آیتالله العظمى سید محمدحسن حسینى، مشهور به «میرزاى شیرازى» فقیه بزرگ سامراء، در پانزدهم جمادىالاولى 1230 هجرى قمرى در شهر شیراز به دنیا آمد. پدرش «میرزا محمود» از علماى مورد احترام در خطه شیراز بهشمار مىآمد که در دوران کودکى میرزا چشم از جهان فرو بست و او تحت تکفل دائىاش سید حسین موسوى، معروف به «مسجدالاشراف» قرار گرفت.[1]
در شش سالگى وارد حوزه علمیه شد و مقدمات علوم اسلامى را در حوزه شیراز فراگرفت و در 1248 قمرى، در هجده سالگى به حوزه اصفهان هجرت کرد و در مدرسه صدر ساکن شد. به مدت یازده سال در این حوزه به تحصیل علوم اسلامى همت گمارد و نزد اساتیدى چون: شیخ محمدتقى اصفهانى (صاحب هدایةالمسترشدین) سید حسن بیدآبادى و شیخ محمدابراهیم کلباسى، فقه و اصول آموخت.
در 1259 قمرى به عتبات عالیات هجرت کرد و در حوزه نجف در جوار حرم امیرمومنان على (ع) مسکن گزید و در این حوزه در درس خارج فقه و اصول حضرات آیات: شیخ حسن کاشفالعظا، شیخ محمدحسن نجفى (صاحب جواهر)، سید ابراهیم قزوینى (صاحب ضوابط) و شیخ مشکور مولایى حاضر شد و به مدت چهارده سال از محضر علمى شیخ مرتضى انصارى بهره برد.[2]
میرزاى شیرازى پس از رحلت شیخ انصارى در سال 1281 قمرى رهبرى و مرجعیت جهان اسلام و تشیع را برعهده گرفت. در حوزه تدریسى که در شهر نجف و سامراء تشکیل داد، شاگردان بسیارى در مکتب درسى ایشان تعلیم و تربیت شدند که ازجمله آنها مىتوان به آیات عظام: آخوند ملا محمدکاظم خراسانى، سید محمدکاظم یزدى، سید اسماعیل صدر، میرزا ابراهیم محلاتى، میرزا ابوالفضل کلانتر تهرانى، میرزا محمدتقى شیرازى، میرزا محمدحسین نائینى، سید احمد کربلائى، سید حسن صدر، شیخ فضلالله نورى، میرزا حسین محدث نورى، شیخ عبدالنبى نورى، حاج آقا رضا همدانى، آقا نجفى اصفهانى و بسیارى دیگر اشاره کرد که هر کدام از این شخصیتها پس از میرزاى شیرازى، از استوانههاى علمى، اخلاقى و سیاسى حوزه نجف و سامراء بهشمار آمدند.
ایشان یک دهه در نجف مرجعیت داشت و تدریس مىکرد. در 1291 قمرى به سامراء هجرت کرد و تا سال 1312 به مدت 21 سال در حوزه این شهر به مرجعیت خود ادامه داد.[3] یکى از خدمات مهم سیاسى- اجتماعى میرزاى شیرازى در دوران مرجعیت، صدور فتواى تاریخى تحریم تنباکو علیه دولت استعمارگر انگلیس بود. ایادى و مزدوران انگلستان با قرارداد ننگین و کسب امتیاز تنباکو (قرارداد رژى) مىخواستند ایران را به یکى از مستعمرات خود تبدیل کنند، اما فتواى بهموقع این فقیه زمانشناس، همه دسیسههاى آنان را یکجا از هم گسست و فریبخوردگان داخلى را هم به عقبنشینى واداشت.[4]
این فقیه بزرگ پس از سه دهه مرجعیت و رهبرى جهان تشیع در ابعاد گوناگون، سرانجام در سال 1312 قمرى در شهر سامراء چشم از جهان فرو بست. پیکرش از این شهر به نجف اشرف انتقال یافت و در جوار حرم امیرمومنان على (ع) به خاک سپرده شد.
در این مقاله به بخشى از فعالیتهاى تقریبى میرزاى شیرازى مىپردازیم:
علت هجرت به سامراء
درباره علت هجرت میرزا به سامراء دلایل مختلفى را گفتهاند. یکى از دلایل مهم این هجرت، رفع خصومت و ایجاد اتحاد و همبستگى و دوستى و محبت میان شیعیان و برادران اهل سنت در این شهر بوده است. پیش از این هجرت تاریخى، کینه، کدورت و دشمنى در بین ساکنان مسلمان سامراء به شکلهاى تأسفبارى ادامه داشت و روزبهروز هم آتش آن شعلهورتر مىشد. میرزاى شیرازى بهعنوان یک مرجع دینى و رهبر سیاسى هرگز نمىتوانست شاهد این رویداد تلخ و غمانگیز باشد. او از بدو ورود به شهر سامراء فعالیتهاى وحدتآفرین خویش را آغاز کرد. ایشان ارتباط با علما و مردم سنىمذهب را سرلوحه برنامههاى خود قرار داد. ازجمله اقدامات ستودنى وى این بود که به طلاب و علماى اهل سنت مانند طلاب و علماى شیعه شهریه پرداخت کرد و در ساخت مدرسه و حوزه علمیه، آنها را بسیار یارى کرد، و نیازمندان و مستمندان آنها را نیز مورد تفقد و کمک مالى قرار داد.[5]
این برخوردهاى بزرگوارانه تاثیر عمیقى در رفع سوءتفاهم و بدبینى میان پیروان دو مذهب گذاشت و آنها را به کنار هم و براى هم بودن هدایت کرد و درعینحال موقعیت سیاسى، اجتماعى و دینى میرزاى شیرازى را در میان شیعه و سنى بهگونه شگفتآورى ارتقا بخشید.
شیطنت دشمنان و هوشیارى میرزا
دشمنان اسلام و برخى از حسودان که شاهد انسجام مسلمانان و استحکام رهبرى میرزاى شیرازى در سامراء بودند، نتوانستند این واقعیت را تحمل کنند و به فکر شیطنتها و دسیسهها علیه ایشان افتادند. روزى که میرزا در حوزه درس خویش با حضور شاگردان بسیارش مشغول تدریس بود، پیرمرد سنى را تحریک کردند تا در این جمع حاضر شود و به مرجع دینى شیعیان اهانت و هتاکى کند و بعد ایشان را تهدید نماید تا از سامراء خارج شود و به نجف بازگردد. میرزاى شیرازى در مقابل این هتاکى، با متانت و بزرگوارى از برخورد شاگردان و اطرافیان با آن مرد سنىمذهب مانع شد و فقط به این جمله بسنده مىکند که «انَّ اللهَ کاف عبده» خداوند بندهاش را کفایت مىکند.
این رفتار کریمانه میرزاى شیرازى تأثیر بسیار مثبتى به دنبال داشت و احساسات بسیارى از برادران اهل سنت را علیه آن پیرمرد تحریک کرد و آنها از رفتار و کردار ناپسند او اعلان انزجار کرده و او را توبیخ نمودند و بدین وسیله نقشه و ترفند حسودان و دشمنان نقش بر آب شد.
جالب است که فرداى آن روز، پیرمرد گرفتار دلدرد شدیدى شده و به بیمارستان منتقل مىشود، اما تلاش پزشکان بىثمر مىماند و با همان درد از دنیا مىرود. وقتى این خبر به میرزاى شیرازى مىرسد، ایشان بىدرنگ دو فرزندش که از علماى آن روز بودند را به منزل آن پیرمرد مىفرستد تا از خانواده آنها دلجویى کنند و در مراسم تشییع، تدفین و ترحیم حضور داشته باشند. همه این برخوردهاى حکیمانه در تحکیم روابط میان شیعیان و اهل سنت در سامراء تأثیر بهسزائى داشت و بر نفوذ و موقعیت والاى میرزاى شیرازى مىافزود.[6]
گذشت و بزرگوارى میرزا
آیتالله سید رضى شیرازى از نوادگان میرزا که در تهران ساکن است و از شخصیتهاى برجسته بهشمار مىآید، مىگوید:
از مرحوم میر سید حسین فشارکى، برادرزاده سید محمد فشارکى، در ایام جوانى در مشهد شنیدم که فرمود: در سامراء میان طلبه شیعه و بقالى که از اهل سنت بود، نزاعى درگرفت. این نزاع کمکم گسترش یافت، بهطورى که عدهاى از برادران اهل سنت تحریک شدند و خانه میرزا را سنگسار کردند. از سوى دیگر، عشایر منطقه که شیعه بودند، از قضیه باخبر شدند و نزد میرزا آمدند و از محضر ایشان اجازه خواستند تا آنهایى را که نسبت به ایشان بىادبى کردهاند، بهسزاى اعمالشان برسانند، اما مرحوم میرزاى شیرازى درخواست آنان را نمىپذیرد. پس از مدتى مسئله رنگ سیاسى به خود مىگیرد و ایادى روس و انگلیس وارد میدان مىشوند تا از آب گلآلود ماهى بگیرند. سفیران روس و انگلیس از بغداد به سامراء مىآیند تا با میرزا دیدار کنند و از وى در این ماجرا حمایت نمایند، اما میرزا آنان را نمىپذیرد.
در این هنگام والى دولت عثمانى در بغداد و نماینده سلطان عبدالحمید، وقتى از این جریان باخبر مىشود، خوشحال شده و به سامراء مىآید و اجازه ملاقات مىگیرد. مرحوم میرزاى شیرازى به وى اجازه ورود مىدهد. او به فقیه سامراء عرض مىکند: اجازه بدهید این متجاثرین را تنبیه کنیم. میرزا مىفرماید: اینان فرزندان ما هستند که با هم نزاع کردهاند؛ خودمان آن را حل خواهیم کرد. والى عثمانى مستقر در بغداد، از میرزا تشکر مىکند و پس از بازگشت به بغداد ماجرا را به سلطان عبدالحمید گزارش مىکند. سلطان عبدالحمید به میرزا تلگراف مىزند و پس از تشکر مىنویسد: بهخاطر این اسائه ادبى که به حضرتعالى شده، هر دستورى بدهید، در حق متجاثرین اجرا مىکنیم. میرزا در جواب مىنویسد: ما آنان را عفو کردیم.
مرحوم میرزا با این برخورد کریمانه، چنان در میان اهل سنت ایجاد الفت و محبت کرده بود که عمویم مرحوم آقا میرزا حسن مىگفت: تا همین اواخر پیرمردهاى اهل سنت سامراء که آن واقعه را به یاد داشتند، مىگفتند: «نحنالطلقاء» یعنى ما آزاده شده میرزا هستیم؛ زیرا میرزا هر کارى که مىخواست مىتوانست در حق ما انجام دهد، ولى ما را مورد عفو قرار داد.[7]
فرصت ندادن به دشمن مشترک
در عصر مرجعیت میرزاى شیرازى، میان دولت عثمانى و دولت انگلستان رقابت و دشمنى آشکارى وجود داشت و هر کدام به نفع خود از فرصتها بهره مىگرفتند. در این میان، فقیه سامراء با درایت و مدیریت ستودنىاش هرگز اجازه فرصتطلبى به دولت انگلیس علیه دولت عثمانى را نمىداد؛ اگرچه از خود دولتمردان عثمانى هم چندان دلِ خوشى نداشت.
در سال 1311 قمرى حسنپاشا والى دولت عثمانى در بغداد خواست که به دیدار میرزا شرفیاب گردد، اما میرزا به دلایلى اعتنا نکرد و اجازه ملاقات نداد. این برخورد، حقد و کینه حسنپاشا را شعلهور ساخت و او عدهاى از اهل سنت را علیه شیعیان تحریک کرد و با این درگیرىها فتنهاى برپا شد که دامنه آن به شهر بغداد رسید؛ بهگونهاى که شیعیان مورد اذیت و آزار قرار گرفتند و شکایت طلاب و علما نیز به جایى نمىرسید.
در این میان، سفیر انگلستان خواست که از فرصت استفاده کند. او که به طرفدارى از شیعیان تظاهر مىکرد، از بغداد به سامراء آمد و از میرزا درخواست ملاقات نمود. اما فقیه سامراء به وى اجازه دیدار نداد و او به همراه همراهانش سرشکسته به بغداد بازگشت. پس از این ماجرا ایادى دولت عثمانى نیز چون چنین دیدند، کوتاه آمدند و امنیت دوباره به سامراء بازگشت و تیزهوشى و درایت میرزا به ثمر رسید.[8]
قربانى فرزند در راه وحدت
در فتنه دیگرى که دشمنان اسلام ساختند، گروهى از اهل سنت سامراء تحریک شدند و به منزل فرزند میرزاى شیرازى، به نام میرزا محمد شیرازى ریختند و او را به شدت مضروب کردند و مقدار زیادى وجوه شرعى، خمس و زکات را که در خانه ایشان بود، به غارت بردند. شدت جراحات بهقدرى عمیق بود که میرزا محمد چند روز بعد درگذشت و میرزا در مرگ پسرش عزادار شد. فقیه بزرگ سامراء که فتواى تحریم تنباکویش دنیا را تکان داد و با یک اشارهاش مىتوانست بغداد را تسخیر کند، اما تنها براى مصالح مسلمین و تداوم وحدت و محبت و همزیستى میان مسلمانان، در این فتنه لب فروبست و کوچکترین واکنشى نشان نداد.
در این ماجرا نیز ایادى دولت استعمارگر انگلیس به تکاپو افتادند تا حادثه را به نفع دولت متبوع خود رقم بزنند. به همین منظور تعدادى به سامراء آمدند و به خدمت میرزا رسیدند و
سید محمد حسن شیرازى (میرزاى شیرازى)
از وى خواستند تا در این باره اقدام مقتضى انجام داده و دستوراتى دهد، اما میرزا به شدت آنان را از خود راند و فرمود: «مىخواهم خوب بفهمید که شما حق ندارید در هیچ یک از امور مربوط به مسلمانان و اتفاقات سرزمین ما دخالت کنید. این یک ماجراى معمولى است که میان دو برادر مسلمان رخ داده و به دیگران ربطى ندارد.» آنها چون نقشههاىشان را نقش بر آب دیدند، خوار و سرشکسته از محضر میرزا خارج شدند.[9]
قبول شهادت اهل سنت
میرزاى شیرازى گاهى بعدازظهرها به کنار شط دجله مىرفت و در آنجا اندکى استراحت مىکرد و نزدیک غروب بازمىگشت. روزى مصادف با آخر ماه مبارک رمضان هنگام بازگشت خبر آوردند که از شیعیان هنوز کسى ماه را ندیده است، ولى اهل سنت ادعا مىکنند که ماه را دیدهاند. ایشان دستور مىدهند آن شهود از اهل سنت که هلال را رؤیت کردهاند براى شهادت بیاورند. چند نفر که ماه را دیده بودند، به حضور ایشان مىرسند. پس از اثبات وثاقت، آنان به رؤیت هلال ماه شوال شهادت مىدهند و آن فقیه بزرگ شهادت آنها را پذیرفته و حکم به رؤیت هلال مىدهند که این حکم موجب جلب توجه و خرسندى برادران اهل سنت مىشود و تأثیر شگرفى در بهبود روابط شیعه و سنى در سامراء و سایر شهرهاى عراق مىگذارد.
نقل است پس از این جلسه، فرزندش آقا میرزا على آقا از پدر مىپرسد: آیا مبناى شما در باب قبول شهادت تغییر یافته است؟ چون شما معتقد بودید که شاهد باید شیعه دوازده امامى باشد. میرزاى شیرازى مىفرماید: «نه، خودم کنار شط ماه را دیده بودم، اما خواستم با این عمل، دل آنان را به دست بیاورم و تحبیب قلوب کنم».[10]
فقیه تیزهوش سامراء در این عرصه، با سیاست ستودنى خویش رابطه میان اخلاق و فقه را به خوبى ترسیم کرد؛ چرا که مىتوانست بدون قبول شهادت از اهل سنت و تنها با تکیه بر رؤیتِ خویش، همین حکم را صادر کند؛ اما اخلاق تقریبى وى این امکان را به ایشان داد که با یک تیر دو نشان بزند: هم طبق مبناى فقهى خویش حکم صادر کرد و هم در کنار آن، تحبیب قلوب بخش مهمى از جامعه را نیز به مرحله عمل نشاند و اینگونه اخلاق و فقه را با هم هماهنگ کرد.
مقابله با تفرقهافکنان
فقیه سامراء بهحق منادى وحدت و یکپارچگى امت اسلامى بود و هر صداى تفرقهانگیز و توهینآمیز را صداى دشمنان و نامحرمان مىدانست. در قاموس تقریبى میرزاى بزرگ، حتى یک صداى ضعیف که آهنگ تفرقه داشت هم که براى امت اسلامى، آزاردهنده و زیانآور بود، قابل قبول نبود. حضرت آیتالله سید موسى شبیرى زنجانى در این باره نقل مىکند:
حاج آقا رضا از حاج انصارى مرحوم، واعظ معروف و ایشان از آقاى حاج شیخ عبدالکریم حائرى نقل مىکرد که در اواخر که ریاست میرزا خیلى بالا گرفته بود، دسترسى به ایشان مشکل بود؛ چون مراجعه زیاد بود. خوب سنشان هم بالا بود؛ گرفتارى هم زیاد؛ لذا براى اینکه خیلىها علاقه داشتند میرزا را ملاقات کنند، هر چند روزى یک مرتبه، بار عام مىداد که اشخاص بتوانند بیایند و میرزا را زیارت کنند. در یکى از این بار عامها که اشخاص مىآمدند براى زیارت، مىبینند که نظر میرزا به شخص معینى معطوف است. هرچند اشخاص جلو مىآیند و بعد از دستبوسى میرزا مىروند، باز هم توجه میرزا به همین شخص و همان نقطه است؛ تا اینکه بالأخره نوبت به آن شخص مورد نظر مىرسد. او پیش مىآید و دست میرزا را مىبوسد. میرزا از او مىپرسد: اهل کجایى؟ مىگوید: اهل کربلا. مىپرسد: براى چه اینجا آمدهاى؟ مىگوید: براى تحصیل. میرزا مىگوید: من به شما حکم مىکنم که همین حالا مراجعت کنید به کربلا و شهریه و حقوقى هم که در اینجا به طلبهها داده مىشود، در کربلا به شما داده مىشود، و همین حالا برگردید.
میرزا نوکرش را صدا مىزند و به او مىگوید: قطار کى حرکت مىکند؟ مىگوید: نیم ساعت دیگر. مىفرماید این آقا را الآن ببرید پاى قطار و آنجا باشید تا ایشان مشرف بشوند کربلا و بعد مراجعه کنید. نیم ساعت یا یک ساعت بعد میرزا مرتب مىپرسد: خادم نیامد؟ و همینطور منتظر بوده و دقیقهشمارى مىکرده که خادم برگردد. بالأخره خادم برمىگردد. میرزا مىگوید: او را راه انداختى؟ مىگوید: بله. مىگوید: خودت آنجا بودى موقع حرکت قطار؟ مىگوید: بله. مىگوید: قطعى شد حرکتش؟ مىگوید: بله. میرزا خیلى استنطاق مىکند تا قطعى شود که آن شخص به کربلا برگشته است.
بعدهاً بعضى از اصحاب ایشان مىپرسند: چرا این شخص را با این اهتمام به کربلا بازگرداندید؟ میرزا مىفرماید: «از خصوصیات قیافه این شخص فهمیدم که اگر او در اینجا بماند، کار دست ما مىدهد و از آن لعنهاى کذایى مىخواند و ما که زحمت کشیدیم اختلاف بین شیعه و سنى را به زحمت حل کردیم، او با یک عملش ممکن است این زحمات را از بین ببرد. یک لعن در حرم بخواند و تمام این زحمات به هدر برود.[11]
جلوگیرى از اختلاف در افغانستان
از جمله اقدامات مهم وحدتگرایانه میرزا، جلوگیرى از گسترش آتش فتنه و اختلاف میان مسلمانان شیعه و سنى در افغانستان بود. در آن روزگار، یکى از ایادى وابسته به دولت انگلستان به نام «عبدالرحمن محمد زائى» مىکوشید با کارهاى نسنجیده و حرفهاى تفرقهانگیز سیاست «تفرقه بیانداز و حکومت کن» انگلستان را در افغانستان پیاده کند؛ چنانکه اختلاف و کینه میان مسلمانان شیعه و سنى، این کشور را به اوج انفجار رسانده بود و حتى منجر به کشت و کشتار وسیعى شد. او که حاکم و دست نشانده انگلستان در افغانستان بود، در یک کشتار دستهجمعى آنقدر از شیعیان این کشور را به شهادت رساند که از سرهاى آنان تپهاى درست کرد که بعدها در میان مردم به تپه سرها و «کله منار» شهرت یافت.
میرزاى شیرازى در برابر جنایتهاى این حاکم ظالم به اعتراض برخاست و تلگرام شدیداللحنى به ملکه انگلستان فرستاد و در آن خواستار قطع دست این انسان نابکار شد. بىدرنگ اعتراض میرزا مؤثر افتاد و عبدالرحمن مجبور به عقبنشینى گردید و امنیت و آرامش به کشور افغانستان بازگشت.[12]
میراث فکرى میرزا
پس از رحلت میرزاى شیرازى شاگردان ایشان سیره تقریبى فقیه سامراء را ادامه دادند. وقتى آیتالله سید محمد کاظم یزدى و سپس آیتالله شیخ محمدتقى شیرازى به مرجعیت رسیدند، همین شیوه استاد را دنبال کردند.
همه مىدانند که اکثریت ساکنین شهر سامراء را اهل سنت تشکیل مىدادند و شیعیان در این شهر در اقلیت بودند. به همین سبب حتى تولیت حرمین عسکریین (ع) در اختیار برادران اهل سنت بود. در اوج قدرت و مرجعیت میرزاى شیرازى در سامراء وضع به همین صورت بود و این فقیه بزرگ هرگز نخواست تولیت را به شیعیان بسپارد.
نماز جماعت به امامت میرزاى شیرازى
پس از رحلت میرزاى شیرازى که سرزمین عراق و عتبات عالیات توسط قواى انگلیس اشغال شد و در پى آن، انقلاب عشرین 1920 رخ داد، ایادى انگلیس از اتحاد شیعه و سنى در عراق به شدت در هراس و اضراب بودند؛ لذا در صدد اختلاف افکندن میان شیعه و سنى بودند تا بتوانند به راحتى بر عراق حکومت کنند.
در رحلت آیتالله سید محمد کاظم یزدى، سرهنگ هاول (معاون ویلسون، حاکم انگلیسى عراق) نامه تسلیتى به آیتالله شیخ محمدتقى شیرازى مىنویسد و در آن با عبارتهاى شیطنتآمیز، خود را شریک این مصیبت معرفى مىکند. چند روز بعد خود ویلسون به حضور آیتالله مىآید و چون به زبان فارسى تسلط داشت، بدون واسطه وارد گفتوگو با مرجع جهان تشیع مىشود. او در همان ابتدا از آیتالله خواست تا براى کلیددارى و تولیت حرمین شریفین عسکریین یک نفر از خود شیعیان معرفى کند تا وى متولى سنىمذهب را از حرم بردارد و او را به جاى وى بگمارد. اما مرجع تقلید شیعیان که از طینت و ترفند آنان به خوبى آگاه بود، در پاسخ فرمود: «کلیددار حرم فرد بسیار خوبى است و من موافق عزل او نیستم.» در این هنگام ویلسون چون تیرش به سنگ خورد، مجبور شد موضوع صحبت را عوض کند.[13]
[1] . محمد حرزالدین، معارفالرجال، ج 2، ص 233..
[2] . سید محسن امین، اعیانالشیعه، ج 5، ص 305..
[3] . همان، ص 308 و 305..
[4] . معارفالرجال، ج 2، ص 235..
[5] . به نقل از آیتالله سید رضى شیرازى، نوه میرزاى شیرازى، سایت تاریخ ایرانى..
[6] . سید محمود مدنى، میرزاى شیراى، احیاگر قدرت فتوا، ص 88..
[7] . مجله حوزه، شماره 50 و 51، یادواره یکصدمین سال درگذشت میرزاى شیرازى، ص 36..
[8] . معارفالرجال، ج 2، ص 235، پاورقى..
[9] . مجله حوزه، همان، ص 139..
[10] . همان، ص 36..
[11] . سید موسى شبیرى زنجانى، جرعهاى از دریا، ج 1، ص 119..
[12] . مؤسسه امام هادى، اتحاد و انسجام، قم، پیام امام هادى، 1386 ف ص 261..
[13] . نگاهى به تاریخ انقلاب اسلامى 1920 عراق، ص 26..