نوع مقاله : مقاله پژوهشی
مهدى بن أحمد بن حیدر بن إبراهیم بن محمد لعطّار بن على حسنى بغدادى کاظمى، مشهور به «حیدرى» (حدود 1256- 1336 ق) فقیه امامى، عالم کبیر، مجاهد و از شخصیتهاى بارز عصر خود بود. بعضى از دروس را در شهرش کاظمین فرا گرفت و در درس فقیه محمدحسن بن یاسین کاظمى (درگذشته 1308 ق) و در نجف در درس محمدحسین بن هاشم کاظمى (درگذشته 1308 ق) و سید محمدحسن شیرازى (درگذشته 1312 ق) حاضر گشت و همراه استادش شیرازى به سامرا هجرت کرد و تحصیلش را ادامه داد. سپس به کاظمین بازگشت و بحث و تدریس و تألیف را پى گرفت[1] و ریاست علمى و منزلت اجتماعى یافت. وقتى نیروهاى انگلیسى در سال 1333 قمرى به بصره هجوم آوردند، او در پیشاپیش علماى مجاهد جنگاور در محور قرنه بود و نبرد دلیرانهاى کرد و مجاهدان را به ثبات قدم فراخواند و در قلب معرکه، به رغم غرش توپخانه دشمن پایدار ماند.
در جنگ جهانى اول، در سال 1332 قمرى، نیروى نظامى انگلستان به طور ناگهانى از مسیر بصره به عراق هجوم آورد. گروهى از اهالى بصره تلگرافهایى را به نواحى عراق فرستادند و براى دفاع از بصره در برابر انگلیسىها یارى خواستند.
به دنبال این تلگرافها، علماى نجف، از جمله شیخ الشریعة اصفهانى،[2] سید مصطفى کاشانى،[3] سید على داماد[4] و دیگر علما و مجاهدان، یک روز پیش از حرکت سید مهدى حیدرى، که ریاست علمى کاظمین را عهده دار بود، رهسپار کاظمین شدند سپس پىدرپى گروههایى از علماى عازم به جبهههاى نبرد از نجف اشرف و کربلا وارد شهر کاظمین شدند و کاظمین با آغوشى باز آنان را گرامى داشت و پذیرا شد و بدرقه کرد. اما میزرا محمدتقى شیرازى[5] وقتى در سامراء خبر هجوم انگلیسىها را شنید، فرزند بزرگش را به کاظمین فرستاد. وقتى سید مهدى حیدرى به قرنه عازم شد، به همه زعماى قبایل و رؤساى عشایرى که در دو سوى رود دجله بودند، تلگراف فرستاد و گفت که عازم میدان نبرد است و به آنان دستور داد آماده باشند تا در صفوف مجاهدان قرار گیرند.
عصر روز سهشنبه 12 محرم سال 1333 سید مهدى حیدرى از کاظمین به راه افتاد؛ در حالى که شیخ مهدى خالصى[6] و شیخ عبدالحمید کلیدار و گروهى از مجاهدان همراه او بودند. همه اهالى کاظمین به بدرقه کاروان پرداختند و این کاروان بزرگ به ساحل رود دجله در بغداد رسید. آنجا کشتىها و کاروانهایى آماده شده بود تا آنها را به میدان نبرد برساند. هر گاه این کاروان به یکى از شهرها یا قبایل عرب در اطراف رود مىرسیدند، فرمان به ایستادن کاروان مىداد و با همراهانش پیاده مىشدند و مردم را به گرد خود مىآوردند و آنان را بر جهاد ترغیب مىنمودند.
وقتى کاروان به شهر عماره رسید، مردم را در مسجد جامع جمع کردند و برخى از مجاهدان به سخنرانىهاى حماسى پرداختند. سپس خود سید مهدى بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد فراخواند و آنان را به فداکارى و ایستادگى تشویق نمود و به محکم نمودن صفوف و یکپارچگى در برابر دشمن فرمان داد و به شهادت و سعادت راغب نمود و از پراکندگى و یارى نکردن جهاد بر حذر داشت و ثواب الهى و رضاى او را بشارت داد. پس مردم نیز به این ندا پاسخ گفنتد و بسیارى به او پیوستند. سپس او با گروه مجاهدان به منطقه عزیر رفت و با فرمانده ارتش جاویدپاشا دیدار کرد و با او درباره مهمترین وقایع جنگ و مسائل مرتبط با جهاد گفتوگو کرد. در آن زمان، جنگ در منطقه قرنه جریان داشت و این محل، قلب جبهه بود. پس با مجاهدانى که همراه او بودند، به منطقه درگیرى رفت. در میان راه به سربازان عثمانى که شکست خورده و در حال عقبنشنى بودند، برخورد کرد. قبایلى که براى جنگیدن با او آمده بودند، با دیدن این وضع بازگشتند. قرنه سقوط کرده و به دست دشمن افتاده بود؛ از این رو برخى او را به بازگشت به عماره فراخواندند؛ چون آنجا مرکز نیرو و موطن عشایر بود. پس با آنان موافقت کرد و به عماره بازگشت.
او در عماره، با قبایل و عشایر نامهنگارى مىکرد وآنان را به جهاد برمىانگیخت و نمایندگانى به سایر نقاط مىفرستاد و مردم به جهاد فرا مىخواند. مردم به سرعت و گروه گروه یا به تنهایى به عماره مىآمدند و عازم جبهه جنگ مىشدند. سید حیدر به شیخ الشریعه و کاشانى و داماد و غیر آنان که در کاظمین بودند، تلگراف زد و از آنان خواست که با مجاهدان همراهشان به شهر عماره بیایند. اهالى بغداد و علماى آن شهر به علت طغیان دجله و شکستن برخى از آببندها و پلها گرفتار شده بودند و دوازده روز طول کشید تا خود را به عماره برسانند. در آن برهه، فرمانده جاویدپاشا عزل شد و و به جاى او فرمانده «سلیمان عسکرى بک» قرار گرفت. مجاهدان در عماره جمع شده بودند و قبایل و عشایر به سمت میدان نبرد برانگیخته شدند. در این هنگام آنان نزدیک قرنه، در مقر فرماندهى ارتش مستقر بودند. سید حیدر به علمایى که در عماره آنان را ترک کرده بود، تلگراف زد و از آنان خواست تا به او بپیوندند.
مجاهدان به فرماندهى علما در جبههها پراکنده شده بودند؛ اما در قلب جبهه یعنى شهر قرنه، سید مهدى با برخى علما از جمله شیخ الشریعه و سید مصطفى کاشانى و سید على داماد و سید عبدالرازق حلو[7] اردو زده بودند و جمعیت بسیارى از مجاهدان و قبایل نیز به آنان پیوسته بودند. اما در جناح راست که در شعیبه بود، محمد سعید، پسر سید محمود حبوبى[8] و شیخ باقر حیدر و سید محسن حکیم[9] با گروه بسیارى از مجاهدان و قبایل جنگاور اردو زده بودند. جناح چپ در حویزه بود که در آنجا شیخ مهدى خالصى با فرزند بزرگش شیخ محمد و شیخ جعفر و شیخ راضى و سید محمد، فرزند سید کاظم یزدى و سید عیسى کمالالدین و علماى دیگر با شمار بسیارى از مجاهدان اردو زده بودند. تصمیم گرفته شد که آنان به خطوط اول جنگ بروند؛ پس سوار کشتىاى شدند که براى این کار آماده شده بود و برخى از قبایل مانند ربیعه و بنىلام با کشتىهاى خود حرکت کردند و گروهى از قبایل دیگر، در روز دوم به آن کشتى پیوستند. شب که فرا رسید، کشتى در ساحل لنگر انداخت و سید مهدى به یارانش دستور داد تا در سرزمین ناهموارى که حربیه نام داشت، فرود آمدند و خیمههاى خود را در ساحل رود دجله از جانب قرنه افراشتند و شب را در آن به سر بردند؛ در حالى که موقعیت خود را نسبت به سپاه عثمانى نمىدانستند.
اما دو قبیله ربیعة و بنىلام قبل از حربیه مستقر شدند. صبح که فرا رسید، اسدالله و احمد (دو فرزند شیخ مهدى) بیرون آمدند تا وضعیت را ارزیابى کنند. در این هنگام جلوداران دشمن و کشتىها و توپخانهها و سایر وسایل جنگى آنان پدیدار شد و هجومى سنگین و ناگهانى و ترسناک را بر سپاه عثمانى آغاز کردند. جنگ پیش از طلوع خورشید تا پس از زوال آن به شدت ادامه داشت و کشتىهاى انگلیسى در برابر سدى که فرمانده پیشین ارتش عثمانى (جاویدپاشا) ساخته بود لنگر انداختند؛ در حالى که چادرهاى سید مهدى و یارانش نیم فرسخ جلوتر از ارتش عثمانى قرار داشت؛ بهگونهاى که نزدیک دشمن و در تیررس آنان بودند. او و یارانش پایدارى کردند و به شدت با انگلیسىها درگیر شدند و از پیشروى آنها جلوگیرى کردند. این نبرد در 5 ربیعالثانى سال 1333 در منطقهاى به نام «نهر روطه» روى داد.
سید و باقى علما و بسیارى از قبایل، چندین ماه بود که در آن جبههها به سر مىبردند و انگلیسىها در این مدت براى حمله سراسرى دوباره مراکز تجمع آنان آماده مىشدند؛ حملهاى بسیار وحشتناک که تا آن زمان سابقه نداشت. انگلیسىها هجوم خود را به جناح راست نبرد در شعیبه متمرکز کردند و پیروز شدند. سپس نیروى بسیارى را به جناح چپ در حویزه بردند و در آنجا هم پیروز شدند. وقتى از خطر آن دو جناح فارغ شدند، به قلب جبهه روى آوردند. در آنجا سید مهدى و گروهى از علما و بسیارى از مجاهدان مشغول نبرد بودند و نیروىهایى از ارتش عثمانى همراه آنان بودند.
انگلیسىها در این جبهه نیز پیروز شدند و فرمانده ارتش عثمانى نورالدین بک همراه سپاهش عقبنشینى کرد. سید مهدى و بقیه علما و یارانشان در یکى از کشتىهاى ارتش عثمانى سوار شدند که دو قایق در سمت راست و چپ آن قرار داشت. هیزم و سوخت براى رسیدن آنان به موطنشان کافى به نظر نمىرسید. به همین دلیل، توقف کشتى زیاد بود و بسیار کند حرکت مىکرد. و این سبب مىشد که دشمن به آنان برسد. در حالى که آنان در رودخانه هدف تیرهاى دشمن قرار گرفته بودند، هواپیماهاى دشمن نیز بالاى سرشان در حال پرواز بودند. پس صلاح دیدند که در کشتى و قایقها پراکنده شوند و در یک جا جمع نشوند تا با پرتاب یک بمب، همگى به شهادت نرسند. سید مهدى و سه فرزند و بردارزادهاش، سید عبدالکریم و پسرعمویش سید عبدالحسین در قایق سمت راست و سید مصطفى کاشانى و کسانى که با او بودند، در قایق سمت چپ سوار شدند و شیخ الشریعه و کسانى که با او بودند، در کشتى ماندند.
چون زعماى قبایل کنار ساحل رود دجله دانستند که سید مهدى در قایق است و دیدند که دشمن به او نزدیک مىشود، قایق کوچکى فرستادند تا او را به ساحل رودخانه دجله بیاورد. پس از درنگى بسیار سید مهدى و فرزندانش و پسرعمویش سوار آن قایق کوچک شدند و در ساحل فرود آمدند. سید مهدى و فرزندانش پس از اندکى استراحت، به قلعهاى وارد شدند و نماز مغرب و عشاء را در آنجا خواندند. سپس دیدند که مصلحت، در ادامه دادن مسیر است؛ زیرا دشمن به صورت پنهانى در پى آنان بود و هر یک از آنان را که مىیافت، اسیر مىکرد.
راه بسیار ناهموار و گلآلود بود و همه مسیر را آبها گرفته بود و سید مهدى نیز پیرمردى سنگین وزن بود که جنگ همه نیرو او را به تحلیل برده و جسم او را فرسوده بود. در همین حین سید هاشم شوشترى نجفى با قایق کوچکى که هنگام عقبنشینى با یارانش همراه خود آورده بودند، از کنار آن قلعه عبور مىکرد. مرد عربى، شوشترى را از آنچه بر سید و همراهانش در رودخانه دجله بر آنان رفته بود آگاه ساخت و گفت که او و فرزندانش مىخواهند ادامه مسیر دهند، ولى شدت گل و لاى و آب، آنان از حرکت بازداشته است. پس شوشترى به سید مهدى رسید و او و فرزندانش را سوار قایقش کرد. شوشترى به سید مهدى گفت که قایق سید مصطفى کاشانى از کشتى جدا شده و آب، آن را به سمت دشمن برده؛ او را یافتم و به یکى از کشتىهایى بردم که شمار بسیارى از مجاهدان را منتقل مىکرد. پس سید راضى گفت: این کشتىها در معرض اسارتند؛ چون بسیار کند حرکت مىکنند و دشمن به آسانى به آنها مىرسد. نظرم این است که او را با خود به این قایق بیاوریم؛ چون سبک و سریع و بهترین راه نجات است. نظر او را درست دانستند و به سمت کشتى رفتند و سید کاشانى را سوار قایق کردند و پیوسته در حرکت بودند تا اینکه نزدیک صبح، به منطقهاى به نام «ابورویه» رسیدند و از آنجا تا قلعه صالح، سه فرسخ فاصله بود. شیخ الشریعة اصفهانى با یارانش در کشتى ماند تا چهار ساعت از شب گذشته، در حالى که سرعت آن کشتى بسیار کم بود و بسیار متوقّف مىشد و بیم آن مىرفت که دشمن به آن برسد، در ساحل پیاده شدند و تا نزدیک صبح در کنارههاى رود دجله پیاده حرکت مىکردند. سپس از یکى هورهاى آن منطقه عبور کردند و چون خواستند از عرض رودخانه بگذرند تا سید مهدى و یارانش را بیابند، قایق کوچکى یافتند که نمىتوانست همه آنان به یکباره سوار کند و تصمیم گرفتند در چندین نوبت از رودخانه عبور کنند. پس ابتدا شیخ الشریعه و میرزا رضا فرزند میرزاى شیرزاى و دو مرد دیگر از اهل علم با آن قایق حرکت کردند و هنوز به آن طرف رودخانه نرسیده بودند که آب در آن قایق نفوذ کرد و سرنشینان آن در آستانه غرق شدن قرار گرفتند. از اتفاقات شگفت آن است که سید راضى، فرزند سید مهدى غرق شدن کشتى را با چشم خود دید و مىدانست که شیخ الشریعه در آن قایق است؛ پس خود را به آب انداخت و شیخ و همراهانش را نجات داد و به ساحل آورد و شیخ الشریعه پس از این ماجرا سید راضى را با لقب «محیىالشریعه» مىخواند.
در آنجا سه قطب علم و تقوا گرد آمده بودند: سید مهدى و شیخ الشریعه و سید کاشانى. همه مدتى به استراحت پرداختند و سپس سوار قایق شدند و تا طلوع خورشید حرکت کردند. صبح هنگام دیدند که دشمن نزدیک آنان است و به زودى به قلعه صالح خواهد رسید. پس هرچند که در نزدیکى آن قلعه بودند، بازگشتند و راه قبایل دیگر را در پیش گرفتند.
ایشان همچنان میان منازل و قبایل جابهجا مىشدند و به سختى و شبانه این راه را طى مىکردند. طول این مسیر دوازده فرسخ بود. بسیارى از مجاهدان، درجهداران و سربازان ارتش عثمانى از ترس کشته شدن، اسارت و ربوده شدن، به سید مهدى پناه برده بودند. در میان آنان قائم مقام قلعه صالح و خانوادهاش نیز بودند. سید مهدى، ساعتى سوار قایق مىشد و ساعتى در ساحل پیاده حرکت مىکرد تا مجاهدان به او بپیوندند. تا اینکه دوساعت پس از طلوع خورشید به قیبله میاح رسید و نزدیک عصر آن روز نزد یکى از مردان این قبیله فرود آمدند و شب را پیش او گذراندند.
عصر سوم شعبان 1333 سید و یارانش همراه با سید مصطفى کاشانى به سمت شهر کوت حرکت کردند و شب پنجم شعبان به منطقه «وادى حبیب» که در اختیار یکى از سران ربیعه بود رسیدند و شب را پیش او گذراندند و صبح روز پنجم شعبان وارد کوت شدند. سید مهدى و فرزندانش و گروهى از علما همچون شیخ مهدى خالصى و سید عبدالراق حلو و مجاهدان دیگر مدت چهار ماه کامل در کوت مسلح و آماده جهاد بودند. در آن زمان نورالدین بک فرمانده عثمانى، ارتشش را در شرق کوت در دو منطقه فلاحیه و سن جمع کرده بود. این دو منطقه استحکامات طبیعى در دو طرف رود دجله بودند. در اوایل ذىالحجه دشمن با نیروى سهمگینى به مراکز ارتش عثمانى حمله برد و و آن سپاه علىرغم مقاومت سختى که کردند، سرانجام شبانگاه از کوت عقبنشینى کردند و سرانجام در روز 28 ذىالحجه 1333 سید مهدى و همراهانش به کاظمین رسیدند.
آنچه روایت کردیم، از زبان کسانى بود که این وقایع را شاهد بودند تا خواننده دریابد که چه عالمان گرانقدر و بعضا کهنسالى در دفاع از اسلام لباس رزم پوشیدند و با دولت عثمانى که در مواقع عادى، به هیچیک از ایشان رحم نمىکرد، در مبارزه با استعمارگران انگلیسى همراه شدند.
[1] . تألیفاتى از سید مهدى حیدرى بر جاى مانده است؛ از جمله: کتاب الطهارة، کتاب الصلاة، کتاب الصوم، رسالهاى فتوایى به زبان فارسى و حاشیهاى بر رسائل شیخ انصارى، رسالهاى رجالى و رسالهاى در هیئت( موسوعة طبقات الفقهاء، ج 14، قسم 2، ص 846).
[2] . فتح الله بن محمدجواد نمازى شیرازى الأصل، أصفهانى و سپس نجفى، معروف به« شیخ الشریعة»( 1266- 1339 ق) فقیه ورزیده، أصولى محقق، علامه در علوم عقلیة، و از أعلام إمامى بود. گروهى از مردم در تقلید به او رجوع کردند. در حرکت عمومى جهادى در سال 1914 م بعد از اشغال بصره به دست بریتاانیا شرکت داشت. نام او در انقلاب عشرین 1920 م عراق برجسته شد. رهبرى انقلاب و زعامت دینى و مرجع مشهور شیعیان شد. ایشان تألیفاتى نیز از خود به جا گذاشت( جعفر سبحانى، موسوعة طبقات الفقهاء، ج 14، قسم 1، ص 484 و 485، با تلخیص).
[3] . سید مصطفى فرزند حسین کاشانى طهرانى( 1268- 1336 ق): او در همه علوم، از فقه و اصول، الهیات، ریاضى، حدیث، رجال و تفسیر مهارت داشت. براى او دیوان شعرى به زبان فارسى و عربى است. چون پدرش در سال 1296 قمرى درگذشت، جانشین پدر در وظایف شرعى گشت و نزد علما و شخصیتها بزرگ و محترم بود و نزد سلطان شخصیتى مقبول داشت. در سال 1313 قمرى در سفرى که به حج داشت، عتبات را زیارت کرد. سپس به عتبات بازگشت و در نجف براى تدریس اقامت گزید. در 1333 براى دفاع از بصره عازم میدان جهاد شد. پسر او، ابوالقاسم کاشانى، در این جهادى او را همرامى مىکرد. پس از بازگشت از جهاد، در کاظمین بیمار شد و در آن جا وفات یافت( سید محسن امین عاملى، أعیان الشیعة، ج 10، ص 128، با دخل و تصرف).
[4] . على بن محمد بن على رضوى حسینى تبریزى نجفى( 1275- 1336 ق) یکى از بزرگان امامیه و علماى مجاهد است. در تبریز به دنیا آمد و در درس سید حسین کوهکمرى، حبیبالله شوشترى، هادى بن محمد امین تهرانى و محمد حسن مامقانى حاضر گشت و با دختر ایشان ازدواج کرد و از آن پس به« داماد» معروف شد. بعضى از مردم آذربایجان در تقلید به او رجوع کردند. تألیفاتى دارد؛ از جمله: مصباح الظلام فى شرح شرائع الإسلام( در شش جلد) و الأنوار الإلهیة فى الدرایة و الرجال( موسوعة طبقات الفقهاء، ج 14، قسم 1، ص 436 و 437).
[5] . شیخ محمدتقى بن محب على بن محمدعلى شیرازى حائرى( 1256- 1338 ق) زعیم انقلاب عراق و برپا دارنده آن و از بزرگان علما و اعاظم مجتهدان بود که به سامراء هجرت کرد و در درس مجدّد شیرازى حاضر شد و از شارگردان برجسته او گردید. مرجعیت بزرگ دینى، او را از توجه به مردم بازنداشت. کافى است به موقعیت سیاسى او در انقلاب عراق و فتواى مهم و تاریخىاى که موجب قیام عراقىها شد توجه کنیم. ایشان پس از صدور فتوا بیمار شد و درگذشت. تعلیقه بر مکاسب از آثار بر جاى مانده ایشان است( سید محمدحسین حسینى جلالى، فهرس التراث، ج 2، ص 284، با تلخیص).
[6] . شیخ مهدى بن حسین بن عزیز بن حسین بن على بن إسماعیل بن عبدالله خالصى کاظمى( 1277- 1343 ق) از بزرگان علما و مجتهدان و مجسمه اخلاق فاضله بود. او از برجستگان فقه و اصول و تألیف بود. از رهبران انقلاب عراق به شمار مىرفت. از آثار اوست: تعلیقه على کفایة الأصول؛ القواعد الفقهیة؛ عناوین الأصول؛ الشریعة السمحاء فى أحکام سید الأنبیاء صلّى الله علیه و آله؛ الدّرارى اللامعات فى شرح القطرات و الشذرات للشیخ الخراسانى( فهرس التراث، ج 2، ص: 298 و 299، با تلخیص).
[7] . سید عبدالرزاق حلو بن على( 1275- 1337 ق): نسبش به موسى بن جعفر( ع) مىرسد. اولین کسى که این لقب را گرفت، یکى از اجداد این خاندان به نام سید سلمان اول است. او در درس شیخ محمد کاظمى خراسانى، میرزا حسن خلیلى، شیخ محمد طه نجف و میرزا حبیبالله رشتى حاضر شد و از شیخ محمدحسن مامقانى اجازه گرفت و گروهى از مردم عراق به او رجوع کردند. به رغم اشتغال او به بحث و تدریس، در جهاد بر ضد انگلیس شرکت نمود. از تألیفات اوست: جامع الأحکام در فقه( بیست جلد)؛ منیة العاملین و بغیة الراغبین( در فقه و عبادات در پنج جلد)؛ تفسیر قرآن( مستدرکات أعیان الشیعة، ج 5، ص 269 و 270).
[8] . سید محمود حبوبى بن سید حسین( زاده 1323 ق) فرزند سید محمدسعید حبوبى، عالم مجاهد و شاعر شهیر( مستدرکات أعیانالشیعه، ج 1، ص 217).
[9] . سید محسن حکیم( 1306- 1390 ق): در درس ملا کاظم خراسانى و آقا ضیاء عراقى و شیخ على باقر جواهرى و میرزا محمدحسین نائینى و سید محمدسعید حبوبى شرکت کرد. در جبهه ناصریه بر ضد اشغال انگلیس مبارزه کرد و پس از وفات سید أبوالحسن اصفهانى مردم متوجه ایشان گردیدند و مرجعیت بین او و آقاى بروجردى تقسیم شد. از آثار اوست: مستمسک( شرح بر عروة الوثقى)؛ نهج الفقاهة( تعلیق بر مکاسب شیخ انصارى)؛ حقائق الأصول( تعلیقة بر کفایه)؛ منهاج الصالحین؛ رساله عملیه؛ منهاج الناسکین، اعمال الحج.( أعیانالشیعة، ج 9، ص 57، با تلخیص).