فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

کاظمیـن درمنابع غربی

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان
چکیده
به سبب دفن پیکر مطهر امام کاظم و امام جواد (علیهم السلام) در کاظمین، این شهر از شهرهاى مقدّس و مورد توجه شیعیان است؛ ازاین‏رو و نیز به دلیل موقعیت جغرافیایى و نزدیکى به بغداد، خاورشناسان، جهانگردان، تاجران و سیاستمداران غیرمسلمان غربى نیز گاه به این شهر رفت‏ وآمد داشته و تواریخ، سفرنامه‏ ها و خاطرات بسیارى درباره کاظمین و زندگى امامان مدفون در این شهر نگاشته ‏اند. برخى نظامیان و سیاستمداران غربى نیز در نوشته ‏هاى خود از روزهاى اشغال عراق از سوى انگلیس و مقاومت و رشادت مردم غیور آن سرزمین در مبارزه با استعمارگران نوشته ‏اند که ارزش تاریخى و فرهنگى بسیار دارد. نویسنده این مقاله کوشیده است ضمن بیان آنچه فرنگیان در آثار خود در قرون هفدهم تا بیستم میلادى درباره شهر کاظمین، حرم کاظمین و امامان کاظمین نوشته ‏اند، نقش مردم و علماى این شهر را در تحولات عراق بازگو کند.
کلیدواژه‌ها

درآمد

کاظمین یکى از شهرهاى مقدّس و مورد توجه همه مسلمانان است. منشأ تقدّس این شهر، دفن پیکر مطهر دو امام شیعه در این خاک است؛ امامانى که در راه حقّ و دفاع از دین مبین، سخت‏ترین شرایط را تحمّل کردند و مشعل پرنور امامت را روشن نگه داشتند و خداوند متعال نیز یاد آن بزرگواران را در دل و جان پیروانشان جاودانه ساخت و تا ابد آنان تقدیس خواهند شد. در این مقاله، به طور خلاصه به این نوشته‏ها اشاره مى‏شود.

چند یادآورى از جانب مترجم‏

  1. آنچه غربى‏ها در نوشته‏هاى خود درباره کاظمین آورده‏اند، بعضاً تاریخى و برگرفته از منابع عَرَبى و گاه تکرار مطالبى است که در منابع غربى دیگر آمده و در متن اصلى این مقاله نیز کم‏وبیش بیان شده است؛ امّا در ترجمه سعى بر این بوده که فقط یافته‏ها و برداشت‏هاى شخصى نویسنده غربى مورد نظر منعکس شود. البته گاهى نیز ناگزیر از نوشتن تاریخ بوده‏ایم، امّا همین مقدار هم از زبان غربى‏ها انتخاب شده و طبعاً قضاوت درباره صحّت و سقم محتواى آنها با خوانندگان فهیم خواهد بود و آن مسائل تاریخى‏اى را که در آن اشتباهات فاحش وجود داشته، جز اندکى نقل نکرده‏ایم.
  2. این مقاله به چهار قرن اخیر (قرن هفدهم تا بیستم میلادى) مى‏پردازد و به مقتضاى حال، به اوضاع کلّى عراق نیز اشاره مى‏کند. این روند به ترتیب تاریخ به پیش مى‏رود.
  3. به کار بستن عناوین و القابى مانند جهانگرد، باستان‏شناس، روزنامه‏نگار و ... براى اشخاص، به حسب شهرتشان و یا آن چیزیست که دیگران ادّعا کرده‏اند؛ پس هیچ بُعدى ندارد که اثبات شود برخى از آنها در واقع کامل کننده زیرشاخه‏هاى سرویس‏هاى جاسوسى غرب و مخصوصاً استعمار پیر بوده‏اند و آنچه به هر عنوانى مانند سفرنامه و خاطره مى‏نوشتند، گزارش‏هایى بوده که به اقتضاى مأموریتشان، براى مقام بالاتر مى‏نوشتند و چند سال پس از گذشت تاریخ مصرفشان، آنها را منتشر مى‏کردند. برخى هم پا را فراتر گذاشته و رسماً و علناً نام گزارش را به همراه دارند.
  4. این مقاله هم به شهر کاظمین، هم به حَرم کاظمین و هم به امامین کاظمین (علیهم السلام) نظر دارد.

تأسیس کاظمین‏

مهم‏ترین منبع غربى درباره پیدایش شهر کاظمین از آنِ «لِى استرانگ» مستشرق انگلیسى است، به نام «بغداد در دوره خلافت عباسى‏ها».[1] او در صفحه 22 از کتابش چنین مى‏نگارد:

نام دیگر کاظمین «مقابر قریش» یا «مقبره قریش» مى‏باشد. علّت این نام‏گذارى آن است که پس از تأسیس شهر بغداد (که نام اصلى و قبلى‏اش‏ مدینة السّلام‏ بود) در سال 762 م- 145 توسّط ابوجعفر منصور خلیفه عباسى وقت، فرزندش جعفر اکبر فوت کرد. منصور در شمال بغداد منطقه‏اى را (کاظمین کنونى) براى مدفن اموات قریش در نظر گرفت و دستور داد تا جعفر اکبر را در آن‏جا به خاک سپردند و خود آن‏را «قبرستان قریشى‏ها» نام نهاد. به مرور زمان قریشى‏ها اعمّ از علوى و عباسى در این‏جا دفن مى‏شدند. کم‏کم شرط قریشى بودن برداشته شد و غیر قریشى‏ها هم براى تدفین به این محلّ آورده مى‏شدند (مانند ابویوسف انصارى). امام موسى کاظم (ع) در سال 800 م (183) و امام محمدجواد (ع) در سال 836 م (219) در زمینِ همین منطقه به ودیعت نهاده شدند و به احترام وجود آنان، نام آن از «مقبره قریش» به «کاظمین» و «کاظمیه» غلبه پیدا کرد.

استرانگ در کتاب دیگرش به نام «شهرهاى خلافت‏خیز شرق»[2] تصریح مى‏کند که علّت نام‏گذارى این شهر به کاظمین، انتساب آن به دو تن از امامان شیعه است که یکى به دستور هارون‏الرشید و دیگرى به دستور معتصم عباسى شهید شدند. وى در آخرین نوشته‏اش درباره تأسیس کاظمین مى‏گوید:

عبدالله فرزند احمد حنبل (زعیم حنابله) در سال 903 م (290) درگذشت و طبق وصیتش نزدیک حرم کاظمین به خاک سپرده شد. نقل است که عبدالله گفته بود: به نظر من در این سرزمین اولیاى خدا مدفونند و من در جوار آنان باشم، برایم خوشایندتر است تا در کنار پدرم به خاک سپرده شوم.[3]

«استیون لُوید»[4] باستان‏شناس انگلیسى‏تبار در کتاب «دجله و فرات»[5] مى‏نویسد:

آرامگاهى نزدیک قبرستان قدیمى زرتشتى‏هاست که به «اعظمیه»[6] معروف مى‏باشد و آرامگاهى نیز در شمال بغداد واقع شده که مرقد دو امام از امامان دوازده‏گانه شیعه در آن قرار دارد ... نام قدیم حومه کاظمین، «شونیزیه»[7] و «باب تین» بوده است.

«دونالدسون» جهانگرد انگلیسى به اتفاق همسرش در سال 1928 م سفرى به کاظمین داشته و در کتاب «عقیده شیعه»[8] مطالب فراوانى درباره تأسیس و پیشرفت این شهر مى‏نویسد. در بخشى از این کتاب آمده است:[9]

هر کسى که از سمت شمال یا غرب به بغداد نزدیک مى‏شود، نگاهش به چهار گلدسته طلایى جلب مى‏شود. شهر کاظمین حرمى دارد که در جهان اسلام شناخته شده است و دو امام مدفون در آن در اوایل قرن هشتم میلادى از دنیا رفته‏اند و مى‏بایست به دیده احترام به این حرم نگریسته شود.

«ریچاردکوک» گردشگر انگلیسى در کتابش به نام‏ «بغداد مدینة السّلام»[10] مى‏نویسد:

کاظمین از بارزترین و مهم‏ترین نشانه‏هاى تمدن اسلامى است و کثرت عبور و مرور به آن، آبادانى بسیارى را با خود به همراه داشته است ... موسى کاظم، نواده حسین شهید کربلاست و نزد شیعیان بسیار محترم مى‏باشد. هارون الرشید که از نفوذ و تأثیرگذارى ایشان هراس داشت، دستور حبسش را صادر کرد و این امام در همان حبس از دنیا رفت. حدود سى سال بعد نوه او محمد جواد نیز در همین بارگاه به خاک سپرده شد.[11]

امامین کاظمین (علیهما السلام)

مهم‏ترین منابع غربى که به زندگانى امام موسى کاظم (ع) مى‏پردازند، کتاب «عقیده شیعه» نوشته دونالدسون و کتاب «شیعه در هند»[12] نوشته «جان هالیستر» مى‏باشد. دونالدسون مى‏نویسد:

امام موسى کاظم (ع) به ارشاد مردم مشغول بود، ولى خوب مى‏دانست که عباسى‏ها در کمین او نشسته‏اند و کوچک‏ترین فعالیت‏هاى او را زیر نظر دارند که اگر از آن بوى توطئه علیه حکومت به مشام رسید، به اطّلاع خلیفه برسانند و عاقبتى همچون پدرش در انتظار او خواهد بود. او عصبانى نمى‏شد و خونسردى‏اش را حفظ مى‏کرد و آن‏قدر عبادت کرد که به عبد صالح شُهره گردید. خلیفه وقت عباسى براى جلوگیرى از انتشار محبوبیت موسى کاظم (ع) در مدینه، ایشان را به بغداد احضار نمود.

علاوه بر کتاب نام‏برده، از بهترین منابع غربى مربوط به تاریخ زندگى امام محمّد جواد (ع) کتاب «اثنا عشریه» نوشته «کانون سیل» است.

در صفحات 188 تا 198 کتاب «عقیده شیعه» مطالب قابل توجّهى آمده است. دونالدسون از همان ابتدا نسبت به موضع‏گیرى معقول امام جواد (ع) شگفت‏زده مى‏شود؛ آن‏جا که در مسیر عبور مأمون با هیئت همراه، همه فرار کردند جز امام جواد (ع) و وقتى مأمون علّت را مى‏پرسد امام مى‏فرماید: من خطایى نکرده‏ام تا بترسم و مطمئن هستم شما نیز به بى‏گناهى همچون من کارى ندارید.

آنچه بیش از همه براى دونالدسون جالب توجه بوده، مناظره‏هاى متعدّد امام جواد (ع) با علما و دانشمندانى بزرگ از سراسر دنیا و حتى غیرمسلمان مى‏باشد. او تأسّف مى‏خورد که چرا راویان به جاى بیان مناقب و کرامات و معجزات حضرت یا دست‏کم در کنار آن، به جزئیات گفت‏وگوها آن‏گونه که شایسته است نپرداخته‏اند. مى‏گوید: پاسخ کامل امام جواد (ع) به تمام سؤالات این دانشمندان، دلالت بر عقل کامل و علم فراوان ایشان دارد؛ ولى عبّاسیان همچنان غرق در حسد و کینه بودند. امام جواد (ع) در چند روزى که اجتماعات گوناگون به محضرش مى‏رسیدند، استحکام رأى خویش را به نمایش گذاشت و در پایان نیز مأمون به طور رسمى و علنى ازدواج با دخترش «امّ فضل» را به امام پیشنهاد کرد و امام نیز سر به زیر انداخت. پس از ازدواج با امّ فضل نیز مأمون جلساتى را تشکیل مى‏داد تا امام با ارباب علوم مختلف به مباحثه بنشیند و خود مأمون هم حضور داشت و گوش مى‏داد و لذّت مى‏برد.

کانون سیل در کتابش «اثنا عشریه» مى‏نویسد:

امام جواد (ع) با امّ فضل خوشبخت نبود؛ چون او براى حُسن معاشرت و محبّت به امام (ع) با او ازدواج نکرده بود. امّ فضل همیشه شکایت از محمد جواد (ع) به نزد پدرش مأمون، در سرلوحه کارهایش قرار داشت. نامه‏هایى سراسر مذمّت از جوادالائمه و کسر شأن نسبت به ایشان براى خلیفه مى‏فرستاد؛ اتهاماتى واهى و ناروا![13]

دونالدسون مى‏نویسد:

«در دوران حیات مأمون نه امام جواد دستگیر شد و نه از جانب حکومت به سختى و زحمت افتاد».[14]

دیدارها از کاظمین‏

سافنو در کاظمین‏

جهانگردى فرانسوى که در سال 1664 م به بغداد رفت و پس از یک هفته اقامت و سیاحت، سفرنامه‏اى نوشت.[15] او در بخشى از این سفرنامه چنین مى‏نویسد:

زنان بغدادى رسم خوبى دارند که جمعه هر هفته به زیارت امام کاظم (ع) در کاظمین مى‏روند؛ حرمى در بیابان با فاصله حدود یک ساعت پیاده‏روى. شنیده شده که مناطق آن‏جا درندگان بسیارى دارد و داستان‏هایى از حمله به کاروان‏ها و قافله‏ها بر سر زبان‏هاست.

کریستین نیپور در کاظمین‏

این جهانگرد آلمانى در سال 1765 م در سفرى که پادشاه دانمارک آن را ترتیب داده بود، به عراق رفت و مدتى را در بصره و بغداد و دیگر شهرها از جمله کاظمین اقامت کرد و سفرنامه‏اى مفصّل نگاشت.[16] او درباره کاظمین مى‏نویسد:

در شمال غربى بغداد در فاصله سه رُبع ساعت راه و در ساحل غربى دجله، روستاى بزرگى قرار گرفته که «کاظمین» نام دارد. در این منطقه مسجد بزرگى بر روى مرقد دو امام شیعه که کاظم یعنى صبور و جواد نام دارند ساخته شده است. این مسجد باعظمت داراى دو گنبد بزرگ و چند گلدسته است که با فنون معمارى اسلامى تزئین شده، ولى قدیمى به نظر مى‏رسد و نیاز به تعمیر دارد. اطراف مسجد کاظمین آن‏گونه که در اطراف مسجد على و حسین باز و وسیع است، مجال ندارد؛ بلکه در اطراف آن خانه‏هاى بسیار ساخته شده و چسبیده به مسجد است. شیعیان امام کاظم (ع) را سرور شهیدان مى‏دانند و اعتقاد خاصى به ایشان دارند و در هر فرصتى به زیارتش مى‏آیند. کاظمین شهر کوچک و شیعه‏نشین است و آنان که در بغداد آزادى اظهار عقیده را ندارند، به کاظمین مى‏آیند. همچنین بسیارى از کسانى که به دلیل ناتوانى مالى یا به هر دلیل دیگرى نمى‏توانند امواتشان را براى تدفین به شهر على یعنى نجف ببرند، آنان را به کاظمین آورده و در این سرزمین به خاک مى‏سپرند و در این بین نیز مسجد کاظمین از این بابت بهره‏هاى مادى فراوانى مى‏برد. (نویسنده به جاى حرم، واژه مسجد را به کار برده است).

کیو پورتر در کاظمین‏

پورتر، باستان‏شناس و جهانگرد انگلیسى در مسیر حرکتش به ایران در سال 1818 م وارد بغداد شد و در کنسول‏گرى انگلیس در این شهر به عنوان مهمان ویژه رحل اقامت گزید و سفرنامه‏اى نوشت که در سال 1822 م در لندن چاپ و منتشر شد. او در بخش مربوط به کاظمین مى‏نویسد:

تعداد زیادى از شیعیان در این شهر ساکن شده‏اند و روزبه‏روز بر تعداد زائرینش نیز افزوده مى‏شود؛ مخصوصاً پس از حمله وهّابى‏ها در سال 1801 م به شهرهاى شیعه‏نشین مرکز عراق، بسیارى از آنان به کاظمین آمدند.

جیمز بیلى فِرِیزِر در کاظمین‏

وى نیز یکى دیگر از جهانگردان انگلیسى است که به کاظمین آمد و سفرنامه‏اى نوشت که خالى از تأمّل نیست. در بخشى از این سفرنامه آمده است:

عصر یکى از روزها به طرف کاظمین حرکت کردیم. شهر کوچکى است در سه مایلى (حدود 5 کیلومتر) شمال بغداد، در این شهر مرقد امام کاظم (ع) واقع شده؛ امام هفتم شیعیان که به دستور هارون الرّشید سر از تنش جدا شد؛[17] ولى طبق گفته‏ها او در قعر گودالى حبس شده بود و آن گودال تا امروز باقى است و برخى مى‏گویند به صورت معجزه‏آسا از آن فرار کرده‏[18] و افرادى ایشان را در چند سال بعد و حتى دوره معاصر در همان گودال ملاقات کرده‏اند.[19] این‏جا مسجدى وجود دارد بسیار وسیع و داراى دو گنبد پوشیده از طلا و چهار گلدسته بلند. طلاکارى گنبد توسط نادرشاه افشار انجام‏ شده است. او به واسطه این‏گونه کارها نسبت به مراقد اولیاى خدا، اظهار پشیمانى از کارهاى نادرست خود مى‏کرده و در حقیقت به مراقد ائمه پناهنده مى‏شده. مسلمانان گروه گروه به زیارت کاظمین مى‏آیند. در واقع هر کسى به زیارت کربلا مى‏رود، دوست دارد کاظمین را نیز زیارت کند. من به سهم خود همین مقدار را کافى مى‏دانم و اصرارى به وارد شدن به حرم ندارم؛ چون دوست ندارم به مصائبى که غربى‏ها هنگام تلاش براى ورود به آن‏جا دچارش شدند، گرفتار شوم.[20]

جیمز فلیکس جونز در کاظمین‏

جونز در بهار سال 1850 م بار سفر بست و براى سیاحتى از کرانه غربى دجله در شمال بغداد، به عراق آمد و خاطراتش را نوشت.[21] او در مورد کاظمین مى‏نویسد:

از بغداد بیرون آمدیم و گذرمان به خرابه‏هاى محلّه کرخ افتاد. پس از پنجاه دقیقه به کاظمین رسیدیم؛ شهرى داراى دو نشان زرّین و گلدسته‏هاى سر به فلک کشیده که منظره‏اى وصف ناشدنى را به تصویر کشیده. چنین صحنه‏اى از دوردست دیده مى‏شود. نخلستانى دور تا دور آن را فرا گرفته و همچون درّى مى‏درخشد. هر قدر نزدیک‏تر مى‏شوى حقیقت این تصویر برایت بیشتر مجسّم مى‏گردد. مى‏روى و مى‏روى تا این‏که خود را در کنار حرم مى‏یابى. دور تا دور حرم را خانه‏هاى کوچک و قدیمى وساخته شده از گِل و آجر در بر گرفته است. کاظمین ساکنینى از عرب و تعداد زیادى ایرانى دارد. همچنین تعداد کمترى هندى که یا از کشور خود طرد شده‏اند یا به اختیار خود اقامت در جوار این حرم را برگزیده‏اند. هر سال نیز این شهر از دورترین نقاط جهان اسلام زائر دارد. مسافرینى را هم از کشورهاى غیراسلامى دیدیم که براى على و اولادش احترام قائلند و آنان را تقدیس مى‏کنند. به همین دلیل در این‏جا اختلاطى عجیب و غریب از مظاهر گوناگون اجتماعى و از جمله فقر و ثروت وجود دارد که مى‏توان آن را در لباس‏هاى حریر عدّه‏اى و لباس‏هاى مندرس و کهنه تعدادى دیگر به روشنى دید. مسیحیان و یهودیان نمى‏توانند خیلى به حرم مطهر نزدیک شوند، ولى با این حال از این حرم و اطراف آن، مناظر و صحنه‏هاى بسیار عجیبى را دیدیم که انسان را متأسف مى‏کند. این‏که نمى‏توان‏ مشابه این حرم با این بناى زیبا و رفیع را در شهرها و کشورهاى دیگر دید. ما توانستیم از میان درب نیمه‏باز حرم، فضاى داخل را تا اندازه‏اى ببینیم. صحنى بود مربع شکل که دورش با معمارى ارزشمند و غنى اسلامى تزئین گردیده و دیوارهایى که روى آن آیات قرآن کریم و گفته‏هاى بزرگان اسلام با حروف عربى زیبا نوشته شده است.

ما یک روز پیش از عید نوروز ایرانیان، در کاظمین بودیم. شهر در تکاپو بود و مردمى خوشحال با چهره‏هایى به تبسّم نشسته. این فضا در جوار حرم کاظمین رنگ و بوى معنوى گرفته بود ... خورشید کم‏کم غروب مى‏کند و آخرین پرتوهاى طلایى رنگش را با افتخار به گنبد و بارگاه حرم پیشکش مى‏کند. وقتى به جاده‏هاى منتهى به حرم مى‏نگرى، ستارگان درخشانى را مى‏بینى که به خورشید گرمابخش کاظمین پناه مى‏آورند. ما در راه بازگشت، مردمانى از هر کوى و برزن و از هر نژاد و رنگ با هر زبان و لهجه، عراقى، پاکستانى، افغانى یا از تبّت و مغولستان دیدیم که سواره و پیاده، ولى مشتاقانه مى‏آیند تا معشوق خویش را در آغوش بفشارند. در مسیر به عدّه‏اى برخوردیم که کنار راه، فرش پهن کرده و با نشاط به نماز مشغول بودند. آنان براى این کار رو به قبله مى‏ایستند. هر کسى را با احساسى متفاوت از دیگرى مى‏دیدى. به راستى مى‏توان ادعا کرد که در هیچ جاى دیگر دنیا مانند این تنوّع نژادى را نمى‏یابیم. عرب‏ها با چهره‏هاى جدّى و آن مردانگى که در نگاهشان موج مى‏زند و با لباس مخصوص به خود و سلاحى به کمر زده در رفت و آمدند. با دور شدن از کاظمین و عبور از منطقه‏اى بیابانى، به نخلستان رسیدیم که در ساحل دجله امتداد پیدا مى‏کند.

نایهولت در کاظمین‏

جهانگرد هلندى «لیکلاما نایهولت» که در بین سال‏هاى 1866 و 1867 م در عراق حضور داشت، مدّتى به بغداد آمد و درباره نقاط مثبت و منفى آن بسیار نوشت و خاطرات خود را در میان این نوشته‏ها گنجاند. او مى‏نویسد:

یکى از پرثمرترین سفرها، سفر به کاظمین بود؛ شهرى کوچک در پنج کیلومترى بغداد که شیعیان مخلص در اطراف حرم امام کاظم (ع) تأسیس کرده‏اند. براى رسیدن به کاظمین، از بازار بزرگ بغداد به سوى ساحل در طرف راست دجله‏ حرکت کردیم و سپس مسیر منحنى رودخانه را به سمت بالا پیمودیم که از آن‏جا منظره بغداد به زیبایى نمایان بود. پس از نیم ساعت پیاده‏روى به نخلستانى در ساحل غربى دجله رسیدیم و در مسیر با افراد بسیارى از عَرَب و فارس و هندى روبه‏رو شدیم که بیشترشان سوار بر مرکب به سمت کاظمین مى‏رفتند. مرکب‏هایى از برترین نژاد اصیل در جزیرة العرب. پس از گذشتن از نخلستان از فاصله دور دو گنبد طلایى حرم کاظمین پدیدار شد و پس از حدود نیم ساعت به اولین خانه‏هاى کاظمین رسیدیم.

کاظمین شهر کوچکى است با ساختارى زیبا. بازارى دارد که همه چیز در آن پیدا مى‏شود و شیعیان آن بسیار جدّى و متعصّبند و صرفاً به این دلیل که به حرم نزدیک شده بودم، بسیار سرزنش و داد و بیداد شنیدم. حرم در محاصره دیوار بلندى قرار گرفته و به درهاى حرم قفل و زنجیرهایى بسته شده که مردم هنگام ورود و خروج آن را مى‏بوسند. تا جایى که اجازه داشتم، از بیرون به داخل حرم نگاه کنم، فهمیدم که پایه‏هاى گلدسته‏هاى چهارگانه حرم تزئین گردیده؛ همچنین حجره‏هایى براى طلاب و اساتید و محل‏هایى براى درس در نظر گرفته شده است. مى‏گویند داخل حرم بسیار زیبا و دیدنى است؛ ولى اگر اصرار بیش از حدّ براى ورود به حرم داشته باشم، به قیمت جانم تمام مى‏شود.

ژان دیولافوا در کاظمین‏

این جهانگرد زن فرانسوى به همراه همسرش «مارسل دیولافوا» که مهندس راه و ساختمان و کارشناس آثار باستانى بود، پس از بازگشت از ایران در سال 1881 م به عتبات عالیات سفر کردند که سفرنامه‏اى‏[22] ارزشمند درباره کاظمین حاصل این سفر بود. دیولافوا و همسرش براى رفتن به کاظمین از «تراموا» استفاده کردند. او در این باره مى‏نویسد:

امروز سوار تراموا شدیم تا به کاظمین برویم؛ آن هم در مدّت ربع ساعت یا بیست دقیقه نهایتاً. تراموا هنوز نصف راه را نرفته بود که ایستاد. به ما گفتند که باید پیاده شویم. وقتى علّت را پرسیدیم، گفتند: مسیر در این قسمت از جاده دست‏انداز فراوان دارد. اگر تراموا با جمعیت سوار بر آن به حرکت خود ادامه دهد، واژگون خواهد شد. به همین خاطر چند مرد قوى‏هیکل از قبل آن‏جا ایستاده بودند تا وقتى تراموا به آن‏جا رسید، آن را هُل بدهند و به طرف دیگر ببرند. این عملیات نجات در چند دقیقه با تلاش وصف‏ناپذیر آن چند بیچاره انجام شد. گنبد و گلدسته حرم کاظمین مانند آن چیزى است که در حرم حضرت معصومه در قم دیدم. کوچه‏هاى کاظمین تمیزتر از کوچه‏هاى بغداد است. پس از عبور از کوچه‏ها به میدانى بزرگ رسیدیم که جلوى در اصلى حرم قرار گرفته و دور تا دورش پر از مغازه‏هایى است که اجناس گوناگون دارند؛ از جمله سبزى‏جات و میوه‏جات.

وقتى وارد میدان شدیم، مردم در اطرافمان تجمع کردند و گفتند نمى‏گذاریم وارد حرم شوید. ما مسیحى بودیم و به همین دلیل مانع ورود ما شدند. در این کشمکش شاهد رخدادهایى بودم که بهتر است چیزى از آن ننویسم. شوهرم با اهالى درگیرى لفظى و فیزیکى پیدا کرد، امّا در همین اثناء فرصت یافتم تا از شکاف در، داخل حرم را ببینم. حیاطى بزرگ و زیبا و رواقى مجلّل روبه‏روى آن که در اطرافش ستون‏هاى باریک با شکلى هندسى و سقفى آیینه‏کارى شده دیدیم. در چهار زاویه رواق هم چهار گلدسته بلند وجود داشت که فقط قسمت بالاى آن با طلا مزین گردیده و سایر قسمت‏هاى آن با کاشى فیروزه فام پوشیده شده بود. جمعیت زیادى اطراف ما را گرفته بودند و ما براى فرار از آنها حرکت کردیم؛ چون اگر توقّف مى‏کردیم، امکان درگیرى دوباره وجود داشت ... یکى از روزنامه‏نگاران انگلیسى در پى درگیرى با مردم کشته شد و کنسول انگلیس با وجود تلاش شبانه‏روزى، موفّق به یافتن قاتل نشد.

این زن و شوهر فرانسوى در این سفر با مهندسى مسیحى به نام مایکل آشنا شدند. دیولافوا از اولین دیدارش از کاظمین مى‏گفت که نتوانسته وارد حرم شود، امّا خدمه حرم به دلیل از حرکت ایستادن ساعت بزرگ حرم، از او خواهش کرده‏اند که به حرم داخل شده و ساعت را تعمیر کند. او نیز علاوه بر ابزار کار، دوربین عکاسى‏اش را به همراه برده و چند عکس از بالا گرفته بود.

ژان در بخش دیگرى از سفرنامه‏اش مى‏نویسد:

در خیابان‏هاى اطراف حرم، تفرّجى بر دیوار بلند آن داشتیم و بدون ترس به این کار ادامه دادیم و البته شجاعت و جسارت زیادى به خرج دادیم. کنار حرم، مدرسه‏اى بود که چند حجره و چند حمام مخصوص زائرین و مسافرین داشت. بخش‏هایى از گنبدهاى حرم در شرف ریختن است، ولى با این حال منظره جذابى را پدید آورده است.[23]

ژان دیولافوا در مسیر بازگشت، درباره تراموا مى‏نویسد:

بعد از پر شدن تراموا به سرعت به راه افتادیم؛ مثل این‏که زمین مى‏خواست از جا کنده شود. فکر مى‏کنم این آخرین مسیرى بود که راننده تراموا آن را هدایت مى‏کرد. از روى سنگدلى با شلاق بر پشت اسب‏هاى بى‏نوا مى‏نواخت تا هر چه مى‏توانند سریع‏تر بروند تا او هم هر چه زودتر به خانه‏اش برسد؛ ولى به عواقب خطرناک این سرعت دیوانه‏وار توجّهى نداشت. تراموا هم پر از جمعیتى بود که مثل ماهى با حرکت تراموا بالا و پایین مى‏رفتند و روى یکدیگر مى‏افتادند. حرکتشان به چپ و راست با تکان‏هاى تراموا هماهنگ شده بود. راننده همچنان شلاق مى‏زد و فریاد مى‏کشید و اسب‏هاى بیچاره با هر ضربه، بر سرعتشان مى‏افزودند. تنها امید ما این بود که به کوچه یا مسیر عبور تنگى برسیم، بلکه از سُرعت تراموا کاسته شود. در یکى از کوچه‏ها از کنار چند قاطر که بار ماهى داشتند رد شدیم؛ خیلى ترسیدند و رم کردند و همه بارشان را روى زمین ریختند. صاحب ماهى‏ها از پشت سر ما شروع کرد به دشنام دادن و لعن و نفرین. از حق نگذریم تمام این صحنه‏ها بسیار جالب و خیال‏انگیز بود و حرکت از میان درختان و دیدن مناظر، قلب و روحم را تسخیر کرده بود. اى کاش این مسیر را پیاده مى‏آمدم و خودم را محروم نمى‏کردم.

ارنست آلفرد در کاظمین‏

باستان‏شناس انگلیسى «ارنست آلفرد والیس» در سال 1888 م وارد بغداد شد و چند ماه در این شهر اقامت داشت. به مقتضاى حرفه‏اش سفرنامه‏اى پر از نکات باستان‏شناسى نوشت. خلاصه نوشته‏هاى او در دو جلد به نام «بر کرانه نیل و فرات»[24] منتشر شد. او در مدّتى که در بغداد حضور داشت، تصمیم گرفت که به کاظمین برود و درباره آن مطالبى بنویسد. پس به همراه ملوان «پیتر روث» ناخداى کشتى بُخار و مسلّح «کومیت» که در تابعیت دریاى هند و در تصرف کنسولگرى انگلستان در بغداد بود و با هماهنگى دولت عثمانى که امتیازات فراوانى داشت، همچنین براى سهولت بیشتر در سفر، نامه «مستر تویدى» که یکى از کارمندان کنسولى بود به دوستش «محمدحسین میرزاى صفوى» در کاظمین را دریافت کردند، میرزاى صفوى یکى از ایرانیانى بود که ساکن کاظمین شده بود. آنان به مقصد کاظمین سوار تراموا شدند. آلفرد مى‏نویسد:

زمانى که از کوچه‏ها عبور مى‏کردیم، فشار و سنگینى نگاه مردم را بر روى خود حسّ مى‏کردیم. هرگاه براى خرید یادگارى کاظمین به دکّانى مى‏رفتیم، فروشندگان از معامله با ما سر باز مى‏زدند.

احساسات دشمنانه مردم به گونه‏اى بود که به پیشنهاد کاپیتان روث به سرعت به حرکتشان ادامه دادند تا به حرم رسیدند و از بیرون نظاره‏گر حرم شدند. آلفرد از مشاهده دو گنبد طلا و گلدسته‏ها و کاشى‏کارى دیوار صحن و رواق بسیار شگفت‏زده مى‏شود و مى‏گوید مانند آنچه از تزئینات و ترکیب رنگ‏ها در این‏جا مشاهده کرده، قبلًا ندیده است. همچنین به داستانى که مهندس مایکل براى ژان دیولافوا تعریف کرده اشاره مى‏کند و قطعه‏اى جالب و خنده‏دار به آن مى‏افزاید؛ مى‏گوید:

روزى که ساعت حرم مطهر از حرکت ایستاد، براى تعمیرش نیاز به مهندس آشناى با این ساعت‏ها پیدا شد. یک مهندس فرانسوى که در ابتدا با ورودش به آن‏جا شدیداً مخالفت شده بود، براى تعمیر ساعت به درخواست خدّام وارد حرم مى‏شود. چون یک نفر به حمایت از او به خادمان گفته بود که رسول خدا (ع) روزى اجازه دادند که قاطرى که بار آجر داشته (براى تعمیر دیوار) وارد مسجد شود و بدین وسیله با این مقایسه تامّل‏برانگیز و خنده‏آور، به مهندس غربى اجازه داده شد که براى تعمیر ساعت وارد حرم کاظمین شود.

آلفرد در ادامه مى‏نویسد که میرزاى صفوى پس از دریافت نامه مستر تویدى از ایشان استقبال گرمى به عمل آورده و آنان را به خانه‏اش برده است. پس از استراحت و پذیرایى، به پشت بام رفته‏اند و توانسته‏اند نماى بهترى از حرم و صحن را مشاهده کنند و میرزاى صفوى هم برایشان توضیحاتى داده است.

میرزا درباره اشیاى نفیس موجود در موزه حرم کاظمین با آنها سخن گفت و به مهمانان پیشنهاد کرد که به زیارت مرقد اقبال الدوله که ساکن کاظمین بوده، بروند. او از هند به عراق نفى بلد شده بود. از آنها با قهوه و حلواى مخصوص در آن‏جا پذیرایى کردند. آلفرد مى‏گوید:

از تعریف مردم فهمیدیم که این‏جا مرقد ارزشمندى است. آنها مى‏گفتند: خداوند تبارک و تعالى هر دعایى را در کنار این مکان مستجاب مى‏کند و برکات شامل ایشان مى‏شود.

هنگام بازگشت از کاظمین مردم پشت سر آنها تجمع کرده و به حرکت افتادند تا این‏که آلفرد و همراهان به ساحل دجله مى‏رسند و کشتى بخار منتظر آنها بوده است و در پایان این سفر، مردم با پرتاب سنگ با آنان وداع کرده‏اند.

رونالد استورز در کاظمین‏

او در مدت اشغال عراق توسط انگلیس به بغداد آمد و در دفتر سیاسى انگلیس در بغداد مشغول به کار شد. پیش از آن، در مناصب گوناگون، از جمله حکومت بر قدس در اولین دوره اشغال آن توسط انگلیس و همچنین حکومت بر قبرس حضور داشته است. وى از آن روزها خاطراتى نوشت که در بردارنده بسیارى از رویدادهایى بود که خود در متن آن قرار داشت. سفر به بسیارى از کشورها از جمله عراق را نیز در کارنامه دارد.

در یکى از این سفرها به همراه ویلیام مارشال‏[25] معاون سیاسى انگلیس در بغداد، در صبح روز یازدهم مارس 1917 م به طرف کاظمین حرکت کردند. پس از سختى‏هایى که در راه با آن روبه‏رو شدند، سرانجام به مقصد رسیدند و شیخ حمید کلیددار و سید جعفر عطیفه، شهردار کاظمین و حسین صرّاف به استقبال آنان آمدند. رونالد مى‏نویسد:

شیخ حمید کلیددار در اوایل اشغال عراق مسلمان سفت‏مزاجى بود و هزار و پانصد رزمنده را براى جهاد با انگلیس تجهیز کرد. این شور به دنبال فتاواى علماى کاظمین بر وجوب مقاومت به وجود آمد؛ امّا همین شیخ حمید چقدر از علاقه مردم عراق نسبت به انگلیس سخن مى‏گفت!

جالب این است که استورز نیز از این بابت اظهار خوشحالى مى‏کند و مى‏گوید: پس آنچه ما در قاهره درباره دشمنى علما و مجتهدین با انگلیس شنیده بودیم شایعه‏اى بیش نبوده! شیخ حمید هم به آنان پاسخ مى‏دهد: بله، آنان وقتى فهمیدند حقیقت سیاست غرب چیست، نظرشان را تغییر دادند.

رونالد گشتى در کوچه‏هاى کاظمین مى‏زند و از پاکیزگى و نظافت آن بسیار شگفت‏زده مى‏شود. او در این گشت به دنبال خانه یکى از چهره‏هاى سرشناس کاظمین بود؛ چون مى‏خواست از بالاى بام خانه او نگاهى به گنبد و بارگاه حرم کاظمین بیاندازد. رونالد مى‏نویسد:

گنبدهایى که سطحشان پوشیده از طلاى ناب است و نور خورشید را با همه وجود دریافت مى‏کند و با تمام سخاوت برمى‏گرداند و بیش از این قابل توصیف نیست. او توانست از این مناظر عکس بگیرد. همچنین براى ملاقات با سید حسن صدر، مجتهد بزرگ شیعه در کاظمین به خانه‏اش رفت. به گفته خود استورز مردى زیرک و باهوش و در عین حال مسنّ با محاسنى سفید و بلند. وى مى‏نویسد:

وقتى سید صدر فهمید کمى عربى بلدم، شروع کرد به صحبت با لهجه عربى کتابى کرد و در باب امور اجتماعى و سیاسى داد سخن سر داد. اطلاعات خوبى از روزنامه‏هاى مصرى و شخصیت‏هاى آن داشت. بیست دقیقه‏اى با هم گفت‏وگو کردیم.

ویلیام مارشال قبلًا به سید حسن صدر اشاره کرده بود و به استورز گفته بود که بزرگ‏ترین شخصیت بانفوذ کاظمین است.

گِرترود بِل در کاظمین‏

این باستان‏شناس زن انگلیسى و مکتشف معروف چندین بار به کاظمین سفر کرده و مطالب مهمى در خاطراتش نوشته است. اولین خاطره‏اى که در آن نام کاظمین برده شده، مورّخ 21 سپتامبر 1917 م است. او مى‏نویسد:

عصر یکى از روزهاى هفته جارى از خانه بیرون آمدم و به همراه ژنرال «گابى» به کاظمین رفتیم که در سه مایلى بغداد قرار گرفته و شهریست شیعى که در آن حرم بسیار مقدسى واقع شده است ... الان به یاد مى‏آورم که وقتى براى آخرین بار در سال 1909 م به کاظمین آمدم، گذار سریعى به حرم داشتم و نیم نگاهى دزدکى به آنچه در صحن بود انداختم؛ اما امروز که آمدیم، سادات و روحانیون این شهر گرامى‏مان داشتند و هنگام ورود به حرم، تا حیاط همراهى‏مان کردند. لطف و محبتشان بى‏سابقه بود ... حرم نسبت به گذشته تغییر چندانى نکرده بود؛ فقط برخى کاشى‏ها نیاز به تعمیر داشت. نزدیک به سى سال از عمر آنها مى‏گذرد و بسیار سُست شده‏اند.

خانم بِل به مقایسه میان حرم کاظمین و دیگر حرم‏ها در نجف و کربلا مى‏پردازد و محاسن هر یک را از نظر فنون معمارى و ترکیب رنگ‏ها و ... برمى‏شمرد. وى در مارس سال 1920 م باز هم به کاظمین رفته و درباره این سفر چنین نوشته است: سفر به بصره به جهت سرماخوردگى‏ام لغو شد و از این بابت خوشحالم؛ امّا به سبب لغو سفرم به کاظمین ناراحت شدم؛ چون این سفر برایم فواید بسیار مى‏توانست داشته باشد ... یکى از مشکلات ما ایجاد ارتباط با شیعه است؛ منظورم عشایر یا مردم عادى نیست؛ چون ما با همه آنها روابط خوب و محکمى داریم؛ بلکه مقصودم شیعیان ساکن در شهرهاى مقدس و مخصوصاً علما و مجتهدین است که صاحب فکر و رأى هستند و مى‏توانند با یک کلمه، گِرهى را بگشایند یا کورش نمایند که هیچ کس نتواند بازش کند. علما و مراجع دین، این قدرت را از شناخت کامل و متقن دانش‏هاى قدیمى گرفته‏اند.

گِرترود بِل در ادامه عصبانیت خود را نسبت به علماى شیعى پنهان نکرده و با گستاخى مى‏گوید:

این مراجع در کنج خلوتى مى‏نشینند و با انبوهى کتاب که گرد و غبار چند قرن بر روى آن نشسته، خود را سرگرم مى‏کنند. کتاب‏هایى که انسان هیچ از آنها نمى‏فهمد ... این طایفه دشمن سرسخت ما هستند و ما نیز! تغییر این وضعیت غیرممکن یا دست‏کم دشوار به نظر مى‏رسد ... در کاظمین از این‏گونه شخصیت‏ها زیاد وجود دارد؛ شهر مقدسى که در هشت مایلى‏[26] بغداد واقع شده و مردمانى دارد که در اعتقاد راسخ به ضدّیت با انگلیس اجماع دارند ... من براى ملاقات با مراجع کاظمین اجباراً باید حجاب داشته باشم، ولى من هم براى خود عقاید و اصولى دارم و از آنها کوتاه نمى‏آیم. محجّبه شدنم هم کار درستى نیست؛ چون اعترافى است بر این‏که ما کوتاهى کرده‏ایم .... خاندان صدر در پیشانى شهر کاظمین قرار دارند. معروف‏ترین خانواده‏اى که به علم و دیانت در تمام جهان تشیع شناخته شده هستند. در پى حوادثى تقاضاى ملاقات با من را داشته‏اند و بر آن اصرار و پافشارى کرده‏اند[27] و من نیز پاسخ فرستادم که این ملاقات برایم مایه خرسندى و مسرّت است. دیروز با مردى از شیعیان بغداد به نام «شیخ کاظم دجیلى» که او را خوب مى‏شناختم همراه شدم ... در روز ملاقات، همراه شیخ کاظم از کوچه‏هاى تو در توى کاظمین عبور کردیم تا به یک درگاه کوچک رسیدیم؛ دالانى تاریک در حدود پنجاه متر. در تاریکى مطلق به راه افتادیم تا روبه‏روى در خانه سید رسیدیم. نمایى قدیمى داشت و شاید عمرش به صد سال مى‏رسید. خانه‏اى غرق در سکوت و آرامش و به دور از همهمه و شلوغى. در حقیقت آن دالان زیر همین خانه حفر شده است. فرزند سید صدر آمد و به ما خوشامد گفت؛ جوانى با محاسن سیاه و عمامه‏اى نیلى رنگ که به شیوه مراجع بسته بود. وارد اندرونى که شدیم، خود سید صدر را ملاقات کردیم. هیبتى عجیب داشت. محاسنى سفید و بلند ... از هر موضوعى صحبت کردیم؛ از اتفاقات جهان اسلام، کتب چاپى جدید، آب و هواى مناطق عراق و حتى بُلشویک‏ها و خاندان صدر[28] و ... بعد از حدود یک ساعت از سید خداحافظى کردم.

خانم گرترود بِل در خاطرات روز 23 مى 1920 م از زیارت احمدشاه، آخرین شاه قاجار از کاظمین گزارش مى‏دهد و مى‏نویسد:

صبح روز دوم دوباره به کاظمین آمدم تا شاه ایران را از نزدیک ببینم. وقتى به کاظمین رسیدم، اجازه ورود به حرم را نیافتم؛ اما از بیرون دیدم که خادمان با عمامه‏هاى سبز رنگى که بر سر نهاده بودند، به صف ایستاده‏اند. تعدادى از روحانیون نیز با عمامه‏هاى سیاه و سفید حضور داشتند.[29] قرار بود شاه با کشتى بخار از راه دجله بیاید. سید جعفر عطیفه، شهردار کاظمین به همراه دو تن از سرشناسان به انتظار شاه ایستاده بودند. ما نیز مثل سایر مردم در سایه نخلى پناه گرفتیم ... دجله به آرامى در حرکت است و با رنگ آبى و نقره‏اى، تصویرى سرورآفرین را رقم زده است.

در خاطره مورّخ 4 دسامبر 1920 م آمده است:

بانو «عُظمى» دختر ناصرالدین شاه به زیارت کاظمین آمد و خانه‏اى نزدیک حرم اجاره نمود. این خانه پنجره‏اى داشت که رو به حرم باز مى‏شد. و در 13 فوریه 1924 م مى‏نویسد:

باستان‏شناسان آثارى از جمله مجسمه‏هایى از دوره آشورى در کاظمین یافته‏اند و همه اینها در خانه‏اى قدیمى پیدا شده است. آن‏قدر گشتم تا این خانه را پیدا کردم ....

رابرت کِیسى در کاظمین‏

این روزنامه‏نگار آمریکایى در سال 1928 م به بغداد آمد. او به سایر کشورهاى عَربى نیز سفر کرده بود و بعدها کتابى روزنامه‏وار از سفرش نوشت که از کتمان برخى حقایق و تشویه اذهان عمومى خالى نیست.[30] او در کتابش فصلى را مختص به کاظمین به نام «مشعل اسلام» نوشته و آن را با مقدمه‏اى کوتاه درباره پیدایش و گسترش دعوت به اسلام آغاز مى‏کند و این‏که چگونه به یکباره اسلام در کشورهاى عربى و غیر عربى با سرعت حیرت‏آورى انتشار یافت. او تعبیرى به کار مى‏برد که حاکى از احساس جاهلانه و منفى او نسبت به اسلام و مسلمانان است. او مى‏نویسد:

سپاه اسلام به سرعت بر جزیرة العرب‏ مسلّط شد؛ آن‏سان که آفت یکباره مزرعه‏اى را در چنگ خویش گرفتار مى‏کند. به زنده ماندگان سپاه، غنیمت و به کشته شده‏هاى خود وعده بهشت مى‏دادند.

او سپس تحلیلى از وقایع پس از رحلت رسول اکرم (ص) کرده و در ادامه مى‏نویسد:

یکى از شهرهاى مقدسى که نزدیک بغداد واقع شده، کاظمین است که با دو گنبد طلایى کنار هم شناخته مى‏شود. این شهر تحت اشراف بغداد اداره مى‏شود و همین وابستگى‏اش به بغداد که شهر خلفاست، شُهرتى به او داده که باقى عتبات به او نمى‏رسند ... مى‏گویند زیارت درب میناکارى حرم براى زنان باردار ضمانتى است در تسکین درد وضع حمل و کمک مى‏کند به صلاح و خیر جنین و خبردار شدن از جنسیت آن!

سپس توضیحاتى درباره خط تراموا مى‏دهد و وضع عمومى شهر مى‏دهد و از آن اظهار تعجب مى‏کند:

این درشکه‏هاى یک اسبى در کاظمین شبیه آن چیزى است که در شهرهاى قدیمى آمریکا به وفور یافت مى‏شود و فقط با عنایت خداست که این تراموا به مقصد مى‏رسد امّا چاره چیست ... کاظمین فعلى بسیار به بغداد سابق شباهت دارد. کاظمین در فاصله انقراض سلسله عباسیان تا اشغال بغداد توسط انگلیس بر شکل و شمایل قدیمى‏اش باقى مانده است. کوچه‏هایش تنگ و بعضاً نیازمند به نظافت و خانه‏هاى قدیمى ردیف کنار هم و بازارى که داراى آثار باستانى است، ولى در نگه‏دارى آن کوتاهى مى‏شود ... زائران را مى‏بینى که در این کوچه‏هاى باریک پشت سر هم به قطار مى‏روند و دعا مى‏خوانند. در میانشان کهن‏سالان هم حضور دارند. عجیب این است که یک غربى خود را در چنین مکانى غریب نمى‏داند، در حالى که از زائران و شیعیان هم روى خوشى نمى‏بینند. گویا شیعیان وقتى از درب حرم وارد مى‏شوند، به خود مى‏بالند که امامشان حتى از میان غیرمسلمانان هم مرید دارد و همه محو جمال و شکوه این بارگاه شده‏اند.

فریا استارک در کاظمین‏

ترتیبى داده شد که معروف‏ترین جهانگرد زن انگلیسى «فریا استارک» بازدیدى از کاظمین داشته باشد. ورود مخفیانه او به حرم، داستانى عجیب دارد. وى پس از این سفر کتابى نوشت به نام «تصاویرى از بغداد»[31] و در این کتاب فصلى مخصوص به کاظمین قرار داد با عنوان «زیارتى از حرم کاظمین». او در مقدمه این فصل مى‏نویسد:

اولین بارى که به کاظمین رفتم، به طورى رسمى در قیافه یک جهانگرد و به همراه چند پلیس عراقى بودم و نتوانستم آن‏طور که باید استفاده کنم و تصویر کاملى از شهر را در ذهن جاى دهم؛ چون مردم به خاطر ترس یا تنفّر از اطراف ما پراکنده و دور مى‏شدند.

خانم استارک این بار به یکى از دوستانش به نام «نورى» مى‏گوید که دوست دارد حرم کاظمین را به گونه‏اى زیارت کند که نگاه‏ها به سویش جلب نشود. او به نورى پیشنهاد کرده بود چون غیر مسلمانان اجازه ورود به حرم را ندارند، پس بهتر است شب این کار را انجام دهند؛ چرا که در ماه رمضان درهاى حرم تا پاسى از شب باز است. نورى دوستى شیعه در کاظمین داشت و او حاضر مى‏شود به هر گونه که شد «فریا استارک» را به داخل حرم ببرد.

در عصر یکى از روزها نورى چند تکه لباس مشکى حاضر مى‏کند که در میان آنها عباى عربى زنانه و یک پوشیه (روبند مشکى) بود که لباس زنان بغدادى است. استارک‏ عبا را پوشید و پوشیه را روى صورت انداخت و دیگر کسى نمى‏توانست او را ببیند. او از خانه خارج شده و به همراه نورى به خانه‏اى مى‏روند که خواهران نورى منتظر آنها بودند. پس از توصیه‏هاى مؤکد نورى، سه زن به همراه خادمى که پیشاپیش آنان فانوس به دست بوده به راه مى‏افتند و سوار تراموا شده و به کاظمین مى‏روند. استارک مى‏نویسد:

حرکت در شب و افتادن سایه فانوس روى در و دیوار، اشباح متحرکى را در اطرافمان خلق کرده بود. چند دقیقه بعد چراغ بالاى گلدسته را دیدیم؛ گو این‏که این مناره‏ها در تاریکى شب و در فضایى وسیع و بى‏نهایت به انتظار ایستاده‏اند. کم‏کم گنبدها نیز رِخ نشان دادند. حرمى غرق در نور در میان تاریکى محض، منظره باشکوهى را رقم زده است، امّا تاریکى هم خوبى‏هایى دارد که یکى از آنها ندیدن ناملایمات است ... تراموا از حرکت ایستاد و پیاده شدیم و به سوى خانه دوست نورى حرکت کردیم ... پا به خانه‏اى مى‏گذاشتیم که صاحبش به کشورهاى بسیارى سفر کرده بود. همسر دوست نورى قرار است ما را تا درون حرم ببرد. کلاه کوچکى روى سرش گذاشت و روى آن مقنعه‏اى پوشید. در همین حال هم به من توصیه مى‏کرد که باید سکوت کنم؛ چون ممکن است زبانم رسوایم کند. آنان این خدمت را قبلًا نیز براى برخى غیر مسلمانان انجام داده بودند و در این کار تجربه داشتند. البته آن‏طور که خود مى‏گفتند هیچ یک اروپایى نبوده‏اند ...[32]

پس از کمى استراحت از خانه بیرون آمدیم و فانوس به دست به سمت حرم به راه افتادیم. کوچه‏هاى باریک‏ را یکى پس از دیگرى پشت سر گذاشتیم تا به بازارچه رسیدیم. گویا اشباح نظاره‏گر ما بودند و با هم زمزمه‏اى داشتند ...

فکر مى‏کنم در کنار هر مغازه، یکى از آنها چمباتمه زده بود ... به حرم که رسیدیم و خواستیم وارد شویم، چند نفر بى‏دلیل مانعمان شدند. از درب دیگرى وارد حیاط شدیم. چه صحنه‏اى! دور تا دورش حجره بود. صحن بسیار بزرگى بود. بُرج جوزا (یکى از صورت‏هاى فلکى در آسمان) دقیقاً بالاى صحن حرم قرار گرفته بود و با بُرج ساعت حرم تبادل نور داشت ... در یکى از زوایاى حیاط، گروهى نشسته بودند و دعا مى‏خواندند. حقیقتاً که شهرهاى مقدس و حرم‏ها تنها مکان‏هایى هستند که از هیاهو و آشوب فاصله دارند و هر کسى را در حال و هواى خود مى‏توان یافت ... حیاط آن‏قدر بزرگ است که تعداد زیادى از مردم مى‏توانند در فضاى آن راه بروند، بدون این‏که براى یکدیگر مزاحمتى ایجاد کنند.

وارد ایوان طلا شدیم که سقفش روى ستون‏هاى چوبى استوار بود و یک در براى ورود به رواق داشت. مردى که آن‏جا نشسته بود، کفش‏هاى ما را گرفت و در تاقچه‏هاى کنار دستش گذاشت. از لحظه ورود به رواق شخصى که عمامه سبز بر سر داشت، براى خواندن دُعا ما را همراهى کرد. صدایى بسیار دلرُبا و جذّاب داشت. اشاره کرد که وارد رواق بشوید؛ رواقى داراى سقف بلند و آیینه‏کارى شده ... مُشابه آنچه در کربلا دیده بودم، به وفور در حرم کاظمین یافت مى‏شود؛ مثل درب‏هاى نقره‏اى و مقرنص کارى شده و سقف بلند رواق؛ درب‏هاى بزرگى که روى یکدیگر بسته مى‏شوند و لوسترهاى زیادى که از سقف آویزان است ... دیوار رواق مزین به هنرهاى شرقى است و زمین هم مفروش به فرشى قدیمى. ضریح دقیقاً در

وسط رواق قرار گرفته و داراى سه لایه ضخیم فلزى است که لایه بیرونى آن، همان بخش نقره‏اى است که مردم آن را مى‏بوسند و تبرک مى‏جویند. زوّار دسته دسته وارد مى‏شوند و به دور ضریح مى‏چرخند؛ گویا تمامى ندارند. گاهى طول هیئت‏ها به چند ده متر مى‏رسد. بالاى دیوار کتیبه‏هایى قرار دارد که روى آن مطالبى نوشته شده و علامت‏هاى سبز رنگى هم دارند که نشان علویان است ... از پنجره ضریح که نگاه مى‏کنى، دو صندوق چوبى مى‏بینى که مرقد دو امام شیعه است. مردم از راه‏هاى دور به کاظمین مى‏آیند؛ هند، افغانستان و دورترین‏ شهرهاى ایران. چهره‏هاى متفاوتى را مى‏بینى؛ مردانى با ریش‏هاى طولانى یا اساساً بى‏ریش، ایرانیانى لاغر و عرب‏هایى فربه ...

خدام حرم قرآن و دعا مى‏خوانند. عمامه‏هاى بزرگى بر سر دارند و برخى از آنان هم مردم را در مسیرها هدایت مى‏کنند ... در زاویه‏اى از حرم، زنانى را دیدم سراپا محجّبه و سیاه‏پوش که روى زمین نشسته‏اند و نجوا دارند ... خادمى که همراه ما بود، حرکت کرد و ما نیز به دنبالش. من هم مانند شیعیان دستم را به ضریح مى‏کشیدم و دور ضریح از راست به چپ حرکت مى‏کردم. خانمى در کنارم گریه‏اى یأس‏آلود داشت و تا جایى که مى‏توانست دستش را روى ضریح بالاتر مى‏برد و شبکه‏ها را مى‏بوسید. فضاى داخل رواق در عواطف و احساسات غوطه‏ور است و کسى نمى‏تواند آن‏جا بایستد و این حسّ را درک نکند و عواطف مردم را نفهمد ... کسانى که در اثناى زیارت مردم بلند صلوات مى‏فرستند، به این احساس معنوى صدمه مى‏زنند و تمرکز را از انسان مى‏گیرند. من فکر مى‏کنم اگر این مردم بفهمند یک مسیحى وارد حریم حرمشان شده، او جان سالم از این‏جا به در نمى‏برد. یکى از همراهانم بسیار ترسیده بود و مى‏لرزید و تند تند زیارت مى‏خواند ... به هر حال اختلاف فرهنگى است. یا ما باید غالب باشیم یا آنها و اتفاقاً آنان حقّ دارند که وقتى ما را در حرم یافتند بکشند. شاید اگر ما به جاى ایشان بودیم، همین عکس‏العمل را نشان مى‏دادیم و این قانونى خلل‏ناپذیر است.

وقت خداحافظى رسید. سید شروع کرد به خواندن دعاى دیگرى و ما هم نگران در کنارش ایستاده بودیم. عواطف قوى در دعا موج مى‏زد و ما را به یاد تقوا و دیانت انداخت. این حالت تمام وجودم را فرا گرفته بود و من فراموش کرده بودم که نسبت به این فضا غریبه هستم؛ ولى در هر صورت همه ابناى بشر براى بیان عواطف و احساسات، یک زبان مشترک دارند و با آن با یکدیگر ارتباط برقرار مى‏کنند. از حرم بیرون آمدیم. خوب بود همه زن بودیم و لازم نبود از سید تشکر و خداحافظى کنیم؛ چون در غیر این صورت من لو مى‏رفتم. البته یکى از خواهران نورى این کار را از طرف ما انجام داد. به طرف کفشدار رفتیم. او بدون این‏که از ما بپرسد، کفش‏هاى‏مان را به درستى به ما داد. از حافظه کفش‏دار حیرت کرده بودم؛ بدون این‏که شماره‏اى به ما بدهد ... از حرم که‏ بیرون آمدیم، شخصى که مشک آب بر پشت و کاسه‏اى در دست داشت، به طرف ما مى‏آمد و فریاد مى‏کشید: آب .... آبى که از حسین دریغ کردند ... از راهى که آمده بودیم، بازگشتیم و در پرتوى نور ستارگان درخشان کاظمین آخرین نگاه را به گنبدهاى طلایى و گلدسته‏هاى نورانى انداختیم.

کاظمین در نمونه‏اى از یک گزارش سیاسى‏

یکى از عادات و البته وظایف مأمورین سیاسى امنیتى نوشتن گزارش روزانه است که به مقام بالاتر تقدیم مى‏شود و حاوى مهم‏ترین رویدادهاى سیاسى اجتماعى منطقه زیر نظر است. کاظمین نیز از این قاعده مستثنا نبوده است. آنچه مى‏خوانید، گزارشى است که کاپیتان «رِد» براى ارائه به حاکم انگلیسى‏تبار بغداد نوشته و مربوط به ماه نوامبر سال 1918 م مى‏باشد. در عرض این گزارش، ده‏ها گزارش دیگر مربوط به همین ماه و همین سال از مأمورین گوناگون وجود دارد.

اختلافاتى میان زمین‏داران کاظمین با اداره اوقاف درباره زمین‏هاى منطقه تاجى به وجود آمد و پرونده این دعوا به بغداد فرستاده شد؛ امّا طرفین ترجیح دادند مصالحه کنند.

ما به روشن کردن شب‏هاى تاریک کاظمین با برق بسیار امیدواریم و در این زمینه پیشنهاداتى هم شده که بهتر است هر چه زودتر مورد تأیید مقامات مربوطه قرار گیرد.

پزشکان زائو سه بار در هفته و هر بار فقط دو ساعت به طبابت مى‏پردازند که کافى نیست؛ پس باید طرحى اندیشیده شود که پزشک در کاظمین اقامت داشته و با فراغت بال به این امر همّت گمارد.

باید براى ورود جنازه به کاظمین فکرى شود تا موجبات ازدحام و معطّلى مردم برداشته شود. باید مراقب بیمارى‏هاى مُسرى نیز باشیم.

در روز 20 صفرِ هر سال رسم مردم کاظمین این است که به زیارت کربلا مى‏روند. تعداد این زوّار آن‏قدر زیاد است که آمار دقیقى از آن در دست نیست.

 

[1] . این کتاب در سال 1900 م در لندن و ترجمه عربى آن در سال 1936 م در بغداد منتشر شد.

[2] . منتشر شده در سال 1930 م در کمبریج.

[3] . لى استرانگ، شهرهاى خلافت‏خیز شرق، ص 179.

[4] . او مدت‏ها به عنوان کارشناس اداره رسیدگى به آثار باستانى در عراق فعالیت داشت.

[5] . منتشر شده در سال 1943 م در دانشگاه آکسفورد.

[6] . مدفن ابوحنیفه.

[7] .« شونیز» نام اولین مدفون در این منطقه بوده است.

[8] . ص 155.

[9] . منتشر شده در سال 1933 م در لندن.

[10] . منتشر در سال 1935 م در لندن.

[11] . ص 44 و 66.

[12] . منتشر شده در سال 1953 م در لندن.

[13] . ص 66.

[14] . عقیده شیعه، ص 195. به نظر مى‏رسد همین یک دختر مأمون( ام فضل) که به عقد امام جواد( ع) درآمد، براى اذیت و آزار امام کافى بود. شاید اگر جوادالائمة در زمان مأمون به زندان مى‏افتاد، بسى برایش خوشایندتر بود؛ چون دست‏کم از نیش و کنایه ام‏فضل در امان مى‏ماند و حبس تحمّل پذیرتر بود. بعید نیست که همین ازدواج ام‏فضل با امام از سوى مأمون نقشه‏اى بود تا امام را به شیوه‏اى غیرمعمول خلفاى سابق عباسى زجر دهد؛ به همین دلیل هیچ‏گاه امام را حبس نکرد تا امام در خانه خود، در حبس واقعى باشد.( مترجم)

[15] . منتشر شده در سال 1687 م در لندن.

[16] . منتشر شده در سال 1776 م در آمستردام و ترجمه شده توسط دکتر مصطفى واد در سال 1964 م.

[17] . مطابق روایات شیعه، امام موسى کاظم( ع) به طور مسموم به شهادت رسیدند.

[18] . مطابق روایات و سیره امام( ع) در طول حبس به شیوه‏هاى اعجازآمیز از زندان رهایى نیافتند.

[19] . این نیز اشتباه است و کسى از بزرگان شیعه چنین چیزى ادّعا نکرده است. ظاهرا این جهانگرد انگلیسى، ماجراى سرداب امام عصر( عج) را با واقعه شهادت امام هفتم( ع) خلط کرده است.

[20] . خاطرات جیمز بیلى فریزر در سفر به بغداد به نام« سفرنامه فریزر» در سال 1840 در لندن منتشر شد و توسط استاد جعفر خیاط( نویسنده مقاله حاضر) ترجمه و در سال 1964 م در بغداد به چاپ رسید. این مطالب از صفحه 200 کتاب او انتخاب شده است.

[21] . این دفتر یک سال بعد، با عنوان« گشت و گذارى در حاشیه دجله» به حکومت انگلیسى‏تبار هندوستان تقدیم شد و در سال 1857 م در جلد 43 از مجموعه( مختارات جدیده) در بمبئى چاپ شد.( خلیلى)

[22] . منتشر شده در سال 1887 م در پاریس. تمام آن به فارسى در ایران و بخش مربوط به عراق به عربى ترجمه شد و در سال 1958 م در بغداد به چاپ رسید. آنچه خواندید از صفحه 90 و 91 و 97 ترجمه شده است.

[23] . ص 76 و 77 از ترجمه عربى.

[24] . منتشر شده در سال 1920 م در لندن.

[25]

[26] . سه مایلى صحیح است.

[27] . حقیقت آن است که خانم بِل بر انجام این ملاقات اصرار داشت. او چند بار درخواست ملاقات با سید حسن صدر را داده بود، امّا سید نپذیرفته بود. استاد« عبدالمجید بلشه» که کاظمینى الاصل بود و در یکى از دانشگاه‏هاى لندن ادبیات عرب تدریس مى‏کرد را واسطه قرار دادند بلکه او بتواند سید صدر را راضى کند؛ ولى او هم موفق نشد. بِل سپس به سراغ شیخ کاظم دجیلى که معمّم نبود رفت و او را شفیع قرار داد. او از پامنبرى‏هاى ثابت سید حسن صدر بود. سید هم تقاضاى شیخ کاظم را رد نکرد و به این ترتیب این ملاقات انجام شد.( خلیلى)

[28] . گرترود بِل» تلاش دارد که سید حسن صدر را هر چه مشتاق‏تر به ادامه ملاقات و خود را راغب به پایان دادن به آن نشان دهد و مى‏گوید سید دائماً وارد موضوع جدیدى مى‏شود و براى این‏که سید ناراحت نشود، او درخواست سید حسن را براى ادامه جلسه اجابت مى‏کند و هنگام خداحافظى سید از معلومات زیاد او شگفت‏زده شده و به او گفته که براى ملاقات بعدى نیازى به هماهنگى نیست و در خانه همیشه به روى او باز است! شیطنت زیرکانه‏اى در این گفته‏ها احساس مى‏شود. اساساً از موضوعاتى که خانم بِل به آن اشاره مى‏کند، معلوم مى‏شود که ملاقات به درخواست و اصرار خود او بوده، نه سید؛ موضوعاتى مثل آب و هواى مناطق مختلف عراق و مسائل جهان اسلام و خاندان صدر! موضوعاتى بود که خود خانم بِل آماده کرده بود.( مترجم)

[29] . نامه ‏هاى گرترود بِل، ص 396.

[30] . منتشر شده در سال 1928 م در نیویورک.

[31] . منتشر شده در سال 1937 م در لندن.

[32] . مانعى شرعى از داخل شدن غیرمسلمان به حیاط حرم وجود ندارد. این ممنوعیّت از جانب مردم به دلیل غیرت دینى‏شان و عصبانیت از غربى‏ها به دلیل دخالت‏هاى متعددشان اعمال مى‏ شده است( خلیلى).