز را با اختلافى اندک، و برخى اضافات که به زبان حال مىنماید، در کتابهاى خود آوردهاند؛ از جمله: - ملا حسین کاشفى سبزوارى (متوفاى 910 ق) در کتاب «روضة الشّهداء»[13] به نقل از کتاب «کنز الغرائب»؛ - شیخ فخرالدّین طریحى نجفى (متوفاى 1085 ق) در کتاب «المنتخب»؛ [14] - سید محمدعلى شاه عبدالعظیمى (متوفاى 1334 ق) در کتاب «الإیقاد»؛[15] - شیخ محمدهاشم بن محمدعلى خراسانى (متوفاى 1352 ق) در کتاب «منتخب التّواریخ»؛[16] - شیخ عباس قمى (متوفاى 1359 ق) در کتاب «نفس المهموم»[17] و «منتهى الآمال»؛[18] - شیخ محمدمهدى حائرى مازندرانى در کتاب «معالى السبطین».[19] در این میان، برخى از ایشان نام «رقیه» را نیز ذکر نمودهاند. شیخ محمدهاشم خراسانى در ضمن شمارش بانوان اسیر شده مىگوید: التاسعه: آن دخترى است که در خرابه شام از دنیا رحلت فرموده، و شاید اسم شریفش «رقیه» بوده، و از صبایاى خود حضرت سیدالشّهداء (ع) بوده؛ چون مزارى که در خرابه شام است منسوب است به این مخدّره، و معروف است به مزار «ست رقیه».[20] پنج سؤال اساسى و پاسخ آنها در این بحث پنج سؤال مطرح است:
امام حسین (ع) چند دختر داشته است؟ آیا امام حسین (ع) دخترى به نام «رقیه» داشته است؟ در کدام کتاب معتبر قدیمى به این نام تصریح شده است؟ آیا امام حسین (ع) نام «رقیه» را بر زبان جارى ساخته است؟ چند «رقیه» در کربلا بوده و احتمالات مسئله کدام است؟ آیا غیر از نقل و روایت، سند دیگرى نیز در دست است؟
سه قول در این مسئله وجود دارد: الف) دو دختر: شیخ مفید تنها دو دختر براى ایشان نام مىبرد: «فاطمه» و «سکینه».[21] عدهاى نیز پیروى ایشان را نموده و همین را گفتهاند؛[22] ولى ایشان شیوه خاصى در تاریخنگارى دارد که بر اهل فن پوشیده نیست. ب) سه دختر: در برخى کتابها سخن از وجود سه دختر براى آن حضرت است. طبرى امامى مىنویسد: «و له من البنات: زینب، و سکینة و فاطمة»[23] و ابن شهراشوب،[24] خصیبى،[25] ابن خشّاب[26] و شیخ محمد الصبّان[27] نیز چون او سخن گفتهاند. ج) چهار دختر: شیخ کمالالدّین محمّد بن طلحه شافعى (متوفاى 652) در کتاب «مطالب السّؤل فى مناقب آل الرّسول» به وجود چهار دختر براى آن حضرت تصریح نموده و حتى بر آن ادعاى شهرت نیز کرده است و مىنویسد: کان له- أى للحسین علیه السلام- من الأولاد ذکور و إناث عشرة: ستة ذکور، و أربع إناث، فالذکور: على الأکبر، على الأوسط و هو سید العابدین ...، و على الأصغر، و محمّد، و عبدالله، و جعفر، فأمّا على الأکبر فإنّه قاتل بین یدى أبیه حتّى قتل شهیداً، و أمّا على الأصغر جاءه سهم و هو طفل فقتله. و قیل: إنّ عبدالله أیضاً قتل مع أبیه شهیداً، و أمّا البنات: فزینب، و سکینة، و فاطمة. هذا هو المشهور، و قیل: بل کان له أربع بنین و بنتان، و الأوّل أشهر.[28] یعنى آن حضرت ده فرزند پسر و دختر داشتند که شش تن از ایشان پسر و چهار تن دختر بودند. پسران عبارت بودند از: على أکبر و على اوسط که همان سیدالعابدین (ع) است و على أصغر و محمّد و عبدالله و جعفر. على أکبر در برابر چشم پدر به جنگ رفت تا به شهادت رسید؛ على اصغر نیز در حالى که کودکى خردسال بود تیرى به او اصابت نمود و شهید شد ... و گفته شده است که عبدالله نیز با پدرش به شهادت رسید. اما دختران عبارت بودند از: زینب و سکینه و فاطمه، و این قول مشهور است، و گفته شده که آن حضرت چهار پسر و دو دختر داشتهاند، ولى قول اول مشهورتر است. ابن صبّاغ مالکى نیز مىنویسد: قال الشیخ کمال الدین بن طلحة: کان للحسین علیهالسلام من الأولاد ذکوراً و اناثاً عشرة، ستّة ذکور و أربع اناث، فالذّکور على الأکبر، و على الأوسط و هو زین العابدین، و على الأصغر، و محمّد، و عبد الله، و جعفر ... و أمّا البنات فزینب و سکینة و فاطمة، هذا قول مشهور.[29] یعنى شیخ کمال الدین بن طلحه مىگوید: حضرت حسین (ع) ده فرزند پسر و دختر داشتند که شش تن از ایشان پسر و چهار تن دختر بودند. پسران: على اکبر، على اوسط (زین العابدین)، على اصغر، محمد، عبدالله و جعفر ... و دختران: زینب، سکینه و فاطمه بودهاند، و این قول مشهور است. علامه اربلى نیز سخنى چون او آورده است.[30] بنا بر این قول که ادعاى شهرت بر آن شده و عدهاى از بزرگان تاریخ، چون علامه اربلى در «کشف الغمّة»، و ابن صباغ مالکى در «الفصول المهمّة» نیز آن را نقل کرده و رد ننمودهاند، آن حضرت چهار دختر داشتند که تنها به نام سه تن از ایشان تصریح شده و نام چهارمین دختر مجهول مانده است.
آیا امام حسین (ع) دخترى به نام «رقیه» داشتند؟ در کدام کتاب معتبر قدیمى به این نام تصریح شده است؟
به یقین، تتبّع ناقص تاریخى کارگر نیست و چهبسا که برخى ادعا کنند ما نام رقیه را به عنوان دختر امام حسین (ع) نیافتیم؛ ولى باز مجالى براى انکار و تردید و شبههفراکنى برایشان نیست؛ چون همانگونه که در پاسخ سؤال اول گفته شد، وقتى حصر دختران در دو نفر شکسته شد و بنا بر قولى که ادعاى شهرت بر آن شده، آن حضرت چهار دختر داشتند که به نامهاى سه تن از ایشان: زینب، سکینه و فاطمه تصریح شده است، احتمال آن مىرود که چهارمین دختر آن حضرت، همین دخترى باشد که نزد مردم به نام «رقیه» معروف شده است. خوشبختانه به مصدرى مهم در علم انساب دست یافتیم که به وجود دخترى از امام حسین (ع) به نام رقیه تصریح مىکند. بنابراین اگر کسى اصرار کند که براى ما تصریح به نام ایشان در کتب تاریخى یا انساب مهم است، در پاسخ مىگوییم: در برخى از کتابهاى مهم ومعتبر انساب، به نام ایشان تصریح شده است. ابوالحسن على بن ابىالقاسم بن زید بیهقى، معروف به «ابن فندق» (493- 565) کتاب ارزشمندى در انساب به نام «لباب الأنساب والألقاب والأعقاب» دارد که کتابخانه مرحوم آیتالله العظمى نجفى مرعشى (رحمه الله) آن را بازنشر کرده است. مولى عبدالله افندى او را از اجله مشایخ ابن شهراشوب و از بزرگان اصحاب ما معرفى کرده است.[31] محدث نورى او را از مشایخ اجازه دانسته و از او به عنوان عالم متبحر و فاضل متکلم جلیل یاد کرده است.[32] مرحوم آیتالله سید محسن امین او را یکى از مشایخ شیعه معرفى مىکند و از اجله مشایخ ابن شهراشوب مىداند.[33] مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانى از او با عنوان «امام بیهقى» یاد کرده است.[34] مرحوم آیتالله نجفى مرعشى که خود در علم انساب متخصص و صاحب اثر بود، بر این کتاب تقریظ و مقدمه مفصلى در حدود 150 صفحه نگاشته و کتاب و مؤلف آن را بسیار ستوده است و از او به عنوان علامه، مدرس، خطیب، قاضى، موالى اهل بیت و امامى یاد مىکند. پس از دانستن اوصاف ابن فندق و آگاهى از قدمت و پیشینه کتاب مهم او، اکنون مىتوانیم بگوییم شخصیتى با این عظمت، از رقیه بنت الحسین (ع) یاد کرده است. او در کتاب ارزشمند «لباب الأنساب» درباره سادات حسینى مىنویسد: أما الحسینیة فهم من أولاد الحسین بن على علیهما السلام، ولم یبق من اولاده الا زینالعابدین علیه السلام، وفاطمه، وسکینه، ورقیة، فأولاد الحسین علیهالسلام من قبل الأب هم من صلب زینالعابدین علیه السلام [35] یعنى سادات حسینى از فرزندان حسین بن على (ع) هستند و از فرزندان او کسى جز زینالعابدین (ع) و فاطمه و سکینه و رقیه باقى نماند؛ پس فرزندان حسین (ع) از طرف پدر، از نسل زینالعابدین هستند. با این تصریح، اشکال نام نبردن از ایشان در کتب تاریخى و انساب حل مىشود.
آیا امام حسین (ع) نام رقیه را بر زبان جارى ساخته است؟
بنا بر قول سید بن طاوس (رحمه الله)، حضرت سیدالشهدا (ع) نام رقیه را به هنگام وداع بر زبان جارى ساخته و فرمودهاند: «یا أُختاه یا أُمّ کلثوم، و أنتِ یا زینب، و أنتِ یا رقیة، و أنتِ یا فاطمة، و أنتِ یا رباب، أُنظرن إذا أنا قُتلت فلا تشققن على جیباً، و لا تخمشنّ على وجهاً، و لا تقلنَ على هجراً»؛ [36] خواهرم اى ام کلثوم! و تو اى زینب، و تو اى رقیه، و تو اى فاطمه، و تو اى رباب! وقتى که من کشته گردم، مبادا که گریبان چاک کنید و صورت خود را بخراشید و سخنانى ناروا بر زبان جارى سازید. مقصود احتمالى امام از رقیه، در پاسخ سؤال بعد آشکار مىگردد.
چند «رقیه» در کربلا بوده و احتمالات مسئله کدام است؟
در پاسخ به این پرسش، چهار احتمال وجود دارد:
رقیه بنت على بن أبىطالب: درباره رقیه، دختر حضرت امیر مؤمنان على (ع) دو نقل وجود دارد:
الف) اینکه در کودکى از دنیا رفته است. سبط ابنجوزى به نقل از ابناسحاق نقل مىکند که آن حضرت از فاطمه پسرى به نام محسن داشت که در خردسالى از دنیا مىرود و لیث اضافه مىکند که دخترى نیز از آن حضرت به نام رقیه در خردسالى از دنیا مىرود.[37]این سخن پذیرفته شده نیست؛ زیرا حضرت امیر مؤمنان (ع) فرزندى به نام رقیه از حضرت فاطمه نداشته؛ مگر آنکه از مادرى دیگر بوده باشد. بنا بر صحت این نقل، او در کربلا حضور نداشته و قاعدتاً باید در مدینه دفن شده باشد و از احتمال بحث خارج است؛ چون در فاصله میان زمان شهادت امیر مؤمنان (ع) تا حادثه کربلا، او دیگر نمىتوانسته کودکى خردسال باشد. ب) ایشان همسر حضرت مسلم بن عقیل مىباشد. بنا بر نقل مسعودى، ایشان خواهر «عمر الأطرف» و هر دوى ایشان فرزندان همزاد حضرت امیر مؤمنان على (ع) بوده و مادرشان «صهباء تغلبیه» بوده است.[38] شیخ مفید مادرشان را أُمّ حبیب، بنت ربیعه معرفى کرده است.[39] رقیه بعدها به همسرى مسلم بن عقیل درمىآید و فرزند او عبدالله بن مسلم بن عقیل در کربلا به فیض شهادت مىرسد. تاریخنگاران و محدّثانى چون ابن قتیبه[40]، ابن حبان[41]، قاضى نعمان[42]، ابوفرج اصفهانى[43]، طبرى (به نقل از ابىمخنف)[44]، خلیفه بن خیاط[45] و ابن اثیر[46] و دیگران تصریح مىکنند که مادرِ عبدالله بن مسلم بن عقیل، رقیه بنت على بن ابىطالب (ع) بوده است. گرچه نمىدانیم ایشان در کربلا حضور داشته یا نه، ولى قرائنى بر حضور ایشان وجود دارد؛ از جمله فرستاده شدن همسر ایشان، حضرت مسلم به کوفه و حضور فرزندان دختر و پسر مسلم در کاروان حضرت سیدالشهداء (ع). قاعدتاً باید در چنین ظرف زمانى و چنین احوالى، ایشان نیز در رکاب برادر و در کاروان حسینى حاضر باشد و احتمال مىرود که مخاطب امام حسین (ع) در فرمایش خود به هنگام وداع، ایشان بوده باشد و این معنا از لحن سخن امام استفاده مىشود؛ چون سخن امام به گونهاى نیست که با طفلى کوچک گفته شود. برخى از متتبعین نام رقیه بنت على را در شمار «مخدّرات اسیر شده» ذکر کردهاند.[47] ولى کسى نمىتواند بگوید رقیهاى که در شام مدفون است، هموست؛ چون بر فرض حضور ایشان در کربلا دلیلى بر وفات ایشان در شام نیست؛ بلکه دلیل بر خلاف آن نیز اقامه شده است. یاقوت حموى،[48] شبراوى[49] و دیگران[50] آوردهاند که رقیه بنت على در مصر به خاک سپرده شده است. پس مدفن ایشان در مصر یا مدینه است، نه در شام، و آنچه در شام روى داده، درباره کودکى از خاندان علوى است، نه شخص بزرگسالى چون رقیه بنت على.
رقیة الصغرى بنت على بن أبىطالب: شیخ مفید و طبرسى و ابن بطریق و اربلى، ایشان را در شمار فرزندان آن حضرت آوردهاند و نام مادرشان را ذکر نکردهاند.[51] ابن شهراشوب نام مادر وى را «ام سعید بنت عروة بن مسعود ثقفیة» ذکر کرده[52] و برخى وى را همسر مسلم بن عقیل معرفى کردهاند.[53] عمده مطالبى که درباره خواهرشان بیان شد، در مورد ایشان هم صادق است و نمىتوان مزار شام را به ایشان نسبت داد. رقیه بنت الحسن بن على بن ابىطالب: شیخ مفید ایشان را در شمار فرزندان حضرت امام حسن مجتبى (ع) ذکر کرده[54] و گفته شده که بعدها به ازدواج پسرعموى خود عبیدالله بن العباس بن على بن ابىطالب (ع) درآمده است.[55] بنا بر نقلى دیگر، ایشان به ازدواج عمرو بن منذر بن زبیر بن عوام درآمد.[56] بنا براین ایشان نیز از گردونه احتمالات مسئله خارج است، چون سخن از فرزندى خردسال است. رقیه بنت الحسین بن أبىطالب: با ردّ احتمالات پیشین، این احتمال قوت مىگیرد که مقصود از رقیه مدفون در شام، همان چهارمین دختر حضرت سیدالشّهدا (ع) باشد که برخى به نام ایشان تصریح نکردهاند و ابنفندق ایشان را به همین نام معرفى کرده است. آیا غیر از نقل و روایت، سند دیگرى نیز در دست است؟
یک واقعه مهم تاریخى در حدود سال 1280 قمرى روى داده که دانشمندان شیعه و سنّى از آن یاد کردهاند. وقتى این «درایت» را در کنار آن «روایت» قرار دهیم، به نتیجه مىرسیم. عالم متتبع و جلیل القدر مرحوم محمدهاشم خراسانى (رحمه الله) (متوفاى 1352 ق) جریان را اینگونه نقل مىکند: عالم جلیل شیخ محمدعلى شامى که از جمله علما و محصّلین نجف أشرف است، به حقیر فرمود: که جد امّى بلاواسطه من جناب آقا سید ابراهیم دمشقى که نسبش منتهى مىشود به سید مرتضى علمالهدى و سنّ شریفش علاوه بر نود بود و بسیار شریف و محترم بود، سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند. شبى دختر بزرگشان در خواب دید جناب رقیه بنت الحسین (ع) را که فرمود: «به پدرت بگو به والى بگوید آب افتاده میان قبر و لحد من، و بدن من در اذیت است[57]؛ بگو بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند.» دخترش خواب را به سید عرض کرد، اما سید از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب اثرى مترتّب ننمود. شب دوّم دختر وسطى سید همین خواب را دید و به پدر گفت؛ ترتیب اثرى نداد. شب سوّم دختر صغرى سید همین خواب را دید و به پدر گفت؛ ایضاً ترتیب اثرى نداد. شب چهارم خود سید مخدره رقیه را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند که چرا والى را خبردار نکردى؟! سید بیدار شد. صبح رفت نزد والى شام و خوابش را به والى شام نقل کرد. والى امر کرد علما و صلحاى شام از سنّى و شیعه بروند و غسل کنند و لباسهاى نظیف در بر کنند و به دست هر کس که قفل درب حرم مقدسه باز شد، همان کس برود و قبر مقدسه او را نبش کند و جسد مطهّره را بیرون بیاورد تا قبر مطهّر را تعمیر کند. بزرگان و صلحاى از شیعه و سنّى در کمال آداب غسل کردند و لباس نظیف در بر کردند؛ اما قفل به دست هیچ یک باز نشد، مگر به دست مرحوم سید. بعد که مشرّف میان حرم شدند، مِعْوَل (تیشه) هیچ یک به زمین اثر نکرد، مگر مِعوَل سید ابراهیم. بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند؛ دیدند بدن نازنین مخدّره میان لحد و کفن آن مخدره مکرّمه صحیح و سالم است؛ لکن آب زیادى میان لحد جمع شده؛ پس سید بدن شریف مخدره را از میان لحد بیرون آورد و روى زانوى خود نهاد و سه روز همین قِسْم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گریه مىکرد تا آنکه لحد مخدّره را از بنیاد تعمیر کردند. اوقات نماز که مىشد، سید بدن آن مخدره را بر بالاى شىء نظیفى مىگذاشت و بعد از فراغ باز برمىداشت و بر زانو مىنهاد، تا آنکه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند. سید بدن مخدره را دفن کرد و از معجزه این مخدره در این سه روز، سید نه محتاج به غذا شد و نه محتاج به تجدید وضو. بعد که خواست مخدره را دفن کند، سید دعا کرد خداوند پسرى به او مرحمت نماید. دعاى سید مستجاب شد و در آن سنّ پیرى خداوند به او پسرى مرحمت فرمود مسمّى به سید مصطفى. بعد والى تفصیل را به سلطان عبدالحمید نوشت؛ او هم تولیت زینبیه و مرقد شریف رقیه و مرقد شریف امکلثوم و سکینه را به او واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاجى سید عباس، پسر آقا سید مصطفى، پسر آقا سید ابراهیم سابق الذکر متصدّى این اماکن شریفه است؛ انتهى. گویا این قضیه در حدود سنه هزار و دویست و هشتاد بوده.[58] از تأمل در این ماجرا روشن مىگردد که صاحب این قبر، کودکى خردسال بوده؛ چون مرحوم سید ابراهیم آلمرتضى او را بر زانوى خود نگه مىداشته است. علاوه بر این، مرحوم شیخ مهدى مازندرانى نیز جریان را به نحو مختصر به نقل از بعضى از صالحین ذکر نموده و مىافزاید که سید، ایشان را دخترى خردسال یافت که به حد بلوغ نرسیده و آثار ضرب تازیانه همچنان بر بدن او باقى و نمایان بود.[59] قدیمىترین مصدرى که این جریان مهم تاریخى را نقل کرده، کتاب «نور الأبصار» أثر سید مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجى شافعى[60] است. او از علماى الازهر مصر واز مؤلفان مشهور است. تاریخ پایان نگارش کتاب «نور الأبصار» او به سال 1290 هجرى قمرى است که حدود ده سال پس از وقوع این جریان است. او مىنویسد: هذا و قد أخبرنى بعض أهل الشّوام أنّ للسّیدة رقیة بنت الإمام على کرّم الله وجهه ضریحاً بدمشق الشّام، و أنّ جدران قبرها کانت قد تعیبت، فأرادوا إخراجها منه لتجدیده، فلم یتجاسر أحد أن ینزله من الهیبة، فحضر شخص من أهل البیت یدّعى السّید بن مرتضى، فنزل فى قبرها، و وضع علیها ثوباً لفّها فیه و أخرجها، فإذا هى بنت صغیرة دون البلوغ، و قد ذکرت ذلک لبعض الأفاضل فحدّثنى به ناقلًا عن أشیاخه.[61] برخى از اهل شام به من خبر دادند که براى سیده رقیه، بنت على در دمشق شام ضریحى است که دیوار قبر آن آسیب دید. خواستند که بدن را از قبر خارج سازند تا قبر را بازسازى و تعمیر کنند، ولى از هیبت مقام هیچ کس این جرأت را به خود نداد که به داخل قبر رود. پس کسى از سادات اهل بیت، معروف به سید ابن مرتضى حاضر شد. او داخل قبر شد و بر روى بدن وى پارچهاى انداخت و از قبر بیرون آورد. او را دخترى خردسال یافت که به حد بلوغ نرسیده بود .... از این نقل دانسته مىشود که این خبر نه تنها نزد عموم اهل شام (که غالب ایشان از اهل سنت هستند) معروف بود، بلکه در همان زمان، خبرش به مصر هم رسیده بود که شبلنجى شافعى آن را در کتاب خود آورده است. البته ما احتمال نسبت این قبر را به رقیه بنت على را نپذیرفتیم؛ چه رقیه کبرى باشد و چه صغرى؛ ولى آنچه شاهد کلام ماست، وقوع اصل قضیه و ثبت در کتب است و از جمله شواهد ما مطلبى است که خود شبلنجى نیز آورده است و آن این است که ایشان دخترى خردسال بوده و به حد بلوغ نرسیده بود. البته احتمال دیگرى هم داده مىشود که به اعتبار جدّ آن بزرگوار، ایشان را به على (ع) نسبت داده باشند؛ همانگونه که چندین نواده امام رضا (ع) را «ابن الرضا» مىخواندند و اینگونه امور در تاریخ کم نیست. از دیگر مؤیدات این واقعه تاریخى جریانى است که فقیه بزرگ مرحوم آیتالله سید میرزا هادى خراسانى بجستانى (متوفاى 1368 ق) در کتاب «معجزات» آورده است؛ ایشان مىنویسد: شبى در پشت بام خوابیده بودیم؛ مارى پیدا شد و دست یکى از خویشان ما را نیش زد. او مدّتى محلّ گزیدگى را مداوا مىکرد، ولى خوب نمىشد، تا اینکه روزى جوانى به نام سید عبدالأمیر نزد ما آمد. دست مارگزیده را به او نشان دادیم؛ دستى بر آن کشید و همان روز دست او خوب شد. از او پرسیدیم: این کرامت از کجا به شما رسیده است؟ در پاسخ گفت: جدّ ما سید ابراهیم در شام، وقتى آب به قبر حضرت رقیه علیها السلام افتاد، بدن مطهّر آن حضرت را روى دست نگه داشت، تا تعمیر قبر پایان یابد، و به سبب همین عمل، این کرامت به سید ابراهیم و فرزندان او داده شد، و من یکى از نوههاى او هستم، و این کرامت در مورد شفاى مارگزیده از آثار و برکات حضرت رقیه علیها السلام است که به ما رسیده است.[62] اینجانب نیز در دمشق جریان آبگرفتگى قبر مطهر و قضایاى بعدى آن را از زبان برخى از نوادگان مرحوم سید ابراهیم آل مرتضى (که نسب وى با چند واسطه به ایشان مى رسید) شنیدم. علاوه بر این، در سفرى تبلیغى که در روستاى مزرعه، در حوالى حمص سوریه بودم، عدهاى از چهرههاى سرشناس شیعه دمشق به همراه آقاى سید عبدالله نظام براى سرکشى از این منطقه شیعهنشین آمده بودند. اینجانب جریان را جویا شدم؛ در پاسخ گفتند که این واقعه به قدرى مسلّم است که نزد اهل سنت شام، بیش از شیعه مطرح و ثابت است! و همه آن را مىدانند و نقل کردهاند. افزون بر این، شهرت موجود هم علمآور است و کافى؛ آن هم در سرزمینى که داعى براى حفظ این مسائل نبود. استاد بزرگوار ما مرحوم آیتالله العظمى حاج میرزا جواد تبریزى اعلى الله مقامه الشریف بر این نکته تکیه فرموده است. ایشان که دلى سوخته و آکنده از عشق به خاندان عصمت وطهارت داشت، به هنگام بیمارى به زیارت مرقد شریف حضرت رقیه در شام شتافت و در آنجا سخنانى پیرامون آن حضرت به زبان عربى ایراد نمود که ترجمه آن چنین است: «یادگیرى احکام شرعى و فراگیرى مسائل فقهى، از برترین کارهاست. شما مىدانید که در رابطه با ثبوت موضوعات خارجى، حدودى وجود دارد و در همه و یا بیشتر آنها باید بینه اقامه گردد؛ ولى در پارهاى از امور، مجرد شهرت کافى است و نیازى به اقامه بینه یا چیز دیگرى ندارد؛ مثل آنکه کسى زمینى را بخرد و پس از آن به وى گفته شود که این زمین، وقف بوده است. از امام (ع) حکم این مسئله را پرسیدند، حضرت فرمود: اگر بین مردم مشهور باشد که این زمین وقف است، خرید آن جایز نیست وآن را پس بده، و از این قبیل است حدود منى و مشعر، (که با شهرت ثابت مىشود). مقابر نیز چنین هستند. ممکن است کسى دویست سال پیش در جایى دفن شده باشد و الآن کسى نباشد که خود محل دفن وى را در این مکان دیده باشد، ولى بین مردم مشهور باشد که در این مکان دفن شده است. این شهرت کافى است. از اینگونه است مقام و مزار حضرت رقیه بنت الحسین (رحمه الله) که از اول مشهور بوده است. گویا حضرت امام حسین (ع) نشانى را از خود در شام به یادگار نهاده است تا در آینده کسانى پیدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت و حوادث آن پردازند. این دختر خردسال گواه بزرگى است بر اینکه در کاروان اسیران کربلا حتى دختران خردسال نیز بودهاند. ما ملتزم به این هستیم که بر دفن رقیه بنت الحسین (رحمه الله) در این مکان، شهرت قائم است و اینکه در این مکان جان سپرده است. ما به زیارتش شتافتیم و باید احترام او را پاس داشت .... بقعه مطهّر شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) همواره نسبت به ساخت و بازسازى مراقد مطهر ایشان علاقه نشان مىدهند؛ از جمله بناى بقعه مطهر حضرت رقیه (رحمه الله) نیز مورد توجه بوده است. عبد الوهّاب بن احمد شافعى مصرى شعرانى (متوفاى 973 ق) این جمله را بر سردر بقعه مطهر دیده و نقل کرده است: «هذا البیت بقعة شرفت بآل النّبى و بنت الحسین الشّهید رقیة».[63] برخى از صاحبمنصبان سابق سیاسى ایران نیز در این امر سهیم بودهاند؛ از جمله میرزا علىاصغر خان اتابک، نخستوزیر ایران در دوره قاجار که در سال 1323 قمرى اقدام به بازسازى این مکان مطهر نمود. مرحوم آیتالله سید محسن امین عاملى این عمل اتابک را به نظم درآورده که این ابیات را مرحوم میرزا احمدرضا شیرازى کتابت نموده و بر درب حرم مطهّر دیده مىشد: تمسّک بالولاء لآل طه بحبّهم غداً فى الخلد تسعد و هذا باب حطّة فادخلوها و أنتم رکّع لله سجّد له ذو الرّتبة العلیا على وزیر الصّدر فى إیران جدّد لأسنى بقعة طهرت و کانت بأزکى حضرة و بخیر مرقد فزرها و اسأل البارى ففیها یماط الذّنب فى الجنان تصعد و قد أرّختها تزهو سناء بقبر رقیة من آل أحمد[64] پس از پیروزى انقلاب اسلامى ایران، مسئولان نظام جمهورى اسلامى، با کمک مردم نیکوکار و علاقهمند به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) و همکارى دولت عربى سوریه، توجه کامل به آن مکان مقدس نمودند و بحمدالله علاوه بر توسعه، بازسازى کامل انجام گرفته و از جهت فنى و معمارى و هنرى، کارى شایسته صورت گرفته که نتایج آن از این قرار است:
تغییر مسیر آبى که از کنار حرم مىگذشت؛ توسعه مجموعه ساختمان حرم فعلى که حدود 4500 متر مربّع است، 600 متر مربع آن را فضاى باز و بقیه را زیربنا تشکیل مىدهد. در قسمت جنوبى ساختمان، مسجدى به وسعت 800 متر مربّع به شکل مستطیل (40 در 20) ساخته شده و وسعت حرم و رواقهایش حدود 2600 متر مربع شده است؛[65] نصب ضریح نقرهاى و طلاکوب بزرگ و بسیار زیبا و ارزشمند که در اصفهان ساخته شده و در سال 1314 هجرى قمرى به همت زائران ایرانى و شیفتگان آن حضرت، و به کوشش دولت جمهورى اسلامى ایران، به دمشق برده شد و بر روى ضریح کوچک قدیمى قرار داده شد. شیخ نبیل حلباوى، امام جماعت حرم مطهر براى تقدیر و تشکر از نظام و مردم شهیدپرور ایران اشعارى را سرود که در بخشى از آن مىگوید: فى کربلاء غَرَسْتُم دماءکم و هذه ایران غَرَسَ و ثمر قاد الخمینى على نهجکم قوماً هُم أَتقى و أَوْفى و أَبَر و فى بقاع الأرض أحیوا ذکرکم فهو لهم قلب و سمع و بصر[66]
و امروز این مکان، به عنوان سمبل مبازه با ظلم و ستم، و پیروزى حق بر باطل شناخته مىشود. سالیانى است که برنامههاى فرهنگى و دینى از قبیل اقامه مجالس عزادارى و سخنرانى، نماز جمعه و جماعت، در این مکان مقدس برپا شده و دروس دانشگاه دینى نیز در سالنهاى آن تدریس مىشود. امیدواریم با نابودى تروریستهاى وهابى مسلک، امنیت به کشور سوریه بازگردد تا باز خیل عظیم زائران به زیارت مزار آن بزرگوار بشتابند.
[1] . شیخ صدوق، الامالى، ص 231، مجلس 243/ 31؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 14، ص 45. [2] . قاضى نعمان، شرح الأخبار 3: 269. [3] . ابننما حلى، مثیر الأحزان: 102. [4] . سید بن طاووس، اللهوف: 219. [5] . سید محمد بن ابوطالب، تسلیة المجالس 396: 2. [6] . سعد بن عبدالله اشعرى، بصائر الدرجات: 338؛ بحار الأنوار 25/ 45: 177. [7] . ابن شهراشوب، المناقب 145: 4. [8] . الرّطانة عند أهل المدینة: الرّومیة). بصائر الدّرجات: 338). [9] . ابن جریر طبرى، دلائل الامامة: 125/ 204. [10] . آقا بزرگ تهرانى، الذریعة 252: 17 و 255. [11] . این کتاب اثر قاسم بن محمد بن احمد مأمونى از علماى اهل سنت است). ر. ک: محدث قمى، الفوائد الرضویة: 112. [12] . کامل بهائى 179: 2. [13] . ملاحسین واعظ کاشفى، روضة الشّهداء: 484. [14] . المنتخب 136: 1( مجلس 7، باب 2)). [15] . الإیقاد: 179. [16] . منتخب التّواریخ: 299. [17] . نفس المهموم: 416 از کامل بهائى. [18] . منتهى الآمال 1002: 2. [19] . معالى السبطین 170: 2. [20] . منتخب التّواریخ: 299. [21] . شیخ مفید، الارشاد 135: 2؛ على بن عیسى اربلى، کشف الغمة 249: 2؛ بحار الأنوار 45: 328؛ عوالم 637: 17. [22] . ر. ک: فضل بن حسن طبرسى، تاج الموالید( چاپ شده در المجموعة النفیسة): 34؛ و کشف الغمه 2/ 214 به نقل از حافظ عبدالعزیز بن الأخضر جنابذى( متوفاى 611)، بحار الأنوار 331: 45. [23] . دلائل الإمامة: 181. [24] . المناقب 77: 4. [25] . حسین بن حمدان حضینى، الهدایة الکبرى 2/ 407( تحقیق شیخ شوقى حداد)). [26] . کشف الغمّة 39: 2. [27] . صبان مصرى، اسعاف الراغبین( چاپ شده به همراه نور الأبصار): 195؛ قاضى نورالله شوشترى، احقاق الحق 451: 11. [28] . کمالالدین محمد شافعى، مناقب السّؤول فى مناقب آل الرّسول 69: 2. [29] . ابن صباغ مالکى، الفصول المهمّة: 199. [30] . کشف الغمّة 38: 2. [31] . میرزا عبدالله اصفهانى، ریاض العلماء 6/ 448. [32] . خاتمه مستدرک الوسائل 3/ 99. [33] . سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه 8/ 243. [34] . الذریعه 26/ 43. [35] . بیهقى، لباب الأنساب ج 1، ص 355. [36] . اللهوف على قتلى الطّفوف: 141؛ سلیمان بن ابراهیم قندوزى، ینابیع المودّة: 346؛ قاضى نورالله شوشترى، احقاق الحق 633: 11. [37] . سبط ابن جوزى، تذکرة الخواص: 322. [38] . مسعودى، مروج الذهب 92: 2؛ المعارف: 210. [39] . الإرشاد 1/ 354؛ فضل بن حسن طبرسى، اعلام الورى 1/ 395؛ العمدة: 30. [40] . المعارف: 204 و 210. [41] . کتاب الثّقاة 2/ 311. [42] . شرح الأخبار 3/ 195. [43] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطّالبیین: 98. [44] . تاریخ الطبرى 4/ 359. [45] . تاریخ خلیفة بن خیاط: 145. [46] . ابن اثیر، الکامل فى التّاریخ 4/ 93. [47] . محمدهاشم خراسانى، منتخب التواریخ: 298. [48] . یاقوت حموى، معجم البلدان، 8/ 77. [49] . الإتحاف بحبّ الأشراف: 95. [50] . ر. ک: عبدالرحمن بن حسن جبرتى، عجائب الآثار 1/ 492 و 2/ 109؛ جمال الدین تغرى، النجوم الزاهرة 15/ 348؛ اعیان الشّیعة 7/ 34. [51] . الارشاد 1/ 355؛ اعلام الورى 1/ 397؛ العمدة: 30؛ کشف الغمة 1/ 44. [52] . المناقب 3/ 304؛ بحار الأنوار 42/ 91. [53] . على بن محمد علوى، المجدى فى الأنساب: 18. [54] . الإرشاد 2/ 20. [55] . ابونصر بخارى، سر السلسلة العلویة: 90. [56] . المجدى فى الأنساب: 20. [57] . در سفرى که اینجانب در سال 1364 هجرى شمسى به سوریه داشتم و حرم مطهر در بازسازى مجدد قرار گرفته بود، عبور نهر آبى را در نزدیک قبر مطهر مشاهده کردم که از سمت شرق حجره مطهر مىگذشت). گفته مىشود که این نهر در همان سال، تغییر مسیر داده شد. [58] . منتخب التّواریخ: 388. [59] . علامه حائرى مازندرانى، معالى السبطین 2/ 171. [60] . درباره او گفتهاند:« مؤمن بن حسن مؤمن الشبلنجى، فاضل، من أهل شبلنجة من قرى مصر قرب بنها العسل). تعلّم بالأزهر، و أقام فى جواره). من آثاره: فتح المنان بتفسیر غریب جمل القرآن، نور الأبصار فى مناقب آل بیت النّبى المختار، و مختصر عجائب الآثار»). رک: الأعلام 7: 334؛ معجم المؤلفین 13: 53 [61] . نور الأبصار: 160. [62] . ر. ک: معجزات: 9. [63] . ر. ک: عبدالوهاب بن احمد شافعى، کتاب المنن، باب 10. [64] . أعیان الشّیعة 7/ 34؛ محمدحسین حسینى جلالى، مزارات أهل البیت و تاریخها: 225. [65] . سید احمد فهرى، مراقد اهل بیت در شام: 47- 48؛ مهدى پیشوایى، شام سرزمین خاطرهها: 111؛ محمد محمدى اشتهاردى، سرگذشت جانسوز حضرت رقیه: 56. [66] . ر. ک: عامر الحلو، السیدة رقیة علیها السلام: 77.