فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

سیره سیاسی امام کاظم علیه السلام

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
چکیده
پس از پیامبر گرامى اسلام (ص) امامان معصوم، ازجمله امام کاظم (ع) در پى تشکیل حکومت اسلامى بودند و بر ضرورت تشکیل نظام اسلامى تأکید داشتند؛ ولى به‏جز امیرمؤمنان (ع) هیچ یک موفق به تشکیل آن نشدند. خلفاى عباسى به‏شدت از موضع‏گیرى‏ها و حرکت‏هاى سیاسى امام کاظم (ع) در هراس بودند؛ چرا که حضرت در پى بازپس‏گیرى حکومت از غاصبان بود؛ ولى چون زمینه این کار فراهم نشده بود، بیشتر به افشاگرى در برابر مردم‏فریبى و ریاکارى خلفا مى‏پرداخت. مقاله حاضر بر آن است تا به بیان اقدامات موسى‏بن‏جعفر (ع) در مبارزه با دستگاه عباسى، همچون مطرح کردن ماجراى فدک به عنوان نماد غصب حق حاکمیت امامان معصوم بر جامعه اسلامى، تأکید بر مردم‏سالارى دینى مورد نظر پیامبر (ص)، نفوذ در ارکان دستگاه حکومت عباسى و مبارزه منفى و در تنگنا قراردادن خلفاى عباسى به‏ویژه هارون بپردازد. مبارزه‏اى که به شهادت ایشان انجامید.
 
کلیدواژه‌ها

 

مدیریت و هدایت صحیح مردم، تنها با تشکیل حکومت اسلامى و الهام از قرآن و مکتب اهل‏بیت (علیهما السلام) امکان‏پذیر است. تجربه‏هاى تاریخى نشان مى‏دهد که بدون تشکیل حکومتى بر اساس تعالیم اسلامى، خدمت به مردم و هدایت آنان که هدف از آفرینش نیز همین است، یا اصلًا ممکن نیست یا دست‏کم صورى و ناقص است که هرگز به تحقق آرمان‏هاى پیامبران و امامان معصوم (علیهما السلام) نخواهد انجامید؛ چرا که تبلیغ و ارشاد مردم، بدون یک نظام دینى و اسلامى و در زیر سایه حاکمیت‏هاى غیرالهى و ظالم، به منزله آب در هاون کوبیدن است. تلاش‏هاى دینى، فرهنگى و تشکیل جلسات در کشورها و مناطقى که از حاکمیت اسلامى حقیقى بهره‏مند نیستند، به مثابه چشمه‏هاى زلال، پاک و گوارایى است که در مسیر رودخانه خروشان و آلوده به خار و خاشاک قرار گرفته باشد. روشن است که این چشمه‏ها هرچند زلال و پاک باشند و در برابر آلودگى رودخانه مقاومت کنند، اما به تدریج در آلودگى رودخانه هضم شده و مقاومت خود را از دست خواهند داد: الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ).[1]

وقتى مسیر حکومت‏هاى غیر الهى، به سوى تباهى و سیاهى و ظلمت قرار گرفت، فعالیت‏هاى دینى هر قدر هم گسترده و عمیق باشد، سرانجام آن‏گونه که باید و شاید نمى‏تواند مفید، کارآمد و اساسى باشد؛ اگرچه بى‏تأثیر هم نیست؛ چنان‏که در رژیم ستم‏شاهى پهلوى چنین بود و اغلب فعالیت‏هاى دینى و مذهبى تحت شعاع فساد گسترده جامعه قرار مى‏گرفت و رنگ مى‏باخت.

از بعضى آیات قرآن و از فحواى بسیارى از احادیث این باب استفاده مى‏شود همان‏گونه که مردم در امور فردى، اجتماعى و سیاسى به حاکمیت انبیا، امامان معصوم و در عصر غیبت به فقهاى جامع شرایط ارجاع داده شده‏اند، به همان اندازه انبیا، امامان و فقها نیز موظف به تشکیل حکومت شده‏اند؛ چنان‏که سیره عملى آن بزرگان نیز این حقیقت را تأیید مى‏کند. همه انبیا و امامان به دنبال تشکیل حکومت بودند. البته بعضى از آنها مانند پیامبر گرامى اسلام (ص) و امام على (ع) موفق به تشکیل آن شدند؛ اما معصومان دیگر به دلایل مختلف نتوانستند به این مهم عینیت دهند؛ اما در عین حال پى‏گیر آن بودند و از هر فرصتى براى تحقق آن بهره مى‏گرفتند. حتى امام زین‏العابدین (ع) که بیشتر به انس با دعا، عبادت و گریه شهرت دارند در دعاهاى صحیفه سجادیه و با زبان دعا به ضرورت تشکیل نظام اسلامى تأکید دارند.

رفتار خلفا با امام کاظم (ع)

وقتى حیات پربرکت امام موسى کاظم (ع) را از این بُعد مورد بررسى قرار مى‏دهیم، در مى‏یابیم که خلفاى عباسى اعم از مهدى، هادى و هارون که معاصر آن امام همام بودند، به شدت از موضع‏گیرى‏ها و حرکت‏هاى سیاسى امام در اضطراب و نگرانى به سر مى‏بردند. امام کاظم (ع) از هر فرصتى براى آگاه کردن مردم و زمینه‏سازى براى تشکیل حکومت و مبارزه با ظلم و ستم خاندان عباسى استفاده مى‏کرد. ایشان از قیام تاریخى حسین بن على، معروف به «شهید فخ» و نبیره امام حسن مجتبى (ع) کاملًا آگاهى داشت. وقتى حضرت از تصمیم قاطع حسین مطمئن شد، اگرچه مى‏دانست در این راه شهید مى‏شود، اما از حرکت وى حمایت نمود و او را دعا کرد.[2]

وقتى قیام فخ سرکوب شد و حسین و یارانش به شهادت رسیدند، سرهاى آنان را به همراه تعدادى از اسرا نزد موسى، پسر مهدى دومین خلیفه عباسى آوردند. او دستور داد تا اسرا را کشتند و جنازه‏هاى حسین و پیروانش را بر چوبه دار آویزان کردند. بعد موسى نام دیگر علویان از جمله امام موسى کاظم (ع) را برد و با خشم گفت که حسین به دستور او قیام کرده است؛ زیرا موسى کاظم وصىّ این خاندان است و خدا مرا بکشد اگر او را زنده نگه دارم![3]

از منابع تاریخى مى‏توان دریافت که موضع‏گیرى‏هاى امام کاظم (ع) چنان صریح و کوبنده بود که خلفاى عباسى بیش از ده بار براى بازجویى، آن حضرت را به دار الاماره احضار کردند. حتى در موردى چنان عرصه بر مهدى عباسى تنگ مى‏گردد که او به فردى به نام «حمید بن قحطبه» مأموریت مى‏دهد تا فردا امام را به قتل برساند؛ اما همان شب، خلیفه در عالم رؤیا امام على (ع) را دید که او را تهدید کرد و از عواقب آن کاربر حذر داشت. خلیفه نیز از ترس، دستور را پس گرفت.[4]

هارون خلیفه عباسى وقتى از گرایش قابل توجه مردم به امام کاظم (ع) باخبر شد و به او خبر دادند که مردم وجوه شرعى و مالیات سالانه خویش را مخفیانه براى آن حضرت مى‏فرستند، هراسیده و بى‏درنگ حضرت را به دارالاماره فرا مى‏خواند و خطاب به امام مى‏گوید: آیا این تو هستى که مردم در پشت پرده با تو میثاق مى‏بندند و حاکمیت تو را مى‏پذیرند؟! امام کاظم (ع) شجاعانه در برابر هارون مى‏ایستد و مى‏فرماید: «تو فقط در ظاهر و بر جسم مردم حکومت مى‏کنى، اما من در اعماق وجود و دل و جان آنان جاى دارم».[5]

هارون پیوسته براى حضرت مزاحمت ایجاد مى‏کرد و ایشان را گاه به بغداد و گاه به بصره تبعید مى‏کرد و گاه زندانى مى‏نمود؛ چنان‏که روزى در سال 170 هجرى که در حرم پیامبر (ص) بود، در حضور مردم براى توجیه کارش خطاب به پیامبر (ص) کرد و گفت: «اى پیامبر خدا! به خاطر تصمیمى که در مورد موسى بن جعفر (ع) گرفتم، از تو پوزش مى‏خواهم! در نظر دارم او را زندانى کنم؛ چون او مردم را به خود دعوت مى‏کند و با این کار میان امت تو اختلاف انداخته و من مى‏ترسم فتنه‏اى شود و خون بى‏گناهى ریخته گردد!».[6]

همان شب به فضل بن ربیع دستور داد تا به خانه امام کاظم (ع) برود. وقتى فضل وارد شد، امام در محراب مشغول عبادت بود، اما ایشان را در همان حال دستگیر کرده و به زندان هارون آورد.

افشاگرى در برابر مردم‏فریبى و ریاکارى خلفا

خلفاى بنى‏عباس با شعار خویشاوندى با پیامبر (ص) علیه بنى‏امیه قیام کردند و با توسل به این ریاکارى، مردم را فریب داده و بر حمایت خود بسیج کردند و سرانجام به قدرت رسیدند. آنان جسارت را به جایى رساندند که امامان معصوم (علیهما السلام) را فرزندان پیامبر نمى‏دانستند، اما در عین حال، بنى‏عباس را که از نسل «عباس بن عبدالمطلب» بودند، پسرعموى پیامبر به شمار مى‏آوردند و بسیار این خویشاوندى را تبلیغ و از آن سوء استفاده مى‏کردند. خلفاى عباسى مدعى بودند که ملاک در فرزندى، جدّ پدرى است، نه جدّ مادرى؛ بنابراین کسانى که از نسل دختر پیامبر، فاطمه زهرا 3 هستند، فرزندان رسول خدا نیستند!

امام کاظم (ع) در برابر این ترفند و فریب‏کارى ایستاد. روزى هارون‏الرشید امام را احضار کرد و در حضور جمعى از کارگزاران، در این مورد از حضرت توضیح خواست. امام با استناد به آیه 84 سوره انعام که خداوند حضرت عیسى (ع) را از طریق مریم (س) فرزند ابراهیم مى‏خواند، خود را از طریق فاطمه (س) فرزند پیامبر خواند.[7]

در نقل دیگرى آمده است که روزى هارون وارد مدینه شد و به زیارت حرم پیامبر (ص) رفت و در حالى که مردم بسیارى در اطرافش بودند، رو به قبر شریف کرد و گفت: «السلام علیک یابن عم!» و منظورش این بود که به مردم تلقین کند او به سبب خویشاوندى با پیامبر، بر آنها حق حاکمیت دارد. در این هنگام امام کاظم (ع) از میان جمعیت برخاست و خطاب به رسول خدا (ص) عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله ... السلام علیک یا ابتاه ...». در این‏جا رنگ چهره هارون برافروخته و وى خشمگین شد.[8]

روزى دیگر که هارون باز امام موسى کاظم (ع) را به دارالاماره احضار کرده بود، با تکبر و غرور از حضرت‏ پرسید: این قصر از آنِ کیست؟ هارون مى‏خواست شکوه و جلال ظاهرى خود را به رخ امام بکشد. امام فرمود: «این منزل، منزل فاسقان است؛ همان کسانى که خداوند درباره آنان فرمود: به زودى کسانى را که در روى زمین به ناحق گردن‏کشى و تکبّر مى‏کنند، از فهم آیاتم بازمى‏دارم که اگر هر آیه‏اى را ببینند، به آن ایمان نمى‏آورند ...».[9]

هارون از این پاسخ حضرت خشمگین شد و در حالى که خشمش را فرو مى‏خورد، با التهاب پرسید: پس این خانه از آن کیست؟! امام فرمودند: «این خانه از آنِ شیعیان و پیروان ماست، اما دیگران با زور آن را تصاحب کردند.» هارون گفت: اگر این قصر از آن شیعیان است، پس چرا صاحبش آن را نمى‏گیرد؟ امام فرمود: «این خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصلى‏اش گرفته شده و هر وقت زمینه فراهم شود، آباد سازد، پس خواهد گرفت».[10]

از ذیل همین روایت به خوبى استفاده مى‏شود که حضرت در پى زمینه‏سازى براى بازپس‏گیرى حکومت از غاصبان بودند؛ لکن زمینه فراهم نشده بود. این بُعد از شخصیت امام کاظم (ع) کمتر مورد توجه مورخان و محققان قرار گرفته و پیرامون آن دقت و تجزیه و تحلیل کامل و جامع انجام نگرفته است.

فدک، نماد حاکمیت اهل‏بیت (علیهم السلام)

در تشکیل حکومت و پایدارى آن، دو عامل نقش اصلى و محورى دارند: یکى پذیرش مردمى و دیگرى پشتوانه مالى و اقتصادى. به همین دلیل پس از رحلت پیامبر (ص) این دو عامل اساسى را از امام على (ع) و اهل‏بیت (علیهما السلام) گرفتند. از یک سو اذهان توده مردم نسبت به امامان را مخدوش ساختند و با فریب افکار عمومى اجازه ندادند که مردم در صحنه‏هاى اجتماعى حضور آگاهانه و مسئولانه داشته باشند. از سوى دیگر، منطقه وسیع فدک را که در آن عصر منبع درآمد و پشتوانه اقتصادى مهمى بود، تصرف کردند و بدین طریق امامان معصوم (علیهما السلام) را در فشار و تنگنا قرار دادند.

لذا هم خلفاى عباسى و هم امام کاظم (ع) به اهمیت و نقش فدک واقف بودند؛ به‏ویژه در نظر امام کاظم (ع) فدک مظهر و نماد حاکمیت امامان معصوم و اهل بیت (علیهما السلام) به شمار مى‏آمد. روزى مهدى عباسى براى مردم‏فریبى و جلوگیرى از قیام‏هاى مردمى اعلام عمومى کرد که مى‏خواهد رد مظالم کند و حقوق و مطالبات مردم را به آنها بپردازد. در این هنگام که مردم به دارالاماره آمده و اجتماع کرده بودند، امام کاظم (ع) وارد بر خلیفه شد و خطاب به او فرمود: «پس اگر چنین است، چرا حقوق از دست رفته ما (فدک) را به ما بازنمى‏گردانى؟» خلیفه گفت: حقوق شما چیست؟ امام فرمود: فدک. مهدى عباسى گفت: حدود آن را مشخص کن تا آن را بازگردانم. حضرت فرمود: «حد اول آن کوه احد؛ حد دومش عریش (مصر)؛ حد سومش سیف البحر (دریاى خزر) و حد آخرش‏ دومة الجندل‏ (عراق)» است.» آنچه امام فرمود، شامل تمام جغرافیاى حکومت اسلامى مى‏شد.

خلیفه با شگفتى دریافت که اگر بخواهد فدک را تحویل دهد، باید حکومت را به امام کاظم (ع) واگذار کند؛ از این رو گفت: باید در این مورد بیشتر فکر و تأمل کنم![11]

بار دیگر، این اتفاق در زمان خلافت هارون الرشید رخ داد. این بار هارون خودش موضوع را مطرح کرد تا حضرت فدک را تحویل بگیرد. امام نخست اعتنایى نکرد، اما هارون اصرار نمود. حضرت فرمود: «من فدک را نمى‏گیرم مگر این‏که آن را با تمام مرزهایش تحویل دهى». هارون گفت: مرزهاى آن کدام است؟ فرمود: «اگر مرزهاى آن را تعیین کنم، بازنمى‏گردانى.» گفت: به حق جدت قسم که بازمى‏گردانم. حضرت فرمود: «حد اول آن‏ سرزمین عدن، حد دوم سمرقند، حد سوم آفریقا و حد چهارمش خزر و ارمنستان است.» وقتى امام حدود را توضیح مى‏داد، چهره هارون تیره‏تر و سیاه‏تر مى‏شد. چون فرمایش امام پایان یافت، هارون گفت: «پس در این صورت براى ما چیزى نمى‏ماند! آن وقت تو باید در جاى ما بنشینى.» بنا بر نوشته‏هاى مورخان، از همین زمان بود که هارون تصمیم جدى گرفت تا آن حضرت را به قتل رساند.[12]

امام کاظم (ع) با این برخورد صریح و شفاف، در واقع به هارون و دیگران فهماند که ماجراى فدک، یک امر شخصى و خانوادگى نیست؛ بلکه غصب فدک، سمبل تصرف عدوانى حق حاکمیت امامان معصوم و اهل بیت (علیهما السلام) در اداره امور مسلمین و جامعه اسلامى است؛ کارى که به دست بنى‏امیه و بنى‏عباس انجام گرفته و باید آن را پس بدهند.

مردم‏سالارى دینى‏

امام کاظم (ع) به عنوان امام بر حق مردم از جانب خداوند، در تلاش بود تا مردم را به رشد و آگاهى لازم و کافى رهنمون سازد تا آنها با علم و آگاهى و با علاقه و اختیار کامل امامت و رهبرى ایشان را بپذیرند که امروزه از آن به «مردم‏سالارى دینى» تعبیر کرده‏اند.

البته باید توجه داشت که مردم‏سالارى دینى هم در حقیقت به خدامحورى بازمى‏گردد؛ یعنى اگرچه مردم در انتخاب خود آزاد و مختارند، اما اگر راهى جز اسلام را برگزینند، به نوعى دچار شرک خواهند شد. در واقع بنیان‏گذار مردم‏سالارى دینى هم خود پیامبر و پس از ایشان امام على (ع) است. امام کاظم (ع) نیز از سیره عملى اجداد خویش پیروى مى‏کرد. پیش از اسلام، حکومت‏هاى جاهلى و پادشاهى و سلطنتى، هیچ ارزش و اعتنایى براى آراى مردم قائل نبودند. وقتى اسلام ظهور کرد، براى اولین بار مشورت با مردم و بیعت و رضایت آنان را ارج نهاد و به رسمیت شناخت. در ماجراى غدیر، وقتى پیامبر (ص) امام على (ع) را به جانشینى خویش برگزیدند، بلافاصله بیعت مردم را خواستار شد و حاضران که اکثراً از سران اقوام، قبایل بودند، پیش آمدند و با اختیار کامل به این انتصاب رضایت دادند و جانشینى را به امام على (ع) تبریک گفتند.

پس از رحلت پیامبر (ص) با این که امیرالمؤمنین (ع) را 25 سال خانه‏نشین کردند، اما آن حضرت هرگز خود را بر مردم تحمیل نکرد؛ اگرچه در واقع امام و رهبر آنها بود. پس‏ از این مدت طولانى وقتى مردم به ایشان روى آوردند، حکومت را بر عهده گرفت. امام کاظم (ع) نیز با الهام از این سیره، به دنبال آن بود تا در سایه رشد و آگاهى مردم، گرایش و مقبولیت مردمى حاصل شود که شرط اثباتى امامت و رهبرى است.

خلفاى عباسى نیز به این مهم توجه داشتند و تلاش مى‏کردند تا با حیله و ترفند به خیال خود، به جایگاه مردمى امامان لطمه وارد کنند و مردم را به آنان بدبین سازند. از منابع تاریخى استفاده مى‏شود که خلفاى عباسى، به‏ویژه در این مورد اقدام به شایعه‏پراکنى و خبرسازى مى‏کردند و سعى داشتند چنین تبلیغ و تلقین کنند که علویان و امامان نیز مانند پادشاهان، مردم را بنده و برده خود مى‏دانند و هیچ ارزشى براى آنها قائل نیستند.

روزى هارون‏الرشید از امام کاظم (ع) پرسید: چرا شما مى‏گویید: تمامى مسلمانان و مردم، نوکران و کنیزان ما هستند و شما بر آنها مالک مى‏باشید، و نیز مى‏گویید: کسى که ما به او حقى داریم، اگر نپردازد، مسلمان نیست؟ حضرت که از دسیسه هارون آگاه بود، خشمگین شد و فرمود: «این دروغ محضى است که به ما نسبت مى‏دهند. در حالى ما بردگان و کنیزان را مى‏خریم و آزادشان مى‏کنیم. اگر مالک بودیم، نیازى به این کار نبود. ما با آنها بر سر یک سفره مى‏نشینیم؛ باهم غذا مى‏خوریم؛ دختران و پسران آنها را دختران و پسران خود خطاب مى‏کنیم و ما با همه مردم چنین رفتارى داریم».[13]

نفوذ در حکومت عباسیان‏

یکى دیگر از شیوه‏هاى مبارزه امام کاظم (ع) نفوذ در ارکان دستگاه حکومت عباسى بود. آن حضرت، اصحاب و یارانى که ظرفیت لازم براى این کار داشتند را براى این مأموریت برمى‏گزیدند. «على بن یقطین»، یکى از شاگردان برجسته امام از جمله ایشان بود. او شخصیت بزرگ و توانایى بود و عباسیان به وجود او نیاز داشتند. ابن‏یقطین با موافقت امام وزارت هارون را پذیرفت و از این طریق دو کار مهم انجام مى‏داد: از یک سو اخبار دارالاماره را به حضرت گزارش مى‏داد؛ چنان‏که وقتى در جریان قیام فخ، موسى، پسر مهدى عباسى تصمیم به کشتن امام گرفت، على بن یقطین آن را به صورت مکتوب به امام گزارش داد.[14]

از سوى دیگر امام در جهت حفظ جان، مال و حقوق اجتماعى شیعیان و تقویت حرکت‏هاى انقلابى نقشى اساسى را بر عهده او گذاشت و او یک نوع دژ مستحکم و پناهگاه مطمئن براى شیعیان به شمار مى‏آمد. على بن یقطین بارها مى‏خواست که از وزارت استعفا دهد، اما به دلیل اهمیت این جایگاه امام کاظم (ع) مانع از آن شد و فرمود: «خداوند مردان محبوبى در میان ستمگران دارد که به کمک آنان از بندگان خوب خود حمایت مى‏کند و تو از آن مردان خوب خدا هستى».[15]

مبارزه منفى‏

امام (ع) با این‏که اصرار داشتند شخصیت‏هایى مانند على بن یقطین در دستگاه خلفاى عباسى حضور داشته باشند، اما با وجود این، توده مردم را از همکارى و کمک به آنها منع مى‏کرد. براى نمونه وقتى حضرت باخبر شد یکى از شیعیان به نام «صفوان بن مهران» شترهایش را در اختیار کارگزاران هارون‏الرشید قرار داده است، او را فراخواند و فرمود: «این عمل تو، همه کارهاى خوبت را خراب مى‏کند». صفوان با تعجب پرسید: فدایت شوم! مگر چه کرده‏ام؟ امام فرمود: «شترهایت را به هارون اجاره داده‏اى». عرض کرد: فدایت شوم! من فقط براى سفر حج کرایه مى‏دهم و خودم نیز همراه کاروان نیستم و تعدادى از غلامان را مى‏فرستم. امام فرمود: «اى صفوان! آیا دوست ندارى که در همین مسافرت، ستم‏پیشگان زنده بمانند و سالم بازگردند تا اجاره تو را بپردازند؟» صفوان عرض کرد: البته که دوست دارم. حضرت فرمود: «هرکس که همین اندازه، بودن ظالمان و ستمکاران را دوست داشته باشد، از آنان است و هرکس از آنان شد، اهل دوزخ است».

وقتى صفوان از وضع خود آگاه شد، فورا همه شترهایش را فروخت تا بدین سبب از دست هارون خلاص شود و در ردیف ستمگران جاى نگیرد. هارون که مى‏دانست سبب این کار صفوان چیست، او را احضار کرد و سرزنش نمود و گفت: مى‏دانم چه کسى شما را دستور مى‏دهد و این کار موسى بن جعفر است و اگر سابقه همکارى تو با ما نبود، حتماً تو را نابود مى‏کردم.[16]

نکته‏هاى ظریف تاریخى به خوبى نشان مى‏دهد که امام موسى کاظم (ع) در بیشتر عرصه‏ها خلفاى عباسى و به‏ویژه هارون را در تنگنا قرار داده بود. با این‏که هارون خود را یک فرد زیرک، هوشمند و سیاستمدار مى‏دانست و تا اندازه‏اى هم چنین بود و در مردم‏فریبى و ریاکارى و نفاق مهارت عجیبى داشت، اما همیشه در برابر امام کاظم (ع) سرافکنده مى‏شد. سرانجام تصمیم گرفت تا امام را از میان بردارد و به شهادت برساند و این جنایت بزرگ را مرتکب شد و امت اسلامى را از برکات وجود آن امام بزرگوار محروم کرد.

 

[1] . بقره، آیه 257.

[2] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 48، ص 161.

[3] . همان، ص 151.

[4] . ابن‏حجر هیثمى، الصواعق المحرقه، ص 204.

[5] . همان.

[6] . ر. ک: شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا( ع)، ج 1.

[7] . همان، ص 227؛ بحارالانوار، ج 48، ص 128.

[8] . طبرسى الاحتجاج، ج 2، ص 393؛ بحار الانوار، ج 48، ص 135 و 136؛ سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه، ج 2، ص 7.

[9] . اعراف، آیه 146:( سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا).

[10] . بحارالانوار، ج 48، ص 138 و 156.

[11] . همان، ص 156.

[12] . همان، ص 156.

[13] . سید بن طاووس، فرج المهموم، ص 107.

[14] . بحارالانوار، ج 48، ص 151.

[15] . قه پایى، مجمع ‏الرجال، ج 4، ص 237:« یا على ان الله تعالى اولیاء مع اولیاء الظلمه لیدفع بهم عن اولیائه و أنت منهم یا على».

[16] . مجمع ‏الرجال، ج 3، ص 215.