حبیب بن مظاهر
محمود تارى (یاسر)
بود در صحراى ایثار و بلا
پیر جانبازى به دشت کربلا
همّت از آن پیر، همت مىگرفت
مردى از او درس غیرت مىگرفت
دیده هستى ندیده تا به حال
پیرمردى اینچنین با شور و حال
شوق جانبازى به گرمى داشت او
غم ز قلب یار برمىداشت او
پیر میداندار دشت عاشقان
تیر مژگان دارد و قدّ کمان
تا که در عالم سرافرازى کند
در حریم یار، جانبازى کند
تا نباشد از شهادت بىنصیب
رفت در میدان جانبازان، حبیب
آنکه رنج و غم، هَماغوشش بوَد
جوشن ایثار، تنپوشش بود
جرعهنوش شهد عشق یار شد
مست از آنرو طالبِ دیدار شد
تیر دشمن تا نشیند در برش
مىگشود آغوش، زخم پیکرش
شهدها نوشید از دست طبیب
گشت قربانِ حبیبِ خود، حبیب
سفر عشق
سیدرضا مؤید
آفرینش ز غبار قدم توست، حسین
آسمان سایهنشین عَلَم توست، حسین
کعبه و سعى و صفا، حِلّ و حرم، رکن و مقام
سفرهاى از حرم محترم توست حسین
هر کجا عشق و کمال و عظمت دایره بست
نقطه دایره، نوک قلم توست حسین
نعمتى را که خداوند از آن مىپرسد
دوستى تو یکى از نِعم توست حسین
ذکر نام تو کنم در همه جا، چون گویند
هر کجا نام تو آید، حرم توست حسین
اشک روز و شب ما وقف تو، اى کشته عشق
گریه گر هست، سزاوار غم توست حسین
من نگریم به عزایت که بهشتم بدهند
ور بهشتم بدهند، از کرم توست حسین
جگرم پاره شد از داغ جگرگوشه تو
آن گل ناز، که سروِ ارم توست حسین
راستى پشت تو را داغ اباالفضل شکست
شاهدم اشک تو و قدّ خم توست حسین
سفر عشق بنازم که در این راه خطیر
طفل ششماهه تو همقدم توست حسین
بر سرافرازى اسلام و براندازى کفر
قهرمان، خواهر تو، همقسم توست حسین
آیه کهف که خواندى خبر پیروزى است
سرِ بر نیزه بلندت، عَلم توست حسین
زهراى ثانى
محمد قاسمى
من زینبم که ثانى زهراى اطهرم
من زینبم که محمل من بوده سنگرم
من زینبم که مرجع تقلید عُمر من
در عصمت و وقار و حیا بوده مادرم
آموزگار مدرسه عشقم و در آن
تدریس کردهام به جهان، عشق دلبرم
چون پرورش به دامن زهرا گرفتهام
آموخت رسم عشق، رقیّه به محضرم
باکى ز موج حادثهها نیست در دلم
من خواهر حسین و ابالفضلِ حیدرم
هرگز اسیر در کف اعدا نگشتهام
زیرا اسیر زلف سیاه برادرم
دشمن کجا ربوده ز سر، معجر مرا؟
من دخت پاک حیدر و ناموس داورم
هر جا که بود ظلم و ستم، کردم انقلاب
تا دشمن حسین به زانو درآورم
از هم گسست رشته صبرم، چو روى نى
دیدم سر عزیز خدا را در برابرم
تبسم على اصغر (ع)
مرتضى جامآبادى
هر چند علىاصغر شش ماهه، منم من
با مشت گره کرده خود، بتشکنم من
من هاشمىام، مادرم از وقت ولادت
قنداقه نپوشانده مرا، در کفنم من
گر کرب و بلا گلشن گلهاى خدایى است
نشکفته فرو ریخته در این چمنم من
از خون گلو بس که تنم گشته نگارین
انگار که یک پاره عقیق یمنم من
من کوثر جوشان و بیچاره معاند
پنداشت که از تشنهلبى در مِحَنم من
آن فرد نخستین که لبم اوّل و آخر
بوسید پدر بود، که شیرین دهنم من
از معرکه مىآیم و مادر به تماشاست
در دست پدر، دستهگل نسترنم من
هرچند که طفلم من، از آن حرف تبسّم
در دفتر عشّاق، چه صاحب سخنم من
قنداقه من بنگر و قنداقه عیسى
اى مادر عیسى که چه گل پیرهنم من
آشناى عشق
حسان
هالهاى بر چهره از نور خدا دارد حسین
جلوه هر پنج تن آل عبا دارد حسین
آشناى عشق را بى آشنا گفتن خطاست
در غریبى هم هزاران آشنا دارد حسین
در هواى کوى وصلش بى قراران، بىشمار
دل مگر کاه است و کهربا دارد حسین
معجز قرآن جاویدان حسین بن على است
برترین اعجازها در کربلا دارد حسین
خیمهگاهش کعبه و آب فراتش زمزم است
قتلگاهى برتر از کوه منا دارد حسین
شور شیرین غمش رمز بقاى سرمدى است
از سرشک دیدگان آب بقا دارد حسین
تا شفا بخشد روان و جسم هر بیمار را
در حریم وصل خود خاک شفا دارد حسین
حرمت ذبح عظیم کربلا دارد «حسان»
خونبهایى همچو ذات کبریا دارد حسین
صداى ماندگار
محمدرضا محمدى نیکو
اى که پیچید شبى در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت
تا قیامت همه جا محشر کبراى تو باشد
اى شب تار عدم، شام غریبان عزایت
عطش و آتش و تنهایى و شمشیر و شهادت
خبرى مختصر از حادثه کرب و بلایت
همرهانت صفى از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همه آینههایت
کاش بودیم و سر و دیده و دستى چو ابالفضل
مىفشاندیم سبکتر ز کفى آب، برایت
از فراسوى ازل تا ابد، اى حلق بریده
مىرود دایره در دایره، پژواک صدایت
مهر کربلا
پ. نجاتى
از کودکى، به نام حسین آشنا شدم
تا کمکمک به درد و غمش مبتلا شدم
مادر نهاد بر لب من مهر کربلا
تا وارث محبت خون خدا شدم
شیرینى و طراوت این عشق ناب را
از شیر او چشیدم و چون غنچه وا شدم
تا دستِ درد، پیرهن عافیت درید
با مرهم زیارت آقا دوا شدم
پوشاند جامه سیَهَم در عزاى او
تا از سیاهى دل، از آن پس رها شدم
در هیأتى که پاى به زنجیر عشق داشت
هر سال، مثل فاطمه، صاحب عزا شدم
مادر! تو را سپاس که با دست همتت
با برترین حماسه خاک آشنا شدم
رباعیات
استقامت زینب
پ. نجاتى
در عرصه عشق، راستقامت زینب
آیینه صبر و اسقامت، زینب
قدقامت عشق از حسینش که شنید
از جان و دل آنکه بست قامت، زینب
بصیر اصفهانى
سرسلسله مردم آزاد، حسین است
آنکس که در این ره سر و جان داد، حسین است
مردى که چو کوهى به بر تیشه بیداد
دامن به کمر بر زد و استاد، حسین است
وفاى زینب
ابوالفضل آسمانى
تو قافلهسالار وفایى، زینب
محبوبه ذات کبریایى، زینب
زهرا به مدینه از على کرد دفاع
تو فاطمه کرب و بلایى، زینب
سرسپردن
حبیب الله بخشوده
گفتم که سرت، گفت سپردیم به دوست
گفتم که دلت، گفت دلم همره اوست
در خلوت خونین شفق پر زد و گفت
جان دادن و پیمان نشکستن، نیکوست
نماز شکسته
محمد على مردانى
بشکسته دلى مىخواند نماز
در سلسله، دستبسته مىخواند نماز
تا قامت دین خم نشود، روح نماز
با قامت خم، نشسته مىخواند نماز
کعبه کربلا
محمد رنجبر
در عشق، به دوست اقتدا کرد حسین
در ظهر بلا، نماز ادا کرد حسین
هرچند که دور بود از کعبه، ولى
در کرب و بلا سعى و صفا کرد حسین