مقدمه
کربلا از گذشته دور مرکز گسترش فکر و تمدّن اسلامى بوده است. این شهر مقدّس سهم عمدهاى در شکلگیرى نهضتى ادَبى و حرکتى جدید فرهنگى در کشور عراق و حتّى دیگر کشورهاى عربى داشته است. این سرزمین کمک بسیارى به پیشرفت آداب و فنون و رسم و عرفیات عرب نموده و از طرفى نقش بارزى در حفظ کیان ادبیات و زبان عربى ایفا کرده است.
طبقات دانشمندان و مفسّرین و حلقههاى درسى و جَلسات دروس قرآن و حدیث و فقه و وجود کتابخانههاى بزرگ و بازارهاى کتاب به این تاریخِ سراسر پُرافتخار شهادت مىدهد. هزاران کتاب و مقاله تألیف یا ترجمه شده، دلیل دیگرى بر این مدّعاست. شیخ «عبدالمولى طُریحى» در شمارهاى از مجلّه «المرشد» که در سال 1927 م در بغداد منتشر مىشد، مىنویسد:
شهر مقدّس کربلا در دوره صفوىها در قرن دهم قمرى و پس از آن مشغول به یک نهضت ادَبى و کعبه آمال دانشمندان زبان و ادبیات عرب بوده و به همین جهت تعداد بسیارى از طالبان علم از هر کوى و برزن به سوى این شهر سرازیر شدند. از طرفى انتخاب کربلا جدا از علاقهاى که به علم وجود دارد، به خاطر انتساب این سرزمین به اهلبیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) و براى رسیدن به رحمت و رضوان پروردگار و تبرّک جستن به مرقد حسین بن على (ع) است.
ادیب برجسته «شیخ محمدعلى یعقوبى» مىنویسد:
کربلاى مقدّس مبدّل به یک دارالهجره براى جویندگان علوم و معارف دینى شده است. این شهر مجتهدین بزرگى همچون علّامه ابوالفتح سید نصرالله حائرى فائزى به خود دیده است؛ صاحب کتاب «المواقف المشهوره» که در باب نادرشاه از نجف اشرف آن هم در معیت علما به نگارش درآمده است ... من خود نیز سختىهایى در راه تحصیل علم در این شهر متحمّل شدم و لَختى از زمان را در این سرزمین گذراندهام.[1]
از دیگر بزرگانِ این شهر مىتوان از «شیخ یوسف بحرانى» صاحب موسوعه فقهى حدیثى «حدائق» (م 1186 ق)، «آقا باقر حائرى» ملقّب به «وحید» (م 1208 ق)، «سید على طباطبائى» صاحب موسوعه فقهى «ریاض المسائل» (م 1231 ق)، «حمید بن زیاد نینوائى» در قرن سوم و «عمادالدّین بن حمزه» در قرن پنجم و «شیخ احمد بن فهد حلّى» در قرن نهم نام برد.
در طى قرون متمادى، آثار ادبى و رسالههاى علمى بسیارى به رشته تحریر درآمده و گنجینه ارزشمندى براى نسلهاى جدید بر جاى مانده است. در نتیجه موسوعهاى غنى و مفید با فیوضاتى بىپایان در اختیار ما قرار گرفته که مىتواند به پیشرفت و حرکت به سوى جلو و زندگى بهتر و روابط اجتماعى سالمتر کمک کند. بسیارى از نوشتهها نیز در حدّ دستنوشته و مخطوط باقى مانده و هنوز به زیور طبع آراسته نشده است و این نشان از یک نهضت علمى در دورهاى از زمان دارد. جهانگرد معروف «عباس مکّى» مىنویسد: «خزانه حرم امام حسین (ع) داراى کتابها و مخطوطاتى است که ارزش پولى آن قابل تخمین نیست».[2]
این نوشتار کوتاه به ابعاد گوناگون حرکت فرهنگى و ادبى سالهاى دور و نزدیک کربلا مىپردازد. امید است که راهنمایى براى آینده و یادآورى باشد از کوشش گذشتگان در راه علم و فضیلت.
کتابخانهها
جدا از کتابخانه معظم حرمین شریفین در کربلا و خزانههاى این دو مکان مقدّس، کتابخانههاى بزرگ دیگرى نیز در این شهر وجود دارد: کتابخانه «سید نصرالله» که هزاران جلد کتاب نفیس را در خود دارد. نقل است زمانى که گذر «سید نصرالله حائرى» به اصفهان افتاد، بیش از هزار جلد کتاب خریدارى کرد که از جمله آنها موسوعه «بحارالانوار» علّامه محمدباقر مجلسى و کتاب «ریاض العلماء» نوشته «عبدالله افندى» بوده است.
کتابخانه «شیخ عبدالحسین کلیددار آلطعمه»، کتابخانه «سید کاظم رشتى»، کتابخانه «سید محمدباقر طباطبائى» و کتابخانه «شیخ زینالعابدین حائرى» از دیگر کتابخانههاى کربلاست.
هرچند حوادث طبیعى و عوامل انسانى مثل جنگها و غارتها به از بین رفتن بسیارى از تُراث گرانمایه منجر شد و مصنّفات بسیارى از بین رفت، اما همین مقدار باقىمانده، نتیجه تلاش بزرگان براى محافظت از آثار گذشتگان بوده است.
شعر
قرن هفتم
حرکت شعرى در کربلا از ابتداى قرن هفتم قمرى آغاز شد و این شهر را به مدرسهاى بزرگ مبدّل نمود که از دهها شاعر از آن فارغالتحصیل شدند و توانستند تحوّلى در عالم شعر و شاعرى ایجاد کنند. «سید فخّار بن معد موسوى» (م 630 ق) قصایدى در نهایت استحکام بنیان دارد.
قرن نهم
«شیخ ابراهیم کفعمى» (م 900 ق) شاعرى عالم و دانشمند بود که ید طولایى نیز در سُرودن شعر داشت. او داراى چند دیوان چاپ شده مىباشد.
قرن دهم
«سید حسین بن مُساعد موسوى» (م 917 ق) و «فضولى بغدادى» (م 962 ق) که دیوان شعرى محتوى 465 بیت دارد.[3] نوه فضولى بغدادى یعنى «حمید اراسلى» دیوان پدربزرگش را در شهر باکو به چاپ رساند.
قرن دوازدهم
این قرن شاهد موج جدیدى از شعر و شاعرى بود که تا پیش از آن سابقه نداشت. در اواسط این قرن اشعار «علّامه سید نصرالله فائزى حائرى» در دیوانى مستقل به چاپ رسید. همینطور «سید حسن آلنصرالله» در سال 1956 م و شاگردش «سید حسین میررشید رضوى» (م 1170 ق) که به نحوى مدوّن اشعار استادش سید حسن بود، از ادیبان این دورهاند. «محمدجواد بن عواد بغدادى» و «محمد بن امیر الحاج» نیز از جمله ادیبان قرن دوازدهم هستند.
قرن سیزدهم
در این قرن، طیف وسیعى از شعراى برجسته ظهور کردند:
انْ کانَ دِینُ مُحَمَّدٍ لَمْ یسْتَقِمْ الّا بِقَتْلِى فَیا سُیوفُ خُذِینى
اگر دین محمّد (ص) استوار و درست نمىگردد مگر با کشته شدن من، پس اى شمشیرها مرا دریابید.
شیخ محسن از جمله شاعرانى است که به حاضرجوابى و بداههگویى در شعر، شهره عام و خاص بود و این خصیصه او به روشنى در اشعارش هویداست.
قرن چهاردهم
این قرن بیش از پیش شاهد حضور شاعران و ادیبان برجسته بود:
لَیسَ العِراقُ بَموْطِنى هُوَ وَحْدَهُ فَبِلادُ قَوْمِى کُلُّهُنَّ بِلادى
فقط عراق، کشور من نیست؛ بلکه همه سرزمینهاى خویشاوندانم سرزمین من است.
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج22، ص: 131
شده بود، یکى دیگر از شعراى این قرن است. او زبانهاى تُرکى و فارسى و فرانسوى و کُردى را به خوبى مىدانست و این جدا از زبان مادرىاش یعنى عربى بود. وى در یک دوبیتىچنین مىسراید:
|
مُتِقَلِّدٌ من لَحْظِهِ سَیفاً |
یفُوقُ عَلى المُهَنَّدِ |
|
|
ما مَرَّ الّا الجَمالُ یصِیحُ |
صَلِّ على مُحَّمدِ |
|
(ذوالفقار) شمشیرى است که از ابتداى به دست گرفته شُدنش، از هر شمشیر هندى برتر است. (بر گردنِ کافران) گذر نمىکند، مگر اینکه فریاد مىکشد: بر پیامبر درود بفرست.
|
حَمَّلُونى مالَمْ أَطِقْ مِنْ هَوُاهُم |
ما کَفاهُم ما لَمْ اطِقْ حَمَّلُونى |
|
|
کَلَّفُونى کَتْمَ الهَوى وَ لَعَمْرى |
لَعَظیمٌ عَلَى ما کَلَّفُونى |
|
آنان مُحبَّتى را از من توقّع دارند که طاقتش را ندارم. آنان چیزى را از من مىخواهند که کفایتشان کند، ولى من نمىتوانم. از من مىخواهند که عشق خود را پنهان کنم، ولى به جانم سوگند بزرگ و سخت است چیزى که آنان مرا بر آن تکلیف کردهاند.
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج22، ص: 132
مىکرد و بانى آن «سید مرتضى آلضیاء» کلیددار حرم عباسى بود، چنین سرود:
|
الماءُ عَذْبٌ کَزُلالٍ مُقَطَّرُ |
المُرتِضى هذا وَ هذا الکوثَرُ |
|
این آب همچون آبِ مُقَطّر و تصفیه شده شیرین است. این مرتضاست (سید مرتضى) پس این آب (که او بانىاش است) آبِ کوثر است.
در همین قرن است که روزنامه «الغروب» (منتشره در 1936 م) نقش بهسزایى در پیدایش فضایى ادبى در کربلاى آن روزها داشت. انتشار جدیدترین سرودهها و مقالاتى که به نوبه نو شُدن ذائقه ادباى کربلا کمک بسیارى مىکرد. مجلّه «الندوة» که در حدود سال 1940 م چاپ مىشد، در رسیدن به این هدف، گامهاى مهمّى برداشت. این مجلّه را جمعیتى به همین نام، با هدایت تعدادى جوان نخبه منتشر مىکردند و ایده مهّم ایشان، مقاومت در برابر اشغالگرى انگلیس و مطالبه حقّ قانونىشان یعنى استقلال و آزادى از یوغ استعمار بود.
شعر در سالهاى 1950 تا 1960 میلادى
جوانان نخبه و موفّق، پرچم نوگرایى در شعر عربى را در این سالها به دست گرفتند و آزاداندیشى را در قالبى نو و طرحى جدید به عرصه آوردند و شعر قدیمى و کلاسیک را به شعر «نو» مبدّل نمودند. در حقیقت، این سبک جدید شعرى نشأت گرفته از زبان فارسى بود. این تغییر به ما مىگوید که یک شاعر چقدر مىتواند مُبدع و مبتکر باشد و در این بین چه پیشرفتهاى چشمگیرى به دست مىآید. برخى از برجستهترین شعراى این دوران از این قرارند:
شعر در سالهاى 1960 تا 1970 میلادى
شعراى دهه شصت به طور جدّىتر و وسیعترى وارد این وادى شدند و پاسخهاى بهترى براى نیاز روحى- روانى روزگار خویش داشتند.
این جنبش ادبى به راه خود ادامه داد و دهه هفتاد و هشتاد و نَود نیز به همین سبک سپرى شد. از جمله شاعران این دههها مىتوان به بارزترینِ آنها یعنى «رضا کاظم خفاجى» در مجموعه شعر» فاتح» و «على فتال» در مجموعه شعر «اسب سوار» اشاره نمود. همانان که خود را وقف پیشرفت شعر کردند، همانها در صفوف اوّل انقلابها مردم را به حضور جدّى و محکم تشویق مىکردند. روزنامههاى «العراق» و «الثّورة» و «الجمهوریة» و مجله «طلیعة» پناهگاهى براى شعر نوپاى این سالها شده بود. نویسندهاى به نام «غالب ناهى» نام همه این شاعران و ادیبان را در کتابى به نام «مطالعات ادبى» جمعآورى کرده است و البته در کنار معرفى این بزرگان، مطالبى نیز مربوط به قواعد لفظى و معنوى در ادبیات شعرى آورده است.
دوره ده ساله دوّم قرن بیستویکم شاعرانى به خود دیده که اشعارى به سبک جدید مىسرایند. حرص و ولع این شاعران در به کار بستن صنایع گوناگون شعرى، شامل محسّنات لفظى و معنوى، فهم برخى شعرها را سخت و برخى دیگر را شبیه به محال نموده است؛ هرچند شعرا همه در یک سطح و رتبه نبودند، امّا عیب بزرگ بیشتر آنان این بود که از متن زندگى مردم و تعمّق در امور اجتماعى به دور بودند. البته تفاوت در میزان این تعمّق نیز در آثار ایشان کاملًا مشهود است. آنان به شعر بیشتر نگاه تزئینى داشتند تا درمانى. در قدیم نیز میان طَوایف مختلف عرب رسم بر این بود که هر قبیله باید حداقل یک شاعر داشته باشد. روزگارى آمد که نه هر طایفه بزرگ، بلکه هر خانواده کوچکى مزین به وجود شاعرى بود که در وصف خانوادهاش و صفات بارزش مىسرود و در باب بزرگوارى و کرامت ایشان سخنسرایى مىکرد و دیگران در مقابل براى خاندان خود مىسرودند. براى نمونه: شاعرِ آلعوید «شیخ عمران» و شاعرِ آن حمیر «حاج مُحسن» و شاعرِ آلجشعم؛ «شیخ فُلَیح» وفرزندش شیخ محمّد و شاعرِ آلرشیدى «سید احمد» و شاعرِ آلوَهّاب «سید عبدالوهّاب» و شاعرِ آلسلالمه «شیخ على ناصر» و شاعرِ آلحافظ حاج «عبدالمهدى» و شاعرِ آلهرّ «شیخ کاظم» بود.
اشعار در باب الفاظ نیز تفاوتهایى جدّى با هم دارند. در نرمى یا سختى الفاظ و چینش آنها در کنار یکدیگر یا مأنوس و غریب بودن الفاظ. حال این اشعار ممکن است از دو شاعر یا مربوط به یک شاعر باشد، امّا در چند دوره زمانى لحاظ شود؛ امّا این نکته قابل توجّه است که هر چه سنّ شاعر بیشتر مىشود، شعرش از جهات گوناگون پختهتر مىگردد؛ ولى در شعر جوانترها شور جوانى موج مىزند.
شعر ملّى
در شهر مقدس کربلا طیف وسیعى از ادباى عرب ظهور کردند که براى وطن و مردم خویش مىسرودند؛ هرچند بسیارى از این اشعار در کوران حوادث از بین رفت و به جز اندکى از آن نمانده است و آن مقدار هم که مانده، سینه به سینه به ما سیده. جالب این است که از این اشعار، هم در جشنها استفاده مىشد و هم در سوگوارىها. من کمتر کتاب شعرى به زبان عربى یافتم که در طلیعهاش چند بیتى از این اشعار ننوشته باشد؛ از جمله شاعران مردمى «جاسم کلکاوى» است که احساسات مردمدوستى و میهندوستى در اشعارش موج مىزند و در ضمن به تبیین امور اجتماعى و عاطفى نیز مىپردازد. گاهى از جانب مردم سخن مىگوید و گاهى از زبان دولت.
از زمره این شاعرانند: حسین کربلائى، کاظم منظور، عبود ابوجبال، شیخ عبدالکریم کربلائى (ابومحفوظ)، شیخ محمّد سراج، حاج کاظم سلامى، کاظم ابو زمزم، حاج یوسف کربلائى، عبدالامیر ترجمان.
ناقلین این اشعار نیز عبارتند از:
کاظم طیار، مهدى اموى سلالى، کاظم بناء خفاجى، احمد صالح سلامى و عزیز کلکاوى.
داستان
داستانگویى مانند شعر بازگوکننده پدیدههاى اجتماعى است و بیانگر امورى است که انسان از آن لذّت یا رنج مىبرد. هر قصّهاى هدفى دارد که قصّهگو سعى مىکند به آن برسد. قصّهگو از فضاسازى براى تبیین حقایق زندگى بهره مىبرد.
از دهه چهل (1930 م به بعد) گروهى از ادیبان دست به قلم بُرده و براى اوّلین بار به قصّهنویسى و ادبیات داستانى پرداختند. «على غالب خزرجى» یکى از افرادى است که داستانهایش را در مجلّات محلّى چاپ مىکرد و پس از مدتى آنها را در مجموعه داستانهایش به نام «چراغ دو تاریکى» منتشر کرد. قصّهنویس دیگر «شکور اسدى» بود که مشارکتى فعّال در ستون داستان مجلّه «الرسالة» مصرى و روزنامه «الهاتف» بغداد داشت.
در دهه پنجم (1950 م) موج جدیدى از داستاننویسى به راه افتاد. کتابها و نوشتهجاتى عرضه شد تا ابعاد مختلف زندگى مردم، ازجمله بُعد سیاسى و اجتماعى روز را به تصویر بکشد. این برهه، دوران شکوفایى استعدادهاى جوانان کربلا در داستاننویسى و قصهپردازى شناخته مىشود. گروهى از نویسندگان، داستانهاىشان را در روزنامهها و مجلّات عربى منتشر نمودند و تلخىها و شیرینىهاى موجود در جامعه را اینگونه منعکس مىکردند. «فائق مجیل کمالى» اولین مجموعه داستانىاش را به نام «رنگهاى زندگى» در این دوران منتشر کرد. داستانهاى این کتاب پیش از آن در روزنامه «قدوه» در کربلا به صورت چندقسمتى چاپ مىشد. در نیمه دوم دهه پنجم، یک حرکت سریع و رو به جلو به وجود آمد و «شاکر محمدحسین سعید آلطعمه» مجموعه داستانى «نَفَسهاى تازه» را منتشر نمود.
در دهه شصت (1960 م) جریانهاى سیاسى تأثیرگذار در روند و مضامین داستاننویسى کم نبود. جریانها و جناحهاى سیاسى هر یک تلاش مىکردند تا از این ابزار نیرومند به نفع خود بهرهبردارى کنند. جوانان به طور خاصّ وارد این وادى شدند و عرصه را براى کار و نوآورى آماده دیدند. البته این کار براى ایشان پردرآمد نیز بود.
«عبدالجبّار خضر» داستاننویس روزنامه «المجتمع» بود. «محمد نورعبّاس» و «یاس خضیر ربیعى» و «جاسم عاصى» از کسانى بودند که داستانهاىشان در مجلّات و روزنامههاى عراقى چاپ مىشد. این داستانها برگرفته از رویدادهاى تاریخى و کهن یا نشأت گرفته از حوادث روز جامعه، همراه با اندکى خیالپردازى بود. ویژگى داستان این است که خواننده را به متن جامعه مىبرد و او را با معضلات و مشکلات آشنا مىکند. مردم با قصّه و قصّهگو انس مىگیرند؛ چون زندگى آنان را روایت مىکند و خود را به جاى نقشهاى داستان مىبینند و با آن همزادپندارى مىکنند.
نقد
دهه بیست (1910 م به بعد) اوج شکوفایى و رونق بازار نقد و نقّادى بود. منتقد معروف کربلا «سید هبةالدّین حسینى» وزیر وقت معارف و فرهنگ و ارشاد عراق بود که مقالات نقّادانهاش بر کتابها در مجلّه «المرشد» در بغداد چاپ مىشد.
«مشکور اسَدى» نیز نقّاد دیگرى بود که مقالات انتقادىاش را در مجله «الغروب» و «الندوة» که هر دو در کربلا چاپ مىشدند، منتشر مىکرد. او همان زمان در مصر تحصیل مىکرد. «دکتر صالح جواد آلطعمه» در ابتداى دهه پنجم (1940 م) علاوه بر فعالیت در حیطه شعر و نگارش کتاب، مقالاتى انتقادى داشت که در مجلّات «فکر»، «هاتف»، «فرهنگ»، «معلّم»، «ادیب» و «آداب» که همگى لبنانى بودند، به چاپ مىرسید. «دکتر محمدجواد رضا» نیز متبحّر در عالم نقد و نقّادى بود. او چند مقاله شاخص در مجلّات «نبأ» و «الاستاذ» داشت. منتقد دیگر، «حسن عبدالامیر مهدى» بود که نقطه نظراتش در روزنامه «القدوه» در کربلا چاپ و منتشر مىشد. همچنین «حسین جبورى» آراى نقّادانهاش نسبت به کتابهاى جدیدالانتشار را در روزنامه و مجله «العربى» در کویت چاپ مىکرد.
در دهه شصت و هفتاد گروه دیگرى از منتقدین پا به این عرصه گذاشتند. «رضا طیار»، «محمد نورعباس و شاکر بدرى» و عدهاى دیگر مقالات خود را در مجلّه «نمایش و سیما» و «افلام» و روزنامه «الجُمهوریة» به چاپ مىرساندند.
تآتر و نمایش
نمایش، شخصیتپردازى یک داستان به صورت زنده است. «محمدعلى خفاجى» از جمله ادیبانى بود که در باب فیلمنامهنویسى نیز ورود کرده بود. «جوانان و سراب»، «اگر بُمبهاى ناپالم به سخن درآیند»، «دیشب نیامد، امشب من به سراغش مىروم»، «مهریهاى که تعیین مىکند»، «من و هواى تو پشت در» و «حُسین دوباره مىآید» از جمله نوشتههاى او در عرصه نمایشنامهنویسى است.
جاى جاى کربلا و میادین شهر و مخصوصاً میدانهاى اطراف حرم امام حسین و ابالفضل العباس (علیهما السلام) مملو بود از خیمههایى که براى اجراى نمایش زنده برپا شده است. کار نمایش از قرن چهارم قمرى آغاز شد و به مرور به پیشرفت خود تا قرن حاضر ادامه داد و حتى به شکل شعبه شعبه و تخصّصى درآمد. به همین بهانه، موفقیتهاى چشمگیرى در باب اندیشهورزى، دیالوگنویسى، بازیگرى و کارگردانى به دست آمد و کارهاى خوبى عرضه شد.
در نیمه قرن گذشته، حرکتهایى در این راستا صورت گرفت: 1. اشخاصى به طور تجربى کارشان این بود که به مجالس جشن و موالید دعوت مىشدند و نمایش اجرا مىکردند یا در کوچه و خیابان به اجراى نمایش مىپرداختند؛ 2. تأسیس مدارس دولتى تخصّصى که دانشآموزان را به فنّ بازیگرى سوق مىداد.
در دهه سى و چهل میلادى (1930 م به بعد) نمایشهاى «قربانى حجاب» و «صلاحالدّین ایوبى» و «صحراء» و «عام الفیل» به روى صحنه رفت و بسیار شهرت یافت. «بدرى حسّون فرید» تنها بازیگر زن در طول چند دهه بود. در دهه پنجاه نیز نمایش «بخیل» و «در راه تاجگذارى» و «تاجر تفنگ» و «پناهنده» به اجرا درآمد. در دهه شصت و هفتاد این فعالیتها به اوج خود رسید. در این نمایشها مسائل و موضوعات روز جامعه با توجّه به تاریخ گذشته مطرح مىشد. روایات تاریخى بسیارى به این بهانه بازسازى شد که تأثیرات بس شگرفى داشت. برجستهترین نمایشنامهنویسان و مترجمان نمایشنامهها عبارت بودند از: «رضا مرتضى لطیف»، «عزیز صادق»، «حَسَن جلوخان»، «نعمت ابوسَبْع»، «عزّى وهّاب آلطعمه» و «محمدهادى سعید آلطعمه».
کتابهاى نمایشى مهّمى نیز توسّط «باسم حمدانى» و «شاکر بدرى» و «یاس ربیعى» به رشته تحریر درآمد.
ترجمه
در وادى ترجمه، گروهى از ادباى کربلا به شکل وسیعى وارد شدند و کتابها و مقالات بسیارى را از انگلیسى و فرانسوى و فارسى و روسى و اسپانیائى به عربى ترجمه شد. «دکتر عبدالجواد کلیددار آلطعمه» از سردمداران این وادى است. مقالاتى که او از فرانسوى ترجمه مىکرد، در مجلّات «العرفان» لبنان و «الاعتدال» در نجف و «الاحرار» در بغداد (1933 م) منتشر مىشد.
مترجم شهیر دیگر «صادق نشأت»، مانند «سید صالح شهرستانى» که نوشتههایش در «العرفان» به چاپ مىرسید، متخصص در ترجمه فارسى به عربى بود. «سید مصطفى سَرخَدَقه» کتاب «مقدمّهاى بر تربیت» را از انگلیسى به عربى ترجمه و چاپ کرد که چندین مرتبه تجدید چاپ شد. این کتاب تا مدّتها در دوره تربیت معلم براى معلمین دوره ابتدایى تدریس مىشد.[8] او ترجمههاى دیگر نیز دارد که چاپ نشد. همه آنها برگردان از انگلیسى است؛ مانند: «چرا اتم را مىشکافیم»، «فروع یادگیرى عمومى»، «چطور تفکّر کنیم»، «بزرگان دنیا»، «آراى کونفوسیوس».
«تقى مصعبى هندى» مترجم دیگرى است که کتاب «نقشههاى شهر کوفه» نوشته شرقشناس فرانسوى «ماسینیون» را ترجمه کرد و «احمد حامد صرّاف» کتاب «رباعیات خیام نیشابورى» را به عربى، البته به صورت نثر ترجمه کرد.
در دهه پنجاه قرن بیستم میلادى، گروه دیگرى از اندیشمندان کربلا پس از بازگشت از دانشگاههاى غرب و شرق، مقالات و کتابهاى مختلفى را از زبانهاى زنده دنیا به عربى ترجمه کردند؛ برجستگانى مانند: «عبدالرّزاق جمیل صافى» مترجم کتاب «فرهنگنامه سیاسى» از روسى به عربى و دکتر «جلیل ابوالحب» مترجم کتاب «چرا کندى؟» از انگلیسى به عربى و دکتر «صالح جواد آلطعمه» مترجم انبوهى از مقالات انگلیسى که در مجلّات «معلم جدید» و «هاتف» و «ادیب» و «آداب» و مجلّه «استشراق» که به اشراف وزارت فرهنگ و ارشاد در بغداد چاپ مىشد.
بانوى مترجم «میسون ابوالحب» که مقالات فرانسوى را به عربى برمىگرداند و مجلّه «الجمهوریة» آنها را چاپ مىکرد. «مهدى جاسم» که «رباعیات قدس نخعى» و «رباعیات خیام نیشابورى» را به عربى، البته به صورت شعر ترجمه کرد که این حاکى از تبحّر مهدى جاسم بود. رباعیات خیام، هم به نثر عربى ترجمه شده و هم به شعر، امّا ترجمه آن به شعر جاى بیشترى میان مردم باز کرد و مردم استقبال بیشترى از آن کردند. شاعران دیگرى نیز بودند که این قدرت را داشتند که اشعار فارسى را به شعر عربى برگردان کنند.
مقالهنویسى
نوشتن مقاله، بخش بزرگى از ساحت ادبیات را به خود اختصاص داده و طیف وسیعى از نویسندگان در کربلا در این زمینه به اوج نبوغ و شکوفایى رسیدند؛ بهویژه در قرن بیستم میلادى مجالى دست داد که تا پیش از آن سابقه نداشت. آنان در نگارش مقاله، به موضوعاتى همچون ادبیات و تاریخ و مسائل اجتماعى شاخص مىپرداختند و با جرأت و حفظ امانت و اخلاص، منویات خود را بیان مىکردند. نویسندگانى مانند: «هبةالدّین حسینى»، «صادق نشأت»، «صادق وکیل»، «تقى مصعبى» و «حسین خزرجى» از این قبیل هستند. گاهى نیز مقالات خالى از شیطنتهاى زیرکانه و طنز خوب و راهگشا نبود. چالشهاى پیش روى جامعه را بزرگنمایى مىکرد تا پیش چشم مسئولین مهم جلوه کند.
همین مقالهنویسىها بود که راه را براى نگارش کتاب یا ترجمه متون یا فیلمنامهنویسى باز کرد. نگارش مقالات، آنهم در ساحتى وسیع هم براى نویسنده مقاله منافع مادّى و معنوى داشت و هم به طور مستقیم و غیرمستقیم منافعش متوجه مردم و جامعه مىشد؛ فرهنگ عمومى را بالا مىبرد و مُعضلات جامعه را حلّ مىکرد یا حدّاقل راهحلهایى ارائه مىنمود.
صنعت چاپ و نشر
کربلا اولین شهرى در عراق است که با چاپخانه و صنعت چاپ آشنا شد. تاریخ ورود چاپخانه به کربلا، به اواخر قرن سیزدهم قمرى بازمىگردد. این شهر با انواع گوناگون چاپ نیز آشناست و از این شناخت در چاپ انواع کتاب و رساله و مجلّه و روزنامه بهره مىبرد. مهمترین چاپخانههاى قدیم و جدید در کربلا:
روزنامه و مجلّه
انتشار روزنامه و شبنامه در کربلا از ابتداى حرکت ملّى در عراق آغاز شد و نقشى فعّال در خدمت به تراث علما داشت و زمینه آگاهى سیاسى را در مردم فراهم کرد. آرشیو روزنامه هماکنون به عنوان ذخیرهاى گرانبها در خدمت تحلیلگران و تاریخنگاران قرار دارد.
اسامى روزنامهها و مجلّات کربلا:
محافل ادبى
همیشه تشکّلها و جمعیتها و به طور وسیعتر احزاب نقش بهسزایى در پیشبُرد اهداف خویش داشتهاند. در عالم ادبیات نیز تشکّلها چنین کارکردى دارند. تعداد تشکلهاى ادبى در کربلا به بیش از بیست مىرسد. هر یک از این تشکّلها در زیرمجموعه خود داراى محافل و مجالس ادبى هستند. برپایى این مجالس مثل شب شعر و مانند آن، تاثیر بهسزایى در پیشرفت روند ادبیات داشته و دارد. برخى از این محافل در اماکن عمومى مثل حرمهاى مطهّر و برخى به طور خصوصىتر در «دیوانیه» ها که مکانى شبیه سالن بود و برخى هم در خانهها و حجرهها برگزار مىشد.
دیوانیههاى معروف کربلا عبارت بود از: دیوانیه آلرشیدى، دیوانیه آلثابت، دیوانیه آلنقیب، دیوانیه سید عبدالوهّاب آلطعمه، دیوانیه سید احمد وهّاب، دیوانیه آلکمونه، دیوانیه آلجارالله، دیوانیه آلشهیب، دیوانیه بکتاشیه.
در این محافل، اهل فضل و ادب دور هم مىنشینند و گفتوگو کرده و تبادل نظر مىکنند. آثار مثبت این همنشینىها بر چهره و زبان تمامى شرکتکنندگان پیداست. در این تضارب آراء و افکار، مطالب جالب و نغز به وفور یافت مىشود. حکایات و داستانها و حتّى نکاتى در باب نعت و ضربالمثلهاى عربى و نقد و تاریخ ادب و سیره ادیبان و عجایب و غرایب و نوادر به گوش مىخورد. در این بین، شعر جاى خاصّ خود را دارد و بدیههگویىهاى جالبى هم اتفاق مىافتد. شخصیت آزاد شاعر و ظرفیت بالاى حُضار، این اجازه را به او مىدهد که با خاطرى آسوده به بیان ما آنچه در فکر و قلبش دارد، بپردازد.
یکى از مهمترین اهداف تشکیل این محافل، استحکام پایههاى روابط اجتماعى میان آحاد مردم و عمق بخشیدن به آن است. این محافل از دیرباز در کربلا تشکیل مىشد و فرصتى بود تا شاعران جدیدترین تراوشات ذهنى خود را عرضه کرده و آن را در معرض نقد قرار دهند. گاهى نیز گفتوگوهاى ردّ و بدل مىشد که بسیار جالب به نظر مىرسید. حاضرجوابىها در این بین اتفاقات جالبى را رقم زده است که به بیان چند نمونه از آن بسنده مىکنیم:
|
أَلا انَّ یاقُوتاً یصَوِّتُ مُعْلناً |
عَذاةُ غَدَتْ عَیناه یاقُوتةً حَمْراء |
|
بدانکه یاقوت، خود با صداى بلند اعلان مىکند که دو چشمش مُبدل به یک یاقوت سُرخ شده است.
حاج جواد بدکت نیز فوراً پاسخ داد:
|
وَقَدْ صَیرَ الرَّحْمانُ عَینَهُ هکذا |
لِأنّى اذا ادْعُوه ینْظُرُنى شَزَراً |
|
به تحقیق، خداوند چشمانش را چنین قرار داده؛ چون وقتى صدایش مىکنم، با تندى به من نگاه مىکند.
سرودههایش داراى ظرافت خاصّى بود. در محفلى از علّامه «سید على نقى طباطبائى» در ماه مبارک رمضان چنین پرسید:
|
مَسألةٌ اعْضَلَین حَلُّها |
وَانْتَ فیها سیدى اخْبَرُ! |
|
|
رمضانُ شهرٌ جاءَنا مُسْرعاً |
یصُومُه المُفْلِسُ امْ یفْطُرُ؟ |
|
من در حلّ مسئلهاى که شما در آن واردترید ماندهام! ماه رمضان به سرعت آمده، مُفلس و فقیر روزه بگیرد یا بخورد؟
«شیخ محسن خضرى» که در آن مجلس حاضر بود، به نیابت از علّامه طباطبائى فوراً چنین به بداهه پاسخ داد:
|
رَمَضانُ شَهْرٌ واجِبَ صُوْمُهُ |
وَغَیرُ ذاتِ عُذْرٍ لایعْذَرُ |
|
|
الصَّوْمُ امْساکٌ وکفٌّ وَمَنْ |
افْلَسَ فِى احرازِه اجْدَر |
|
رمضان ماهى است که روزهاش واجب است و غیر از کسى که عذر دارد معذور نیست. روزه همان امساک و دست نگه داشتن [و نخوردن] است و کسى که ندارد که بخورد، پس به روزه گرفتن سزوارتر است.
|
أَتَتْنى رَعاک اللهُ مِنْکَ شکایةٌ |
لَقَدْ سَلَبَتْ صَبْرى وَضاق لَها صَدْرى |
|
|
وَمِنْ عَجَبٍ وَالدَّهْرُ فیهِ عَجائِبُ شِکایةُ |
«لَیث» الغابِ مِنْ سَطْوَة «الهِرَّ» |
|
خدا تو را حفظ کند؛ جز شکایتت که به من رسید، طاقت از کف دادم و سینهام تنگ شد. از طرفى عجیب است (که در روزگار عجایبى وجود دارد) که شیر از گربهاى شکوه کند! (با توجه به اینکه لقبش «هرّ» بود و اینکه در عربى به معناى گربه است).
|
وَلَوْ باتَ مَنْ اهْواهُ وَسَ حَشاشَتى |
لَقُلْتُ ادْنُ مِنّى أیما المتباعِدُ |
|
اگر کسى که او را دوست دارم، میان جگرم بیتوته کند، به او خواهم گفت: به من نزدیک شو اى کسى که دورى مىکنى!
حاج عبدالمهدى حافظ که با عصایش بازى مىکرد، بلافاصله چنین گفت:
|
وَلَوْ باتَ مَنْ اهْواهُ وَسْطَ حَشاشَتى |
تَبَرَّج همّى وَانْجَلى ما اکابَدُ |
|
|
ولَوْ حَلَّ فى عَینى و بین سَوادِها |
لَقُلْتُ ادْنُ مِنّى ایما المتباعِدُ |
|
اگر کسى که او را دوست دارم، میان جگرم اقامت کند، تمام غصهام مىرود و از بین مىرود آنچه از آن رنج مىبرم، و اگر بیاید در چشمم و روى مرْدُمَک آن قرار بگیرد، به او خواهم گفت: به من نزدیک شو اى کسى که دورى مىکنى.
در همین لحظه شیخ ابومحاسن که به این مناظره گوش مىداد، به حاج عبدالمهدى و شیخ محسن رو کرد و گفت: زبان من در مقابل شما دو بزرگوار کم مىآورد، ولى خوب، هر شاعرى را ذوقى و هر سخنوَرى را قریحهاى است. اگر اجازه بدهید، من هم دَلْو خود را بیاندازم (کنایه از اینکه شانس خود را امتحان کنم). حاج عبدالمهدى و شیخ محسن از او سپاسگذارى کرده و از او خواستند تا همگان را به فیض برساند. ابومحاسن نیز چنین گفت:
|
وَلَوْ باتَ مَنْ اهْواهُ وَسْطَ حَشاشَتى |
وَقَلْبى مَنْ یشْفِى أنا واجدٌ |
|
|
وَلَوْ مَزِحبَّ رُوحى وَروحى |
مُعانِقى لَقُلْتُ ادْنُ مِنّى ایما المتباعِدُ |
|
اگر کسى را که دوست دارم، میان جگر و قلبم اقامت کند، دیگر چه کسى است که بخواهد مرا شفا دهد؟ و اگر قلبم با روحم مخلوط شود و من روحَم را در بغل بگیرم، خواهم گفت: به من نزدیک شو اى کسى که دورى مىکنى!
اینجا بود که صداى حاضران به احسنت گفتن و تشویق بلند شد. در این لحظه شیخ کاظم هرّ برخاست و گفت: من توان هماوردى با شما سه بزرگوار را ندارم، امّا دوست دارم با یک دو بیتى همنشین شما باشم و چنین گفت:
|
تَلُوبُ الرّوحُ مِنْ فِرقاکَ لَوْ باتَ |
انْقَطَعَ مِنْ کَبِدى تَبینُ لَوْ باتَ |
|
|
حَبِیبُ الرّوحِ بَسْطَ حَشاى لَوْ باتَ |
اقُولُ اقْرُبْ الى ایما المُتباعِدُ |
|
روحم از دورى تو آب مىشود. چه خوب است که بمانى. رگ از جگرم جدا مىشود،
خوب است که بمانى. اى روح من که در میان مَنى! چه خوب است که بمانى. مىگویم به من نزدیک شو که اى جانى که دورى مىکنى!
درباره فریاد تشویق حاضران بلند شد. حاج عبدالمهدى به احترام شیخ بلند شد و گفت: هر چه ما رِشتیم، تو پنبه کردى و تمام بلاغت ما را از بین بُردى. تو معشوق را به مانند جانى و روحى در بدن عاشق فرض گرفتى.
|
أَنَسِیتُم سادَى هِرَّکُمْ |
عن طَبیخ دَسْمٍ فى الأَکْل مُحمَّدُ |
|
|
امْ عَلِمْتُم بِالَّذى قِیل بِنا |
عِنْدَ الأَکْل فِى اللَّحْمِ الهرُّ یطْرَدُ |
|
اى سروران من! آیا «هرّ» خود را (اشاره به خود) فراموش کردید و او را به سفره چرب که همه از آن تعریف مىکنند، دعوت نکردید؟! یا فکر کردید آنچه مىگویند، دُرست است که به وقت خوردن گوشت باید «هرّ» یعنى گربه را دور کرد. (منظور شاعر این است که نکند چون من هم نامم «هرّ» است، به خوردن گوشت ولیمه دعوت نکردید).
|
انّ ابْنَ یعْقُوبَ امْسى |
مُرافِقى فِى جَناجِه |
|
|
ما افْطَر الیوْمَ الّا |
لِکَلْى یلفَ الرَّجاجة |
|
جناب یعقوبى با من در جناجه همسفر شد (از فعل «امْسى» استفاده شده تا دلالت داشته باشد که این همسفرى مورد نظر قائل نبوده است)، امروز هم از صبح چیزى نخورد تا یکجا جوجه کباب شده را بخورد.
|
أَبا مَحاسِنَ ما لى |
سِواکَ فِى النّاسِ حاجَةٌ |
|
|
قَد سَمْتُ مِنْک مُحباً |
یحْکِى الهِلالُ انْبلاجَه |
|
|
لِذلکَ افْطَرْتُ یوْمِى |
ما بَینَ اهْلِ جَناجَة |
|
|
فَلا تَقُلْ عِفْتُ صَوْمِى |
لِکَى یلفَّ الدَّجاجَةَ |
|
اى ابومحاسن! من به غیر تو به هیچ کس نیاز ندارم (یعنى همین یک دوست کافیست نیاز به دشمن نیست). من قلب خود را از دوستى تو پُر کردم و این را هلال ماه با لبخند خود شاهد است و شهادت مىدهد. به همین دلیل با تو همسفر شدم و روزه خود را شکستم تا میان اهل منطقه جناجه در کنار تو باشم. پس نگو که روزه خود را شکستهاى تا یکجا این جوجه کباب شده را بخورى.
اینجا بود که اهل مجلس به هر دو بزرگوار احسنت گفتند و از این گفتوگوى طنزآمیز تشکر کردند.
|
ابا عَلِى مُهْجَةُ النَفْسِ |
جَلَسْتَ بَینَ البَدْرِ وَالشَّمْسِ |
|
|
هُمْ بَنُو الزَّهراء مَنْ ذَکَرهم |
اصْبَح فِیه مِثْما امْسِ |
|
اى ابوعلى (کنیه شیخ عبدالواحد)! اى باعث خوشحالى روح و جان، میان ماه و خورشید (دو برادر سید) نشستهاى. اینان فرزندان حضرت فاطمه (س) هستند. کسى که از ایشان زیاد یاد کند، بالاخره مثل یکى از آنان مىشود.
من نیز که در جلسه حاضر بودم، چنین اضافه کردم:
|
حَتَّى ابُومُوسى أَى قاصِدَاً |
مَجْلِسَ بَدْرِالدّینِ وَالشَّمْس |
|
|
ابُوعَلِى زادَهُ بَهْجَةً |
کَأَنَّنا فِى مَحْفِلِ العُرْسِ |
|
|
مَنْ مِنْکُما ینْشِدُ أَسْماعَنا |
عَنْ سَحَر لَیلى وَهُوى قَیسِ |
|
حتى ابومُوسى (کنیه شیخ یعقوبى) آمده است به مجلس بدرالدین و شمسالدین و این باعث خوشحالى ابوعلى (کنیه شیخ عبدالواحد) شده؛ گویى ما در مجلس عروسى هستیم. هر یک از شما دو بزرگوار شعرى بخواند، ما گوش خواهیم کرد؛ حتى اگر تا سحر طول بکشد و سحر شود و قیس (لقب گوینده شعر) خواب بماند.
معرفى سه محفل معروف شعر
مجلسى بود که در «خان عائد» تشکیل مىشد. این خان در بازارى موسوم به «علاوى» قرار داشت در اوایل دهه پنجاه (1950 م) تعدادى از نخبگان جوان، هدایت این محفل را بر عهده گرفتند؛ افرادى مانند: مهدى جاسم، محمد جواد رضا، صالح جواد آلطعمه، مشکور اسدى، زکى صرّاف اسدى، مرتضى وهّاب و عباس ابوطوس. من در عنفوان جوانى فرصتى یافتم تا چند بارى در این جلسه حاضر شوم. شیخ محمدعلى یعقوبى هرگاه براى زیارت به کربلا مىآمد، در این جلسه حاضر مىشد.
«قاسم مُلّا» شاعر دیگرى بود که در این محفل شرکت مىکرد. او شاعرى با طبع لطیف و احساسى پرشور بود. «محمدجواد غبان» مدیرمسئول مجله «الفکر» نیز از دیگر اهتمامکنندگان به این جلسه بود. مجلّه الفکر در بغداد چاپ مىشد.
این محفل در سال 1941 م با تلاش شبانهروزى «سید سعید سید احمد زینى» تأسیس شد. محلّ آن مقابل باب الشهداى صحف مطهر امام حسین (ع) بود. گروهى از اهل علم و فضل به این جلسه مىآمدند. «احمد حامد صرّاف»، حاکم محلّى کربلا و «طاهر قیسى» و مورخ شهیر مرحوم دکتر «عبدالجواد کلیددار» و «سید کاظم کمونه» و دکتر «مصطفى جواد» از حاضرین در این محفل باشکوه بودند. در این محفل، جدیدترین آثار شعرى در باب تاریخ و مذهب و فرهنگ عرضه مىگردید و گاهى نیز شعرى از قدما خوانده مىشد. گاهى نیز کتابهاى جدیدالانتشار نقد مىشد. ادیب لبنانى «محمد على حومانى» و علامه «شیخ احمد حائرى» در این محفل حاضر مىشدند. «سید حسن امین» و استاد «نزار زَین» مدیر مسئول مجلّه «عرفان» نیز به این مجلس آمد و شد داشتند.
این محفل توسّط حاج جاسم کلکاوى در سال (1956 م) تأسیس شد و محلّ آن در خیابان امام على (ع) بود. حاج جاسم خود نویسندهاى زبردست و ماهر بود. ادباى کربلا مانند «سید مرتضى وهّاب» و «سید صادق آلطعمه» و «عباس علوان صالح» و «على محمد حائرى» و «عباس ابوطوس» از مشتریان پروپاقرص این محفل بودند.
«دکتر على وردى» از بغداد و «دکتر حسین على محفوظ» از کاظمین و دکتر «کامل مصطفى شیبى» و «شیخ محمد على یعقوبى» از نجف نیز در این محفل حاضر مىشدند. میان صحبتهاى این بزرگان داستانهاى عجیب و خیالانگیزى را مىشنیدیم. جالب این بود که در این محفل، آخرین حوادث کشورهاى عربى نیز نقد و بررسى و تحلیل مىشد. این محافل ادبى تا حدود زیادى توانست وقت جوانان را به خود اختصاص دهد و از انحراف و کجراهه رفتن ایشان جلوگیرى کند و در ضمن، مطالب خوب و مفید نیز به آنان تعلیم دهد. علت دیندارى بالا در میان جوانان کربلا و آمار پایین انحرافات، همین محافل و مجلس ادبى در این شهر مقدس بود و این مىتواند ایدهآفرین براى امروزِ ما باشد و اینکه در آن دوره، با همین مجالس سرگرم مىشدند؛ امّا امروز باید با استفاده از فناورى نوین راهى را یافت تا بتوان جوانان را به کارهاى مفید سرگرم نموده و از اقسام انحرافات نجاتشان داد؛ انشاءالله.
[1] . بابلیات، ج 2، ص 2.
[2] . سید عباس مکى حسینى، نزهة الجلیس و منیة الأدیب الأنیس، ج 1، ص 131.
[3] . عباس عزاوى محامى، تاریخ عراق بین احتلالین، ج 4، ص 101.
[4] .« مناخور» مخفّف میرآخور، یعنى مسئول اصطبل اسبهاست.
[5] .« ملحمه»، قصیدهاى است که در رثاى کسى گفته مىشود.
[6] . یعنى« درهاى پنهان در اندیشه کمونه».
[7] . تاریخ آداب زبان عربى، ج 4، ص 128.
[8] . پس از سرنگونى صدّام و افتادن حکومت به دست مردم، تمام این کتابها تغییرات اساسى کرد.