گزارشگران جریان بىنظیر عاشورا، در مرتبه اوّل، خود اهلبیت مظلوم و اسیر و بازماندگان آن حادثه عظیم کربلا بودند که توانستند دیدهها و شنیدههاى خود را پس از آن حادثه بر صفحات تاریخ ثبت کنند. آنان نخستین راویان حادثه کربلا به شمار مىآیند.
حاکمان و قدرتمندان ستمگر اموى پس از جریان هولناک عاشورا، تلاش کردند تا حادثه کربلا فراموش گردد؛ اما چون نتوانستند به هدفشان برسند، تمام توان خود را به کار بردند تا گزارشگران حوادث را جهت دهند و آن حادثه را تحریف کنند و ستمپیشگان را بهگونهاى تطهیر کنند و حکومت آنان را توجیه و تأیید نمانید، و از نقل و گزارش نقطهضعفها و خیانتها و جنایتهاى آنان خوددارى کنند، تا بدینوسیله زمینه شورشهاى بعدى را سدّ نموده و راه مبارزه با ستمگرى و حکومت جور به فراموشى سپرده شود، که این روش و سنت جاودانه ستمگران در طول تاریخ بود و هست.
پس از انقراض حکومتهاى اموى، فرصتى براى تدوین و تبلیغ حماسه عاشورا و عاشوراهاى پس از حادثه کربلا ایجاد شد، اما با به قدرت رسیدن بنىعباس جنایات مشابه آنان و احضارهاى مکرر امام صادق (ع)، به دربار طاغوت زمان و سرانجام شهادت آن حضرت و سپس شهادت حضرت موسى بن جعفر (ع) در زندان و احضار اجبارى امام هشتم (ع) به خراسان، بار دیگر زمامداران فاسد کوشیدند تا جنایت خود را پنهان نمایند. بازماندگان آن حاکمان ستمگر نیز با حیلههاى گوناگون تلاش کردند تا حد امکان جلوى فعالیتهاى امام جواد و امام هادى و امام عسکرى (علیهم السلام) را در نشر فرهنگ اجدادشان و اسلام ناب بگیرند و با حیله و ایجاد حلقههاى محاصره در اطراف آنان و رعب و وحشت و جدا کردن آن بزرگواران از رهبرى و انسانسازى در متن جامعه، اهداف و مقاصد خود را در میان امت اسلامى عملى سازند و ریشه هرگونه انقلاب و اصلاح در جامعه را بخشکانند و راه مبارزه با ستمگران را براى همیشه تاریخ مسدود نمایند تا درسهایى که انسانهاى بیدار مىتوانند از تاریخ عاشوراى حسینى و عاشوراهاى بعدى بگیرند، براى همیشه به فراموشى سپرده شود تا مبادا جبههاى تازه در مقابله با نیرنگهاى جدید ستمگران ایجاد شود.
امّا با لطف پروردگار و رفتار حکیمانه پیشوایان معصوم بعدى با ستمگران عباسى، خط اصلى مبارزه با ستمگران و نیروسازى براى ادامه مبارزه و زنده نگه داشتن حادثه عاشورا و درسهاى آن حفظ شد و ادامه یافت و امامان و رهبران بزرگوار توانستند راه امامت و رسالت را آنگونه که شایسته بود، ادامه دهند و مورخان و مقتلنویسان و گزارشگران توانستند حوادث سخت و تحت فشار زندگى ائمه معصوم (علیهم السلام) را در حد امکان براى آیندگان ترسیم کنند و فرهنگ وحى و سبک زندگى ائمه (علیهم السلام) را چنانکه معمار انقلاب و اسلام طراحى کرده بود، براى آیندگان روشن نمایند.
ازاینرو مىبینیم زندگى امامان پس از امام رضا (ع) نیز در میان احادیث و تاریخ به خوبى نشان مىدهد که خط اصلى مبارزه آنان با طاغوتهاى زمان خویش روشن است و هیچ امامى با وجود همه تنگناها و فشارهایى که از سوى حاکمان وقت روى آنها بوده و اعمال مىشده، نگذاشتند خط اصلى مبارزه گم شود و امت اسلامى متحیر گردد؛ اگرچه خود و فرزندان و پیروان آنها در زندانهاى حاکمان ستمگر شکنجه شدند یا به شهادت رسیدند.
در زندگى پربار امام هادى و امام عسکرى (علیهما السلام) نیز همین وضع را به روشنى مىبینیم که آنها این خط مبارزه و راه امامان پیشین را ادامه داده و در نهایت با شهادت خود، راه سلف صالح را حفظ کردند و با تحمل همه سختىها و شهادتها و شکنجهها اسلام و مسلمین را براى همیشه تاریخ بیمه کردند.
در این نوشتار، اشارهاى به مقتل دو امام بزرگوار یعنى عسکریین (علیهما السلام) خواهیم داشت تا روشن شود که این دو امام بزرگوار نیز همانند اجدادشان در بقاى اسلام و حفظ خط ترسیم شده نبوى کوشا بوده و تا پاى جان در این راه ایستادند. در آن مقاله هم اشاره شد که براى ائمه بزرگوار (علیهم السلام) غیر از امام على و امام حسین (علیهما السلام) مقتل مستقلى تدوین و منتشر نشده و فقط در کتابهایى مثل «منتهى الآمال» و کتب دیگر محدث قمى و در «مجالس السنیه» مرحوم سید محسن امین و علامه مجلسى در کتاب وزین «بحارالانوار» و بزرگان دیگر در کتابهاى خودشان، در ضمن بیان مقتل معصومین (علیهم السلام) به نقل و بیان مقتل همه ائمه و مقتل امام هادى و امام حسن عسکرى (علیهم السلام) پرداختهاند. در کتاب «فرهنگ شهادت معصومین (علیهم السلام)» که در سه جلد به مقتل چهارده معصوم (علیهم السلام) پرداخته، مقتل عسکریین (علیهما السلام) در جلد سوم جاى گرفته که در این مقاله، گذرى بر مقتل آن دو بزرگوار خواهیم داشت.
مقتل امام هادى (ع)
در این کتاب مقتل دهمین پییشواى معصوم، در ضمن نه فصل تنظیم و تدوین شده است. فصل اوّل به شخصیت آن بزرگوار پرداخته و القاب و کنیهها و والدین و فرزندان و سالروز تولد و شهادت و مدّت عمر و امامت آن بزرگوار و حاکمان ستمگر زمان آن حضرت را بیان کرده است و در هر موردى که مورخان اختلاف داشتهاند، به نظر مشهور امامیه و نظر منتخب مؤلفان اشاره شده است.
در فصل دوم رنجها و محنتهاى آن حضرت بیان شده است؛ مانند: حبس و تبعید و شکنجههاى روحى و جسمى در زندان و بیرون از آن.
امام هادى (ع) در زندان
شیخ صدوق از صقر بن ابىدلف کرخى نقل کرده است:
وقتى متوکل عباسى ابوالحسن عسکرى (ع) را به سامراء آورد، رفتم تا اطلاعى از او پیدا کنم. رازقى، پردهدار متوکل مرا از دور دید و دستور داد تا پیش او بروم. وقتى وارد شدم، مرا نشاند و مدتى از این سو و آن سو سخن گفت. من با خود گفتم: اشتباه کردم که آمدم. پس از ساعتى که مردم از اطرافش پراکنده شدند، دوباره پرسید: چه کار داشتى و براى چه آمدى؟ گفتم: خیر بود. گفت: شاید آمدى تا از مولایت خبر بگیرى؟ گفتم: مگر مولاى من کیست؟ من جز امیر مولایى ندارم. گفت: ساکت باش! مولاى تو حق است؛ از من نترس که من خود بر مذهب تو هستم. گفتم: سپاس خداى را. گفت: آیا مىخواهى او را
ببینى؟ گفتم: آرى. گفت: درنگ کن تا نامهرسان از پیش او بازگردد. من نشستم تا او بیرون آمد. رازقى به یکى از خدمتکاران گفت: دست صقر را بگیر و درون اتاقى که آن علوى در آن زندانى است ببر و او را آنجا بگذار و بیا. آن غلام مرا راهنمایى کرد. وقتى داخل اطاق شدم، دیدم حضرت هادى (ع) بر روى حصیرى نشسته و در مقابل او قبرى آماده است. سلام کردم و پاسخ داد و فرمود تا بنشینم. سپس فرمود: چرا آمدى؟ عرض کردم: آمدم تا خبرى از شما بگیرم، و در این حال چشمم به قبر افتاد و گریستم. آن حضرت به من نگریست و فرمود: نگران نباش! این بار نمىتوانند آزارى به من برسانند. گفتم: الحمدلله، سپس پرسیدم حدیثى از پیامبر شنیدهام که معناى آن را نمىدانم. امام فرمود: آن کدام حدیث است؟ گفتم: حدیثى که پیامبر اکرم (ص) فرمود:
«لا تعادوا الایام فتعادیکم»
؛ با روزگار دشمنى نورزید، تا او نیز با شما دشمنى کند. چه معنى دارد.
امام فرمود: آرى، آن ایام کنایه از ماست که تا آسمان و زمین هست، ما هستیم. شنبه به نام پیامبر خدا و یکشنبه به نام امیرالمؤمنین و دوشنبه به نام حسن و حسین، سهشنبه به نام على بن الحسین، محمد بن على و جعفر بن محمد، چهارشنبه به نام موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و من و پنجشنبه به نام فرزندم حسن بن على و جمعه به نام فرزند فرزندم مىباشد که تمام حق بر او گرد آید و او تمام زمین را پر از قسط و عدل نماید؛ همانگونه که پر از ظلم و جور گردیده باشد. این معناى ایام است. پس با آنان در دنیا دشمنى نکنید تا آنان در آخرت با شما دشمنى نکنند. سپس فرمود: خداحافظى کن و برو؛ زیرا براى تو ایمن نیستم.[1]
آرى، امام هادى (ع) هم همانند اجداد بزرگوارش همه سختىها را به جان خود و شیعیانش خرید، اما از راه آنان خارج نشد تا اینکه متوکل دستور کشتن او را صادر کرد. ایشان در زمان شهادت 41 سال داشتند.
فصل سوم، خبر دادن ایشان به شهادتشان است که آن را پیشگویى کردند. در فصل چهارم وصیتهاى او بیان شده است و در فصل پنجم جریانات زمان احتضار آن حضرت آمده است. در فصل ششم کیفیت شهادت آن حضرت بیان شده است و در فصل هفتم آنچه مربوط به مراسم تجهیز آن حضرت است، بیان شده است و در فصل هشتم هم به حوادث پس از شهادت آن حضرت اشاره شده است. در فصل آخر هم مراثى حضرت آمده است.
نگاهى به مقتل امام حسن عسکرى (ع)
مقتل امام حسن عسکرى (ع) در جلد سوم، پس از مقتل پدر بزرگوارش در هشت فصل مانند فصلهاى مربوط به والد بزرگوارش و با همان تیترها و عنوانها آمده است که نیازى به تکرار آن نیست. در فصل اوّل در مورد شخصیت آن بزرگوار چنین آمده است:
ابنصباغ مالکى گوید: امام حسن عسکرى (ع) یگانه عصر خود و پیشتاز یکتا، سرور عصر و پیشواى زمان خود، داراى گفتارى استوار و کردارى پسندیده بود ... او تکسوار بىهمتاى علوم و بیان کننده بىگفتوگوى مشکلات آن، کشفکننده حقایق علوم و روشنگر دقایق آن با اندیشهاى صائب و کاوشگر، همو که اسرار نهانى بر صفحه دل او گفته مىشد؛ هم در اصالت کریم بود و هم در جان و هم در ذات. خدا او را در پوشش رحمتش قرار دهد و بر پهنه بهشتش جاى دهد.
در مورد زندانى شدن حضرت در فصل دوّم کتاب چنین آمده است:
شیخ مفید از محمد بن اسماعیل نقل مىکند: عدهاى از بنىعباس نزد صالح بن وصیف که حضرت ابومحمد در زندان او بود، آمدند و گفتند: بر او سخت بگیر و مجالى مده. صالح گفت: دیگر چه کار مىتوانم بکنم؟! دو نفر از شرورترین افرادى را که داشتم، مأمور او نمودم، امّا امروز همانها در عبادت و نماز و روزه به مقامى بزرگ رسیدهاند. سپس دستور داد تا آن دو نفر آمدند و به آنان گفت نظر شما در مورد این شخص زندانى چیست؟ گفتند: چه بگوییم در مورد مردى که روزها روزه مىگیرد و تمام شب را بیدار است؟! نه سخنى مىگوید و نه به کارى جز عبادت مىپردازد. وقتى به ما مىنگرد، اعضاى بدنمان مىلرزد و چنان حالتى به ما دست مىدهد که توان و اختیار از ما گرفته مىشود. وقتى عباسیان این سخنان را شنیدند، سرشکسته و مأیوس بازگشتند.[2]
آرى، آن امام بزرگوار در زندان هم وظیفه بیدارسازى امت اسلام را انجام داد و راه اجداد بزرگوارش را براى دیگران ترسیم نمود، تا اینکه در 28 سالگى در زمان معتمد عباسى به شهادت رسید.[3]
[1] . فرهنگ شهادت معصومین، ج 3، ص 507، به نقل از خصال صدوق، ص 394، ح 102..
[2] . همان، ص 557، به نقل از ارشاد مفید، ص 344..
[3] . همان، ص 581..