فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

شعر

چکیده
سفر کربلا
على ‏مراد غیاث‏ آبادى‏
 ما این سفر به نام تو آغاز مى‏کنیم‏
با بال جان، به شوق تو پرواز مى‏کنیم‏
از خون و شعله مى‏گذریم و خیال خود
هر دم به عشق روى تو دمساز مى‏کنیم‏
جان برکفیم و عشق تو را با زبان خون‏
در گیر و دار حادثه، آغاز مى‏کنیم‏
هر قطره‌‏اش هزار پیام است خون ما
در مقدم تو این همه اعجاز مى‏کنیم‏
چشم ‏انتظار دلشدگان باش اى حسین‏
ما راه کربلاى تو را باز مى‏ کنیم‏
 
خاک کربلا
مرتضى نوربخش‏
 نیازمند درت را کرم دریغ مدار
ز اهل راه، نشان حرم دریغ مدار
اگرچه دیده اقامتگه جمال تو نیست‏
بر این رواق، غبار قدم دریغ مدار
به شبروان، در امّید و انتظار مبند
به خفتگان، نفس صبحدم دریغ مدار
قرین درد تو بودن، سعادتى‏است بزرگ‏
از این قرین غم خویش، غم دریغ مدار
دلى که آرزوى خاک کربلا دارد
از او نظاره باغ ارم، دریغ مدار
طواف کعبه جان، خاک کربلاى تو بود
به شادى دلم، اى محتشم، دریغ مدار

على اکبر (علیه السلام)
سیدرضا مؤید
سلام ما به حسین و به پاره جگرش‏
که پاره شد جگرش از شهادت پسرش‏
على، هرآینه آیینه پیمبر بود
ولى عطش ‏بربود آب و رنگ از گهرش‏
خمید قامتش از داغ اکبرش، زان پیش‏
که بشکند ز فراق برادرش کمرش‏
ز پاره پاره تن اوفتاده بر خاکش‏
نشست گرد غریبى به صورت پدرش‏
غم فراق پدر تازه شد براى حسین‏
چو دید برزخ خونین او و زخم سرش‏
گریست بر سر نعش على، بلندبلند
که رفته بود دل از دست و نور از بصرش‏
حسین را نفس از غصّه برنمى‏ آمد
براى تسلیتش زینب درنمى ‏آمد

پیام سرخ‏
محمدعلى مجاهدى- پروانه‏
 
دلى که خانه مولى شود، حرم گردد
کز احترام على کعبه محترم گردد
من از شکستن دیوار کعبه دانستم‏
که هرکجا که على پا نهد، حرم گردد
هنوز روز خوش دشمن است، تا آن روز
که ذوالفقار زبان على دودَم گردد
دلى که جام بلا را کشید تا خط جور
چه احتیاج که دنبال جام جم گردد
قبول خاطر «خون خدا» شدن شرط است‏
نه هر که مرثیه‌‏اى ساخت «محتشم» گردد
عزاى ماست که هر سال مى ‏شود تکرار
 وگرنه حیف محرّم که خرج غم گردد
نه هر که کشته شود مى ‏توان شهیدش گفت‏
 نه هر سرى که به نى مى ‏رود، علم گردد
حدیث عشق و وفا ناسروده مى‏ ماند
 مگر که دست «علمدار» ما قلم گردد!
هنوز شعله‏ ور از خیمه‏ هاى عاشوراست‏
 ز شور شیونىِ دل مباد کم گردد

وداع‏
على ‏محمد شهیدى‏ فر
 کاش مى ‏شد بیشتر باز
در کنار تو بمانم‏
تا غم تنهای ‏ام را
از دل تنگم برانم‏
کاشکى آزاد بودم‏
مثل کفترهاى گنبد
مى ‏نشستم شادمانه‏
روز و شب بالاى گنبد
خوب مى‏دانم که اصلًا
طاقت دورى ندارم‏
مى‏روم، اما دلم را
در حرم، جا مى‏گذارم‏

نام حسین (علیه السلام)
على عدالتى‏
اى نام دلرباى تو، ورد زبان من‏
این اسم اعظمت نشسته به جان من‏
شکر خداى عزّوجل، زین چنین کرم‏
لبریز مهر توست دل پر فغان من‏
ز نگار دل زدوده شود از شعاع تو
خورشید من تویى و تویى آسمان من‏
بى تو صفا به خطّه ایجاد، کى بود؟
از تو صفا گرفته، دلم، مهربان من‏
با من چه کرده ‏اى که چو نام تو مى ‏برم‏
اشک آورد به دیده گهر، بر بیان من‏
کى باشدم هراس ز روز حساب، اگر
نام تو یا حسین، بود بر زبان من؟
 
جام بلا
فرصت شیرازى‏
شاه شهید، مِى چو ز جام بلا کشید
رخت از مدینه، جانب کرب‏ و بلا کشید
در دشت نینوا، ز وفا چون نهاد پاى‏
دست امید از همه ماسوا کشید
ز اصحاب او هر آن‏که وفا را به سر نبرد
بیعت شکست و پاى ز کوى وفا کشید
و آن کو وفا نمود به فرزند مرتضى‏
صهباى وصل دوست ز جام رضا کشید
کردند جمله، سینه بى‏ کینه را سپر
در قتلشان زمانه چه تیغ جفا کشید
عباس را ز پیکر صد پاره شد جدا
دستى که در رکاب برادر لوا کشید
اکبر شهید گشت چو در دشت نینوا
لیلاى بینوا، چو نى از دل نوا کشید
آمد به حلق اصغر مظلوم شیرخوار
تیر از کمان کینه که دست قضا کشید

رباعى ‏هاى عاشورایى‏

ابالفضل از دو عالم دست برداشت‏
از این دنیاى پرغم دست برداشت‏
چنان گردید گرم عشق‏بازى‏
که از دستان خود هم، دست برداشت‏
نقى یعقوبى ‏نسب‏
 
آن روز غریبانه و تنها جان داد
پرورده آسمان به صحرا، جان داد
اسرار شگفت آب، معنا مى ‏شد
وقتى که عطش کنار دریا، جان داد
سید محمدحسن مؤمنى‏

عمرى به اسارت تو بودم اى مرگ‏
لرزان ز اشارت تو بودم اى مرگ‏
امروز، خوش آمدى، صفا آوردى‏
مشتاق زیارت تو بودم، اى مرگ‏
علیرضا قزوه‏
 
اى رایت کربلا به دوشت، عباس‏
اى چشم همه، محو خروشت، عباس‏
آن روز، لبت هلاک یک قطره، ولى‏
دریاست کنون پیاله ‏نوشت عباس‏
سیدعلى عرفانى‏
 
آن کشته که دین زنده به نامش باشد
پاینده نماز، از قیامش باشد
فرض است بر او گریه، ولى برتر از آن‏
سرمشق گرفتن از مرامش باشد
سیدرضا مؤید
 
محبوب شد هر آن‏که فداى حبیب شد
بیمار عشق، بر همه دردى طبیب شد
نازم بر آن حبیب که بر یارى حبیب‏
از خون سرخ، موى سفیدش خضیب شد
سیدرضا مؤید
 
خضرى که چشمه لبش آب حیات داشت‏
کى حاجتى به خوردن آب فرات داشت‏
در کربلا سرادق عصمت به پا نمود
آن کس که خیمه بر زبر کائنات داشت‏
عارف بجنوردى‏