زیارت امینالله، زیارتى است که امیر عابدان و سید و سالار پرستشگران، امام زینالعابدین (علیه السلام) در اوج عرفان، خطاب به امیر مؤمنان على (علیه السلام) آن را انشاء فرموده و از بهترین زیارتنامههاست و امام باقر (علیه السلام) فرمودند: مىتوان آن را در تمام زیارتگاههاى ائمه (علیهم السلام) خواند. این زیارتنامه دربردارنده معارف بلند و مسائل اخلاقى والایى است که در قالب دعا انسان را ترغیب مىکند تا به این کمالات متصف شود.
زیارت امینالله، زیارتى است در اوج اعتبار؛ هم از جهت سند و هم از حیث متن و محتوا، که جابر بن عبدالله انصارى آن را از امام باقر (علیه السلام) نقل مى کند.
زیارت امینالله، زیارتى است که گرچه خطاب به امیر مؤمنان (علیه السلام) از دو لب مبارک زینالعابدین (علیه السلام) برآمده؛ اما مىتوان با آن، در همه روضههاى مقدس، سر بر آستانهاى بلند و ملکوتى سایید و این سرود عرفانى را سر داد و در موجى از دریاى معرفت و معنویت غوطه زد.
زیارت امینالله، زیارتى است که زائر با دو سلام بر ولى خدا، صاحب ولایت مطلقه محمدیه (صلى الله علیه و آله) که به منزله کلیدهاى ورود به دریاى معرفت است، از طریق باب ولایت، به دریاى موّاج معرفت حق پا مىگذارد و دیرى نمى پاید که خود را در آغوش لطف حق مىیابد و والاترین خواستههاى ماورایى را از خدا طلب مىکند.
زیارت امینالله، زیارتى عرفانى است که گرچه مخاطب نخست آن، على (علیه السلام) است، اما در این زیارت، از آن بزگوار جز با لقب «امیرالمؤمنین» که لقب ویژه و نشان برجسته اوست، یاد نمىشود؛ زیرا به حقیقت و به طور مطلق، کسى جز او امیر مؤمنان نیست و اطلاق این لقب بر دیگران از حاکمان و زمامداران مسلمانان، استعمال لفظ در معنایى بوده که براى آن وضع نشده است.
زیارت امینالله، زیارتى است که احتمالا پیش از آشکار شدن قبر امیر مؤمنان (علیه السلام) و زمانى که نجف جز نیزارى در نزدیکى کوفه و آن قبر مطهر، جز تپهاى پوشیده از نى و علف نبوده، صادر شده است. پیش از آنکه قبر امیر مؤمنان (علیه السلام) آشکار شود و ضریح و بارگاهى بر آن برافراشته گردد، آهوان نیزار نزدیک کوفه که جولانگاه صیادان آن سرزمین، به ویژه صیادان بغداد بوده، از شرّ آنان به تپهاى انباشته از نى پناه مىآوردهاند و شکارچیان از این تپه رازآلود به شگفت آمده و شاید با پرسش از کهنسالترین مردمان آن سامان، به رمزگشایى از آن مىپرداختهاند.
امام خمینى (ره) در مدت چهارده سال اقامت در نجف اشرف، هر شب براى زیارت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) به حرم مطهر مشرف مىشدند و روبهروى صورت و محل دو انگشت حضرت امیر مىایستادند و زیارت امینالله را مىخواندند.[1]
آیتالله العظمى بهجت (رحمه الله) فرمودهاند:
همه زیارتنامهها مورد تأیید هستند. زیارت جامعه کبیره را بخوانید. زیارت امینالله مهمّ است. قلب شما بخواند. با زبان قلب خود بخوانید. لازم نیست حوائج خود را در محضر امام علیهالسّلام بشمرید. حضرت علیهالسّلام مىدانند. مبالغه در دعاها نکنید. زیارت قلبى باشد. امام رضا علیهالسّلام به کسى فرمودند که از بعضى گریهها ناراحت هستم![2]
هدف از آفرینش انسان، جز بندگى و معرفت حق تعالى- که انسان با رسیدن به آن، به مقام والاى خلیفة اللهى نایل مىشود- چیز دیگرى نیست. خداوند تبارک و تعالى براى دستیابى انسان به این مقام والا، وسایلى را مقرر فرموده تا با چنگ زدن و عمل نمودن به آنها، استعدادهاى خود را به فعلیت برساند و این مهم، جز با متابعت از انبیا و اولیاى او ممکن نیست.
اطاعت از انبیا و اولیا و تبعیت از ایشان، اطاعت خداوند متعال است: مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً[3]؛ هر کس از پیامبر فرمان بَرَد، در حقیقت، خدا را فرمان برده و هر کس رویگردان شود، ما تو را بر ایشان نگهبان نفرستادهایم.
و شرط محبت خداوند، متابعت از پیامبر (صلى الله علیه و آله) است:
قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ[4]؛ بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروى کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید، و خداوند آمرزنده مهربان است.
اجر رسالتى که لازم است اعطاء گردد، چیزى جز مودت ذوى القربى و اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) نیست:
ذلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ[5]؛ این همان [پاداشى] است که خدا بندگان خود را که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند [بدان] مژده داده است. بگو: به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نیستم، مگر دوستى خویشاوندانم، و هر کس نیکى به جاى آورد [و طاعتى اندوزد]، براى او در ثواب آن خواهیم افزود؛ قطعاً خدا آمرزنده و قدرشناس است.
و رسالت نبى اکرم (صلى الله علیه و آله) و مزد آن، جز به نفع انسان نیست:
قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ[6]؛ بگو: هر مزدى که از شما خواستم، آن از خودتان؛ مزد من جز بر خدا نیست و او بر هر چیزى گواه است.
و آن منفعت، جز راهیابى به حق تعالى نیست:
قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِیلًا[7]؛ بگو: بر این [رسالت] اجرى از شما طلب نمىکنم، جز اینکه هر کس بخواهد، راهى به سوى پروردگارش [در پیش] گیرد.
و این راهیابى جز با مودت ذوى القربى و اهل بیت آن حضرت محقق نمىشود. از این رو امر به مودّت ایشان کرده است. پس مراد از مودّت ایشان باید تبعیت از آنان، از روى مهر و محبت باشد. بنابراین اهل بیت (علیهم السلام) باید به گونهاى باشند که محبت و تبعیت و قرب به آنها، موجب محبت و تبعیت و قرب به خداوند متعال شود و این در صورتى است که ایشان به تمام معنا و در تمام شئون هستى، بنده حضرت حق باشند.
البته این تبعیت و محبت، از آزمایشهاى بزرگ الهى براى انسان است تا جوهره وجودى او به وسیله آن ظهور کند و افراد حقطلب از دیگران ممتار شوند.
هدف اصلى از آفرینش انسان، معرفت و شناخت حقیقى خداوند متعال است. اگر انسان خدا را بشناسد، خود را هم خواهد شناخت و این مهم جز با مراقبت دائمى در مسیر بندگى خداوند و محاسبه نفس، میسر نمىگردد.
سرّ سفارشهاى فراوان به زیارت ائمه (علیهم السلام) این است که زیارت، یکى از راههاى ابراز محبت به ایشان و مایه نزدیکى زائر به خداوند متعال و هدف آفرینش مىباشد و در حقیقت، با زیارت ایشان مىخواهیم آنها را الگوى خود در سیر و سلوک به سوى کمال نهایى قرار دهیم.
متن زیارت امینالله
امام زینالعابدین (علیه السلام) در کنار مضجع امیرالمؤمنین على بن ابىطالب (علیه السلام) ایستاد و گریست و فرمود:
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِینَ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ حُجَّتَهُ عَلَی عِبَادِهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَشْهَدُ أَنَّکَ جَاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ وَ عَمِلْتَ بِکِتَابِهِ وَ اتَّبَعْتَ سُنَنَ نَبِیِّهِ صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم حَتَّی دَعَاکَ اللَّهُ إِلَی جِوَارِهِ وَ قَبَضَکَ إِلَیْهِ بِاخْتِیَارِهِ وَ أَلْزَمَ أَعْدَاءَکَ الْحُجَّةَ فِی قَتْلِهِمْ إِیَّاکَ مَعَ مَا لَکَ مِنَ الْحُجَجِ الْبَالِغَةِ عَلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِی مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِکَ رَاضِیَةً بِقَضَائِکَ مُولَعَةً بِذِکْرِکَ وَ دُعَائِکَ مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِیَائِکَ مَحْبُوبَةً فِی أَرْضِکَ وَ سَمَائِکَ صَابِرَةً عَلَی نُزُولِ بَلَائِکَ شَاکِرَةً لِفَوَاضِلِ نَعْمَائِکَ ذَاکِرَةً لِسَوَابِغِ آلَائِکَ مُشْتَاقَةً إِلَی فَرْحَةِ لِقَائِکَ مُتَزَوِّدَةً التَّقْوَی لِیَوْمِ جَزَائِکَ مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ أَوْلِیَائِکَ [أَنْبِیَائِکَ] مُفَارِقَةً لِأَخْلَاقِ أَعْدَائِکَ مَشْغُولَةً عَنِ الدُّنْیَا بِحَمْدِکَ وَ ثَنَائِکَ.
ثُمَّ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَی الْقَبْرِ وَ قَالَ:
اللَّهُمَّ إِنَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتِینَ إِلَیْکَ وَالِهَةٌ وَ سُبُلَ الرَّاغِبِینَ إِلَیْکَ شَارِعَةٌ وَ أَعْلَامَ الْقَاصِدِینَ إِلَیْکَ وَاضِحَةٌ وَ أَفْئِدَةَ الْعَارِفِینَ مِنْکَ فَازِعَةٌ وَ أَصْوَاتَ الدَّاعِینَ إِلَیْکَ صَاعِدَةٌ وَ أَبْوَابَ الْإِجَابَةِ لَهُمْ مُفَتَّحَةٌ وَ دَعْوَةَ مَنْ نَاجَاکَ مُسْتَجَابَةٌ وَ تَوْبَةَ مَنْ أَنَابَ إِلَیْکَ مَقْبُولَةٌ وَ عَبْرَةَ مَنْ بَکَی مِنْ خَوْفِکَ مَرْحُومَةٌ وَ الْإِعَانَةَ لِمَنِ اسْتَعَانَ بِکَ مَوْجُودَةٌ وَ الْإِغَاثَةَ لِمَنِ اسْتَغَاثَ بِکَ مَبْذُولَةٌ وَ عِدَاتِکَ لِعِبَادِکَ مُنْجَزَةٌ وَ زَلَلَ مَنِ اسْتَقَالَکَ مُقَالَةٌ وَ أَعْمَالَ الْعَامِلِینَ لَدَیْکَ مَحْفُوظَةٌ وَ أَرْزَاقَکَ إِلَی الْخَلَائِقِ مِنْ لَدُنْکَ نَازِلَةٌ وَ عَوَائِدَ الْمَزِیدِ لَهُمْ مُتَوَاتِرَةٌ وَ ذُنُوبَ الْمُسْتَغْفِرِینَ مَغْفُورَةٌ وَ حَوَائِجَ خَلْقِکَ عِنْدَکَ مَقْضِیَّةٌ وَ جَوَائِزَ السَّائِلِینَ عِنْدَکَ مَوْفُورَةٌ وَ عَوَائِدَ الْمَزِیدِ إِلَیْهِمْ وَاصِلَةٌ وَ مَوَائِدَ الْمُسْتَطْعِمِینَ مُعَدَّةٌ وَ مَنَاهِلَ الظِّمَاءِ لَدَیْکَ مُتْرَعَةٌ اللَّهُمَّ فَاسْتَجِبْ دُعَائِی وَ اقْبَلْ ثَنَائِی وَ أَعْطِنِی رَجَائِی [جَزَائِی] وَ اجْمَعْ بَیْنِی وَ بَیْنَ أَوْلِیَائِی بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ ع إِنَّکَ وَلِیُّ نَعْمَائِی وَ مُنْتَهَی رَجَائِی وَ غَایَةُ مُنَایَ فِی مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ أَنْتَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ اغْفِرْ لِی وَ لِأَوْلِیَائِنَا وَ کُفَّ عَنَّا أَعْدَاءَنَا وَ اشْغَلْهُمْ عَنْ أَذَانَا وَ أَظْهِرْ کَلِمَةَ الْحَقِّ وَ اجْعَلْهَا الْعُلْیَا وَ أَدْحِضْ کَلِمَةَ الْبَاطِلِ وَ اجْعَلْهَا السُّفْلَی- إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیر.[8]
سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، اى امیر مؤمنان؛ سلام بر تو اى امین خدا در زمین او و حجّتش بر بندگانش؛ سلام بر تو اى امیر مؤمنان؛ شهادت مىدهم که تو در راه خدا آنگونه که حق جهاد است، مجاهده کردى و به کتاب خدا عمل نمودى و سنن و احکام پیامبرش صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را پیروى کردى تا حق تعالى تو را به جوار خود خواند و به اختیار خود، روحت را قبض فرمود و حجت را بر دشمنانت که تو را با وجود حجتهاى بالغهاى که بر تمام خلق دارى، به شهادت رساندند، تمام کرد.
خدایا! نَفسم را به گونهاى قرار ده که به قَدَرَت مطمئن و به قضایت خشنود و به ذکر و دعایت حریص و دوستدار اولیاى برگزیدهات باشد. در زمین و آسمانت محبوب، بر نزول بلایت شکیبا، در برابر نعمتهاى بزرگت شاکر، در برابر نعمتهاى تام و تمامت ذاکر باشد و به سرور و شادى ملاقاتت مشتاق باشد. همواره برگیرنده توشه تقوا و پرهیزکارى براى روز جزایت باشد و بر مدار سنن اولیائت (انبیایت) پایبند و از اخلاق دشمنانت دور باشد. نفسم را از دنیا بازدار و بر حمد و ثنایت بگمار.
سپس امام گونه مبارک بر قبر نهاد و فرمود:
بار خدایا! دلهاى خاشعین درگاهت واله توست و راههاى رغبت کنندگان به تو، به سویت گشوده است و نشانههاى قاصدین تو روشن و آشکار است و دلهاى عارفان از تو به فزع آمده و صداهاى دعاکنندگان که تو را مىخوانند، به آسمان بالا مىرود و درهاى اجابتت به روى آنان گشوده است و دعاى کسانى که تو را مىخوانند، مستجاب و توبه آنان که به سوى تو بازمىگردند، پذیرفته است و اشک آن کس که از خوفت گریهکند، مورد ترحم تو واقع شده و کمک تو نسبت به آنکه از تو کمک بخواهد، در خارج تحقق یافته و فریادرسى تو نسبت به آنکه تو را به فریادرسى فراخواند، جامه عمل پوشد و از وى دریغ نگردد و وعدههایت به بندگانت وفاگردیده، تحقق پیدا کند و لغزشهاى کسى که از تو بخواهد از او درگذرى، بخشوده گردد و اعمال عملکنندگان نزد تو محفوظ است و روزىهایت به آفریدگان، از جانب تو بر ایشان نازل گردد و احسانهاى افزون براى آنان پیاپى و مستمر است و گناهان استغفار کنندگان مورد مغفرت قرار مىگیرد و حاجتهاى آفریدگانت به تو برآورده مىشود و پاداشهاى درخواست کنندگان، نزد تو فراوان است و نیکىهاى فزونتر به آنها واصل مىشود و مائدهها و خوانها براى طالبان طعام آماده و مهیاست و سرچشمهها براى تشنگان پرآب است.
بار خدایا! به حق محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین- علیهم السّلام- دعاى مرا مستجاب فرما و حمد و ثنایم را بپذیر و میان من و اولیا و محبوبانم جمع گردان؛ زیرا تو ولى نعمتها و منتهاى آمال و آرزوها و آخرین امیدم در حیات دنیا و هم در سراى آخرت هستى. تو آقا و مولاى منى؛ بیامرز دوستان ما را و باز دار از ما دشمنانمان را و سرگرمشان کن از آزار ما و آشکار کن گفتار حق را و آنرا برتر قرار ده و از میان ببر گفتار باطل را و آنرا پست گردان که به راستى تو بر هر چیز توانایى.
شرح
«السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده»
نخستین خطابِ زیباترین روح پرستنده (حضرت زینالعابدین (علیه السلام)) به بزرگترین روح و برترین انسان کامل پس از خاتم پیامبران و حجت خدا بر تمام بندگان است، و چه زیبا و پرمعنا، این زیارت به همین عنوان به «زیارت امینالله» نامیده شده است. امینالله شاگرد برجسته مکتب محمد امین (صلى الله علیه و آله) است؛ على (علیه السلام) انسان کامل و بزرگترین امانتدار خدا در سراسر کره زمین در همه اعصار و قرون است؛ او پس از رسول خدا بزرگترین حامل امانت الهى در گستره زمین خداست و حقیقت نورى وجود او از آغاز آفرینش، نزدیکترین شخصیت الهى به حقیقت نورى پیامبر مطلق، خاتم پیامبران (صلى الله علیه و آله) بوده است.[9]
در روایت واثلة بْن اسقَع نیز آمده است که گوید: شنیدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مىفرمود:
لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَی السَّمَاءِ وَ بَلَغْتُ سِدْرَةَ الْمُنْتَهَی نَادَانِی جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ قُلْتُ لَبَّیْکَ سَیِّدِی قَالَ إِنِّی مَا أَرْسَلْتُ نَبِیّاً فَانْقَضَتْ أَیَّامُهُ إِلَّا أَقَامَ بِالْأَمْرِ مِنْ بَعْدِهِ وَصِیَّهُ فَاجْعَلْ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ الْإِمَامَ وَ الْوَصِیَّ بَعْدَکَ فَإِنِّی خَلَقْتُکُمَا مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ وَ خَلَقْتُ الْأَئِمَّةَ الرَّاشِدِینَ مِنْ أَنْوَارِکُمَا أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ یَا مُحَمَّدُ قُلْتُ نَعَمْ یَا رَبِّ قَالَ ارْفَعْ رَأْسَکَ فَرَفَعْتُ رَأْسِی فَإِذَا أَنَا بِأَنْوَارِ الْأَئِمَّةِ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ نُوراً قُلْتُ یَا رَبِّ أَنْوَارُ مَنْ هِیَ قَالَ أَنْوَارُ الْأَئِمَّةِ بَعْدَکَ
أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ[10]
هنگامى که مرا به آسمان بردند و به درخت سدرة المنتهى رسیدم، پروردگار من- جلّ جلاله- به من ندا کرد و فرمود: اى محمد! عرض کردم: لبیک اى سیّد من! فرمود: من هیچ پیغمبرى را نفرستادم که روزگارش سپرى شود، مگر اینکه پس از او وصیّش به امر امامت قیام کرده و تو پس از خود على بن ابىطالب را امام و وصى خود قرار ده؛ زیرا من، تو و او را از نور واحدى آفریدم و امامان راهنما را از نور شما دو نفر آفریدم. اى محمد! آیا مىخواهى آنها را ببینى؟ عرض کردم: آرى پروردگارا. فرمود: سر بلند کن (و ببین) پس سرم را بلند کردم؛ ناگاه انوار امامان دوازدهگانه بعد از خود را دیدم. عرض کردم: بار پروردگارا! اینها انوار کیست؟ فرمود: انوار امامان امین و معصوم پس از توست. کلمه «سلام» به معناى امنیت و سلامت و بهترین نوع تحیت است. خاصیت سلام، ایجاد الفت و محبت است. سلام در این زیارت و زیارتهاى دیگر بر حضرات ائمه (علیهم السلام) مىتواند به دو گونه اراده شده باشد: اول، سلام خداوند بر آنان؛ دوم، سلام زائران بر آنان. اگر سلام خداوند منظور باشد، استعمال آن دوگونه است:
الف: سلام به معناى سالم بودن از گناهان و عیوب؛ یعنى خداوند شما را از تمام گناهان و عیوب و نقصها مبرّا کرده است؛
ب: اینکه سلام به معناى تسلیم است و تسلیم، واگذار کردن امرى به کسى است و سلام خداوند بر اهل بیت (علیهم السلام) با توجه به ربوبیت حق تعالى، بدین گونه است که ایشان را واسطه فیض نسبت به جمیع عوالم هستى قرار داده است. جابر بن یزید گوید: أبوجعفر (امام باقر (علیه السلام)) فرمود:
یَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ أَوَّلَ مَا خَلَقَ خَلَقَ مُحَمَّداً ص وَ عِتْرَتَهُ الْهُدَاةَ الْمُهْتَدِینَ فَکَانُوا أَشْبَاحَ نُورٍ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ قُلْتُ وَ مَا الْأَشْبَاحُ قَالَ ظِلُّ النُّورِ أَبْدَانٌ نُورَانِیَّةٌ بِلَا أَرْوَاحٍ وَ کَانَ مُؤَیَّداً بِرُوحٍ وَاحِدَةٍ وَ هِیَ رُوحُ الْقُدُسِ فَبِهِ کَانَ یَعْبُدُ اللَّهَ وَ عِتْرَتَهُ وَ لِذَلِکَ خَلَقَهُمْ حُلَمَاءَ عُلَمَاءَ بَرَرَةً أَصْفِیَاءَ یَعْبُدُونَ اللَّهَ بِالصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ السُّجُودِ وَ التَّسْبِیحِ وَ التَّهْلِیلِ وَ یُصَلُّونَ الصَّلَوَاتِ وَ یَحُجُّونَ وَ یَصُومُونَ.[11]
این اولیت، اولیت رتبى است؛ یعنى حقیقت حضرات ائمه (علیهم السلام) که از آن به خلقت نور تعبیر مىشود، در مرتبهاى از هستى قرار دارند که اشرف ما سوى الله مىباشند و این اشرفیت، اقتضاى وساطت ایشان در خلقت ما سوى الله را دارد.
سلام بر ائمه (علیهم السلام) انواع مختلفى دارد: گاهى سلام بر اجساد مطهر ایشان است که در زیارتنامهها مىخوانیم: «السلام على اجسادکم» و معناى آن، سالم بودن اجساد ایشان از عیوبى است که موجب تنفر جامعه از ایشان شود و نیز مبرّا بودن وجود مادى ایشان است از اینکه در رحمهاى آلوده به شرک و گناه قرار گیرد. در زیارت حضرت رسول و امام حسین مىخوانیم:
«أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجَاهِلِیَّةُ بِأَنْجَاسِهَا وَ لَمْ تُلْبِسْکَ الْمُدْلَهِمَّاتُ مِنْ ثِیَابِهَا»[12]
؛ شهادت مىدهم که تو نورى در صلبهاى بلندمرتبه و رحمهاى پاکیزه بودى که زمان جاهلیت با پلیدیهایش تو را آلوده نکرد و از جامههاى چرکش تو را نپوشاند.
و گاهى سلام بر ارواح طیبه ایشان است و مىگوییم: «السلام علی ارواحکم» و گاهى سلام به طور مطلق آمده است: «السلام علیکم». اینگونه سلام، ظاهرا بر حقیقت ایشان است و به خلقت نورى آنان (علیهم السلام) اشاره دارد.
«امین» به کسى گفته مى شود که مورد اطمینان و مصون از خیانت باشد و چون لفظ امینالله بدون قید و شرط و با لفظ «فى ارضه» آمده است و لازمه زمینى بودن، قرار گرفتن در تضادها و تمایلات مختلف و هواهاى نفسانى و شیطانى است. اثبات این صفت براى کسى، مقام بلندى براى او، و نشانه آن است که صاحب آن داراى مرتبه اعلاى ایمان و یقین و اطمینان نفس است؛ به گونهاى که از دستبرد هواى نفس و شیطان، محفوظ، و از هر جهت، هم از جنبه علم و گرفتن حقایق از مبدأ متعال و هم از حیث عمل و هم از جهت صفات، مورد وثوق خداى متعال مىباشد. هنگامى که زائر در برابر یکى از ائمه (علیهم السلام) مىایستد، اگر توجه به مقام امنى که ایشان دارند، داشته باشد و به یکى از معانى سلام، به ایشان سلام دهد، ارتباط روحى خود را با حقیقت ایشان برقرار نموده است.
«حجت» به معناى دلیل و برهان است و دلیل بودن ائمه (علیهم السلام) بر بندگان، بدین معناست که خداوند به مقتضاى حکمتش بشر را براى رسیدن به کمال مطلق آفریده است و لازمه این امر، وجود افرادى است که راه رسیدن به کمال را براى او بیان کنند. در غیر این صورت، راه براى اعتراض انسان بر خداوند متعال باز است، که چرا افرادى را نفرستادى تا راه رسیدن به هدف از خلقت را بیان کنند؟ علاوه بر این، انبیاء و ائمه (علیهم السلام) در آخرت نیز بر کسانى که با آنان مخالفت کرده و در عذاب الهى به سر برند، حجت خداوند هستند و به گناهکاران گفته مىشود:
«یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتِی وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلى أَنْفُسِنا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ شَهِدُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کانُوا کافِرِینَ»[13]؛ اى گروه جن و انس! آیا از میان شما فرستادگانى براى شما نیامدند که آیات مرا بر شما بخوانند و از دیدار این روزتان به شما هشدار دهند؟! گفتند: ما به زیان خود گواهى دهیم [که آرى، آمدند] و زندگى دنیا فریبشان داد، و بر ضد خود گواهى دادند که آنان کافر بودهاند.
و در توصیف ائمه (علیهم السلام) آمده است:
«حُجَجِ اللَّهِ عَلَی أَهْلِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولَی وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُه».[14]
انبیاء و ائمه (علیهم السلام) با صفات کمالیه خود نیز برهانى بر وجود و صفات کمالیه حق تعالى مىباشند؛ زیرا ایشان به طور مستقل چیزى از خود ندارند.
«اشهد انّک جاهدت فى الله حق جهاده»
جهاد داراى مراتبى است که عبارتند از:
الف. جهاد فى سبیل الله: انسان براى رسیدن به کمال بندگى و معرفت باید تلاش کند و موانع را کنار بزند. یکى از موانع مهم، افراد گمراه و طاغوتها هستند؛ لذا مؤمنان باید با آنها ستیز کنند تا راه براى رسیدن به هدف نهایى باز شود.
ب. جهاد فىالله: انسان براى نیل به سعادت حقیقى، باید با وسوسههاى شیطانى و تمایلات مختلف مبارزه کند.
ج. جهاد براى خدا، حق جهاد: مقامهاى عالى انسان با تبعیت کامل از اولیاى دین قابل درک و دستیابى است. یکى از این مقامها «جهاد فی الله حق جهاده» است؛ یعنى جهادى که در آن جز خدا چیز دیگرى مدّ نظر نباشد.
«و عملت بکتابه و اتبعت سنن نبیه صلى الله علیه و آله حتى دعاک الله إلى جواره و قبضک إلیه باختیاره»
عمل به کتاب الهى و سنت پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) تنها راه سیر وسلوک و عبودیت و بندگى خداوند متعال و رسیدن به کمال مطلق و رحمت بىپایان الهى است و لذا على (علیه السلام) مىفرماید:
«وَ اقْتَدُوا بِهَدْیِ نَبِیِّکُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْیِ وَ اسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهْدَی السُّنَن»[15]
؛ و اقتدا کنید به هدایت پیامبرتان، چون بهترین هدایت است و به سنت او متصف شوید، زیرا هدایت کنندهترین سنتهاست.
حجیت رسولان بر حجیت ائمّه هیمنه دارد و ائمه (علیهم السلام) از ضروریات سنن رسول (صلى الله علیه و آله) تجاوز نمىکند؛ لذا رسول خدا به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
«إِنِّی قَاتَلْتُ عَلَی تَنْزِیلِ الْقُرْآنِ وَ سَتُقَاتِلُ أَنْتَ یَا عَلِیُّ عَلَی تَأْوِیلِهِ، غَیْرِی»[16]
زیرا امیرالمؤمنین (علیه السلام) کسى نبود که از شریعت سید رسولان تجاوز کند؛ بلکه بر طبق آن حرکت مىکرد و تابع فرایض الله و عامل به کتاب او بود و حرکتش منطبق بر سنن سید رسل (صلى الله علیه و آله) بود و این نشانه بزرگ حقانیت اوست.[17]
«وَ أَلْزَمَ أَعْدَاءَکَ الْحُجَّةَ مَعَ مَا لَکَ مِنَ الْحُجَجِ الْبَالِغَةِ عَلَی جَمِیعِ خَلْقِه»[18]
خداوند متعال از باب لطف، انبیاء و ائمه (علیهم السلام) را با بیّنات و آیات و معجزاتى مجهز نمود تا انسانها را به راه بندگى وکمال نهایى راهنمایى کنند و حجت بر آنها تمام شود؛ لکن عدهاى لجوج و منحرف، با ایشان به مخالفت برمىخیزند و به انکار آنچه آوردهاند، مىپردازند.
خواستههاى زائر
زائر از زبان حقگوى امام زینالعابدین (علیه السلام) صفات برجسته اولیاى الهى و انسانهاى کامل را از خداوند متعال درخواست مىکند تا بر یکى از اهداف زیارتهاى ائمه هدى (علیهم السلام) که اتصاف به اوصاف کمالى است، تأکید کند.
اطمینان به قَدَر و رضا به قضاى الهى
«اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِی مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِکَ رَاضِیَةً بِقَضَائِکَ»
در صدر خواستههاى زائر از خداى متعال، اطمینان به قَدَر و رضا به قضاى الهى است. این دو آموزه اعتقادى اگر به درستى با جان انسان آمیخته گردد، کشتى وجود آدمى در تندباد حوادث و در امواج سهمگین دریاى زندگى، از قرار و آرامشى وصفناشدنى برخوردار خواهد شد و انسان به ساحل نجات مىرسد؛ اما دریغ که در طول تاریخ اسلام درباره این دو آموزه بزرگ اعتقادى، چه گامها که نلغزید و به ورطه جبر یا اباحىگرى نیفتاد!
«قَدَر» به معناى اندازه، و تقدیر به معناى سنجش و اندازهگیرى و چیزى را با اندازه معینى ساختن است. قضا به معناى پایان یافتن و یکسره کردن کار است. اعتقاد به قَدَر آثار فراوانى دارد؛ از جمله:
اعتقاد به توحید افعالى؛
تدبیر و توکل در امور؛
پیدایش حالت خوف و رجاء؛
حالت دعا و تضرع؛
اطمینان به مقدرات و خشنودى به قضاى الهى.
ایمان به قَدَر، غم و اندوه را از بین مىبرد؛ یعنى هر که ایمان داشته باشد که هر چه خدا به او داده، حکمت و صواب است و به اندازهاى که مصلحت وى در آن بوده، به وى عطا شده است، از زندگى خود راضى بوده و هرگز تنگدل و پریشان خاطر نخواهد بود و اگر به فقر و تنگدستى و بیمارى و مانند آنها مبتلا شود، غم و اندوه نخواهد داشت؛ بلکه صبر خواهد کرد تا ثواب یابد. لذا رسول خدا (صلى الله علیه و آله) اباذر و سلمان و مقداد را فراخواند و از آنان پرسید که آیا شَرایع اسلام و شروط آن را مىشناسید؟ آنگاه خود، آنها را بیان فرمود و ایمان به قَدَر را یکى از آنها برشمرد و فرمود: «وَ الْإِیمَانِ بِالْقَدَرِ خَیْرِهِ وَ شَرِّهِ وَ حُلْوِهِ وَ مُرِّه».[19] و نیز فرمودند:
«الایمان بالقَدَر یذهب الهمَ و الحزن».[20]
اشتیاق به ذکر و دعاى پروردگار
«مُولَعَةً بِذِکْرِکَ وَ دُعَائِکَ»
ذکر و دعا در صورتى که با اشتیاق همراه باشد، موجب کمال و نزدیکى به خداى متعال است؛ اما ذکر ودعایى که با کسالت وتنبلى و بىحالى قرین باشد، تأثیرى در بالا بردن انسان در مراتب کمال ندارد. از این رو امام سجاد (علیه السلام) ولع و اشتیاق به ذکر و دعا را از خدا مىخواهد. براى دستیابى به این حالت، باید به رفع موانع پرداخت. باید بانگ غولان را سوزاند و ذکر حق را به جاى آن نشاند:
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج5، ص: 32
ذکر حق کن، بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را از این کرکس بدوز[21]
ذکر حق، پاکى است و پلیدى را از میان میبرد:
ذکر حق، پاک است چون پاکى رسید رخت بر بندد برون آید پلید[22]
یاد حق، فکر را به جنبش و اهتزاز درمىآورد.[23] ذکر حق، عبارت است از اتصال جان با جانان.[24] هرکه در اینجا از ذکر حق اعراض کند، گرفتار زندگانى دشوار شده و سخت در تنگنا خواهد بود ودر سراى پاداش، کور محشور خواهد شد:
نعط من أعرض هنا عن ذکرنا
عیشه ضنکا و نجزی بالعمی[25]
آنکه به یاد خداست، همنشین خداست. امام باقر (علیه السلام) فرمود:
مَکْتُوبٌ فِی التَّوْرَاةِ الَّتِی لَمْ تُغَیَّرْ أَنَّ مُوسَی سَأَلَ رَبَّهُ فَقَالَ یَا رَبِّ أَ قَرِیبٌ أَنْتَ مِنِّی فَأُنَاجِیَکَ أَمْ بَعِیدٌ فَأُنَادِیَکَ فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ یَا مُوسَی أَنَا جَلِیسُ مَنْ ذَکَرَنِی فَقَالَ مُوسَی فَمَنْ فِی سِتْرِکَ یَوْمَ لَا سِتْرَ إِلَّا سِتْرُکَ فَقَالَ الَّذِینَ یَذْکُرُونَنِی فَأَذْکُرُهُمْ وَ یَتَحَابُّونَ فِیَّ فَأُحِبُّهُمْ فَأُولَئِکَ الَّذِینَ إِذَا أَرَدْتُ أَنْ أُصِیبَ أَهْلَ الْأَرْضِ بِسُوءٍ ذَکَرْتُهُمْ فَدَفَعْتُ عَنْهُمْ بِهِم.[26]
در توراتى که تحریف نشده است نوشته شده که موسى (ع) از خداوند پرسید: آیا تو به من نزدیکى تا مناجات کنم تو را یا دورى تا تو را صدا زنم؟
خداوند به موسى وحى کرد: اى موسى! من هنشین کسى هستم که مرا یاد کند. بعد موسى پرسید: چه کسى در پناه توست؟ در روزى که پناهى غیر از تو نیست؟
خداوند فرمود کسانى که مرا یاد مى کنند پس من هم یاد آنها کنم. آنها که در راه من دوستى کنند. آنها کسانى هستند که وقتى بخواهم بلایى نصیب اهل زمین کنم به یاد آنها بیفتم و آن بلا را به واسطه یاد آنها از اهل زمین دفع نمایم
گر با همهاى، چو بىمنى، بىهمهاى
ور بىهمهاى، چو با منى، با همهاى[27]
بس دعاها کان زیان است و هلاک
وز کرم مىنشنود یزدان پاک[28]
هم ز اول تو دهى میل دعا
تو دهى آخر دعاها را جزا[29]
هر که را دل پاک شد از اعتلال
آن دعایش مىرود تا ذوالجلال[30]
محبت و عشق به اولیاى برگزیده الهى
«مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِیَائِکَ»
«مَحَبَّت» در لغت به معناى خواستن و تمایل به چیزى است که مىبینى و آن را خیر مىپندارى. محبّت برسه گونه است:
- محبّت لذّت بردن، مثل محبّت مرد نسبت به زن؛
- محبّ 9 تى که بر پایه بهرهمندى معنوى است، مثل محبت اولیاى الهى؛
- محبّت براى فضیلت و بزرگى، مثل محبّت دانشمندان و دانشپژوهان نسبت به یکدیگر براى علم.
و چه بسا که محبّت به خواستن و اراده تفسیر شود؛ مانند: «فِیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا»[31] ولى چنین تفسیرى درست نیست؛ زیرا معناى محبّت رساتر از اراده است و هر محبّتى اراده است و هر اراده و خواستى، محبّت نیست. خداى عزّ و جلّ مىفرماید: «إِنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَى الْإِیمانِ»[32] که به معناى ترجیح دادن و برگزیدن کفر بر ایمان است. محبّت و دوستى خداوند تعالى با بندگان، بخشایش و نعمت دادن او به آنهاست و محبّت بنده به خداوند، خواستن تقرّب و قدر و منزلت داشتن نسبت به اوست.[33]
«حبّ» هم به معناى دوست داشتن است. در قرآن مجید فعل ثلاثى این کلمه به کار نرفته و همه از باب افعال (احبّ یحبّ) و از باب استفعال و تفعیل (استحبّ- حَبّبَ) استعمال شده است؛ ولى مصدر ثلاثى آن بارها آمده است. البته استعمال شایع آن، از باب افعال است و قرآن کریم استعمال شایع را اختیار کرده است؛[34] مثل: إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ[35] و إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ[36]
محبت، رابطه وجودى بین محب و محبوب است. محبت واقعى در انسان، هنگامى به حقیقت میپیوندد که تمامى محبتهاى ظاهرى را در مسیر محبوب حقیقى یعنى حق تعالى قرار دهد و این راه تنها در پیروى از پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) تجلّى مىکند؛ زیرا او هم بنده محض خداوند است و هم کاملترین راه و روشها را براى تحقق بندگى حق تعالى بیان مىکند:
«قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ»[37]؛ بگو: این است راه من، که من و هر کس (پیروىام) کرد، با بینایى به سوى خدا دعوت میکنیم، و منزّه است خدا، و من از مشرکان نیستم.
از این رو خداوند به پیامبرش مىفرماید:
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ»[38]؛ بگو (به مؤمنان): اگر خدا را دوست دارید، از من پیروى کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید، و خداوند آمرزنده مهربان است.
پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) وسایط فیض الهى در نظام تکوین و تشریعند؛ از اینرو براى تحقق ایمان به خداوند و ثبات آن، ایمان و محبت به ایشان نیز لازم است و در غیر این صورت ایمان وجود ندارد و انسان به شقاوت ابدى مبتلا مىشود؛ زیرا لازمه ایمان و محبت به خداوند متعال ایمان و محبت به هر کس یا هر چیزى است که خداوند آن را دوست داشته و امر به دوست داشتن آن کرده است. رسول خدا (صلى الله علیه و آله) فرمود:
«لَا یُؤْمِنُ عَبْدٌ حَتَّی أَکُونَ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِی أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ أَهْلِهِ وَ عِتْرَتِی أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ عِتْرَتِهِ وَ ذَاتِی أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ ذَاتِهِ»[39]
؛ هیچ بندهاى ایمان نمىآورد، مگر اینکه من نزد او از خودش محبوبتر باشم و اهلبیت من نزد او از اهل بیتش محبوبتر باشد و خاندان من نزد او از خاندان خودش محبوبتر باشد و ذات من (آنچه به من نسبت دارد) نزد او از ذات خودش محبوبتر باشد.
امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نقل مىکند که فرمود:
«إِنَّ الرَّوْحَ وَ الرَّاحَةَ وَ الرِّضْوَانَ وَ الْبُشْرَی وَ الْحُبَّ وَ الْمَحَبَّةَ لِمَنِ ائْتَمَّ بِعَلِیٍّ وَ تَوَلَّاهُ وَ سَلَّمَ لَهُ وَ لِلْأَوْصِیَاءِ مِنْ بَعْدِهِ حَقٌّ عَلَیَّ أَنْ أُدْخِلَهُمْ فِی شَفَاعَتِی لِأَنَّهُمْ أَتْبَاعِی فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی»
[40]؛ روح و راحت و خشنودى و بشارت و حب و محبت از طرف خداوند، براى کسى است که على بن ابیطالب و اوصیاى بعد از او را دوست داشته باشد و به ایشان اقتدا کند و لازم است بر من که ایشان را در شفاعتم داخل کنم؛ زیرا ایشان از پیروان منند و کسى که از من تبعیت کند، از من است.
محبوب شدن در زمین و آسمان
«محبوبة فی ارضک و سمائک»
کسى که محبت الهى داشته باشد و از پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) پیروى کند، محبوب خدا خواهد بود:
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ»[41]؛ بگو: اگر خدا را دوست دارید، از من پیروى کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید، و خداوند آمرزنده مهربان است.
لازمه محبوب خداوند متعال شدن، این است که انسان متخلق به اخلاق الهى باشد. اگر انسان ملتزم به لوازم ایمان باشد، محبوب موجودات دیگر نیز مىگردد:
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا»[42]؛ کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند، به زودى (خداى) رحمان براى آنان محبتى (در دلها) قرار مىدهد.
على (علیه السلام) محبوب فرشتگان است و هر دسته از فرشتگان که او را بیشتر دوست دارند، از منزلت و شرافت بیشترى برخوردارند. رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مىفرمود:
«إِنَّ الْمَلَائِکَةَ أَشْرَفُهَا عِنْدَ اللَّهِ أَشَدُّهَا لِعَلِیِّ بْنِ أَبِیطَالِبٍ حُبّا».[43]
شکیبایى بر بلا
«صابرة على نزول بلائک»
دنیا با بلاها درهم آمیخته است. از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمودند:
«البلاء للولاء ثمّ للاوصیاء ثمّ للامثل فلأمثل»[44]
؛ یعنى بلاهاى دنیا، اوّل متوجّه پیغمبران است که بهترین خلق هستند، و بعد از ایشان به اوصیاى ایشان، و بعد از اوصیا، براى شیعیان و دوستداران ایشان است؛ به نسبت ضعف و قوّت ایمان که هر که تشبّهش به ایشان بیشتر است و ایمانش کاملتر، آزار و زحمتش در دنیا بیشتر است. بلاها آزمونهاى الهىاند که مؤمنان و اولیاى الهى در آنها چون طلایى که در کوره زرگرى گداخته وآزموده مىشود، آزموده و پخته و کامل مىشوند:
«البلاء للولاء کاللّهب فی الذّهب».
و نیز فرمودند: در کتاب على (علیه السلام) آمده است:
«أَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً النَّبِیُّونَ ثُمَّ الْوَصِیُّونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ إِنَّمَا یُبْتَلَی الْمُؤْمِنُ عَلَی قَدْرِ أَعْمَالِهِ الْحَسَنَةِ فَمَنْ صَحَّ دِینُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَجْعَلِ الدُّنْیَا ثَوَاباً لِمُؤْمِنٍ وَ لَا عُقُوبَةً لِکَافِرٍ وَ مَنْ سَخُفَ دِینُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُهُ وَ أَنَّ الْبَلَاءَ أَسْرَعُ إِلَی الْمُؤْمِنِ التَّقِیِّ مِنَ الْمَطَرِ إِلَی قَرَارِ الْأَرْضِ»[45]
؛ شدیدترین مردمان از نظر بلا، انبیایند؛ سپس اوصیا؛ سپس به ترتیب هرکس به ایشان (از نظر ایمان و عمل) شباهت بیشتر داشته باشد، و مؤمن به قدر اعمال نیکوى خود مبتلا مىشود. پس هرکس دین او درست و عمل او نیکو باشد، ابتلاى او شدیدتر خواهد بود، و این بدان جهت است که خداى عزّ وجلّ دنیا را پاداش مؤمن و عقوبت و کیفر کافر قرار نداده است، و هر کس دین او سخیف و عمل او ضعیف باشد، ابتلاى او اندک است، و به راستى سرعت نزول بلا به مؤمن پارسا از بارش باران به زمین، بیشتر است.
و میفرماید:
«یَنْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یَکُونَ فِیهِ ثَمَانِی خِصَالٍ ... وَقُوراً عِنْدَ الْهَزَاهِزِ صَبُوراً عِنْدَ الْبَلَاءِ»[46]
؛ شایسته است مؤمن داراى این هشت خصلت باشد: ... در کشاکش دهر، آرام و تزلزلناپذیر، و هنگام بلا صبور و شکیبا.
ونیز همان بزرگوار فرمود:
«إِنَّ عَظِیمَ الْأَجْرِ لَمَعَ عَظِیمِ الْبَلَاءِ وَ مَا أَحَبَّ اللَّهُ قَوْماً إِلَّا ابْتَلَاهُمْ».[47]
شاکر نعمتهاى الهى
«شاکرة لفواضل نعمائک»
کسى که به مقام والاى شکر بار یابد، «عبد شکور» و «عبد شاکر» نامیده مىشود: «اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ»[48]؛ اى خاندان داوود! شکرگزار باشید، و از بندگان من اندکى سپاسگزارند.
«شکور» مبالغه در شُکر است و آن عبارت است از این که انسان خدا را آنگونه که حق شکر است، شکر کند و حق شکر این است که نعمت را از خدا ببیند. خداى تعالى به موسى (علیه السلام) وحى کرد: «اشکرنی حق الشکر»؛ یعنى مرا آنگونه که حق شکر است، شکر کن. موسى عرض کرد: پروردگارا! چه کسى مىتواند چنین کند؟! فرمود: وقتى نعمت را از من ببینى، مرا شکر کردهاى.
بنابراین کسى که نعمت را فقط از خدا ببیند و از اسبابى که خداوند متعال بین خود و او قرار داده نبیند، حق شکر را بهجاى آورده است: «فمن لا یری النعمة إلا منه فقد شکره حق الشکر لا تراها من الأسباب التی سد لها بینک و بینه عند إرداف النعم».[49] در مواعظ امام عسکرى (علیه السلام) آمده است:
«لَا یَعْرِفُ النِّعْمَةَ إِلَّا الشَّاکِرُ وَ لَا یَشْکُرُ النِّعْمَةَ إِلَّا الْعَارِفُ»[50]
؛ نعمت را جز انسان شاکر و سپاسگزار نمىشناسد و شکر نعمت را جز انسان عارف نمىگزارد.
از مؤلفههاى حق شکر خداوند، این است که از کسى که خدا آن نعمت را به دست او جارى ساخته، تشکر کنى:
«مِنْ حَقِّ الشُّکْرِ لِلَّهِ أَنْ تَشْکُرَ مَنْ أَجْرَی تِلْکَ النِّعْمَةَ عَلَی یَدِهِ».[51]
«... لَا خَیْرَ فِی عَبْدٍ شَکَا مِنْ مِحْنَةٍ تَقَدَّمَهَا آلَافُ نِعْمَةٍ وَ اتَّبَعَهَا آلَافُ رَاحَةٍ وَ مَنْ لَا یَقْضِی حَقَّ الصَّبْرِ عَلَی الْبَلَاءِ حُرِمَ قَضَاءَ الشُّکْرِ فِی النَّعْمَاءِ کَذَلِکَ مَنْ لَا یُؤَدِّی حَقَّ الشُّکْرِ فِی النَّعْمَاءِ یُحْرَمُ عَنْ قَضَاءِ الصَّبْرِ فِی الْبَلَاءِ وَ مَنْ حُرِمَهُمَا فَهُوَ مِنَ الْمَطْرُودِینَ»[52]
؛ در بندهاى که از محنتى شکایت کند که هزاران نعمت بر آن پیشى گرفته و هزاران راحت را در پى داشته، خیرى نیست و هر کس حق صبر بر بلا را به جا نیاورد، از اداى شکر در نعمتها محروم خواهد گردید، و کسى که حق شکر در نعمتها را ادا نکند، از صبر بر بلا محروم خواهد گردید و کسى که از این دو محروم گردد، از طردشدگان (درگاه الهى) خواهد بود.
البته در سیره رسول خدا (صلى الله علیه و آله) حق شکر، گفتن «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی سَابِغِ نِعَمِ اللَّهِ» ذکر شده است:
«وَ عَنْ عَلِیٍّ (علیه السلام) قَالَ بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله علیه و آله) سَرِیَّةً فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ لَکَ عَلَیَّ إِنْ رَدَدْتَهُمْ سَالِمِینَ غَانِمِینَ أَنْ أَشْکُرَکَ حَقَّ الشُّکْرِ قَالَ فَمَا لَبِثُوا أَنْ جَاءُوا کَذَلِکَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی سَابِغِ نِعَمِ اللَّهِ».[53]
مشتاق سرور لقاى پروردگار
«مشتاقة الی فرحة لقائک»
جرجانى در کتاب «التعریفات» درباره اشتیاق گوید: «الاشتیاق انجذاب باطن المحب إلی المحبوب حال الوصال، لنیل زیادة اللذة أو دوامها»[54]؛ اشتیاق، عبارت است از انجذاب باطن محبّ به سوى محبوب، در حال وصال، براى نیل به لذت افزونتر یا دوام آن.
وصول به مقام قرب و حصول مرتبه لقاءاللّه، بزرگترین مقصد و مطلب اهل اللّه است[55] و لذت لقاءاللّه همان لذتى است که نه چشمى دیده و نه گوشى شنیده و نه به قلب احدى خطور نموده است.[56] در قرآن کریم آنچه مثل «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ»[57]
و آیات لقاءاللّه، براى یک طبقه خاصّ، مفید است، به طریق رمز و اشاره ذکر شده است.[58] در آیات و اخبار درباره «لقاءاللّه» گاه به صراحت و گاه به کنایت و گاه به اشارت سخن گفته شده و اگر کسى طالب تفصیل این بحث باشد، به «رساله لقاءاللّه» مرحوم عارف باللّه، حاج میرزا جواد تبریزى (ره) رجوع کند که اخبار در این باب را تا اندازهاى جمع کرده است.[59]
البته بعضى از علما و مفسران به گمان آنکه ذات مقدس حق را تنزیه مىکنند، لقاءاللّه را به کلى انکار و تمام آیات و اخبار لقاءاللّه را بر لقاء یوم آخرت و لقاء جزاء و ثواب و عقاب حمل کردهاند. این حمل گرچه نسبت به مطلق لقاء و بعض آیات و اخبار چندان بعید نیست، ولى نسبت به بعض ادعیه معتبره و روایات موجود در کتب معتبره و بعض روایات مشهوره، که علماى بزرگ به آنها استشهاد کردهاند، حمل بعیدى است.
البته مقصود آنان که راهى براى لقاءاللّه و مشاهده جمال و جلال حق بازگذاشتهاند، این نیست که اکتناه ذات مقدس حضرت حق جایز است، یا در علم حضورى و مشاهده عینى روحانى، احاطه بر آن ذات محیط، علىالاطلاق ممکن است؛ بلکه امتناع اکتناه در علم کلى و به قدم تفکر و احاطه در عرفان شهودى و قدم بصیرت، از امور برهانى و مورد اتفاق جمیع عقلا و ارباب معارف و قلوب است؛ لکن آنها که مدعى این مقام هستند، گویند: پس از تقواى تامّ تمام و اعراض کلى قلب از جمیع عوالم و توجه تامّ و اقبال کلى به حق و اسماء و صفات آن ذات مقدس و مستغرق عشق و حبّ ذات مقدس شدن و طى کردن ریاضات قلبى، قلب سالک، صافى و مورد تجلیات اسمائى و صفاتى مىگردد و حجابهاى بین عبد و اسماء و صفات، خَرق مىشود و عبد، فانى در اسماء و صفات مىگردد و متعلق به عزّ قدس و جلال مىشود و در این حال، بین روح سالک و حق، حجابى جز اسماء و صفات باقى نمىماند و ممکن است براى بعضى از ارباب سلوک، حجاب نورى اسمائى و صفاتى نیز خرق میگردد و به تجلیات ذاتى غیبى نایل شود و احاطه قیّومى حق و فناى ذاتى خود را شهود کند، و بالعیان وجود خود و جمیع موجودات را ظل حق ببیند.[60]
در حدیث شریف آمده است:
«إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»[61]
؛ جان مؤمن به روح خدا بیشتر پیوسته است تا شعاع آفتاب به آفتاب.
به نظر امام خمینى (ره) لقاءاللّه که قرّة العین اولیاء است، در صورتى حاصل مىگردد که چشم باطنى قلب گشوده شود و چشم باطنى قلب در صورتى گشوده مىشود که سالک الى الله با تمام وجود به یاد حق باشد و به باطن قلب، توجّه مطلق به آن ذات مقدّس داشته باشد.[62]
در روایات آمده است که هرکس لقاء خدا را دوست داشته باشد، خدا هم ملاقات او را دوست خواهد داشت:
«عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قُلْتُ أَصْلَحَکَ اللَّهُ مَنْ أَحَبَّ لِقَاءَ اللَّهِ أَحَبَ اللَّهُ لِقَاءَهُ وَ مَنْ أَبْغَضَ لِقَاءَ اللَّهِ أَبْغَضَ اللَّهُ لِقَاءَهُ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَوَ اللَّهِ إِنَّا لَنَکْرَهُ الْمَوْتَ فَقَالَ لَیْسَ ذَلِکَ حَیْثُ تَذْهَبُ إِنَّمَا ذَلِکَ عِنْدَ الْمُعَایَنَةِ إِذَا رَأَی مَا یُحِبُّ فَلَیْسَ شَیْءٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ أَنْ یَتَقَدَّمَ وَ اللَّهُ تَعَالَی یُحِبُّ لِقَاءَهُ وَ هُوَ یُحِبُّ لِقَاءَ اللَّهِ حِینَئِذٍ وَ إِذَا رَأَی مَا یَکْرَهُ فَلَیْسَ شَیْءٌ أَبْغَضَ إِلَیْهِ مِنْ لِقَاءِ اللَّهِ وَ اللَّهُ یُبْغِضُ لِقَاءَهُ»[63]
راوى مى گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) گفتم: اصلحک الله! کسى که دوست داشته باشد دیدار خداوند را، خداوند نیز دیدار او را دوست دارد؟ و کسى که از دیدار خدا خشمناک باشد خدا نیز از دیدار او خشمناک مى شود؟ فرمود: آرى! عرض کردم: به خدا قسم همانا ما کراهت داریم از مرگ. فرمود چنین نیست که تو فکر مى کنى این در وقت دیدار مرگ است. وقتى که دید آنچه را که دوست دارد نیست چیزى محبوب تر پیش او از ورود بر خداى متعال و خدا دوست مى دارد دیدار او را. و وقتى مى بیند چیزى را که کراهت دارد پس نیست چیزى مغبوض تر پیش او از دیدار خدا و خداوند خشم دارد دیدار او را.
چون راوى، موت را ملازم با لقاءاللّه تصور کرده، یا مقصودش از لقاءاللّه نفس موت بوده است، از این جهت، کراهت از موت را کراهت از لقاءاللّه تصور کرده و این سؤال را پرسیده و حضرت جواب داده که مطلق کراهت، میزان نیست؛ بلکه وقت مردن که مشاهده آثار ملکوت و عوالم دیگر مىشود، میزان است. در مناجات شعبانیه أمده است:
«إلهی، هب لی کمال الإنقطاع إلیک، و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتّی تخرق أبصار القلوب حجب النّور، فتصل إلی معدن العظمة، و تصیر أرواحنا معلّقة بعزّ قدسک.»[64]
؛ بارالها! بریدگى همهجانبه (از متعلّقات دنیوى) براى توجّه به خودت را ارزانیم فرما، و چشم دلهایمان را به فروغ نظر کردن به خودت روشن گردان تا دیدگان دل، پردههاى نور را دریده، به معدن عظمت و جلال برسد و جانهایمان به عزّ قدس تو تعلق یابند.
بعضى از علما براى لقاى خداوند سه معنا ذکر کردهاند:
اول: درک ثواب خداوند؛
دوم: درک محبت و رضایت خداوند؛
سوم: درک قلبى اسماء و صفات خداوند.
و براى شوق به لقاى پروردگار هم مراحلى برشمردهاند:
در مرحله اول، توجه اجمالى به ذات پاک نامحدود حق تعالى و سپس انجام وظایف واجب بندگى است. در این مرحله، امید به ثواب و فرار از عقاب، انگیزه بنده از عبادات است.
انسان به تدریج لذت بندگى را چشیده و انگیزهاش از عبادت، تحصیل رضاى او مىگردد.
پس از این مرحله، رابطه محبتى مخصوص بین او و خداوند برقرار مىشود و او را به انجام مستحبات وا می دارد.
پس از حصول محبت الهى در قلب بنده و نیز ظهور محبت خداوند به او، اشتیاق او به حق تعالى بیشتر میشود؛ به گونهاى که دیگر عبادت او، نه براى نیل به بهشت است و نه براى فرار از عذاب دوزخ؛ بلکه براى شکرگزارى و محبت به حق تعالى است.[65]
فراهم آورنده توشه تقوا براى روز جزا
«متزودة التقوی لیوم جزائک»
جرجانى در تعریف تقوا آورده است:
«التقوى فی اللغة بمعنی الاتقاء وهو اتخاذ الوقایة وعند أهل الحقیقة هو الاحتراز بطاعة الله عن عقوبته وهو صیانة النفس عما تستحق به العقوبة من فعل أو ترک والتقوى فی الطاعة یراد بها الإخلاص وفی المعصیة یراد به الترک والحذر»[66]؛ تقوا در لغت به معناى «اتقاء» است و اتقاء عبارت است از اتخاذ و برگرفتن «وقایه» (آنچه مایه مصونیت و حفاظت انسان از آفات و آسیبهاست و او را از ورود به مهلکه یا وارد آمدن آفت وآسیب، مصونیت مىبخشد) و نزد اهل حقیقت، عبارت است از احتراز به وسیله طاعت خدا از عقوبت او، و آن، صیانت نفس است از آنچه به سبب آن مستحق عقوبت مىگردد؛ اعم از فعل یا ترک. و مراد از تقوا در مورد طاعت، إخلاص است و در مورد معصیت، ترک و برحذر بودن.
حفظ کردن انسان، خود را- به رغم تمام تمایلات وغرائز حیوانى- از رفتن برخلاف طریقهاى که بینش ایمانى و گرایش فطرى او اقتضاء مىکند، تقوا نامیده مىشود.[67] اهل معرفت داراى دو مقام شامخند: یکى تقوا، که کمال آن، ترک غیر حقّ است، و دیگرى یقین، که کمال آن، مشاهده حضور محبوب است.[68]
کیفیّت سیر و سلوک إلیاللّه به دو بخش مهم قابل تقسیم است: یکى تقوا با همه مراتب آن، که تقوا از غیر حق و اعراض مطلق از ما سوى اللّه در آن مندرج است، و دیگر، ایمان با تمام مراتب و شئون آن، که اقبال به حق و رجوع و انابه به آن ذات مقدّس در آن مندرج است.[69]
التزام به قناعت و تقوا، آسایش دنیا وآخرت را به دنبال دارد.[70] تقوا داراى مراتب و منازلى است که عبارتند از:
تقواى ظاهر، که نگاهدارى ظاهر از آلودگىها و ظلمت معاصى قلبى است، و این تقواى عامّه است.
تقواى باطن، که نگاهدارى و تطهیر آن از افراط و تفریط و تجاوز از حد اعتدال در اخلاق است، و این تقواى خاصّه است.
تقواى عقل، که انسان را از صرف آن در علوم غیر الهى نگاه میدارد. مراد از علوم الهى، علومى است که مربوط به شرایع و ادیان الهى باشد و جمیع علوم طبیعى وغیر آنها که براى شناخت مظاهر حق است، الهى است و اگر براى شناخت مظاهر حق نباشد، در شمار علوم الهى نیست؛ هرچند مباحث مبدأ و معاد باشد و این، تقواى اخصّ خواص است.
تقواى قلب، که نگاهدارى آن است از مشاهده و مذاکره غیر حق، و این تقواى اولیاى الهى است و مقصود از حدیث شریف: «انا جلیس من جلسنى» همین خلوت قلبى است.
کسى که متّصف به همه مراتب تقوا باشد، دین و عقل و روح و قلب او و جمیع قواى ظاهر و باطن او سالم خواهد بود و ریشه عداوت و دشمنى، از باطن قلبش منقطع مىشود؛ هرچند مردم با او عداوت و دشمنى ورزند.[71]
عامل به سنن اولیاى الهى
«مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ أَوْلِیَائِکَ» [أَنْبِیَائِکَ]
جرجانى در تعریف سنت گوید:
«سنت» در لغت به معناى طریقت و راه و روش است؛ پسندیده باشد یا ناپسند، و نیز به معناى عادت است. و در شریعت عبارت است از طریقت و راهى که در دین- بدون اینکه واجب باشد- درنوردیده شده است. پس سنت چیزى است که پیامبر بر آن مواظبت یا گاهى آن را ترک مىکند.[72]
«سُنَّت» اصطلاحى حدیثى، عرفانى و اصولى است و در لغت، طریق محموده یا مستقیم را گویند و در اصطلاح اهل حدیث، اقوال یا تقاریرى است که از رسول (صلى الله علیه و آله) یا سایر معصومین (علیه السلام) صادر شده است. در عبادات، نافله را سنت گویند. خلاصه این که سنت، یا قول است یا فعل یا تقریر و طریقه حسنه و سیئه، هر دو را سنت گویند؛ چنانکه در حدیث آمده است که رَسُولُ خدا (صلى الله علیه و آله) فرمودند:
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یُنْقَصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَیْءٌ».[73]
سنت بر شریعت نیز اطلاق مىشود. امور مستحبه را نیز سنت گویند. بعضى از عرفاگفتهاند: سنت، ترک دنیاست و فریضه، صحبت با مولاست؛ زیرا سنت بر ترک دنیا و کتاب (قرآن) بر صحبت مولا دلالت دارد. پس هرکس سنت و فریضه را بیاموزد، به کمال دست یافته است.[74]
«استنان» یعنى پیروى از سنّت اهلبیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) که نمونهاى از فضیلتى است که در زیارت امینالله درخواست مىشود:
«مستنّةً بسنن أ ولیائک» و در سایر ادعیه نیز محور تقاضاست.[75]
بهترین سنت و روش، آن است که با فطرت انسان انطباق کامل داشته باشد و آن، فقط روش انبیاء (علیه السلام) است و اگر کسى بخواهد به دلدار و حضرت دادار برسد، باید بر این راه و روش برود.
پیراستن جان از اخلاق دشمنان خدا
«مُفَارِقَة لِأَخْلَاقِ أَعْدَائِکَ»
از این تعبیر چنین برمىآید که اخلاق از منظر اهلبیت (علیهم السلام) که در اوج معرفتند، دو گونه است:
- اخلاق اولیا و دوستان خدا
- اخلاق دشمنان خدا.
دوستان خدا جان خود را به اخلاق الهى آراسته و متخلق به اخلاق الهى گردیدهاند. آنان نخست، روح خود را از رذایل اخلاقى پیراسته و آنگاه آن را به فضایل اخلاقى آراسته اند. اما دشمنان خدا که جانشان به بزرگترین رذیله اخلاقى که کفر و شرک است، آلوده است؛ از اخلاق بندگى بهرهاى ندارند و به انواع رذایل آلودهاند.
رویگردان از دنیا و مشغول حمد و ثناى خدا
«مَشْغُولَةً عَنِ الدُّنْیَا بِحَمْدِکَ وَ ثَنَائِکَ»
یکى از آفتهاى بزرگى که آدمیان را تهدید مىکند، دلبستگى بیش از حد به دنیا و با همه توان به آن پرداختن و از ستایش و ثناى خدا غافل شدن است. اگر آدمى به جاى آنکه به باطن دنیا بنگرد، همواره به ظواهر و زرق و برق آن چشم بدوزد و دنیا را هدف قرار دهد، کور مىشود، ولى اگر آن را وسیله و دستمایه عبرت و معرفت قرار دهد، بصیرت را ارمغان مىبرد. على (علیه السلام) مىفرماید: «
مَنْ نَظَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ وَ مَنْ بَصُرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ».[76]
جنادة بن ابیامیه در آستانه شهادت امام مجتبى (علیه السلام) بر او وارد شد و عرض کرد: اى پسر رسول خدا! مرا موعظه کن. حضرت در آغاز موعظهاش به جناده فرمود:
«اسْتَعِدَّ لِسَفَرِکَ وَ حَصِّلْ زَادَکَ قَبْلَ حُلُولِ أَجَلِکَ وَ اعْلَمْ أَنَّکَ تَطْلُبُ الدُّنْیَا وَ الْمَوْتُ یَطْلُبُکَ ...»[77]
؛ اى جناده! خود را آماده سفر آخرت و مرگ کن و توشه آخرتت را قبل از رسیدن مرگ، آماده کن و بدان که تو دنیا را مىطلبى و مرگ، تو را مىطلبد.
هرکس از یاد خدا و آخرت غافل شود و با دنیا انس گیرد، دنیا او را مىفریبد و به زمین مىزند؛ چنانکه على (علیه السلام) مىفرماید:
«أَنِسُوا بِالدُّنْیَا فَغَرَّتْهُمْ».[78]
و برعکس، هر مؤمنى از دنیا فرارود و آن را فرونهد، در آسمان معرفت اوج مىگیرد و حلاوت حبّ خدا را مىچشد. امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
«إِذَا تَخَلَّی الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْیَا سَمَا وَ وَجَدَ حَلَاوَةَ حُبِّ اللَّه ...»[79]
؛ ادعاى محبت خدا از کسى که محبت دنیا در خانه دلش ساکن شود، پذیرفته نیست. و میفرماید:
«کَیْفَ یَدَّعِی حُبَّ اللَّهِ مَنْ سَکَنَ قَلْبَهُ حُبُّ الدُّنْیَا».[80]
هنگامى که مؤمن خویش را از (تعلقات و دلبستگیهاى) دنیا تخلیه کند، (به آسمان کمال) صعود کند وحلاوت حبّ الله را بیابد. امام سجاد (علیه السلام) صورت بر قبر نهاد و گفت:
«اللّهُمَّ انَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتینَ الَیْکَ والِهَة».
این بخش از زیارت امینالله، در بردارنده بهترین و پرمعناترین مضامین است. زائر اینک در اوج قله معرفت قرار گرفته و در برابر عظمت آفریدگار عالم، با شگفتى و حیرت و خاضعانه عرضه مىدارد که خدایا! دلهاى آنان که در برابر عظمت و جلال تو خاضعند، نسبت به وجودت غرق شگفتى است.
در ذات و کنه حضرت حق نباید اندیشه کرد که جز حیرت و بهت، چیزى عاید نمىگردد؛ بلکه باید با اندیشه در اسماء و صفات و آثارش او را شناخت. البته این حیرت، حیرتى شورافکن و ممدوح است و چنانکه گفتهاند، نام مقدس الله در اصل «اله» بوده و اله به معناى «ماءلوه» یعنى معبود یا متحیرفیه است. ماءلوه بودن خداى سبحان از آن روست که همه عقلها و دلها درباره آن ذات اقدس، متحیر و سرگردانند. حضرت امام سجاد (علیه السلام) در زیارت امینالله به خداى سبحان عرض مىکند: بار خدایا! دلهاى خاشعان و خداترسان، واله و حیران توست: «اللهم ان قلوب المخبتین الیک والهة».
تحیر در ذات حق تعالى، تحیرى ممدوح و زیباست. تحیر و سرگشتگى براى انسان راه نپیموده، رنجآور و براى سالک به مقصد رسیده، شیرین و لذتبخش است. تحیر انسان به مقصد نرسیده، مانند تحیر رهگذر تشنهاى است که در دامنه کوه سرگردان است و به چشمههاى آب کوهستان دسترسى ندارد؛ اما تحیر سالک واصل همانند تحیر رهپویى است که با راهنمایى آشناى راه، چشمهساران کوهستان را یافته، با مشاهده چشمههاى فراوان، متحیر مانده که از کدام چشمه بنوشد و تن تبزده از عطش خود را به کدامین چشمه بسپارد.[81] این تحیر شورانگیز، ویژه رهیافتگان و واصلان است؛ از این رو رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) در مناجات خود با خداى سبحان عرضه مىداشت: بارخدایا! تحیرم را درباره ذات خودت افزون کن: «ربّ زدنى فیک تحیرا» و این همان تحیر رهیافتگان و واصلان است که در حیرتند از کدام نام خداى سبحان تبرک جویند و از کدامین چشمهسار زلال فیض الهى بنوشند.[82]
[1] . محمدحسن رحیمیان، در سایه آفتاب( یادها و یادداشتهایى از زندگى امام خمینى)، ص 2.
[2] . رضا باقیزاده، برگى از دفتر آفتاب، ص 13.
[3] . نساء، آیه 80.
[4] . آل عمران، آیه 31.
[5] . الشورى، آیه 23.
[6] . سبأ، آیه 47.
[7] . فرقان، آیه 57.
[8] . جعفر بن محمد بن قولویه، کامل الزیارات، ص 40 و 41.
[9] 9. ابن عربى، فتوحات مکیه( چهار جلدى)، ج 1، ص 119« وصل» بدء العالم و مثاله: الهباء و الحقیقه المحمدیه
[10] . على بن محمد خزاز قمى، کفایةالأثر، ص 110؛ مجلسى، بحارالأنوار، ج 36، ص 323.
[11] . کلینى، الکافى، ج 1، ص 442؛ بحارالأنوار، ج 15، ص 25؛ همان، ج 54، ص 197؛ همان، ج 58، ص 142.
[12] . شیخ طوسى، تهذیبالأحکام، ج 6، ص 113.
[13] . انعام، آیه 130.
[14] . شیخ صدوق، الخصال، ص 1؛ منلایحضره الفقیه، ج 2، ص 609؛ شیخ طوسى، تهذیبالأحکام، ج 6، ص 95؛ بحارالأنوار، ج 99، ص 127.
[15] . نهجالبلاغة، ص 163، بحارالأنوار، ج 2، ص 36؛ حسن بن ابى الحسن دیلمى، أعلامالدین، ص 100؛ شرحنهجالبلاغة، ج 7، ص 221؛ آمدى، غررالحکم، ص 110.
[16] . بحارالأنوار، ج 31، 375؛ دیلمى، إرشاد القلوب إلى الصواب، ج 2، ص 260؛ علامه حلى، کشف الیقین فى فضائل أمیرالمؤمنین علیهالسلام، ص 424؛ ابن مغازلى، مناقب الإمام على بن أبىطالب علیهالسلام، ص 139؛ علامه حلّى، نهجالحق و کشف الصدق، ص 393.
[17] . شیخ محمد السند، دعوى السفارة فى الغیبة الکبرى، ج 2، ص 378.
[18] . شیخ حرّ عاملى، وسائلالشیعة، ج 14، ص 395.
[19] . بحار الأنوار، ج 65، ص 394 393.
[20] . قاضى قضاعى، شهاب الأخبار، ص: 116
[21] . مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص 212.
[22] . مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص 351
[23] . مثنوى معنوى، دفتر ششم، ص 989.
[24] . مثنوى معنوى، دفتر ششم، ص 1100.
[25] . مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص 358.
[26] الکافى، ج 2، ص 496.
[27] . مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص 413.
[28] . مثنوى معنوى، دفتر ششم، ص 1026.
[29] . مثنوى معنوى، دفترچهارم، ص 708.
[30] . مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص 442.
[31] . توبه، آیه 10.
[32] . توبه، آیه 23.
[33] . راغب اصفهانى، المفردات، ص 215.
[34] . فیروزآبادى، قاموس اللغة، ج 2، ص 93 و 94.
[35] . قصص، آیه 56.
[36] . بقره، آیه 195.
[37] . یوسف، آیه 108.
[38] . آل عمران، آیه 31.
[39] . أمالى الصدوق، ص 334.
[40] . بحارالأنوار، ج 23، ص 154.
[41] . آل عمران، آیه 31.
[42] . مریم، آیه 96.
[43] . طبرسى، الإحتجاج على أهل اللجاج، ج 1، ص 43.
[44] . مصباح الشریعة، ترجمه عبد الرزاق گیلانى، ص 356.
[45] . الکافى ج 2 ص 259 باب شدة ابتلاء المؤمن، ص 52.
[46] . کافى، ج 2، ص 47.
[47] . کافى، ج 2، ص 252.
[48] . سبأ، آیه 13.
[49] . شیخ مفید، تصحیحالاعتقاد، ص 103.
[50] . بحارالأنوار ج 75، ص 378.
[51] . وسائلالشیعة ج 16، ص 311.
[52] . بحارالأنوار ج 64، ص 231.
[53] . بحارالأنوار، ج 90، ص 214.
[54] . الجرجانى، التعریفات، ص 8.
[55] . امام خمینى، آدابالصلاة، ج 1، ص 185.
[56] . میرزا جواد ملکى تبریزى، أسرارالصلاة، ص 78.
[57] . توبه، آیه 72.
[58] . آدابالصلاة، ص 190.
[59] . حاج میرزا جواد ملکى تبریزى(- 1344 ق) دانشمند بزرگ معاصر، سالها در نجف اشرف در مصاحبت ملاحسینقلى همدانى به تهذیب نفس پرداخت. در حدود سال 1320 ق به تبریز مراجعت کرد و سپس به قم آمد. خانه وى سالها مجلس تذکر و موعظه بود. وى آثارى گرانقدرى در تهذیب و اخلاق دارد؛ از جمله: رساله لقاء اللّه، أسرار الصلوة، المراقبات فى أعمال السنة.
[60] . امام خمینى، چهلحدیث، ص 454.
[61] . الکافى، ج 2، ص 166.
[62] . آدابالصلاة، ص 355.
[63] . الکافى، ج 3، ص 134.
[64] . سید بن طاووس، إقبالالأعمال، ص 687؛ بحارالأنوار، ج 91، ص 98.
[65] . رک: محمود تحریرى، سیماى مخبتین. لازم به یاد آورى است در نگارش این مقاله، از این اثر ارزشمند، فراوان بهره بردهام.
[66] . جرجانى، التعریفات، ص 89 و 90.
[67] . سیماى مخبتین.
[68] . آدابالصلاة، ص 65.
[69] . همان، ص 186.
[70] . همان، ص 82.
[71] . همان، ص 369.
[72] . على بن محمد بن على، التعریفات، تحقیق: إبراهیم الأبیارى، دار الکتاب العربى، بیروت، الطبعة الأولى، 1405 ق.
[73] . الکافى، ج 5، ص 9.
[74] . سید جعفر سجادى، فرهنگ معارف اسلامى، ج 2، ص 1017 و 1018.
[75] . عبدالله جوادى آملى، تسنیم تفسیر قرآن کریم، ج 67، ص 25.
[76] . آمدى، غررالحکم، ص 139؛ بحارالأنوار، ج 75، ص 23.
[77] . کفایةالأثر، ص 226؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 138.
[78] . نهجالبلاغه، ص 203.
[79] . الکافى، ج 2، ص 130.
[80] . محدث نورى، مستدرکالوسائل، ج 12، ص 41- 61( باب تحریم حب الدنیا المحرمة)؛ غررالحکم، ص 141.
[81] . تسنیم تفسیر قرآن کریم، ج 12، ص 18.
[82] . همان، ج 12، ص 19.