نوع مقاله : مقاله پژوهشی
عباى فتاده بر خاک
کسى که بوسه زند عرش، آستانش را
قضا به گوشه زندان نهد مکانش را
کسى که روح الأمین است طایر حرمش
هجوم حادثه بر هم زد آشیانش را
به حبس و بند و شهادت، اگرچه راضى شد
به جان خرید بلاهاى شیعیانش را
قسم به سجده طولانىاش ز شب تا صبح
بِسود، حلقه زنجیر، استخوانش را
چو از مدینه پیغمبرش جدا کردند
به هم زدند دریغا که خانمانش را
ز حیلهبازى هارون دون نجاتش داد
بریده بود ز بیداد خود امانش را
به جز عباى فتاده به خاک، در زندان
نبینى آن که بجویى اگر نشانش را
سید رضا مؤیّد
ناله دجله
به باد رفت گل و بلبل از نوا افتاد
چمن خزان شد و آتش به لالهها افتاد
رسید گرد ملامت زکوه و دشت و دمن
از این غبار که در دامن صبا افتاد
ز چشم سرخ شفق، خون دل رود همه شب
در این دریغ، که سرو سهى ز پا افتاد
چراغ محفل زندانیان چو شد خاموش
زمانه از حرکت، عالم از صفا افتاد
گِره گِره شد و نالید دجله بغداد
به سوگ مرغ اسیرى که از نوا افتاد
چو سوخت زآتش زهر ستم دل جانان
هزار شعله از این غم به جان ما افتاد
خداى داند و آن خسته دل که در زندان
چه مایه رنج بر آن جان پارسا افتاد
به سوز ناله زد، آن سان که موج حسرت و درد
ز نالهاش به دل عرش کبریا افتاد
مرحوم محمدحسین بهجتى (شفق)
زندانى بغداد
دور از رهگذرهاى بىفکر
گوشه شهر مردان خفته
در دل سرد زندان بغداد
رادمردى خدا ترس، خفته
«موسى کاظم»، آنجان بیدار
دور از دیدههاى سحرخیز
مىشمارد گذشت زمان را
سال و ماه و شب و روز و هفته
رهبر و مقتدا هست و الگو
در عملها و افکار و گفته
قلب او روزنى سوى «الله»
در دلش عشق ایزد نهفته
مرد ایمان و تقوا و نیکى
رهنمایى خبیر و دلآگاه
سجدههاى سپاسش مفصّل
نام حق بر زبان، گاه و بىگاه
کند و زنجیر بر دست و گردن
مىکند با خدایش مناجات
«موسى» و رو به دربار فرعون؟
فکر خامى است، هیهات، هیهات!
گشته مغضوب دربار هارون
لیکن از اوست راضى خدایش
گوش سنگین دربان زندان
آشناى دعا و صدایش
بند و زنجیر و دیوار زندان
آشنا با چنین مردمانند
چون که روباه، مىگردد آزاد
شیر غرّنده را بند سازند
با تنى خسته، اندام رنجور
روزها روزه، شبها عبادت
همنوا با صداهاى زنجیر
مىکند متن قرآن تلاوت
جُرم او چیست؟ آزاده بودن
تن به دلخواه هارون ندارن
هست فرجام ایمان، شهادت
یا که در کنج زندان فتادن
عمر جاوید را سهل منگر
اى عزیزى که در فکر آنى
در ره دوست گر جان ببازى
زندهاى تا ابد، جاودانى
جواد محدثى
زندانیان عشق
زندانیان عشق، چو شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
مانند غنچه سر به گریبان برآورند
شور و نواى بلبل شوریده سر کنند
با آن شکسته حالى و بىبال و بىپرى
تا آشیان قدس، به خوبى سفر کنند
چون رهسپر شوند به سیناى طور عشق
از شوق، سینه را سپر هر خطر کنند
آنان کزین معامله هستند بىخبر
برگو که تا به «محبس هارون» نظر کنند
تا بنگرند گنج حقیقت به کنج غم
آن لعل خشک را به دُرِّ اشک، تر کنند
برپا کنند حلقه ماتم به یاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
آتش به عرصه ملکوتِ قِدَم زنند
مُلک حدوث را ز غمش پر شرر کنند
تا شد به زیر سلسله سرحلقه عقول
افتاد شور و غلغله در حلقه عقول
ژولیده نیشابورى
نگهبان و زندانى
من نگهبان بودم
و تو یک زندانى
تو ولى چون خورشید
توى آن تاریکى
مىدرخشیدى باز
دشمنت بودم و تو
مهربان چون یک دوست
عاقبت دانستم
که تو آزادى و من زندانى
اشک من جارى شد
توى گوشم گفتى:
پس از این آزادى!
روى لبهایت باز
خندهاى پیدا بود
خوب مىدانستم
دیو خشم خود را
کردهاى زندانى
خاطره سلیمى
پیشواى مسموم
دست ستم بناى عدالت خراب کرد
وز آتش الم، دل ما را کباب کرد
اى واى! امّ فضل، امام جواد را
مسموم از عناد، به فصل شباب کرد
با این ستم که کرد به فرزند فاطمه
افسرده قلب حضرت ختمى مآب کرد
مانند شمع، ز آتش زهر جفاى خویش
جسم عزیز فاطمه را نیز آب کرد
چون دید آن کنیز، امام غریب را
لبتشنه جان دهد، به سوى او شتاب کرد
با ظرف آب، رفت سوى حجره امام
آنگاه دید رو به جنان آن جناب کرد
بگرفت ظرف آب و به روى زمین بریخت
آن دشمنى که ظلم و ستم بىحساب کرد
محسن حافظى
امام جواد (ع) و کرم
گداى بارگه جود اوست حاتم طى
غلامِ درگه فرّ و شکوه اوست قباد
بود ز پرتو اندیشهاش، خرد روشن
کند ز فکرت او عقل پیر، استمداد
فکنده سایه مهرش هماره بر سر عدل
زده است شعله ز مهرش به خرمن بیداد
زبان ناطقه لال است در مدیحت او
که با کمالش، ما ناقصیم، همچو جماد
خداى، جود و کرم را به خلق کرد تمام
چو دیده، مظهر جود خدا به دهر گشاد
زهى مقام که جسته است علم از او یارى
زهى شرف که گرفته است عقل از او ارشاد
امید بسته الطاف او سیاه و سپید
پناه در کنفش جسته، بنده و آزاد
ز فیض دانش او جان گرفت، علم و خرد
ز نور بینش او جلوه یافت استعداد
به یمن لطف عمیمش کرم گرفت قوام
به دست همّت او شد جهانِ جود ایجاد
نُهم امام که روز دهم ز ماه رجب
ز دیدن رخ او ثامن الحجج شد شاد
غلامرضا قدسى مشهدى
نوحهگران لاهوتى در سوگ امام کاظم (ع)
کرّوبیان ز غصه گریبان زدند چاک
لاهوتیان ز سینه زدند آه سوزناک
روحانیان به ماتم او جمله نوحهگر
یا مهجة الحقیقة ارواحنا فداک
معمور فلک شده ویرانه غمش
گر آن غریب، داده به مطموره جان چه باک
از دود آه و ناله بود تیره، مهر و ماه
وز داغ باغ لاله، سمک سوخت تا سماک
شور نشور سر زده زین خاکدانِ دون
چون شد روان به عالم قدس آن روان پاک
نزدیک شد که خرمن هستى رود به باد
آن دم که رفت حاصل دوران به زیر خاک
آخر دو میوه دل عقل نخست، سوخت
از سوز نخله رطب و از نهال تاک
باب الحوائج از رطب و شاه دین رضا
ز انگور سوختند در این تیرهگون مغاک
اى کاش آن که نخل رطب را بپروید
و آنکو نهال تاک نشاندى، شدى هلاک
از زهر غم گداخت دل و جانِ «مفتقر»
درهم شکست از الم، ارکانِ مفتقر
مرحوم آیتالله شیخ محمدحسین اصفهانى
خاک پاى جواد (ع)
تا خدایى کند خداى جواد
در سر ما بود هواى جواد
سرمه چشم عاشقان باشد
بىشک و شبهه، خاک پاى جواد
به رضاى خدا چو بود رضا
شد رضاى خدا، رضاى جواد
پادشاهى هر دو عالم را
دارد آن کو بود گداى جواد
آنکه را بینش است، مىداند
که جهان خلق شد براى جواد
آفتاب است آن دلى که بود
در دلش ذرّهاى ولاى جواد
جبرئیل است حاجب و دربان
روز و شب بر درِ سراى جواد
باد تا مىوزد به پرچم او
تا که باشد به پا لواى جواد
باد پاینده کشور شیعه
به نیاکان و اقرباى جواد
عاجز از مدح او «رضایى» شد
چون که حق مىکند ثناى جواد
سید عبدالحسین رضایى
امام خوبىها
از صداى عبور زندانبان
سایههاى بلند لرزیدند
درِ تاریک بسته شد با خشم
سنگهاى سیاه ترسیدند
باز شمعى غریب، تنها ماند
در دل ظلمت سکوتى سرد
باز عطر نیایشى پیچید
باز نیلوفر دعا گل کرد
یک فرشته دو بال سبزش را
زیر پاى امام خود گسترد
اشک او را فرشتهاى دیگر
سُبحه ذکرهاى پاکش کرد
از دریچه دو چشم خشماگین
آفتاب صبور را مىدید
در حصار سیاهى و زنجیر
رویش باغ نور را مىدید
یک صداى غریب در جانش
روز و شب مثل درد مىپیچید
بر خود از سوز بادهاى شک
چون درختان زرد مىپیچید
رسم رفتار با امام، این نیست
با امام، این امام خوبىها
آسمان بلند مهر و عشق
ساحل بىکران خوبىها
ناگهان دستهاى زندانبان
از نگاه امام لرزیدند
در دلش نور توبه جارى شد
چشمهایش به گریه خندیدند
مهدى الماسى
مقام موسى بن جعفر (ع)
ما ذرّهایم در بر نور جمال او
او مهر آسمان بود و ذرّه پرور است
فردا که هر کسى به شفیعى برد پناه
چشم تمام خلق، به موسى بن جعفر است
با آن که بود قدرت او قدرت على
با آن که علم و دانش او چون پیمبر است
امّا صلاح و مصلحت روزگار بود
تسلیم محض در بر خلاق اکبر است
عمرش اگرچه گوشه زندان به سر رسید
اما عنایتش به جهان سایهگستر است
او عاشق لقاى خدا بود و در جهان
زندان و قصر، در نظر او برابر است
یک روز با صبورى و یک روز با جهاد
ترویج دین براى امامان مقدّر است
زندان زشأن و منزلتش هیچ کم نکرد
یک موى او زجمله آفاق، برتر است
پور امام صادق و رهبر به مسلمین
نور دو چشم فاطمه و جان حیدر است
از یاد زهر و سینه سوزان آن امام
چشم موالیان حزینش ز خون، تر است
محمد خسرونژاد