نوع مقاله : مقاله پژوهشی
درآمد
کاظمین یکى از شهرهاى مقدّس و مورد توجه همه مسلمانان است. منشأ تقدّس این شهر، دفن پیکر مطهر دو امام شیعه در این خاک است؛ امامانى که در راه حقّ و دفاع از دین مبین، سختترین شرایط را تحمّل کردند و مشعل پرنور امامت را روشن نگه داشتند و خداوند متعال نیز یاد آن بزرگواران را در دل و جان پیروانشان جاودانه ساخت و تا ابد آنان تقدیس خواهند شد. در این مقاله، به طور خلاصه به این نوشتهها اشاره مىشود.
چند یادآورى از جانب مترجم
تأسیس کاظمین
مهمترین منبع غربى درباره پیدایش شهر کاظمین از آنِ «لِى استرانگ» مستشرق انگلیسى است، به نام «بغداد در دوره خلافت عباسىها».[1] او در صفحه 22 از کتابش چنین مىنگارد:
نام دیگر کاظمین «مقابر قریش» یا «مقبره قریش» مىباشد. علّت این نامگذارى آن است که پس از تأسیس شهر بغداد (که نام اصلى و قبلىاش مدینة السّلام بود) در سال 762 م- 145 توسّط ابوجعفر منصور خلیفه عباسى وقت، فرزندش جعفر اکبر فوت کرد. منصور در شمال بغداد منطقهاى را (کاظمین کنونى) براى مدفن اموات قریش در نظر گرفت و دستور داد تا جعفر اکبر را در آنجا به خاک سپردند و خود آنرا «قبرستان قریشىها» نام نهاد. به مرور زمان قریشىها اعمّ از علوى و عباسى در اینجا دفن مىشدند. کمکم شرط قریشى بودن برداشته شد و غیر قریشىها هم براى تدفین به این محلّ آورده مىشدند (مانند ابویوسف انصارى). امام موسى کاظم (ع) در سال 800 م (183) و امام محمدجواد (ع) در سال 836 م (219) در زمینِ همین منطقه به ودیعت نهاده شدند و به احترام وجود آنان، نام آن از «مقبره قریش» به «کاظمین» و «کاظمیه» غلبه پیدا کرد.
استرانگ در کتاب دیگرش به نام «شهرهاى خلافتخیز شرق»[2] تصریح مىکند که علّت نامگذارى این شهر به کاظمین، انتساب آن به دو تن از امامان شیعه است که یکى به دستور هارونالرشید و دیگرى به دستور معتصم عباسى شهید شدند. وى در آخرین نوشتهاش درباره تأسیس کاظمین مىگوید:
عبدالله فرزند احمد حنبل (زعیم حنابله) در سال 903 م (290) درگذشت و طبق وصیتش نزدیک حرم کاظمین به خاک سپرده شد. نقل است که عبدالله گفته بود: به نظر من در این سرزمین اولیاى خدا مدفونند و من در جوار آنان باشم، برایم خوشایندتر است تا در کنار پدرم به خاک سپرده شوم.[3]
«استیون لُوید»[4] باستانشناس انگلیسىتبار در کتاب «دجله و فرات»[5] مىنویسد:
آرامگاهى نزدیک قبرستان قدیمى زرتشتىهاست که به «اعظمیه»[6] معروف مىباشد و آرامگاهى نیز در شمال بغداد واقع شده که مرقد دو امام از امامان دوازدهگانه شیعه در آن قرار دارد ... نام قدیم حومه کاظمین، «شونیزیه»[7] و «باب تین» بوده است.
«دونالدسون» جهانگرد انگلیسى به اتفاق همسرش در سال 1928 م سفرى به کاظمین داشته و در کتاب «عقیده شیعه»[8] مطالب فراوانى درباره تأسیس و پیشرفت این شهر مىنویسد. در بخشى از این کتاب آمده است:[9]
هر کسى که از سمت شمال یا غرب به بغداد نزدیک مىشود، نگاهش به چهار گلدسته طلایى جلب مىشود. شهر کاظمین حرمى دارد که در جهان اسلام شناخته شده است و دو امام مدفون در آن در اوایل قرن هشتم میلادى از دنیا رفتهاند و مىبایست به دیده احترام به این حرم نگریسته شود.
«ریچاردکوک» گردشگر انگلیسى در کتابش به نام «بغداد مدینة السّلام»[10] مىنویسد:
کاظمین از بارزترین و مهمترین نشانههاى تمدن اسلامى است و کثرت عبور و مرور به آن، آبادانى بسیارى را با خود به همراه داشته است ... موسى کاظم، نواده حسین شهید کربلاست و نزد شیعیان بسیار محترم مىباشد. هارون الرشید که از نفوذ و تأثیرگذارى ایشان هراس داشت، دستور حبسش را صادر کرد و این امام در همان حبس از دنیا رفت. حدود سى سال بعد نوه او محمد جواد نیز در همین بارگاه به خاک سپرده شد.[11]
امامین کاظمین (علیهما السلام)
مهمترین منابع غربى که به زندگانى امام موسى کاظم (ع) مىپردازند، کتاب «عقیده شیعه» نوشته دونالدسون و کتاب «شیعه در هند»[12] نوشته «جان هالیستر» مىباشد. دونالدسون مىنویسد:
امام موسى کاظم (ع) به ارشاد مردم مشغول بود، ولى خوب مىدانست که عباسىها در کمین او نشستهاند و کوچکترین فعالیتهاى او را زیر نظر دارند که اگر از آن بوى توطئه علیه حکومت به مشام رسید، به اطّلاع خلیفه برسانند و عاقبتى همچون پدرش در انتظار او خواهد بود. او عصبانى نمىشد و خونسردىاش را حفظ مىکرد و آنقدر عبادت کرد که به عبد صالح شُهره گردید. خلیفه وقت عباسى براى جلوگیرى از انتشار محبوبیت موسى کاظم (ع) در مدینه، ایشان را به بغداد احضار نمود.
علاوه بر کتاب نامبرده، از بهترین منابع غربى مربوط به تاریخ زندگى امام محمّد جواد (ع) کتاب «اثنا عشریه» نوشته «کانون سیل» است.
در صفحات 188 تا 198 کتاب «عقیده شیعه» مطالب قابل توجّهى آمده است. دونالدسون از همان ابتدا نسبت به موضعگیرى معقول امام جواد (ع) شگفتزده مىشود؛ آنجا که در مسیر عبور مأمون با هیئت همراه، همه فرار کردند جز امام جواد (ع) و وقتى مأمون علّت را مىپرسد امام مىفرماید: من خطایى نکردهام تا بترسم و مطمئن هستم شما نیز به بىگناهى همچون من کارى ندارید.
آنچه بیش از همه براى دونالدسون جالب توجه بوده، مناظرههاى متعدّد امام جواد (ع) با علما و دانشمندانى بزرگ از سراسر دنیا و حتى غیرمسلمان مىباشد. او تأسّف مىخورد که چرا راویان به جاى بیان مناقب و کرامات و معجزات حضرت یا دستکم در کنار آن، به جزئیات گفتوگوها آنگونه که شایسته است نپرداختهاند. مىگوید: پاسخ کامل امام جواد (ع) به تمام سؤالات این دانشمندان، دلالت بر عقل کامل و علم فراوان ایشان دارد؛ ولى عبّاسیان همچنان غرق در حسد و کینه بودند. امام جواد (ع) در چند روزى که اجتماعات گوناگون به محضرش مىرسیدند، استحکام رأى خویش را به نمایش گذاشت و در پایان نیز مأمون به طور رسمى و علنى ازدواج با دخترش «امّ فضل» را به امام پیشنهاد کرد و امام نیز سر به زیر انداخت. پس از ازدواج با امّ فضل نیز مأمون جلساتى را تشکیل مىداد تا امام با ارباب علوم مختلف به مباحثه بنشیند و خود مأمون هم حضور داشت و گوش مىداد و لذّت مىبرد.
کانون سیل در کتابش «اثنا عشریه» مىنویسد:
امام جواد (ع) با امّ فضل خوشبخت نبود؛ چون او براى حُسن معاشرت و محبّت به امام (ع) با او ازدواج نکرده بود. امّ فضل همیشه شکایت از محمد جواد (ع) به نزد پدرش مأمون، در سرلوحه کارهایش قرار داشت. نامههایى سراسر مذمّت از جوادالائمه و کسر شأن نسبت به ایشان براى خلیفه مىفرستاد؛ اتهاماتى واهى و ناروا![13]
دونالدسون مىنویسد:
«در دوران حیات مأمون نه امام جواد دستگیر شد و نه از جانب حکومت به سختى و زحمت افتاد».[14]
دیدارها از کاظمین
سافنو در کاظمین
جهانگردى فرانسوى که در سال 1664 م به بغداد رفت و پس از یک هفته اقامت و سیاحت، سفرنامهاى نوشت.[15] او در بخشى از این سفرنامه چنین مىنویسد:
زنان بغدادى رسم خوبى دارند که جمعه هر هفته به زیارت امام کاظم (ع) در کاظمین مىروند؛ حرمى در بیابان با فاصله حدود یک ساعت پیادهروى. شنیده شده که مناطق آنجا درندگان بسیارى دارد و داستانهایى از حمله به کاروانها و قافلهها بر سر زبانهاست.
کریستین نیپور در کاظمین
این جهانگرد آلمانى در سال 1765 م در سفرى که پادشاه دانمارک آن را ترتیب داده بود، به عراق رفت و مدتى را در بصره و بغداد و دیگر شهرها از جمله کاظمین اقامت کرد و سفرنامهاى مفصّل نگاشت.[16] او درباره کاظمین مىنویسد:
در شمال غربى بغداد در فاصله سه رُبع ساعت راه و در ساحل غربى دجله، روستاى بزرگى قرار گرفته که «کاظمین» نام دارد. در این منطقه مسجد بزرگى بر روى مرقد دو امام شیعه که کاظم یعنى صبور و جواد نام دارند ساخته شده است. این مسجد باعظمت داراى دو گنبد بزرگ و چند گلدسته است که با فنون معمارى اسلامى تزئین شده، ولى قدیمى به نظر مىرسد و نیاز به تعمیر دارد. اطراف مسجد کاظمین آنگونه که در اطراف مسجد على و حسین باز و وسیع است، مجال ندارد؛ بلکه در اطراف آن خانههاى بسیار ساخته شده و چسبیده به مسجد است. شیعیان امام کاظم (ع) را سرور شهیدان مىدانند و اعتقاد خاصى به ایشان دارند و در هر فرصتى به زیارتش مىآیند. کاظمین شهر کوچک و شیعهنشین است و آنان که در بغداد آزادى اظهار عقیده را ندارند، به کاظمین مىآیند. همچنین بسیارى از کسانى که به دلیل ناتوانى مالى یا به هر دلیل دیگرى نمىتوانند امواتشان را براى تدفین به شهر على یعنى نجف ببرند، آنان را به کاظمین آورده و در این سرزمین به خاک مىسپرند و در این بین نیز مسجد کاظمین از این بابت بهرههاى مادى فراوانى مىبرد. (نویسنده به جاى حرم، واژه مسجد را به کار برده است).
کیو پورتر در کاظمین
پورتر، باستانشناس و جهانگرد انگلیسى در مسیر حرکتش به ایران در سال 1818 م وارد بغداد شد و در کنسولگرى انگلیس در این شهر به عنوان مهمان ویژه رحل اقامت گزید و سفرنامهاى نوشت که در سال 1822 م در لندن چاپ و منتشر شد. او در بخش مربوط به کاظمین مىنویسد:
تعداد زیادى از شیعیان در این شهر ساکن شدهاند و روزبهروز بر تعداد زائرینش نیز افزوده مىشود؛ مخصوصاً پس از حمله وهّابىها در سال 1801 م به شهرهاى شیعهنشین مرکز عراق، بسیارى از آنان به کاظمین آمدند.
جیمز بیلى فِرِیزِر در کاظمین
وى نیز یکى دیگر از جهانگردان انگلیسى است که به کاظمین آمد و سفرنامهاى نوشت که خالى از تأمّل نیست. در بخشى از این سفرنامه آمده است:
عصر یکى از روزها به طرف کاظمین حرکت کردیم. شهر کوچکى است در سه مایلى (حدود 5 کیلومتر) شمال بغداد، در این شهر مرقد امام کاظم (ع) واقع شده؛ امام هفتم شیعیان که به دستور هارون الرّشید سر از تنش جدا شد؛[17] ولى طبق گفتهها او در قعر گودالى حبس شده بود و آن گودال تا امروز باقى است و برخى مىگویند به صورت معجزهآسا از آن فرار کرده[18] و افرادى ایشان را در چند سال بعد و حتى دوره معاصر در همان گودال ملاقات کردهاند.[19] اینجا مسجدى وجود دارد بسیار وسیع و داراى دو گنبد پوشیده از طلا و چهار گلدسته بلند. طلاکارى گنبد توسط نادرشاه افشار انجام شده است. او به واسطه اینگونه کارها نسبت به مراقد اولیاى خدا، اظهار پشیمانى از کارهاى نادرست خود مىکرده و در حقیقت به مراقد ائمه پناهنده مىشده. مسلمانان گروه گروه به زیارت کاظمین مىآیند. در واقع هر کسى به زیارت کربلا مىرود، دوست دارد کاظمین را نیز زیارت کند. من به سهم خود همین مقدار را کافى مىدانم و اصرارى به وارد شدن به حرم ندارم؛ چون دوست ندارم به مصائبى که غربىها هنگام تلاش براى ورود به آنجا دچارش شدند، گرفتار شوم.[20]
جیمز فلیکس جونز در کاظمین
جونز در بهار سال 1850 م بار سفر بست و براى سیاحتى از کرانه غربى دجله در شمال بغداد، به عراق آمد و خاطراتش را نوشت.[21] او در مورد کاظمین مىنویسد:
از بغداد بیرون آمدیم و گذرمان به خرابههاى محلّه کرخ افتاد. پس از پنجاه دقیقه به کاظمین رسیدیم؛ شهرى داراى دو نشان زرّین و گلدستههاى سر به فلک کشیده که منظرهاى وصف ناشدنى را به تصویر کشیده. چنین صحنهاى از دوردست دیده مىشود. نخلستانى دور تا دور آن را فرا گرفته و همچون درّى مىدرخشد. هر قدر نزدیکتر مىشوى حقیقت این تصویر برایت بیشتر مجسّم مىگردد. مىروى و مىروى تا اینکه خود را در کنار حرم مىیابى. دور تا دور حرم را خانههاى کوچک و قدیمى وساخته شده از گِل و آجر در بر گرفته است. کاظمین ساکنینى از عرب و تعداد زیادى ایرانى دارد. همچنین تعداد کمترى هندى که یا از کشور خود طرد شدهاند یا به اختیار خود اقامت در جوار این حرم را برگزیدهاند. هر سال نیز این شهر از دورترین نقاط جهان اسلام زائر دارد. مسافرینى را هم از کشورهاى غیراسلامى دیدیم که براى على و اولادش احترام قائلند و آنان را تقدیس مىکنند. به همین دلیل در اینجا اختلاطى عجیب و غریب از مظاهر گوناگون اجتماعى و از جمله فقر و ثروت وجود دارد که مىتوان آن را در لباسهاى حریر عدّهاى و لباسهاى مندرس و کهنه تعدادى دیگر به روشنى دید. مسیحیان و یهودیان نمىتوانند خیلى به حرم مطهر نزدیک شوند، ولى با این حال از این حرم و اطراف آن، مناظر و صحنههاى بسیار عجیبى را دیدیم که انسان را متأسف مىکند. اینکه نمىتوان مشابه این حرم با این بناى زیبا و رفیع را در شهرها و کشورهاى دیگر دید. ما توانستیم از میان درب نیمهباز حرم، فضاى داخل را تا اندازهاى ببینیم. صحنى بود مربع شکل که دورش با معمارى ارزشمند و غنى اسلامى تزئین گردیده و دیوارهایى که روى آن آیات قرآن کریم و گفتههاى بزرگان اسلام با حروف عربى زیبا نوشته شده است.
ما یک روز پیش از عید نوروز ایرانیان، در کاظمین بودیم. شهر در تکاپو بود و مردمى خوشحال با چهرههایى به تبسّم نشسته. این فضا در جوار حرم کاظمین رنگ و بوى معنوى گرفته بود ... خورشید کمکم غروب مىکند و آخرین پرتوهاى طلایى رنگش را با افتخار به گنبد و بارگاه حرم پیشکش مىکند. وقتى به جادههاى منتهى به حرم مىنگرى، ستارگان درخشانى را مىبینى که به خورشید گرمابخش کاظمین پناه مىآورند. ما در راه بازگشت، مردمانى از هر کوى و برزن و از هر نژاد و رنگ با هر زبان و لهجه، عراقى، پاکستانى، افغانى یا از تبّت و مغولستان دیدیم که سواره و پیاده، ولى مشتاقانه مىآیند تا معشوق خویش را در آغوش بفشارند. در مسیر به عدّهاى برخوردیم که کنار راه، فرش پهن کرده و با نشاط به نماز مشغول بودند. آنان براى این کار رو به قبله مىایستند. هر کسى را با احساسى متفاوت از دیگرى مىدیدى. به راستى مىتوان ادعا کرد که در هیچ جاى دیگر دنیا مانند این تنوّع نژادى را نمىیابیم. عربها با چهرههاى جدّى و آن مردانگى که در نگاهشان موج مىزند و با لباس مخصوص به خود و سلاحى به کمر زده در رفت و آمدند. با دور شدن از کاظمین و عبور از منطقهاى بیابانى، به نخلستان رسیدیم که در ساحل دجله امتداد پیدا مىکند.
نایهولت در کاظمین
جهانگرد هلندى «لیکلاما نایهولت» که در بین سالهاى 1866 و 1867 م در عراق حضور داشت، مدّتى به بغداد آمد و درباره نقاط مثبت و منفى آن بسیار نوشت و خاطرات خود را در میان این نوشتهها گنجاند. او مىنویسد:
یکى از پرثمرترین سفرها، سفر به کاظمین بود؛ شهرى کوچک در پنج کیلومترى بغداد که شیعیان مخلص در اطراف حرم امام کاظم (ع) تأسیس کردهاند. براى رسیدن به کاظمین، از بازار بزرگ بغداد به سوى ساحل در طرف راست دجله حرکت کردیم و سپس مسیر منحنى رودخانه را به سمت بالا پیمودیم که از آنجا منظره بغداد به زیبایى نمایان بود. پس از نیم ساعت پیادهروى به نخلستانى در ساحل غربى دجله رسیدیم و در مسیر با افراد بسیارى از عَرَب و فارس و هندى روبهرو شدیم که بیشترشان سوار بر مرکب به سمت کاظمین مىرفتند. مرکبهایى از برترین نژاد اصیل در جزیرة العرب. پس از گذشتن از نخلستان از فاصله دور دو گنبد طلایى حرم کاظمین پدیدار شد و پس از حدود نیم ساعت به اولین خانههاى کاظمین رسیدیم.
کاظمین شهر کوچکى است با ساختارى زیبا. بازارى دارد که همه چیز در آن پیدا مىشود و شیعیان آن بسیار جدّى و متعصّبند و صرفاً به این دلیل که به حرم نزدیک شده بودم، بسیار سرزنش و داد و بیداد شنیدم. حرم در محاصره دیوار بلندى قرار گرفته و به درهاى حرم قفل و زنجیرهایى بسته شده که مردم هنگام ورود و خروج آن را مىبوسند. تا جایى که اجازه داشتم، از بیرون به داخل حرم نگاه کنم، فهمیدم که پایههاى گلدستههاى چهارگانه حرم تزئین گردیده؛ همچنین حجرههایى براى طلاب و اساتید و محلهایى براى درس در نظر گرفته شده است. مىگویند داخل حرم بسیار زیبا و دیدنى است؛ ولى اگر اصرار بیش از حدّ براى ورود به حرم داشته باشم، به قیمت جانم تمام مىشود.
ژان دیولافوا در کاظمین
این جهانگرد زن فرانسوى به همراه همسرش «مارسل دیولافوا» که مهندس راه و ساختمان و کارشناس آثار باستانى بود، پس از بازگشت از ایران در سال 1881 م به عتبات عالیات سفر کردند که سفرنامهاى[22] ارزشمند درباره کاظمین حاصل این سفر بود. دیولافوا و همسرش براى رفتن به کاظمین از «تراموا» استفاده کردند. او در این باره مىنویسد:
امروز سوار تراموا شدیم تا به کاظمین برویم؛ آن هم در مدّت ربع ساعت یا بیست دقیقه نهایتاً. تراموا هنوز نصف راه را نرفته بود که ایستاد. به ما گفتند که باید پیاده شویم. وقتى علّت را پرسیدیم، گفتند: مسیر در این قسمت از جاده دستانداز فراوان دارد. اگر تراموا با جمعیت سوار بر آن به حرکت خود ادامه دهد، واژگون خواهد شد. به همین خاطر چند مرد قوىهیکل از قبل آنجا ایستاده بودند تا وقتى تراموا به آنجا رسید، آن را هُل بدهند و به طرف دیگر ببرند. این عملیات نجات در چند دقیقه با تلاش وصفناپذیر آن چند بیچاره انجام شد. گنبد و گلدسته حرم کاظمین مانند آن چیزى است که در حرم حضرت معصومه در قم دیدم. کوچههاى کاظمین تمیزتر از کوچههاى بغداد است. پس از عبور از کوچهها به میدانى بزرگ رسیدیم که جلوى در اصلى حرم قرار گرفته و دور تا دورش پر از مغازههایى است که اجناس گوناگون دارند؛ از جمله سبزىجات و میوهجات.
وقتى وارد میدان شدیم، مردم در اطرافمان تجمع کردند و گفتند نمىگذاریم وارد حرم شوید. ما مسیحى بودیم و به همین دلیل مانع ورود ما شدند. در این کشمکش شاهد رخدادهایى بودم که بهتر است چیزى از آن ننویسم. شوهرم با اهالى درگیرى لفظى و فیزیکى پیدا کرد، امّا در همین اثناء فرصت یافتم تا از شکاف در، داخل حرم را ببینم. حیاطى بزرگ و زیبا و رواقى مجلّل روبهروى آن که در اطرافش ستونهاى باریک با شکلى هندسى و سقفى آیینهکارى شده دیدیم. در چهار زاویه رواق هم چهار گلدسته بلند وجود داشت که فقط قسمت بالاى آن با طلا مزین گردیده و سایر قسمتهاى آن با کاشى فیروزه فام پوشیده شده بود. جمعیت زیادى اطراف ما را گرفته بودند و ما براى فرار از آنها حرکت کردیم؛ چون اگر توقّف مىکردیم، امکان درگیرى دوباره وجود داشت ... یکى از روزنامهنگاران انگلیسى در پى درگیرى با مردم کشته شد و کنسول انگلیس با وجود تلاش شبانهروزى، موفّق به یافتن قاتل نشد.
این زن و شوهر فرانسوى در این سفر با مهندسى مسیحى به نام مایکل آشنا شدند. دیولافوا از اولین دیدارش از کاظمین مىگفت که نتوانسته وارد حرم شود، امّا خدمه حرم به دلیل از حرکت ایستادن ساعت بزرگ حرم، از او خواهش کردهاند که به حرم داخل شده و ساعت را تعمیر کند. او نیز علاوه بر ابزار کار، دوربین عکاسىاش را به همراه برده و چند عکس از بالا گرفته بود.
ژان در بخش دیگرى از سفرنامهاش مىنویسد:
در خیابانهاى اطراف حرم، تفرّجى بر دیوار بلند آن داشتیم و بدون ترس به این کار ادامه دادیم و البته شجاعت و جسارت زیادى به خرج دادیم. کنار حرم، مدرسهاى بود که چند حجره و چند حمام مخصوص زائرین و مسافرین داشت. بخشهایى از گنبدهاى حرم در شرف ریختن است، ولى با این حال منظره جذابى را پدید آورده است.[23]
ژان دیولافوا در مسیر بازگشت، درباره تراموا مىنویسد:
بعد از پر شدن تراموا به سرعت به راه افتادیم؛ مثل اینکه زمین مىخواست از جا کنده شود. فکر مىکنم این آخرین مسیرى بود که راننده تراموا آن را هدایت مىکرد. از روى سنگدلى با شلاق بر پشت اسبهاى بىنوا مىنواخت تا هر چه مىتوانند سریعتر بروند تا او هم هر چه زودتر به خانهاش برسد؛ ولى به عواقب خطرناک این سرعت دیوانهوار توجّهى نداشت. تراموا هم پر از جمعیتى بود که مثل ماهى با حرکت تراموا بالا و پایین مىرفتند و روى یکدیگر مىافتادند. حرکتشان به چپ و راست با تکانهاى تراموا هماهنگ شده بود. راننده همچنان شلاق مىزد و فریاد مىکشید و اسبهاى بیچاره با هر ضربه، بر سرعتشان مىافزودند. تنها امید ما این بود که به کوچه یا مسیر عبور تنگى برسیم، بلکه از سُرعت تراموا کاسته شود. در یکى از کوچهها از کنار چند قاطر که بار ماهى داشتند رد شدیم؛ خیلى ترسیدند و رم کردند و همه بارشان را روى زمین ریختند. صاحب ماهىها از پشت سر ما شروع کرد به دشنام دادن و لعن و نفرین. از حق نگذریم تمام این صحنهها بسیار جالب و خیالانگیز بود و حرکت از میان درختان و دیدن مناظر، قلب و روحم را تسخیر کرده بود. اى کاش این مسیر را پیاده مىآمدم و خودم را محروم نمىکردم.
ارنست آلفرد در کاظمین
باستانشناس انگلیسى «ارنست آلفرد والیس» در سال 1888 م وارد بغداد شد و چند ماه در این شهر اقامت داشت. به مقتضاى حرفهاش سفرنامهاى پر از نکات باستانشناسى نوشت. خلاصه نوشتههاى او در دو جلد به نام «بر کرانه نیل و فرات»[24] منتشر شد. او در مدّتى که در بغداد حضور داشت، تصمیم گرفت که به کاظمین برود و درباره آن مطالبى بنویسد. پس به همراه ملوان «پیتر روث» ناخداى کشتى بُخار و مسلّح «کومیت» که در تابعیت دریاى هند و در تصرف کنسولگرى انگلستان در بغداد بود و با هماهنگى دولت عثمانى که امتیازات فراوانى داشت، همچنین براى سهولت بیشتر در سفر، نامه «مستر تویدى» که یکى از کارمندان کنسولى بود به دوستش «محمدحسین میرزاى صفوى» در کاظمین را دریافت کردند، میرزاى صفوى یکى از ایرانیانى بود که ساکن کاظمین شده بود. آنان به مقصد کاظمین سوار تراموا شدند. آلفرد مىنویسد:
زمانى که از کوچهها عبور مىکردیم، فشار و سنگینى نگاه مردم را بر روى خود حسّ مىکردیم. هرگاه براى خرید یادگارى کاظمین به دکّانى مىرفتیم، فروشندگان از معامله با ما سر باز مىزدند.
احساسات دشمنانه مردم به گونهاى بود که به پیشنهاد کاپیتان روث به سرعت به حرکتشان ادامه دادند تا به حرم رسیدند و از بیرون نظارهگر حرم شدند. آلفرد از مشاهده دو گنبد طلا و گلدستهها و کاشىکارى دیوار صحن و رواق بسیار شگفتزده مىشود و مىگوید مانند آنچه از تزئینات و ترکیب رنگها در اینجا مشاهده کرده، قبلًا ندیده است. همچنین به داستانى که مهندس مایکل براى ژان دیولافوا تعریف کرده اشاره مىکند و قطعهاى جالب و خندهدار به آن مىافزاید؛ مىگوید:
روزى که ساعت حرم مطهر از حرکت ایستاد، براى تعمیرش نیاز به مهندس آشناى با این ساعتها پیدا شد. یک مهندس فرانسوى که در ابتدا با ورودش به آنجا شدیداً مخالفت شده بود، براى تعمیر ساعت به درخواست خدّام وارد حرم مىشود. چون یک نفر به حمایت از او به خادمان گفته بود که رسول خدا (ع) روزى اجازه دادند که قاطرى که بار آجر داشته (براى تعمیر دیوار) وارد مسجد شود و بدین وسیله با این مقایسه تامّلبرانگیز و خندهآور، به مهندس غربى اجازه داده شد که براى تعمیر ساعت وارد حرم کاظمین شود.
آلفرد در ادامه مىنویسد که میرزاى صفوى پس از دریافت نامه مستر تویدى از ایشان استقبال گرمى به عمل آورده و آنان را به خانهاش برده است. پس از استراحت و پذیرایى، به پشت بام رفتهاند و توانستهاند نماى بهترى از حرم و صحن را مشاهده کنند و میرزاى صفوى هم برایشان توضیحاتى داده است.
میرزا درباره اشیاى نفیس موجود در موزه حرم کاظمین با آنها سخن گفت و به مهمانان پیشنهاد کرد که به زیارت مرقد اقبال الدوله که ساکن کاظمین بوده، بروند. او از هند به عراق نفى بلد شده بود. از آنها با قهوه و حلواى مخصوص در آنجا پذیرایى کردند. آلفرد مىگوید:
از تعریف مردم فهمیدیم که اینجا مرقد ارزشمندى است. آنها مىگفتند: خداوند تبارک و تعالى هر دعایى را در کنار این مکان مستجاب مىکند و برکات شامل ایشان مىشود.
هنگام بازگشت از کاظمین مردم پشت سر آنها تجمع کرده و به حرکت افتادند تا اینکه آلفرد و همراهان به ساحل دجله مىرسند و کشتى بخار منتظر آنها بوده است و در پایان این سفر، مردم با پرتاب سنگ با آنان وداع کردهاند.
رونالد استورز در کاظمین
او در مدت اشغال عراق توسط انگلیس به بغداد آمد و در دفتر سیاسى انگلیس در بغداد مشغول به کار شد. پیش از آن، در مناصب گوناگون، از جمله حکومت بر قدس در اولین دوره اشغال آن توسط انگلیس و همچنین حکومت بر قبرس حضور داشته است. وى از آن روزها خاطراتى نوشت که در بردارنده بسیارى از رویدادهایى بود که خود در متن آن قرار داشت. سفر به بسیارى از کشورها از جمله عراق را نیز در کارنامه دارد.
در یکى از این سفرها به همراه ویلیام مارشال[25] معاون سیاسى انگلیس در بغداد، در صبح روز یازدهم مارس 1917 م به طرف کاظمین حرکت کردند. پس از سختىهایى که در راه با آن روبهرو شدند، سرانجام به مقصد رسیدند و شیخ حمید کلیددار و سید جعفر عطیفه، شهردار کاظمین و حسین صرّاف به استقبال آنان آمدند. رونالد مىنویسد:
شیخ حمید کلیددار در اوایل اشغال عراق مسلمان سفتمزاجى بود و هزار و پانصد رزمنده را براى جهاد با انگلیس تجهیز کرد. این شور به دنبال فتاواى علماى کاظمین بر وجوب مقاومت به وجود آمد؛ امّا همین شیخ حمید چقدر از علاقه مردم عراق نسبت به انگلیس سخن مىگفت!
جالب این است که استورز نیز از این بابت اظهار خوشحالى مىکند و مىگوید: پس آنچه ما در قاهره درباره دشمنى علما و مجتهدین با انگلیس شنیده بودیم شایعهاى بیش نبوده! شیخ حمید هم به آنان پاسخ مىدهد: بله، آنان وقتى فهمیدند حقیقت سیاست غرب چیست، نظرشان را تغییر دادند.
رونالد گشتى در کوچههاى کاظمین مىزند و از پاکیزگى و نظافت آن بسیار شگفتزده مىشود. او در این گشت به دنبال خانه یکى از چهرههاى سرشناس کاظمین بود؛ چون مىخواست از بالاى بام خانه او نگاهى به گنبد و بارگاه حرم کاظمین بیاندازد. رونالد مىنویسد:
گنبدهایى که سطحشان پوشیده از طلاى ناب است و نور خورشید را با همه وجود دریافت مىکند و با تمام سخاوت برمىگرداند و بیش از این قابل توصیف نیست. او توانست از این مناظر عکس بگیرد. همچنین براى ملاقات با سید حسن صدر، مجتهد بزرگ شیعه در کاظمین به خانهاش رفت. به گفته خود استورز مردى زیرک و باهوش و در عین حال مسنّ با محاسنى سفید و بلند. وى مىنویسد:
وقتى سید صدر فهمید کمى عربى بلدم، شروع کرد به صحبت با لهجه عربى کتابى کرد و در باب امور اجتماعى و سیاسى داد سخن سر داد. اطلاعات خوبى از روزنامههاى مصرى و شخصیتهاى آن داشت. بیست دقیقهاى با هم گفتوگو کردیم.
ویلیام مارشال قبلًا به سید حسن صدر اشاره کرده بود و به استورز گفته بود که بزرگترین شخصیت بانفوذ کاظمین است.
گِرترود بِل در کاظمین
این باستانشناس زن انگلیسى و مکتشف معروف چندین بار به کاظمین سفر کرده و مطالب مهمى در خاطراتش نوشته است. اولین خاطرهاى که در آن نام کاظمین برده شده، مورّخ 21 سپتامبر 1917 م است. او مىنویسد:
عصر یکى از روزهاى هفته جارى از خانه بیرون آمدم و به همراه ژنرال «گابى» به کاظمین رفتیم که در سه مایلى بغداد قرار گرفته و شهریست شیعى که در آن حرم بسیار مقدسى واقع شده است ... الان به یاد مىآورم که وقتى براى آخرین بار در سال 1909 م به کاظمین آمدم، گذار سریعى به حرم داشتم و نیم نگاهى دزدکى به آنچه در صحن بود انداختم؛ اما امروز که آمدیم، سادات و روحانیون این شهر گرامىمان داشتند و هنگام ورود به حرم، تا حیاط همراهىمان کردند. لطف و محبتشان بىسابقه بود ... حرم نسبت به گذشته تغییر چندانى نکرده بود؛ فقط برخى کاشىها نیاز به تعمیر داشت. نزدیک به سى سال از عمر آنها مىگذرد و بسیار سُست شدهاند.
خانم بِل به مقایسه میان حرم کاظمین و دیگر حرمها در نجف و کربلا مىپردازد و محاسن هر یک را از نظر فنون معمارى و ترکیب رنگها و ... برمىشمرد. وى در مارس سال 1920 م باز هم به کاظمین رفته و درباره این سفر چنین نوشته است: سفر به بصره به جهت سرماخوردگىام لغو شد و از این بابت خوشحالم؛ امّا به سبب لغو سفرم به کاظمین ناراحت شدم؛ چون این سفر برایم فواید بسیار مىتوانست داشته باشد ... یکى از مشکلات ما ایجاد ارتباط با شیعه است؛ منظورم عشایر یا مردم عادى نیست؛ چون ما با همه آنها روابط خوب و محکمى داریم؛ بلکه مقصودم شیعیان ساکن در شهرهاى مقدس و مخصوصاً علما و مجتهدین است که صاحب فکر و رأى هستند و مىتوانند با یک کلمه، گِرهى را بگشایند یا کورش نمایند که هیچ کس نتواند بازش کند. علما و مراجع دین، این قدرت را از شناخت کامل و متقن دانشهاى قدیمى گرفتهاند.
گِرترود بِل در ادامه عصبانیت خود را نسبت به علماى شیعى پنهان نکرده و با گستاخى مىگوید:
این مراجع در کنج خلوتى مىنشینند و با انبوهى کتاب که گرد و غبار چند قرن بر روى آن نشسته، خود را سرگرم مىکنند. کتابهایى که انسان هیچ از آنها نمىفهمد ... این طایفه دشمن سرسخت ما هستند و ما نیز! تغییر این وضعیت غیرممکن یا دستکم دشوار به نظر مىرسد ... در کاظمین از اینگونه شخصیتها زیاد وجود دارد؛ شهر مقدسى که در هشت مایلى[26] بغداد واقع شده و مردمانى دارد که در اعتقاد راسخ به ضدّیت با انگلیس اجماع دارند ... من براى ملاقات با مراجع کاظمین اجباراً باید حجاب داشته باشم، ولى من هم براى خود عقاید و اصولى دارم و از آنها کوتاه نمىآیم. محجّبه شدنم هم کار درستى نیست؛ چون اعترافى است بر اینکه ما کوتاهى کردهایم .... خاندان صدر در پیشانى شهر کاظمین قرار دارند. معروفترین خانوادهاى که به علم و دیانت در تمام جهان تشیع شناخته شده هستند. در پى حوادثى تقاضاى ملاقات با من را داشتهاند و بر آن اصرار و پافشارى کردهاند[27] و من نیز پاسخ فرستادم که این ملاقات برایم مایه خرسندى و مسرّت است. دیروز با مردى از شیعیان بغداد به نام «شیخ کاظم دجیلى» که او را خوب مىشناختم همراه شدم ... در روز ملاقات، همراه شیخ کاظم از کوچههاى تو در توى کاظمین عبور کردیم تا به یک درگاه کوچک رسیدیم؛ دالانى تاریک در حدود پنجاه متر. در تاریکى مطلق به راه افتادیم تا روبهروى در خانه سید رسیدیم. نمایى قدیمى داشت و شاید عمرش به صد سال مىرسید. خانهاى غرق در سکوت و آرامش و به دور از همهمه و شلوغى. در حقیقت آن دالان زیر همین خانه حفر شده است. فرزند سید صدر آمد و به ما خوشامد گفت؛ جوانى با محاسن سیاه و عمامهاى نیلى رنگ که به شیوه مراجع بسته بود. وارد اندرونى که شدیم، خود سید صدر را ملاقات کردیم. هیبتى عجیب داشت. محاسنى سفید و بلند ... از هر موضوعى صحبت کردیم؛ از اتفاقات جهان اسلام، کتب چاپى جدید، آب و هواى مناطق عراق و حتى بُلشویکها و خاندان صدر[28] و ... بعد از حدود یک ساعت از سید خداحافظى کردم.
خانم گرترود بِل در خاطرات روز 23 مى 1920 م از زیارت احمدشاه، آخرین شاه قاجار از کاظمین گزارش مىدهد و مىنویسد:
صبح روز دوم دوباره به کاظمین آمدم تا شاه ایران را از نزدیک ببینم. وقتى به کاظمین رسیدم، اجازه ورود به حرم را نیافتم؛ اما از بیرون دیدم که خادمان با عمامههاى سبز رنگى که بر سر نهاده بودند، به صف ایستادهاند. تعدادى از روحانیون نیز با عمامههاى سیاه و سفید حضور داشتند.[29] قرار بود شاه با کشتى بخار از راه دجله بیاید. سید جعفر عطیفه، شهردار کاظمین به همراه دو تن از سرشناسان به انتظار شاه ایستاده بودند. ما نیز مثل سایر مردم در سایه نخلى پناه گرفتیم ... دجله به آرامى در حرکت است و با رنگ آبى و نقرهاى، تصویرى سرورآفرین را رقم زده است.
در خاطره مورّخ 4 دسامبر 1920 م آمده است:
بانو «عُظمى» دختر ناصرالدین شاه به زیارت کاظمین آمد و خانهاى نزدیک حرم اجاره نمود. این خانه پنجرهاى داشت که رو به حرم باز مىشد. و در 13 فوریه 1924 م مىنویسد:
باستانشناسان آثارى از جمله مجسمههایى از دوره آشورى در کاظمین یافتهاند و همه اینها در خانهاى قدیمى پیدا شده است. آنقدر گشتم تا این خانه را پیدا کردم ....
رابرت کِیسى در کاظمین
این روزنامهنگار آمریکایى در سال 1928 م به بغداد آمد. او به سایر کشورهاى عَربى نیز سفر کرده بود و بعدها کتابى روزنامهوار از سفرش نوشت که از کتمان برخى حقایق و تشویه اذهان عمومى خالى نیست.[30] او در کتابش فصلى را مختص به کاظمین به نام «مشعل اسلام» نوشته و آن را با مقدمهاى کوتاه درباره پیدایش و گسترش دعوت به اسلام آغاز مىکند و اینکه چگونه به یکباره اسلام در کشورهاى عربى و غیر عربى با سرعت حیرتآورى انتشار یافت. او تعبیرى به کار مىبرد که حاکى از احساس جاهلانه و منفى او نسبت به اسلام و مسلمانان است. او مىنویسد:
سپاه اسلام به سرعت بر جزیرة العرب مسلّط شد؛ آنسان که آفت یکباره مزرعهاى را در چنگ خویش گرفتار مىکند. به زنده ماندگان سپاه، غنیمت و به کشته شدههاى خود وعده بهشت مىدادند.
او سپس تحلیلى از وقایع پس از رحلت رسول اکرم (ص) کرده و در ادامه مىنویسد:
یکى از شهرهاى مقدسى که نزدیک بغداد واقع شده، کاظمین است که با دو گنبد طلایى کنار هم شناخته مىشود. این شهر تحت اشراف بغداد اداره مىشود و همین وابستگىاش به بغداد که شهر خلفاست، شُهرتى به او داده که باقى عتبات به او نمىرسند ... مىگویند زیارت درب میناکارى حرم براى زنان باردار ضمانتى است در تسکین درد وضع حمل و کمک مىکند به صلاح و خیر جنین و خبردار شدن از جنسیت آن!
سپس توضیحاتى درباره خط تراموا مىدهد و وضع عمومى شهر مىدهد و از آن اظهار تعجب مىکند:
این درشکههاى یک اسبى در کاظمین شبیه آن چیزى است که در شهرهاى قدیمى آمریکا به وفور یافت مىشود و فقط با عنایت خداست که این تراموا به مقصد مىرسد امّا چاره چیست ... کاظمین فعلى بسیار به بغداد سابق شباهت دارد. کاظمین در فاصله انقراض سلسله عباسیان تا اشغال بغداد توسط انگلیس بر شکل و شمایل قدیمىاش باقى مانده است. کوچههایش تنگ و بعضاً نیازمند به نظافت و خانههاى قدیمى ردیف کنار هم و بازارى که داراى آثار باستانى است، ولى در نگهدارى آن کوتاهى مىشود ... زائران را مىبینى که در این کوچههاى باریک پشت سر هم به قطار مىروند و دعا مىخوانند. در میانشان کهنسالان هم حضور دارند. عجیب این است که یک غربى خود را در چنین مکانى غریب نمىداند، در حالى که از زائران و شیعیان هم روى خوشى نمىبینند. گویا شیعیان وقتى از درب حرم وارد مىشوند، به خود مىبالند که امامشان حتى از میان غیرمسلمانان هم مرید دارد و همه محو جمال و شکوه این بارگاه شدهاند.
فریا استارک در کاظمین
ترتیبى داده شد که معروفترین جهانگرد زن انگلیسى «فریا استارک» بازدیدى از کاظمین داشته باشد. ورود مخفیانه او به حرم، داستانى عجیب دارد. وى پس از این سفر کتابى نوشت به نام «تصاویرى از بغداد»[31] و در این کتاب فصلى مخصوص به کاظمین قرار داد با عنوان «زیارتى از حرم کاظمین». او در مقدمه این فصل مىنویسد:
اولین بارى که به کاظمین رفتم، به طورى رسمى در قیافه یک جهانگرد و به همراه چند پلیس عراقى بودم و نتوانستم آنطور که باید استفاده کنم و تصویر کاملى از شهر را در ذهن جاى دهم؛ چون مردم به خاطر ترس یا تنفّر از اطراف ما پراکنده و دور مىشدند.
خانم استارک این بار به یکى از دوستانش به نام «نورى» مىگوید که دوست دارد حرم کاظمین را به گونهاى زیارت کند که نگاهها به سویش جلب نشود. او به نورى پیشنهاد کرده بود چون غیر مسلمانان اجازه ورود به حرم را ندارند، پس بهتر است شب این کار را انجام دهند؛ چرا که در ماه رمضان درهاى حرم تا پاسى از شب باز است. نورى دوستى شیعه در کاظمین داشت و او حاضر مىشود به هر گونه که شد «فریا استارک» را به داخل حرم ببرد.
در عصر یکى از روزها نورى چند تکه لباس مشکى حاضر مىکند که در میان آنها عباى عربى زنانه و یک پوشیه (روبند مشکى) بود که لباس زنان بغدادى است. استارک عبا را پوشید و پوشیه را روى صورت انداخت و دیگر کسى نمىتوانست او را ببیند. او از خانه خارج شده و به همراه نورى به خانهاى مىروند که خواهران نورى منتظر آنها بودند. پس از توصیههاى مؤکد نورى، سه زن به همراه خادمى که پیشاپیش آنان فانوس به دست بوده به راه مىافتند و سوار تراموا شده و به کاظمین مىروند. استارک مىنویسد:
حرکت در شب و افتادن سایه فانوس روى در و دیوار، اشباح متحرکى را در اطرافمان خلق کرده بود. چند دقیقه بعد چراغ بالاى گلدسته را دیدیم؛ گو اینکه این منارهها در تاریکى شب و در فضایى وسیع و بىنهایت به انتظار ایستادهاند. کمکم گنبدها نیز رِخ نشان دادند. حرمى غرق در نور در میان تاریکى محض، منظره باشکوهى را رقم زده است، امّا تاریکى هم خوبىهایى دارد که یکى از آنها ندیدن ناملایمات است ... تراموا از حرکت ایستاد و پیاده شدیم و به سوى خانه دوست نورى حرکت کردیم ... پا به خانهاى مىگذاشتیم که صاحبش به کشورهاى بسیارى سفر کرده بود. همسر دوست نورى قرار است ما را تا درون حرم ببرد. کلاه کوچکى روى سرش گذاشت و روى آن مقنعهاى پوشید. در همین حال هم به من توصیه مىکرد که باید سکوت کنم؛ چون ممکن است زبانم رسوایم کند. آنان این خدمت را قبلًا نیز براى برخى غیر مسلمانان انجام داده بودند و در این کار تجربه داشتند. البته آنطور که خود مىگفتند هیچ یک اروپایى نبودهاند ...[32]
پس از کمى استراحت از خانه بیرون آمدیم و فانوس به دست به سمت حرم به راه افتادیم. کوچههاى باریک را یکى پس از دیگرى پشت سر گذاشتیم تا به بازارچه رسیدیم. گویا اشباح نظارهگر ما بودند و با هم زمزمهاى داشتند ...
فکر مىکنم در کنار هر مغازه، یکى از آنها چمباتمه زده بود ... به حرم که رسیدیم و خواستیم وارد شویم، چند نفر بىدلیل مانعمان شدند. از درب دیگرى وارد حیاط شدیم. چه صحنهاى! دور تا دورش حجره بود. صحن بسیار بزرگى بود. بُرج جوزا (یکى از صورتهاى فلکى در آسمان) دقیقاً بالاى صحن حرم قرار گرفته بود و با بُرج ساعت حرم تبادل نور داشت ... در یکى از زوایاى حیاط، گروهى نشسته بودند و دعا مىخواندند. حقیقتاً که شهرهاى مقدس و حرمها تنها مکانهایى هستند که از هیاهو و آشوب فاصله دارند و هر کسى را در حال و هواى خود مىتوان یافت ... حیاط آنقدر بزرگ است که تعداد زیادى از مردم مىتوانند در فضاى آن راه بروند، بدون اینکه براى یکدیگر مزاحمتى ایجاد کنند.
وارد ایوان طلا شدیم که سقفش روى ستونهاى چوبى استوار بود و یک در براى ورود به رواق داشت. مردى که آنجا نشسته بود، کفشهاى ما را گرفت و در تاقچههاى کنار دستش گذاشت. از لحظه ورود به رواق شخصى که عمامه سبز بر سر داشت، براى خواندن دُعا ما را همراهى کرد. صدایى بسیار دلرُبا و جذّاب داشت. اشاره کرد که وارد رواق بشوید؛ رواقى داراى سقف بلند و آیینهکارى شده ... مُشابه آنچه در کربلا دیده بودم، به وفور در حرم کاظمین یافت مىشود؛ مثل دربهاى نقرهاى و مقرنص کارى شده و سقف بلند رواق؛ دربهاى بزرگى که روى یکدیگر بسته مىشوند و لوسترهاى زیادى که از سقف آویزان است ... دیوار رواق مزین به هنرهاى شرقى است و زمین هم مفروش به فرشى قدیمى. ضریح دقیقاً در
وسط رواق قرار گرفته و داراى سه لایه ضخیم فلزى است که لایه بیرونى آن، همان بخش نقرهاى است که مردم آن را مىبوسند و تبرک مىجویند. زوّار دسته دسته وارد مىشوند و به دور ضریح مىچرخند؛ گویا تمامى ندارند. گاهى طول هیئتها به چند ده متر مىرسد. بالاى دیوار کتیبههایى قرار دارد که روى آن مطالبى نوشته شده و علامتهاى سبز رنگى هم دارند که نشان علویان است ... از پنجره ضریح که نگاه مىکنى، دو صندوق چوبى مىبینى که مرقد دو امام شیعه است. مردم از راههاى دور به کاظمین مىآیند؛ هند، افغانستان و دورترین شهرهاى ایران. چهرههاى متفاوتى را مىبینى؛ مردانى با ریشهاى طولانى یا اساساً بىریش، ایرانیانى لاغر و عربهایى فربه ...
خدام حرم قرآن و دعا مىخوانند. عمامههاى بزرگى بر سر دارند و برخى از آنان هم مردم را در مسیرها هدایت مىکنند ... در زاویهاى از حرم، زنانى را دیدم سراپا محجّبه و سیاهپوش که روى زمین نشستهاند و نجوا دارند ... خادمى که همراه ما بود، حرکت کرد و ما نیز به دنبالش. من هم مانند شیعیان دستم را به ضریح مىکشیدم و دور ضریح از راست به چپ حرکت مىکردم. خانمى در کنارم گریهاى یأسآلود داشت و تا جایى که مىتوانست دستش را روى ضریح بالاتر مىبرد و شبکهها را مىبوسید. فضاى داخل رواق در عواطف و احساسات غوطهور است و کسى نمىتواند آنجا بایستد و این حسّ را درک نکند و عواطف مردم را نفهمد ... کسانى که در اثناى زیارت مردم بلند صلوات مىفرستند، به این احساس معنوى صدمه مىزنند و تمرکز را از انسان مىگیرند. من فکر مىکنم اگر این مردم بفهمند یک مسیحى وارد حریم حرمشان شده، او جان سالم از اینجا به در نمىبرد. یکى از همراهانم بسیار ترسیده بود و مىلرزید و تند تند زیارت مىخواند ... به هر حال اختلاف فرهنگى است. یا ما باید غالب باشیم یا آنها و اتفاقاً آنان حقّ دارند که وقتى ما را در حرم یافتند بکشند. شاید اگر ما به جاى ایشان بودیم، همین عکسالعمل را نشان مىدادیم و این قانونى خللناپذیر است.
وقت خداحافظى رسید. سید شروع کرد به خواندن دعاى دیگرى و ما هم نگران در کنارش ایستاده بودیم. عواطف قوى در دعا موج مىزد و ما را به یاد تقوا و دیانت انداخت. این حالت تمام وجودم را فرا گرفته بود و من فراموش کرده بودم که نسبت به این فضا غریبه هستم؛ ولى در هر صورت همه ابناى بشر براى بیان عواطف و احساسات، یک زبان مشترک دارند و با آن با یکدیگر ارتباط برقرار مىکنند. از حرم بیرون آمدیم. خوب بود همه زن بودیم و لازم نبود از سید تشکر و خداحافظى کنیم؛ چون در غیر این صورت من لو مىرفتم. البته یکى از خواهران نورى این کار را از طرف ما انجام داد. به طرف کفشدار رفتیم. او بدون اینکه از ما بپرسد، کفشهاىمان را به درستى به ما داد. از حافظه کفشدار حیرت کرده بودم؛ بدون اینکه شمارهاى به ما بدهد ... از حرم که بیرون آمدیم، شخصى که مشک آب بر پشت و کاسهاى در دست داشت، به طرف ما مىآمد و فریاد مىکشید: آب .... آبى که از حسین دریغ کردند ... از راهى که آمده بودیم، بازگشتیم و در پرتوى نور ستارگان درخشان کاظمین آخرین نگاه را به گنبدهاى طلایى و گلدستههاى نورانى انداختیم.
کاظمین در نمونهاى از یک گزارش سیاسى
یکى از عادات و البته وظایف مأمورین سیاسى امنیتى نوشتن گزارش روزانه است که به مقام بالاتر تقدیم مىشود و حاوى مهمترین رویدادهاى سیاسى اجتماعى منطقه زیر نظر است. کاظمین نیز از این قاعده مستثنا نبوده است. آنچه مىخوانید، گزارشى است که کاپیتان «رِد» براى ارائه به حاکم انگلیسىتبار بغداد نوشته و مربوط به ماه نوامبر سال 1918 م مىباشد. در عرض این گزارش، دهها گزارش دیگر مربوط به همین ماه و همین سال از مأمورین گوناگون وجود دارد.
اختلافاتى میان زمینداران کاظمین با اداره اوقاف درباره زمینهاى منطقه تاجى به وجود آمد و پرونده این دعوا به بغداد فرستاده شد؛ امّا طرفین ترجیح دادند مصالحه کنند.
ما به روشن کردن شبهاى تاریک کاظمین با برق بسیار امیدواریم و در این زمینه پیشنهاداتى هم شده که بهتر است هر چه زودتر مورد تأیید مقامات مربوطه قرار گیرد.
پزشکان زائو سه بار در هفته و هر بار فقط دو ساعت به طبابت مىپردازند که کافى نیست؛ پس باید طرحى اندیشیده شود که پزشک در کاظمین اقامت داشته و با فراغت بال به این امر همّت گمارد.
باید براى ورود جنازه به کاظمین فکرى شود تا موجبات ازدحام و معطّلى مردم برداشته شود. باید مراقب بیمارىهاى مُسرى نیز باشیم.
در روز 20 صفرِ هر سال رسم مردم کاظمین این است که به زیارت کربلا مىروند. تعداد این زوّار آنقدر زیاد است که آمار دقیقى از آن در دست نیست.
[1] . این کتاب در سال 1900 م در لندن و ترجمه عربى آن در سال 1936 م در بغداد منتشر شد.
[2] . منتشر شده در سال 1930 م در کمبریج.
[3] . لى استرانگ، شهرهاى خلافتخیز شرق، ص 179.
[4] . او مدتها به عنوان کارشناس اداره رسیدگى به آثار باستانى در عراق فعالیت داشت.
[5] . منتشر شده در سال 1943 م در دانشگاه آکسفورد.
[6] . مدفن ابوحنیفه.
[7] .« شونیز» نام اولین مدفون در این منطقه بوده است.
[8] . ص 155.
[9] . منتشر شده در سال 1933 م در لندن.
[10] . منتشر در سال 1935 م در لندن.
[11] . ص 44 و 66.
[12] . منتشر شده در سال 1953 م در لندن.
[13] . ص 66.
[14] . عقیده شیعه، ص 195. به نظر مىرسد همین یک دختر مأمون( ام فضل) که به عقد امام جواد( ع) درآمد، براى اذیت و آزار امام کافى بود. شاید اگر جوادالائمة در زمان مأمون به زندان مىافتاد، بسى برایش خوشایندتر بود؛ چون دستکم از نیش و کنایه امفضل در امان مىماند و حبس تحمّل پذیرتر بود. بعید نیست که همین ازدواج امفضل با امام از سوى مأمون نقشهاى بود تا امام را به شیوهاى غیرمعمول خلفاى سابق عباسى زجر دهد؛ به همین دلیل هیچگاه امام را حبس نکرد تا امام در خانه خود، در حبس واقعى باشد.( مترجم)
[15] . منتشر شده در سال 1687 م در لندن.
[16] . منتشر شده در سال 1776 م در آمستردام و ترجمه شده توسط دکتر مصطفى واد در سال 1964 م.
[17] . مطابق روایات شیعه، امام موسى کاظم( ع) به طور مسموم به شهادت رسیدند.
[18] . مطابق روایات و سیره امام( ع) در طول حبس به شیوههاى اعجازآمیز از زندان رهایى نیافتند.
[19] . این نیز اشتباه است و کسى از بزرگان شیعه چنین چیزى ادّعا نکرده است. ظاهرا این جهانگرد انگلیسى، ماجراى سرداب امام عصر( عج) را با واقعه شهادت امام هفتم( ع) خلط کرده است.
[20] . خاطرات جیمز بیلى فریزر در سفر به بغداد به نام« سفرنامه فریزر» در سال 1840 در لندن منتشر شد و توسط استاد جعفر خیاط( نویسنده مقاله حاضر) ترجمه و در سال 1964 م در بغداد به چاپ رسید. این مطالب از صفحه 200 کتاب او انتخاب شده است.
[21] . این دفتر یک سال بعد، با عنوان« گشت و گذارى در حاشیه دجله» به حکومت انگلیسىتبار هندوستان تقدیم شد و در سال 1857 م در جلد 43 از مجموعه( مختارات جدیده) در بمبئى چاپ شد.( خلیلى)
[22] . منتشر شده در سال 1887 م در پاریس. تمام آن به فارسى در ایران و بخش مربوط به عراق به عربى ترجمه شد و در سال 1958 م در بغداد به چاپ رسید. آنچه خواندید از صفحه 90 و 91 و 97 ترجمه شده است.
[23] . ص 76 و 77 از ترجمه عربى.
[24] . منتشر شده در سال 1920 م در لندن.
[26] . سه مایلى صحیح است.
[27] . حقیقت آن است که خانم بِل بر انجام این ملاقات اصرار داشت. او چند بار درخواست ملاقات با سید حسن صدر را داده بود، امّا سید نپذیرفته بود. استاد« عبدالمجید بلشه» که کاظمینى الاصل بود و در یکى از دانشگاههاى لندن ادبیات عرب تدریس مىکرد را واسطه قرار دادند بلکه او بتواند سید صدر را راضى کند؛ ولى او هم موفق نشد. بِل سپس به سراغ شیخ کاظم دجیلى که معمّم نبود رفت و او را شفیع قرار داد. او از پامنبرىهاى ثابت سید حسن صدر بود. سید هم تقاضاى شیخ کاظم را رد نکرد و به این ترتیب این ملاقات انجام شد.( خلیلى)
[28] . گرترود بِل» تلاش دارد که سید حسن صدر را هر چه مشتاقتر به ادامه ملاقات و خود را راغب به پایان دادن به آن نشان دهد و مىگوید سید دائماً وارد موضوع جدیدى مىشود و براى اینکه سید ناراحت نشود، او درخواست سید حسن را براى ادامه جلسه اجابت مىکند و هنگام خداحافظى سید از معلومات زیاد او شگفتزده شده و به او گفته که براى ملاقات بعدى نیازى به هماهنگى نیست و در خانه همیشه به روى او باز است! شیطنت زیرکانهاى در این گفتهها احساس مىشود. اساساً از موضوعاتى که خانم بِل به آن اشاره مىکند، معلوم مىشود که ملاقات به درخواست و اصرار خود او بوده، نه سید؛ موضوعاتى مثل آب و هواى مناطق مختلف عراق و مسائل جهان اسلام و خاندان صدر! موضوعاتى بود که خود خانم بِل آماده کرده بود.( مترجم)
[29] . نامه هاى گرترود بِل، ص 396.
[30] . منتشر شده در سال 1928 م در نیویورک.
[31] . منتشر شده در سال 1937 م در لندن.
[32] . مانعى شرعى از داخل شدن غیرمسلمان به حیاط حرم وجود ندارد. این ممنوعیّت از جانب مردم به دلیل غیرت دینىشان و عصبانیت از غربىها به دلیل دخالتهاى متعددشان اعمال مى شده است( خلیلى).