فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

نقدی بر منتقدان تبرک

نویسنده
چکیده
درآمد
«تبرّک»[1] در اصطلاح به معناى درخواست فزونى، خیر و سعادت است که این مفاهیم در معناى برکت نهفته است.[2] حصول نعمت، زوال نقمت و کمال رحمت نیز در تبرک اراده مى‏شود.[3] تبرک‏جویى انسان از آن روست که مى‏خواهد به واسطه آن، از فیض بیشتر بهره‏مند شود. این برکت‏جویى، گاه به طور مستقیم از خداوند صورت مى‏گیرد و گاه با اسبابى چون انبیا، اوصیاعلیهم السلام و اولیاى الهى به انجام مى‏رسد. برکت‏جویى به آثار منسوب به آنها نیز در تبرک، سارى و شایع است.[4] تبرک ریشه در صدر اسلام دارد و تمام مسلمانان با همه گرایش‏هاى مذهبى و فرقه‏اى، آن را پذیرفته‏اند. در میان سایر ادیان ابراهیمى نیز مى‏توان نمونه‏هایى از تبرک و تبرک‏جویى را یافت که برجسته‏ترین آن در دین یهود و مسیحیت وجود دارد.[5]
تبرک به معناى مصطلح و جارى آن، به آیات قرآن، روایات، سنت پیامبر و ائمه اطهارعلیهم السلام مستند است.[6] فراى باور و رفتار بزرگان شیعه درباره تبرک، پیشوایان و عالمان اهل سنت نیز به آثار منسوب به خداوند یا انبیا، اوصیا و اولیاى الهى تبرک مى‏جستند. برکت‏جویى، به آثار منسوب به آنها نیز سارى و شایع بوده و هست‏[7]. البته در برابر این همداستانى و اتفاق مسلمانان بر تبرک، جریان سلفى وابسته به ابن تیمیه (م 728 ق) تنها تبرک به پیامبرصلى الله علیه وآله و آثار او را در دوران حیات ایشان مجاز شمرده و برکت‏جویى از ضریح و در و دیوار مسجدالنبى یا مسجدالحرام و کعبه و اماکن و بقاع مقدسه را شرک و بدعت شمردند.[8] در این نوشتار مهم‏ترین نقدهاى مخالفان تبرک بررسى و پاسخ داده خواهد شد.
نگاه سلفیان به تبرک‏
سلفیان تبرک رایج میان مسلمانان را شرک و بدعت مى‏شمارند. ابن‏تیمیه تبرک به ضریح و در و دیوار مسجدالنبى و مسجدالحرام و سایر اماکن مقدسه را نهى مى‏کند.[9] او معتقد است که دست کشیدن و بوسیدن قبر پیامبرصلى الله علیه وآله جایز نیست و این نکته به دلیل حفاظت از اصل توحید است.[10] به باور وهابیان و پیروان ابن‏تیمیه، هیچ‏
مخلوقى قدرت بخشش، برکت، ایجاد و ابقا و تثبیت ندارد. از این رو تبرک به اماکن و آثار و اشخاص- از زندگان و مردگان- جایز نیست؛ و شرک است.[11]
ابن‏تیمیه همچنین بر بدعت بودن تبرک اصرار دارد و استلام دیوارهاى کعبه، مقام ابراهیم، صخره بیت‏المقدس و قبر هیچ یک از انبیا و صالحان را درست نمى‏داند و آن کار را بدعت مى‏شمرد.[12] پیروان سلفى او نیز تبرک به آثارى چون پارچه کعبه و مسح آن، در و دیوار مسجدالحرام و حرم پیامبرصلى الله علیه وآله یا ضریح حضرت، محراب و منبر و دیوار را بدعت شمرده‏اند و معتقدند که باید از آن پرهیز کرد؛ زیرا عبادات توقیفى است و باید بر اساس آنچه که شرع مقرر داشته، انجام پذیرد؛ از این رو بوسیدن کعبه و برخى از ارکان آن یا مکان‏هاى دیگر مشروع نیست؛ چون پیامبرصلى الله علیه وآله این کار را انجام نداده و بدان نیز راهنمایى نکرده است. همچنین تبرک به در و دیوار حرم پیامبر نیز مشروع نیست چون ایشان آن را تجویز نکرده و اصحاب نیز چنین کارى انجام نداده‏اند؛[13] زیرا در این باره از پیامبرصلى الله علیه وآله چیزى نرسیده است.
تبرک مجاز در نگاه وهابیون، تبرک به پیامبرصلى الله علیه وآله در زمان آن حضرت است؛ مانند تبرک به آب وضو و موى حضرت رسولصلى الله علیه وآله، تبرک به آثار به جاى مانده از نبى مکرمصلى الله علیه وآله و همچنین تبرک به آثارى که با بدن آن حضرت تماس داشته است؛ اما تبرک به افراد دیگر و آثار به جاى مانده از آن را حرام مى‏دانند و معتقدند صحابه، به غیر از پیامبرصلى الله علیه وآله و آثار به جاى مانده از ایشان تبرک نجسته‏اند و اگر تبرک به علما و صالحان و آثار به جاى مانده از آنان جایز بود، صحابه به آن عمل مى‏کردند. همچنین تبرک به آثار صالحان و علما منجر به غلو در حق آنها و در نتیجه، عبادت آنها مى‏شود و براى جلوگیرى از واقع شدن مردم در شرک، باید تبرک را تحریم کرد.[14]
بنا بر حکم لجنه فتوایى وهابیت، تبرک به صالحان درگذشته، به امید نفع بردن از ایشان جایز نیست و این نوع رفتار شرک اکبر است. تبرک به صالحان زنده، بدعت است؛ زیرا صحابه میان خود چنین نمى‏کردند، نه با خلفاى راشدین و نه با غیر آنان؛ زیرا این کار، راهى به سوى شرک است که باید از آن پرهیز نمود.[15]
نقد اشکال‏
مهم‏ترین نقدى که از سوى سلفیان به باور مسلمانان نسبت به تبرک مطرح است «شرک» و «بدعت» بودن آن است که پاسخ نیز حول این دو محور خواهد بود.
اول:
برکت جستن، منافى توحید و مصداق شرک نیست؛ زیرا از نظر کلامى، کسى که در پى تبرک است، فاعل فعلِ برکت را خداوند مى‏داند و در حقیقت به عوامل و اسبابى که خداوند براى تحقق امور قرار داده، روى آورده و از آنان برکت مى‏جوید. به عبارتى: تأثیر اشیاى مادّى و عوامل طبیعى در تحلیل کلامى و فلسفى، مستند به اراده خداست؛ این روایت نمونه‏اى از این تأثیرهاى غیر استقلالى است. ابوسلمه از پیامبرصلى الله علیه وآله نقل کرد که غبار مدینه، بیمارى جذام را از بین مى‏برد.[16] راوى حتى نمونه‏اى از شفا یافتن یک جذامى را در راه قبا نقل مى‏کند. اصولًا نمى‏توان ثبوت تأثیر عوامل و اسباب- چه تأثیر مادى و چه معنوى- را انکار کرد و انکار مطلق آن، ابطال قانون علیت و معلولیت عمومى است و ابطال قانون مذکور، که خود رکنى براى همه ادله توحدى است، هدم بنیان توحید را در پى خواهد داشت.[17] تأثیرى که از غیر خداى تعالى نفى شده، تأثیر استقلالى است و هر موحدى مى‏داند که خداى تعالى است که هر چیزى را آفریده و اثرش را نیز قرار داده است. از این رو وقتى خداى تعالى بتواند به فلان موجود، فلان اثر و خاصیت را ببخشد، چرا نتواند به اولیاى درگاهش مقام شفاعت و وساطت در آمرزش گناهان و برآمدن حاجات را ببخشد و حتى در تربت آنان اثر شفا بگذارد؟
دوم:
یکى از علل بدعت دانستن تبرک «توقیفى بودن عبادات» است. اصل این قاعده امرى پذیرفته و مقبول است و منظور این است که عبادات، در مقدار و کیفیتشان باید اذن شارع را داشته باشند و خروج از این قاعده، مصداق بدعت و تشریع محرّم است. البته مراد از عبادات، آن اعمال عبادى است که براى آن، شکل و صورت معینى وضع شده است؛ مانند شکل و کیفیت نماز، بدیهى است که اضافه یا کم کردن آن حرام است.[18] اما تبرک ربطى به توقیفى بودن عبادات ندارد. برکت‏جویى مانند بسیارى از رفتارهاى دینى ما عبادى نیست؛ بلکه در راستاى اطاعت امر خدا انجام مى‏شود؛ مثل صله رحم و انفاق به دیگران که عمل به این امور، به واقع براى خشنودى خدا و نزدیکى به او انجام مى‏شود و به نوعى مى‏توان آن را در دسته اوامر قربى دانست؛ اوامرى که وسیله نزدیکى عبد به خداوند است و خشنودى خداوند را در پى دارد.[19] از این رو تبرک به پیامبر و آثار او عبادت نیست تا آن را در دسته اوامر عبادى قرار دهیم؛ بلکه عملى است که موجب رضاى خدا و وسیله نزدیکى انسان به خداوند مى‏شود؛ هرچند که تبرک به پیامبرصلى الله علیه وآله و آثار منسوب به او، متکى به آیات فراوانى است و نمى‏توان آن را بدعت نامید.
سوم:
تبرک به نوعى تعظیم شعائر الهى و بزرگداشت نشانه‏هاى دین است. اگر مسلمانان، به بزرگداشت معصومانعلیهم السلام اهمیت مى‏دهند و با زیارت قبورشان و بوسیدن ضریحشان اظهار محبت به آنان مى‏کنند و به تربت آنان تبرک مى‏جویند، براى این است که این اعمال را مصادیقى براى تعظیم شعائر مى‏دانند و به آیه شریفه‏ «وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»[20] و آیه مودت به ذى القربى و به آیات دیگرى که براى مهروزى به پیامبر گواهى مى‏دهد،[21] تمسک مى‏کنند؛[22] زیرا مهرورزى به رسول خداصلى الله علیه وآله مانند اظهار محبت، بوسیدن ضریح و برکت‏جویى از تربت پاک آنان از مصادیق تعظیم شعائر و مودت خاندان وحى بوده و از شاخه‏هاى ایمان است و روایات بسیارى در تأیید آن وجود دارد[23] و مرگ پیامبرصلى الله علیه وآله و صالحان، وظیفه تعظیم و مهرورزى را ساقط نمى‏کند. مالک بن انس به منصور عباسى مى‏گوید: «احترام پیامبر پس از مرگ، به سان احترام او در دوران حیات اوست».[24]
چهارم:
اصرار بر بدعت شمردن تبرک، نادیده انگاشتن آیات و روایات فراوانى است که مشروعیت تبرک را اثبات مى‏کند که به برخى از آنها در بند قبل اشاره شد. قرآن از تبرک جستن به آثار انبیاى پیشین یاد کرده است و در چند گزارش از امت‏هاى پیش از اسلام، این مفهوم به عنوان امرى مجاز، پسندیده و داراى آثار شگرف توصیف شده است. آیه تبرک یعقوب (علیه السلام) به پیراهن فرزندش یوسف (علیه السلام)[25]؛ برکت‏جویى بنى‏اسرائیل به تابوت مخصوص‏[26] و تلاش مؤمنان براى ساختن مسجدى بر در غار اصحاب کهف براى نماز خواندن و تبرک به این مکان‏[27] سه نمونه مهم از شواهد مشروعیت تبرک در قرآن است.
تبرک در روایات شیعه و سنى، امرى مجاز و پسندیده است. پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله و اهل‏بیت عصمت علیهم السلام مسلمانان را به برکت جستن از قرآن، آب زمزم، آب ناودان کعبه، پرده کعبه، آب فرات، تربت امام حسین (علیه السلام) و مانند اینها ترغیب کرده‏اند.[28]
پشتوانه تبرک و زیارت، سیره همیشگى پیامبر از آغاز بعثت در مکه و سپس در مدینه منوره است. رسول خداصلى الله علیه وآله ارکان خانه خدا را استلام مى‏کرد؛ حجرالاسود و رکن یمانى را مى‏بوسید و گونه خود را بر آنها قرار مى‏داد.[29] صحابه نیز به ایشان اقتدا و تأسى مى‏کردند. همچنین به آثار به جاى مانده از پیامبر نیز افتخار کرده و با مباهات از تبرک به آن یاد مى‏کرده‏اند. به واقع رسول خداصلى الله علیه وآله به هر کیفت و در هر زمانى مبارک بوده و هست و خداوند وجود او را در دوره حیات و بعد ازآن رحمة للعالمین قرار داده است.[30] از این رو مالک بن انس، احترام پیامبرصلى الله علیه وآله پس از مرگ او را مانند احترام در دوران حیات مى‏دانست.[31]
پنجم:
برخلاف دیدگاه سلفیان، عمل صحابه، تابعان، صالحان و فقیهان اهل سنت، مشروعیت تبرک را تقویت مى‏کند و بدعت بودن آن را مخدوش مى‏سازد؛ زیرا سلف صالح بر تبرک به آثار به جاى مانده از پیامبرصلى الله علیه وآله و صالحان پاى مى‏فشردند. از عبدالله، فرزند احمد بن حنبل روایت شده که از پدرش درباره برکت جستن از منبر و قبر پیامبرصلى الله علیه وآله پرسید و پدرش پاسخ داد که این کار بى‏اشکال است.[32] زمانى که ابوسعید علایى نظر مثبت احمد حنبل درباره جواز تبرک به قبر و منبر پیامبر را به احمد بن تیمیه نشان داد، او شگفت‏زده شد و گفت: «احمد نزد من مقام والایى دارد». او در پاسخ به شگفتى ابن‏تیمیه چنین گفت: «احمد آن‏گاه که پیراهن شافعى را شست، آب آن را نوشید. اگر تعظیم دانشمندان در این حد جایز باشد، مقام پیامبران و آثار آنان چگونه است؟».[33] رملى شافعى نیز درباره تبرک فتوا داده است که اگر انسان به قبر پیامبرصلى الله علیه وآله یا ولىّ یا عالمى دست بکشد و آن را به قصد تبرک ببوسد، اشکال ندارد.[34] محب‏الدین طبرى شافعى نیز بوسیدن قبر و مسّ آن را جایز مى‏شمرد و معتقد است که عمل عالمان و صالحان بر همین منوال بود.[35] از ابن‏بکون پرسیدند که آیا جایز است که مردم خاکى از قبر علما و شهدا جهت تبرک بردارند؟ او جایز دانست و استنادش به حمل خاک قبر حمزه از قدیم الایام بود.[36] ابن‏حبان در صحیح خود بابى را با عنوان‏ «ذکر ما یستحبّ للمرء التبرّک بالصالحین و أشباههم» و همچنین بابى را با عنوان‏ «ذکر إباحة التبرّک بوضوء الصالحین من أهل العلم» اختصاص داده است.[37] ماجراى برده (عبا) بوصیرى، شاعر مصرى که در قرن هفتم هجرى مى‏زیست نیز به نوعى گواه بر باور مسلمامان به تبرک جستن از آثار منسوب به پیامبر است.[38] در عصر تابعین، مسلمانان از آثار منسوب و اشیاى به جاى مانده از شخصیت‏هاى بزرگ خود تبرک مى‏جستند. بنا بر گفته ذهبى، پس از کشته شدن شقیق بلخى (م 194 ق) مردم به شمشیر او تبرک مى‏جستند.[39] حنابله به آثار به جاى مانده از احمد بن حنبل نیز تبرک مى‏جستند. در گزارشى ابن‏جوزى مدعى است که مسلمانان حنبلى‏مذهب، قلم احمد بن حنبل را درون نخل خرماى‏ نابارور قرار دادند و به برکت آن قلم، خرما به بار نشست![40] همچنین نمونه‏هاى بسیار و غیر قابل انکارى از تبرک‏جویى به عالمان برجسته سنى در دوره حیات ایشان گزارش شده است؛ آن هم در دوره‏اى که عالمان سلف بر تثبیت سنت و محو بدعت اصرار داشتند. ذهبى وقتى از امام حدیث ابن‏حمامى (م 618 ق) یاد مى‏کند، او را «ناصر السنه و قامع البدعه» مى‏نامد و به این نکته نیز اشاره دارد که مردم به او تبرک مى‏جستند.[41] ابوعلى مسکویه رازى از تبرک‏جویى مردم به خلیفه سلیمان بن عبدالملک (م 99 ق) یاد مى‏کند و مى‏گوید که او را «مفتاح الخیر» مى‏نامیدند.[42] ابن‏جوزى از تبرک‏جویى مردم به ابن‏حلاج (م 528 ق) یاد مى‏کند.[43] سمعانى از ابوبکر دلغاطانى مروى (م 488 ق) یاد مى‏کند که مردم در دوره حیاتش به او تبرک مى‏جستند.[44] همو وقتى به تبرک‏جویى مردم به ابوالقاسم تفکرى زنجانى (م 470 ق) اشاره مى‏کند، مدعى است که علاقه‏مندان به بوسیدن دست او، بیشتر از شیفتگان به بوسیدن حجرالاسود است.[45] ابن‏کثیر از ابواسحاق شیرازى (م 476 ق) یاد کرده؛ به گونه‏اى که مردم به او و حتى مرکبش تبرک مى‏جستند و چه‏بسا خاک زیر مرکب او را برمى‏داشتند.[46] در دوره حیات أبواسحاق جبینانى (م 499 ق) و حمّاد بن عمّار بن هاشم (م 432 ق) و عیسى بن عبدالله کردى (م 540 ق) أبوالثّناء زیتونى (م 573 ق) علما و مردم به دیدارشان مى‏شتافتند و به آنان تبرک مى‏جستند.[47] ابن‏حماد حنبلى هم به تبرک جستن مردم به احمد برداسى حنبلى (م 554 ق) و تقى‏الدین جمّاعیلى حنبلى (م 600 ق) و محى‏الدین قوجرى حنفى (م 931 ق) در دوره حیات اشاره دارد.[48]متون تاریخى اهل سنت از تبرک مردم به پیکر ابن‏تیمیه گزارش مى‏کنند که سلفیان نمى‏توانند آن را انکار کنند. به روایت ابن‏کثیر سلفى شاگرد ابن‏تیمیه، زمانى که استادش در سال 728 هجرى درگذشت، پیش از غسل، عده زیادى نزد جنازه جمع شدند و با نگاه کردن و بوسیدن به او تبرک مى‏جستند و گروهى باقى‏مانده آب غسل او را نوشیدند و گروهى دیگر باقى‏مانده سدرى که براى حنوط او به کار رفته بود، بین یکدیگر تقسیم کردند و نخى که بر گردن او بود، به یکصدوپنجاه درهم به فروش رسید. عرقچینى که بر سرش بود، به پانصد درهم معامله شد و در تشییع جنازه او ناله و شیون بلند شد و در مدرسه صالحیه قرآن‏هایى براى او ختم کردند و مردم تا مدّت‏ها کنار قبر او رفت‏وآمد مى‏کردند و شب‏ها تا صبح بیدار مى‏ماندند.[49] همچنین فخرى، حاکم معاصر ابن‏تیمیه کتاب او را گرفت تا براى تبرک در خزانه نگه‏دارى کند.[50] بدیهى است این رفتار پیروان ابن تیمیه، بدعت‏آمیز بودن تبرک را مخدوش مى‏سازد مگر آنکه تبرک‏جویى از پیکر و آثار این پیشواى سلفى مشروع و مجاز باشد و جز آن بدعت شمرده شود!
 
[1] .« تبرک» در لغت به معناى برکت‏جویى است و واژه« برکت» به معناى نمو، افزایش و زیادت است( جوهرى، الصحاح، ج 4، ص 1075؛ خلیل بن احمد، کتاب العین ج 5، ص 368).
[2] . شیخ طوسى، التبیان فى تفسیر القرآن، ج 7، ص 124.
[3] . قاضى عیاض، شرح الشفاء، ج 1، ص 280.
[4] . جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج 4، ص 179.
[5] . ر. ک: دیاربکرى، تاریخ الخمیس، ج 2، ص 352.
[6] . عبدالعلى بن جمعه حویزى، نور الثقلین، ج 3، ص 213؛ بیضاوى، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، ج 3، ص 176؛ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم ج 4، ص 351؛ شیخ طبرسى، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج 2، ص 614؛ علامه طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 10، ص 296.
[7] . احمدى میانجى، التبرک، ص 101، 112، 126- 150.
[8] . صالح بن فوزان، البدعه، ص 28 و 29.
[9] . مجموع فتاواى ابن تیمیه، ج 27، ص 79.
[10] . احمد بن تیمیه، الجواب الباهر لزوار المقابر، ص 31.
[11] . البدعه، ص 28 و 29.
[12] . مجموع فتاواى ابن تیمیه، ج 27، ص 79.
[13] . مجموع الفتاوى لابن عثیمین، رقم 366.
[14] . مجموع فتاوى بن باز، ج 4، ص 354.
[15] . فتاوى اللجنة الدائمه للبحوث العلمیه و الافتاء، به کوشش احمد بن عبدالرزاق الدویش، ج 6، ص 273.
[16] . مناوى، فیض القدیر، ج 4، ص 400.
[17] . المیزان فى تفسیر القرآن، ج 10، ص 296.
[18] . ابن قدامه، المغنى، ج 1، ص 506؛ العاملى، الانتصار، ج 5، ص 281.
[19] . جعفر سبحانى، تهذیب الاصول، ج 1، ص 147.
[20] . حج، آیه 32.
[21] . اعراف، آیه 157.
[22] . المیزان فى تفسیر القرآن، ج 10، ص 296.
[23] . بیهقى، شعب الایمان، ج 2، ص 129.
[24] . نورالدین سمهودى، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، ج 4، ص 1376.
[25] . یوسف، آیه 93.
[26] . بقره، آیه 248.
[27] . کهف، آیه 21.
[28] . متقى هندى، کنز العمّال، ج 1، ص 463؛ بیهقى، السنن الکبرى، ج 5، ص 202؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 99، ص 245؛ شیخ صدوق، التهذیب، ج 5، ص 449؛ شیخ حرّ عاملى، وسائل الشیعه، ج 25، ص 267 و ج 14، ص 521؛ التبرک، ص 310- 329.
[29] .« کان رسول الله 9 یقبّل الرکن الیمانى و یضع خده علیه». شامى، سبل الهدى، ج 8، ص 464 و 488.
[30] . التبرک، ص/ 42.
[31] . سبکى، شفاء السقام، ص 163.
[32] . احمد بن محمد بن حنبل، العلل ومعرفة الرجال، ج 2، ص 492.
[33] . بدرالدین العینى، عمدة القارى، ج 6، ص 241.
[34] . حمزاوى، کنز المطالب، ص 219.
[35] . بیروتى، اسنى المطالب، ج 1، ص 331.
[36] . وفاء الوفا، ج 1، ص 69.
[37] . صحیح ابن حبان، ج 2، ص 317؛ ج 4، ص 82.
[38] . حاجى خلیفه، کشف الظنون، ج 2، ص 1331.
[39] . ذهبى، تاریخ الإسلام، ج 13، ص 228.
[40] . مناقب احمد حنبل، ص 171.
[41] . تاریخ الإسلام، ج 44، ص 429.
[42] . ابوعلى مسکویه، تجارب الأمم، ج 2، ص 457.
[43] . ابن جوزى، المنتظم، ج 17، ص 288.
[44] . سمعانى، الأنساب، ج 5، ص 367.
[45] . همان، ج 6، ص 326.
[46] . ابن‏کثیر شامى، البدایه والنهایه، ج 13، ص 123.
[47] . تاریخ الإسلام، ج 27، ص 381؛ ج 29، ص 366؛ ج 36، ص 564؛ ج 40، ص 134.
[48] . ابوالفلاح حنبلى، شذرات الذهب، ج 6، ص 284 و 563؛ ج 10، ص 253.
[49] . البدایه والنهایه، ج 8، ص 141 و 142.
[50] . همان، ج 14، ص 209.