ترجمه مهدى کرمانى
در تاریخ شیخ محمد کُبّه آمده است که «سعود در سال 1221 قمرى وارد نجف شد».
اگر کسى بگوید چه فایدهاى در یادآورى نام و کارهاى این منافق هست، در حالى که سخن از کراماتى است که در حرم شریف علوى ظاهر شده، در پاسخ میگوییم: آرى، چنین است؛ اما هنگام ورود این شخص به نجف، بزرگترین کرامتها از امیرمؤمنان (علیه السلام) به ظهور رسید؛ چنانکه در کتاب «مصباح السارى و نزهة القارى» آمده است:
در سال 1149 ق در سرزمینهاى عرب، مردى که او را «محمد بن عبدالوهاب» مینامیدند، از یمن سر بر آورد و دینى اختراع کرد و سعود به او گرایش یافت و قهوه و توتون را حرام نمود و اموال و خونها و زنان شیعه را حلال کرد و گفت که کار بهشت به دست اوست؛ پس زمینهاى بهشت را به هر که به او ایمان میآورد، میفروخت و بر ایشان در آن زمینها، درختها میکاشت.
سید بزرگوار و مورد اعتماد و ماهر در علم فقه، سید جواد عاملى- که خدایش با لطف با او معامله کناد- در آخر کتاب خود «مفتاح الکرامة» آورده که این کتاب را در حالى تألیف میکند که سعود به شهر نجف هجوم آورده است. عبارت وى چنین است: «جلد پانزدهم این کتاب، بخش ضمان، در آغاز ماه ربیعالاول سال 1221 در حالى به پایان میرسد که حالى متشتت و دگرگون و خاطرى مشغول و ناآرام بر من مستولى است؛ به جهت آنچه از دست شورش آن ملعون از سرزمین نجد، بر اسلام و مسلمین میرود. او بدعتهاى بسیار گزارده، خون مسلمانان را مباح کرده و قبور پیشوایان معصوم (علیهم السلام) را ویران میکند. در سال 1216 به بارگاه امام حسین (علیه السلام) هجوم آورد و مردان و اطفال را قتلعام کرد و در بارگاه حسینى تبهکارى بسیار نمود و خرابیهاى عظیم به بار آورد؛ آنگاه بر مکه مشرفه و مدینه منوره مستولى گردید و با قبرستان بقیع آن کرد که کرد؛ اما بارگاه پیامبر (صلى الله علیه و آله) را آسیب نرسانید.
و در سال 1221 در شب نهم ماه صفر، ساعتى پیش از صبح، بر ما هجوم آورد و همه را غافلگیر کرد؛ چندانکه بعضى لشکریانش خود را به بالاى دیوار شهر رسانیده، نزدیک بود شهر را به تصرف درآورند. اینجا بود که معجزات بزرگ از امیرمؤمنان (علیه السلام) نمایان شد: بسیارى از سپاهیان سعود کشته شدند و سرانجام شکست خورده، بازگشتند.»[1]
این ماجرا را من از بسیارى کسان شنیدهام. بعضى از آنها خود شاهد بوده و شمارى شنیدههاى خود را براى من بازگو کردند. یکى از شاهدان به نام «شیخ مهدى دعیبل»[2] مردى سالخورده و اهل صلاح و مورد اعتماد میباشد. چند مرتبه با او همصحبت شدهام. سالها پیش کارش شبیهخوانى یاران امام حسین (علیه السلام) و بنىامیه بوده است. یکى از گفتههاى تاریخى او- که خدایش رحمت کند- این ماجراست:
«من هنگام ورود سعود به شهر نجف، نزدیک به بلوغ بودم. آنها ناگهانى آمدند و تعداد بیشمارى جزو لشکر او بودند. پیرامون دیوار شهر را محاصره کردند، اما نتوانستند از درب ورودى آن داخل شوند؛ چون مردم نجف آن رابستند و پشتش را با صخرهها و سنگهاى بزرگ محکم کردند. در این هنگام عالم بزرگ شیخ جعفر- قدس سره- برخاست و به مردم نجف فرمان داد تا از داخل با مهاجمان مقاتله کنند. عدهاى از این مردم از فقرا بودند؛ بلکه بیشتر آنها از هیزمکشان و باربران و بنایان شهر بودند و از صنفهاى دیگر کمتر کسى در میانشان بود. پس شروع به مقابله کردند و شیخ جعفر خود شخصاً به تک تک آنها سر میزد و تشجیعشان میکرد و آنها را با این عبارت مخاطب میساخت که: اى فرزندان من! از خودتان و زنان و خانواده و اموال و سرزمینتان دفاع کنید. آن قتل و فساد و غارت که اینان در کربلا کردند، اکنون دامنگیر شما شده و آنچه با قبر حسین (علیه السلام) کردند، میخواهند با قبر امیرمؤمنان (علیه السلام) نیز همان کنند. آنگاه شیخ به زنان امر کرد که از پردهها بیرون آیند و مردان را به جنگ و جهاد تشویق و تر غیب نمایند.
شهر نجف در این هنگامه نامیمون، همه، سختى و کوشش و مقابله بود و مردم، عدهاى میجنگیدند، عدهاى گریه و زارى میکردند و عدهاى به بارگاه علوى پناه برده بودند. این وضع ادامه داشت تا اینکه حضرت امیر (علیه السلام) خود به فریادرسى مردمان آمد و یارى خویش را شامل حال آنان ساخت. حتى بعضى آن حضرت (علیه السلام) را در بیدارى و نه در خواب، دیدند که سوار بر اسبى تیره، با قبا و عمامهاى به رنگ سبز، از روضه شریفه بیرون آمد و به طرف دروازه شهر که با صخرهها و سنگهاى بزرگ محکم شده بود، حرکت کرد. دروازه خودبهخود باز شد و حضرت (علیه السلام) به سعودیها حملهور گردید و تا به آنها برسد، هرج و مرج در لشکر وهابیان افتاد و فریادشان به هوا برخاست. مردم چون فریاد لشکر سعودى را شنیدند، بالاى دیوار شهر رفتند تا از ماجرا باخبر شوند؛ دیدند که لشکریان به سرعت بر مرکبهاى خود سوار میشوند و پا به فرار میگذارند. با فرا رسیدن صبح، مردم شهر نجف، پشت دیوار شهر، با صحنههاى عجیبى روبهرو شدند: کشتههاى فراوان که بعضى از آنها دو نیم شده بودند و بعضى صورتشان دو تکه شده بود و خداوند بدین وسیله، با حمایت امیرمؤمنان (علیه السلام) شرّ دشمنان را از مردم نجف دور گردانید.»
در زد و خوردى که میان مردم شهر با مهاجمان رخ داد، تعداد اندکى از اهل نجف که شمارشان به ده نفر نمیرسید، کشته شدند. یکى از آنها عموى بزرگ من، سید على، فرزند سید حسین، فرزند سید اسماعیل، فرزند سید زینى، فرزند سید محمد، فرزند على، فرزند یحیى، فرزند ابىالغنائم، فرزند محمد، فرزند ابى الفضائل، فرزند احمد، فرزند المرجا، فرزند حسن، فرزند زید بود. این زید رئیس بزرگ و مجمع فضایل و مناقب و عهددار صدقات امیرمؤمنان (علیه السلام) بود و تا از دنیا رفت، ادعاى امامت نکرد و کسى براى او چنین ادعایى نداشت. این مطلب در «عمدة الطالب»[3] و «حدائق الالباب» و «سبک الذهب»[4] ذکر شده و در «بحر الانساب» به آن اشاره شده است. در کتابهاى تاریخ و رجال همچون «الارشاد»[5] مفید و «رجال» ابوعلى و «الوسیط» و «الکبیر» میرزا و رجال ابنداود این مطلب آمده است.
زید، فرزند امام حسن مجتبى (علیه السلام) و فرزند على بن ابىطالب امیرمؤمنان (علیه السلام) است. مزار عموى بزرگ من که ذکرش گذشت، در مکانى مشهور، در سمت مشرق، در محله «البراق» قرار دارد. جدّ پدرى من نیز روى دیوار میان مجاهدان میگشت و آنها را به قتال با وهابیان فرمان میداد و تشویق میکرد و گاه به فرزندش، یعنى عموى بزرگ من، سر میزد و حالش را جویا میشد، اما در یکى از این سرکشىها او را افتاده در خون مشاهده میکند؛ پس پایش را رو به قبله میگرداند و قباى خود را روى او میاندازد و برمیخیزد و رو به دیگران میگوید: «از سرزمین خود دفاع کنید»؛ کسى از ایشان سؤال میکند: «اى سید حسین! چرا صداى سید على نمیآید؟ چرا با ما تیر نمیاندازد؟» و این در حالى بود که پیش از این، صداى تیراندازیاش یک لحظه قطع نمیشد. سید حسین میگوید: «تب کرده و خوابیده». این ماجرا را شیخ مهدى دعیبل به طور مفصل براى من نقل کرد و من خلاصه آن را یادآور شدم.
از دیگر شاهدان حمله سعودیها به نجف اشرف، شیخ فاضل شیخ جواد حکیم و شیخ اعلم و دریاى متلاطم علم، شیخ محمد طه نجف است که معجزه حمایت امیرمؤمنان (علیه السلام) از مردم نجف را نقل کردهاند و به همین مطالب اشاره دارد. صاحب «مفتاح الکرامة» میگوید:
از امیرمؤمنان (علیه السلام) معجزات آشکار و کرامات شگفتانگیز واقع گردید». ایشان در آخر کتاب «الشفعة» مینویسد: «کتاب شفعه در شب پنجشنبه 28 ماه ربیعالاول سال 1223 در حالى به پایان میرسد که در این سال، یک شورشى به نام «سعود» در جمادى الآخر، همراه با نزدیک به بیستهزار جنگجو یا بیشتر، از سرزمین نجد خارج شد و پیکها براى ما پیغام آوردند که این لشکر عظیم میخواهد در نجف به ما شبیخون بزند. در پى این خبر، اهالى نجف خود را به دیوار شهر رساندند و لشکر سعود چون شبانه به شهر نزدیک شد و دید همه مردم دیوار شهر را احاطه کردهاند و آماده جنگ شدهاند، راه خود را عوض کرد و به به سوى حلّه رفت، اما آنجا را نیز مهیاى دفاع دید؛ پس به سوى کربلا رفت و مردم را غافلگیر نمود و آنها را در محاصرهاى سخت قرار داد، اما مردم پشت دیوار شهر ایستادگى کردند و نبرد شدیدى رخ داد و از دو طرف جماعتى کشته شدند و سعودیها شکست خورده بازگشتند، اما در جاهاى دیگر عراق قتل و غارت بسیار کردند؛ چندان که ما از ترس حمله دوباره آنها مدتى درس و بحث را رها کردیم. سعود همچنین بر مکه- که خدایش شرافت دهد- و بر مدینه منوره مستولى گردید و به مدت سه سال امر حج و حاجیان را تعطیل نمود؛ اما پس از این، دیگر چه اتفاقهایى خواهد افتاد، خدا خود داناست و «لا حول و لا قوة الا بالله».[6]
ابن سید بزرگوار- که خدایش رحمت کند- در آخر کتاب «الوکاله» به خطّ خویش چنین آورده:
«این جزء از کتاب «مفتاح الکرامة» بعد از نیمهشب نهم ماه رمضان المبارک سال 1225 به دست مصنفش در حالى به پایان رسید که خاطر پریشان و حال، دگرگون و ناشاد است؛ چرا که اعراب معتقد به عقاید و هابیت، نجف اشرف و حرم امام حسین (علیه السلام) را محاصره کرده، راهها را بسته و زائران حسینى را در مسیر بازگشت از زیارت نیمه شعبان غارت نموده و تعدادى زیادى از آنها را کشتهاند. بیشتر کشتهها از غیر عرب هستند. گفته شده که شمار کشتهها 150 نفر بوده؛ کمتر نیز گفتهاند. عدهاى از زائران در حلّه گرفتار شدهاند و نمیتوانند به نجف بازگردند. عدهاى در حلّه روزه میدارند و عدهاى به حسکه رفتهاند و ما گویا در محاصره قرار داریم و اعراب هنوز بازنگشتهاند. آنها از کوفه تا دو فرسنگى کربلا را در دست دارند. در میان قبایل عراق نیز وضع آشفتهاى حاکم است. خزعلها با هم ناسازگار و آلبعیج و آلجشعم با هم در جنگند. والى معزول بغداد نیز با والى جدید درگیر اختلاف و مشاجره است. به سبب بسته بودن راهها، خبرها چنان که باید، به ما نمیرسد. این مشکلات باعث شده که این منحرف، به ماندن در عراق طمع نماید.»[7]
آنگاه سید در آخر کتاب «الصدقة والهبة» مینویسد:
این کتاب در هفدهم ماه جمادىالاولى سال 1226 به پایان رسید؛ در حالى که لشکر وهابیها به شهرهاى عراق حملهور شده و در حلّه و نجف و کربلا مصیبتهاى فراوان به بار آورده و تعداد کثیرى از زائران و رهگذران را کشته، به غارت و آتش زدن کشتزارها اقدام نموده، و ما در نجف همچون محاصره شدهها به سر میبریم. این بنده از کار نگارش کتاب خود، با وجود حال نامساعدى که وجود دارد، علاوه بر بیمارى خود و مریضى فرزندم دست برنداشتهام، «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ».[8]
این تمام یادداشتهاى سید جواد عاملى در کتاب «مفتاح الکرامه» به خط خودش بود و غرض از یادآورى این مطالب آن است که بگویم در آن هنگامه غارت و فساد و گشتار، جز شهر نجف، دیگر شهرهاى عراق در امان نبودند و هرچند که اهالى نجف از ترس و اضطراب و تشویش
حسن و حسین، یعنى امیرمؤمنان على (علیه السلام) بسیارى از مصائب به آنها نرسیده است.
دوست دارم ماجراى کشته شدن این مشرک را همینجا یادآور شوم تا خواننده این سطور، چندان در انتظار نماند. در کتاب «مصباح الساری و نزهة القاری»[9] در اینباره چنین میخوانیم:
«سعود (بزرگ وهابیت) ملحد بود و فریب نفس خود را خورده و سرکشى پیشه کرده بود. راه بر حاجیان میبست و بندگان را به ستوه میآورد و راهزنى میکرد. از سوى سلطان محمود خان، فرزند سلطان عبدالحمید خان دستورات پىدرپى به محمدعلى پاشا (والى مصر) داده شد که لشکرى به سوى سعود روانه کند. در این ایام، در حجاز عبدالله، فرزند سعود[10] وهابى روى کار آمده، روش او غیر اسلامى است و عدهاى از عربها با او همدست شدهاند و به مکه و مدینه هجوم برده، بر آن دو شهر مسلط شده و تمام اموال و هدایاى موجود در آن دو حرم را به غارت بردهاند. آنها متعرض حاجیان میشوند و اموالشان را به تاراج میبرند و خودشان را میکشند و این مانعى بزرگ در حجگزارى مسلمانان است. از این رو از سوى دولت به محمدعلى پاشا فرمان رسید که لشکریان خود را یکسره براى جنگ با این بدعتگزاران روانه سازد، ولى او از اینکه سرزمین مصر از لشکریان خالى شود، در هراس بود. چون این فرمان به محمدعلى پاشا رسید، تمام ممالیک را در قاهره گرد آورد تا شاهد باشند فرزندش طرسون پاشا به ریاست لشکرى منصوب میشود که آماده جنگ با عربهاى وهابى است. چون ممالیک حاضر شدند، فرمان داد تا همه آنها را بکشند؛ پس هر کدام که در دسترس بودند، کشته شدند و آنان که سالم ماندند، به حبشه گریختند. فرزند دیگر محمد على پاشا، یعنى طرسون پاشا[11] با لشکرى از مصر، به سرزمین عربها روانه شد و ترسم پاشا هم به آنها ملحق گردید و بین آنها و وهابیها ماجراها و جنگهاى فراوان اتفاق افتاد و این کشمکش و درگیرى حدود شش سال به طول انجامید تا اینکه محمدعلى پاشا خود مجبور شد به سوى حجاز حرکت کند. عربهاى وهابى طاقت مقابله با لشکر مصر را نداشتند؛ از این رو تصمیمشان سست گردید و پراکنده شدند؛ بعد از آنکه تعداد زیادى از آنها به قتل رسیدند. پس عبدالله بن سعود دستگیر و به مصر فرستاده شد و از آنجا به قسطنطنیه روانه شد و به امر سلطان، پیش چشم مردمان گردنش را زدند.»
[1] . سید جواد عاملى، مفتاح الکرامه، ج 5، ص 512 و بنگرید به: سید محسن امین عاملى، الحصون المنیعه، ص 33- 36.
[2] . شیخ مهدى، فرزند عبدالصاحب دعیبل، از فضلاى اهل نجف بوده است. درباره زندگى او در منابع در دسترس چیزى نیافتم؛ جز اینکه از ایشان دو فرزند به نامهاى شیخ محمد، و عبدالصاحب بر جاى مانده است. وى مجید، فرزند شیخ محمد، فرزند شیخ مهدى، یکى از ناپدیدشدگان انقلاب نجف در سال 1918 م است. همچنین جدّ استاد قاسم عطیه، فرزند جاسم، فرزند محمد، فرزند شیخ مهدى دعیبل است.
[3] . بنگریدبه: احمد بن على بن عنبه، العمدة الطالب، ص 69 به بعد.
[4] . سبک الذهب، ص 29 و 30.
[5] . شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص 20 و 21.
[6] . مفتاح الکرامة، ج 6، ص 452.
[7] . همان، ج 7، ص 653.
[8] . همان، ج 9، ص 210.
[9] . بنگریدبه: ابراهیم افندى، مصباح السارى و نزهة القارى، ص 262 و 263.
[10] . عبدالله، فرزند سعود، فرزند عبدالعزیز، فرزند محمد، از امیران نجد بود که عهدهدار امارت شد. پس از مرگ پدرش در سال 1299 ق برادرش فیصل با او بر سر حکومت منازعه کرد و این باعث تضعیف امارت عبدالله شد و در جنگ با لشکر عثمانى به فرماندهى ابراهیم پاشا که از مصر اعزام شده بود، شکست خورد و درخواستْ صلح کرد و ابراهیم پذیرفت. پس با هم صلح کردند و ابراهیم با او به ملاطفت رفتار کرد و خواست که براى مسافرت آماده شود و او را به مصر فرستاد و والى مصر، محمدعلى پاشا او را تکریم نمود و وعده داد که نزد حکومت آستانه( دربار عثمانى) برایش شفاعت و واسطهگرى کند. عبدالله گفت: آنچه مقدر شده، اتفاق خواهد افتاد. پس در حالى که دو نفر از افرادش به نامهاى« سرى» و« عبدالعزیز بن سلمان» با او بودند، راهى آستانه شد. پس سه روز پشت سر هم در خیابانهاى آستانه آنها را گرداندند و در میدان مسجد ایاصوفیا به دارشان زدند و سر از تنشان جدا کردند و مدتى پیکرهاشان در معرض دید مردم بود و این واقعه در سال 1234 ق/ 1818 م اتفاق افتاد. عبدالله مردى شجاع و متقى، اما سسترأى بود.
[11] . طرسون پاشا، فرزند محمدعلى پاشا بود که فرماندهى لشکر حجاز را در سال 1226 ق به او سپرد و بیرون مصر اردو زدند؛ آنگاه طرسون در ماه رمضان همان سال، با گروهى از لشکریانش از راه دریا به سوى حجاز حرکت کرد و در این مسیر با نیرنگ و فریب، ممالیک را گرد آورد و آنها را به قتل رساند. سپس کاروانى بزرگ براى تجهیز لشکرها و حرکت به سوى حجاز ترتیب داد و امرا همگى نزد او حاضر شدند و طرسون محرمانه به بعضى امراى خود رسانده بود که قصد کشتن آنها را دارد؛ پس همه را کشت، مگر آنان که در آن جلسه نبودند و چون این خبر را شنیدند، به اطراف فرار کرده، پراکنده شدند. بنگرید به: سید محسن امین، کشف الارتیاب ص 38.