جابر بن یزید جعفى از یاران نیکسیرت امام محمد باقر (ع) است که به سبب شخصیت ممتازش، وکالت و نمایندگى امام (ع) را در کوفه عهدهدار بود. این جایگاه نشانه درجه بالاى وثاقت، عدالتش و اعتماد امام (ع) به اوست. او محرم راز امام (ع) بود و به دلیل این موقعیت والا، سینهاش گنجینهاى نورانى از احادیث و روایات گشته بود. در این نوشتار به جایگاه ممتاز او به عنوان وکیل امام (ع) و همچنین موقعیت برجسته علمى او خواهیم پرداخت.
حیات علمى
ابومحمد جابر بن یزید، معروف به «جابر جعفى»، منسوب به یکى از تیرههاى قبیله «مذحج» است؛ قبیلهاى که از یمن به عراق کوچ کرده، در کوفه رحل اقامت افکندند و در مقاطع مختلف صدر اسلام نقشى برجسته داشتند.[1] جابر از یاران برجسته امام محمد باقر (ع) بود و به شاگردى امام پنجم مشهوراست. او گرچه سالهایى از حیات علمى خود را در مکتب ششمین امام گذرانده، به عنوان یک تابعى[2] از برخى اصحاب پبامبر (ص) همچون جابر بن عبدالله انصارى و عامر بن واثله نیز روایت نقل کرده است، اما به شاگردى پنجمین امام معروف است و بیشتر دانش خود را در مدینه از آن امام فرا گرفت و چنانکه خود گفته است 18 سال نزد امام شاگردى کرده است.[3] جابر از امام باقر (ع) با عناوینى چون «سیدنا الامام»[4]، «وَصِىُّ الْأَوْصِیَاءِ»، «وَارِثُ عِلْمِ الْأَنْبِیَاءِ»[5] و «ولى الأولیاء»[6] یاد مىکرد. اصرار جابر بر استفاده از این تعابیر که نشانگر باور عمیق او به اعلان عمومى مرجعیت الهى اهلبیت (علیهم السلام) است، بدان حد در تثبیت و ترویج مذهب شیعه مؤثر بود که واکنشهایى را از برخى معاصران جریان مقابل در پى داشت. تاثیر این رفتار جابر را در گفتوگوى میان ابناکثم و سفیان مىتوان به روشنى دید.[7]
جابر جعفى به عنوان اندیشمند بزرگ شیعى که در کوفه اقامت داشت[8] و نماینده اصلى امام باقر (ع) در این شهر بود، در برابر انحرافات درون مذهبى نیز بسیار حساس بود و همگان بهویژه خواص را از توقفهاى پس از فوت هر امام و عدم تسلیم نسبت به امام بعدى، برحذر مىداشت. او پس از وفات امام باقر (ع) به امام صادق (ع) وفادار ماند[9] و به دلیل موقعیت و جایگاه حساس خود، نقش هدایت و راهنمایى پیروان را نیز ایفا کرد. بر همین اساس سفیان بن عیینه از جابر بن یزید نقل کرده است که علم رسولالله (ص) به على (ع) منتقل شده و سپس از سوى فرزندان آن حضرت به جعفر بن محمد (ع) رسیده است.[10]
موقعیت جابر به عنوان نماینده و باب امام محمد باقر (ع) در کوفه، او را در معرض خطراتى قرار داده بود. در منابع به این امر اشاره شده که هشام بن عبدالملک اموى فرمان قتل جابر جعفى را داده و او با راهنمایى پیشواى معصوم خود، با تظاهر به جنون، جان خود را نجات داده است.[11] نعمان بن بشیر ضمن روایت همسفر شدنش با جابر در سفر مدینه و دیدار با امام (ع)، به ماجراى بازگشت چنین اشاره مىکند:
«مرد بلندقامتِ گندمگونى پیدا شد که نامهاى داشت و آن را به جابر داد. جابر آن را گرفت و بوسید و بر دیده نهاد. در نامه نوشته بود: از جانب محمد بن على به سوى جابر بن یزید، و بر آن نامه مهر سیاهى بود. جابر به او گفت: کى نزد آقایم بودى؟ گفت: هماکنون. جابر گفت: پیش از نماز یا پس از نماز؟ گفت: پس از نماز. جابر مهر را برداشت و شروع به خواندن کرد و چهرهاش را درهم کشید تا اینکه به پایان نامه رسید. سپس نامه را نگهداشت و تا کوفه، او را خندان و شاد ندیدم. شبانگاه به کوفه رسیدیم و من خوابیدم. چون صبح شد، به سبب احترام و بزرگداشت او نزدش رفتم. او را دیدم در حالى که به جانب من مىآید و بر نى سوار شده، مى گوید: منصور بن جمهور را فرماندهى مىبینم که فرمانبر نیست! و اشعارى از این قبیل مى خواند. او به من نگریست و من به او. نه او چیزى به من گفت و نه من به او. من از وضعى که از او دیدم، شروع به گریستن نمودم. کودکان و مردم گرد ما جمع شدند و او آمد تا اینکه وارد رحبه شد و با کودکان مىچرخید. مردم مىگفتند: جابر بن یزید دیوانه شده. به خدا سوگند که چند روز بیش نگذشت که از جانب هشام بن عبد الملک نامهاى به والى کوفه رسید که مردى را که نامش جابر بن یزید جعفى است پیدا کن و گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست. والى متوجه اهل مجلس شد و گفت: جابر بن یزید جعفى کیست؟ گفتند: خدا تو را اصلاح کند؛ مردى بود دانشمند و فاضل و محدث که حج گزارد و دیوانه شد، و اکنون در رحبه بر نى سوار مىشود و با کودکان بازى مىکند. والى آمد و از بلندى نگریست؛ او را دید بر نى سوار است و با بچهها بازى مىکند. گفت: خدا را شکر که مرا از کشتن او برکنار داشت».[12]
جابر جعفى فرزند دنیا نبود و با عناوین و مقامات فانى آن بیگانه بود و این توصیه خاص امام (ع) را منشور زندگى خود قرار داده بود که به او فرموده بود:
«جابر! به راستى مؤمن را نشاید که به شکوفایى دنیا دل بندد و اطمینان کند. بدان که فرزندان دنیا همه اهل بىخردى و غرور و نادانىاند و فرزندان آخرت، جمله مؤمنان و کردار کنندگان پارسایند و اهل دانش و فقه و مرد اندیشه و عبرتگیرى و آزمایش هستند که از یاد خدا تنگدل نمىشوند. جابر! بدان که پرهیزکاران همان بىنیازانند. اندک مایهاى از دنیا آنان را بىنیاز داشته و مخارجشان اندک است. اگر کار خیرى را فراموش کردى، به یادت آرند و اگر انجامش دهى، به تو کمک کنند. شهوتها و لذّتجویىهاى خود را به پشت افکنده و طاعت پروردگارشان را فرا روى داشتهاند. دیده را به راه خیر و به دوستدارى دوستان خدا دوختند و ایشان را دوست داشتند و به آنان گرویدند و از ایشان پیروى کردند. خود را در دنیا چنان منزل ده که گویى ساعتى در آن منزل دارى و سپس از آن مىکوچى، یا چنان مالى که به خواب بینى و بدان شاد و مسرور شوى و سپس از خواب هشیار شوى و در دستت چیزى نباشد. من از آن رو برایت مثلى زدم که نیک بیاندیشى و اگر خدایت توفیق دهد، به کارش بندى. جابر! آنچه از دین خدا و حکمت او به تو سپردم، حفظ کن و خیرخواه خود باش و ببین خدا را در زندگى تو چه پایگاهى است، و پیمان (و بازخواست از) تو نزد او هنگام بازگشت همچنین است. بنگر، اگر دنیا در دیده تو [جز] این باشد که برایت توصیف کردم، از آن روى به جانب سرایى بگردان که (توجّه) امروزه (بدان) موجب کسب خرسندى (خدا) ست. پس چهبسا حریصى به کارى از کارهاى دنیا دست یابد و چون بدان رسد (همان کار) گردنگیر و موجب بدبختى او شود، و چهبسا کسى که در انجام کارى از کارهاى آخرت اکراه دارد، (ولى) بدان برسد و به همان سبب نیکبخت گردد.[13]
سرسپردگى محض، رازدارى و صاحب سرّ بودن امام، هدایت، تعلیم و شاگردپرورى، تألیف، حفظ و انتشار احادیث بسیار، روشنگرى و پاسخ به سؤالات و شبهات، از شاخصههاى مهم حیات جابر بن یزید جعفى است. این یار گرانقدر و دانشمند بزرگ در سال 128 هجرى در کوفه درگذشت.[14]
میراث علمى
جابر از محدثین بزرگ کوفه به شمار مىرفت.[15] یعقوبى نام جابر بن یزید جعفى را در زمر فقهاى برجست اواخر دور اموى و اوایل دور عباسى آورده است.[16] وى محدثى پرکار بود که روایات بسیارى را در سینه داشت. همگان بر گستره آگاهى او به حدیث و همچنین دانش فراوان او به دین اذعان دارند؛[17] به گونهاى که برخى از محدثین مدعىاند اگر جابر نبود، کوفه از حدیث تهى مىشد.[18] جابر از امام باقر (ع) حدود 70 هزار حدیث شنیده که نزدیک به 50 هزار از آن را براى کسى بازگو نکرده است.[19] چیرگى و تسلط وسیع جابر بر احادیث امام نشانه نزدیکى، اطمینان، رازدارى و امانتدارى اوست و این سخن از امام نقل شده است: «اگر رازنگهداران مورد اطمینانى مىدیدیم (از علم خود به آنها) مىگفتیم».[20]
گرچه در میان آثار روایى و رجالى غیر شیعه، کسانى او را توثیق کردهاند[21] و روایت او در برخى از آثار حدیثى اهل سنت به چشم مىخورد،[22] اما متأسفانه بسیارى با اذعان بر شکوه علمى جابر، بر او تاختهاند[23] و احادیثش را رد کرده،[24] تضعیفش نمودهاند[25] و حتى ابوحنیفه از جابر با عنوان کذاب یاد کرده است![26] علت این هجوم، بیان برخى از اعتقادات خاص شیعه، مثل رجعت از سوى جابر بود.[27] کمالالدین دمیرى او را شیعى مىداند که به رجعت باور دارد؛ یعنى اینکه على (ع) به این دنیا بازمىگردد.[28] این باور کافى بود که او را رافضى و غالى بنامند.[29] سفیان مىگوید: مردم با جابر آمد و شد داشتند و از او روایت مىشنیدند؛ اما وقتى او از ایمان به رجعت سخن گفت، متهمش ساختند و از او دور شدند.[30] سید بن طاووس با انتقاد از هجوم به یک محدث شهیر، اینگونه شکوه مىکند:
آنها روایات کسانى را که دشمن خدا و رسول خدا و اهل بیت پیامبر (ص) هستند، قبول مىکنند، ولى روایات شیعیان و علاقهمندان آنها را قبول نمىکنند و به جرم شیعه بودن و علاقه داشتن به عترت، احادیث آنها را طرد مىکنند! مثلا مسلم در صحیحش به سند خود از «جراح بن ملیح» روایت کرده که گفت: شنیدم از جابر که مىگفت: نزد من هفتادهزار حدیث است که همه آنها را ابىجعفر (ع) از پیامبر نقل کرده است. باز مسلم در صحیحش به سند خود از «محمد بن عمرو رازى» نقل کرده است: شنیدم از جریر که مىگفت: با جابر بن یزید جعفى ملاقات نمودم و حدیثى از او ننوشتم؛ زیرا که او ایمان به رجعت داشت. چگونه خود را از 70 هزار حدیث پیامبرشان به روایت ابىجعفر (ع) محروم کردهاند، در حالى که آن حضرت از بزرگان اهل بیت است که پیامبر امر به اطاعت آنها فرموده است و علاوه بر این، اکثر مسلمانان یا تمام ایشان زنده شدن مردگان را در دنیا و در قبور روایت کردهاند؟! پس چه فرق است بین اینها و بین آنچه اهل بیت و شیعیان آنها در باره رجعت روایت کردهاند؟ جابر در این باره چه گناهى دارد، تا این که احادیثش از درجه اعتبار ساقط شود، ولى آنهایى که از دشمنان اهل بیت روایت مىکنند، روایاتشان در اعلى درجه اعتبار تلقى گردد؟![31]
مسئله رجعت به معناى بازگشتن به سوى دنیا پس از انتقال به جهان دیگر است. مذهب شیعه بر این باور است که معصومان (علیهم السلام) و برخى از یارانشان در عصر ظهور و پس از آن به دنیا بازمىگردند. علماى علم کلام در ضمن بیان اعتقادات شیعه، با استناد به آیات و روایات بسیار، بیان مىکنند که اعتقاد ما درباره رجعت آن است که حقیقت دارد؛ چنانکه خداوند در قرآن و پیشوایان معصوم (علیهم السلام) در کلامشان فرمودهاند.[32]
رجعت در پاسخهاى بسیارى که امام باقر (ع) به پرسش جابر داشتند، طرح شده است. امام رجعت را «قدرتنمایى خداوند» مىدانست[33] و آن را از ایام الله مىشمرد.[34] زمانى که جابر درباره معناى «ایمان به غیب» پرسید، حضرت در پاسخ فرمود: «غیب عبارت است از قیامت و حشر و نشر و قیام قائم و رجعت».[35] در دورهاى امام باقر (ع) سخن از رجعت را به دلیل تقیه، منع کردند و این دستور در بخشى از عصر امام صادق (ع) نیز پابرجا بود.[36] این تقیه به دلیل سیطره فرهنگ اموى و عباسى بر جامعه علمى جهان اسلام بهویژه عراق بود؛ زیرا فضاى سیاسى حاکم بر عراق، مسئله رجعت را برنمىتابید. این نکته در پرسش حضرت امام صادق (ع) با ابوبصیر نیز نمایان است؛ وقتى امام از انکار رجعت از سوى آنان آگاه شد، فرمود: آیا این آیه را در قرآن نخواندهاند که مىفرماید:[37] وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً.[38]
واکنشهاى تند در برابر جابر بن یزید جعفى را باید با توجه به فضاى حاکم در آن سده و قرون پس از آن تجزیه و تحلیل کرد؛ فضایى که طرح مسئله رجعت از سوى جابر در یک محفل خاص علمى را برنمىتابید و عالمان دنیازده را به سوى تلاش براى بىاعتبار کردن یک قله علمى و تأثیرگذار مىکشاند و دروغگویش مىخواند.[39] یعقوب بن سفیان البسوى (متوفاى 277) وقتى از جابر یاد مىکند، ضمن توصیف مقام علمى و حدیثى او مدعى است که گروهى از مردم از او دور شدند و ایمان به رجعت را علت آن مىداند.[40]
بىشک این سخن و رهنمود امام، عزم او را در ادامه راه جزم مىساخت که فرمود:
«جابر! بدان که تو دوستدار ما نباشى مگر آنکه (چنان شوى) که اگر تمام همشهریانت دورت را بگیرند و بگویند: تو مرد بدى هستى، این (سخن) اندوهگینت نکند و اگر گویند: تو نیکمردى هستى، این (سخن نیز) دلشادت نکند؛ ولى خود را برابر کتاب خدا بدار (و در آن آئینه بنگر)؛ اگر (دیدى) رهسپار راه قرآنى و آنچه را (قرآن) نخواسته، نمىخواهى و آنچه خواسته، بدان راغبى، و از آنچه بیم داده، مىترسى، گام استوار دار و مژدهات باد که آنچه درباره تو گویند، زیانت نرساند».[41]
نتیجهگیرى
با تأمل و دقت در شخصیت جابر بن یزید جعفى مىتوان او را یک چهره موفق در حفظ، بسط و نشر معارف امام محمد باقر (ع) دانست. در میراث برجاى مانده جابر جعفى، معارف ناب شیعى رشد کرد و باور و اعتقاد مردم، سمت و سوى درست یافت و از جعل و تحریف مصون ماند؛ هرچند که خود آماج حملات بانیان مکر و حیله در جامعه قرار گرفت.
[1] . کشى، اختبار معرفة الرجال، ص 192؛ سمعانى، الانساب، ج 2، ص 67 و 68.
[2] . شیخ طوسى، رجال، ص 296.
[3] . همان.
[4] . شیخ طوسى، الامالى، ص 296.
[5] .
« کَانَ جَابِر بن یَزِیدَ الْجُعْفِى إِذَا روى عَنْ مُحَمَّدِ بنِ عَلِى( ع) شَیْئاً قَالَ حَدَّثَنِى وَصِىُّ الْأَوْصِیَاءِ وَ وَارِثُ عِلْمِ الْأَنْبِیَاءِ مُحَمَّدُ بنُ عَلِىِّ بنِ الْحُسَیْنِ( ع)»؛
شیخ مفید، الإرشاد، ج 2، ص 161.
[6] .«
وَ کَانَ جَابِر بن یَزِیدَ الْجُعْفِى إِذَا روى مِنْهُ قَالَ حَدَّثَنِى وَصِىُّ الْأَوْصِیَاءِ وَ وَارِثُ عِلْمِ الْأَنْبِیَاءِ مُحَمَّدُ بنُ عَلِىِّ بنِ الْحُسَیْن( ع)»
؛ طبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، ص 270.
[7] . قال ابوبکر:« و سمعت ابن أکثم الخراسانى قال لسفیان: أ رأیت یا أبامحمد الذین عابوا على جابر الجعفى قوله حدثنى وصىّ الأوصیاء؟ قال سفیان: هذا أهونه»؛ ذهبى، میزان الاعتدال، ج 1، ص 383؛ المعرفة والتاریخ، ج 2، ص 717؛ ر. ک: ابنحجر عسقلانى، تهذیب التهذیب، ج 2، ص 49.
[8] .« جابر بن یزید الجعفى و کان متشیعاً و کان من ساکنى الکوفه»؛ خلیفة بن خیاط، تاریخخلیفة، ص 247.
[9] . کلینى، اصول کافى، ج 8، ص 157. برخى از فرقهنگاران اهل تسنن او را دومین رئیس فرق مغیریه معرفى کردهاند؛( ر. ک: على اشعرى، مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 77؛ ابنحزم، الفصل، ج 5 ص 44) که باور صریح جابر جعفى به امامت امام صادق( ع) این ادعا را بىاساس مىشمارد. جابر حتى از خواص اصحاب امام صادق( ع) به شمار مىرفت.( ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 3، ص 400.
[10] . ذهبى، میزان الاعتدال، ج 1، ص 381؛ الارشاد، ج 2 ص 160.
[11] . اصول کافى، ج 1، ص 396 و 397؛ اختیار معرفة الرجال، ص 194 و 195.
[12] . همان.
[13] .
« یَا جَابِرُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَا یَنْبَغِى لَهُ أَنْ یَرْکَنَ وَ یَطْمَئِنَّ إِلَى زَهْرَةِ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ اعْلَمْ أَنَّ أَبْنَاءَ الدُّنْیَا هُمْ أَهْلُ غَفْلَةٍ وَ غُرُورٍ وَ جَهَالَةٍ وَ أَنَّ أَبْنَاءَ الْآخِرَةِ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ الْعَامِلُونَ الزَّاهِدُونَ أَهْلُ الْعِلْمِ وَ الْفِقْهِ وَ أَهْلُ فِکْرَةٍ وَ اعْتِبَارٍ وَ اخْتِبَارٍ لَا یَمَلُّونَ مِنْ ذِکْرِ اللهِ وَ اعْلَمْ یَا جَابِرُ أَنَّ أَهْلَ التَّقْوَى هُمُ الْأَغْنِیَاءُ أَغْنَاهُمُ الْقَلِیلُ مِنَ الدُّنْیَا فَمَئُونَتُهُمْ یَسِیرَةٌ إِنْ نَسِیتَ الْخَیْرَ ذَکَّرُوکَ وَ إِنْ عَمِلْتَ بِهِ أَعَانُوکَ أَخَّرُوا شَهَوَاتِهِمْ وَ لَذَّاتِهِمْ خَلْفَهُمْ وَ قَدَّمُوا طَاعَةَ رَبِّهِمْ أَمَامَهُمْ وَ نَظَرُوا إِلَى سَبِیلِ الْخَیْرِ وَ إِلَى وَلَایَةِ أَحِبَّاءِ اللهِ فَأَحَبُّوهُمْ وَ تَوَلَّوْهُمْ وَ اتَّبَعُوهُمْ فَأَنْزِلْ نَفْسَکَ مِنَ الدُّنْیَا کَمَثَلِ مَنْزِلٍ نَزَلْتَهُ سَاعَةً ثُمَّ ارْتَحَلْتَ عَنْهُ أَوْ کَمَثَلِ مَالٍ اسْتَفَدْتَهُ فِى مَنَامِکَ فَفَرِحْتَ بِهِ وَ سُرِرْتَ ثُمَّ انْتَبَهْتَ مِنْ رَقْدَتِکَ وَ لَیْسَ فِى یَدِکَ شَىْءٌ وَ إِنِّى إِنَّمَا ضَرَبْتُ لَکَ مَثَلًا لِتَعْقِلَ وَ تَعْمَلَ بِهِ إِنْ وَفَّقَکَ اللهُ لَهُ فَاحْفَظْ یَا جَابِرُ مَا أَسْتَوْدِعُکَ مِنْ دِینِ اللهِ وَ حِکْمَتِهِ وَ انْصَحْ لِنَفْسِکَ وَ انْظُرْ مَا اللهُ عِنْدَکَ فِى حَیَاتِکَ فَکَذَلِکَ یَکُونُ لَکَ الْعَهْدُ عِنْدَهُ فِى مَرْجِعِکَ وَ انْظُرْ فَإِنْ تَکُنِ الدُّنْیَا عِنْدَکَ عَلَى غَیْرِ مَا وَصَفْتُ لَکَ فَتَحَوَّلْ عَنْهَا إِلَى دَارِ الْمُسْتَعْتَبِ الْیَوْمَ فَلَرُبَّ حَرِیصٍ عَلَى أَمْرٍ مِنْ أُمُورِ الدُّنْیَا قَدْ نَالَهُ فَلَمَّا نَالَهُ کَانَ عَلَیْهِ وَبَالًا وَ شَقِىَ بِهِ وَ لَرُبَّ کَارِهٍ لِأَمْرٍ مِنْ أُمُورِ الْآخِرَةِ قَدْ نَالَهُ فَسَعِدَ بِهِ»؛
ابنشعبه حرّانى، تحف العقول، ص 288.
[14] . تاریخ خلیفة، ص 247؛ ابن حماد حنبلى، شذرات الذهب، ج 2، ص 123.
[15] . تاریخ طبرى، ج 11، ص 646.
[16] . احمد بن اسحاق یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 348- 363.
[17] .« و کان واسع الروایة غزیر العلم بالدین»؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 46.
[18] . ترمذى، الجامع الصحیح، ج 1، ص 133.
[19] . مسلم بن حجاج نیشابورى، الصحیح، ج 1، ص 15 و 16.
[20] . سلمة بن محرز از امام باقر( ع) نقل مىکند که فرمود: از جمله علومى که به ما داده شده، علم تفسیر و احکام قرآن و علم تغییر زمان و حوادث آن است( مسائل روز و مقتضیات زمان). هر گاه خدا نسبت به مردمى خیرى خواهد، به آنها بشنواند و اگر به کسى که حاضر به شنیدن نیست بشنواند، پشت مىکند و رو برمىگرداند؛ مثل اینکه نشنیده است. سپس اندکى سکوت نمود و بعد فرمود:
« وَ لَوْ وَجَدْنَا أَوْعِیَةً أَوْ مُسْتَرَاحاً لَقُلْنَا وَ اللهُ الْمُسْتَعان»؛
اگر رازنگهداران مورد اطمینانى را مىدیدیم، مىگفتیم و خداست که همه از او کمک خواهند». کافى، ج 1، ص 229.
[21] . میزان الاعتدال، ج 1، ص 379.
[22] . طیالسى، المسند، ص 108؛ عبدالرزاق صنعانى، المصنف ج 1، ص 289 و ج 2، ص 553 و ج 3، ص 202؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 241 و ج 4، ص 254؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 17، مقاله« جابر جعفى» از سعید طاووسى مسرور.
[23] .« أحد أوعیة العلم على ضعفه و رفضه»؛ تاریخ الإسلام، ج 8، ص 59.
[24] . ابنحجر عسقلانى، الإصابة، ج 7، ص 341.
[25] . محمد عقیلى، الضعفاء الکبیر، ج 1، ص 191- 196.
[26] . محمد بن حبان، کتاب المجروحین، به کوشش محمود ابراهیم زاید، مکه مکرمه، دار الباز، ج 1، ص 209؛ عبدالله بن عدى، الکامل، به کوشش سهیل زکار و یحیى مختار غزاوى، بیروت، 1409 ق، ج 2، ص 113؛ ابن عبدالبر قرطبى، جامع بیان العلم و فضله، ص 437.
[27] .« کان یقول برجعة الأموات إلى الدنیا قبل الآخرة»؛ ابنعساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج 46، ص 238؛ ر. ک: تاریخالإسلام، ج 8، ص 60؛ یحیى بن معین، التاریخ، ج 1، ص 207؛ عبدالله بن قتیبه، تأویل مختلف الحدیث، ص 17؛ ابن حزم اندلسى، المحلى، ج 3، ص 62؛ تفسیر عیاشى، ج 2، ص 256 و 257؛ حسن بن سلیمان حلى، مختصر بصائر الدرجات، ص 18، 26، 29، 37 و 38.
[28] .« و کان جابر الجعفى شیعیا یرى الرجعة أى أنّ علیا رضى اللّه تعالى عنه یرجع إلى الدنیا»؛ دمیرى، حیاة الحیوان الکبرى، ج 1، ص 451.
[29] . ابن جوزى، المنتظم، ج 7، ص 267.
[30] . قال أبوبکر: حدثنا سفیان قال:« کان الناس یحملون على جابر قبل أن یظهر ما أظهر، فلما أظهر ما أظهر
اتهمه الناس فى حدیثه، و ترکه بعض الناس، فقیل له: و ما أظهر؟ قال: الایمان بالرجعة». میزان الاعتدال، ج 1، ص 383؛ یعقوب بن سفیان، المعرفة و التاریخ، ج 2، ص 717؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 49.
[31] . سید بن طاووس، الطرائف، ج 1، ص 191 و 192.
[32] . به گفته ابنطاووس به جز روایات اهل سنت درباره اصحاب کهف، قرآن مىفرماید:)) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ((؛ آیا ندیدى کسانى را که از ترس مرگ از دیار خود بیرون رفتند که هزاران تن بودند؟! خداوند فرمود بمیرید، پس همه مردند؛ سپس آنها را زنده کرد( بقره، آیه 243) که درباره زنده کردن حزقیل نبى وارد شده است و داستان آن هفتاد نفرى که در حضور حضرت موسى در اثر صاعقه مردند در حدیث عزیر و کسى که حضرت عیسى او را زنده کرد.( همان، ج 1، ص 191 و 192).
[33] . مجلسى، بحارالأنوار، ج 53، ص 72.
[34] . شیخ صدوق، خصال، ج 1، ص 108.
[35] . بحارالأنوار، ج 24، ص 352.
[36] . همان، ج 53، آیه 40.
[37] . روزى که زنده مىگردانیم از هر امتى فوجى را( نمل، آیه 83.
[38] . بحارالأنوار، ج 53، ص 40.
[39] . ر. ک: جامع بیان العلم و فضله، ص 437.« کان جابر الجعفى کذّابا یؤمن بالرجعة»؛ تاریخ الإسلام، ج 8، ص 60.
[40] .« اتهمه الناس فى حدیثه، و ترکه بعض الناس، فقیل له: و ما أظهر؟ قال: الایمان بالرجعة»؛ المعرفة والتاریخ، ج 2، ص 715. ذهبى نیز مىنویسد:« لله حدیث صالح و قد احتمله الناس و رووا عنه و عامة ما قذفوه به أنه کان یؤمن بالرجعة یعنى رجعة علىّ إلى الدنیا»؛ تاریخ الإسلام، ج 8، ص 60.
[41] .
« یا جابر! اعْلَمْ بِأَنَّکَ لَا تَکُونُ لَنَا وَلِیّاً حَتَّى لَوِ اجْتَمَعَ عَلَیْکَ أَهْلُ مِصْرِکَ وَ قَالُوا إِنَّکَ رَجُلُ سَوْءٍ لَمْ یَحْزُنْکَ ذَلِکَ وَ لَوْ قَالُوا إِنَّکَ رَجُلٌ صَالِحٌ لَمْ یَسُرَّکَ ذَلِکَ وَ لَکِنِ اعْرِضْ نَفْسَکَ عَلَى کِتَابِ اللهِ فَإِنْ کُنْتَ سَالِکاً سَبِیلَهُ زَاهِداً فِى تَزْهِیدِهِ رَاغِباً فِى تَرْغِیبِهِ خَائِفاً مِنْ تَخْوِیفِهِ فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ فَإِنَّهُ لَا یَضُرُّکَ مَا قِیلَ فِیک»؛
تحف العقول، ص 284.