نوع مقاله : مقاله پژوهشی
مدیریت و هدایت صحیح مردم، تنها با تشکیل حکومت اسلامى و الهام از قرآن و مکتب اهلبیت (علیهما السلام) امکانپذیر است. تجربههاى تاریخى نشان مىدهد که بدون تشکیل حکومتى بر اساس تعالیم اسلامى، خدمت به مردم و هدایت آنان که هدف از آفرینش نیز همین است، یا اصلًا ممکن نیست یا دستکم صورى و ناقص است که هرگز به تحقق آرمانهاى پیامبران و امامان معصوم (علیهما السلام) نخواهد انجامید؛ چرا که تبلیغ و ارشاد مردم، بدون یک نظام دینى و اسلامى و در زیر سایه حاکمیتهاى غیرالهى و ظالم، به منزله آب در هاون کوبیدن است. تلاشهاى دینى، فرهنگى و تشکیل جلسات در کشورها و مناطقى که از حاکمیت اسلامى حقیقى بهرهمند نیستند، به مثابه چشمههاى زلال، پاک و گوارایى است که در مسیر رودخانه خروشان و آلوده به خار و خاشاک قرار گرفته باشد. روشن است که این چشمهها هرچند زلال و پاک باشند و در برابر آلودگى رودخانه مقاومت کنند، اما به تدریج در آلودگى رودخانه هضم شده و مقاومت خود را از دست خواهند داد: الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ).[1]
وقتى مسیر حکومتهاى غیر الهى، به سوى تباهى و سیاهى و ظلمت قرار گرفت، فعالیتهاى دینى هر قدر هم گسترده و عمیق باشد، سرانجام آنگونه که باید و شاید نمىتواند مفید، کارآمد و اساسى باشد؛ اگرچه بىتأثیر هم نیست؛ چنانکه در رژیم ستمشاهى پهلوى چنین بود و اغلب فعالیتهاى دینى و مذهبى تحت شعاع فساد گسترده جامعه قرار مىگرفت و رنگ مىباخت.
از بعضى آیات قرآن و از فحواى بسیارى از احادیث این باب استفاده مىشود همانگونه که مردم در امور فردى، اجتماعى و سیاسى به حاکمیت انبیا، امامان معصوم و در عصر غیبت به فقهاى جامع شرایط ارجاع داده شدهاند، به همان اندازه انبیا، امامان و فقها نیز موظف به تشکیل حکومت شدهاند؛ چنانکه سیره عملى آن بزرگان نیز این حقیقت را تأیید مىکند. همه انبیا و امامان به دنبال تشکیل حکومت بودند. البته بعضى از آنها مانند پیامبر گرامى اسلام (ص) و امام على (ع) موفق به تشکیل آن شدند؛ اما معصومان دیگر به دلایل مختلف نتوانستند به این مهم عینیت دهند؛ اما در عین حال پىگیر آن بودند و از هر فرصتى براى تحقق آن بهره مىگرفتند. حتى امام زینالعابدین (ع) که بیشتر به انس با دعا، عبادت و گریه شهرت دارند در دعاهاى صحیفه سجادیه و با زبان دعا به ضرورت تشکیل نظام اسلامى تأکید دارند.
رفتار خلفا با امام کاظم (ع)
وقتى حیات پربرکت امام موسى کاظم (ع) را از این بُعد مورد بررسى قرار مىدهیم، در مىیابیم که خلفاى عباسى اعم از مهدى، هادى و هارون که معاصر آن امام همام بودند، به شدت از موضعگیرىها و حرکتهاى سیاسى امام در اضطراب و نگرانى به سر مىبردند. امام کاظم (ع) از هر فرصتى براى آگاه کردن مردم و زمینهسازى براى تشکیل حکومت و مبارزه با ظلم و ستم خاندان عباسى استفاده مىکرد. ایشان از قیام تاریخى حسین بن على، معروف به «شهید فخ» و نبیره امام حسن مجتبى (ع) کاملًا آگاهى داشت. وقتى حضرت از تصمیم قاطع حسین مطمئن شد، اگرچه مىدانست در این راه شهید مىشود، اما از حرکت وى حمایت نمود و او را دعا کرد.[2]
وقتى قیام فخ سرکوب شد و حسین و یارانش به شهادت رسیدند، سرهاى آنان را به همراه تعدادى از اسرا نزد موسى، پسر مهدى دومین خلیفه عباسى آوردند. او دستور داد تا اسرا را کشتند و جنازههاى حسین و پیروانش را بر چوبه دار آویزان کردند. بعد موسى نام دیگر علویان از جمله امام موسى کاظم (ع) را برد و با خشم گفت که حسین به دستور او قیام کرده است؛ زیرا موسى کاظم وصىّ این خاندان است و خدا مرا بکشد اگر او را زنده نگه دارم![3]
از منابع تاریخى مىتوان دریافت که موضعگیرىهاى امام کاظم (ع) چنان صریح و کوبنده بود که خلفاى عباسى بیش از ده بار براى بازجویى، آن حضرت را به دار الاماره احضار کردند. حتى در موردى چنان عرصه بر مهدى عباسى تنگ مىگردد که او به فردى به نام «حمید بن قحطبه» مأموریت مىدهد تا فردا امام را به قتل برساند؛ اما همان شب، خلیفه در عالم رؤیا امام على (ع) را دید که او را تهدید کرد و از عواقب آن کاربر حذر داشت. خلیفه نیز از ترس، دستور را پس گرفت.[4]
هارون خلیفه عباسى وقتى از گرایش قابل توجه مردم به امام کاظم (ع) باخبر شد و به او خبر دادند که مردم وجوه شرعى و مالیات سالانه خویش را مخفیانه براى آن حضرت مىفرستند، هراسیده و بىدرنگ حضرت را به دارالاماره فرا مىخواند و خطاب به امام مىگوید: آیا این تو هستى که مردم در پشت پرده با تو میثاق مىبندند و حاکمیت تو را مىپذیرند؟! امام کاظم (ع) شجاعانه در برابر هارون مىایستد و مىفرماید: «تو فقط در ظاهر و بر جسم مردم حکومت مىکنى، اما من در اعماق وجود و دل و جان آنان جاى دارم».[5]
هارون پیوسته براى حضرت مزاحمت ایجاد مىکرد و ایشان را گاه به بغداد و گاه به بصره تبعید مىکرد و گاه زندانى مىنمود؛ چنانکه روزى در سال 170 هجرى که در حرم پیامبر (ص) بود، در حضور مردم براى توجیه کارش خطاب به پیامبر (ص) کرد و گفت: «اى پیامبر خدا! به خاطر تصمیمى که در مورد موسى بن جعفر (ع) گرفتم، از تو پوزش مىخواهم! در نظر دارم او را زندانى کنم؛ چون او مردم را به خود دعوت مىکند و با این کار میان امت تو اختلاف انداخته و من مىترسم فتنهاى شود و خون بىگناهى ریخته گردد!».[6]
همان شب به فضل بن ربیع دستور داد تا به خانه امام کاظم (ع) برود. وقتى فضل وارد شد، امام در محراب مشغول عبادت بود، اما ایشان را در همان حال دستگیر کرده و به زندان هارون آورد.
افشاگرى در برابر مردمفریبى و ریاکارى خلفا
خلفاى بنىعباس با شعار خویشاوندى با پیامبر (ص) علیه بنىامیه قیام کردند و با توسل به این ریاکارى، مردم را فریب داده و بر حمایت خود بسیج کردند و سرانجام به قدرت رسیدند. آنان جسارت را به جایى رساندند که امامان معصوم (علیهما السلام) را فرزندان پیامبر نمىدانستند، اما در عین حال، بنىعباس را که از نسل «عباس بن عبدالمطلب» بودند، پسرعموى پیامبر به شمار مىآوردند و بسیار این خویشاوندى را تبلیغ و از آن سوء استفاده مىکردند. خلفاى عباسى مدعى بودند که ملاک در فرزندى، جدّ پدرى است، نه جدّ مادرى؛ بنابراین کسانى که از نسل دختر پیامبر، فاطمه زهرا 3 هستند، فرزندان رسول خدا نیستند!
امام کاظم (ع) در برابر این ترفند و فریبکارى ایستاد. روزى هارونالرشید امام را احضار کرد و در حضور جمعى از کارگزاران، در این مورد از حضرت توضیح خواست. امام با استناد به آیه 84 سوره انعام که خداوند حضرت عیسى (ع) را از طریق مریم (س) فرزند ابراهیم مىخواند، خود را از طریق فاطمه (س) فرزند پیامبر خواند.[7]
در نقل دیگرى آمده است که روزى هارون وارد مدینه شد و به زیارت حرم پیامبر (ص) رفت و در حالى که مردم بسیارى در اطرافش بودند، رو به قبر شریف کرد و گفت: «السلام علیک یابن عم!» و منظورش این بود که به مردم تلقین کند او به سبب خویشاوندى با پیامبر، بر آنها حق حاکمیت دارد. در این هنگام امام کاظم (ع) از میان جمعیت برخاست و خطاب به رسول خدا (ص) عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله ... السلام علیک یا ابتاه ...». در اینجا رنگ چهره هارون برافروخته و وى خشمگین شد.[8]
روزى دیگر که هارون باز امام موسى کاظم (ع) را به دارالاماره احضار کرده بود، با تکبر و غرور از حضرت پرسید: این قصر از آنِ کیست؟ هارون مىخواست شکوه و جلال ظاهرى خود را به رخ امام بکشد. امام فرمود: «این منزل، منزل فاسقان است؛ همان کسانى که خداوند درباره آنان فرمود: به زودى کسانى را که در روى زمین به ناحق گردنکشى و تکبّر مىکنند، از فهم آیاتم بازمىدارم که اگر هر آیهاى را ببینند، به آن ایمان نمىآورند ...».[9]
هارون از این پاسخ حضرت خشمگین شد و در حالى که خشمش را فرو مىخورد، با التهاب پرسید: پس این خانه از آن کیست؟! امام فرمودند: «این خانه از آنِ شیعیان و پیروان ماست، اما دیگران با زور آن را تصاحب کردند.» هارون گفت: اگر این قصر از آن شیعیان است، پس چرا صاحبش آن را نمىگیرد؟ امام فرمود: «این خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصلىاش گرفته شده و هر وقت زمینه فراهم شود، آباد سازد، پس خواهد گرفت».[10]
از ذیل همین روایت به خوبى استفاده مىشود که حضرت در پى زمینهسازى براى بازپسگیرى حکومت از غاصبان بودند؛ لکن زمینه فراهم نشده بود. این بُعد از شخصیت امام کاظم (ع) کمتر مورد توجه مورخان و محققان قرار گرفته و پیرامون آن دقت و تجزیه و تحلیل کامل و جامع انجام نگرفته است.
فدک، نماد حاکمیت اهلبیت (علیهم السلام)
در تشکیل حکومت و پایدارى آن، دو عامل نقش اصلى و محورى دارند: یکى پذیرش مردمى و دیگرى پشتوانه مالى و اقتصادى. به همین دلیل پس از رحلت پیامبر (ص) این دو عامل اساسى را از امام على (ع) و اهلبیت (علیهما السلام) گرفتند. از یک سو اذهان توده مردم نسبت به امامان را مخدوش ساختند و با فریب افکار عمومى اجازه ندادند که مردم در صحنههاى اجتماعى حضور آگاهانه و مسئولانه داشته باشند. از سوى دیگر، منطقه وسیع فدک را که در آن عصر منبع درآمد و پشتوانه اقتصادى مهمى بود، تصرف کردند و بدین طریق امامان معصوم (علیهما السلام) را در فشار و تنگنا قرار دادند.
لذا هم خلفاى عباسى و هم امام کاظم (ع) به اهمیت و نقش فدک واقف بودند؛ بهویژه در نظر امام کاظم (ع) فدک مظهر و نماد حاکمیت امامان معصوم و اهل بیت (علیهما السلام) به شمار مىآمد. روزى مهدى عباسى براى مردمفریبى و جلوگیرى از قیامهاى مردمى اعلام عمومى کرد که مىخواهد رد مظالم کند و حقوق و مطالبات مردم را به آنها بپردازد. در این هنگام که مردم به دارالاماره آمده و اجتماع کرده بودند، امام کاظم (ع) وارد بر خلیفه شد و خطاب به او فرمود: «پس اگر چنین است، چرا حقوق از دست رفته ما (فدک) را به ما بازنمىگردانى؟» خلیفه گفت: حقوق شما چیست؟ امام فرمود: فدک. مهدى عباسى گفت: حدود آن را مشخص کن تا آن را بازگردانم. حضرت فرمود: «حد اول آن کوه احد؛ حد دومش عریش (مصر)؛ حد سومش سیف البحر (دریاى خزر) و حد آخرش دومة الجندل (عراق)» است.» آنچه امام فرمود، شامل تمام جغرافیاى حکومت اسلامى مىشد.
خلیفه با شگفتى دریافت که اگر بخواهد فدک را تحویل دهد، باید حکومت را به امام کاظم (ع) واگذار کند؛ از این رو گفت: باید در این مورد بیشتر فکر و تأمل کنم![11]
بار دیگر، این اتفاق در زمان خلافت هارون الرشید رخ داد. این بار هارون خودش موضوع را مطرح کرد تا حضرت فدک را تحویل بگیرد. امام نخست اعتنایى نکرد، اما هارون اصرار نمود. حضرت فرمود: «من فدک را نمىگیرم مگر اینکه آن را با تمام مرزهایش تحویل دهى». هارون گفت: مرزهاى آن کدام است؟ فرمود: «اگر مرزهاى آن را تعیین کنم، بازنمىگردانى.» گفت: به حق جدت قسم که بازمىگردانم. حضرت فرمود: «حد اول آن سرزمین عدن، حد دوم سمرقند، حد سوم آفریقا و حد چهارمش خزر و ارمنستان است.» وقتى امام حدود را توضیح مىداد، چهره هارون تیرهتر و سیاهتر مىشد. چون فرمایش امام پایان یافت، هارون گفت: «پس در این صورت براى ما چیزى نمىماند! آن وقت تو باید در جاى ما بنشینى.» بنا بر نوشتههاى مورخان، از همین زمان بود که هارون تصمیم جدى گرفت تا آن حضرت را به قتل رساند.[12]
امام کاظم (ع) با این برخورد صریح و شفاف، در واقع به هارون و دیگران فهماند که ماجراى فدک، یک امر شخصى و خانوادگى نیست؛ بلکه غصب فدک، سمبل تصرف عدوانى حق حاکمیت امامان معصوم و اهل بیت (علیهما السلام) در اداره امور مسلمین و جامعه اسلامى است؛ کارى که به دست بنىامیه و بنىعباس انجام گرفته و باید آن را پس بدهند.
مردمسالارى دینى
امام کاظم (ع) به عنوان امام بر حق مردم از جانب خداوند، در تلاش بود تا مردم را به رشد و آگاهى لازم و کافى رهنمون سازد تا آنها با علم و آگاهى و با علاقه و اختیار کامل امامت و رهبرى ایشان را بپذیرند که امروزه از آن به «مردمسالارى دینى» تعبیر کردهاند.
البته باید توجه داشت که مردمسالارى دینى هم در حقیقت به خدامحورى بازمىگردد؛ یعنى اگرچه مردم در انتخاب خود آزاد و مختارند، اما اگر راهى جز اسلام را برگزینند، به نوعى دچار شرک خواهند شد. در واقع بنیانگذار مردمسالارى دینى هم خود پیامبر و پس از ایشان امام على (ع) است. امام کاظم (ع) نیز از سیره عملى اجداد خویش پیروى مىکرد. پیش از اسلام، حکومتهاى جاهلى و پادشاهى و سلطنتى، هیچ ارزش و اعتنایى براى آراى مردم قائل نبودند. وقتى اسلام ظهور کرد، براى اولین بار مشورت با مردم و بیعت و رضایت آنان را ارج نهاد و به رسمیت شناخت. در ماجراى غدیر، وقتى پیامبر (ص) امام على (ع) را به جانشینى خویش برگزیدند، بلافاصله بیعت مردم را خواستار شد و حاضران که اکثراً از سران اقوام، قبایل بودند، پیش آمدند و با اختیار کامل به این انتصاب رضایت دادند و جانشینى را به امام على (ع) تبریک گفتند.
پس از رحلت پیامبر (ص) با این که امیرالمؤمنین (ع) را 25 سال خانهنشین کردند، اما آن حضرت هرگز خود را بر مردم تحمیل نکرد؛ اگرچه در واقع امام و رهبر آنها بود. پس از این مدت طولانى وقتى مردم به ایشان روى آوردند، حکومت را بر عهده گرفت. امام کاظم (ع) نیز با الهام از این سیره، به دنبال آن بود تا در سایه رشد و آگاهى مردم، گرایش و مقبولیت مردمى حاصل شود که شرط اثباتى امامت و رهبرى است.
خلفاى عباسى نیز به این مهم توجه داشتند و تلاش مىکردند تا با حیله و ترفند به خیال خود، به جایگاه مردمى امامان لطمه وارد کنند و مردم را به آنان بدبین سازند. از منابع تاریخى استفاده مىشود که خلفاى عباسى، بهویژه در این مورد اقدام به شایعهپراکنى و خبرسازى مىکردند و سعى داشتند چنین تبلیغ و تلقین کنند که علویان و امامان نیز مانند پادشاهان، مردم را بنده و برده خود مىدانند و هیچ ارزشى براى آنها قائل نیستند.
روزى هارونالرشید از امام کاظم (ع) پرسید: چرا شما مىگویید: تمامى مسلمانان و مردم، نوکران و کنیزان ما هستند و شما بر آنها مالک مىباشید، و نیز مىگویید: کسى که ما به او حقى داریم، اگر نپردازد، مسلمان نیست؟ حضرت که از دسیسه هارون آگاه بود، خشمگین شد و فرمود: «این دروغ محضى است که به ما نسبت مىدهند. در حالى ما بردگان و کنیزان را مىخریم و آزادشان مىکنیم. اگر مالک بودیم، نیازى به این کار نبود. ما با آنها بر سر یک سفره مىنشینیم؛ باهم غذا مىخوریم؛ دختران و پسران آنها را دختران و پسران خود خطاب مىکنیم و ما با همه مردم چنین رفتارى داریم».[13]
نفوذ در حکومت عباسیان
یکى دیگر از شیوههاى مبارزه امام کاظم (ع) نفوذ در ارکان دستگاه حکومت عباسى بود. آن حضرت، اصحاب و یارانى که ظرفیت لازم براى این کار داشتند را براى این مأموریت برمىگزیدند. «على بن یقطین»، یکى از شاگردان برجسته امام از جمله ایشان بود. او شخصیت بزرگ و توانایى بود و عباسیان به وجود او نیاز داشتند. ابنیقطین با موافقت امام وزارت هارون را پذیرفت و از این طریق دو کار مهم انجام مىداد: از یک سو اخبار دارالاماره را به حضرت گزارش مىداد؛ چنانکه وقتى در جریان قیام فخ، موسى، پسر مهدى عباسى تصمیم به کشتن امام گرفت، على بن یقطین آن را به صورت مکتوب به امام گزارش داد.[14]
از سوى دیگر امام در جهت حفظ جان، مال و حقوق اجتماعى شیعیان و تقویت حرکتهاى انقلابى نقشى اساسى را بر عهده او گذاشت و او یک نوع دژ مستحکم و پناهگاه مطمئن براى شیعیان به شمار مىآمد. على بن یقطین بارها مىخواست که از وزارت استعفا دهد، اما به دلیل اهمیت این جایگاه امام کاظم (ع) مانع از آن شد و فرمود: «خداوند مردان محبوبى در میان ستمگران دارد که به کمک آنان از بندگان خوب خود حمایت مىکند و تو از آن مردان خوب خدا هستى».[15]
مبارزه منفى
امام (ع) با اینکه اصرار داشتند شخصیتهایى مانند على بن یقطین در دستگاه خلفاى عباسى حضور داشته باشند، اما با وجود این، توده مردم را از همکارى و کمک به آنها منع مىکرد. براى نمونه وقتى حضرت باخبر شد یکى از شیعیان به نام «صفوان بن مهران» شترهایش را در اختیار کارگزاران هارونالرشید قرار داده است، او را فراخواند و فرمود: «این عمل تو، همه کارهاى خوبت را خراب مىکند». صفوان با تعجب پرسید: فدایت شوم! مگر چه کردهام؟ امام فرمود: «شترهایت را به هارون اجاره دادهاى». عرض کرد: فدایت شوم! من فقط براى سفر حج کرایه مىدهم و خودم نیز همراه کاروان نیستم و تعدادى از غلامان را مىفرستم. امام فرمود: «اى صفوان! آیا دوست ندارى که در همین مسافرت، ستمپیشگان زنده بمانند و سالم بازگردند تا اجاره تو را بپردازند؟» صفوان عرض کرد: البته که دوست دارم. حضرت فرمود: «هرکس که همین اندازه، بودن ظالمان و ستمکاران را دوست داشته باشد، از آنان است و هرکس از آنان شد، اهل دوزخ است».
وقتى صفوان از وضع خود آگاه شد، فورا همه شترهایش را فروخت تا بدین سبب از دست هارون خلاص شود و در ردیف ستمگران جاى نگیرد. هارون که مىدانست سبب این کار صفوان چیست، او را احضار کرد و سرزنش نمود و گفت: مىدانم چه کسى شما را دستور مىدهد و این کار موسى بن جعفر است و اگر سابقه همکارى تو با ما نبود، حتماً تو را نابود مىکردم.[16]
نکتههاى ظریف تاریخى به خوبى نشان مىدهد که امام موسى کاظم (ع) در بیشتر عرصهها خلفاى عباسى و بهویژه هارون را در تنگنا قرار داده بود. با اینکه هارون خود را یک فرد زیرک، هوشمند و سیاستمدار مىدانست و تا اندازهاى هم چنین بود و در مردمفریبى و ریاکارى و نفاق مهارت عجیبى داشت، اما همیشه در برابر امام کاظم (ع) سرافکنده مىشد. سرانجام تصمیم گرفت تا امام را از میان بردارد و به شهادت برساند و این جنایت بزرگ را مرتکب شد و امت اسلامى را از برکات وجود آن امام بزرگوار محروم کرد.
[1] . بقره، آیه 257.
[2] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 48، ص 161.
[3] . همان، ص 151.
[4] . ابنحجر هیثمى، الصواعق المحرقه، ص 204.
[5] . همان.
[6] . ر. ک: شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا( ع)، ج 1.
[7] . همان، ص 227؛ بحارالانوار، ج 48، ص 128.
[8] . طبرسى الاحتجاج، ج 2، ص 393؛ بحار الانوار، ج 48، ص 135 و 136؛ سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه، ج 2، ص 7.
[9] . اعراف، آیه 146:( سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا).
[10] . بحارالانوار، ج 48، ص 138 و 156.
[11] . همان، ص 156.
[12] . همان، ص 156.
[13] . سید بن طاووس، فرج المهموم، ص 107.
[14] . بحارالانوار، ج 48، ص 151.
[15] . قه پایى، مجمع الرجال، ج 4، ص 237:« یا على ان الله تعالى اولیاء مع اولیاء الظلمه لیدفع بهم عن اولیائه و أنت منهم یا على».
[16] . مجمع الرجال، ج 3، ص 215.