وجه نامگذارى
«سامراء» واژهاى است آرامى و چون سام فرزند نوح نبى این مکان را براى سکونت خود برگزید، بدین نام مشهور گردید. در واقع نام این موضع جغرافیایى «سامراه» بوده که رفته رفته به سامراء یا سامره موسوم گردیده است. هنگامى که معتصم به گسترش آن پرداخت و این دیار را به عنوان مرکز حکومت عباسى برگزید، شهر را «سُرَّمَنْ رَأى» نام نهاد؛ یعنى هر کس آن را ببیند، شادمان گردد، تا هم با میمنت باشد و هم با نام قدیمى شباهت داشته باشد. بر روى سکههایى که در عصر عباسیان ضرب مىشده، همین نام عربى دیده مىشود.[1] به گفته مقدسى هنگامى که سامراء شهرى بزرگ، جذّاب و دیدنى بود، «سُرَّمَنْ رأى» نام گرفت که به اختصار «سُرَّمَرى» تلفظ مىکردند و چون متروک گردید و خرابى به این قلمرو راه یافت، آن را «ساء مَنْ رأى» نامیدند و به تدریج این نام مختصر گردید و سامراء نامیده شد.[2] هنگامى که ابنجبیر از خرابههاى شهر مىگذشت، گفت: به راستى سُرَّمَنْ رأى «عبده من رأى» گردید![3] یاقوت حموى از کرخ سامراء یاد کرده و گفته است: به آن کرخ فیروز هم مىگویند که به فیروز فرزند بلاش، پسر قباد فرمانرواى ساسانى منسوب است. این ناحیه قدیمىتر از سامراء بود و چون سامره بنا شد، شهر مزبور بدان متصل گردید و در زمانهاى بعد که شهر سامراء رو به ویرانى رفت، کرخ فیروز آباد باقى ماند.[4]
«عسکر» معرب لشکر است و چون سامراء مرکز استقرار گروههایى از لشکریان عباسى بوده، به نام عسکر نیز شهرت دارد و افراد منسوب به آنجا را عسکرى مىگویند و معمولا ساکنین سامراء را با همین عنوان لقب دادهاند. از آنجا که امام دهم و یازدهم مدتها در این شهر اقامت داشتهاند آن دو فروغ فروزان امامت و هدایت را عسکریّین گفتهاند. البته عسکر سامراء را نباید با عسکر مکرّم که از نواحى خوزستان است، اشتباه کرد.[5]
ویژگىهاى تاریخى و مشخصات جغرافیایى
سامراء که اکنون از توابع استان صلاحالدّین عراق به شمار مىرود، بر کرانه شرقى رود دجله و در 130 کیلومترى شمال غربى بغداد قرار دارد. البته از راه ارتباطى آبى (دجله) این فاصله به 175 کیلومتر مىرسد که این مسیر در سالهاى اخیر اهمیّت چندانى ندارد. سامراء از طریق راه آهن و راه شوسه با مرکز حکومت عراق مرتبط است. این شهر در مسیر راه بغداد به تکریت واقع شده و جغرافىدانان آن را از اقلیم چهارم دانستهاند و گفتهاند پس از شهر بغداد، سامراء دومین شهرى است که توسط خلفاى عباسى بنیان نهاده شد. فضاى سبز، عمارات مهم و برخى قراى سامراء در جانب غربى آن قرار گرفته است.
از آنجا که این دیار در سر حد ایران و ممالک روم قرار داشت، در نبردهایى که بین رومیان و ایرانیان صورت گرفت، سامراء به تصرف مهاجمان رومى درآمد و ساکنین آن ناگزیر به آیین مسیح گرویدند. با طلوع اسلام، اگرچه این شهر به تصرف رزمندگان اسلام درآمد، ولى به دلیل جنگهاى متعدد و نزاعهاى گوناگون، به ویرانهاى تبدیل گردید و سکنهاش متفرق گشته و به نقاط دیگر مهاجرت کردند. در اواخر قرن دوّم هجرى صرفاً یک دیر در این محل بوده است. با روى کار آمدن بنى عباس در اطراف سامراء بناهاى متعددى احداث کردند. در 221 ق ضمن اینکه سامراء مرکز حکمرانى این سلسله گردید، عمران و توسعه بسیار یافت و از امکانات رفاهى، خدماتى و ارتباطى مناسبى بهرهمند گردید. اما از حدود قرن چهارم هجرى، بار دیگر راه زوال را پیمود و در آن، غیر از حرم عسکریین (علیهما السلام) بنایى نماند، تا آنکه «ابومحمد حسن بن ابى الهیجاء عبدالله بن حمدان بن حمدون تغلبى»، صاحب موصل، ضمن ساخت عمارتى براى مرقد امام هادى و امام حسن عسکرى (علیهما السلام) بر احیاء و عمران شهر سامراء اهتمام ورزید. با روى کار آمدن آلبویه، برخى از امیران این خاندان از جمله عضدالدوله دیلمى کار امیر حمدانى را براى رونق و آبادانى سامراء پى گرفتند و رفته رفته این شهر حیات اجتماعى و اقتصادى خود را بازیافت و به کانونى براى سکونت مسلمانان مبدّل گردید.[6]
تأسیس سامراء
چون مأمون در رجب 218 هجرى درگذشت، برادرش ابواسحاق محمد، فرزند هارون، معروف به «معتصم بالله»، بزرگان و قواى نظامى را به بیعت با خود فراخواند و همگان اطاعت کردند. او از طرسوس به بغداد آمد و بر این شهر چیره گردید. معتصم از علم و ادب و درس و بحث هیچ بهرهاى نداشت، اما وزیرش «محمد بن عبدالملک زیات» مردى فاضل بود.[7] معتصم که خلافت را غاصبانه به دست آورده بود، به مردم ستم مىکرد و فرمانروایى او به زور سرنیزه پابرجا بود. او چون مادرش از کنیزکان ترک بود و نیز ترکان در روى کارآمدنش مؤثر بودند و نیز به سپاهیان خود اعتمادى نداشت، غلامان ترک را وارد ارتش و تشکیلات ادارى دولت عباسى نمود؛ به گونهاى که تعدادشان به حدود هفتادهزار نفر بالغ گردید. آنان به فرمان خلیفه لباسهاى فاخر مىپوشیدند و از دیگر لشکریان ممتاز بودند و اجازه داشتند در خیابانهاى بغداد به حالت سواره حرکت کنند. آنان اهالى بغداد را آزار و اذیت مىکردند و حتى برخى افراد زیر دست و پاى مرکب ترکان کشته مىشدند. برخى نیز تازیانه مىخوردند. با ادامه این وضع، فریاد اعتراض ساکنان بغداد بلند شد و چون از ستم قواى ترک به ستوه آمدند، معتصم را تهدید کردند که اگر این سپاه را از ما دور نکنى، با تیرهاى سحرگاهى با تو وارد نبرد مىشویم. خلیفه پرسید منظورتان چیست؟ پاسخ دادند: در دعاهاى خود، تو را نفرین مىکنیم و از خداوند نابودیت را مىخواهیم.[8]
وقتى معتصم دید مردم از وى نفرت پیدا کرده و از مجاورتش در محنت و آزارند درصدد برآمد تا غلامان را از بغداد دور کند و خود نیز دارالسلام را ترک کند.[9] البته به قول ابناثیر خود معتصم هم از نیروهاى نظامى هراس داشت و یک بار بر زبان آورده بود: «بیم آن دارم که آنان بر من شورش کنند و خونم را بریزند. میل دارم در محلى باشم که بر این لشکریان اشراف داشته باشم و اگر حادثهاى رخ داد، بتوانم از راه صحرا یا رودخانه دجله بر ایشان استیلا یابم.»[10]
پس معتصم تصمیم گرفت تا از بغداد خارج شود. نخست به «شماسیّه» (صحرایى در مجاورت بغداد) رفت و خواست در آنجا شهرى بنا کند، اما به دلیل مساحت کم و نزدیکى به بغداد، با مشورت یکى از وزیران رهسپار «بَرّدان» شد و چند روزى آنجا اقامت گزید و مهندسان را فرا خواند. اما آنجا را نیز نپسندید و به جایى در شرق دجله که «باحَمشا» نام داشت، رفت و نقشه شهرى را طراحى کرد؛ اما چون براى حفر انهار با مشکلاتى روبهرو شد، ناگزیر عازم «مَطیره» (از نواحى سامراء) گردید و مدتى در آن ناحیه اقامت داشت و نهر معروف به «قاطول» را مرکز شهر قرار داد؛ امّا دید این منطقه زمین کموسعتى دارد و شنى بودن اراضى، ساخت بناها به دشوارى خواهد بود؛ پس به قصد شکار بر مرکبى سوار شد وبه بیابانى از سرزمین طیرهان که عمارتى جز کلیساى ترسایان انیسى در آن نبود، رسید. از راهبانى که در این دیر بودند پرسید نام این مکان چیست؟ گفتند: ما در کتابهاى پیشینیان خود خواندهایم اینجا سامراء نامیده مىشده و شهر سام فرزند نوح بوده است و نیز به ما خبر دادهاند که اینجا روزى آباد خواهد گردید. معتصم گفت: من بر بناى آن مىکوشم و در این ناحیه اقامت مىگزینم. پس در همان جا فرود آمد و دیر راهبان را از صاحبان آن خرید و بهایش را پرداخت.
معتصم مهندسان را فراخواند تا در جاى جدید، قصرهایى بنا کنند و نظارت بر ساخت این کاخها را به وزیران و کارگزاران خود سپرد. سپس براى فرماندهان، منشیان و دیگران قطعه زمینهایى را در نظر گرفت و مسجد جامعى براى شهر ساخت و پیرامون آن بازارهایى بنا کرد. محل سکونت نظامیان و کارگزاران، از منطقه مسکونى مردم کاملًا جدا بود و نیز زمینههایى فراهم ساخت تا آنان در هنگام تردّد، آزارى به اهالى نرسانند و با آنان آمیزشى نداشته باشند.
شهر، داراى معابرى اصلى بود که گذرها و محلات مسکونى به آنها مرتبط مىگردید. در خیابان مشرف به رودخانه دجله، کشتىها لنگر مىانداختند. آب آشامیدنى و نیز آب مورد نیاز امور تجارى، صنایع و حِرَفْ و نظافت و شستوشو از دجله تأمین مىشد و چون احداث بناهاى طرف شرقى دجله که همان «سُرّمَن رأى» مىباشد، به پایان رسید، پلى به سوى غرب دجله بسته شد و در آن جانب، عمارتها، بُستانها، باغها و مزارع پدید آمد و نهرهایى که از دجله انشعاب مىیافت، این اراضى را مشروب مىکرد. از هر ناحیهاى کسى فراخوانده شد تا کارى یا خدمتى در امور کشاورزى، باغدارى، منابع آب و صنایع انجام دهد. در هر بوستانى کاخى بنیان نهاده شد که فضاهایى براى سکونت و آبگیرهایى داشت. قصر معتصم عباسى در محل دیر راهبان بنا شده بود که به «دارالعامر» یا «دار الخلیفه» مشهور گردید. پادگانهایى که در سامراء ساخته شده بود، ظرفیت اسکان 250000 نفر نظامى را داشت. اصطبلهایى وسیع به گنجایش 16000 اسب به وجود آمد. معماران، نجّاران، هنرمندان و مهندسانى که از تمام نواحى کشورهاى اسلامى به سامراء اعزام شده بودند، با مشارکت یکدیگر در ساخت کاخها، منازل مسکونى، مساجد، اماکن عمومى، معابر، انهار، بازارها و ... مشارکت جدى داشتند.[11] مقادیر هنگفتى چوب ساج و نخل از طریق بصره و سنگ مرمر از انطاکیه و لاذقیه به سامراء حمل گردید و شارع اعظم در امتداد دجله احداث شده بود. خزانهدارى (بیتالمال) و مؤسسات دولتى نیز در دارالعامه استقرار یافتند.[12]
رودخانه دُجیل یکى از دو آبراه بر کرانه راست دجله بود که در شمال آن، نهر الاسحاقى قرار داشت. این آبراه در گذشتههاى دور ساخته شده بود. این نهر در مسیر خود ناحیهاى وسیع بین دو رودخانه دجله و فرات را آبیارى مىکرد، اما رفته رفته از اهمیت افتاد و رو به نابودى رفت. معتصم دستور داد اسحاق بن ابراهیم، فرمانده سپاه، بار دیگر آن را حفارى کرد و از این روى نام وى بر آن ماند. بخش احیا شده نهر اسحاقى به بخش علیاى آبراه قدیمى، از سرچشمه تا سامراء محدود مىگردید و سرانجام به رود دجله مىپیوست. ظاهراً عملکرد این آبراه تنها به شهر سامراء منحصر گشت و وقتى بغداد بار دیگر برترى خود را به دست آورد و سامراء متروک گردید، این نهر نیز اهمیت خود را رفته رفته از دست داد.[13]
در سال 227 هجرى که معتصم عباسى به هلاکت رسید، سامراء به قدرى آباد بود که در شکوه و جلال و جلوههاى معمارى بناها با بغداد رقابت مىکرد. وقتى هارون واثق در 12 ربیع الاول 227 هجرى به جاى پدر روى کار آمد، دنبال کار معتصم را درباره سامراء گرفت. وى در ساحل دجله قصرى موسوم به «کاخ هارونى» ساخت که در خاور و باختر آن، صفهاى بزرگ احداث کرده بود. به علاوه بارانداز و لنگرهایى براى کشتىهایى که از بغداد به جانب سامراء مىآمدند، در ساحل ساخت. وى بر بازارها افزود و در محل سکونت مردم و کارگزاران حکومتى به لحاظ دورى و نزدیکى آنها به مقر امارت خلیفه، تحولاتى به وجود آورد.[14]
دهمین خورشید امامت در سامراء
سیاست شوم عباسیان در برابر امام هادى (ع) همان نقشه شومى بود که مأمون در مقابل حضرت على بن موسى الرضا و امام محمد تقى (علیهما السلام) اعمال کرده بود و آن عبارت بود از نزدیک ساختن امام به دربار سامراء و محدود کردن برنامههاى ایشان در حاشیه حکومت، تا بتوانند کاملا مراقب آن حضرت باشند و بر امور ایشان نظارتى همراه با جاسوسى و فعالیتهاى امنیتى داشته، و نیز بین آن وجود مبارک و اصحاب و شیعیانش فاصله اندازند. متوکّل از این که امام هادى (ع) نفوذ فوقالعاده معنوى و اجتماعى در میان جامعه مسلمین داشت، از این بابت بیمناک گردید. بنابراین در پى بهانهاى بود تا امام را به سامراء احضار کند، تا اینکه نامه امام جمعه مدینه که عبدالله بن محمد هاشمى نام داشت، به دست متوکل رسید. در مکتوب این فرد چاپلوس و متملق و وابسته به دستگاه ستم آمده بود که اگر نیازى به حرمین شریفین مکه و مدینه دارى، باید على بن محمد الهادى را از حجاز اخراج کنى؛ زیرا او اقشارى را به سوى خویش فراخوانده و جمع کثیرى از وى پیروى کردهاند. بیم آن مىرود که وى با وجود این افراد و نیز سلاح و تدارکاتى که فراهم نموده، قصد انقلابى علیه دستگاه خلافت را داشته باشد.
اینگونه اندیشههاى ناروا و تحریکات سوء اطرافیان، متوکل را برانگیخت تا یحیى بن هرثمه را مأمور کند تا وسایل جلب و دعوت امام را از مدینه به سامراء به وجود آورد. امام با وجود اینکه از رفتن به سوى عراق سخت ناراحت بود، به همراه اهل خانهاش مدینه را ترک نمود. کاروان نورانى حضرت طى طریق مىکرد تا آنکه به یاسریّه، در حوالى بغداد رسید. اسحاق بن ابراهیم ظاهرى حاکم بغداد دید که اهالى شهر و حوالى آن، همه مشتاق دیدار با حضرتند و خواستار خشنودى امام مىباشند. امام پس از توقفى کوتاه در دارالسلام، این دیار را ترک فرمودند و آهنگ سامراء کردند. فرزند هرثمه به محض ورود به این شهر نزد متوکل رفت و از حالات معنوى، ورع، زهد و خلق و خوى ملکوتى امام سخن گفت و گزارش داد که منزل حضرت را مورد بازرسى قرار دادم، اما جز قرآن و دعا و کتابهاى علمى چیزى نیافتم. در ضمن میزان هراس مردم مدینه را بر جان امام یادآور گردید.[15] متوکل به منظور ارضاى هوس توهّمآلود خود مبنى بر تحقیر امام، فرمان داد تا امام دهم را نخست در خانه «صعالیک» که سراى بیچارگان و گدایان بود، اسکان دهند. صالح بن سعید در آنجا به دیدار امام مشرف شد و با دیدن این وضع متأثر گردید و خطاب به حضرت عرض کرد: گویا مىخواهند نور شما را خاموش کنند که در چنین کاروانسراى مخروبه و زشتى جاىتان دادهاند! امام با نظر لطف و محبت به وى نگریست و با نشان دادن کرامتى، اندوه او را برطرف ساخت.[16]
وقتى متوکل فروغ دهم امامت را بر اقامت در سامراء مجبور ساخت، امام خانهاى از دلیل بن یعقوب نصرانى خرید تا با خانوادهاش در آن ساکن گردد. این همان منزلى است که حضرت تا آخر عمر در آن ساکن بود و پس از شهادت در آن دفن گردید. سپس در کنار مزار آن حضرت امام حسن عسکرى (ع)، نرجسخاتون (علیها السلام) (مادر مکرمه حضرت امام مهدى (عج)) حکیمهخاتون دختر امام جواد (ع)، سوسن مادر امام هادى (ع) و سرانجام حسین بن على الهادى به خاک سپرده شدند. امام هادى (ع) حدود 21 سال در سامراء اقامت داشتند و به دلیل شدت اختناق دوره متوکل، حتى در خانه خویش زیر فشار بودند.[17] صقر، فرزند ابىدلف مىگوید: وقتى خبر تبعید امام هادى را شنیدم، از بغداد به سامراء رفتم تا از پیشواى خود اطلاعى بیابم. نخست با زراقى، دربان متوکل روبهرو شدم تا اجازه دهد وارد منزل حضرت گردم. از من پرسید چه کار داشتى که به سامراء آمدى؟ اگر مىخواهى آقا را زیارت کنى، همین جا توقف کن. سپس به یکى از خدمه دستور داد تا مرا به حجرهاى که امام در آن محبوس بود، راهنمایى کند. هنگامى که به محضر نورانى امام شرفیاب گردیدم، دیدم حضرت بر روى حصیرى نشستهاند و گودالى در برابرشان قرار گرفته است. پرسشهایى را مطرح نمودم که امام پاسخ دادند و در پایان فرمودند: پیش از این توقف ننمائید و بازگردید که من نسبت به امنیت و آرامش شما اطمینان ندارم.[18]
وقتى درباره امام دهم نزد متوکل سعایت کردند و به دروغ گزارش دادند که در منزل حضرت سلاح و مکتوبات و امور دیگرى نگاهدارى مىشود که از ارتباط ایشان با شیعیان حکایت دارد، به فرمان متوکل گروهى شبانه و ناگهانى به منزل امام در سامراء هجوم بردند. مأموران امام را در اتاقى دربسته یافتند که فرشى جز ریگهاى بیابان نداشت و امام مشغول راز و نیاز با خداوند و تلاوت آیاتى از قرآن بود.[19] امام هادى (ع) در هنگام اقامت در سامراءء به ظاهر زندگى آرامى داشتند، اما متوکل جز نظارتهاى کلى، قصد داشت تا حضرت را با متصل ساختن به حلقه درباریان، کاملًا کنترل کند و به تصور باطل خویش، صلابت معنوى و ابهت ملکوتى امام را از بین ببرد. متوکل اصرار فراوانى داشت که امام هادى (ع) را به مجالس بزم خویش بیاورد تا پیروان ایشان را پراکنده سازد. اما به رغم این حرکات ایزایى، شخصیت امام در سامراء به قدرى باشکوه و جلال بود که تمام اقشار حتى کارگزاران عباسى به مقامش احترام مىگذاشتند و ناخواسته در برابرشان تعظیم و تکریم مىنمودند. متوکل از این وضع خشنود نبود و در روزهاى پایانى زندگى خود قصد داشت تا امام را به شهادت برساند. ابنارومه مىگوید: وقتى به سامراء آمدم تا با حضرت دیدارى داشته باشم، متوجه شدم که متوکل، امام هادى (ع) را به دست سعید حاجب سپرده است و او مىخواهد امام را به قتل برساند؛ اما تنها دو یا سه روز بعد بود که با پیشگویى حضرت، این خلیفه شبانه و در بستر استراحت خود مورد یورش ترکان قرار گرفت و به هلاکت رسید.[20]
با آنکه شمار شیعیان در عصر امام هادى (ع) بسیار بود و آنان مشتاق فراگیرى معارف الهى از حضرت بودند، اما به دلیل سختگیرى خلفاى عباسى، عمده استفاده شیعه از محضر آن امام همام، به واسطه اندکى از رجال اصحاب و مقربان ایشان صورت گرفت؛ زیرا علاقهمندان به آن وجود مبارک، جز در خفا و به صورت سرّى و با رعایت تقیه قادر نبودند با آن بزرگوار تماس برقرار کنند.
امام همواره در سامراء ساکن بود تا اینکه در جمادى الاخر 254 هجرى به وسیله زهر معتز عباسى مسموم گردید و به شهادت رسید. این خلیفه عباسى برادر خود احمد بن متوکل را فرستاد تا در کوى معروف به «شارع ابواحمد» بر حضرت نماز بگذارد، اما شدت ازدحام مردم و صداى ناله و افغانشان به قدرى گسترش یافت که ناگزیر پیکر مطهر امام را به خانهاش بازگرداندند و در همانجا با عزّت و شکوه فراوان دفن کردند. البته پیش از آنکه مأموران دولت عباسى برسند، فرزند برومند آن حضرت، امام حسن عسکرى (ع) در جادهاى مقابل منزل موسى بن بغا، بر بدن پدرش نماز گزارده بود.[21]
پرتوافشانى امام حسن عسکرى (ع) در سامراء
امام یازدهم در ربیع الثانى 232 هجرى در مدینه دیده به جهان گشود و در حالى که چهار سال و چند ماه از عمر ایشان سپرى شده بود، همراه والدش روانه سامراء گردید[22] و چون در این شهر در محل استقرار نیروهاى نظامى و لشکریان عباسى اقامت داشتند، به عسکرى شهرت یافتهاند. 22 ساله بود که امام هادى (ع) به شهادت رسید و مدت امامتش پس از والدش 6 سال و عمر شریفشان 28 سال بوده است. دوران کوتاه امامت آن حضرت با حکمرانى سه خلیفه عباسى (معتز، مهتدى و معتمد) مقارن بود. در حکومت معتز حدود هشتاد نفر از علویان که در حجاز قیام کرده بودند، دستگیر و به سامراء انتقال داده شدند. در این دوران شیعیان در رنج و فشار بودند و در نامهاى که به امام حسن عسکرى (ع) نوشتند، از این اوضاع شکایت کردند. امام فرمودند تا سه روز دیگر فرجى حاصل خواهد شد و پیشبینى حضرت به وقوع پیوست و سپاهیان ترک، معتز را از خلافت عزل کردند و او را در سردابى محبوس نمودند تا به هلاکت رسید. مهتدى که پس از وى روى کار آمد، رفتارى منافقانه داشت و مدتى امام را زندانى کرد و حتى به قتل آن حضرت تصمیم گرفته بود که خداى متعال خودش را هلاک کرد و معتمد جانشین او گردید. این خلیفه عیاش، ستمگر و خلافکار، امام را به شهادت رساند و عدهاى از علویان را نیز به طرز فجیعى کشت.[23]
امام حسن عسکرى (ع) در سامراء توسط عوامل حکومتى زیر نظر بودند و کمتر شیعیانى مىتوانستند با ایشان ارتباط بگیرند. یکى از یاران امام یازدهم مىگوید: ما در محله عسکر و در هنگامى که امام مىخواست به مقر حکومت عباسى برود، اجتماع کرده بودیم که نوشتهاى بدین مضمون از حضرت به ما رسید: «کسى بر من سلام نکند؛ حتى به من اشارهاى نشود؛ شما بر خود ایمن نمىباشید.» این نمونهها نشان مىدهد که روابط امام با اصحاب و یارانش به شدت کنترل مىشد و به همین دلیل شیعیان حضرت درصدد بودند تا در موقعیتهاى ویژهاى با امام تماس برقرار کنند.[24]
امام حسن عسکرى (ع) علىرغم جوانى، به دلیل آراستگى به فضایل و مکارم معنوى و برخوردارى از علوم و معارف اسلامى و نیز اعتقاد شیعیان به مقام امامت آن حضرت، با وجود اختناق سیاسى عباسیان، در سامراء مورد توجه اقشار گوناگون، حتى کارگزاران حکومتى، افراد کشورى و لشکرى بودند. منابع روایى، تاریخى و رجالى مواردى از جایگاه علمى و ملکوتى امام در این دیار برشمردهاند و دوست و دشمن درباره فضایل امام سخن نیکو بر زبان مىآورند. خادم حضرت مىگوید: روز رفتن امام به دارالخلافه در سامراء، شور و هیجان ویژهاى در میان ساکنین این شهر به وجود آمد و معابر بزرگ آکنده از افرادى بود که بر مرکبهاى خود سوار بودند. وقتى امام از جلوى آنان مىگذشتند، تمام آن صداها و ولولهها خاموش مىگردید. وقتى از قضات، فقها، منشیان، امرا، فرماندهان لشکرها درباره بزرگ اهلبیت (علیهم السلام) پرسیده مىشد، همه در نهایت شکوه و عظمت ایشان را بر تمام علویان مقدم مىدانستند و مىگفتند: او امام شیعیان است.[25]
عبیدالله بن خاقان، وزیر معتمد عباسى که در سامراء مستقر بود، مىگوید: اگر خلافت از بنىعباس جدا شود، کسى از هاشمیان به جز امام عسکرى (ع) لایق این مقام نخواهد بود. احمد فرزند عبیدالله بن خاقان که از مخالفان اهلبیت و فردى منحرف و ناصبى بود، مىگوید: در شهر سامراء من انسانى چون حسن بن على بن محمد الرضا در جلالت، جود و منزلت نزد فامیل، امرا و تمامى بنىهاشم ندیدم. نهتنها این افراد بلکه تمام وزیران، فرماندهان لشکر و دیگر مردم آن حضرت را بر دیگر بزرگان مقدم مىداشتند.[26]
امام حسن عسکرى (ع) بخشى از عمر کوتاه خود را در سامراء، در زندان بنىعباس گذراندند. مکان حبس امام در زمان مهتدى عباسى قلعه جوسق بوده است. رفتار امام در زندان باعث تحول در حالات و رفتار دیگر زندانیان مىشد. صالح بن وصیف از مأموران عباسى که موظف بود بر امام سختگیرى کند، مىگوید: دو نفر را که از بدترین افراد بودند، مأمور نمودم تا مراقب امام در زندان باشند؛ اما آن دو در عبادت و مداومت بر نماز، ذکر و دعا به مقامات والایى رسیدند.[27]
امام بار دیگر در زمان معتمد عباسى زندانى شد. على بن جرین که زندانبان حضرت بود، در پاسخ معتمد مىگوید: حسن بن على (ع) روزها را روزهدار است و شبها را مشغول اقامه نماز. «على بن بارمش» که بر خاندان عترت سختگیر بود، زمانى مأمور کنترل حالات امام در زندان گردید، اما تحت تاثیر حالات معنوى حضرت، موضعگیرى او درباره اهلبیت رسول اکرم (ص) اصلاح گردید.[28] سرانجام معتمد عباسى که دید توجه اقشار گوناگون به امام یازدهم روزبهروز بیشتر مىشود و حبس، اختناق و مراقبتهاى ویژه درباره ایشان اثر معکوس دارد، در روز جمعه هشتم ربیع الاول 260 هجرى امام را به شهادت رساند. معتمد مىخواست به مردم سامراء وانمود کند از امام فرزندى باقى نمانده است تا شیعیان از وجود امام بعدى مأیوس گردند و در پنهان هم مأمورین را موظف ساخت که در اطراف به جستوجو بپردازند تا اگر به فرزند امام دست یافتند، او را دستگیر کنند. اما خداى متعال حضرت قائم آل محمد (عج) را از دید ستمگران مصون نگاه داشت و آن وجود مبارک، به هنگام شهادت پدر، در حیاط خانه ظاهر گردید و چون جعفر کذّاب خواست بر پیکر پدرش نماز بخواند، او را کنار زده، خود بر جنازه امام یازدهم نماز گزارد.[29]
هنگامى که امام یازدهم به شهادت رسید، سامراء یکپارچه غرق در سوگ و ماتم گردید و فریاد ساکنین آن به گریه و ناله بلند شد. بازارها و محل کسب و کار تعطیل گردید و بنىهاشم، کارگزاران عالىرتبه، علما و مشاهیر وقت، قاضیان، کاتبان، ادیبان و منشىها فعالیتهاى خود را رها کردند و به سوى منزل امام حرکت نمودند و در مراسم تشییع و تدفین حضرت که با عزّت و شکوه فراوانى صورت گرفت، شرکت کردند.[30]
حرم عسکریین سامراء از دیروز تا امروز
آن هنگام که معتصم عباسى بناى شهر سامراء را آغاز کرد، خانه دلیل بن یعقوب را بنا نهاد که در میان سران منشیان دربار آن زمان، نامدار بوده. «دلیل» این خانه را به حضرت امام هادى (ع) فروخت. منزل مزبور وسعت بسیارى داشت. چون امام هادى و سپس امام حسن عسکرى (علیهما السلام) به شهادت رسیدند، در منزل مزبور دفن گردیدند. مزار سمانه، مادر امام هادى (ع) و همسر آن حضرت حدیثه یا سلیل (سوسن)، حکیمه خواهر امام دهم، نرجسخاتون مادر امام مهدى (ع) و حسین برادر امام حسن عسکرى (ع) نیز در این مکان مىباشد. چون در اطراف این منزل، پادگان نظامى بود، شیعیان و محبان آل رسول مخفیانه و با حالت استتار به زیارت این مزارهاى شریف مىشتافتند. آنان از پنجرهاى که رو به خیابان باز مىشد، مراقد یاد شده را زیارت مىکردند و داخل خانه نمىشدند. البته تولیت بارگاه در دست شیعیان بود و امام حسن عسکرى (ع) خادمى داشت که هر بخش از این خانه که دچار خرابى مىگردید، مرمت و آباد مىکرد. این وضع تا 328 هجرى که پایان عصر غیبت صغرى است ادامه داشت.[31]
ابومحمد الحسن، مشهور به «ناصرالدوله»، فرزند ابى العوجا عبدالله آل حمدان، اولین فرمانرواى شیعه بود که حرم و گنبدى بر مزار امام دهم و یازدهم ساخت. وى به گرد شهر سامراء حصارى کشید و منازلى در اطراف این آستان مقدس ساخت و شیعیان را به سکونت در جوار حرم شریف تحریض و تشویق نمود؛ اما به دلیل نزاع خشنى که بین وى و برخى امیران آل بویه روى داد، بسیارى از برنامههاى عمرانى سید حمدانى ناتمام باقى ماند.[32]
در 377 هجرى ابى الحسین احمد بن بویه، مشهور به «معزالدوله دیلمى» حکمران آل بویه، پس از غلبه بر ناصرالدوله و بستن پیمان صلح بین او و حاکم حمدانى، وارد سامراء شد و براى آبادى حرم عسکریین (علیهما السلام) سرمایهاى هنگفت اختصاص داد. گنبد مجللى بر مزار آن دو امام همام بنا کرد و حرم باشکوهى اطراف مرقد مطهر ساخت. به فرمان وى ضریحى با چوب ساج ساخته و بر مزار مقدس نهادند. حقوق ماهانهاى نیز براى خادمان این آستانه مشخص کرد و تمام کارهاى نیمهتمام ناصرالدوله را به اتمام رساند. پس از وى، عضدالدوله دیلمى تمام این بناها را خراب کرد و طبق نقشهاى منظم و حساب شده آستانه سامراء را بنا نهاد و از سال 367 تا 372 هجرى (سال وفاتش) عمارتى باعظمت بر مزار عسکریین (علیهما السلام) ساخته شد که تا سالهاى اخیر بسیارى از بخشهاى آن پابرجا بود. وى منازلى در اطراف حرم ساخت و براى آبادانى و تأمین امکانات رفاهى، خدماتى و ارتباطى سامراء کوشید. مستمرى قابل توجهى براى خادمان آستان مذکور، تعیین کرد این تلاشهاى باارزش باعث شد که شیعیان و شیفتگان اهلبیت (علیهم السلام) از شهرها و نواحى گوناگون رو به سامراء آورند و در این شهر ساکن گردند.[33]
یکى از رویدادهاى مهم در پایان حکومت آلبویه و ابتداى روى کار آمدن سلجوقیان، قیام ابوالحارث بن ارسلان در عراق است. او که از میان قبایل کرد شبانکارهى استان فارس برخاسته بود، علیه خلفاى عباسى قیام کرد و بغداد را به تصرف درآورد؛ ولى پس از استیلا بر مناطق گوناگون عراق در سال 445 هجرى دستور داد تا بارگاه امام دهم و یازدهم به طور اساسى تعمیر گردد. گنبد مرقد بازسازى و صندوق روى قبر تعویض گردید و دو ضریح براى قبر آن دو امام بزرگوار تدارک دیده شد. به سال 495 هجرى سلطان برکیارق سلجوقى توسط وزیر خود مجدالدوله دربهاى آستانه را تعویض کرد و تعمیراتى در صحن شریف و گنبد مطهر انجام داد. به سال 606 هجرى خلیفه عباسى، ابوالعباس احمد بن حسن بن یوسف بن احمد معروف به الناصرالدین لله (متوفا 622 ق) تعمیرات اساسى در آستان سامراء انجام داد. در 640 هجرى به دلیل وقوع آتشسوزى در حرم مطهر، ضریحى که بساسیرى به حرم اهدا کرده بود، از بین رفت. سپس خلیفه عباسى المستنصر بالله خسارات را جبران کرد و در مرمت این بارگاه مقدس کوشید و دو ضریح با جلوههاى هندى به آن اهدا کرد. شیخ حسن ایلکانى جلایر در 740 قمرى تعمیراتى در گنبد و گلدستههاى حرم و رواقهاى مطهر انجام داد و ضریح مطهر را تزئین کرد و در خارج از شهر سامراء محلى را به دفن اموات اختصاص داد.[34]
شاه اسماعیل صفوى هدایاى ارزندهاى به بارگاه سامراء اهدا کرد و حرم و رواقهاى آن را با فرشهاى ابریشمى مفروش ساخت. قندیلهایى از طلا و نقره نیز به این آستان تقدیم کرد و دستور تعمیرات آن را صادر نمود. وى شش صندوق خاتم با جلوههاى هنرى و در نهایت ابداع و استوارى به مراقد عسکریین (علیهما السلام) اختصاص داد. هنگامى که به سال 1106 ق آتشسوزى در حرم سامراء اتفاق افتاد، شاه سلطان حسین صفوى تعمیرات وسیعى در این بناى مقدس انجام داد. کف حرم شریف و صحن را با سنگ مرمر مفروش ساخت و ضریحى فولادى به حرم مطهر اهدا کرد و صندوق مطهر را تعمیر نمود.[35]
در 1156 ق نادرشاه تعمیراتى در آستان سامراء انجام داد و همسرش رضیه بیگم، دختر شاه سلطان حسین صفوى کاشىکارىهاى صحن و گنبد مطهر را ترمیم نمود. در آغاز قرن سیزدهم هجرى احمدخان برمکى آل دنبلى از امیران آذربایجان، عمران بناهاى زیارتى سامراء را آغاز کرد و فرزندش حسینخان کار او را به انجام رساند. شیخ عبدالحسین تهرانى، معروف به «شیخ العراقین» (متوفا 1286 ق) که وصى بر ثلث ماترک امیرکبیر، صدر اعظم ایران بود، به سال 1268 ق بخشى از این اموال را به توسعه حرم سامراء اختصاص داد. ضریحى نقرهاى بر مزار مقدس نهاد و به همّت او گنبد آستانه طلاپوش شد و صحن، گلدستهها و سرداب مقدس کاشىکارى گردید. متاسفانه برخى افراد این تلاشها را به ناصرالدین شاه قاجار نسبت دادهاند.
در عصر مرجع عالىقدر شیعیان، میرزاى مجدّد شیرازى، مقارن با اوایل قرن چهاردهم هجرى، حرم و رواقهاى عسکریین (علیهما السلام) آیینهکارى شد و سنگهاى کف صحن شریف ترمیم گردید. در 1380 ق حاج على اصفهانى کهربائى از بازرگانان خوشنام کربلا، فعالیتهاى عمرانى وسیعى در این آستان مقدس آغاز کرد که اولین آنها نصب ضریح نقره و طلاى مزار مطهر بوده است. در 1387 ق هر دو گلدسته آستانه به هزینه شخصى این تاجر خیّر تذهیب گردید. وى با خریدن خانههاى ضلع شمالى و شرقى حرم، این آستان مقدس را توسعه داد.[36]
در سالهاى اخیر آستان عظیم عسکریین (علیهما السلام) در کانون مرکزى شهر سامراء واقع است. اصل بنا مربوط به عصر آل بویه است که در ادوار تاریخى بعد تغییراتى در آن صورت گرفته است. ضریح، صندوق مطهر، گنبد طلایى، آیینهکارىها، گچکارىها و کاشىکارىها از آثار هنرمندان ایرانى است. حرم مطهر علاوه بر گنبد بزرگ طلایى، داراى رواقهاى متقارن و متحدالشکل مىباشد. در مقابل درب جنوبى حرم مطهر، ایوان وسیع مستطیل شکل سرتاسرى واقع است که دیوارهاى آن کاشىکارى شده است. در منتهى الیه شرق و غرب این ایوان دو گلدسته طلاپوش دیده مىشده است. صحن وسیع عسکریین (علیهما السلام) در واقع متشکل از سه صحن مرتبط به یکدیگر است که بزرگترین آنها صحن الهادى والعسکرى نام دارد. صحن دوم به نام مصلّى و صحن سوم با عنوان غیبة معروف است.[37]
در دو یورش تروریستى و عملیات بمبگذارى که یکى در 3 اسفند 1384 و دیگرى در 23 خرداد 1386 توسط گروههاى منحرف و تکفیرى صورت گرفت، گنبد بزرگ و زیباى آستان مقدس سامراء به طور کامل و بخشهاى عمده از گلدستهها تخریب گردید و این مکان مقدس به شدت آسیب دید تا آنکه عملیات نوسازى این حرم توسط ستاد بازسازى عتبات عالیات آغاز شد و سرانجام پس از چند سال ساخت گنبد طلایى پایان یافت؛ گنبدى که مساحت آن نزدیک به 120 متر مربع است. ساخت ضریح مطهر در قم انجام گرفته و صندوق مطهر در شیراز ساخته شده و شش درب طلایى حرم نیز آماده شده است.[38]
سرداب مُقدّس
سرداب در بخش شمال غربى صحن حرم عسکریین قرار دارد. این مکان مبارک، بخشى از خانه امام هادى (ع) بوده است که آن حضرت و فرزندش امام حسن عسکرى و حضرت حجةبن الحسن (علیهم السلام) در آن اقامت داشتهاند. این فضا در واقع سرداب نبوده، بلکه صحن خانهاى مسکونى بوده که با گذشت زمان، به سرداب مبدّل گردیده است و شیعیان آن را به همان شکل قدیمى حفظ کردهاند و تا سال 1202 قمرى به همین صورت بود. چون ملک مؤید احمدخان برمکى آل دنبلى متصدى امور آن گردید، در این مکان مقدس تحولاتى به وجود آورد و از سوى شمال غربى صحن مطهر دربى به سوى آن گشود و درب قدیمى را که از پشت آستانه عسکریین (علیهما السلام) باز مىشد، مسدود کرد. همچنین گنبدى براى سرداب احداث کرد و آن را کاشىکارى نمود. پس از ورودى سرداب، درى وجود دارد که تاریخ ساخت آن 606 قمرى است.
در اعصار گذشته، برخى خادمان وقتى شوق شیعیان را درباره سرداب مقدس دیدند، از خاک آن برداشته و به ایشان مىفروختند و ادامه این کارشان باعث گردید تا حفرهاى به اندازه دو پله در آنجا به وجود آید که شیخ عبدالحسین تهرانى آن را پر کرد، اما عدهاى براى رسیدن به مطامع خود، دوباره به حفارى آن پرداختند و آن را چاه امام زمان نامیدند. این کارها از حیلههاى خادمان گذشته و نتیجه جهل ایشان بوده است. علما و دانشوران باید مراقب باشند که علفهاى هرز خرافات در بوستان اعتقادات پاک شیعه نروید.[39]
سامراء پایگاه شیعیان و علویان
از زمانى که امام هادى و امام حسن عسکرى (علیهما السلام) در سامراء ساکن بودند، تشیع در این شهر پایدار و فعال بوده است؛ حتى بسیارى از شیعیان نواحى دیگر به منظور حل پرسشهاى دینى و شرعى و یافتن راه حلّى براى رفع مشکلات سیاسى و اجتماعىشان به سامراء مىآمدند و با شیوههاى گوناگون با امام دهم و یازدهم ارتباط برقرار مىکردند و رفته رفته در این شهر ساکن مىشدند.
از شواهد ظهور تشیع در سامراء مطلبى است که ابن واضح یعقوبى درباره سال 254 هجرى و هنگام شهادت امام على النقى (ع) آورده است:
بر بدن امام هادى (ع) در شارع ابىاحمد نماز گزاردند. وقتى بر اجتماع مردم افزوده شد و ازدحام شدیدى به وجود آمد و سوگوارى آنان با ناله و ضجه همراه گردید، پیکر آن حضرت را به سوى منزل ایشان بازگرداندند و در همانجا به خاک سپردند.[40]
بارقه نورانى بارگاه عسکریین (علیهما السلام) نیز جاذبهاى بسیار قوى براى علویان و شیعیان و علماى شیعه به وجود آورد تا به این منطقه هجرت کنند. عدهاى از علویانى که قیامهایى را رهبرى کردند، دستگیر و در سامراء محبوس شدند تا آنکه به شهادت رسیدند.
تشیع همواره با گامهاى استوار در سامراء در حال تکاپو و تثبیت هویت علمى، فرهنگى و ادبى خود بود تا آنکه ایوبیان با تفکر افراطى و دیدگاههاى متعصبانه زمام امور مسلمانان را در دست گرفتند. آنان با شیعیان در سامراء به جنگ برخاسته و در صدد سرکوبى آنان برآمدند. پس از گذشت چند قرن، این برخورد خشن توسط دولت عثمانى ادامه یافت. فشار سیاسى عثمانیان بر شیعیان ساکن در سامراء به قدرى شدید و نگرانکننده بود که باعث شد علماى شیعه از این منطقه به نواحى دیگر کوچ کنند و فعالیتهاى علمى و آموزشى آنان در سامراء با رکود مواجه گردد. شیعیان ساکن سامراء نیز ناگزیر شدند از جوار حرم عسگریین (علیهما السلام) به نقاط دیگر متوارى و پناهنده گردند. شیخ سماوى گوشههایى از جنایات کارگزاران عثمانى را در سامراء گزارش کرده است.[41]
در میان سلاطین عثمانى، سلطان مراد چهارم پیش از دیگر سلاطین این سلسله در سرکوبى علویان، علما و شیعیان سامراء، کوشید. در سال 1106 ق فتنه بزرگى از جانب عثمانیان در این دیار به راه افتاد و لشکریان آنان به قتل عام پیروان مذهب اهلبیت (علیهم السلام) پرداختند؛ به گونهاى که دیگر حتى یک نفر در سامراء باقى نماند. این جنایتکاران آستانه عسکریین (علیهما السلام) را عمدا به آتش کشیدند. هنگامى که این خبر وحشتناک به دربار صفویه رسید، سلطان وقت، جمعى از علما و اعیان را به سامراء گسیل داشت تا با پىگیرى آنان، ضایعات به وجود آمده و خرابىها ترمیم گردد.[42]
میرزا فخرالدین احمدخان، فرزند مرتضى قلىخان از امیران دنبلى، بر رواج مذهب تشیع و حمایت از علویان و شیعیان اهتمام فراوان داشت. ایشان براى احیاى سامراء گامهاى مؤثرى برداشت و در تعمیر و تجدید بناى آستان مقدس عسکریین (علیهما السلام) اقدامات اساسى انجام داد؛ چنانکه صحن، رواق، ایوان، حرم، دو گنبد، سرداب، مسجد و حمام عمومى از آثار او به شمار مىآید. وى براى پىگیرى این امور، میرزا محمد شفیع مستوفى الممالک را با مبالغى قابل توجه به سامراء اعزام نمود. شیخ محمد آلسلمان و نیز فرزندش شیخ زینالعابدین کاظمى آلسلماسى نیز بر برنامههاى او در سامراء نظارت مىکردند. وقتى احمدخان در نبرد با کریمخان زند همراه پسر بزرگ برادر خود کشته شد، پیکرش به سامراء حمل گردید و پس از تشییعى باشکوه با حضور علماى اعلام، علویان و قاریان قرآن در یکى از رواقهاى حرم مطهر، نزدیک سردابى که ساخته بود، دفن گردید.[43]
هجرتى بابرکت
سامراء در اواخر قرن سیزدهم هجرى به لحاظ اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى اوضاع پریشان و آشفتهاى داشت. شیعیانى که قصد زیارت این حرم مقدس را مىنمودند، در هنگام ورود به این دیار و نیز هنگام ترک سامراء مراقب و خوفناک بودند تا مبادا گرفتارى براىشان به وجود آید؛ زیرا از شر عدهاى اوباش هیچگونه تأمین مالى و جانى نداشتند. آنان ضمن غارت اموال و دارایى و ملزومات زائرین، به ایشان لطمات و صدمات فراوانى وارد مىکردند. شیعیان اندکى در جوار حرم عسکریین (علیهما السلام) زندگى مىکردند که از بسیارى امکانات رفاهى، خدماتى و اجتماعى محروم بودند و در عین حال امنیت جانى هم نداشتند و دچار رقابتهاى خشن عشایر، تعصبات قومى و نزاعهاى قبیلهاى بودند و نسبت به معارف قرآن و عترت و فرهنگ اهلبیت (علیهم السلام) جاهل بودند.
آستان مقدس سامراء با آن سابقه درخشان و تابناک، در حاشیه قرار گرفته بود و صرفا به عنوان شهرى تاریخى از آن سخن مىگفتند و گویا در دست افرادى با مذهب افراطى به اسارت درآمده بود. گرد و غبار غریبى بر بقعه و بارگاه عسکریین (علیهما السلام) نشسته و شیعیان از این بابت رنج مىبردند.[44] در 1290 قمرى میرزاى شیرازى که از نظر علم و تقوا، فرزانگى، هوشیارى و فراست، شرح صدر و فروتنى در میان فقهاى عتبات عراق و زعماى حوزه نجف اشرف در اوج قرار داشت، به همراه عدهاى از مقربان و شاگردان شایسته و برجسته عازم سامراء شد. بزرگان حوزه نجف تصور مىکردند که میرزا براى زیارت عازم این شهر شده است، ولى چند ماه که مىگذرد و میرزا از سامراء بازنمىگردد، آنان به سامراء مىروند و دلیل این امر را از ایشان جویا مىشوند. میراز به آنها مىگوید که در تصمیم خود استوار است و مىخواهد در این شهر بماند. به تدریج شیفتگان این مرجع والاتبار به منظور استفاده از محضرش به سوى سامراء حرکت کردند. رفته رفته سامراء چهرهاى تازه به خود گرفت و پذیراى سیل مهاجران، اعم از علما و مردم عادى شد. درس میرزاى شیرازى رونق گرفت و این تکاپوى آموزشى و علمى بر سیماى اجتماعى، و اقتصادى شهر اثر گذاشت.[45]
وقتى علامه بزرگ و زعیم عالىقدر میرزا محمدحسن شیرازى در سامراء ساکن گردید، تشیع نشاط، جنبش و تحرک خود را بازیافت و جمعیتى از اقشار گوناگون شیعیان در جوار بارگاه عسکریین (علیهما السلام) اقامت گزیدند و در حالى که در فترتى نسبتا طولانى تشیع در این ناحیه گرفتار زوال و گمنامى شده بود، از آن پس در میان قبایل جنوبى که مقیم دو ساحل دجله بودند و نیز در آبادىها و دهکدههاى جنوب شرقى سامراء و نواحى بین سامراء و بغداد تشیع به طرز جالب و باشکوهى راه یافت.[46]
ورود میرزا به دیار عسکریین (علیهما السلام)، باعث شد تا سامراء از حیات علمى، معرفتى و فکرى برخوردار گردد. مرحوم حرزالدین مىگوید:
هجرت به سامراء، در آن ایام در ردیف مهاجرت طلاب به نجف اشرف متداول گردید و تدریس دروس مقاطع گوناگون مقدماتى، متوسطه و عالى، علاوه بر درس میرزا فراوان شد.[47]
به قول رجال نگار بزرگ معاصر و مورخ شهیر شیعى، سید محسن امین: در این روزگار، مرکز علمى به سامراء انتقال یافت.[48] در نتیجه سامراء به کانون تعلیم و تربیت بزرگان دانش، ادب، حدیث و حکمت مبدّل شد و بسیارى از نوابغ و استوانههاى علم، معرفت و سیاست از این حوزه برخاستند؛ نامدارانى چون: آخوند خراسانى، میرزاى نائینى و شیخ فضلالله نورى، که علاوه بر آراستگى به علم و تقوا، در عرصههاى ستیز با استبداد و شکلگیرى خیزشهاى مذهبى و سیاسى علیه حکام ستمگر منشأ اثر گردیدند. بزرگانى چون: شهیدآیتالله سید حسن مدرس، میرزا محمدتقى شیرازى و سید عبدالحسین لارى که در این حوزه تربیت شده بودند، در نبرد با استعمار و جرثومههاى فساد و تباهى در خط مقدم قرار گرفتند. برخى شخصیتهاى پرورش یافته در مکتب سامراء نمونههاى بارزى از تقوا و زهد و عرفان راستین به شمار مىآمدند؛ ضمن اینکه در آسمان فقاهت درخشندگى ویژهاى داشتند؛ مثل ملا فتحعلى سلطانآبادى، میرزا محمد عسکرى تهرانى و سیّد محمود طباطبایى فشارکى زوارهاى، مرحوم شیخ عبدالکریم حائرى، مؤسس حوزه علمیه قم نیز شاگرد میرزاى شیرازى مىباشد. برخى چون میرزا حسین نورى در روزگارى که تهاجم فرهنگى استعمارگران توفان مخرّبى به وجود آورده بود، در سنگر قلم، منشأ خدمات ارزشمندى گردیدند و براى خنثى نمودن این هجوم سیاه، کوشیدند.[49]
مرحوم میرزاى مجدّد در این هجرت چندین هدف را پى گرفت؛ از جمله:
او مىخواست شیعیان به سامراء بیایند و در جوار برادران سنّى مذهب ساکن گردند و از این رهگذر گامى در مسیر وحدت و تقریب برداشته شود. البته خود میرزاى مجدد هم براى تقویت این اتحاد، روشهایى عملى متعددى را به کار گرفت و در بسیارى موارد آتش اختلافها را خاموش کرد و نزاعهاى فرقهاى را از بین برد. او اعتقاد داشت که توجه به سامراء به لحاظ عمرانى، و ایجاد امکانات رفاهى، خدماتى و ارتباطى، الفت و محبت بین شیعه و سنى به وجود مىآورد. به همین دلیل علاوه بر احداث مدرسهاى مجهز براى طلاب که حجرات زیادى براى اسکان آنان داشت، براى شط سامراء نیز پلى مناسب ساخت. پیش از آن، مردم و زوار به وسیله بلمهایى، از رود دجله مىگذشتند و بلمداران هم در حق مسافران اجحاف مىکردند. این کار موجب سهولت در رفت و آمدها گردید. دو حمام، یکى مردانه و دیگرى زنانه ساخت. احداث بازارى بزرگ، ساختن خانه براى بسیارى از مجاورین سامراء، انفاق به فقرا و محرومین و تقویت حیات اقتصادى افراد کمبضاعت، تزئینات، مرمت و بازسازى حرم مطهر سامراء، بنیانگذارى حسینیهاى براى اقامه سوگوارى در مناسبتهاى ویژه بهویژه در محرم و صفر.[50]
به سال 1311 ق میان اهالى سامراء و مجاورین، فتنهاى پدید آمد که آتش آن توسط عدهاى جاسوس و تفرقهافکن برافروخته شد. به دنبال این حادثه، هر یک از طوایف داخل شهر، قبیلهاى را که در حوالى سامراء ساکن بود، به یارى طلبید. نزدیک بود واقعهاى خونین و مرگبار رخ دهد. حتى کنسول انگلستان و والى دولت عثمانى مستقر در بغداد، براى بررسى این حادثه عازم سامراء شدند. میرزا پس از مدتى با کفایت و تدبیر خویش این آتش را خاموش ساخت و امور شهر به حالت عادى بازگشت. اهالى سامراء به محضر میرزاى مجدد رفتند و از این بابت عذرخواهى کردند و طلب عفو نمودند و گفتند این آشفتگى توسط عدهاى جاهل یا مغرض به وجود آمده است.[51]
حوزه سامراء در پرتو هدایت، رهنمودها و ابتکارات میرزاى مجدّد و نیز همکارى اصحاب نخبهاش باعث تحولات مهمى در زمینههاى آموزشى و علمى گردید؛ به گونهاى که حوزه هزار ساله نجف را تحت الشعاع قرار داد و شعاع تابناک آن، در دیگر نقاط جهان اسلام نیز پرتو افکند. مکتب سامراء صرفاً به مسائل آموزشى و تدریس علوم و معارف دینى منحصر نبود؛ بلکه به مسائل کلامى، شرعى و سیاسى، نگرشى جامع و همهجانبه داشت. عقل و درایت در این حوزه از جایگاه والایى برخوردار بود. به مسائل اجتماعى و واقعیتهاى عصر خود آگاهى داشت و همچون دیدهبانى بیدار بود که دوردستها را مىدید. کوچکترین تحرکات دشمن را شناسایى مىکرد و به موقع و خردمندانه نظرش را اعلام مىکرد. فقهاى این حوزه ضمن توانایى علمى و آراستگى به پارسایى و پرهیزگارى، با جوامع اسلامى پیوند برقرار کرده و نسبت به مسائل مسلمین احساس تعهد و مسئولیت مىکردند و براى رفع محرومیت از آنان، ریشهکن کردن ظلم، نابرابرىهاى اجتماعى و ناروایىهایى که فضیلت و اخلاق شیعیان را تهدید مىکرد، اهتمام مىورزیدند. این حوزه صرفاً به پرورش مجتهد و عالم اکتفا نمىکرد و مىکوشید تا پرورشیافتگانى تحویل جامعه بدهد که در میدان سیاست در خط مقدم قرار گیرند.[52]
تکاپوهاى سیاسى- اجتماعى سامراء
اگرچه سامراء به لحاظ ساختار اجتماعى، گرایشهاى قومى و مذهبى، بافتى ناهمگون دارد، اما از اوایل قرن سیزدهم هجرى این قلمرو شاهد حرکتهاى فکرى و فرهنگى در جهت حفظ هویت اسلامى خود، در برابر جریانهاى وارداتى بوده و در این مسیر با شهرهاى زیارتى کربلا، نجف و کاظمین همگام و همراه بوده است. به همین دلیل افکار و ایدههاى غربى موفق نشدند در جامعه سامراء نفوذ کنند و براى از میان برداشتن فرهنگ اصیل آن ناکام بودهاند. با توجه به اینکه سامراء کانونى زیارتى و مقدس و نیز پایگاهى براى شیعیان به شمار مىآمده و حداقل براى چندین سال متوالى بسترى مناسب براى شکوفایى فقاهت و رویش اجتهاد و مرجعیت بوده است، پدیدههاى فرهنگى و فکرى چشمگیرى در ابعادى وسیع و با تأثیراتى ارزشمند در این شهر آشکار گردیده، بهگونهاى که از عوامل مهم و اساسى حرکتهاى سیاسى و اجتماعى نیمه اول قرن چهاردهم هجرى عراق به حساب مىآمده است.[53]
یکى از شخصیتهاى بزرگى که پس از ورود میرزاى بزرگ به سامراء، به وى ملحق گردید، آیتالله میرزا محمدتقى شیرازى (متوفا 1338 ق) مىباشد. این فقیه فرزانه و مرجع پارسا و پرهیزگار پس از آنکه دولت انگلستان سرزمین عراق را مورد تهاجم قرار داد و لشکر بریتانیا وارد سامراء شد، در برابر مهاجمان مقاومت کرد و آخرین نفرى بود که این شهر را به قصد اقامت در کاظمین ترک کرد و پس از مدتى به کربلا رفت تا روح مبارزه با استعمار را در کالبد مسلمانان عراق بدمد. او در هنگام اقامت در سامراء، فتواى جهاد با کفار را صادر کرد و فرزند خود شیخ محمدرضا را براى پیوستن به یگانهاى رزمنده که به همت مجتهد هشتاد ساله «سیّد مهدى حیدرى» تشکیل شده بود، اعزام نمود. پس از انتشار این فتوا، عشایر فرات مرکزى در 1338 ق نهضتى را تشکیل دادند که تدریجا به دیگر نقاط عراق سرایت کرد. وقتى براى فرماندهان و کارگزاران انگلیسى مشخص گردید خاستگاه حرکتهاى ضداستعمارى در فرات وسطا میرزا محمدرضا، فرزند میرزا محمدتقى شیرازى است، او و همراهانش را دستگیر و تبعید کردند.[54]
چند ماه از انقلاب اسلامى عراق که سپرى گردید، شعلههاى این نهضت به نواحى مرکزى و شمالى این سرزمین سرایت کرد و منطقه دیاله و سامراء را که غالبا از مسلمانان اهل سنّت بودند، در برگرفت. قبیله زویه به رهبرى «شیخ ضارى المحمود» دردسرهاى بزرگى براى انگلیسىها به وجود آوردند. از آنجا که لِهمن فرماندار سیاسى این منطقه عملکرد خشن و نادرستى در برخورد با شیخ ضارى و افراد قبیلهاش داشت و به آنان اهانت نمود، این کارگزار انگلیسى توسط آنان به قتل رسید و همین حادثه، آغاز انقلاب در میان عشایر سامراء بود. پس از کشته شدن لِهمن زمینه براى فرستاده شیخ الشریعه اصفهانى، سیدمحمد صدر فراهم گردید تا اهالى سامراء و توابع را براى مبارزه با متجاوزین بریتانیایى مصمم گرداند. وى موفق شد شیخ حبیب الخیزران رئیس قبیله عنزه را قانع کند تا همراه افراد قبیلهاش با قواى انگلیسى وارد نبرد گردند. چند روز پس از مشاوره و گفتوگو رئیس قبیله سوگند یاد کرد که بر پیمان خود با فرستاده مرجع تقلید شیعیان مستقر در نجف اشرف وفادار خواهد ماند. موفقیت سید محمد صدر در راضى نمودن خیزران، هزاران نفر را به نیروهاى انقلاب اسلامى عراق افزود. علاوه بر این خیزران نمایندگانى را به سراسر سامراء اعزام داشت و به وسیله این فرستادگان از عشایر این نواحى خواست تا با این نهضت همکارى کنند.
سید محمد صدر هدف عملیات جنگى را که علیه انگلیسىها در استان سامراء صورت گرفت، برپایى یک دولت اسلامى در سامراء، مرکب از شیوخ و اعیان، و انتقال املاک دولتى به انقلابیون، همچنین تحویل تمام کارمندان ادارى و سیاسى به قواى مستقر در نجف اشرف اعلام کرد؛ اما سرگرد برى (berry) افسر سیاسى سامراء این شرایط را رد کرد. از این رو قبایل عملیات جنگى خود را علیه انگلیسىها با عملیات تخریبى در خطوط ارتباطى آغاز کردند. آنان خط راهآهن سامراء و بلد را در چند نقطه قطع و سیمهاى تلگراف را به فاصله چندین کیلومتر بریدند و پل را روى کانال دجیل در هم کوبیدند. با توجه به اینکه شمال سامراء به دلیل عبور خط موصل از آنجا و وجود خطوط ارتباطى ثانوى با کرکوک، از اهمیت بسیارى برخوردار بود، این عملیات بسیار مؤثر و کوبنده بود. ساکنان بلد از توابع سامراء خواستههاى سید محمد صدر را اجابت کردند و ضمن پشتیبانى از نیروهاى مبارز، عدهاى از سلحشوران ایشان به صفوف انقلابیون پیوستند. سپس قواى عراقى، اعم از شیعه و سنى به رهبرى سید محمد صدر، به فرماندهى کل استان سامراء یورش بردند که اگرچه موفق به آزادسازى آن نشدند، ولى نقشههاى انگلیسىها را در این قلمرو با ناکامى مواجه ساختند.[55]
مردم سامراء همچون شهرهاى شیعهنشین عراق در استقلال این کشور نقش موثرى ایفا کردند؛ اما در دوران روى کار آمدن رژیمهایى که از طریق کودتاى نظامى قدرت را به دست گرفتند، با اوضاع دشوارى روبهرو بودند. از ربیع الثانى 1387 (مُرداد 1347 ش) که حزب بعث عراق از طریق کودتا زمام امور این کشور را در اختیار گرفت، در میان نظامیان و غیرنظامیان این تشکیلات، برترى با تکریتىها بود؛ اما این حزب در سامراء گروهى بسیار قوى داشت که عبدالخالق و عبدالله سلّوم سامرائى نمایندگان این گروه بودند.[56] محمود ذیاب الاحمد المشهدانى از اعراب سنىمذهب اهل سامراء پس از پیوستن به حزب بعث، پلههاى ترقى را پیمود.[57]
در سالهاى اخیر و پس از سقوط رژیم صدام حسین، گروههاى تروریستى بهویژه فرقه منحرف داعش بارها با عملیات تروریستى شهر سیصدهزار نفرى سامراء را مورد یورشهاى وحشیانه و خونین قرار دادهاند و علاوه بر وارد نمودن آسیبهاى جدى به حرم عسکریین (علیهما السلام) و دیگر مناطق زیارتى این شهر، در چندین نوبت عملیات بمبگذارى و کنترل مسیرهاى ارتباطى این منطقه، عدهاى از ساکنین سامراء اعمّ از شیعه و سنى را به شهادت رساندند.[58]
[1] . دائرة المعارف تشیع، ج 9، ص 33 و 34..
[2] . ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسى، احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ج 1، ص 169..
[3] . محمد بن احمد بن جبیر، سفرنامه ابن جبیر، ص 282..
[4] . یاقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 256..
[5] . شیخ ذبیح الله محلاتى، مآثر الکبرى فى تاریخ سامراء، ج 1، ص 6؛ طریحى، مجمع البحرین، ج 2، ص 181؛ لغتنامه دهخدا، ج 10، ص 15885؛ فرهنگ فارسى معین، ج 2، ص 2300..
[6] . اطلس جامع گیتاشناسى، ص 39؛ دائرة المعارف تشیع، ج 9، ص 35؛ عبدالجلیل رازى قزوینى، النقض، ج 493؛ سید عبدالرزاق کمونه حسینى، موارد الاتحاف فى نقما والاشراف، مجلد ثانى، ص 43؛ لغتنامه دهخدا، ج 9، ص 13360..
[7] . دینورى، اخبار الطوال، ص 443، محدث قمى، تتمة المنتهى، ص 201..
[8] . زکریا بن محمد قزوینى، آثار البلاد و اخبار العباد، ص 454؛ معجم البلدان، ج 3، ص 174؛ جلالالدین سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص 336؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج 6، ص 452..
[9] . مسعودى، التنبیه والاشراف، ص 339..
[10] . ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج 6، ص 452..
[11] . گردیزى، زین الاخبار، ص 136؛ یعقوبى، البلدان، ص 33- 37؛ معجم البلدان، ج 3، ص 174- 175..
[12] . لسترنج، جغرافیاى تاریخى سرزمینهاى خلافتهاى شرقى، ترجمه محمود عرفان، ص 59؛ مجمل التواریخ والقصص، ص 357..
[13] . پى نن رشیدوو، سقوط بغداد، ترجمه اسد الله آزاد، ص 233- 234..
[14] . البلدان، ص 37- 38؛ جغرافیاى تاریخى سرزمینهاى، خلافت شرقى، ص 60..
[15] . سبط ابن جوزى، تذکرة الخواص، ص 359؛ مسعودى، مروج الذهب، ص 502- 503؛ قطبالدین یونینى، مرآة الزمان، ج 9، ص 553؛ ابن خلّکان، وفیات الاعیان، ج 2، ص 143..
[16] . محمد بن حسن صفار قمى، بصائر الدرجات، ص 406؛ قطبالدین راوندى، الخراج والجرائح، ج 2، ص 680؛ شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص 311..
[17] . تاریخ بغداد، ج 12، ص 57..
[18] . علامه مجلسى، جلاء العیون، ج 3، ص 124..
[19] . مروج الذهب، ج 2، ص 502..
[20] . فخرالدین على بن حسن زوارهاى، ترجمة المناقب، تصحیح علامه شعرانى و سید ابراهیم میانجى، ج سوم، 259- 260؛ سعد بن عبدالله ابىخلف، المقالات والفرق، ص 105..
[21] . مسعودى، اثباة الوصیة، ص 454؛ بحارالانوار، ج 50، ص 207؛ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 537؛ علامه مظفر، تاریخ شیعه، ص 127..
[22] . طبرى، دلائل الامامه، ص 423..
[23] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطابیین، ص 685- 689؛ مروج الذهب، ج 2، ص 582؛ تتمة المنتهى، ص 233- 235..
[24] . على بن عیسى اربلى، کشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 3، ص 289- 291؛ بحارالانوار، ج 50، ص 293..
[25] . طبرسى، اعلام الورى، ص 357- 359؛ شیخ صدوق، کمال الدین، ج 1، ص 40- 41؛ الغیبة شیخ طوسى، ص 129..
[26] . بحارالانوار، ج 50، ص 327؛ کمال الدین، ج 1، ص 42..
[27] . شبلنجى معرى، نورالابصار، ص 166- 167؛ کلینى، کافى، ج 1، ص 512..
[28] . کافى، ج 1، ص 508؛ بحار الانوار، ج 50، ص 314؛ اثباة الوصیة، ص 245..
[29] . ابن صباغ مالکى، الفصول المهمة، ص 298؛ کمالالدین، ج 1، ص 43؛ نور الابصار، ص 168..
[30] . کمال الدین، ج اول، ص 43؛ نورالابصار، ص 168؛ کتاب الغیبة، ص 132..
[31] . دائرة المعارف تشیع، ج 9، ص 35؛ محمدحسین حسینى جلالى، خاک پاکان، ص 158- 159..
[32] . مآثر الکبرى فى تاریخ سامراء، ج 1، ص 258؛ حمدانیان، خلیل صنعتگر، ص 48..
[33] . دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 1، ص 633 و نیز ص 689 و 690، فقیهى، آل بویه، ص 142..
[34] . سید عبدالرزاق حسینى، آرامگاههاى خاندان پاک پیامبر، ص 138؛ سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 6، ص 138؛ دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 93..
[35] . عبدالرزاق کمونه حسینى، شاهد العترة الطاهره، ص 101- 108..
[36] . دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 94..
[37] . همان، ج 2، ص 660- 661؛ سید عبدالرزاق کمونه حسینى، العراق قدیما و حدیثا، ص 110؛ خاک پاکان، ص 160..
[38] . دانشنامه ویکىپدیا؛ خبرگزارى ایسنا، قابل دسترسى در شبکه اینترنت، شهریور و مهر 1394..
[39] . محدث نورى، کشف الاستار، ص 43؛ النقص، ص 374، 326 و 993..
[40] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 535- 536..
[41] . شیخ السماوى، شائج السرّاء فى شأن السامراء، طبع نجف، ص 32- 35..
[42] . خاک پاکان، ص 158؛ تاریخ شیعه، ص 176، دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 93..
[43] . مآثر الکبرى فى تاریخ سامراء ج 1، ص 341- 344؛ دائرة المعارف تشیع، ج اول، ص 93 و نیز ص 171- 172؛ موسوعة العتبات المقدسة، ج 1، ص 141- 143..
[44] . مجله حوزه، خرداد، شهریور 1371، ش 50- 51، ص 84، مقاله« میرزاى شیرازى عالم و سیاستمدار گرانمایه»، از نگارنده، مرکز پژوهشهاى اسلامى صدا و سیما، ص 18؛ شیخ آقا بزرگ تهرانى، میرزاى شیرازى، ص 219- 220..
[45] . سید محمود مدنى بجستانى، میرزاى شیرازى احیاگر قدرت فتوا، ص 59- 60..
[46] . تاریخ شیعه، ص 176..
[47] . شیخ حرز الدین، معارف الرجال، ج 1، ص 87..
[48] . اعیان الشیعه، ج 23، ص 282..
[49] . غلامرضا گلى زواره، آیتالله میرزاى شیرازى عالم فرزانه، ص 13- 47..
[50] . مصاحبه با آیت الله سید رضى شیرازى، مجله حوزه، ش 50- 51، ص 35؛ میرزاى شیرازى عالم فرزانه، ص 15- 16؛ میرزاى شیرازى، ص 223- 225..
[51] . میرزاى شیرازى، ص 225- 226، محمدکاظم میرسجّادى، میرزاى شیرازى، ص 30- 31..
[52] . نگرشى به مکتب سامراء، مجله حوزه، ش 50- 51، ص 80- 82..
[53] . عبدالحلیم الرهیمى، تاریخ حرکت اسلامى در عراق، ص 111 و 119..
[54] . الجمیلى، نگاهى به تاریخ سیاسى عراق، ترجمه محمدحسین زوار کعبه، ص 12 و 13..
[55] . عبدالله فهد نفیسى، نهضت شیعیان در انقلاب اسلامى عراق، ترجمه کاظم چایچیان، ص 132- 135؛ تاریخ حرکت اسلامى در عراق، ص 120- 123..
[56] . فب مار، تاریخ نوین عراق، ترجمه محمد عباسپور، ص 315؛ گیتاشناسى نوین کشورها، ص 297..
[57] . سید حسین سیفزاده، عراق ساختارها و فرایند گرایشهاى سیاسى، ص 189..
[58] . دانشنامه دانشگستر، ج 9، ص 516؛ دانشنامه ویکى پدیا..