فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

تحلیل کلامی از حیات میثم تمار

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
عضو هیئت علمی گروه کلام پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
چکیده
میثم بن یحیی تَمّار اسدی، از یاران بزرگوار امیر مؤمنان۷ در محضر باب علم پیامبر به جایگاه والایی از علم دست یافت تا آنجا که او را عالِم به «مرگ ها و حوادث» دانسته اند. میثم را می توان مفسر، محدث، خطیب و متکلمی در میان شیعیان کوفه شمرد. او از شاگردان خاص و اصحاب سِرّ امیرمؤمنان۷ به شمار می رود و به دلیل ارتباط و پیوندی که با امام داشت، او را از ارکان تابعین شیعه به شمار می آورند. معصومان: و عالمان بارها استواری او در راه حق، استقامتش در دفاع از ولایت، و زبان گویایش در اعلان حقایق را ستایش کردند. او در ولاء و محبت امیرمؤمنان۷ سرآمد بود و به اقتضای شرایط زمانی، تقیه را بر خود روا نداشت و ضمن تحمل سختی ها و رنج های جانکاه به شهادت رسید. در این نوشتار ضمن درنگ در نقش او در تبیین و دفاع از امامت خاصه، تحلیلی از نوع مواجهه تبیینی میثم خواهد شد که در این مسیر از «تقیه» عبور کرده و حرکتی را برگزید که به شهادتش انجامید.
کلیدواژه‌ها

مقدمه

ابوسالم میثم بن یحیی تمار را می توان مفسر، محدث، خطیب و متکلمی در میان شیعیان کوفه شمرد. او از شاگردان خاص و اصحاب سِرّ امیرمؤمنان۷ بشمار می رود و به دلیل ارتباط و پیوندی که با امام داشت، او را از ارکان تابعین شیعه به شمار می آورند.

مراتب فضل و کمالات میثم تمار و نقش او در تحولات سال های پایانی خلافت امام و همچنین همراهی وی با امام دوم و سوم و به خصوص درخشش او در ماه های منتهی به قیام عاشورا در برخی از آثار مکتوب شده است؛ هرچند که تصویر کاملی از فرازهای حیات او نیست. در این نوشتار تلاش می شود با اختصار از حیات آن شهید والامقام تحلیل کلامی بیان شود.

زمانی که از تحلیل کلامی زندگی میثم یاد می شود، مراد از آن درنگ در نقش او در تبیین و دفاع او از امامت خاصه است. همچنین تحلیلی از نوع مواجهه تبیینی میثم خواهد بود که در این مسیر از «تقیه» عبور کرد و حرکتی را برگزید که به شهادتش انجامید.

نیم نگاهی به حیات

میثم بن یحیی تمار اسدی منسوب به منطقه‏ای به نام نهروان (میان عراق و ایران) بود. ازاین رو او را فارس و ایرانی می شمارند. تمار (خرمافروش) نیز به دلیل پیشه خرمافروشی وی در کوفه است. او پیش تر در کوفه غلام زنی از طایفه بنی اسد بود، ازاین رو به اسدی هم منسوب است.

او به دو کنیه ابوصالح و ابو سالم مشهور بود. زمانی که امیرالمؤمنین۷ او را خرید و آزاد کرد، از نامش جویا شد؛ او گفت سالم نام دارم. حضرت به او فرمود: پیامبر اکرم۹ مرا آگاه کرده است که والدین غیر عرب ات تو را میثم نامیده اند. میثم سوگند خورد و این نکته را تصدیق کرد. سپس امام از او خواست به نام گذشته اش، که پیامبر هم او را آن گونه نامیده است، بازگردد؛ میثم نیز پذیرفت. (طوسی، ۱۳۴۸ق، ج۲، ص۲۹۸؛ ابن ابى الحدید، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۲۹۱)

به گفته ام سلمه، پیامبر اسلام۹ بارها از میثم به نیکی یاد کرده و درباره وی به امیرمؤمنان۷ سفارش کرده است؛ او می گفت: «به خدا سوگند، گاه می شنیدم که پیامبر خدا در دل شب، سفارش تو را به علی۷ می کند». (ابن حجر عسقلانی، ۱۴۱۵ق، ج۶، ص۳۱۷)

ایام بندگی او تقریباً تا سنه ۳۷ هجری طول کشید و گویا میثم بعد از سه جنگ مهم، در زمره یاران امام قرار گرفت. او به گونه ای با امام پیوند خورد که شیفته آموختن علم و حکمت از حضرت شد و امام نیز او را شایسته این مقام دانست. او صحنه هایی از عبادت های نیمه شب امیرمؤمنان۷ در بیابان های بیرون کوفه و رازگویی های امام با چاه را شاهد بود و برخی را بیان داشت؛ او چنین بیان می دارد:

شبی با مولایم، أمیر المؤمنین، به صحرای خارج کوفه رفتم تا اینکه به مسجد جعفی رسیدیم. پس امام۷ در آنجا رو به قبله کرد و چهار رکعت نماز خواند و چون سلام داد و تسبیح گفت، کف دست ها را پهن کرد و فرمود:

«إِلَهِی کَیْفَ أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَصَیْتُکَ وَ کَیْفَ لَا أَدْعُوکَ وَ قَدْ عَرَفْتُکَ وَ حُبُّکَ فِی قَلْبِی مَکِینٌ مَدَدْتُ إِلَیْکَ یَداً بِالذُّنُوبِ وَ عَیْناً بِالرَّجَاءِ مَمْدُودَةً إِلَهِی أَنْتَ مَالِکُ الْعَطَایَا وَ أَنَا أَسِیرُ الْخَطَایَا...».

آن گاه به سجده رفت و صورت به خاک گذاشت و صد مرتبه گفت: «الْعَفْوَ الْعَفْوَ»؛ پس برخاست و به سوی صحرا رفت. من به دنبالش رفتم و خطی برایم کشید و فرمود: «مبادا از این خط عبور کنی». و بعد رفت. شبی بسیار تاریک بود، پس به خود گفتم: چگونه مولایت را با این همه دشمنان تنها گذاشتی؟ نزد خدا و رسولش چه عذری خواهی داشت؟ به خدا سوگند دنبال او خواهم رفت و از او خبری خواهم یافت؛ هرچند با فرمانش مخالفت کرده باشم. پس دنبال وی رفتم و حضرت را بر سر چاهی یافتم که تا کمر سر در چاه کرده بود و با چاه گفت وگو می کرد. وقتی من را دید، پرسید: «تو کیستی؟» گفتم: «میثم»؛ فرمود: «ای میثم،مگر به تو امر نکردم که از خط عبور نکنی؟» گفتم: «مولای من، از دشمنان بر تو ترسیدم و قلبم اجازه نداد صبر کنم». پس فرمود: «آیا از آنچه گفتم چیزی می شنیدی؟» گفتم: «نه، ای مولای من». آن گاه امام این ابیات را بیان کردند:

وفی الصدر لبانات

إذا ضاق لها صدری

نکت الأرض بالکف

وأبدیت لها سری

فمهما تنبت الأرض

فذاک النبت من بذری

(ابن مشهدی، ۱۴۱۹ق، ص۱۵۳)

امام به دلیل برخوداری میثم از ظرفیت روحی بالا، دانش بسیار و اسرار، وصیت را به وی آموخت و او را از امور غیبی آگاه ساخت. (قمی، بی تا، ج۸، ص۲۰) میثم را صاحب علم منایا وبلایا و آشنای به مرگ ها و حوادث می دانند که از زمان مرگ و حوادث و امتحانات سخت آگاهی داشت. (مفید، ۱۴۱۳ق، ج۱، ص۳۲۲)

پیشگویی مرگ معاویه، خبر شهادت امام حسین۷، دستگیری خویش به دست سرکردۀ طایفۀ خود، شهادتش به دستور ابن زیاد و آزادی مختار بن ابیعُبَیْده ثقفی از زندان نمونه هایی از اخبار غیبی میثم است. زمانی که عبید اللّه، میثم را با مختار به زندان انداخت، میثم تمّار به مختار گفت: «تو رهایی می یابی و به خونخواهی حسین۷ برمی خیزی و کسی را که ما را می کشد، می کشی». پس چون عبید اللّه، مختار را خواست تا وی را به قتل برساند، پیکی نامه یزید را برای عبید اللّه آورد که در آن به آزاد کردن مختار، فرمان داده بود. میثم به جبله مکیه از شهادت امام حسین۷ نیز چنین خبر داد:

اعلمی أن الحسین بن علی۸ سید الشهداء یوم القیامة، ولاصحابه على سائر الشهداء درجة. یا جبلة، إذا نظرت إلى الشمس حمراء کأنها دم عبیط، فاعلمی أن سیدک الحسین قد قتل(صدوق، ۱۴۱۷ق، ص۱۸۹)

امیر مؤمنان۷ میثم را از چگونگی شهادتش، قاتل وی و آویخته شدنش به درخت نخلی که آن را به او نشان داده بود، آگاه ساخت و خودش این خبر غیبی را به دیگران نیز نقل می کرد؛ هرچند که برخی این سخن وی را به سخره می گرفتند! امام به او بشارت داده بود که پاداش مقاومت او در برابر خواست عبیدالله بن زیاد (والی اموی در کوفه) آن است که در آخرت، کنار امام در درجه ای شایسته خواهد بود. (طوسی، ۱۳۴۸ق، ج۱، ص۸۳ -۸۴؛ مفید۱۴۱۳ق، ج۱، ص۳۲۴ - ۳۲۵)

میثم پس از دستگیری مدتی زندان شد و ابن زیاد از طرف یزید بن معاویه، مأمور شد میثم را به دار بیاویزد. شهادت میثم تمّار در ۲۲ ذی حجه ۶۰قمری، ده روز پیش از ورود امام حسین۷ به عراق، روی داد. (مفید، ۱۴۱۳ق، ج۱، ص۳۲۵؛ طبرسی، ۱۴۱۷ق، ج۱، ص۳۴۳)

میراث کلامی میثم

کلام، دانش «عقاید ایمانی» و «اصول دین» است و با آن«می توان بر اثبات عقاید دینی، آوردن حجت و دفع شبهه، قدرت پیدا کرد» (ایجی،۱۳۲۵ق، ج ۱، ص ۳۲؛ لاهیجی، گوهر مراد، ص۴۲) از این منظر میثم در دوران انس با امیرمؤمنان۷ وپس از شهادت حضرت، نقش برجسته ای در تبیین و دفاع از امامت خاصه و جایگاه الهی امام داشت؛ اقدام عملی و تبیینی او آثار مکتوب و همچنین نسل دانشمند و متکلم وی را می توان از اضلاع میراث کلامی میثم شمرد.

میثم کتابی در حدیث داشته است که برخی از روایات آن درباره حب و بغض نسبت به اهل بیت:، برتری مسجد کوفه بر بیتالمقدس، بغض و کینۀ منافق و فاسق به علی۷ و بغض امام نسبت به آنان و اینکه امیرمؤمنان۷ قاتل جوانی اعرابی را برای بازماندگان او معلوم کرد. (برقی، ۱۳۳۰، ج۲، ص۳۰۹)

در نسل میثم متکلمان چندی به چشم می خورند و اولین اثر کلامی شیعی را یکی از نوداگان او به رشته تحریر در آورد.

پسران و نوادگان میثم تمار در شمار راویان احادیث اهل بیت: بودند؛ عمران از اصحاب امام سجاد، امام باقر و امام صادق:بود. (مجلسی، ۱۴۰۳ق، ج ۵۳، ص ۱۱۳). شعیب از اصحاب امام صادق۷ ‏بود و صالح نیز از اصحاب امام باقر و امام صادق۸ به شمار می رفت. امام باقر۷ به صالح فرمودند: «إنی أحبّک و أحبُّ أباک حبّاً شدیداً»؛ «من، تو و پدرت را بسیار دوست می دارم». (الحلی، ۱۴۰۲ق، ص۸۸)

ابن ندیم درباره علی بن اسماعیل میثمی، (از متکلمان امامیه و از نخستین مؤلفان کتاب های کلامی است)، اذعان می دارد که «أول من تکلم فی مذهب الإمامة... ولعلیّ من الکتب کتاب الإمامة» (ابن ندیم، ۱۴۱۷ق، ص۲۱۷) و او را اولین شخصی می دانند که در مذهب امامیه به بحث و گفت وگو پرداخته، کتاب تألیف کرده و کار کلامی فنی کرده است. نجاشی او را از چهره های کلامی دوره خود می داند. (نجاشی، ۱۳۶۵ش، ص۲۵۱)

مطهری در توصیف او تأکید دارد که در میان مؤلّفان شیعی او اولین فردی است که درباره «عقاید» کتاب تألیف کرده است. (مطهری، ۱۳۸۸ش، ج۳، ص۹۳) میثمی از یاران امام رضا۷ بود و به صورت مستقیم از حضرت روایت کرده است. (طوسی، ۱۳۴۸ق، ص ۵۵۵)

علی بن اسماعیل به ضرورت وجود امام قائل بوده و امامت را منصبی الهی دانسته که پیامبر آن را تعیین کرده است. (صفار، ۱۴۰۴ق، ج ۱، ص۳۳۲ ؛ استرآبادی، ۱۴۰۹ق، ص۵۵۳). مفید تأکید دارد که علی بن میثم در فن مناظره قوی بوده است. وی مناظره هایی با بزرگان معتزله (مانند ابوالهذیل علاف، ضرار ضبی و نظام) نقل کرده است.

علی بن اسماعیل میثمی از ابوالهذیل علاف پرسید: «آیا این را قبول داری که ابلیس از کارهای خیر و نیک، نهی و به کارهای زشت و ناروا امر می کند؟» او در پاسخ گفت: «آری» علی بن اسماعیل گفت: «آیا می پذیری که ابلیس هر کار خیر و شرّ را می داند و به آن داناست؟» باز در جواب گفت: «بله، قبول دارم». آن گاه علی بن اسماعیل فرمود: «به من بگو آن پیشوایی که شما بعد از حضرت رسول۹ برای خود برگزیدید و به او اقتدا کرده اید، علم به همه خیر و شر دارد؟» ابوالهذیل گفت: «نه». او گفت: «پس ابلیس دانشمند تر از پیشوای توست». ابوالهذیل مبهوت ماند و سکوت کرد. (شوشتری، ۱۳۷۷ش، ص۴۴۶)

علی بن اسماعیل که در عصر مأمون می زیست، نزد حسن بن سهل، وزیر خلیفه وقت رفت. از قضا یکی از منکران خدا در مجلس حسن حضور داشت و مردمی که در جلسه بودند، به آن زندیق و کافر به دیده شخص بزرگی، که علم زیادی دارد، می نگریستند و او توجه مردم را به خود جلب کرده بود. هنگامی که این دانشمند شیعی نشست و مجلس آرامش یافت، بدان ملحد روی کرد و گفت: «امروز چیز عجیب و شگفتی را دیدم!». حاضران گفتند: «چه دید»ی؟ گفت: «یک کشتی بدون ناخدا دیدم و کشتی بان مردم را جابه جا می کند و از این جانبِ دجله به آن طرف می برد». مرد زندیق گفت: «سخن این شخص را گوش ندهید و باور نکنید؛ چون او دیوانه است و این سخن دیوانگان است». حسن گفت: «چرا؟» گفت: «چطور امکان پذیر است که چیزی که فاقد عقل و شعور و حیات و نیرو است (کشتی)، بتواند مردم را جابه جا کند!».

علی بن اسماعیل میثمی بلافاصله گفت:

این کار شگفت انگیز تر است یا اینکه آب دریاها و نهرهایی که روی زمین جاری اند یا درختان و گیاهانی که به سبب نزول باران سرسبزند؟ آیا تو گمان می کنی که اینها خالق و تدبیر کننده ای ندارند؟ آیا حرکت خورشید و ماه و ستارگان و زمین و خلقت این جهان پهناور، بدون یک خالق توانا و حکیم و مدبّر و یک قدرت ماوراء الطبیعه، امکان دارد؟

آن مرد ملحد با شنیدن استدلال محکم علی بن اسماعیل از پاسخ عاجز ماند و سکوت کرد و حاضران به استدلال ابن میثم آفرین گفتند و او را گرامی داشتند. (همان، ۱۳۷۷ش، ص۶۴۵)

علی ابن میثم نقش مهمی در مواجهه با جریان واقفیه داشت. واقفیان را ممطوره می نامند؛ این عنوان در اصل از ترکیب اضافی «کلاب ممطوره؛ سگان باران خورده» گرفته شده است، سبب نامیده شدن آنها به این لقب، این است که روزی علی بن اسماعیل میثمی و یونس بن عبد الرحمان، با برخی از فرقه واقفه در باب امامت بعد از امام کاظم۷ مناظره کرده اند و چون سخن آنان بالا گرفت و آنان از قبول استدلال سر باز زدند، علی بن اسماعیل رو به آنان کرده و گفته است «ما أنتم من الشیعة و إنّما أنتم کلاب ممطورة». (اشعری، ۱۳۶۰ش، ص۹۲) ممکن است تشبیه ابن میثم بدین جهت بوده که واقفیان با لجاجت بیشتر، متعفن تر می شدند؛ همچون سگان که هر گاه از باران خیس شوند، از مردار بدبوتر می شوند.

ولاء میثم

«ولاء» به معنای اتصال و نزدیکی بدون هیچ فاصله است، بدان سان که در پرتو یک رابطه تنگاتنگ، روح ها به هم نزدیک شده و هیچ گسستی در آن تصویر نشود. ولاء از ماده «ولی» برگرفته شده و از پر استعمال ترین واژه های قرآنی است. (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ق، ص۸۸۵)

ولاء در اصطلاح خاص درباره اهل بیت: به کار می رود؛ بدان معنا که با ایشان بر محور محبت و امامت رابطه تنگاتنگ باید وجود داشته باشد. ازاین رو در ولاء محبت، مردم به دوستی و محبت به اهل بیت: توصیه شده اند و افزون بر آن در ولاء امامت، همگان بر پیروی و الگوگیری از ایشان مکلف شده اند. (مطهری، ۱۳۸۸ش، ج۳، ص۲۵۸)

میثم از زمانی که به وسیله امیرالمؤمنین۷ از بردگی آزاد شد، پیوند وثیقی با امام بست و در طول حیات خود نمونه ای از ولاء محبت و ولایت را نشان داد و شهرت او نیز به دلیل انس و شاگردی امیرمؤمنان۷ است؛ به گونه ای که او را از خواص یاران امام برشمردهاند. (آقابزرگ طهرانی، ۱۴۰۸ق، ج۴، ص۳۱۷)

میثم بسیار دوستدار اهل بیت: بود. (طوسی، ۱۳۴۸ق، ج۱، ص۷۸) و عترت: نیز بدو توجه خاصی داشتند و به صورت خاص، امام علی۷ او را مشمول لطف خود ساخته بود و با او گفت وگوهای بسیار داشت. (ابن شاذان قمی، ۱۳۸۱ش، ج۱، ص۱۰۳) ابن حجر از دیدار میثم با ام سلمه در آخرین حجی که به جا آورد، گزارشی را نقل می کند که نشان علاقه پیامبر و عترت: به اوست به گفتۀ امسلمه، پیامبر بارها از میثم به نیکی یاد کرده و دربارۀ وی به حضرت علی۷ سفارش کرده بود. (ابن حجر عسقلانی، ۱۴۱۵ق، ج۶، ص۲۵۰)

او در تفسیر قرآن درس آموخته امیرالمؤمنین۷ بود. بنا بر گفته میثم او تنزیل قرآن را نزد امام علی۷ خوانده و امام تأویلش را به وی آموخته بود؛ هنگامی که میثم به عمره رفت، به ابن عباس گفت: «هر مطلبی دربارۀ تفسیر قرآن می خواهد، از وی بپرسد». ابن عباس از این پیشنهاد استقبال کرد و کاغذ و دواتی خواست و آنچه را میثم املا کرد، نوشت. چون میثم او را از شهادت خود به دستور ابن زیاد خبر داد ابن عباس، که گمان می کرد میثم این خبر را از روی کهانت به او داده است، به وی بی اعتماد شد و درصدد برآمد مطالبی را که از او نوشته بود، پاره کند. میثم او را از این کار بازداشت و از او خواست این تفسیر را حفظ کند و اگر آنچه وی از آن خبر داده است، به وقوع نپیوست، آن را از بین ببرد. ابن عباس پذیرفت و پس از مدتی همۀ اخباری که میثم از آینده داده بود، محقق شد. (طوسی، ۱۳۴۸ق، ج۱، ص۸۱)

میثم و تعدادی از یاران خاص امیر مؤمنان۷ در تظاهر به ولاء اهل بیت: اصرار داشتند و با افتخار خود را فدایی این مسیر می شمردند و گاه به دلیل صاحب سرّ بودن از اسراری که از امام آموخته بود، به یکدیگر خبر می دادند که گفت وگوی میثم با حبیب گواه آن است. به گزارش کشی روزی حبیب بن مظاهر با میثم روبه رو شد و به او چنین گفت:

لکأنی بشیخ أصلع، ضخم البطن، یبیع البطیخ عند دار الرزق، قد صلب فی حب أهل بیت نبیه وَ یُبْقَرُ بَطْنُهُ عَلَى الْخَشَبَةِ.

گویا پیرمردی را می بینم که موی پیش سر او ریخته و شکم فربهی داشته و در میدان بارفروشی خربزه می فروشد. او را به جرم دوستی اهل بیت: زندانی می کنند و بالأخره در بالای دار پیکرش را می شکافند.

میثم هم در جواب به حبیب گفت:

وَ إِنِّی لَأَعْرِفُ رَجُلًا أَحْمَرَ لَهُ ضَفِیرَتَانِ یَخْرُجُ لِیَنْصُرَ ابْنَ نَبِیِّهِ فَیُقْتَلُ وَ یُجَالُ بِرَأْسِهِ بِالْکُوفَةِ.

من هم مردی را می شناسم که صورت او سرخ رنگ و دو گیسو هم دارد. برای نصرت و یاوری فرزند پیغمبر بر می خیزد و بالأخره او را کشته و سر او را در بازارهای کوفه می گردانند.

بعد از اینکه میثم و حبیب از هم جدا می شوند، رشید هجری رسیده و احوال آن دو را جویا می شود و جریان آن دو را برایش نقل می کنند. رشید می گوید: خدا میثم را رحمت کند! این قسمت را نگفت که به آورندۀ سر حبیب صد درهم بیشتر جایزه می دهند. (همان، ۱۳۴۸ق، ج۱، ص ۷۸)

ولاء میثم را در دشمنی بنی امیه به او می توان تحلیل کرد. معاویه هنگام سب حضرت علی۷ و یارانش، از میثم نیز به بدی یاد می کرد و او را دشنام می داد؛ ابن طاووس چنین بیان می دارد: «وقد کان معاویة ابن أبی سفیان یسب علی بن أبی طالب۷ویتبع اصحابه مثل میثم التمار». (ابن طاووس، بی تا، ص۵۱)

استاد مطهری، امیر مؤمنان۷ را شخصیت دو نیرویی دانسته و معتقد است:

جاذبه و دافعه ای به نیرومندی جاذبه و دافعه علی وجود ندارد؛ دوستانی دارد عجیب، تاریخی، فداکار، با گذشت، از عشق او همچون شعله هایی از خرمنی آتش، سوزان و پر فروغ اند، جان دادن در راه او را آرمان و افتخار می شمارند و در دوستی او همه چیز را فراموش کرده اند. از جمله مجذوبین و شیفتگان علی، میثم تمار را می بینیم که بیست سال پس از شهادت مولی بر سر چوبه دار از علی و فضایل و سجایای انسانی او سخن می گوید. در آن ایامی که سرتاسر مملکت اسلامی در خفقان فرو رفته، تمام آزادی ها کشته شده و نفس ها در سینه زندانی شده است و سکوتی مرگبار، همچون غبار مرگ بر چهره ها نشسته است، او از بالای دار فریاد بر می آورد که بیایید از علی برایتان بگویم. (مطهری، بی تا، ص۳۱)

میثم پس از شهادت امیرمؤمنان۷، در شمار اصحاب وفادار امام حسن و امام حسین۸ در آمد و به گزارش کشّی، امام حسین۷ به میثم توجه ویژه ای داشت و از او به نیکویی یاد می کرد. (طوسی، ۱۳۴۸ق، ج۱، ص۸۰)

در سال ۶۰، کمی پیش از قیام امام حسین۷ و حادثۀ کربلا، میثم برای عمره رهسپار مکه شد و چون امام را نیافت، سراغ او را از ام سلمه گرفت. ام سلمه او را از احوال امام آگاه کرد. میثم، که عازم بازگشت به کوفه بود، از ام سلمه خواست به امام سلام برساند و بگوید نزد خداوند با امام دیدار خواهد کرد.(همانجا)

به گزارش علامه مجلسی، ابن ملجم کوچه های کوفه را دور می زد و از کنار امیرالمؤمنین۷ می گذشت، درحالی که میثم تمار کنار ایشان نشسته بود، بی درنگ خود را پنهان کرد تا او را نبیند. امام فردی را پشت سر او فرستاد و او را فراخواند. چون ابن ملجم آمد امام به او فرمود: «اینجا چه کار می کنی؟» گفت: «در بازارهای کوفه می گردم و به آنها نگاه می کنم. امام فرمود: «به مساجد روی آور که برای تو از همه جا بهترند و بدترین مکان ها بازارهاست مگر اینکه یاد خدا در آن جاری باشد». سپس ساعتی با او صحبت فرمود و آن گاه ابن ملجم رفت و امیرالمؤمنین۷ تا مدت ها به او نگاه می کرد و این بیت را بر زبان جاری کرد:

ارید حیاته ویرید قتلی

ویأبى الله إلا أن یشاء

من حیات او را می خواهم و او می خواهد مرا بکشد، خداوند جز آنچه بخواهد صورت نمی پذیرد.

ای میثم، به خدا سوگند او قاتل من است؛ حبیبم رسول خدا۹ از این امر به من خبر داده بود.

سپس میثم گفت: «ای امیرالمؤمنین، چرا پیش از آن او را نمی کشید؟» امام فرمود: «ای میثم، قصاص قبل از عمل جایز نیست». میثم گفت: «مولا، اگر او را نمی کشید، از شهر بیرونش کنید». امام گفت: ای میثم، آیه ای در کتاب است که خداوند می فرماید:

(یَمْحُو اللهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ)؛ (رعد: ۳۹)

«خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات می کند؛ وامّ الکتاب [لوح محفوظ] نزد اوست!» .

همچنین پس از ارتکاب جنایت، فرد جنایتکار محکوم می شود و مجازات پیش از آن روا نیست. میثم گفت: «خداوند مرگ مرا قبل از رفتن شما قرار دهد». امام فرمود: «خداوند در پنج چیز یگانه است و هیچ پیغمبر و فرشته مقربی از آن خبری ندارد» و آن گاه این آیه را تلاوت فرمود:

(إِنَّ اللهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ)؛ (لقمان: ۳۴)

آگاهی از زمان قیام قیامت مخصوص خداست و اوست که باران را نازل می کند و آنچه را که در رحم ها (ی مادران) است می داند و هیچ کس نمی داند فردا چه به دست می آورد و هیچ کس نمی داند در چه سرزمینی می میرد؟

«یا میثم، إذا جاء القضاء فلا مفرّ»؛ «وقتی قضا می شود، رهایی از آن ممکن نیست». (مجلسی، ۱۴۰۳، ج۴۲، ص ۲۷۵).

استناد امام به آیه ۳۹ سوره رعد بر این نکته گواهی می دهد که خدای سبحان در هر وقت و مدتی کتاب، حکم و قضایی لا یتغیر و غیر قابل محو و اثبات دارد و این قضاء لا یتغیر اصلی است که همه قضاهای دیگر از آن منشأ می گیرند و محو و اثبات آنها نیز بر حسب اقتضای آن قضاء است. ازاین رو حکم محو و اثبات حکمی عمومی است که تمامی حوادثی که به حدود زمان و اجل محدود می شود، دستخوش آن می شوند، پس خداوند هرچه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات می کند. علامه طباطبایی ذیل آیه (وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ) بر این نکته اذعان دارد که اصل و ریشه عموم کتاب ها و آن امر ثابتی که این کتاب های دستخوش محو و اثبات بدان بازگشت می کنند، همانا نزد اوست. و آن اصل مانند این شاخه ها دستخوش محو و اثبات نمی شود و اگر هم دستخوش محو و اثبات می شد، دیگر معنا نداشت که اصل کتاب ها خوانده شود، بلکه آن هم مانند اینها بود، اگر این کتاب ها اصلی نمی داشت، محو و اثبات آنها به خاطر یکی از دو جهت بود: یا به خاطر این بود که عوامل خارجی اقتضاء محو یکی و اثبات دیگری را داشت و در محو و اثبات آنها اثر می گذاشت که در این صورت خدای تعالی مقهور و مغلوب عوامل و اسباب خارجی می شد. عیناً مانند ما ممکنات که محکوم عوامل خارجی هستیم و این غلط است. (طباطبایی، بی تا، ج۱۱، ص۳۷۷). بنابراین امیر مؤمنان۷ شهادت خود را در کوفه یک امر حتمی تلقی فرمودند.

دفاع از امامت

میثم تمار زندگی خود را بر محور دفاع از امیر مؤمنان۷ سمت وسو داد و در آثار مکتوب و حدیثی و همچنین در عرصه های سخنوری بر این مهم پای می فشرد. او از اصبغ بن نباته این حدیث را شنید که امیرمؤمنان۷ می فرماید: «إِنَّ حَدِیثَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مُؤْمِنٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ».

او می گوید: یک بار در بازار بودم که اصبغ بن نباته نزدم آمد و گفت: ای میثم، الان از امیرالمؤمنین۷ حدیث صعب و دشواری شنیدم؛ اگر که آن گونه باشد، می گفت: شنیدم که می گوید: به درستی که حدیث ما اهل بیت صعب و بسیار پیچیده و دشوار است که آن را نمی تواند تحمل کند، مگر فرشته ای مقرب یا نبی ای مرسل یا مؤمنی که خداوند قلبش را به ایمان امتحان کرده باشد.

میثم می گوید: بلافاصله بلند شدم و خودم را به امیرالمؤمنین۷ رساندم و گفتم: «امیرالمؤمنین، فدایت شوم! اصبغ حدیثی را از شما برایم روایت کرد که سینه ام تنگ آمده است». فرمود: «آن چیست؟» او را خبر دادم. لبخندی زد و گفت: «بنشین میثم، آیا همه علم عالمان را می توان تحمل کرد؟» خداوند به فرشتگانش فرمود:

(وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ)(بقره: ۳۰)

[به خاطر بیاور] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من روی زمین، جانشینی (نماینده ای) قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا،» آیا کسی را در آن قرار می دهی که فساد و خونریزی کند؟! ما تسبیح و حمد تو را به جا می آوریم و تو را تقدیس می کنیم.

پروردگار فرمود: «من حقایقی را می دانم که شما نمی دانید.» آیا به نظرت می رسد که فرشتگان تحمل آن علم را داشتند؟». گفتم به خدا سوگند این از آن سنگین تر است.

فرمود: مطلب دیگری را از حضرت موسی ۷ برایت بگویم؛ خداوند تورات را بر او نازل کرد و وی گمان می کرد که در زمین عالم تر از او کسی نیست؛ پس خدا به او خبر داد که در مخلوقاتم از تو عالم تر هم هست - و این در جایی بود که خداوند بر پیامبرش ترسید که مبادا دچار عُجب و غرور شود - پس او از پروردگارش خواست که وی را به سوی آن عالم راهنمایی کند؛ پس خدا بین او و خضر جمع کرد و او کشتی را معیوب کرد. موسی نتوانست تحمل کند، و بچه را کُشت و تحملش نکرد و دیوار را برپاداشت و آن را هم تحمل نکرد.

اما مؤمن؛ پیامبر ما حضرت محمد۹ دست مرا در روز غدیر خم گرفت و فرمود: «اللَّهُمَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ»؛ «خدایا، هرکس که من مولایش هستم، پس علی مولای اوست». آیا به نظرت مؤمنان این را تحمل کردند، جز کسانی که خداوند آنها را از میان مؤمنان عصمت بخشید؟ پس بشارت باد و بشارت، که خداوند شما را به خاطر آنچه از امر رسول خدا۹ تحمل کردید، به چیزی اختصاص داد که فرشتگانش و پیامبران و مؤمنانش را بدان اختصاص نداد. (فرات الکوفی، ۱۴۱۰ق، ص۵۵)

میثم، شخصی حاضرجواب بود (مفید، ۱۴۱۳ق، ج۱، ص۳۲۴) و هنگامی که به نمایندگی معترضان بازار کوفه، در دربار عبیدالله بن زیاد سخن گفت، ابن زیاد از منطق، سخنوری، فصاحت و بلاغت او در شگفت ماند (طوسی، ۱۳۴۸ش، ص۸۶) خطابه های او بر ضد حکومت امویان، وی را در میان دشمنان این حکومت بارز ساخت.

میثم بالای چوبه دار با صدای بلند از مردم می خواست برای شنیدن احادیث مکنون و شگفت حضرت علی۷ نزد او جمع شوند. او درباره فتنه های بنی امیه و فضایل بنی هاشم سخنانی می گفت. عمرو بن حریث چون افشاگری میثم و ازدحام مردم را گرد او دید، شتاب زده نزد ابن زیاد رفت و ماجرا را به او اطلاع داد. ابن زیاد، از بیم رسوایی، دستور داد بر دهان میثم لجام نهند. گفته شده است او نخستین فردی بود که در اسلام بر دهانش لجام نهاده شد.

به روایتی دیگر عمرو بن حریث، که نگران تمایل مردم به سخنان میثم و شورش آنان بر ضد حکومت بود، از ابن زیاد خواست دستور دهد زبان میثم را قطع کنند. ابن زیاد موافقت کرد و یکی از نگهبانان را برای این کار فرستاد. میثم با یادآوری این مطلب که ابنزیاد نتوانست سخن مولایش علی را درباره بریدن زبان و دست ها و پاهایش، تکذیب کند، لحظاتی پس از آنکه زبانش قطع شد، به شهادت رسید. (طوسی، ۱۴۱۴ق، ص۱۴۸؛ برقی، ۱۳۳۰ش، ص۳۰۹و ۳۱۰)

امام۷ به میثم تمار گفت: «چه خواهی کرد،آن روزی که فرزند ناپاک بنی امیه - عبیدالله زیاد - از تو بخواهد که از من تبری و بی زاری بجویی؟» میثم گفت: «نه به خدا سوگند هرگز چنین نخواهم کرد»، امام فرمود: «در غیر این صورت به دارت آویخته و تو را می کشند.» میثم گفت: «صبر و بردباری خواهم کرد. این در راه خدا چیزی نیست».علی۷ به او فرمود: «ای میثم، تو بعدها با این درخت ماجراها خواهی داشت... . ای میثم، این درخت خرما را به چهار قسمت تقسیم می کنند و تو را از قسمت چهارم آن به دار می آویزند». ازاین رو میثم خیلی وقت ها پیش آن درخت می آمد و کنارش نماز می خواند و می گفت: «مبارکت باد، ای نخل. مرا برای تو آفریده اند و تو برای من روییده ای و همواره به آن نخل نگاه می کرد. روزی که ابن زیاد حاکم کوفه شد هنگام ورود به کوفه پرچمش به شاخه ای از آن درخت نخل گیر کرد و پاره شد. ابن زیاد از این پیش آمد فال بد زد و دستور داد آن را بریدند. آن گاه نجاری آن را خرید و به چهار قسمت در آورد، میثم به فرزندش صالح گفت: «نام من و پدرم را بر چوب آن نخل حک کن». صالح می گوید: نام پدرم را آن روز بر آن چوب نوشتم. وقتی ابن زیاد پدرم را به دار آویخت، پس از چند روز چوبه دار را دیدم؛ همان قسمتی از نخل بود که نام پدرم را بر آن نوشته بودم. (مفید۱۴۱۳ق، ج۱، ص۳۲۴ - ۳۲۵؛ طوسی، ۱۳۴۸ش، ص۸۴ -۸۷)

میثم پس از دستگیری مدتی زندان شد و ابن زیاد از طرف یزید بن معاویه، مأمور شد میثم را به دار بیاویزد. ابن زیاد به میثم دستور داد از علی بیزاری جوید و از آن حضرت بد بگوید و به جای آن، دوستی خود را به عثمان اعلام کند و از او نیک بگوید. او میثم را تهدید کرد که اگر به این دستور عمل نکند، دست ها و پاهایش را قطع می کند و او را به دار می کشد. میثم اگرچه می توانست تقیه کند، اما شهادت را برگزید و گفت که امام علی۷ او را آگاه کرده است که ابن زیاد چنین خواهد کرد و زبانش را خواهد برید.

عبور از تقیه

تقیه رفتار و گفتاری به ظاهر مخالف حق است که بر خلاف اعتقاد قلبی و به منظور نگه داشتن جان از زیان صورت می پذیرد. (طبرسی، ۱۴۱۵ق، ج۲، ص۲۷۳) تقیه از معتَقَدات کلامی و فقهی شیعه است که بزرگان امامیه به وسیله آن توانسته اند به حفظ مکتب کمک کنند. شیخ صدوق تقیه را واجبی می شمارد که ترک آن روا نیست و هر که ترک تقیه کرد مانند کسی است که ترک نماز کرده است:«اعتقادنا فی التقیّة أنّها واجبة، من ترکها کان بمنزلة من ترک الصلاة».(صدوق، ۱۴۱۴ق، ص۱۰۷) شیخ مفید تقیه را در فرض زیان دینی و دنیوی واجب می شمارد و معتقد است که اگر معلوم نباشد که آشکار شدن حق ضرر دارد، تقیه واجب نخواهد بود:

التقیة کتمان الحق و ستر الاعتقاد فیه و مکاتمة المخالفین و ترک مظاهرتهم بما یعقب ضررا فی الدین أو الدنیا و فرض ذلک إذا علم بالضرورة أو قوی فی الظن فمتى لم یعلم ضررا بإظهار الحق و لا قوی فی الظن ذلک لم یجب فرض التقیة.(مفید، ۱۴۱۴ق، ص۱۳۷)

وی تقیه را به سه قسم واجب، حرام و مستحب تقسیم کرده و بیان می دارد: تقیه به هنگام ترس از جان، واجب و در صورت ترس از زیان مالی مباح است و گاه ترک تقیه افضل خواهد بود:

إن التقیة جائزة فی الدین عند الخوف على النفس، وقد تجوز فی حال دون حال للخوف على المال ولضروب من الاستصلاح، وأقول إنها قد تجب أحیانا وتکون فرضا، وتجوز أحیانا من غیر وجوب، وتکون فی وقت أفضل من ترکها ویکون ترکها أفضل وإن کان فاعلها معذورا ومعفوا عنه متفضلا علیه بترک اللوم علیها(همو، ۱۳۷۳ش، ص۱۱۸)

جمعی از یاران امیر مؤمنان۷، همچون میثم تمار، در دو راهی سکوت همراه با تقیه یا سخن و روشنگری همراه با سختی و رنج و مرگ، از تقیه عبور کرده و آن را بر خود حرام کردند و بی مهابا فریاد زده و در دفاع از امیر مؤمنان۷ آشکارا به میدان آمدند و جان عزیز خود را در راه یاری حق تقدیم کردند.

در پاسخ به چرایی عدم پایبندی میثم به تقیه در مواجهه با امویان، چند نکته نیازمند تبیین است.

۱. در جایی که جان یا مال و ناموس انسان مؤمن در خطر است و اظهار حق، ثمره ای به همراه نداشته باشد، او می تواند با مخفی کردن باور خود، موقتاً از اظهار آن خودداری کند. قرآن چنین رفتاری را مجاز دانسته و می فرماید: (إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً)؛ «مگر اینکه از آنها تقیه کنید [وبه خاطر هدف های مهم تری کتمان نمایید]».(تغابن: ۱۶) و همچنین (إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْاِیمَانِ)؛ «به جز آنها که تحت فشار واقع شده اند، درحالی که قلبشان با ایمان، آرام است».(آل عمران: ۲۸)

در این زمینه می توان به رفتار عمار اشاره کرد در زمانی که مشرکان والدین اش را به شهادت رساندند و در زیر شکنجه مجبور شد حرفی بر زبان جاری کند که همه مشرکین خوشحال شده و رهایش کردند. عمار از آن حرفی که زده بود سخت ناراحت بود و سپس گریه کنان نزد پیامبر اکرم۹ آمد و حضرت در واکنش به تقیه عمار چنین فرمود: «إن عادوا لک، فعد لهم بما قلت!» اگر بازهم گرفتار شدی و از تو خواستند آنچه می خواهند بگو و به این وسیله اضطراب و وحشت و گریه او را آرام ساخت». (طبرسی، ۱۴۱۵ق، ج ۶، ص۳۸۸)

۲. تقیه حکمی ثانوی و نسبی بوده و همواره در آن مصلحت اسلام و مسلمانان در نظر گرفته می شود و بدیهی است تساهل در امر تقیه هرگز پذیرفتنی نیست. شیخ مفید گاه ترک آن را افضل می داند. (مفید، ۱۳۷۳ش، ص۱۱۸) ازاین رو نمی توان به بهانه تقیه، احکام اولی دیگر (مانند وجوب تبلیغ دین و بیان حقایق، امر به معروف و نهی از منکر، جهاد و مانند آنها) را ترک کرد. بنابراین تقیه در همه جا یک حکم ندارد و متکلمان و فقها معتقدند تقیه گاهی واجب و گاهی حرام و زمانی نیز مباح است. (همانجا؛ انصاری، ۱۴۱۴ق، ص۷۳)

تقیه در صورتی واجب است که بدون فایده ای جان انسان به خطر بیفتد، و حلال بودن آن در صورتی است که ترک آن یک نوع دفاع و تقویت از حق باشد. در اینجا انسان می تواند فداکاری کرده و جان خود را بر سر این کار بگذارد، همان طور که حق دارد از این صرف نظر کرده و جان خویش را حفظ کند.

در جایی که تقیه موجب ترویج باطل و گمراه ساختن مردم و تقویت ظلم و ستم می شود تقیه حرام و ممنوع است. علمای شیعه معتقدند: هرگاه اصل ضروری دین به خطر افتد، تقیه جایز نیست؛ مانند تصمیم حاکمان ستمگر به تغییر احکام دین. نیز تقیه در انجام دادن محرماتی مانند ویران کردن کعبه معظمه و مشاهد مشرّفه، ردّ اسلام و قرآن و تفسیر آن به گونه ای که حقیقت دین تحریف شود، جایز نیست. همچنین هرگاه کسی جایگاهی ویژه میان مسلمانان داشته باشد که تقیه اش به سست سازی مذهب و شکستن حرمت دین بینجامد، تقیه برای او جایز نیست. (امام خمینی، ۱۴۱۰ق، ج۲، ص۱۷۷؛ سبحانی، ۱۴۱۴ق، ج۵، ص۴۳۴) بنابراین موارد زیادی وجود دارد که نه تنها تقیه در آن مجاز نیست، بلکه از «گناهان کبیره» محسوب می شود. چه اینکه تقیه در آنها باعث شکست، و عقب گرد و گسترش فساد و گناه و جرئت ظالمان و پوشیده ماندن حق و تزلزل ارکان اسلام می شود.

در سده نخست بنی امیه و به خصوص معاویه و یزید زمام حکومت اسلامی را بدون رضایت مسلمین در دست گرفت و «خودکامگی» را به جایی رسانید که احکام و قوانین اسلام را به سخره گرفتند. بدیهی است جمعی از یاران امیر مؤمنان۷ تقیه را بر خود حرام می دانستند و حق داشتند؛ زیرا اگر آنان نیز سکوت اختیار کرده راه تقیه را پیش گرفته بودند، حق و حقیقت به کلی از بین می رفت و دین اسلام به صورت دین معاویه و یزید و زیاد و ابن زیاد در می آمد؛ یعنی دین مکر و نیرنگ و خیانت و نفاق و دینی که منبع هر گونه رذیله ای بود، می شد. (مکارم شیرازى، بی تا، ص۱۷ - ۳۲)

۳. وقتی از عدم بهره مندی میثم تمار از تقیه یاد می شود، بدیهی است باید شرایط حکمرانی بنی امیه و نوع مواجهه ایشان با دین و دین داری مردم و تلاششان در محو سنت نبوی را مد نظر داشت. او با عبور از تقیه و با اعلان محبت به اهل بیت: و بیزاری از دشمنان ایشان، جان خود را در راه اسلام داد و بدین ترتیب توانست حجت را بر دشمنان تمام کند و فضایل ائمه: را گسترش دهند؛ آیت الله خوئی کار میثم و جمعی از دوستانش را شبیه کار مولایشان حسین بن علی۷ می شمارد که در راه دین فداکاری کرد و احکام سیدالرسول را منتشر کرد و در این راه به شهادت رسید. (خوئی، ۱۴۰۳ق، ج۲۰، ص۱۱۱)

با استناد به روایت امام صادق۷، تقیه بر میثم جایز بود و او از آن منع نشده بود و نسبت به نزول آیه درباره تصمیم عمار یاسر نیز آگاه بود. (کلینی، ۱۴۰۷ق، ج۲، ص ۲۲۰) بر این اساس، انتخاب او برای ترک تقیه، فداکاری در راه دین و ترجیح دادن آخرت بر زندگی دنیوی بود. این انتخاب، شخصیت میثم را دوست داشتنی ساخته بود به گونه ای که امام باقر۷ او را بسیار دوست می داشت و می فرمود: «او مؤمن و شاکر در رفاه و شکیبا در بلا بود». «أن أبا جعفر۷ کان یحبه حبا شدیدا، و أنه کان مؤمنا شاکرا فی الرخاء، صابرا فی البلاء»(حلی، ۱۴۰۲ق، ص۱۷۳)

۵. مسئله توحید و اقامه دین در همه احوال لازم دانسته شده است و بر یک فرد مسلمان نیز واجب است که دین خدا را محکم بگیرد و به قدر توانایی اش به آن عمل کند، هرچند که به عقد قلبی باشد و اگر سخت گیری دشمن اجازه تظاهر به دین داری نمی دهد، در باطن دلش به عقاید حقه دین معتقد باشد و اعمال ظاهری را از ترس دشمن با اشاره انجام دهد. علامه طباطبایی با این منظر تقیه را تحلیل می کند و معتقد است مجتمع اسلامی به گونه ای تأسیس شده که در تمامی احوال می تواند زنده بماند، چه در آن حال که خودش حاکم باشد و چه در آن حال که محکوم دشمن باشد، چه در آن حال که بر دشمن غالب باشد و چه در آن حال که مغلوب باشد، چه در آن حال که مقدم باشد و چه در حالی که مؤخر و عقب افتاده باشد؛ چه در حال ظهور و چه در حال خفا، چه در قوت و چه در حال ضعف. (طباطبایی، بی تا، ج۴، ص۱۲۶)

نتیجه گیری

میثم تمار پیوند وثیقی با امیر مؤمنان۷ بست و در طول حیات خود نمونه ای از ولاء محبت و ولایت را نشان داد و شهرت او نیز به دلیل انس و شاگردی امیر مؤمنان۷ است. به گونه ای که او را از خواص یاران امام برشمردهاند.

استواری میثم تمار در راه حق و استقامتش در دفاع از ولایت و زبان گویایش در اعلان حقایق، بارها محل ستایش معصومان: و عالمان بوده است. او در ولاء و محبت امیر مؤمنان۷ سرآمد بود و به اقتضای شرایط زمانی، تقیه را برخود روا نداشت و ضمن تحمل سختی ها و رنج های جانکاه، به شهادت رسید.

او در دو راهی سکوت همراه با تقیه یا سخن و روشنگری همراه با سختی و رنج و مرگ، از تقیه عبور کرده و آن را بر خود حرام کرد و بی مهابا فریاد زده و در دفاع از امیر مؤمنان۷ آشکارا به میدان آمد.

وقتی از عدم بهره مندی میثم تمار از تقیه یاد می شود، بدیهی است باید شرایط حکمرانی بنی امیه و نوع مواجهه ایشان با دین و دین داری مردم و تلاششان در محو سنت نبوی را مد نظر داشت. او با عبور از تقیه و با اعلان محبت به اهل بیت: و بیزاری از دشمنان ایشان، جان خود را در راه اسلام داد و بدین ترتیب توانست حجت را بر دشمنان تمام کند و فضایل ائمه: را گسترش دهد.

فهرست منابع

• قرآن کریم.

  1. آقابزرگ طهرانی، محمد حسن، (۱۴۰۸ق)، الذریعة إلى تصانیف الشیعة، قم، اسماعیلیان.
  2. ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبة الله (۱۴۰۴ق)، شرح نهج البلاغة، قم، مکتبة آیة الله العظمی المرعشی النجفی.
  3. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی (۱۴۱۵ق)، الاصابة فی تمییز الصحابة، بیروت، دار الکتب العلمیة.
  4. ابن شاذان قمی، شاذان بن جبرئیل (۱۳۸۱ش)، الفضائل، نجف.
  5. ابن طاووس، عبدالکریم بن احمد (بی تا)، فرحة الغری فی تعیین قبر أمیرالمؤمنین، تحقیق السیدتحسین آل بیب الموسوی، قم، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیة.
  6. ابن مشهدی،محمد بن جعفر، (۱۴۱۹ق)، المزار الکبیر، قم، نشر القیوم.
  7. ابن ندیم، محمد بن إسحاق، (۱۴۱۷ق) الفهرست، بیروت، دار المعرفة.
  8. استرآبادی، علی (۱۴۰۹ق)، تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، قم، مؤسسة النشر الإسلامی.
  9. اشعری قمی، سعد بن عبد الله (۱۳۶۰ش)، المقالات و الفرق، تهران، نشر مرکز انتشارات علمی و فرهنگی.
  10. امام خمینی، سید روح الله (۱۴۱۰ق)، الرسائل، قم، اسماعیلیان.
  11. انصاری، مرتضی (۱۴۱۴ق)، رسائل فقهیة (رسالة فى التقیة)، قم، المؤتمر العالمی بمناسبة الذکری المئویة الثانیة لمیلاد الشیخ الانصاری .
  12. برقی، احمد بن محمد (۱۳۳۰ق)، المحاسن، تهران، چاپ جلال الدین محدّث ارموی.
  13. الحلی، حسن بن یوسف (۱۴۰۲ق)، رجال العلامة الحلی، قم، الشریف الرضی .
  14. خوئی، سید ابوالفاسم (۱۴۰۳ق)، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، بی جا، مؤسسة الخوئی الإسلامیة.
  15. راغب اصفهانی، حسین بن محمد (۱۴۱۲ق)، المفردات فی غریب القرآن، بیروت، دار القلم.
  16. سبحانی، جعفر (۱۴۱۴ق)، بحوث فی الملل والنّحل، مؤسسه النشر الاسلامی جامعة المدرسین.
  17. شوشتری، قاضی نورالله (۱۳۷۷)، مجالس المؤمنین، تهران، اسلامیه.
  18. صدوق، محمد بن علی (۱۴۱۴ق)، إعتقادات الإمامیة، قم، کنگره شیخ مفید.
  19. ------ (۱۴۱۷ق)، الأمالی، تحقیق قسم الدراسات الاسلامیة، قم، مؤسسة البعثة.
  20. صفار، محمد بن حسن (۱۴۰۴ق)، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد۹، قم، مکتبة آیة الله المرعشی النجفی.
  21. طباطبایی، محمد حسین (بی تا)، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، منشورات اسماعیلیان.
  22. طبرسی، فضل بن حسن (۱۴۱۷ق)، اِعلام الوری باَعلام الهدی، قم، مؤسسه آل البیت:.
  23. ------ (۱۴۱۵ق)، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات.
  24. طوسی، محمد بن حسن (۱۴۱۴ق)، الأمالی، قم، دارالثقافة.
  25. ------ (۱۳۴۸ق)، اختیار معرفة الرجال المعروف برجال الکشّی، مشهد، چاپ حسن مصطفوی.
  26. فتال نیشابوری، محمد (۱۳۸۶ق)، روضة الواعظین، نجف، چاپ محمدمهدی خرسان.
  27. فرات الکوفی، فرات بن ابراهیم (۱۴۱۰ق)، تفسیر فرات الکوفی، تهران، مؤسسة الطبع و النشر فی وزارة الإرشاد الإسلامی .
  28. کلینی، محمد بن یعقوب (۱۴۰۷ق)، الأصول من الکافی، تهران، دار الکتب الإسلامیة،
  29. مجلسی، محمدباقر (۱۴۰۳ق)، بحارالانوار الجامعة لدرر أخبار الأئمةالأطهار، بیروت، مؤسسة الوفاء.
  30. مطهری، مرتضی (بی تا)، جاذبه و دافعه علی۷، تهران، انتشارات صدرا.
  31. ------ (۱۳۸۸)، مجموعه آثار، ج۳، تهران، انتشارات صدرا.
  32. مفید، محمد بن محمد (۱۳۷۲)، أوائل المقالات فی المذاهب والمختارات، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.
  33. ------ (۱۴۱۳ق)، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، قم، مؤسسه آل البیت:.
  34. ------ (۱۴۱۴ق)، تصحیح اعتقادات الإمامیة، قم، کنگره شیخ مفید.
  35. مکارم شیرازی، ناصر (بی تا) ، تقیه و حفظ نیروها، قم.
  36. النجاشی، أحمد بن علی (۱۳۶۵)، رجال النجاشی، قم، مؤسسة النشر الإسلامی.