فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

شعر

چکیده
خورشید سامرا
درنگ بر رواق غم‌آلود «سامرّا» یادآور غربت امام عسکرى (ع) است‌
شهرى آرمیده در شرق دجله‌
که خورشیدى دیگر از «منظومه اهل بیت» را دربردارد
و هزاران دل، در «مدار جاذبه امامت» مى‌چرخد
و از کانون نور الهى، فروغ مى‌گیرد و روشن مى‌شود
مردى بزرگ در این مزار مدفون است که نامش، رمز نیکویى‌هاست.
و یادش، الهام‌بخش کرامت و فضیلت‌
گوهرى که در کوچه‌پس‌کوچه‌هاى تاریک تاریخ، مثل خورشید نورافشانى مى‌کند
و همچون نیاکان پاکش، بار سنگینى «هدایت امّت» را بر دوش مى‌کشد
گلى از بوستان امامت و محصولى از باغ رسالت است‌
ولادتى سرورآفرین و شهادتى غمبار دارد
هجرت تلخش در بیست‌وهشتمین بهار عمر، داغى سنگین بر دل شیعه است‌
و غم شهادتش، طوفانى در دل‌هاى آشوب‌زده پیروان مى‌آفریند
مى‌رود، تا جریان «نور خدا» در وجود حضرت «قائم» ادامه یابد
و میراث‌دار امامت، «بقیةالله» باشد
تا روزى از وراى قرون ظهور کند و جهان را بر بال قسط و عدل بنشاند
(جواد محدّثى)

سامرّا
این شهر سامره است، یا عرش کبریاست؟
یا کعبه مقدّس دل‌هاى انبیاست؟
شهرى که مطلع دو مه است و دو آفتاب‌
کز نورشان به چشم دلِ اهل دل ضیاست‌
این‌جا مزار حضرت هادى و عسکرى است‌
این‌جا حریم پاک دو محبوب کبریاست‌
این‌جاست قبر حضرت هادى، ولى حق‌
ابن‌الرّضا، على، خلف پاک مرتضاست‌
حاجت از او بخواه که باب‌الحوائج است‌
درمان از او بگیر که خاک درش شفاست‌
قبر امام عسکرى از جان و دل ببوس‌
زیرا که قبله‌گاه دل و کعبه ولاست‌
مولاى خلق، والد مهدى منتظر
شمس‌الولا، امام امم، حجّت خداست‌
این‌جا مزار عمّه صاحب زمان بود
آن دخترى که دختر «والشّمس» و «والضّحى» است‌
آن بانویى که محرم سرّ ولایت است‌
نامش حکیمه، فخر زنان، شمسه حیاست‌
این‌جا مزار نرجس پاکیزه‌دامن است‌
آن بانویى که مادر مولاى عصر ماست‌
از ما سلام باد به مهدى و مادرش‌
تا اهل بیت را شرف و عزّت و بقاست‌
این‌جا امام عصر به عالم قدم نهاد
مانند مرتضى که بر او کعبه زادگاست‌
این‌جا مکان غیبت آن نجل فاطمه است‌
این‌جا محلّ زمزمه و گریه و دعاست‌
«میثم»، بخوان دعاى فرج را در این حرم‌
حاجات خود بخواه، که از لطف حق رواست‌
(غلامرضا سازگار)

دلم هوایى سامرّا
از ابتدا گِل من را خدا مطهّر کرد
و بعد عشق تو را در دلم مقدّر کرد
زلال ناب ولایت به جان من نوشاند
سپس تمام دلم را به نام حیدر کرد
به غیر وادى عشق تو نیست وادى ما
ولایت تو، مبانى اعتقادى ما
شکوه بى‌حد تفسیر شیعه برکت توست‌
رهین محضر تو فقه اجتهادى ما
همیشه نور هدایت چراغ محفل ماست‌
به لطف این‌که تو هستى امام هادى ما
چه مى‌شود که گداى گداى تو باشیم؟
چه مى‌شود بپذیرى فداى تو باشیم؟
همیشه مى‌وزد از مرقدت نسیم بهشت‌
پر است صحن و سراى تو از شمیم بهشت‌
کنار گنبد و گلدسته‌هاى تو دیدیم‌
شکوه عرش خدا، شوکت عظیم بهشت‌
عبور مى‌کند از بین صحن اطهر تو
مسیر روشن حق، راه مستقیم بهشت‌
دوباره شوق زیارت هوایى‌ام کرده‌
منم کبوتر صحن تو، یاکریم بهشت‌
میان صحن و سرایت کبوترم کردى‌
تو بال‌هاى مرا نذر این حرم کردى‌
بخوان زیارت پرمحتواى جامعه را
بخوان که خوب بفهمم بهاى جامعه را
بخوان که روح بگیرد «ولى‌شناسى» ما
بخوان و شرح بده آیه آیه جامعه را
نگاه روشن تو اى «معادن‌الرّحمه»
بنا نهاده در عالم، بناى جامعه را
تو خواستى که فقط پیرو ولى باشیم‌
همیشه در خط مولایمان على باشیم‌
بخوان مرا که به عشق تو مبتلا باشم‌
مرا بخوان که هوایى سامرا باشم‌
بده برات زیارت که یک شب جمعه‌
کنار قبر شهیدان کربلا باشم‌
(یوسف رحیمى)

مهدى (عج)، مولود سامرّا
گفتم که روى خوبت از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابى، ورنه رُخَم عیان است‌
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت؟
گفتا نشان چه پرسى؟ آن کوى بى‌نشان است‌
گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى‌
گفتا که در ره ما، غم نیز شادمان است‌
گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم‌
گفت آن‌که سوخت، او را کِى ناله و فغان است؟
گفتم فراق تا کى؟ گفتا که تا تو هستى‌
گفتم نفس همین است، گفتا سخن همان است‌
گفتم که حاجتى هست، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا، گفتا که رایگان است‌
گفتم ز «فیض» بپذیر، این نیم‌جان که دارد
گفتا نگاه‌دارش، غمخانه تو جان است‌
(فیض کاشانى)

عسکرى‌لقب، فاطمى‌نسب‌
اى آفتاب مهر تو روشنگر وجود
در پیشگاه حکم تو ذرّات، در سجود
اى میرعسکرى‌لقب، اى فاطمى‌نسب‌
آن را که نیست مهر تو از زندگى چه سود؟
علمت محیط بر همه ذرّات کائنات‌
فیضت نصیب، بر همه در غیب و در شهود
عیسى دمى و پرتو رأى منیر تو
زنگار کفر از دل نصرانیان زدود
این افتخار گشته نصیبت که از شرف‌
در خانه تو مصلح کل، دیده برگشود
قرآن ناطقى تو و قرآن پاک را
الحق مفسّرى، ز تو شایسته‌تر نبود
اى قبله مراد، که در «برکةالسّباع»
شیران به پیش پاى تو آرند سر فرود
دشمن بدین کلام ستاید تو را که نیست‌
در روزگار، چون تو به فضل و کمال وجود
مدح شما، ز عهده مردم برون بود
اى خاندان پاک، که یزدانتان ستود
از نعمت ولاى شما خاندان وحى‌
منّت نهاد بر همگان، خالق ودود
(سیدرضا مؤید)

اختر یازدهم‌
اى نخل ریاض علوى، برگ و برت سوخت‌
از آتش بیداد، زپا تا به سرت سوخت‌
اى یازدهم اختر پرنور ولایت‌
خورشید ز هجر رخ همچون قمرت سوخت‌
اى پاره قلب نبى و زاده زهرا
از آتش زهر ستم و کین، جگرت سوخت‌
از داغ جهان‌سوز تو در دشت محبّت‌
چون لاله سوزان، دل مهدى پسرت سوخت‌
چون مشعل افروخته در سوگ عزایت‌
اى واى، دل مهدى نیکو سِیرَت سوخت‌
در فصل شباب از ستم و کینه دشمن‌
چون شمع شب‌افروز، زپا تا به سرت سوخت‌
(محسن حافظى)
 
سامره و کربلا
کى مى‌شود به سامره در «سرّ من رأى»
گویم به هادى و تو، سلامٌ علیکما
تا روز مرگ، جان بدهم در ولایتمان‌
حبّ شما طلب بکنم روزى از خدا
در فضل، «ابومحمّد» ى اى چشمه کرم‌
«ابن‌الرّضا» ست شهرتت اى معدن سخا
صاحب لواى عسکریین است باب تو
اى مادر عفیفه تو «سوسنِ» حیا
اى آفتاب یازدهم، سرّ احمدى‌
اى نور از سلاله خورشید «انّما»
اى وارث ودیعه زهرا، امام نور
اى امتداد چشمه تطهیر، تا شما
مسموم زهر خصم ولایت، چنان حسن‌
مظلوم روزگار تویى، مثل مرتضى‌
امروز چشم شیعه به صحن و سراى توست‌
فرزند نور، اى پسرت حجّت خدا
در پشت ابر، ماه تمام تو تا به کى؟
با پاى خسته گرم طلب شیعه، تا کجا؟
این‌الامام؟ یا حسن عسکرى، دخیل‌
در انتظار سامره توست کربلا
(محمد سعیر میرزایى)

آتش به حریم عسکریین‌
جر درد و غصّه، سینه ما را مجیب نیست‌
زخمى به دل نشسته که هیچش طبیب نیست‌
از سامرا صداى تو بر گوش مى‌رسد
این‌ها جزاى کشته «شیب‌الخضیب» نیست‌
آقا! دلت شکسته ز تیغ زبان خصم‌
غصّه نخور، توقّعى از نانجیب نیست‌
اى یوسف شکسته‌دل من حلال کن‌
در ما اگر براى تو خیرى نصیب نیست‌
غافل شدیم از تو و از روزگار تو
ورنه چنین جسور شدن در رقیب نیست‌
ما زنده‌ایم و قلب شما را شرر زدند
بر سینه تو آتشى از پشتِ در زدند
این دشمنان که زخم شما را نمک زدند
دیروز، کوچه، مادرتان را کتک زدند
اینان که این‌چنین دلتان را شکسته‌اند
در شام روى نیزه سرى را شکسته‌اند
امروز جنگ و غفلتِ عالى‌جناب‌ها
دیروز کوفه، زینب و بزم شراب‌ها
برگرد ذوالفقار على! گاه عاشقى است‌
قرآن بخوان، به دست کسى خیزران که نیست‌
ما کیستیم؟ تشنه جام شهادتیم‌
ابناء حیدریم و سرا پاى غیرتیم‌
ما سینه را به امر شما چاک مى‌کنیم‌
ما هرچه دشمن است، در خاک مى‌کنیم‌
ما باده‌نوش باده میناى کوثریم‌
جان برکفان خامنه‌اى پور حیدریم‌
(محمد معاذاللّهى پور)

غربت سامرا
شرمنده‌ام که شعر ندارم براى تو
شعرى که واژه واژه بگرید به پاى تو
این شعر نیست، بغض فروخورده من است‌
بغضى که سال‌ها شده دردآشناى تو
هر بیت شعر بر سرم آوار مى‌شود
تا مى‌کنم نگاه به صحن و سراى تو
این‌جا بقیع نیست، ولى غرق حیرتم‌
یعنى چه آمده سر گلدسته‌هاى تو
در چشم‌هاى ابرى من خیمه مى‌زند
یک شب هواى گریه و یک شب هواى تو
با دست خالى آمدم این‌جا، مرا ببخش‌
شرمنده‌ام که شعر ندارم براى تو
(على‌اصغر شیرى)