نوع مقاله : مقاله پژوهشی
خاندان، نشو و نما و تحصیلات
شاهزاده بزرگوار، رشید و دلاور قاجاریه «عباسمیرزا نایبالسلطنه» در چهارم ذىحجه 1203 قمرى به دنیا آمد. کفایت و لیاقت این فرزند فتحعلىشاه قاجار مورد تأیید مخالفان و موافقانش مىباشد. در طى سالهاى فرمانروایى در آذربایجان، عباسمیرزا تشکیلات نظامى منسجمى به وجود آورد و در دفاع از سرزمین اسلامى و شیعهنشین ایران در برابر متجاوزان روسى، فداکارىهاى ارزشمندى از خود نشان داد. لشکرکشىهاى او در جلوگیرى از تهاجم روسها به مرزهاى شمال غربى ایران، از جلوههاى درخشان عصر قاجاریه است؛ نبردهایى که عدهاى از علما و فقها در آنها شرکت داشتند. در مرحله اول جنگ، پیشروى قواى ایران حیرتانگیز و موفقیتآمیز بود؛ زیرا غالب نیروهایى که در جنگ شرکت کرده و توسط عباسمیرزا فرماندهى مىشدند، با دعوت مراجع تقلید و فقهاى عظام و با عنوان دفاع مقدس، جهاد و حفظ استقلال و مبارزه با کفر مشغول سلحشورى و رشادتآفرینى بودند و موفق شدند بیشتر نواحى از دست رفته را بازپس گیرند.[1] اما به دلیل نرسیدن کمک از تهران، غرضورزىهاى درباریان نسبت به عباسمیرزا و جلوگیرى آنان از یارى شاه به اقدامات نظامى وى، سپاه ایران با وجود آن انگیزههاى پاکى که داشت، ناگزیر عقبنشینى کرد و حاصل آن، انعقاد دو عهدنامه ننگین گلستان و ترکمانچاى بود که چندین ایالت ایران را به دولت روسیه واگزار کرد.[2]
اما عباسمیرزا در مبارزه با امپراتورى عثمانى به پیروزىهایى دست یافت. وى در اواخر حیات پدر، هنگامى که عزم تسخیر هرات را داشت و مىخواست این قلمرو را از چنگال متجاوزان انگلیسى آزاد کند، در جمادىالثانى 1299 در سن 45 سالگى درگذشت. پیکرش در جوار آستان قدس رضوى، در دارالحفاظ مسجد گوهرشاد مشهد دفن شد.
عباسمیرزا به جلاوت و شهامت موصوف بود و مورخان ایرانى و اروپایى، او را شریفترین فرد از تبار قاجارها برشمردهاند و کارنامه او را در امور نظامى، سیاسى و تحولات اجتماعى ستودهاند.[3] از عباسمیرزا چندین فرزند پسر و دختر باقى ماند؛ از جمله آنها محمدمیرزا، معروف به «ولیعهد ثانى» است که با مرگ فتحعلىشاه، به فرمانروایى رسید،؛ اما فرزندى که خصال پدر را در خردمندى، شجاعت و برخى فضایل به ارث برد، «فرهادمیرزا» است.[4]
برخى مورخان، «عباسمیرزا ملک آراء»، دومین فرزند محمدشاه و برادر کوچک ناصرالدین شاه قاجار را با عباسمیرزا نایبالسلطنه یکى گرفتهاند؛ در صورتى که این فرد برخلاف عباسمیرزاى مورد بحث، با بیگانگان تبانى داشت و ارتباطش با سفارت انگلستان محرز است.[5]
فرهادمیرزا پانزدهمین فرزند عباسمیرزا است که در 1233 ق/ 1197 ش به دنیا آمد. وى پس از سپرى کردن دوران کودکى همراه پدر به شمال غربى ایران رفت و در تبریز به تحصیل علوم متداول پرداخت و بر اثر همّتى که از خود نشان داد، موفق شد در مدتى کوتاه، علوم معقول و منقول و برخى دانشهاى متداول دیگر را فرا بگیرد و در زمره اهل علم، فضل و ذوق درآید و مرد شمشیر و قلم گردد. فرهادمیرزا به دلیل خدمات دولتى و دیوانى و تدبیر لازم در اداره امور ایالات و ولایات، به لقب «معتمدالدوله» مفتخر گردید. در سال 1276 قمرى به دریافت نشان میرپنجى و حمایل مخصوص با حمایل امیرتومانى مفتخر گردید.[6] لقبهایى چون نایبالسلطنه و نایبالایاله را هم به او نسبت دادهاند.[7]
حکمرانى خوزستان و لرستان
در سال 1250 قمرى و هنگامى که فرهادمیرزا هفده ساله بود، محمدمیرزا با عزم نشستن بر تخت سلطنت، از تبریز به تهران رفت و چون در مقر حکومت استقرار یافت، برادر خود، فرهادمیرزا را فراخواند و وى را به حکمرانى منطقه خوزستان و لرستان منصوب کرد. پیش از وى نصراللهمیرزا حاکم این مناطق بود. بنابراین اولین سمت و شغل فرهادمیرزا در امور دولتى، فرمانروایى بر مناطق جنوب شرقى و غرب ایران بوده است.[8] در این نواحى عدهاى از سرکشان و طاغیان ناامنى به وجود آورده و هر از گاهى با شرارتهاى خود، آرامش را از اهالى مىگرفتند و جان، مال، آبرو و حیثیت مردم از تعرض این اشرار مصون نبود. فرهادمیرزا علىرغم اینکه سنین نوجوانى را مىگذراند و در مسائل حکومتى، هنوز تجارب لازم را نداشت، به قدرت تدبیر و فراستى که داشت، از موضع اقتدار و قاطعیتى که به کار بست، به این آشفتنگىهاى هراسآور پایان داد و منطقه را امن ساخت و افراد سرکش و عصیانگر را رام نمود.[9]
پس از عزل فرهادمیرزا از حکومت لرستان و خوزستان، مدت کوتاهى حمزه میرزاحشمتالدوله به سمت حکومت خوزستان منصوب گردید و در 1281 قمرى میرزافتحعلىخان صاحبدیوان به جاى حشمت الدوله در این سمت قرار گرفت و تا 1283 حاکم آنجا بود.[10]
فرمانرواى منطقه فارس
در 1253 قمرى که محمدشاه قاجار عازم هرات و منطقه خراسان بزرگ شد، فرهادمیرزا را به عنوان نایب ایالت برگزید و وى را براى حفظ پایتخت، در تهران مستقر ساخت. همین کار را محمد شاه در سفر به اصفهان در 1255 انجام داد. در 1257 ق پس از فوت نصرالله خان قاجار دَولّو، صاحب اختیار منطقه فارس، ناصرالدینمیرزا ولیعهد وقت به حکومت فارس گمارده شد و فرهادمیرزا از سوى او به عنوان نایبالایاله در 24 سالگى به حکومت فارس فرستاده شد. در این منطقه افراد راهزن و شرور، شهرها، روستاها و راههاى ارتباطى را ناامن کرده بودند و در مواقعى مردم را مورد هجوم وحشیانه خویش قرار داده، به قتل مىرساندند. فرهادمیرزا در اولین فرصت، این یاغیان و راهزنان را دستگیر کرد و به مجازات رساند تا سبب عبرت دیگران شود و اهل شرارت، چنان در هالهاى از بیم و هراس قرار گرفتند که دیگر نتوانستند در این منطقه شرارت کنند.[11] میرزاحسن حسینى فسایى مىنویسد:
فرهادمیرزا در مدت پنج سال ایالت و فرمانروایى بر فارس، اهالى را تربیت نمود و اخلاق رذیله را از میان برداشت و اخلاق حسنه را به جاى آن گذاشت. تمام مردمان بقاى عمر و دوام ایالت او را از حضرت قادر متعال مسئلت مىداشتند و چون به عزم تهران حرکت فرمود، عموم اهل شیراز به عنوان مشایعت، بیشتر از ازدحام ایام استقبال، مجالس، مراکز تجارى، مدارس و بازارها را بسته، از شهر بیرون آمدند؛ سواره و پیاده در رکاب فرهادمیرزاى عاقل عادل و باذل روانه گشتند. معتمدالدوله در تپه سلام که تلّ کوچکى بود، از مرکب پیاده شده روى به جانب قبله کرده، خطبهاى به زبان عربى به عنوان وداع با فصاحت تمام خوانده و با مشایعین خداحافظى نموده به آنان رخصت بازگشت داد. جماعت مشایع با چشم گریان بخشى از آیه 85 سوره قصص را خواندند: (لرادّک الَى معاد)؛ تو را به وعدهگاهت بازمىگرداند.[12]
همین مورخ مىگوید که معیشت برخى طوایف در فارس، کرمان و یزد، از راه غارت راهزنى و دزدى تأمین مىگردید و چون برخى والیان از آنان بازخواست مىکردند، سیر شرارت خود را عوض مىنمودند، ولى دست از چپاول برنمىداشتند. اما با اقتدار فرهادمیرزا، نه تنها از این اعمال خلاف دست برداشتند، بلکه عدهاى به سوى درستى گام برداشتند و برخى از آنان متنبه گردیدند و فرمانبرى کردند و در دشتهاى فَسا و نقاط دیگر به زراعت مشغول شدند و به جاى آنکه به جماعت زوّار مشهد مقدس، عتبات عالیات و حرمین شریفین حجاز یورش ببرند، چنان در امنیت منطقه مىکوشیدند که کاروانها در نهایت اطمینان و آرامش از میانشان مىگذشتند.[13] میرزا محمدعلى محلاتى، معروف به «حاج سیاح» از سیاستمداران و رجال عصر قاجار که این دوران را روزگار ترس و وحشت توصیف کرده و از کارنامه سلسله قاجار به شدت ناراحت است و تمام کارگزاران این طایفه حتى فرهادمیرزا از تیغ تیز انتقادش مصون نماندهاند، اعتراف مىکند:
مردمان فارس از دو جهت ثناگوى معتمدالدوله بودند: یکى قلع و قمع غارتگران اموال مردم و حاکمیت امنیت بر آبادىها و راهها که الحق تمام قلمرواش امن بود و دیگرى جلوگیرى از برخى منکرات. شاهزاده که در علوم شرعى و اعتقادى، آگاهىهاى خوبى داشت، در اجراى حدود شرعى هم سختگیر بود و پس از مشورت با علما و فقها هر کس را که مرتکب شرابخوارى، قماربازى و امور نامشروع دیگر مىشد، به شدت تنبیه مىکرد ... حکمرانى و رسیدگى فرهادمیرزا به کارها واقعاً مثل نداشت. تمامى اقشار اعم از خواص و عوام به حضورش مىرسیدند و احقاق حق مىکردند.[14]
منطقه فارس پیش از فرهادمیرزا گرفتار والیانى ضعیف و کمتدبیر بود. هرکدام از این امیران، به ساکنان فارس فشارهاى اقتصادى و مالیاتى بسیارى وارد مىکردند و تعویض پیاپى والیان، زیانهاى بسیارى به منطقه و مردم فارس وارد ساخته بود که با استقرار فرهادمیرزا، از این خسارتها کاسته شد.[15]
اگرچه معتمدالدوله از عهده مأموریت خطیر خود در فارس برآمد، امّا عدهاى که از یک سو نمىتوانستند حُسن تدبیر او را تحمل کنند و افرادى که طعم تلخ مجازاتهاى او را چشیده بودند، با برخى کارگزاران محلى و مرکز حکومت تبانى کردند و شاه را نسبت به او بدبین ساختند و چنین شایع کردند که فرهادمیرزا حقوق دولت ایران را از گردن خویش فرو گذاشته و نهانى با دولتهاى دیگر آشنا و یگانه گردیده است. این سعایتها مؤثر افتاد و او را از نیابت منطقه فارس عزل کردند و میرزانبىخان امیندیوان را به جاى وى براى حکومت فارس و توابع تعیین کردند.[16]
در یکى از نامههاى «سِر ویلیام تیلور تامسن» وزیر مختار انگلیس که به تاریخ ربیعالاول 1271 براى میرزاآقاخان اعتمادالدوله، صدر اعظم وقت نوشته، درباره آمدن فرهادمیرزا به تهران نوشته است: در سنوات سابق که معتمدالدوله حاکم فارس بوده، با اینکه در انجام امور دیوانى و رسانیدن مالیات به هیچ وجه مورد ایراد نبوده است، چونمیرزا آغاسى صدر اعظم آن زمان، آشکارا افتخار به رعیتى روس مىکرد و رفتار شاهزاده فرهادمیرزا را مخالف رأى خود تلقى مىکرد، وى را در کمال خفّت و بىاحترامى به تهران آورد.[17]
گفتهاند هنگامى که فرهادمیرزا با استقلال کامل، حکمران فارس بود، میان ایلات قشقایى و قبایل مَمَسَنى زد و خوردها و اختلافهایى بروز کرد. فرهادمیرزا براى پایان دادن به این درگیرىها و برگرداندن آرامش به منطقه، به میان این قبایل رفت و موفق به سرکوب عوامل آتشافروزى گردید و پس از برقرارى امنیت در آن مناطق و کهگیلویه در 1257 ق به شیراز بازگشت. این توانایى سیاسى و نظامى و اقتدار و شایستگى او، به همراه فضل و دانش و حسن تدبیر و درایتى که در فرو نشاندن آشوبها و فتنهها از خود نشان داد، بر عدهاى دربارى فرصتطلب که در رفاه و عیاشى فرو رفته بودند، گران آمد و آنان از بابت این که مبادا این توانمندىها براىشان دردسرى به وجود آورد، در عزل وى کوشیدند. تیرگى روابط او با صدر اعظم وقت، حاج میرزاآغاسى نیز بر این عارضه افزوده بود.[18]
مطرود دربار قاجاریه
از تاریخ 1259 تا 1264 ق از وضع فرهادمیرزا اطلاعى در دست نیست و به نظر مىرسد در این مدت از کارهاى دولتى و دیوانى برکنار بوده است. در این سال (ششم شوال 1264) محمدشاه درگذشت و تا روى کار آمدن ناصرالدینمیرزا (ولیعهد) که در تبریز بود، مادرش (مهد عُلیا) قدرت را به دست گرفت. مهد علیا ابتدا برادران خود را مأمور کرد تا شاهزاده عباسمیرزا (برادر کوچکتر ناصرالدین شاه) را دستگیر کرده و او را نابینا سازند. چون فرهادمیرزا از این ماجرا آگاهى یافت، به بهانه دیدار با خواهران خود، پس از گفتوگوهاى بسیار با اهل حرمسرا، زمینههاى گریختن عباسمیرزا را فراهم ساخت. دخالت فرهادمیرزا در نجات وى موجب گردید او مورد کینه و بىمهرى مهد علیا قرار گیرد و سالها از مشاغل دولتى و مناصب دیوانى برکنار بماند. حتى سالها پس از به قدرت رسیدن ناصرالدین شاه قاجار و برچیده شدن بساط قدرتمیرزا آغاسى، چون مهد علیا همچنان قدرت را در اختیار داشت، فرهادمیرزا را تا حدود سال 1276 ق از قدرت برکنار نگاه داشت و صرفاً به دریافت حمایل مخصوص میرپنجى مفتخر گردید؛ در حالى که در دستگاه دولتى جایى نداشت.
در 1268 ق عدهاى از پیروان فرقه بابیه، به جان ناصرالدین شاه سوء قصد کردند، اما بدخواهان عباسمیرزا، برادر او را به ترور شاه متهم کردند. شاه نیز او را به بغداد تبعید کرد و چون فرهادمیرزا هم از این اتهام مصون نبود، در همان روزگار مورد بىمهرى شاه قرار گرفت و به طالقان قزوین تبعید شد و تا سال 1271 ق در آنجا بود و چون روزگار تبعید به وى سخت مىگذشت، از شاه خواست اجازه دهد تا او به تهران بیاید و در این شهر اقامت گزیند، اما ناصرالدین شاه با این تقاضا موافقت نکرد. برخى گفتهاند این وضع به سبب بدگویىهاىمیرزا آقاخان نورى، صدر اعظم وقت بوده و فرهادمیرزا در نامهاى که خطاب به امام جمعه تهران نگاشت، این تهمتها را ردّ کرده است.[19]
یک بار شایعه کرده بودند که فرهادمیرزا در سایه حمایت دولت انگلیس قرار دارد؛ چون وقتى سفیر انگلستان از ایران مىرفت، نام اشخاصى را که چنین وضعى داشتند، فهرست کرده و براى «کنت دوگوبینو» نماینده دولت فرانسه در ایران فرستاد و تأکید کرد که این افراد در حمایت دولت بریتانیا هستند و بعد از مسافرت من، رعایت حالشان بر دولت فرانسه لازم است. وقتى فرهادمیرزا نام خود را در این فهرست دید، به سفارت فرانسه اعلام کرد: «من پناهنده هیچ دولتى نیستم؛ بلکه یکى از خدمتگزاران مردم ایران هستم و اگر هم بخواهند مرا بر اساس حکمى گردن بزنند، گردن نهادهام و در پى چارهجویى به دولت بیگانه روى نمىآورم.» نماینده دولت فرانسه نیز ناچار نامش را از میان آن اسامى محو کرد.[20]
میرزا آقاخان نورى در نامهاى که به فرخخان امینالدوله نوشته، در این باره مىنویسد:
نواب فرهادمیرزا نامهاى به کارگزار فرانسه داده و در آن یادآور شده است که من در حمایت انگلستان و هیچ دولت دیگرى نمىباشم و تسلیم اوامر دولت ایران بوده و هر حکمى برایم جارى سازند، مطیع و منقاد خواهم بود.[21]
در هر حال، فرهادمیرزا به دلیل توانایىهاى فکرى و لیاقتهایى که در تدبیر امور داشت، پیوسته زیر فشار شاهزادگان، صدراعظمها و برخى والیان فاسد دولت قاجاریه بود و بدینگونه، یک حکمران باکفایت که مىتوانست براى گسترش امنیت و رفاه در ایران تلاش کند و از فشارهاى سیاسى و اجتماعى بر شیعیان ایران بکاهد، با آنکه از طایفه قاجار بود و با تشکیلات حکومتى بسیار نزدیک، مطرود حکومت قاجاریه گردید و چند سالى از زندگى خود را به حالت تبعید سپرى کرد.[22]
از کارگزارى کردستان تا شرکت در هیأت وزیران
سرانجام این روزگار تلخ به پایان رسید و فرهادمیرزا در 1278 ق به جاى حاج علىخان مقدم مراغهاى حاجبالدوله (قاتل امیرکبیر) به حکومت لرستان و خوزستان منصوب شد و در همین سال ملقّب به «معتمدالدوله» گردید. وى دو سال در این سمت بود و در 1280 ق حکومت لرستان به امامقلىمیرزا عمادالدوله و حکومت خوزستان به حمزهمیرزا حشمتالدوله و بعد به میرزافتحعلىخان صاحب دیوان شیرازى داده شد و معتمدالدوله در همین سال پس از آمدن به تهران، به عضویت دارالشوراى کبراى دولتى درآمد.[23]
در سال 1284 ق معتمدالدوله به حکمرانى کردستان و همدان منصوب گردید و در سال 1286 ق که طوایفى در «اورامانات» کردستان شورش کرده بودند، فرهادمیرزا موفق شد این آشوب را فرو بنشاند و رئیس این فتنه را که محمدبیک اورامانى نام داشت، به دار مجازات آویخت. این آشوب با تحریک عزیزخان مُکرى سردار کلّ صورت گرفته بود. این پیروزى فرهادمیرزا بار دیگر حسن کفایت، لیاقت و تدبیر او را به اثبات رساند.[24] بار دیگر شورشى در این منطقه به وقوع پیوست و فرهادمیرزا براى سرکوبى آن به سوى مریوان رفت و چون موفقیتى به دست نیاورد، نیروهایى از ارومیه و همدان به کردستان آمدند و به یارى قواى معتمدالدوله شتافتند. در نتیجه طایفه اورامى شکست خوردند و به حدود شهر زور در قلمرو عثمانى گریختند.[25]
فرهادمیرزا طوایف جاف را از مرز ایران بیرون راند و دهکده فرهادآباد و قلعه لشکرآباد را در منطقه کردستان احداث نمود. میرزا علىاکبر وقایعنگار، نویسنده «حدیقه ناصریه» که در آن روزگار به سمت منشى نزد او گماشته شده بود، درباره حکمرانى فرهادمیرزا در کردستان اطلاعات مفصّل و دقیقى ارائه داده است.[26] از آنجا که در 1287 ق حکومت همدان ضمیمه کردستان گردید و به معتمدالدوله واگذار شد، او سلطان اویس میرزا، پسر بزرگ خویش را به نیابت از خود، عازم همدان نمود.
ناصرالدین شاه قاجار در سال 1290 ق تصمیم گرفت تا به اروپا سفر کند؛ اما پیش از این مسافرت، عموى خود فرهادمیرزا را به طور موقت از حکمرانى کردستان، به تهران فراخواند و به پیشکارى کامرانمیرزا پسر هجده ساله خود که در غیابش نایبالسلطنه و قائم مقام او بود، تعیین کرد؛ اما در واقع تمام امور دیوانى، کشورى و لشکرى با فرهادمیرزا بود و نایبالسلطنة حقیقى، او بود. پس از پنج ماه مسافرت شاه به فرنگ و ورودش به تهران، بار دیگر معتمدالدوله بىکار ماند و حکومتى به او سپرده نشد و حکمرانى کردستان هم که پیش از احضار به تهران با او بود، ضمیمه کرمانشاهان گشت و به امامقلى میرزا عمادالدوله واگذار شد.[27] برخى منابع گفتهاند که فرهادمیرزا بار دیگر به حکمرانى کردستان و همدان منصوب شد، امّا چون شایع کردند که با مظفرالدینمیرزا روابطى دارد، از حکومت این منطقه عزل و به تهران فراخوانده شد.
فرهادمیرزا در رجب المرجب 1292 از تهران به حجاز رفت تا حجّ به جا آورد. این سفر عبادى و زیارتى او حدود یک سال طول کشید و در ربیعالثانى 1293 از سفر حج تمتع بازگشت و وارد تهران شد. پس از رفع سوء ظن از او، بار دیگر به سمت حکومت منطقه فارس برگزیده شد و کوشید تا نظم و انضباط را در آن قلمرو برقرار سازد.[28] به گفته مؤلف «مکارمالاثار» موفق شد در فارس رسوم حسنه متداول نماید و یاغیان آن ولایت را که موجب زحماتى براى دولت و ملت گردیده بودند، دفع و رفع نماید.[29] در سال 1298 ق که قلمرو فارس ضمیمه حکومت مسعودمیرزا ظلالسلطان گردید، معتمدالدوله به تهران احضار شد و در شوراى وزرا شرکت داشت. وى تا پایان عمر از کار و خدمات دولتى کناره گرفت.[30]
خصال، رفتار و مواضع پسندیده
فرهادمیرزا از نادر رجال دربار قاجاریه است که به رغم فراهم بودن امکانات رفاهى و دنیوى و این که سالیانى از عمرش به حکمرانى در دستگاه این سلسله گذشت و اسباب و لوازم قدرت از هر جهت برایش مهیا گشته بود، در فضایل اخلاقى به کمالاتى آراسته بود و نسبت به دیگر شاهزادگان و حاکمان مستبد و خودسر قاجار، امتیازاتى در خور تحسین داشت. به گفته مهدى بامداد، یکى از چهار شاهزاده فاضل قاجاریه است. آن سه نفر دیگر عبارتند: از علیقلىمیرزا اعتضادالسلطنه، بهمنمیرزا و ابوالحسن میرزا.[31] نادرمیرزا درباره معتمدالدوله اینگونه با افسوس مىگوید:
اى کاش چون این شاهزاده عالم فاضل، هزار نفر در دوره قاجار مىبود که به این خاندان قوت و نیرو و افتخار مىداد و باعث زینت کارگزاران ایرانى مىگردید.[32]
رضا قلىخان هدایت نیز گفته است: فرهادمیرزا از آغاز جوانى در کسب فضایل، جدیتى بلیغ و عزمى راسخ داشت.[33] چارلز استورى، خاورشناس انگلیسى نیز تصریح کرده است:
فرهادمیرزا از اداره کنندگان بااستعداد و شخصى تحصیل کرده بود و از حیث اعتقادات مذهبى و التزام به موازین اسلامى و شیعى، معروف و به همین دلیل مورد احترام فراوان اقشار گوناگون، اعم از خواص و عموم مردم بود.[34]
نمونهاى بارز از مراتب فضل و گرایشهاى مذهبى وى در سفر حجّ او نمایان است. وى با وجود آنکه همه لباسهاى رسمى و درجات دولتى را داشت، چون قصد زیارت بیتالله الحرام کرد، هیچ علامت رسمى به همره نیاورد؛ زیرا اینها به گفته او با سفر مکه منافات دارد و قصد آدمى را آلوده به تعلقات دنیوى مىکند و در طول مسیر هم مثل یک زائر و مسافر عادى حرکت مىکند و هرکسى هم دربارهاش لطفى و خدمتى نموده، در واقع از روى ادب و معرفت خودش بوده است.[35] در سفر حج به تلاوت قرآن، دعا، ذکر و زیارت عاشورا التزام دارد و غالب مناطقى را که بازدید مىکند، مساجد، اماکن مذهبى، امامزادهها و مراقد بزرگان صدر اسلام و علماى بزرگ مىباشد.[36] در حوادث، وقایع و برخى مشکلات سفر هم به خداوند توکل دارد و سپاسگذار پروردگارى است که او را مورد لطف قرار دارد تا بیتالله الحرام، مدینة النبى و مراقد ائمه بقیع را زیارت کند و نیز در طول مسیر او را از گزند اتفاقات مهلک، دشوارىهاى فرساینده و برخى ناملایمات نجات داده و به قول خودش:
برایم معلوم گردید که خداوند مهربان به عجز و ناتوانى این بنده ذلیل ترحم کرده، و به یقین برایم مشخص شد خداوند به من التفات دارد، پس شکر الهى را به جاى آوردم، اگرچه:
|
گر سرِ هر موى من گردد زبان |
شکرهاى تو نیارد در بیان[37] |
|
و حالت خود را وقتى مىخواهد به زیارت حرم شریف رسول اکرم (ص) برود اینگونه وصف مىکند:
به قدر نیم فرسخ یا زیادتر راه رفتیم؛ از مدرج که بالا آمدیم. میلهاى گنبد مطهر نمایان بود. پیاده شده، حرکت کردیم. زیارتنامه مختصرى خوانده و از اشعار خود چند بیتى که در عرض راه در مقاله احمدیه گفته بودم، خواندم. هرچه اصرار کردند سوار شوم، گفتم: باید تا شهر پیاده بروم. بعد قائممقام گفت: فوجى به استقبال آمده و چادرى براى استراحت شما در خارج مدینه زدهاند و دو عراده توپ هم آوردهاند که شلیک کنند. گفتم: ابدا اذن نمىدهم که توپ اندازند تا پیامبر را از آمدن خود خبر کنم؛ زیرا او را عالم ماکان و مایکون مىدانم و دانسته است که یکى از خادمان ناچیز به زیارت این مکان آمده است. وقتى گنبد مطهر نبى اکرم (ص) هویدا گردید، به خاک افتادم و روى تضرع به زمین مالیدم و شکرها کردم. آنگاه بعد از استراحت در منزلى که برایم تدارک دیده بودند، غسل کرده و به آستان جبرئیل پاسبان، اسرافیل دربان، میکائیل میزبان و .... مشرف شده از باب السلام داخل روضه مبارک شدم، پس از آن که کنار ضریح رفته، آقا سید حسن زیارت خواند، من خودم حالت خواندن آن را نداشتم. به خاک پاى عرش فرساى مبارک عرض کردم و این بیت را خواندم:
|
اینکه مىبینى به بیدارىات یا ربّ باید خواب |
خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب |
|
زیارت مختصرى از حضرت صدیقه طاهره خوانده، در روضه مبارکه نماز زیارت را خوانده، از باب الرحمه درآمده، به خانه آقا سید صافى آمدم ... بعد از آن از باب جبرئیل درآمده به زیارت ائمه بقیع مشرف شدم. صندوق ائمه اربعه در میان صندوقى بزرگ است. متولى آنجا درب صندوق را باز کرده، به میان ضریح رفتم و دورش طواف کردم. در کنار مقبره امام حسن مجتبى (ع) بىاختیار با حالت عجز پاى خود را به صندوق دراز کرده عرضه کردم: یابن رسول الله یا معدن الجود و السجاء از تهران به قصد زیارت آستان جدّ بزرگوار تو و مادر صدیقه تو درآمدم. پاى من به این حالت بود، مرا شفا بده. به حق مادرت قسم، الحمد لله که شفاى عاجل عطا فرموده و در حق این ذلیل ترحم نموده الَم و وَرَم تمام شد و حرکت بىادبانه این بنده ذلیل در آن آستان همایون به مغفرت مقرون گردید.[38] فرهادمیرزا در برخى مناطق که توقفى دارد، از برخى رفتارهاى مذموم و اوضاع فرهنگى ناپسند انتقاد دارد:
لباس زنهاى مصر آنچه از ارکان و اعیان است، فرنگى است. از حسنپاشا پرسیدم این زنهاى فرنگى با این شمایل از کدام طایفه است و همسر کدام کنسولاند؟ با خجالت جواب داد: آنها دخترهاى علىپاشا پسر شریفپاشا هستند. خیلى ملامت کردم که با اسلام این حرکات منافات دارد. گفت: ولایت ما آزادى است. در میان کوچه هیچ تمییزى میان مسلمان، یهودى، ارمنى و فرنگى نیست. همگى رخت نظام، کلاه گیس بر سر دارند. در این خصوص به حسنپاشا ایراد گرفتم؛ باز گفت: آزادى است ... کاغذ میرزایعقوب خان را دیدم، نوشته بود: امروز بهترین سرمشق مملکتدارى و رعیت پرورى در مصر امتزاج یافته. انشاءالله سرمشق عموم ممالک اسلام خواهد شد. خیلى تعجب کردم؛ زیرا اگر کسى از حال آن مساکین خبر داشته باشد، مىداند که خار مىخورند و بار مىکشند و هر چه دارند، تسلیم دولت مىکنند. وانگهى در مصر کجا اساس اسلام باقى مانده است؟! زنها بىحجاب و نقاب حرکت مىکنند و علانیه (آشکارا) در کوچه و بازار مسکرات (مشروبات الکلى) مىفروشند و مىخورند. اسلام با غیر اسلام هیچ تفاوت ندارد. در ایران اگر یک نفر مست راه برود، علماى اعلام واشریعتا مىگویند. فى الحقیقه اگر اسلام باقى باشد، باز ایران است که هنوز ارکان دین و بنیان آیین اسلام در آن منهدم نشده است.[39]
ظاهرا تا پیش از روى کار آمدن شریف عبدالله، حاکم حرمین شریفین، اهالى مکه معظمه در روز عاشورا به بهانه اینکه کشتى نوح از توفان رهایى یافته و آرام گرفته، به شادى و پایکوبى مىپرداختهاند و فرهادمیرزا وقتى درمىیابد شریف این رسم را برانداخته، آسوده خاطر گردید و نوشت:
از محاسن شریف آن است که سابقاً در روز عاشورا اهل مکه عیش و عشرت داشته، ساز و طنبور مىزدهاند که کشتى نوح در کوه جودى قرار گرفته. این شریف موقوف کرده. راستى چرا باید براى کشتى نوح شادمانى کرد و نباید براى پسر فاطمه که در چنین روزى به شهادت رسیده، محزون و ملول شد. آن یکى غیر معلوم است و این یکى محقق است که سبط رسول الله در این روز شهید شده و حضرت رسول (ص) بر ما ملامت دارد. چه روى داده که متابعت پیامبر را ترک کرده و پیروى از نوح بکنیم؟! در ایام امارت معزى الیه دیگر در مکه در روز عاشورا این عمل شنیع را مرتکب نمىشوند.[40]
معتمدالدوله وقتى مىبیند هر کدام از سلاطین که در خانه خدا تعمیرى کرده، نام خود را بر سنگى نقش کردهاند، از این بتپرستى جدید و خودخواهى شاهان، آن هم در بیتالله الحرام چنین اظهار نفرت مىنماید:
عجب از سلاطین است که هر که تعمیرى کرده، اسم خود را در سنگى نقش کردهاند و در میان خانه خدا در دیوارها نصب کردهاند و راضى نشدهاند که در خارج بیت مبارک اسامى آنها ثبت و ضبط شود و حق آن است که مثل اصنام منصوبه، آن احجار مکتوبه را باید از جاى کند و خانه مبارک را از آن آلایش، پیرایش داد.[41]
در همان روزگارى که شاهزادگان دربارى به فساد و خلاف و مشروبخوارى و قمار مشغول بودند، فرهادمیرزا خود را از این خلافها برکنار مىداشت. اعتمادالسلطنه در یاد داشتهاى خود 25 ذىحجه 1298 مىنویسد:
امروز بنا بود شاهزادهها پول بردارند [و] در حضور همایون قماربازى کنند. ناظم خلوت این موضوع را به همه ابلاغ کرده بود. معتمدالدوله نوشت من هیچگاه اهل قمار و خلاف نبوده و نیستم و در مکه مکرمه هم از خطاهاى خود و معاصى گذشته توبه نمودهام. جواب شاهزاده اسباب دلخورى شاه گردید.[42]
غلامعلى خان، پسر برادر امینه اقدس گروسى، زن ناصرالدین شاه که کودکى بدقیافه و لجوجى بود، بدون هیچ جهت و سبب عاقلانهاى مورد توجه شاه قرار گرفته و به «ملیجک» موسوم گردیده بود. نه تنها درباریان، بلکه عموم مردم باید نسبت به این اشتیاق فرمانرواى ایران تمکین مىکردند. فرهادمیرزا روزى که به ملاقات با شاه مىرفت، در باغ قصر، پسربچهاى را دید که جماعتى گرد او را گرفته و چنان احترامش مىکنند که جز درباره بزرگان و انسانهاى موجه معمول نیست. بسیار تعجب کرد و به قدرى از این بابت متأثر شد که در مکتوبى خطاب به شاه نوشت: «لطف شاه نسبت به افراد هر قدر زیاد باشد، حفظ ظاهر، حدّ آن را معین مىکند. مناسب است امر فرمایند ظاهر را محفوظ دارند تا سایرین بهخصوص اشخاص محترم به اشتباه نیفتند».[43]
به گفته حاج سیاح محلاتى، قاجارها نمىخواستند یک نفر از میان آنان در خردمندى، دانش و فضل و توأم بودن این ویژگىها با اقتدار و تدبیر، ذوق و ادب و هنر نویسندگى مشهور و سرآمد باشد و شهرت آنان را به حاشیه ببرد. بنابراین تمام نیرنگها و بدگویىها در این جهت به کار مىرفت تا فرهادمیرزا که چنین برجستگىهایى را در میان درباریان و کارگزاران عالىرتبه قاجار داشت، بدنام گردد یا دستکم از صحنههاى سیاسى و اجتماعى حذف شود.[44] او بارها در نامهنگارىهایى که با رجال دربارى و سیاستمداران معاصر خود داشت، از تهمتهایى که بر او مىزدند، گله کرده است. پس از غائله بابیه در ربیعالاول 1270 فرهادمیرزا که در طالقان در تبعید به سر مىبُرد، در نامهاى به فریدونمیرزا فرمانفرما نوشته است:
روا نبود که در این مرحله، از دوست و دشمن طعن ببینم و از مرد و زن لعن. همه بر این قولند که از سرکار، شایسته آن بود که در مقام رفع تهمت برمىآمدید. خدا گواه است حیرت از وضع خود دارم که ثمر ارادت نه این است و اثر عنایت نه چنین. غریب و بومى و زنگى و رومى شهادت مىدهند که در عرض این سالها دست از خیراندیشى و اخلاص کیشى سر برنداشتم. این بنده الحمد لله تعالى نه خیانتى در دولت کرده و نه جنایتى در ملت؛ نه فلسى در قمار باخته و نه عرضى در خمار. منوچهرى گوید:
حاسدان بر من حسد بُردند و من فردم چنین
داد مظلومان بده اى عزِّ میر المؤمنین
حاسدم گوید چرا باشى تو در درگاه شاه
اینت بغضى آشکارا، اینت جهلى راستین
با این احوال، چشم امید باز است و در نوید فراز. هرچه روى دهد راضى و خداى را شاکرم. هرگز حسد نبردم بر منصبى و مالى. به محارست ناموس و ممارست قاموس پرداخته و به حرمت ظاهر و انزواى بیت ساخته بودم ....[45]
از نمونههاى بارزى که سعایتهاى درباریان قاجار را علیه فرهادمیرزا برانگیخت و او را مطرود جرثومههاى فساد ساخت، همکارى و همگامى او با علما و فقها در مخالفت با قراردادهایى است که در سلطه استعمارگران بر ایران و غارت منابع و ذخائر این کشور مؤثر بود. قرارداد ننگین «رویتر» در زمان ناصرالدین شاه و با تلاش میرزا حسینخان سپهسالار (صدر اعظم وقت) میان دولت ایران با فردى انگلیسى به نام «بارون جولیوس رویتر» بسته شد. به موجب این توافقنامه، حق احداث راه آهن، بهرهبردارى از منابع و معاون، جنگلها، احداث قنوات و کانالهاى آبیارى اراضى به مدت هفتاد سال و اداره گمرکات و حق صدور همه نوع محصولات به مدت بیستوپنج سال به رویتر واگذار شد. بنابراین ایران عملا استقلال سیاسى و اقتصادى خود را از دست مىداد و بدون هرگونه نبردى به مستعمره انگلستان مبدّل مىگردید. واگذارى این امتیاز با مخالفت مراجع تقلید و فقهاى بزرگ روبهرو شد که در رأس آنان مرحوم حاج شیخ ملّا على کنى قرار داشت. سردسته رجال مخالف این قرارداد نیز فرهادمیرزا بود که در غیاب شاه، نیابت سلطنت را بر عهده داشت و در تحریک اقشار گوناگون علیه قرارداد مزبور با مرحوم کنى متحد گردید و این در حالى بود که اطرافیان شاه اغلب افراد نادان و غافل بودند و عدهاى از این رجال حریص خیال مىکردند که این قرارداد، آنان را ثروتمند کرده و ایران ا به سوى ترقى و تعالى خواهد برد! وقتى ناصرالدین شاه از سفر فرنگ بازگشت و گسترش مخالفت علما، رجال و مردم را علیه قرارداد دید و نامههاى ملا على کنى، سید صالح عرب و فرهادمیرزا را درباره خطرات آن دریافت کرد، عامل اعطاى امتیازنامه یعنى سپهسالار را از صدارت عزل کرد و قرارداد را هم لغو نمود.[46]
در وصف مورخان و شرح حال نگاران
از شواهد فضل و دانش و خصال پسندیده فرهادمیرزا قضاوت نویسندگان و رجالنویسان درباره او مىباشد. محمدحسنخان اعتمادالسلطنه مىنویسد: نواب طوبىمآب حاج فرهادمیرزا معتمدالدوله، خلف عباسمیرزا، از فحول فضلاى دوره قاجار و به اتساع دایره تتبع و استحضار تالى مرحوم وزیر علوم بود. در علم تاریخ، فن جغرافیا و لغت و فضایل دیگر آثار معتبر از وى مأثور است. از جمله خدماتش در اسلام، تجدید بناى صحن مبارک کاظمین (ع) است با ملحقات آن. عمر شریف این شاهزاده به این خدمت بزرگ و تألیف کتاب مقتل عاشورا خاتمه یافت.[47]
میرزا حسن حسینى فسایى که با وى همعصر و مأنوس بوده، نوشته است:
حضرت اشرف والا حاجى معتمدالدوله در مدت پنج سال فرمانروایى فارس، هر روز رسمى مطلوب مىگذاشت و قاعدهاى نامرغوب را منسوخ مىداشت و ترتیبى تازه و مرتبى بىاندازه درباره اهالى آن مىفرمود. به اندک زمانى با تدبیر او ستمکارى از فارس برخاسته گردید؛ کارهاى دولتى و رعیتى را به دقت تمام اصلاح مىفرمود. هر کس در هر وقت از شب و روز مىخواست، بىواسطه حال خود را به عرض رسانید. عموم علما و طلّاب و مردمان باکمال حاضر گشته، به گفتوگوهاى علمى مىگذرانیدند و معظم الیه در علوم ریاضى از قبیل حساب، هندسه، هیأت، نجوم، اسطرلاب و از علوم ادبى مانند لغت، نحو، صرف، اشتقاق و علم معانى، بیان، بدیع، تفسیر و تأویل ید طولایى داشت. اگر مسئلهاى بیان مىکرد، بىدلیل نبود. اقوال مختلفه را با دلایل صحت و فساد ادا مىکرد. هر دانشمندى به حضورش مىرسید، از خرمن فضایلش خوشهاى و از سفره کمالاتش توشهاى برگرفت. جناب حاج شیخ یحیى امامجمعه شیراز که جامع علوم است، کراراً بر منبر فرموده است: هر وقت خدمت حضرت والا حاجى معتمدالدوله رفتم، بىبهره از مطلب علمى بازنگشتم. حضرت معظم الیه حتى المقدور کارهاى حکومتى را بر طبق شریعت مطهر مىپرداختند. اگر محترمى ناخوش بسترى مىشد، هر روز گماشته به احوالپرسى مىفرستادند. اگر محتاج بود، مخارج دوا، غذا، حق طبیب را به وى مىدادند. در هر مجلسى مکارم و محاسن اخلاقى را به حاضرین القا نموده، مىفرمودند: حکام سابق فارس، خود را صرفاً مأمور به أخذ مالیات دیوانى مىدانستند و بس و من مأمورم که به علاوه، مردم را به اخلاق حسنه رسانم.
در 1295 هجرى در فارس باران کم بارید و نرخ مأکولات زیاد گردید و فقرا تظلّم نمودند. اعیان را حاضر نموده، فرمودند: صاحب شریعت مسلمانى، امت خود را مأمور به مواسات فرموده است و مىدانند که قیمت غلّه بالا رفته و فریاد گرسنگى مردم بلند گشته؛ باید نرخى براى نان بگذاریم تا فقرا بتوانند از عهده برآیند. زمانى برایش مشخص گردید مسجد طاهریه شیراز را بعد از انهدام اراضى، به اصطبل تبدیل نمودهاند؛ پس دستور خرابى آن را داد و با وجه حلال مسجد را احداث کرد و مراسم عبادى و مذهبى را در آن احیا ساخت.
و از مآثر حضرت والا احداث عمارت در صحن مقدس حضرت کاظمین است که زبان و بیان از توصیف آن عاجز است. حاج فرهادمیرزا علاوه بر کمالات علمى، عملى و تهذیب اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن و قانون ایالت و اجراى سیاست، طبعى موزون در شناختن اشعار عربى و فارسى دارد و گاهى براى آزمایش طبع، شعرى سرودهاند.[48]
میرزا محمدعلى معلم حبیبآبادى او را چنین معرفى مىکند:
شاهزاده فرهادمیرزا از اجلّة فضلا و رجال علمى خانواده قاجاریه بود که در علوم ریاضى، ادبى و تاریخ و غیره مسلط و ماهر بوده و علاوه بر بزرگوارى خانوادگى، تحصیل علوم عدیده نموده تا از بزرگان اهل علم و فضل گردید و کتب چندى به رشته تألیف کشید و سالها در ایالات و ولایات ایران فرمانروایى کرد. او را طبع شعر بوده و اشعار نغزى در مطالب متفرقه سروده است و از مآثر حسنهاش تذهیب منارات و بناى صحن مبارک کاظمین است.[49]
میرزا محمدعلى مُدرّس تبریزى درباره این شاهزاده فاضل نگاشته است:
حاج فرهادمیرزا ادیبى است فاضل و مورخ کامل، جامع فنون بسیار، از فضلاى برگزیده و ادباى نامى عهد ناصرالدین شاه قاجار که در تاریخ و جغرافیا، حساب، نجوم، هیأت، هندسه و لغت انگلیسى و فنون دیگر آثار بسیارى دارد که تماماً طبع شده و حاکى از تبحّر و کثرت احاطه وى هستند. از خدمات برجسته اوست تعمیر بقعه مبارکه کاظمین و نیز منارهها را مطّلا نمود و بناى صحن شریف را تجدید کرد.[50]
یحیى آریانپور که محقق ادبى در ادوار تاریخى معاصر است و در معرفى ادبا و شعرا دقت و احتیاط بسیارى داشته است، درباره فرهادمیرزا مىنویسد:
معتمدالدوله عموى ناصرالدین شاه و پانزدهمین فرزند عباسمیرزا خوزستان و لرستان را امن ساخت و سرکشان را به طاعت آورد. در کردستان و همدان خدماتى شایان توجه کرد. در فارس هم نظم و انضباط برقرار کرد. فرهادمیرزا به کارهاى علمى هم پرداخته و در واقع مردى صاحب شمشیر و قلم بوده و از علوم متنوع حظّى داشته است. کار او در شاعرى نظم و ترتیب مدایحى است به قدر کافى قرص و سلیس و پر تصنع. فرهادمیرزا ضرورت تعمیم و نشر دانشهاى متداول را در ایران به خوبى دریافت و از این حیث تألیفات او با آثار آموزگاران دارالفنون مربوط مىشود و به عبارت دیگر مىتوان او را حلقه ارتباط نویسندگان قاجاریه و ناشران فرهنگ نوین در ایران دانست.[51]
دکتر حسین محبوبى اردکانى، مورخ و محقق معاصر و استاد دانشگاه در ذیل توضیحات کتاب «المآثر و الاثار» نوشته است:
فرهادمیرزا شخصى بود باسواد، اهل مطالعه، کتاب دوست، متدّین و در عین حال حکومتهاى بزرگى را عهدهدار گردید. از علاقهاش به کتاب، همین بس که در مأموریتها از پیشکشهاى مطلوب او کتاب بود و کتابخانه معتبرى هم فراهم کرد که پس از فوتش پراکنده شد. مبالغى قریب به دویستهزار تومان (در حدود 140 سال قبل) خرج ساختمان و تزئین صحن کاظمین کرد و از این بیشتر هم گفتهاند. با اینکه اهل فضل و کمال بود و زبان انگلیسى هم مىدانست، ولى نسبت به فرهنگ و تمدن غرب نظر خوبى نداشت و بلکه جداً با آن مخالف بود.[52]
آثار و تالیفات
آثارى که فرهادمیرزا در موضوعات گوناگونى علمى، ادبى و تاریخى نگاشته است، مؤید فضل و دانش فرهادمیرزا و روحیه تحقیق، پژوهش و مطالعات گسترده مىباشد. او از سنین جوانى که حاکم لرستان بود، به ترجمه و تألیف روى آورد و به غیر از دوران کودکى که همراه پدرش عباسمیرزا به آذربایجان آمد و در آنجا به مکتب رفت، بقیه عمر را شخصاً به تحقیق و مطالعه پرداخت و در واقع آموزگار خود بود.[53] اینک اجمالًا به معرفى آثارش مىپردازیم:
مؤلف در این سفرنامه هنگام معرفى اماکن، مراقد، شهرها، نواحى جغرافیایى و مباحث فقهى، کلامى و اعتقادى ضمن اینکه نهایت دقتهاى پژوهشى را به کار بُرده، از منابع متعدد نیز استفاده برده است. در طرح نکات تاریخى و جغرافیایى، از آثارى چون «مراصد الاطلاع»، «معجم البلدان»، «وفیات الاعیان»، «کامل ابناثیر»، «حبیب السیر»، «روضة الصفا»، «الاستعیاب فى معرفة الاصحاب»، «اسد الغابه فى معرفة الصحابه»، «تقویم البلدان» و «تاریخ وصاف» بهره برده است. در بحثهاى اعتقادى و فقهى بارها به قرآن و روایات استناد کرده و منابعى چون «اصول کافى»، «شرایع الاسلام»، «منهاج السالکین»، «هدایة السالکین» و «تفسیر مجمعالبیان» را منبع قرار داده است. در کمتر سفرنامهاى مىتوان این همه مطالب مستند و دقیق و معتبر را یافت. بخش مهمى از این سفرنامه به واجبات و مستحبات اعمال حج اختصاص دارد و در واقع، بیان مناسک حج مىباشد. «هدایة السبیل» به سال 1294 قمرى در 362 صفحه در شیراز و نیز در همین سال در تهران، در 385 صفحه به چاپ رسید.[54] سفرنامه فرهادمیرزا با تصحیح و حاشیة غلامرضا طباطبایى در 424 صفحه با قطع وزیرى در 1366 شمسى توسط مؤسسه مطبوعاتى علمى به چاپ رسیده است.
خداى داناست که با قلّت بضاعت و عدم استطاعت، به قدر وسع و طاقت در ترجیح اقوال و تنقیح اخبار که متون کتب فرق اسلامیه را از احادیث صحیحه و تواریخ معتبره بدان محتوى و منطوى است، اغفالى نرفت و در جمع و ذکر آن اهمالى نیفتاد و از کتب محدثین و مورخین که از سنه 1000 هجرى و پس از آن به رشته تألیف درآوردهاند، درج و نقل نکردیم.[55]
این کتاب، از مقاتل مهم است؛ زیرا چنانکه نویسنده در مقدمه گفته است، در نگارش این اثر تتبع و تحقیق بسیار کرده است؛ از این رو نگاشته وى در مقایسه با نگاشتههاى معاصر و حتى پیش از آن، از اعتبار خاصى برخوردار است. از نکات برجسته و تحقیقى این کتاب، ضبط دقیق اسامى اشخاص و مکانها و ترجمه و توضیح صحیح معانى، اسامى مکانها، لغات، اشعار و امثال در بسیارى از موارد و در مواردى حاوى معرفى و بیان شرح حال کوتاه برخى افراد است. این کتاب در دو جلد سامان یافته است؛ جلد اول: زندگانى امام حسین (ع) و مباحثى چون قیام مسلم بن عقیل و حوادث مربوط به قیام کربلا از آغاز تا زمان شهادت در روز عاشورا را شامل مىشود. جلد دوم درباره چگونگى شهادت امام و بنىهاشم، حوادث پس از واقعه نینوا مانند اسارت اهلبیت امام حسین (ع)، انتقال آنان به کوفه و شام و بازگرداندن ایشان به مدینه، عقوبت قاتلان کربلا، قیام توابین و نهضت مختار و بیان اشعارى در سوگ حادثه طف نگاشته شده است. به نظر مىرسد که مؤلف در هنگام فراهم آوردن منابع کتاب و تدوین مباحث، از نظرات افراد دیگر و مشاوره فکرى و ادبى نویسندگان دیگر استفاده کرده باشد. مهدىقلىخان هدایت (مخبرالسلطنه) مىنویسد:
معتمدالدوله از پدرم خواهش کرد به جناب قندهارى اجازه بدهند هفتهاى یک روز به منزل او برود براى کمک به تألیف قمقام زخّار. جناب قندهارى از معلمان دارالفنون بود و در ادبیات و صرف و نحو مسلط و ماهر بود.[56] همچنین میرزا محمدحسین منشى علىآبادى در تألیف مقتل مزبور، با فرهادمیرزا همکارىهاى خوبى داشت.[57]
کتاب یاد شده اولین بار چند ماه پیش از درگذشت مؤلف در اوایل سال 1305 ق در تهران در 713 صفحه به چاپ رسید. 58 در سال 1337 شمسى بار دیگر چاپ شد و در سال 1363 با تصحیح و حواشى محمود محرمى زرندى توسط انتشارات اسلامیه به زیور چاپ آراسته شد.[58] میرزا محمدعلى معلم حبیبآبادى درباره این کتاب مىنویسد:
کتاب قمقام زخّار و صمصمام بَتّار در مصیبت و وقایع کربلا که تاکنون مانندش به نظر نرسیده و نهایت دقت در تصحیح اخبار و تشریح امکنه، منازل ایاب و ذهاب اهلبیت و اسامى شهدا و مخالفین در آن به عمل آورده است.[59]
این شاعر با تعلیقات و حواشى دکتر محمد دبیرسیاقى آمده است: تاریخ تحریر ندارد اما به خطى خوش استنساخ گردیده و در پشت ورق اول آن نوشتهاند دیوان منوچهرى دامغانى، به تصحیح شاهزاده فرهادمیرزا معتمدالدوله.[63]
باید دانست که فرهادمیرزا مدتى نزد میرزا عیسى قائممقام فراهانى شاگردى کرد و به گفته استاد مرحوم دکتر سید حسن قاضى طباطبایى خدمت مهم معتمدالدوله به عالم ادبیات، همانا جمعآورى و انتشار نامههاى استادش میرزا ابوالقاسم قائممقام است که خودش نیز مقدمهاى بر آن نوشته و فضل و تبحر این ادیب را ستوده است.[65]
این کتاب مشتمل بر مسائل علم ریاضى و جغرافیا و تاریخ است و همه سلسله سلاطین ذوى الاقتدار که اکنون بر ارائک سلطنت تمکّن دارند تا زمان تحریر کتاب ضبط و ثبت شده و طول و عرض [جغرافیایى] همه بُلدان و جزایر که در این کتاب مذکور است، در جدول علىحده در آخر کتاب به عرض ارباب دانش و اصحاب بینش رسیده است.
عمران، توسعه و مرمت بارگاه کاظمین (علیهما السلام)
قرن دوازدهم هجرى در حالى خاتمه یافت که در بارگاه مطهر کاظمین (علیهم السلام) اقدامات عمرانى باشکوهى صورت گرفته و جلوههاى هنرى، تزئینات آجرکارى و ظرایف کاشىکارى بر جلوه و جاذبه این حرّم مطهر مىافزود؛ امّا با افزایش چشمگیر زوّار و کافى نبودن فضاهاى اطراف بارگاه ضرورت داشت که اقدامات و برنامههایى براى گسترش این آستان مبارک صورت گیرد. صحن خاکى با دیوارى از آجر معمولى و حوض آبى که در میان آن قرار گرفته بود، حرم را گلآلود ساخته و به آن آسیبهاى جدّى وارد مىساخت. به علاوه مشکلاتى براى تردّد زائرین، اقامه نماز جماعت و برپایى مجالس و محافل دینى به وجود مىآمد. مقابرى که در صحن بود، بر اثر نشست زمین و فرو رفتن نزولات آسمانى در آنها، حفرههایى پدید آورده بود که گاه عابران در این گودالها مىافتادند. آنقدر اوضاع صحن مطهر آشفته بود که با وجود فضاى وسیع، ناگزیر نماز جماعت در دکهاى در شمال شرقى آن برگزار مىشد. در این میان فرهادمیرزا از اندوختههاى مالى خود طرح بزرگ احداث صحنى باشکوه و آبرومند را بر عهده گرفت. وى دو نفر از تاجران درستکردار و شایسته کاظمین به نامهاى حاج عبدالهادى و حاج مهدى استرآبادى را به مسئولیت این کار گماشت و آنان را مختار کرد که بعد از مشورت با معماران خوشذوق محلى، در این باره ابتکار خویش را به کار گیرند و بناهایى آبرومند با ضمایمى کارساز، استوار و برخوردار از جلوههاى هنرى و مناسب شأن و منزلت آستان مقدس کاظمین (علیهم السلام) سامان دهند. این کارهاى عمرانى شامل موارد ذیل بود:
در روز هفدهم ذىقعده 1296 عملیات ساختمانى در صحن آغاز شد و در هفدهم ربیعالاول 1301 به پایان رسید. به مناسبت پایان کار و افتتاح صحن، جشن عمومى به مدت سه روز برگزار شد و گفته شده بودجهاى که در این تعمیرات خرج شد، بالغ بر دویستهزار لیره عثمانى بوده است که در حدود 140 سال قبل، بسیار قابل توجه بوده است. بنابراین از یادگارهاى حسنه فرهادمیرزا تذهیب منارهها، درب چهارم و بناى صحن مبارک کاظمین است که بنا به ماده تاریخى که شیخ محمدصادق اعسم در سرودهاى عربى آورده، در 1301 قمرى انجام گرفته است.[72] اعتمادالسلطنه مىنویسد:
از اجلّه آثار اولیه این سنین است ابنیه مؤسسه و آثار مقدسه که نواب فردوس انتساب حاج فرهادمیرزا معتمدالدوله در مشهد امامین کاظمین صلوات الله و سلامه علیهما انشاء و احیا نموده است. از تجدید حیاطان و جداران صحن مبارک و تذهیب مأذنه و منارات و بناى تکیه بکتاشیه و پرداختن سردابها و ساختن برکهها الى غیر ذلک از اضافات شریف و تصرفات لطیف.[73] حاج سیاح محلاتى که در همان ایام به زیارت بارگاه و کاظمین رفته، مىگوید: «صحنى که حاج معتمدالدوله ساخته، به اتمام رسیده، خیلى عالى و باشکوه است».[74]
رونق کار آبادانى حرم کاظمین با پیشگامى فرهادمیرزا و نظارت و پىگیرى وى ذوق سخنوران را در پیشگاه این آستان مبارک شکوفا ساخت. شیخ جابر کاظمى در قصیدهاى که به مناسبت تجدید بناى ساختمان صحن کاظمین به نظم درآورده، نکاتى را بیان کرده که ترجمه بخشى از آن چنین است:
فرهاد، دیوار اطراف حرم را ساخت و حسام (امیر حسامالسلطنه) سخاوتمندانه آثارى از حرم را تجدید بنا کرد. آن یکى بهشت را دیوار کشید و این یکى دو گنبد را با طلا جواهرنشان کرد.[75]
سید حیدر حلّى نیز که در مراسم جشن پایان عملیات ساختمانى حرم کاظمین شرکت کرده داشته، قصیدهاى در این ارتباط سرود که ترجمه بخشى از آن چنین است:
اى صحن! در حرم کاظمین به مقام بزرگى نایل شدى؛ پس آباد و خرم باقى بمان؛ در شوق این ارزش، منزلتى دیگر پوشیده است و بر این انوار، نورهایى افزوده مىشود. همانا تو (اى حرم کاظمین) باغى هستى همچون جنت جاویدان که دیوارى بر گرد آن احداث گردیده است. پیرامون هر یک از دو مناره، آن را طلاهاى ناب فرا گرفته که نور آن، ظلمت شب را متجّلى مىسازد.
شیخ سلمان آل نوح نیز به همین مناسبت قصیدهاى سرود که در فرازى از آن آمده است:
شادمانى من به دلیل صحنى است که به لطف پروردگار، با هیبت و جلال، پوشانده شده است. چه صحنى که شبها با چراغهاى فروزان خود لشکر تاریکى را از هم پراکنده مىسازد. گمان نکن که آرایش گنبد به طلا و زر است؛ بلکه با نورى است که بالاتر از وهم و خیال مىباشد. آن درى است که حوائج در آن برآورده مىشود و به برکت آن، دردها و امراض برطرف مىگردند. کاروانهاى زوار از هر گوشه بدانجا مىآیند تا از برکاتش بر خوردار گردند.
شیخ جابر بن عبدالغفار بلدى کاظمى هم سرودهاى دارد که ترجمه قسمتى از آن چنین است:
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج16-15، ص: 236
آرام باش و به ساحت بلند شرف و مجد فرود آى که اینجا مقصد نهایى است. به حرم کاظمین پناه بیاور تا از فضل و سخاوت آن بهرهمند شوى.، اینجا محضر پاک و مقدسى است که روشن گردیدن اسرار پنهان و آشکار الهى را ضامن است. اینجا باغ هدایت و خانه اهل بیت بزرگوار است.[76]
درگذشت فرهادمیرزا محل دفن او
سرانجام کارگزارى فاضل و حاکمى ادیب و نیکوروش که زندگى خود را در عرصههاى سیاسى، تلاشهاى علمى و فرهنگى و خدمت به ساحت مقدس اهلبیت (علیهما السلام) گذرانده بود، در ذىقعده 1305 برابر با تیرماه 1267 شمسى در تهران و در سن 72 سالگى به سراى باقى شتافت. پیکرش با عزت و احترام بسیار به کاظمین انتقال یافت. وصیت کرده بود که براى همدردى با امام کاظم (ع) جنازهاش نیمروزى روى پل بغداد قرار گیرد و پس از آن به جوار آستان مقدس منتقل شود؛ اما فقیه بزرگ شیخ محمدحسن آلیاسین به دلیل احتمال وقوع اختلافاتى میان فرق اسلامى، اجازه نداد چنین کارى صورت گیرد؛ بلکه دستور داد پیکر فرهادمیرزا را براى طواف به سامراء ببرند و از آنجا به کاظمین بیاورند و از بغداد عبور ندهند تا جایى براى اجراى وصیت باقى نماند. سرانجام پیکرش را با تشریفات ویژهاى در غرفه سمت راست داخل صحن شریف، سمت مشرق بابالمراد، کنار دربى که به نام وى معروف است، دفن کردند.[77]
بازماندگان
حاج فرهادمیرزا داماد محمدعلى میرزاى دولتشاه (عمویش) بود که همسرش پس از یک بیمارى طولانى، در روز جمعه نهم شوال المکرم 1301 در 66 سالگى در تجریش درگذشت. پسر بزرگ فرهادمیرزا، اویسمیرزا احتشامالدوله نام دارد که در 1254 ق به دنیا آمد و در اوایل جوانى، داماد عموى خود مرادمیرزا حسامالسلطنه گردید. وى کفایت و درایتى بهسزا داشت و سالها در ایالات گوناگون فرمانروایى کرد. در 1306 ق پس از ارتحال پدر، به معتمدالدوله معروف گردید. در 1277 ق آجودان ویژه دربار قاجار گشت. در 1287 ق به نیابت پدر حاکم همدان شد و در 1290 ق در رکاب ناصرالدین شاه به اروپا رفت. در 1305 شمسى به حکمرانى فارس منصوب شد که در آنجا با مدارا و نیکنامى و خوشخویى حکومت کرد. چهار سال بعد، از این سمت عزل گردید و دو ماه پس از آن، به دلیل اختلال در کبد و ابتلا به یرقان در روز یکشنبه 22 ربیعالثانى 1310 در 55 سالگى درگذشت و پیکرش را در کاظمین، در کنار مرقد پدرش دفن کردند. فرزندش محمدعلىمیرزا از معاریف رجال عصر ناصرى است که در 1306 شمسى پس از ملقب گردیدن والدش به معتمدالدوله، لقب احتشامالملک یافت. پسر دیگر فرهادمیرزا، عبدالعلىمیرزا نام دارد که اهل علم و فضل بوده و در زبان و ادبیات عربى و فارسى، علوم ریاضى و حکمت، مدارجى را طى کرده و به خط خوش مىنگاشته است. ایشان آثارى را نیز تألیف کرده است که از جمله آنها کتابى در رجال و تراجم است. نیکو شعر مىگفت و مطالب حکمت را خوب مىفهمید. در بذلهگویى و آوردن اشعار مناسب، مطایبه و تمثیل نیز ذوق خود را نشان مىداد و اجمالًا فرهادمیرزاى کوچکى بود. وى مدتى حکمرانى قلمرو افشار خمسهاى را عهدهدار بود. عبدالعلىمیرزا در اشعار به «عبدى» تخلص مىکرد. وى در رمضان المبارک 1321 در تهران درگذشت.[78]
[1] . سعید نفیسى، تاریخ اجتماعى و سیاسى ایران در دوره معاصر، ج 2، ص 70؛ علىاصغر شمیم، ایران در دوره سلطنت قاجار، ص 170.
[2] . محمدجواد مشکور، تاریخ ایران زمین، ص 335؛ حامد الگار، نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت، ترجمه ابوالقاسم سرى، ص 127 و 128.
[3] . عباس قدیانى، فرهنگ جامع تاریخ ایران، ج 2، ص 578 و 579.
[4] . میرزا محمدعلى معلم حبیبآبادى، مکارم الاثار، ج 1، ص 146 و 147.
[5] . اسماعیل رائین، حقوقبگیران انگلیس در ایران، ص 114.
[6] . اسناد و مدارک مأموریت امینالدوله ص 181.
[7] . غلامرضا طباطبایى مجد، مقدمه سفرنامه فرهاد میرزا، ص 9.
[8] . محمدحسن اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصرى، ج 3، ص 164.
[9] . مهدى بامداد، شرح حال رجال ایران، ج 3، ص 86.
[10] . همان، ج 1، ص 71 و تاریخ منتظم ناصرى، ج 3، ص 1276.
[11] . جورج کرزن، ایران و قضیه ایران، ترجمه غلامعلى وحید مازندرانى، ج 2، ص 246.
[12] . حاج میرزا حسن فسائى، فارسنامه ناصرى، تصحیح منصور رستگار فسائى، ج 2، ص 863.
[13] . همان، ج 2، ص 1576.
[14] . دوران خوف و وحشت( خاطرات حاج سیّاح)، به کوشش حمید سیاح و تصحیح سیفالله گلکار، زیر نظر ایرج افشار، ص 17- 21.
[15] . بارون دوُید، سفرنامه لرستان و خوزستان، ترجمه محمدحسین آریا، ص 118 و 125.
[16] . میرزا محمدتقى سپهر، ناسخ التواریخ، جلد قاجاریه، ج 2، ص 150.
[17] . حقوقبگیران انگلیس در ایران، ص 354.
[18] . نادر میرزا، تاریخ و جغرافیاى دارالسلطنه تبریز، ص 75؛ تاریخ منتظم ناصرى، ج 3 ص 173.
[19] . یحیى آریانپور، از صبا تا نیما، ج 1، ص 157.
[20] . تاریخ متظم ناصرى، ج 3، ص 266.
[21] . اسناد و مدارک مأموریت امینالدوله، ص 181.
[22] . روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، به کوشش ایرج افشار، ص 96؛ مهدى قلىخان هدایت، خاطرات و خطرات، ص 255.
[23] . شرح حال رجال ایران، ج 3، ص 88.
[24] . میرزا محمدخان مجدالملک سینکى، رساله مجدیه، ص 4.
[25] . شرح حال رجال ایران، ج 3، ص 17 و 18 و 90.
[26] . چارلز استورى، ادبیات فارسى بر مبناى تألیف استورى، ترجمه یحیى آریانپور و دیگران، ج 2، ص 864.
[27] . خاطرات سیاسى امینالدوله، به کوشش حافظ فرمانفرمائیان، ص 36- 42؛ شرح حال رجال ایران، ج 3، ص 90.
[28] . محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، المآثر و الآثار، ج 1، ص 5 و 76 و 112؛ عبدالله مستوفى، شرح زندگانى من، ج 1، ص 125.
[29] . مکارم الآثار، ج 3، ص 962 و 963.
[30] . از صبا تا نیما، ج 1، ص 157.
[31] . شرح حال رجال ایران، ج 3 ص 93؛ مقدمه سفرنامه فرهاد میرزا، ص 12.
[32] . رضاقلىخان هدایت، مجمع الفصحا، ج 1، ص 46؛ لغتنامه دهخدا، ج 11، ص 17131.
[33] . ادبیات فارسى بر مبناى تألیف استورى، ص 864.
[34] . سفرنامه فرهادمیرزا ص 285.
[35] . همان، ص 231- 242 و 257 و 309.
[36] . همان، ص 239.
[37] . همان، ص 139- 141.
[38] . همان ص 110 و 111 و 210.
[39] . همان، ص 197.
[40] . همان ص 210.
[41] . روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه. ص 121 و 122؛ شرح حال رجال ایران، ج 3، ص 91.
[42] . شرح زندگانى من، ج 1، ص 264.
[43] . خاطرات حاج سیاح، ص 247.
[44] . از صبا تا نیما، ج 1، ص 158- 162.
[45] . ابراهیم تیمورى، عصر بىخبرى، ص 123 و 129 و 131؛ غلامعلى حداد عادل و دیگران، تاریخ ایران و جهان، ص 148؛ ملاعلى کنى، مرزبان دین، محمدباقر پورامینى، ص 113 و 115.
[46] . المآثر و الآثار، ج 1، ص 263.
[47] . فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 862.
[48] . مکارم الآثار، ج 3، ص 962- 964.
[49] . مدرس تبریزى، ریحانة الادب، ج 5، ص 331 و 332.
[50] . از صبا تا نیما، ج 1، ص 156- 158.
[51] . تعلیقات حسین محبوبى اردکانى بر کتاب المآثر و الآثار، ج 2 ص 580 و 581.
[52] . مقدمه سفرنامه فرهادمیرزا به قلم غلامرضا طباطبائى، ص 10.
[53] . ادبیات فارسى بر مبناى تألیف استورى، ص 864؛ شیخ آقابزرگ تهرانى، الذریعه الى تصانیف الشیعه، ج 25، ص 177.
[54] . قمقام زخّار و صمصام بَتّار، ج 1،، مقدمه مؤلف، ص 8.
[55] . خاطرات و خطرات، ص 32 و 33.
[56] . المآثر والآثار، ج 1، ص 305.
[57] . الذریعه، ج 17، ص 171.
[58] . گروهى از نویسندگان( به اهتمام حسین علیزاده)، سیرى در سلوک حسینى، ص 333؛ خانبابا مشار، مؤلفین کتب چاپى، ج 4، ص 819- 821؛ عاشورانامه، به کوشش محمد اسفندیارى، ج 4، ص 15 و 86.
[59] . مکارم الآثار، ج 3، ص 962.
[60] . روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ص 518 و 519.
[61] . عبدالله مستوفى، شرح زندگانى من، ج 1 ص 203.
[62] . همان، ج 1، ص 275 و 276؛ المآثر و الآثار، ج 1 ص 263؛ ادبیات فارسى بر مبناى تألیف استورى، ج 1، ص 175.
[63] . مقدمه سفرنامه فرهاد میرزا، به نقل از یادداشتهاى استاد سید حسن قاضى طباطبائى و نوشتههاى دکتر بهروز ثروتیان.
[64] . منشأت قائم مقام فراهانى، به کوشش سید بدرالدین یغمایى، پیشگفتار، ص 54.
[65] . مقدمه سفرنامه فرهاد میرزا، ص 11؛ عاشورانامه، ج 4، ص 15؛ از صبا تا نیما ص 157.
[66] . الذریعه، ج 16، ص 197.
[67] . اصل اثر به این نام بوده است:Geography History ,William Pinnock
[68] . دائرة المعارف تشیع، ج 13، ص 300.
[69] . احمد منزوى، فهرست نسخههاى خطى فارسى، ج 3، ص 1932؛ ادبیات فارسى بر مبناى تألیف استورى، ج 2، ص 865.
[70] . فارسنامه ناصرى، ج 1، ص 861؛ ادوارد براون، تاریخ ادبیات ایران از صفویه تا عصر حاضر، ترجمه بهرام مقدادى، ص 163.
[71] . مکارم الآثار، ج، ص 962؛ از صبا تا نیما، ج 1 ص 157.
[72] . شیخ محمدحسن آلیاسین، تاریخ حرم کاظمین، ترجمه غلامرضا اکبرى، ص 107 و 108؛ مکارم الآثار، ج 3، ص 963؛ شرح حال رجال ایران، ج 3، ص 91؛ الذریعه، ج 17، ص 171.
[73] . المآثر و الآثار، ج 1، ص 116 و 117.
[74] . خاطرات حاج سیاح، ص 214.
[75] . دیوان شیخ جابر کاظمى، ص 223؛ جعفر نقدى، تاریخ الامامین الکاظمین 8، ص 78.
[76] . تاریخ حرم کاظمین، ص 108- 117.
[77] . همان، ص 107؛ پاورقى روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ص 584؛ مقدمه سفرنامه فرهاد میرزا، ص 12؛ مکارم الآثار، ج 3، ص 914؛ الذریعه، ج 17، ص 171.
[78] . المآثر و الآثار، ج 2، ص 583؛ یحیى دولتآبادى، حیات یحیى، ج 3، ص 298؛ شرح حال رجال ایران، ج 3، ص 92؛ ایران و قضیه ایران، ج 2، ص 121؛ مکارم الآثار، ج 3، ص 964 و ج 6 ص 2067 و 2068؛ حقایق الاخبار ناصرى، ص 208.