حکمت زیارت معصومین (علیهم السلام) در نگاه شما چیست؟
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلّى الله محمد و اهل بیته الطیبین الطاهرین.
اصل زیارت یک معناى عمیقى دارد؛ یعنى ارتباط روحانى که انسان با اولیاى خدا پیدا مىکند، این درجاتى دارد؛ چون انسان سطوح مختلفى دارد. لایههاى سطحى او یک نوع بهرهمندى دارد و لایههاى عمیق او بهرهمندى دیگرى دارد. انسانیت انسان هم لایه به لایه است. گاهى مرتبه انسانیت است. انسان به اندازهاى اوج مىگیرد که اگر مثل على بن یقطین که این همه خدمت به شیعیان مىکرده، غفلتى بکند، دلخورى بین او و ابراهیم جمّال پیش بیاید، حج آن سالش زیر سؤال مىرود. زیارت امام کاظم (ع) هم بر او مقدور نمىشود تا اینکه به کوفه برده مىشود تا دل ابراهیم را به دست بیاورد، بعد مىتواند زیارت کند. این به خاطر لایههاى انسانى متفاوت است. قلب انسان هم خودش لایه به لایه است. وقتى از اعماق قلب زیارت حاصل مىشود، مرتبه عالى زیارت است که واقع مىشود و چنین زیارتى که با عمق وجودش امامش را درک کند، براى همه کس دست نمىدهد. براى مثال: گاهى سوارى با اسبش مىآید و میهمان شخصیتى مىشود. از مرکبش پذیرایى مىکردند، چون میهمان بود و راکب را هم نوعى پذیرایى مىکردند. انسان هم مثل آن اسب و راکب و مرکب است. لایههاى انسانى راکب و مرکب است. بعضى از لایهها راکب بعضى از لایههاى انسانى هستند و بعضى دیگر، مرکب لایههاى دیگر هستند. مثلًا غریزه انسان، مرکب انسان است. ادراکات انسان از این مرکب استفاده مىکند. زبان مرکب است و راکب نیست. دل حرف مىزند و
زبان نقل مىکند. زبان بلندگوى دل است؛ وسیله اداى اوست؛ عالم اثبات مطالب است؛ عالم ثبوتش در دل است. این حدیث قدسى را ببینید: «لَایسَعُنِی أَرْضِی وَلَاسَمَائِی وَلَکِنْ یسَعُنِی قَلْبُ عَبْدِی الْمُؤْمِن.»[1] چطور این آسمان با این وسعت گنجایش خدا را ندارد؟! جایى نیست که از خدا خالى باشد. همه جا وابسته به خداست، اما وقتى مىگوید «لایسعنى» به خاطر این است که خدا مادى نیست تا در ماده جا بگیرد؛ بلکه مافوق ماده است.
قلب انسان به دلیل جایگاه منیعى که دارد، مىتواند خانه خدا باشد. کعبه هم خانه خداست، اما خانه تشریفاتى خداست. قلب مؤمن خانه حقیقى خداست. فرق است بین کعبه و دل مؤمن. کعبه خانه اعتبارى خداست؛ یعنى آمده (جَعَلَ اللَّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنَّاسِ)[2] این جعل شأنیت براى آنجاست. اما قلب مؤمن که «اعظم حرمةً من الکعبه» است، به خاطر همین است. بنابراین گفتهاند:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ إِلَى مَنْزِلِهِ لَا حَاجَةَ إِلَیهِ إِلَّا فِی اللهِ کُتِبَ فِی زُوَّارِ اللَه»[3]
چون قلب مؤمن «یسعه لله» است. «أَنْفُسُکُمْ فِی النُّفُوس، أَرْوَاحُکُمْ فِی الْأَرْوَاح»[4] یعنى در ارواح دوستانتان است؛ یعنى هر کس به شما علاقه داشت، بخشى از وجود واسع شماست. قبر هر مؤمنى از اولیاى شما، پارهاى از قبر واسع شماست. آنها یک قبر موردى دارند و یک قبر واسع دارند. از این جهت در قبر واسعه ایشان مىگوید:
«قبورکم فی القبور».
این هم یک قبر است. یعنى حسین بن على (ع) شاید میلیونها قبر در عالم داشته باشد. یکى حضرت عبدالعظیم است که درباره آن فرمودهاند:
«إِنَّکَ لَوْ زُرْتَ قَبْرَ عَبْدِ الْعَظِیمِ عِنْدَکُمْ لَکُنْتَ کَمَنْ زَارَ الْحُسَینَ بْنَ عَلِی (ع)»[5]
چرا؟ چون
«قبورکم فی القبور.»
این خصوصیت انسان است که جلوه الهى است؛ یعنى خدا در آن تجلى مىکند. مثلا یک اقیانوس یا دریاى بزرگى را تصور کنید که میلیاردها متر مکعب آب دارد. یک چاهى هم در کنار حفر کردهاند که به آب رسیده و یک متر مکعب آب توى آن هست. فرق است بین آبى که توى این دریاى بزرگ است با آن یک متر آبى که در این چاه است. یک متر مکعب آب چون متصل به اقیانوس است، نه مىتوانید بگویید اقیانوس است، نه مىتواند بگویید چاه است. چه کار مىکنید؟ اگر کسى نذر کرده که مىخواهم دستم را بزنم به آب اقیانوس، آیا اگر دستش را به یک آب همسطح اقیانوس بزند، نذرش ادا شده یا نه؟ این یک چاه با آن آب اندک چه خصوصیتى دارد که آن اقیانوس عظیم ندارد؟ این همان اقیانوس است از این چاه سر درآورده.
قلب مؤمن هم مثل چاه است. همه اقیانوس را نمىشود توى این چاه یک متر مکعبى جا داد، اما یک متر مکعب اقیانوس را مىتوان جا داد. اگر آسمانها مثل آن یک میلیارد متر مکعب اقیانوس باشد، قلب مؤمن مثل آن یک متر مکعب آب چاه است. به خاطر چه؟ به خاطر ربطش. این ربط به وسیله نماز حاصل مىشود. از این جهت مىفرماید: (إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً)[6] ولو این یک میلیارد متر مکعب دارایى و علم و توانش باشد، خودش به تنهایى «هلوع» است. «اذا مسه الشر جزوعا» اگر بر سر آب آن اقیانوس عظیم پمپ بگذارى و آب بکشى، سطح آب پایین مىآید. این جزئش است. «اذا مسّه الخیر منوعا» اگر بیشتر از ظرفیتش آب به آن اضافه کنى، سر مىرود و طغیان مىکند. «الا المصلّین» یعنى مصلّین نه جزوع هستند، نه هلوع، نه منوع. اگر همان پمپ را بگذارید در همین یک متر مکعب آب چاه، یک میلىمتر هم پایین نمىرود. چرا؟ چون سرش به اقیانوس وصل است. اگر همین اندازه هم آب روى آن بریزى، یعنى آب آن یک میلیارد متر مکعب را در این چاه خالى کنى، یک سانت هم بالاتر نمىآید؛ چون به اقیانوس قلب مؤمن مىرود.
زیارت چگونه مىتواند این ارتباط را ایجاد کند؟
نماز چه جور این ارتباط را ایجاد کرده است؟ نماز رابط است: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی)[7] این ذکر است؛ این رابطه است. حالا این مؤمن چه زنده باشد، این چاه و آبش هست. از دنیا هم رفته باشد، باز هم این آب هست. وقتى مىخواهى آب را بردارى، آب اقیانوس را برداشتى.
«مَن زار أخاه المؤمن کمن زار الله فی عرشه».
پس این از خصوصیات انسان است که انسان مىتواند مزار و زیارتگاه واقع بشود. اما این زیارت شروطى دارد؛ یعنى گاهى مىشود انسانى از خود عبور مىکند و در شرایطى قرار مىگیرد و توفیق زیارت پیدا مىکند؛ ولو عوام باشد. گاهى طرف از خواص است و زیارت مىکند و زیارتش قبول نمىشود؛ چرا؟ زیرا نتوانستند از خودشان خارج شوند. یکى از شاگردان مرحوم آیتالله قاضى بود که مرتب مىآمد خدمت ایشان. مدتى شد که دیگر نیامد و به ایشان گفتند فلانى نمىآید و گفته من از محضرشان استفادهاى نکردم. مرحوم قاضى گفت: «ایشان از خودشان بیرون آمدند که پیش ما آمده باشند؟» یعنى ایشان مدتها مىرفته پیش آقاى قاضى اما با خودش مىرفته. از خودش بیرون نمىآمده که پیش او برود.
کسانى که از خودشان عبور مىکنند، وارد انسانهاى دیگر مىشوند. کسانى که نمىتوانند از خودشان خارج بشوند، لایههاى بیرونى زیارت برایشان حاصل مىشود و زیارت حقیقى وارد نمىشود. این هم که عنوان مىشود: «عارفاً بحقه» براى این است که طرف از خودش عبور کند تا بتواند دریافت کند. چرا مىگوییم: (أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ)[8] مىبینید که نگفته «أمّن یُجیب المؤمن المضطر»، نگفته «أمّن یُجیب المسلم المضطر». مضطر کافر هم باشد، جواب دارد. ابوریحان بیرونى در کتاب «الاثار الباقیه» روى کلمه «کامفیروز» که یکى از آبادىهاى معروف اطراف فارس است، مىگوید: در دورهاى باران نیامد و فیروز مالیاتش را بر مردم کم کرد. اما باز هم باران نیامد. فیروز در خزانه را باز کرد به مردم مساعده داد. اما باز هم باران نیامد. آمد به فیروزآباد و وارد آتشکدهاى که آن جا بود شد و کنار کانون آتش رفت. متولىها احترام عادى به او کردند، نه احترام فوقالعاده. گفت: اهورامزدا همه نامهاى تو فرخ است. اگر من گناهکارم، مرا بکش؛ مردم در مشقتند و باران نداریم. ابوریحان مىنویسد: به اندازهاى به کانون آتش نزدیک شده بود که قسمتى از ریش فیروز سوخت. وقتى پایین آمد، همان موبَدانى که بالا بودند، پایین آمدند و خیلى به او احترام کردند. گفت: شما آنجا مرا دیدید و تکریم نکردید. گفتند: ما در حضور بالاتر از تو بودیم. فیروز عذرشان را پذیرفت. از اینجا به سمت غرب فارس آمد و باران شروع کرد به باریدن تا وارد خیمهها شد. همان جا گفت بناى این شهر را بکَنید و این شهر کامفیروز نام گرفت؛ یعنى فیروز به کام خودش رسید.
یک کافر آتشپرست است، اما مضطر است. خداوند به مضطر جواب مىدهد. زائر وقتى مضطر است و به زیارت مىرود، از خودش بیرون مىآید؛ چون از خودش دور مىشود و به او نزدیک مىگردد.
مرحوم شیخ بهائى در اربعین خودش چهل حدیث را از همه حدیثها انتخاب کرده است. شیخ بهائى وقتى انتخاب مىکند، سبک و سنگین مىکند. یکى از احادیثى که انتخاب کرده، این حدیث قدسى است که بنده من آرزو دارد من او را بیدار کنم، بلکه موفق به نماز شب بشود. من مىدانم اگر او نماز شب بخواند، به خودش خوشبین مىشود و از من دور مىشود. پس من دعایش را مستجاب نمىکنم و وقت نماز بیدار نمىشود. پس بر خودش خشم مىگیرد و به من نزدیک مىشود و هر گاه از خودش راضى مىشود، از من دور مىشود. این انسان به اندازهاى که بر خودش خشم مىگیرد، به خدا نزدیک مىشود. این جهل انسان است؛ این مَنیّت انسان است. این که انسان وقتى خودش را از دست مىدهد، خدا را پیدا مىکند، در قرآن هم آمده: (وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ)[9] چرا مىگوید مصیبت؟ گفت «قالُوا إِنَّا لِلهِ» چه ربطى است بین «إنّا لله» و «أصابتهم مصیبة»؟ ربطش این است که اگر صبر بکند، بشارت دارد. آنکه مىگوید «إنّا للّه»، صبر کرده. معناى صبر را مىگوید. چرا؟ چون این بریده از ما بود؛ مثل ظرفى بود روى اقیانوس. آب اقیانوس توى آن نمىرود. ما یک تیرى به این ظرف زدیم و سوراخش کردیم؛ حالا دیگر آب اقیانوس توى آن مىرود؛ به شرط اینکه این روزنه را نبندد و صابر باشد. از این جهت گاهى انسان غرق در خدا مىشود. یک تَرکى در او ایجاد مىکنیم که نَمى توى آن وارد بشود. به همین دلیل مىگوییم فلانى دلش شکست. دل شکستن یعنى دل ما مثل یک ظرفى است روى اقیانوس رحمت الهى؛ هر وقت بشکند و ترکى بخورد، از آنجا رحمت در آن داخل مىشود. از این جهت مىگوید: (أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ).
|
در کوى ما شکستهدلى مىخرند و بس |
بازار خود فروشى از آن سوى دیگر است |
|
|
|
|
|
اگر کسى آب بخورد، بعد سلام کند بر آن حضرت و لعنت کند بر قاتلین و بعد بگوید «یا لیتنا کنّا معک»، جزو آنها مىشود. این هم جزو زیارتهاست. گاهى کسى مىخواهد بیاید زیارت، اما مقدور نمىشود؛ از همانجا زیارتش مىکند. همین حضرت معصومه (علیها السلام) به برادرش امام رضا (ع) عرض کرد که مىخواهم بیایم خدمت شما، ولى نمىتوانم. امام فرمودند: هر وقت خواستى بیایى، همان زیارت من هست. پس از راه دل و قلب هم مىشود زیارت کرد. از این جهت زیارت امام حسین (ع) از راه بعید هم داریم. فرمودید که زیارت با معرفت، به نوعى عبور از خود است. ما در مضامین روایى داریم که «عارفاً بحقه»؛ تعبیرى در روایت هست که زائر بداند آن امام مفترض الطاعه است. ارتباط کلام حضرتعالى با این جمله چیست؟
این روایت را ببینید
: «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی»[10]
همه چیز در این عبارت آخرى است. در آن آیه (157 بقره) فرمود: «أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» یعنى نتیجه مصیبتهاست؛ یعنى از خودش عبور کند، تا به اینها برسد. علتش هم این است که حجت مثل ترانس برق است. ترانس با برق هفتادهزار ولتى از این طرف وارد مىشود و برق 220 ولت از آن طرفش خارج مىشود. رابطى است بین این و آن. رسول خدا (ص) (یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ)[11] بود، اما ایشان هم مجراى ولایت بود: (اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ)[12] و هم جارى ولایت. مردم نماز و روزه و همه احکام و عبادات را انجام مىدادند، اما باید پیامبر آنها را به جانشین خود وصل کند. براى همین بود که على (ع) مأمور بود تا این موانعى را که بر سر راه مسلمانى مردم است، بردارد. امر خدا بود. اما مشرکان و منافقان کینه در دل داشتند؛ چون خویشان آنها را کشته بود. خداى تعالى فرمود: به امر من کشت یا به میل خودش؟ اگر براى من کشت، پس تو با من مسئله دارى. خداوند چنین استناد مىکند: (قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذِی یَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا یُکَذِّبُونَکَ وَ لکِنَّ الظَّالِمِینَ بِآیاتِ اللَّهِ یَجْحَدُونَ)[13] چرا از اینکه مردم تو را تکذیب مىکنند، ناراحت و غمگینى؟ آنها در حقیقت مرا تکذیب مىکنند. آن موقعى که تو پیغمبر نبودى، امین اینها بودى. از وقتى ما مأموریت به تو دادیم، دروغگو شدى: «فَإِنَّهُمْ لایکَذِّبُونَکَ» على (ع) هم همینطور است. اینها که به على حمله مىکردند، خیلى کار زشتى مىکردند. «فَإِنَّهُمْ لایکَذِّبُونَکَ» خیلى معنا دارد. خدا همه دشمنى آنها را به خودش نسبت داد و فرمود دشمنى اینها با من است، نه با على. اینهایى که به على (ع) لعن کردند، خیلى کار بدى کردند. علتش این بود که على (ع) سر سوزنى از خودش خواستهاى نداشت و تجسم خواستههاى خداوند بود. دشمنان با این مخالف بودند که على (ع) صد درصد به دستور خداوند عمل مىکرد. على (ع) تجلى صفات و اسماء و آثار الهى است.
آنها که به على (ع) محبت دارند، در حقیقت با خدا دوست هستند:
«من احبکم فقد احب الله من ابغضکم فقد ابغض الله»[14]
. این که مىگوید «عارفاً بحقه» یعنى بدانید که این محبت به او، محبت به خداست. بغض به او، بغض به خداست؛ چون این یک موجود عادى نیست و سر سوزنى به هوایش عمل نمىکند.
این نهایت زیارت بامعرفت است. اینکه مىگوید «عارفاً بحقه» یعنى بداند این کیست که زیارتش مىکند. بداند که این رابطه بین من و اوست و من از این ارتباط کسب ولایت مىکنم. در زیارت دوم امام حسین (ع) (زیارت قتیل الله) دارد:
«إِرَادَةُ الرَّبِّ فِی مَقَادِیرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إِلَیکُمْ وَ تَصْدُرُ مِنْ بُیوتِکُم.»[15]
در اینجا «مقادیر اموره» جمع اضافه شده؛ یعنى خیلى وسیع است. مىگوید اراده او نزد شما مىآید و بعد از در خانه شما خارج مىشود. یعنى شما رابط هستید. از این جهت مىگوید:
«وَ بِکُمْ تُنْبِتُ الْأَرْضُ أَشْجَارَهَا ... وَ بِکُمْ ت تُسَبِّحُ الْأَرْضُ الَّتِی تَحْمِلُ أَبْدَانَکُمْ.»[16]
عجیب است. بدن شما را این زمین تحمل مىکند، اما به سبب شما تسبیح مىکند؛ یعنى تسبیحى که زمین مىکند، از برکت شماست؛ یعنى جان مىگیرد.
اگر آن ولایت بیاید، آن وقت به وسیله همین نماز با ولایت مىشود «یخرجهم من الظلمات الى النور»، اما همین نماز با ولایت طاغوت مىشود «یخرجهم من النور الی الظلمات.» این مهم است؛ یعنى آن که نماز نمىخواند، این قدر به ظلمت نمىرود تا آن کسى که با ولایت طاغوت نماز مىخواند. نماز مرکب سریع السیرى است که اگر در مسیر ولایت باشد، موجب قرب الى الله مىشود. اما همین مرکب سریعالسیر اگر در ولایت طاغوت افتاد، به سرعت انسان را از خدا دور مىکند. اینطور مىشود که برخى اهل نماز، از خدا دور مىشوند. همینهایى که لعن على (ع) کردند، همهشان اهل نماز بودند. نماز با ولایت طاغوت دورشان کرد. این داعشىها همهشان اهل نماز هستند. اینها همه دور مىشوند؛ چون در ولایت طاغوت هستند.
در ذیل آیه داریم (فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى طَعامِهِ)[17] امام باقر (ع) مىفرماید:
«عِلْمُهُ الَّذِی یأْخُذُهُ عَمَّنْ یأْخُذُهُ»[18]
انسانى که از دیگران تغذیه علمى مىکند، باید ببیند از چه کسى تغذیه علمى مىکند: «عَمَّنْ یأْخُذُهُ». آنکه علم را مصرف مىکند، مقلد است. باید مرجعش را بشناسد. مخاطب
«لا تنظر إلى من قال و انظر إلى ما قال»[19]
مجتهد است. از این جهت یک امورى بر مجتهد حلال است و براى غیر مجتهد حرام است. براى مجتهد گاهى حتى خواندن کتب ضاله هم واجب است، اما همین کتاب براى دیگرى حرام است. داشتنش گاهى براى او واجب است. پس وقتى انسان مقلد کسى مىشود که حقش را ندارد، او «یخرج من النور الی الظلمات» مىشود؛ منتها چون صداقت دارد، مغضوبٌ علیه نیست؛ ضالّین است. آنکه او را فریب داده، مغضوبٌ علیه است. پس کسى که مىخواهد زیارت کند، باید «الذین انعمت علیهم» باشد که هم نیتشان و هم بصیرتشان خوب است.
آیا در مورد سیره زیارتى علما و بزرگان نکتهاى در خاطر دارید؟
یکى از این علماى بزرگ ما که در حد مرحوم قاضى بود، یک روز دید یک جماعتى آمدند حرم امیرالمؤمنین (ع) و همین جور بدون ادب و احترام وارد شدند. یک دفعه ایشان درس را رها کرد و رفت میان داخل اینها. بعد که برگشت، شاگردها گفتند این چه کارى بود؟! گفت خواب دیدم که جماعتى اینطور آمدند و حضرت یک چیزى به ایشان داد؛ با خودم گفتم بروم میان اینها تا یک چیزى هم گیر من بیاید.
آدم اگر کمظرفیت باشد، به اینها به چشم حقارت نگاه مىکند؛ اما آدم باظرفیت اینطور نیست. مرحوم آقا سید جمالالدین گلپایگانى مىرود به قبرستان وادى السلام و یک نفر بدون اینکه ایشان متوجه شوند، پشت سر ایشان رفت. وقتى به شهر برگشتند، آن رایحهاى که ایشان داشت و فضا را معطر کرده بود، این بو همین طور همراهش بود. یکى آمد به او سلام و تعارف کرد و رد شد و متوجه بوى عطر شد. یعنى انس با این وادى هم این جورى است. به هر جهت آن کسانى که درباره زیارت یا مزور صحبت کردند، درباره خودشان صحبت کردند نه درباره ما؛ چون هر چه گفتند، حد خودشان را گفتند نه حد عموم. خودشان را تعریف کردند، نه آنها را. آنها در تعریف نمىگنجند. من یک وقتى این مطلب را درباره حضرت زهرا (علیها السلام) عرض کردم که همه ائمه ما مرید ایشان هستند؛ مهمان حضرت زهرا (علیها السلام) هستند؛ حتى امیرالمؤمنین (ع). فاطمه زهرا (علیها السلام) هر چه در عالم ثبوت دارد، از امیرالمؤمنین (ع) است؛ اما امیرالمؤمنین (ع) هر چه در عالم اثبات دارد، از فاطمه زهراست. آن مصائب خیلى تحول در حیات ایشان ایجاد کرد. قبرش را هم که گفت مشهود نشود.
هرچه تحول ایجاد شد، از این قبر بود. تمام اینهایى که در جنگ جمل براى ایشان خدمت کردند و تمام کسانى که در کربلا خدمت حسین بن على (ع) بودند از برکت این قبر بود. تمام این زائران حضرت امام رضا (ع) از برکت این قبر است. از این جهت تمام امامان ما میهمان حضرت زهرا (علیها السلام) هستند؛ حتى امیرالمؤمنین (ع). ثبوت عالم مربوط به آن حضرت است. خود ایشان مربى فاطمه زهرا (علیها السلام) هستند، اما در عالم اثبات اگر این قبر گم نشده بود، همه چیز را اینها لوث کرده بودند. دشمنان اهلبیت چنان زیرکانه براى هر چیزى جواب درست کرده بودند که مىدیدند اگر این نباشد، آنهاى دیگر اثر نمىکند. اگر بقیه ادله هم کار کرده، مثل این است که سنگ روى سنگ بگذارند و با آن سد بسازند. این سنگ اول اگر نباشد، سنگهاى دیگر روى هم قرار نمىگیرند. ادله ما مثل سنگهاى کوچک است. سنگ اولى که توانسته جلوى سیل را بگیرد، فقط همین نبودن قبر است. فرمود: قبر من گم بشود تا قدر على پیدا بشود.
درباره پیادهروى در زیارت که مرسوم هست، نکاتى را بفرمایید
وقتى مىگویند هر قدمى ثواب حج و عمره دارد، بعضىها خیال مىکنند مبالغه است. من مىگویم نه تنها مبالغه نکردند؛ بلکه دیدند مردم بیشتر از این ظرفیت ندارند و بیش از این نگفتند. دلیل دارم. مگر ما نمىگوییم:
«تفکر ساعة خیر من عبادة سنة»[20] یا «من عبادة ستین سنة.»[21]
من مىگویم مىتوانست بیشتر بگوید، اما شما نمىتوانستید باور کنید. ابلیس ششهزار سال نماز خواند و عبادت کرد. یک نمازش چهارهزار سال طول کشید. اگر سه دقیقه نشسته بود و فکر کرده بود که خدایى که این امر را به من کرده، آیا دشمن من است؟ مىخواسته من را سبک کند؟ دردى در من دیده که درمانش این است، مىخواسته من را مداوا کند. اگر این سه دقیقه فکر مىکرد، بهتر از آن ششهزار سال عبادتش نبود؟ پس اگر بگویند: «تفکر ساعةٍ خیرٌ من عبادة سته آلاف سنة» درست است. اگر نگفتند، مراعات ما را کردند. این ثوابهایى هم که براى زیارت ایشان ذکر مىکنند، مراعات شنونده را کردند و نخواستند همهاش را بگویند. زیارت بالاتر از جهاد بود.
آیا زیارت پیاده، منحصر به حضرت ابىعبدالله (ع) است و آیا براى سایر معصومین هم مىشود زیارت پیاده انجام داد؟ موارد دیگر چطور؟
این یک چیز فطرى انسان است. لیلى نسبت به مجنون به گونهاى عاشق بود که مىگوید:
أمر على جدار دیار لیلى
أقبّل ذا الجدار و ذا الجدارا
و ما تلک الدیار شغفن قلبى
و لکن حب من سکن الدیارا[22]
یعنى من این در و دیوار را که مىبوسم، عاشق در و دیوار که نیستم؛ عاشق آنى هستم که در میان این دیوارها ساکن است. ما که مىدانیم امام حسن مجتبى (ع) وقتى به زیارت مىآمد، محاملش جلوى ایشان حرکت مىکرد و خودش پیاده مىآمد؛ چرا؟ یعنى خدایا! شأن تو اجل است که من سواره بیایم. خدا رحمت کند شیخ بهائى را؛ در اشعارش مىگوید اگر پیاده آمدم، نفهمیدم سر از پا گم کردم. اگر انسان با سر هم بیاید، کار زیادى نکرده. به هر صورتى که بیاید، هر جورى که بتواند. در روایت هم داریم: تو بیا؛ به هر صورت که مقدورت هست بیا. اینهایى که پیاده مىآیند، مىگویند هر قدم این قدر ثواب دارد؛ پس من هم پیاده مىآیم. در زمان عمر حاکم کاشان که هرمزان نام داشت، شورش کرده بود. دستگیرش کردند و حکمش اعدام بود. وقتى براى اعدام مىرفت، اظهار عطش کرد و آب برایش آوردند. مدام اطرافش را نگاه مىکرد. عمر گفت نگران نباش؛ تا آب نخورى، نمىکشمت. وقتى عمر این را گفت، او هم آب را ریخت. عمر متوجه شد که چه اشتباهى کرده و چرا هرمزان چنین کارى کرد. به على (ع) اطلاع داد که این حرف را زده است. امیرالمؤمنین فرمود: دیگر از اینجا تکان نمىتوانى بخورى. بعد خود امام ضامنش شد.
ما جمعهها برنامه پیادهروى به مسجد جمکران داریم و در حال حرکت دعاى ندبه مىخوانیم. الان یک سالى هست شروع شده و یک آثارى از آن مىبینیم. گفتم بیاییم همین کار نواب صفوى را بکنیم. نواب پیاده براى زیارت جمکران مىآمد. توى راه هم سوز و ناله مىکرد و پیاده مىرفت. من در تهران هم این را گفتم و یک عده از تهران آمدند که توى این مراسم شرکت کنند.
از وقتى که در اختیارمان گذاشتید، متشکریم.
خدا توفیقتان بدهد.
[1] . ابن ابىجمهور احسائى، عوالى اللئالى، ج 4، ص 7..
[2] . مائده، آیه 97..
[3] . تاجالدین شعیرى، جامع الاخبار، ص 86..
[4] . فرازى از زیارت جامعه..
[5] . شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج 14، ص 575..
[6] . معارج، آیه 19..
[7] . طه، آیه 14..
[8] . نمل، آِیه 62..
[9] . بقره، آیه 155..
[10] . محمد بن یعقوب کلینى، کافى، ج 1، ص 337..
[11] . آل عمران؛ آیه 164..
[12] . بقره، 257..
[13] . انعام، آیه 33..
[14] . فرازى از زیارت جامعه..
[15] . کافى، ج 4، ص 577..
[16] . شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 594..
[17] . عبس، آیه 24..
[18] . کافى، ج 1، ص 49..
[19] . عبدالواحد تمیمى آمدى، غررالحکم، ص 438..
[20] . میرزا حسین نورى، مستدرک الوسائل، ج 11، ص 183..
[21] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 66، ص 292..
[22] . غزالى، الاقتصاد فى الاعتقاد، ص 109..