مداین: موقعیت و اهمیت
«مداین» جمع «مدین» است و این عنوان در چند آیه قرآن کریم آمده که به معناى شهرها مىباشد.[1] اما مداین مورد نظر در این نوشتار، مجموعه شهرهایى در عراق کنونى است که به مداین عراق، مداین کسرا و مداین خسرو معروفند.[2] مداین یا مداین در 32 کیلومترى جنوب شرقى بغداد، بر دو ساحل دجله واقع است و اطلاق نام مداین بر این محل، بدین مناسبت بوده است که دو شهر بزرگ «سلوکیه» در غرب و «تیسفون» در شرق رودخانه دجله در مقابل یکدیگر، قرار داشته و عدهاى نیز آبادىهاى نزدیک را یک واحد جغرافیایى به شمار آوردهاند.[3]
یکى از توابع مداین به نام «ساباط» حومه تختگاه ساسانى بوده و نام اصلى آن «ولاشآباد» است. گویند که اردشیر آن را بازسازى کرد و باغ شاهى در اینجا ساختند و سکهخانهاى هم در آن دایر کردند که از اهمیت اقتصادى آن حکایت دارد.[4]
در مغرب دجله، آثار حصارى دیده مىشود که بخش بزرگى از آن را با مصالح شهر بابل ساختهاند. این شهر همان «سلوکیه» است که باستانىترین قسمتهاى پایتخت به شمار مىرود. اردشیر اول بخشى از آن را بازسازى کرد، اما حصارش مربوط به عهد سلوکیان است. این دیار، مرکز عیسویان ایران و مقر «جاثلیق» نیز بوده است و کلیساى بزرگ سلوکیه در آنجا بوده که هنگام فرمانروایى شاپور دوم، ویران گردید، اما با مرگ او، دوباره ساخته شده. در مجموع این هفت شهر که به «مداین» موسومند، عبارتند از: تیسفون، رومگان، سلوکیه، درزیندان، ولاشآباد (ساباط)، اسپانبر و ماحوزا.[5]
چون اسلام آشکار گردید و بعثت نبى اکرم (ص) موجى از معنویت و امیدوارى در جهان به وجود آورد و مردمان جزیرةالعرب در پرتو اینآیین، اقتدارى به دست آوردند و با دولتهاى مجاور روابط سیاسى برقرار کردند، در این حالت حضرت محمد (ص) از طریق نامهنگارى با فرمانروایان و سران اقوام و قبایل، آنان را به سوى توحید و یکتاپرستى فراخواند. «عبدالله بن حذافه» سهمى موظف شد تا نامه پیامبر را به خسرو پرویز، فرزند هرمز که در مداین اقامت داشت، به وى برساند، اما این حاکم جاهطلب که غرور، نخوت و دنیاطلبى، او را در هالهاى از جهالت و غفلت فرو برده بود، متن این نامه را برنتابید و پوستى را که مکتوب پیامبر بر آن نگاشته شده بود پاره کرد و به «باذان» والى خود در یمن نوشت که او را نزد وى در مداین بفرستد. باذان نیز «فیروز دیلمى» و «خسرو بابویه» را با گروهى مأمور کرد تا نزد پیامبر بروند و فرمان خسرو پرویز را اجرا کنند. آنها در مدینه خدمت حضرت محمد (ص) رسیدند. پیامبر به آن فرستادگان فرمودند: همان شب شیرویه، پسر پرویز، پدرش خسرو را در مداین کشته است و ماجرا همان بود که خاتم پیامبران خبر داده بود.[6]
سقوط تیسفون
به گفته ابنخلدون وقتى دولتى مرکز حکومت خود را از دست بدهد، باقى ماندن نواحى دیگر برایش سودى نخواهد داشت و به سرعت دچار اضمحلال خواهد شد؛ زیرا پایتخت به منزله قلب است که روح از آن برانگیخته مىشود و چون این شریان حیاتى از دست فرمانروا خارج گردد، تمام نقاط و مرزهاى کشور منهزم مىگردد. این وضع درباره دولت ایران که مرکز آن مداین بود، روى داد و مسلمانان تصمیم گرفتند تا بعد از فتح قادسیه، این کانون مهم سیاسى و استراتژیکى ایران را به تصرف خود درآورند. آنان مطمئن بودند که با این پیروزى، سراسر ایران رو به انقراض خواهد نهاد و بقیه ممالکى که در اختیار یزگرد سوم مانده بود، برایش فایدهاى نمىداشت.[7] به همین دلیل رزمندگان مسلمان به مداین روى آوردند. براى آنها تصرف این منطقه، از نظر نظامى ضرورتى تام داشت. احاطه بر مرکز امپراتورى ایران و جایگاه اصلى اقتدار این ابرقدرت در عراق، تسلط بر مرکز فرماندهى را به دنبال داشت و توان نظامى ایران را بىاثر مىکرد. نبرد قادسیه روحیه مسلمانان را برای این فتح بزرگ آماده ساخت. چون به ساباط در نزدیکى مداین رسیدند و در شهر «بَهرَسیر» اجتماع کردند، نه ماه و به روایتى هجده ماه در این قلمرو ماندند؛ چنان که نخلها دو نبوت میوه داد و از آن خوردند.
مردم شهر پیوسته با مسلمین مىجنگیدند و چون دست از پیکار مىکشیدند، به دیار خود بازمىگشتند. سعد وقاص «خالد بن عُرفطه» را به فرماندهى طلایه سپاه روانه کرد و خود ماند تا ساباط را فتح کرد؛ آنگاه به راه افتاد و در رومیه (رومگان) اقامت گزید تا اهل آن امان خواستند. مسلمانان شرط کردند هر کس از ایشان که بخواهد بیرون برود، آزاد است و آنها که مىخواهند بمانند، باید اطاعت کنند و خراجگزار باشند؛ مسلمانان را در ادامه فتوحات راهنمایى کنند و با ایشان از در حیلهوارد نشوند.[8]
وقتى یزدگرد از مداین بیرون رفت تا در حدود جبال، تدارک حمله و نبرد با مسلمانان را ببیند، ناراضىهاى مداین، مسلمانان را تشویق کردند تا تمام کانونهاى شهرى و توابع این سرزمین مهم را تسخیر کنند. اگرچه نگهبانان مقاومتهایى نشان دادند، اما شبانه گریختند و از دروازه شرقى به سوى «جلولا» رفتند. سعد وقاص با یاران خود به تیسفون آمد و به شکرانه فتح، هشت رکعت نماز خواند. وقتى به ایوان کسرا آمد و آن باغهاى باصفا و بستانهاى دلگشاى بىصاحب و متروک را دید، آیه «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ» را که بسیار مناسب بود خواند. در تیسفون غنایم فراوانى به دست مسلمین افتاد. اگرچه ذخایر زیادى را یزدگرد و همراهان با خود برده بودند، ولى آنچه باقى مانده بود، بین حدود شصتهزار جنگجو به غنیمت تقسیم گردید. بدینترتیب همانگونه که رسول اکرم (ص) وعده داده بود، گنجهاى خسروان با فتح تیسفون به دست آنان افتاد و تخت و تاج لرزان یزگرد هم در برابر شور و شوق فاتحان از خطر مصون نبود.[9]
نقش سلمان در فتح مدائن
با سقوط مداین، عظمت و جلال خاندان کسرا یکسره درهم ریخت و هرگونه مقاومت جدى و مؤثرى را که امکان داشت در برابر مسلمانها روى دهد، از میان بُرد. در واقع این فتح، از پیروزى قطعى ایمان و عدالت بر ستم و فساد حکایت داشت: غلبه نهایى قناعت و سادهزیستى و وارستگى بر خودخواهى، جاهطلبى و تجملپرستى. این فتح چنان شگفتانگیز و حیرتافزا رخ داد که به نظر مىرسید نصرتى آسمانى بوده است. رزمندگانى که جاى خسروان و مرزبانان پرشکوه و جلال ساسانى را مىگرفتند، مردم سادهزیست و بىپیرایهاى بودند که جز جبروت حق تعالى نمىدیدند و از هیچ قدرتى نمىهراسیدند. این گونه زندگى، در دیده مردمى که هزینه تجمل و شکوه شاهان ساسانى را با تحمل رنج و فشار و شکنجه مىپرداختند، به اسلام و مسلمین ارج فراوان اعطا مىکرد. در روزگارى که مردم ایرن شاهان خود را تا درجه خدایان مىپرستیدند و با آنها از بیم و آزرم رویارو نمىشدند و اگر نیز به درگاه مىرفتند، پارچهاى در روى مىکشیدند؛ چنانکه در آتشگاهها رسم بود، با رهبر و فرمانده خویش در نهایت سادگى سلوک مىکردند.[10]
در فتح مداین نباید نقش سلمان فارسى را فراموش کرد. هنگامى که مسلمانان وارد مداین شدند و قصرها را یک به یک مىگشودند، نگهبانان یکى از قصرها در برابرشان مقاومت کردند. در این کاخ سرداران چابک و نیرومندى بودند که نمىخواستند به سادگى تسلیم شوند. سلمان نزد آنان رفت و به زبان پارسى خطاب به ایشان گفت: انسان تا زمانى با جان و مال خویش مىجنگد که رهایى یابد؛ در حالى که براى شما نجاتى نمىبینم؛ زیرا کسرا در مقابل ارتش اسلام عقبنشینى کرده و متوارى شده است و بر مقر حکومتش دست یافتهاند؛ چنانکه سربازى از او در مداین باقى نمانده است. شایسته است با دست خود، خویشتن را به هلاک نیافکنید و تسلیم شوید. آنان از این سخن سلمان خشمگین شده، به سویش تیراندازى کردند. آنگاه از او پرسیدند: تو که هستى؟! او ماجراى زندگى خویش و چگونگى آشنایى با رسول اکرم (ص) را برایشان بازگو کرد و از کرامتهاى اخلاقى و فضایل آن حضرت سخنها گفت. ایرانیان تسلیم گردیدند و دروازههاى قصر را گشودند و از آن خارج شدند.[11]
سلمان در میان رزمندگان، افزون بر این که به زهد و قناعت معروف بود، از مرگ هراسى نداشت و در میان صفوف مسلمانان، حضورى دلیرانه داشت و در برابر ایرانیانى که در دفاع از هویت و بلادشان مبارز مىطلبیدند، سینه سپر مىکرد و از ایشان دلهرهاى نداشت. این شهامتش از قلبى آکنده از ایمان و پارسایى سرچشمه مىگرفت.[12]
به نوشته برخى مورخان سلمان ضمن عملیات رزمى، سفیر و مترجم مسلمان نیز بود. هنگامى که مسلمانان سرزمین مداین را فتح کردند، عدهاى از ایرانیان در قصر ابیض پناه گرفتند. سلمان فارسى از آنان خواست که از مردم «بَهرَسیر» عبرت آموزند و ایشان را میان سه امر مخیر گرداند: اسلام آورند؛ جزیه بدهند؛ به نبرد ادامه دهند. سرانجام بعد از مذاکرات سلمان فارسى، پذیرفتند که جزیه دهند.[13]
سلمان در نبرد مداین نقش تبلیغاتى و ارشادى نیز داشت و در تشویق سپاهیان و تقویت روحیه آنان، اهتمام مىورزید. هنگام عبور از دجله، مسلمانان تردیدهایى داشتند، اما سلمان آنان را تشویق کرد که چگونه با اسب از آب بگذرند و گفت: همانگونه که خشکىها رام مسلمین است، آبها نیز تسلیم خواهند بود و سوگند یاد کرد همانگونه که گروه گروه به آب وارد مىشوید، از آن بیرون خواهید آمد و نگران نباشید.[14]
سلمان فارسى و حذیفة بن یمان مأمور شدند تا سرزمین مناسبى ر برگزینند که با خلق و خو و شیوه زندگى اعراب سازگارى داشته باشد. سرانجام در محرم سال 17 هجرى و حدود یک سال و دو ماه پس از فتح مداین، سرزمینى که بعدها کوفه نام گرفت، انتخاب شد و سعد بن ابىوقاص براى اسکان قواى نظامى و قبایل مهاجر در این ناحیه تلاش کرد.
سلمان و امارت مدائن
سلمان فارسى با استناد به سخنان و نصوصى که از حضرت پیامبر دیده و شنیده بود، بر این اعتقاد بود که على بن ابىطالب (ع) جانشین راستین و بر حق رسول اکرم (ص) است. بنابراین همواره از حکومت وقت انتقاد مىکرد؛ اما با این وصف، حکومت مداین را پذیرفت؛ زیرا در این مسئولیت خطیر، رضاى پروردگار و صلاح بندگان خدا را مىدید. البته سلمان بىاذن امیر مؤمنان (ع) این مقام را نپذیرفت. هدف خلفا این بود که ولایتمدارانى چون سلمان را با اعطاى این مناصب، خاموش کنند و مترصد آن بودند که وى مرتکب خطایى شود تا آن را دستاویر حذفش قرار دهند؛ اما سلمان از این آزمون سربلند بیرون آمد.[15]
چون سلمان به حوالى مداین رسید، مردم به استقبالش شتافتند و خواستند که او را در کاخ سفید مسکن دهند؛ اما او نپذیرفت و گفت: من در میان مردم و در محل رفت و آمد آنان (در بازار شهر) ساکن مىشوم تا در دسترش همه باشم و هرگاه کسى شکایتى یا مشکلى دارد، بتواند به آسانى مرا ببیند.[16] سلمان تنها از حاصل دسترنج خویش استفاده مىکرد و پیش از اینکه به فرماندارى مداین منصوب شود، از لیف خرما سبد مىبافت و از این راه زندگى مىگذراند. زمانى هم که به امارت رسید، در بازار شهر دکانى اجاره کرد تا از نزدیک شاهد مشکلات مردم باشد و گره از از مشکلاتشان بگشاید.[17]
او تمام فقیران، کارگران و اهل حرفهها و فنون را فراخواند و گفت: شما را براى امر مهمى فراخواندهام؛ بدانید که اسلام تکاثر و جمعآورى افراطى اموال را منع کرده است. اى صنعتگران! شما را دعوت کردم که بگویم من از شما حمایت مىکنم و درب دکانم بر روى شما گشوده است. از اهل هر حرفه و فنى مىخواهم که نمایندهاى براى خود برگزیند تا هر گاه مسئلهاى یا مظلمهاى پیش آمد، به بزرگ آن حرفه مراجعه کند. خداوند دوست دارد که انسان از محصول تلاش خود بهره برد، ولى من تمام دریافتى خود از بیتالمال را که پنجهزار درهم است، به محرومان و بینوایان مىدهم و خود سبد مىبافم و از ثمره کارم بهرهبردارى مىکنم. صداى مردم از هر جانب بلند شد که این روشى شگفت است! اى امیر! اینها را تاکنون نشنیده بودیم. سلمان گفت: این اسلام راستین است.[18]
امام على (ع) و اهالى مداین
حضرت على (ع) پس از 25 سال خانهنشینى، به اصرار مردم، در رأس جامعه اسلامى قرار گرفت. این زمامدارى از سال 35 هجرى آغاز شد و نزدیک به چهار سال و نه ماه ادامه یافت. از آنجا که شیوه حکومت انقلابىآن امام مظلوم براى مخالفان و دشمنان قابل تحمل نبود و با منافع سیاسى و دنیایى آنان در تضاد بود، از هر سو سر به اعتراض برداشتند و جنگهاى داخلى خونینى برپا کردند. جنگ صفین یک سالونیم به طول انجامید و سبب آن، طمع معاویه به منصب خلافت بود.
به فرمان امام، سپاه اسلام در روز چهارشنبه پنجم شوال 36 هجرى به سوى صفین حرکت کرد. امام پس از عبور از سرزمینى که پس از شهادت فرزندش امام حسین (ع) به کربلا معروف گردید، وارد شهر مداین شد. دهقانان آن سامان نزد ایشان آمدند و پیشنهاد ضیافت و تهیه وسایل پذیرایى از ایشان دادند؛ اما امام فرمود: نه، ما را بر شما چنین حقى نباشد (نمىخواهم زحمتى بر شما تحمیل کنم). چون صبح شد او در «مُظلم» ساباط بود و وقتى کاخها و عمارتهاى آنجا را دیدند، فرمودند: أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ)؛[19] آیا بر فراز هر بلندى به بیهودگى عمارت و کاخى بنا مىکنید (و خود را به بازى دنیا سرگرم مىکنید؟!).[20]
مردم مداین در عصر زمامدارى حضرت على (ع) غالباً شیعه بودند. صحنههاى تحریکآمیزى که معاویه به نام انتقام خون عثمان در سرزمین شام به وجود آورد، این قلمرو را از علویان و پیروان على (ع) خالى کرد و آنان براى این که در آرامش و به دور از ظلم امویان زندگى کنند، ناگزیر به سرزمین عراق آمدند و در کوفه، مداین و بصره اقامت گزیدند. در میان این مهاجران صحابه رسول اکرم (ص) اعم از مهاجر و انصار نیز بودند.[21]
کارگزاران امیر مؤمنان (ع) در مداین
«زَحْر بن قیس کوفى جعفى» از یاران حضرت على (ع) است که امام ایشان را همراه گروهى به عنوان رابط بر مداین گماشت. هنگامى که حضرت در کوفه اقامت گزید و تصمیم گرفت تا والیان قلمرو خود را منصوب کند، در این میان «یزید بن قیس ارحبى» را به ولایت سراسر مداین و جوخا فرستاد.[22]
در برخى منابع آمده است که عثمان بن عفان، «حارث بن حکم» را به مداین فرستاد. او چنان با مردم بدرفتارى و جفا کرد که اعتراض اهالى را برانگیخت؛ لذا عثمان وى را عزل و در اواخر عمر خود «حذیفة بن یمان» را به فرماندارى مداین گمارد؛ همان کسى که پیش از روى کار آمدن سلمان فارسى، مدتى حاکم این منطقه بود.[23] حذیفه از صحابى بزرگ نبى اکرم (ص) بود و در ردیف سلمان، ابوذر و مقدار قرار دارد. حذیفه در دوستى و یارى امیرمؤمنان (ع) ثابتقدم بود و از زبان پیامبر روایاتى در فضایل آن حضرت نقل نموده است. حذیفه تنها فرماندارى است که على (ع) او را در سمت خود ابقا کرد و در نامهاى خطاب به وى نوشت:
به نام خداوند بخشنده مهربان. از بنده خدا على امیر مؤمنین به حذیفة بن یمان. درود بر تو؛ اما بعد، تو را ولایت دادم بر آنچه قبل از من ولایت داشتى از مناطق و حدود مداین و براى تو جمعآورى خراج شهر و روستا و جمعآورى مآلیات اهل ذمّه را قرار دادم ... به تو فرمان مىدهم که خراج سرزمینها را با حق و انصاف جمعآورى نمایى و آن را بین افرادى که استحقاق دریافتش را دارند، با رعایت عدل و مساوات تقسیم کنى و بال مهر و عطوفت خود را بر روى مردم مداین بگستران. در میان آنان قسط را برپاى دار و از هواى نفس پیروى مکن ... و براى تو نامهاى فرستادم که آن را براى اهالى بخوانى و از کوچک و بزرگشان براى ما بیعت بگیر؛ انشاءالله تعالى.
حذیفه بعد از قرائت نامه امام براى مردم، برفراز منبر رفت و پس از حمد الهى، اعلام کرد که على (ع) بهترین فرد پس از رسول اکرم (ص) و سزاوارترین و شایستهترین اشخاص براى زمامدارى است. در ادامه از فضایل، مکارم و ویژگىهاى معنوى امام سخن گفت و از مردم خواست تا بر اساس مبانى کتاب خدا و سنت پیامبر با او بیعت کنند. پس از درخواست او، تمام اهالى مداین با امیرمؤمنان (ع) به بهترین وجهى بیعت کردند.[24]
بنا بر گفته بلاذرى، برادر مادرى عدى بن حاتم که «لام بن زیاد» نام داشت، براى مدتى از سوى امیرمؤمنان (ع) کارگزار مداین بود.[25] خطیب بغدادى در کتاب خود «ثابت بن قیس خطیم ظفرى» را در زمره اشخاصى معرفى کرده است که امیرمؤمنان (ع) بر مداین گمارد. وى در غزه احد و نبرهاى پس از آن، در رکاب رسول اکر (ص) با دشمنان مىجنگید و حضرت على (ع) را در جنگهاى جمل، صفین و نهروان یارى کرد.[26]
«سعد بن مسعود ثقفى» (عموى مختار ثقفى) و از یاران امیرمؤمنان بود که آن حضرت وى را به سمت فرماندارى مداین برگزید. او در خلال جنگ صفین این مسئولیت را پذیرفت.[27] هنگامى که سعد در جنگ نهروان (میان واسط و مداین) براى نبرد با خوارج، به یارى حضرت على (ع) شتافت، مداین توسط فرزند برادرش مختار ثقفى که جوانى بود، اداره مىشد.[28]
حضرت امام حسن (ع) در مداین
پس از شهادت مولاى متقیان، مردم کوفه و توابع آن با امام حسن مجتبى (ع) بیعت کردند. مردم مداین نیز در این امر با کوفیان همراه شدند و چون کوفه مرکز خلافت آن حضرت تعیین شد و بزرگانى از مسلمانان و برخى پارسیان از مداین به این دیار مهاجرت کردند و در آن سکنا گزیدند، معاویه به مخالفت و کارشکنى با امام حسن (ع) پرداخت و لشکرى انبوه گرد آورد و به سوى عراق روانه گشت. امام به بسیج نیروها براى نبرد با امویان و سپاه شام اقدام کرد و سپاهى عظیم با ایشان از کوفه بیرون آمد و در دو اردوگاه مداین و مسکن اردو زدند.
از جانب امام، «زیاد بن عبید» بر این نواحى نظارت داشت؛ اما اردوگاه مسکن جایى بود که در آن نیروهاى امام مقابل دشمن قرار گرفتتند و چون از نظر محصولات، دشتهاى گسترده و منابع آب، منطقه آبادى به شما مىرفت، مکان مناسبى براى صفآرایى و جنگ شمرده مىشد.
امام مداین را به سبب موقعیت حساس و ویژه آن، پایگاه عالى فرماندهى خود قرار داد تا هم نیروهاى کمکىاش بتوانند از مناطق نزدیک به آن، در آنجا گرد آیند و هم در پشت میدان جنگ با معاویه و اهل شام، یعنى اردوگاه مسکن موضع گرفته باشد. این دو اردوگاه حدود نود کیلومتر با هم فاصله داشتند. رفتن امام به مقر فرماندارى مداین براى دور بودن از این محیط فتنهآلود بود؛ اما در چنان وضعى قرار گرفت که امکان هیچ اقدامى براى ایشان باقى نماند و حتى در برابر سپاهیان خود نیز نتوانستند ظاهر شوند. در چنین اوضاع نابسامانى، چارهاى جز قبول پیمان صلح نبود و امام ناگزیر به آن رضایت داد.[29]
مداین و قیام توابین
در عصر امام حسین (ع) بیشتر مردم مداین شیعه بودند و به سه گروه تقسیم شدهبودند: پارسیان؛ موالیان که بومى منطقه بودند؛ مهاجرین یمنى و نیز شیعیانى که هنگام خلافت غاصبانه معاویه، به این دیار کوچ کردند. البته خوارج و طرفداران اموى در مداین فعالیتهاى فرقهاى و سیاسى داشتند، ولى فضاى عمومى مداین به خاندان اهلبیت (علیهم السلام) گرایش داشت. پس از قیام شکوهمند امام حسین (ع) اهل مداین براى پیوستن به قیام توابین اعلام آمادگى کردند. نخستین گام اجرایى «سلیمان بن صرد خزاعى» تلاش براى جلب بزرگان کوفه و گسترش عضوگیرى و نامهنگارى با شیعیان مداین و دیگر نواحى عراق بود. در جریان این روابط، برنامههاى کلى قیام و قلمروى آن تشریح مىشد و سپس پیوستن به اردوگاه «نُخَیله» مورد تأکید قرار مىگرفت. سلیمان در نامهاى به شیعیان مداین، آنان را براى پیوستن به جنبش توابین دعوت کرد و آنان نیز این فراخوانى را اجابت کردند.
خونخواهان حسین (ع) در «عین الورده» با سپاه شام به فرماندهى عبیدالله بن زیاد روبهرو شدند. عدهاى از پیشتازان سپاه توابین، پس از رزمى بىامان و حماسى، به شهادت رسیدند که سلیمان بن صرد و «مسیب بن نجبه فزارى» در میان آنان بودند. در این هنگام قوایى از مداین به فرماندهى «سعد بن حذیفه» از پى آنان آمدند و فریاد زدند: خدایا! ما را ببخش که توبه کردیم. «عبدالله بن سعد بن نفیل» مشغول جنگ بود که دریافت مداینىها به جنبش پیوستهاند. اولین فرد از اهل مداین که در نبرد با امویان به شهادت رسید، «کثیر بن عمرو مدنى» بود. «سعد بن ابىسعد حنفى» و «عبدالله خطل طلانى» زخمى شدند. «ابوالحویرث عبدى» با گروهى برجاى ماند و شامیان که ثبات و مقاومت اهل کوفه، مداین و بصره را دیدند، تقاضاى متارکه جنگ کردند. شیعیان مداین در این حال به سوى محل اقامت خویش بازگشتند. این نبرد در سال 65 هجرى و در زمان خلافت غاصبانه عبدالملک، فرزند مروان صورت گرفت.[30]
مداین و خروش مختار ثقفى
مختار، فرزند ابوعبید ثقفى که هنگام شهادت پدرش در نبرد با ایرانیان، نوجوانى پیش نبود، تحت تربیت عمویش «سعد بن مسعود»، استاندار مداین در زمان حضرت على و امام حسن (ع) قرار گرفت.[31] به هنگام قیام مختار، موالیان ساکن مداین و گروهى از یمنىهاى مقیم این دیار، با او همراه شدند. بیشتر یاران مختار از ایرانیان غیرعرب، با سیمایى سرخ و سفید و گلگون بودند که در کوفه و مداین مىزیستند و به آنها «احامره» یا «جند الحمراء» مىگفتند.[32]
هنگامى که مختار تا حدودى بر اشرار و مخالفان غلبه یافت و در کوفه حکومت تشکیل داد، والیان توابع را تعیین کرد. «اسحاق بن مسعود» از جانب وى به سمت استاندارى مداین و منطقه جوخى منصوب شد.[33] هنگامى که مختار در زندان ابنزیاد بود، عدهاى از اهل مداین که در جنبش توابین حماسهآفرینى کرده بودند، به سرپرستى «سعد بن مسعود ثقفى» محرمانه به وى پیغام دادند که حاضریم شما را از زندان رهانیده و آماده قیام و هرگونه همکارى هستیم. مختار پس از پیروزى، سعد بن حذیفه را که از مشاوران نزدیکش بود، به استاندارى منطقه حلوان برگزید.
بیش از هزار رزمنده مسلح مداینى از نیروهاى سعد، وى را همراهى مىکردند. او با همین قوا به محل مأموریت خویش اعزام شد. مختار ماهانه هزار درهم براى سعد و سلحشورانش حقوق مقرر کرد و به سعد تأکید کرد که به محض رسیدن به حلوان، اشرار، راهزنان و خرابکاران را تعقیب و سرکوب کند و امنیت کامل را در راهها برقرار سازد. افزون بر این، به تمام کارگزاران نواحى شمالى عراق دستور داد تا به فرمان سعد بن حذیفه باشند و مالیاتهاى مراکز تحت قلمرو خود را به او تحویل دهند.[34]
مردم مداین و دیگر خیزشهاى شیعه
زید، فرزند امام سجاد (ع) پرچمدار قیام خونینى در شهر کوفه به سال 121 یا 122 هجرى علیه هشام بن عبدالملک بود. مردم مداین از این حرکت سیاسى- اجتماعى استقبال کردند و هزاران نفر از شیعیان آن سامان به نهضت مقدس زید پیوستند. این همگامى باشکوه، روح امید را در رهبر انقلاب و اهالى کوفه دمید. شیعیان و محبان اهلبیت (علیهم السلام) بر آن بودند که وقتآن فرا رسیده است که غاصبان خلافت را از اریکه قدرت به پایین کشند و حق را به صاحبان اصلى بازگردانند.[35]
«هلال بن جناب» از فقها و محدثان و قاضى مداین بود که به تقاضاى مکتوب زید مبنى بر حمایت از نهضت پاسخ مثبت داد و با او بیعت نمود.[36] وقتى دعوت زید آشکار گردید، «یوسف بن عمر» (حاکم کوفه) لشکرى عظیم جمع کرد و نبرد خونینى را با فرزند امام سجاد (ع) آغاز کرد. عدهاى از لشکریان زید پراکنده شدند و او با فوجى اندک به نبرد ادامه داد تا به شهادت رسید.[37]
«یحیى بن زید» که جوانى لایق و شجاع بود، بنا بر اعتقاد خویش و تأکید پدر، با دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) به نبرد پرداخت. او از کوفه بیرون آمد و چون در آن زمان مداین بر سر راه مسافرینى بود که از عراق به خراسان مىرفتند، در این شهر توقف کرد. والى کوفه «حریث بن ابىالجهم کلبى» را براى دستگیرى وى به مداین فرستاد، ولى پیش از آنکه او به مداین برسد، یحیى از این دیار بیرون آمد و مأموران نتوانستند رد پایى از او به دست آورند. منزل یحیى در مداین، خانه دهقانى بود که با اشتیاق از وى پذیرایى مىکرد. یحیى از مداین خارج شد و به مسیرش ادامه داد تا به «جوزجان» از توابع خراسان بزرگ رسید؛ تا اینکه در آنجا نبردى میان او و دشمنان درگرفت و این امامزاده وارسته به شهادت رسید.[38]
ابراهیم، فرزند «عبدالله محض» فرزند «حسن مثنى» که در دانش، دیانت و دلیرى امتیازات برجستهاى داشت، پیش از آنکه در بصره قیام کند، به مداین سفر کرد و دور از چشم منصور عباسى، مخفیانه با مشاهیرى از شیعیان این دیار دیدارهایى داشت و اهداف قیام خویش را باآنان در میان نهاد و عدهاى از اهالى مداین را با خود همراه ساخت. آنگاه در آغاز سال 143 هجرى نهانى در بصره اقامت گزید و در اولین روزهاى رمضان سال 145 هجرى در این شهر قیام کرد. جنبش وى از آغاز تا شهادت حدود سه سال به درازا کشید و او در 25 ذىقعده 145 هجرى به شهادت رسید.[39]
مداین در عصر امویان و عباسیان
در زمان بنىامیه اگرچه از اعتبار سیاسى و استراتژیکى مداین کاسته شد، ولى این شهر در شکلگیرى مبارزات شیعیان علیه کارگزاران این سلسله بسیار فعال بود. فرقهاى از خوارج به نام «ازارقه» که نام خود را از پیشواى خویش «نافع بن ازرق» گرفته بودند، در سال 68 هجرى مداین و حوالى آن را عرصه فعالیتهاى تبلیغى و سیاسى خود قرار دادند و موفق شدند مداین را در اختیار بگیرند. آنان شهر را غارت کردند و عدهاى از مسلمانان شیعه را کشتند.[40]در سالهاى 76 و 77 هجرى یکى از سران خوارج به نام «شبیب بن یزید بن نعیم» هزار مرد از خوارج صالحیه را گرد آورد و با ایشان بر مداین چیره گشت. «حجاج بن یوسف ثقفى» حاکم کوفه عدهاى پرشمار را به جنگش فرستاد، ولى شبیب وى را شکست داد. پس از وى «عبدالرحمن محمد اشعث» را به سوى وى گسیل داشت، اما سرکرده خوارج که بر مداین استیلا یافته بود، او را نیز شکست سخنى داد. عتاب بن ورقا تمیمى» نیز مأمور سرکوبى شبیب گردید، ولى خودش کشته شد. حجاج در طول دو سال، بیست لشکر را روانه مداین کرد، ولى تمام آنها از خوارج مستقر در این منطقه شکست خوردند.[41]
در قرن دوم هجرى، غالىگرى در مداین رواج یافت. دو شهر عمده مداین، یعنى «تیسفون» و «بَهرَسیر» تا چندین دهه به صورت شهرهایى کوچک باقى ماند.[42]
هنگامى که منصور عباسى مىخواست شهر بغداد را بنا کند، مصمم گردید که طاق کسرا را ویران کرده و مصالح آن را در بناى شهر جدید به کار ببرد. «خالد برمکى» وزیر ایرانى او کوشید تا وى را از این تصمیم منصرف سازد، اما مؤثر نیفتاد. چون به تخریب این بناى عظیم مشغول شدند، دریافتند که خرج و زحمت تخریب آن، از ساختن و تهیه آجر و سنگ افزونتر است. بدینگونه ایوان کسرا از خطر ویرانى رهایى یافت. البته بعدها در سال 290 هجرى به امر «على مکتفى» خلیفه عباسى براى باروى قصر جدید تاج در بغداد شرقى، از مصالح مداین استفاده کردند.[43] منصور عباسى مدتى مرکز حکمرانى خود را به «رومیه» از توابع بغداد منتقل کرد، اما با طبعش موافق نیفتاد. در همین شهر منصور با داعى عباسیان، یعنى «ابومسلم خراسانى» به مجادله و عتاب برخاست و در خاتمه دستور کشتنش را داد.[44] مأمون عباسى هم مدتى در آبادى ساباط، در نزدیکى رومیه اقامت گزید. «حسن بن سهل» از جانب او والى مداین گردید.[45] در دوران متوکل عباسى، مداین یکى از مراکز تفریحى کارگزاران عباسى بود.[46]
خلفاى عباسى در بغداد چنان سراهاى رفیع و قصرهاى بدیع به وجود آوردند که گویى تجملات و تشریفات و رفاهزدگى دوران کسراى ساسانى را زنده کردند.[47] با وجود اختناق شدیدى که عباسیان به وجود آوردند، مردم مداین با ائمه هدى (علیهم السلام) ارتباط داشتند؛ چنانکه چند روز پیش از شهادت امام حسن عسکرى (ع) آن امام همام به خادم خود «ابوالادیان» نامههایى داد و فرمود: این نامهها را به مداین ببر و به فلان افراد برسان. پس از پانزده روز که به سامرا بازگشتى، صداى شیون از خانه امام مىشنوى و مىفهمى که من به سراى جاوید رحلت کردهام.[48] «عمرو بن سوید مداینى» از اصحاب خاص امام یازدهم بوده است.[49]
اگرچه مداین پس از احداث شهرهاى بصره و کوفه و سپس بغداد، رونق اولیه را از دست داد و از نیمه قرن دوم هجرى به صورت منطقهاى کوچک و فراموش شده درآمد، ولى تا قرن هفتم هجرى همواره شیعیان خالص و پرشورى در آن اقامت داشتهاند.[50] مسعودى، مورخ قرن چهارم هجرى درباره عراق عرب مىنویسد:
شهرهاى آن، مداین است و توابعش. مردمآن داراى بهترین رنگ و خوشبوى و برترین مزاج و نیکوترین قریحهاند و در میانآنان تمامى فضیلتها و زبدهترین خوبىها وجود دارد.[51]
اما مؤلف گمنام کتاب «حدود العالم» مىنویسد:
مداین شهرکى است بر مشرق دجله و مستقر خسروان بوده است؛ شهرى بزرگ بوده و با آبادانى و آبادانى وى به بغداد بردند. این گزارش مربوط به سال 372 هجرى است.[52]
حمدالله مستوفى مورخ و جغرافىدان قرن هفتم هجرى نوشته است:
رومیه (از توابع مداین) از اقلیم سیم است و از مداین سبعه عراق عرب بود، نزدیک مداین؛ اکنون خراب است.[53] اکنون از مداین، ایوان آن و دو شهرک حذیفه و سلمان پاک باقى است.[54]
[1] . ر. ک: اعراف، آیه 111 و شعراء، آیه 36 و 53.
[2] . برگزیده مشترک یاقوت حموى، ترجمه محمد پروین گنابادى، ص 169 و 170.
[3] . غلامحسین مصاحب، دایرة المعارف فارسى، ج 2، ص 2714.
[4] . بویل. ا. ج، تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشى ساسانیان، ترجمه حسن انوشه، ج 3، ص 163؛ برگزیده مشترک یاقوت حموى، ص 108.
[5] . کریستین سنآرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمى، ص 379 و 380.
[6] . على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص 238 و 239؛ محمد حمیدالله، وثائق، ص 110 و 111.
[7] . ابنخلدون، مقدمه، ج 1، ص 310.
[8] . احمد بن یحیى بلاذرى، فتوح البلدان، ص 377 375.
[9] . عبدالحسین زرین کوب، بامداد اسلام، ص 94.
[10] . عبدالحسین زرینکوب، دو قرن سکوت، ص 83 و 84.
[11] . محمد بن عمر واقدى، فتوح الاسلام لبلاد العجم و خراسان، ص 49- 51.
[12] . حسین مجیب مصرى، سلمان در ترازوى ادب و تحقیق، ترجمه حسین یوسفى، ص 98.
[13] . ابنمسکویه، تجارب الامم، ج 1، 230.
[14] . عزالدین ابناثیر، الکامل فى التاریخ، ج 4، ص 1428.
[15] . احمد بن ابىیعقوب، تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 37، فتوح البلدان، ص 392 و 395.
[16] . سید علىخان، الدرجات الرفیعه، ص 215.
[17] . داود الهامى، سلمان نخستین مسلمان ایرانى، ص 247.
[18] . سلمان فارسى در ترازوى ادب و تحقیق، ص 89.
[19] . لویى ماسینیون، سلمان پاک، ترجمه على شریعتى، ص 67.
[20] . آیه 128 از سوره شعراء که در ادامه مىفرماید: وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ) بدین پندار که همواره زندهاید، کوشکهایى مىسازید.
[21] . نصر بن مزاحم منقدى، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى، ص 190؛ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 88.
[22] . پیکار صفین، ص 30.
[23] . همان، ص 25.
[24] . حسن بن ابىالحسن دیلمى، ارشاد القلوب، ج 2، ص 321.
[25] . همان، ج 2، ص 323- 327؛ محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 28، ص 88؛ علمالهدى کاشانى، معادن الحکمة، ج 1، ص 180؛ محمدباقر محمودى، نهجالسعادة فى مستدرک نهج البلاغه، ج 4، ص 19- 24.
[26] . احمد بن یحیى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 2، ص 133.
[27] . محدث قمى، الکنى و الالقاب، ج 3، ص 173؛ ابناثیر جزرى، اسد الغابة فى معرفة الصحابة، ج 1، ص 274.
[28] . ابنقتیبه دینورى، اخبار الطوال، ص 153؛ بحار الانوار، ج 32، ص 357.
[29] . سید ابوفاضل رضوى اردکانى، ماهیت قیام مختار بن ابىعبید ثقفى، ص 390 و 391؛ اصغر منتظرالقائم، نقش قبایل یمنى در حمایت از اهلبیت( علیهم السلام)، ص 317.
[30] . على بن حسین مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 98 و 99.
[31] . نقش قبایل یمنى در حمایت از اهل بیت( علیهم السلام)، ص 292.
[32] . اخبار الطوال، ص 296؛ بحار الانوار، ج 45، ص 334.
[33] . ماهیت قیام مختار بن ابىعبید ثقفى، ص 390 و 391؛ نقش قبایل یمنى در حمایت از اهل بیت( علیهم السلام)، ص 317.
[34] . تاریخ طبرى، ج 8، ص 3319.
[35] . علىقلى میرزا اعتضادالسلطنه، نامه دانشوران ناصرى، ص 96؛ سید محمدحسین طباطبایى، شیعه در اسلام، ص 26.
[36] . سید ابوفاضل رضوى اردکانى، شخصیت و قیام زید بن على، ص 173؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص 146.
[37] . تجارب السلف، هندوشاه نخجوانى، ص 81 82، دو قرن سکوت، ص 106.
[38] . مقاتل الطالبیین، ص 157.
[39] . مبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عباسیان، ترجمه سیدکاظم طباطبایى، ص 158، 159، 174.
[40] . دایرة المعارف فارسى، ج 2، ص 2714؛ محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلام، ص 43 و 44.
[41] . فرهنگ فرق اسلامى، ص 252؛ هشام جعیط، کوفه پیدایش شهر اسلامى، ص 299- 301.
[42] . دایرة المعارف فارسى، ج 2، ص 2714؛ دانشنامه دانشگستر، ج 15، ص 350.
[43] . گاى لسترنج، سرزمینهاى خلافت شرقى، ترجمه محمود عرفان، ص 37؛ برگزیده مشترک یاقوت حمومى، ص 20.
[44] . مروج الذهب، ح 2، ص 293- 295؛ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 356؛ تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 413؛ سرزمینهاى خلافت شرقى، ص 37.
[45] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 464؛ التنبیه و الاشراف، ص 333.
[46] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 518.
[47] . دو قرن سکوت، ص 179.
[48] . شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج 1، ص 150 و 151.
[49] . رجال شیخ طوسى، ص 400.
[50] . شیخ راضى آلیاسین، صلح امام حسن، ص 19( پاورقى مترجم).
[51] . مروج الذهب، ج 2، ص 424 و 425.
[52] . حدود العالم من المشرقى الى المغرب، ص 151.
[53] . حمدالله مستوفى، نزهة القلوب، ص 41.
[54] . دانشنامه دانشگستر، ج 15، ص 350.