فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

مباشران و دستیاران قتل امیر مؤمنان(علیه السلام)

نویسنده
چکیده
در ماه رمضان سال چهل هجرى، یکى از دردناک‌ترین رویدادهاى تاریخ شیعه در مسجد کوفه رقم خورد. در این روز، عبدالرحمن‌بن‌ملجم مرادى که رسول خدا (ص) او را «شقى‌ترین بندگان خدا» خوانده بود، با شمشیر زهرآگین خود، فرق بهترین بنده خدا در روى زمین را شکافت. هنگام نماز صبح نوزدهم رمضان، نه شمشیر ابن‌ملجم، که شمشیر جهل و کینه خوارج بود که در محراب مسجد کوفه، محاسن امیرمؤمنان (ع) را به خون پاکش رنگین ساخت.
ابن‌ملجم پس از موسم حج سال 39 هجرى به همراه دو تن دیگر از خوارج ناراضى از نتیجه حکمیت در جنگ صفین، پیمان بستند در یک روز مشخص، معاویه، عمرو بن عاص و امیر مؤمنان على (ع) را به قتل برسانند؛ هرچند یاران ابن‌ملجم در اقدام خود ناکام ماندند.
ابن‌ملجم پس از ورود به کوفه در شعبان سال چهل، با خوارج این شهر دیدار کرد و در خانه اشعث‌بن‌قیس از سران خوارج، مستقر شد و پس از آشنایى با قطام، دلباخته او شد و این زن خارجى، کابین خود را کشتن امیرمؤمنان (ع) قرار داد.
در این جنایت، افرادى ابن‌ملجم را یارى کردند که این نوشتار، نقش هریک از آنها را در روند شکل‌گیرى این جنایت، آشکار مى‌کند.
کلیدواژه‌ها

درآمد

در رمضان سال 40 هجرى، شهادت امیرمؤمنان (ع) در محراب مسجد کوفه به دست ابن‌ملجم مرادى صورت گرفت. غالب منابع تاریخى از آگاهى امام به شهادت خویش و شناخت دقیق ایشان از ابن‌ملجم مرادى تصریح کرده‌اند. حتى امام (ع) خبر داده بود که با یک ضربه شمشیرکه به فرق سرش فرود خواهد آمد و محاسنش از خون سرش رنگین خواهد شد، به شهادت مى‌رسد.[1] گویا امام على (ع) مى‌خواست مردم را در مقابل دعوت و شعارهاى خوارج و دیگر فرقه‌هاى منحرف مصون دارد و از طریق تصدیق و مشاهده پیش‌گویى‌هاى غیبى، با دل‌هاى مؤمنان ارتباط برقرار نماید و اعتقاد به امامت را در آنان ترسیخ و تقویت کند.[2]

مرادى در اجراى این جنایت هولناک و خیانت به بشریت، ترغیب، مشورت و دستیارى افرادى از همفکران خود را همراه داشت. آن‌گونه که عبدالجلیل رازى قزوینى مى‌نویسد:

متولّى آن امر، قطام خارجیه، مشیر اشعث قیس ناصبى کهن، شریک در قتل أمیرالمؤمنین (ع) با عبدالرّحمن ملجم لعنة الله یکى شبیب بن بجره و یکى وردان بن مجالد، هرسه مجبّر و خارجى علیهم لعنة الله و لعنة اللّاعنین.[3]

در این نوشتار ضمن اشاره به روند شکل‌گیرى این جنایت، به نقش ابن‌ملجم مرادى و چهار نفر از شریکان جنایت‌پیشه او مى‌پردازیم.

ابن‌ملجم مرادى‌

عبدالرحمن بن ملجم مرادی‌[4] در سال بیست هجرى در فتح مصر شرکت کرد و با اشراف آن خطه درآمیخت. خلیفه دوم سفارش وى را به عمرو عاص کرد و از حاکم مصر خواست تا خانه ابن‌ملجم را در جوار مسجد قرار دهد تا او که به ظاهر از عباد دانسته شده‌[5] و در پیشیانى‌اش اثر سجود بود،[6] به مردم قرآن و فقه بیاموزد.[7] ابن ملجم مرادى پس از شهادت محمد بن ابى‌بکر، والى منصوب امیرمؤمنان (ع) مصر را ترک گفت و راهى کوفه شد[8] و در پیکار صفین در سپاه امام بود و پس از جنگ، در صف خوارج در نهروان به جنگ با امیرمؤمنان (ع) رفت و از بازماندگان این پیکار بود. پس از پایان نبرد نهروان، بقایاى خوارج مورد ملاطفت امام قرار گرفتند و حتى چهل مجروح خارجى به دستور حضرت به کوفه منتقل شده و پس از مداوا و بهبودى مرخص شدند؛[9] اما برخى از ایشان همچون ابن‌ملجم مرادى بر دشمنى خود باقى ماندند.

زمانى که امیرالمؤمنین على (ع) از گروهى بیعت مى‌گرفت، ابن‌ملجم مرادى دو بار پیش آمد تا با امام بیعت کند، اما امام امتناع ورزید. براى بار سوم اجازت فرمود که بیعت کند، هنگامى که دست از دست او کشید فرمود:

«شقى‌ترین انسان امت، از چه برنمى‌خیزد تا موى مرا از خون من خضاب کند؟! به آن کس که جانم محکوم مشیت اوست این (یعنى محاسن مبارک) از آن (یعنى خون فرقش) رنگین خواهد شد».[10]

امیرالمؤمنین (ع) که با دست خود عطایاى مردم را مى‌پرداخت، وقتى نوبت به عبدالرحمن مرادى رسید، عطایش‌ را به او تسلیم فرمود و این شعر از «عمرو بن معدى کرب» را انشاء کرد: ارید حباءه و یرید قتلى‌ غدیرک من خلیلک من مراد[11]

مى‌خواهم به او بخشش کنم، او مرگ مرا همى جوید. بیاور عذرپذیر خود را نسبت به دوست مرادى خود (بگو بهانه تو چیست نزد دوست مرادى تو؟).

و سپس این دو بیت را براى مثل خواند:

اشدد حیازیمک‌[12] للموت‌

فانّ الموت لاقیک‌

و لا تجزع من القتل‌

اذا حلّ بوادیک‌

کمر براى مرگ من استوار ببند که مرگ دیر یا زود فرا خواهد رسید. در آن هنگام که مرگ تو فرا رسد، لب از جزع فرو بند.[13]

مرادى راهى مکه شد و یک سال و پنج ماه پس از جنگ نهروان، امیرمؤمنان (ع) را در مسجد کوفه به شهادت رساند.[14]

توطئه در مکه‌

با پایان موسم حج در سال 39 هجرى سه نفر از خوارج در کنار خانه خدا گرد آمدند. آنان که به ظاهر از نتیجه حکمیت در جنگ صفین ناراضى بودند، تصمیم گرفتند تا امیرمؤمنان (ع) و دو نفر از سران شام را در یک روز مشخص به قتل رسانند. عبدالرحمن بن ملجم مرادى قتل امیرمؤمنان (ع) را بر عهده گرفت؛ حجاج بن عبدالله که به «بُرَک» معروف بود، کشتن معاویه را پذیرفت؛ عمرو بن بکر نیز کشتن عمرو بن عاص را عهده‌دار شد. آنان پس از عمره ماه رجب، مکه را ترک گفتند.[15]

ورود به کوفه‌

ابن‌ملجم مرادى ده روز مانده به آخر شعبان سال 40 هجرى به کوفه آمد و چون على (ع) از رسیدنش خبر یافت، فرمود: آیا رسید؟ همانا جز آن، چیزى بر عهده من نمانده و اکنون هنگام آن است.[16] ابن‌ملجم به دیدار خوارج مى‌رفت و آنان نیز به دیدار او مى‌آمدند.[17] او از هنگام نماز صبح تا نزدیک ظهر در انجمن قبیله «تیم الرباب» در محفل خوارج مى‌نشست، اما نقشه خود را از دوستانش پنهان مى‌داشت.[18] شمشیرى را به هزار درهم خرید و آن را زهر داد. روزى امیرمؤمنان (ع) وى را که در حال زهرآلود کردن شمشیرش بود، دید و علت را جویا شد. او نیز به دروغ گفت آن را بر علیه دشمنم و دشمن تو آماده مى‌سازم![19]

استقرار در خانه اشعث‌

مرادى از ابتداى ورود به کوفه، در خانه اشعث بن قیس مستقر شد و تمام مدت یک ماه حضورش در کوفه، در خانه او اقامت داشت.[20] اشعث کندى از بزرگان یمن و یکى از اصحاب پیامبر (ص) بود.[21] او پس از رحلت رسول خدا از دین برگشت و به اسارت درآمد.[22] ابوبکر او را عفو کرد و خواهر خویش را به ازدواج وى درآورد.[23] چشم اشعث در نبرد یرموک که در عهد این خلیفه با روم صورت گرفت، آسیب دید.[24] به سال 34 هجرى از سوى عثمان به حکومت آذربایجان منصوب گردید. این امر پس از ازدواج پسر عثمان و دختر اشعث تحقق یافت.[25] عثمان سالانه یکصدهزار درهم به اشعث مى‌بخشید.[26]

اشعث در دوران خلافت على بن ابى‌طالب (ع) حضورى نامطمئن و آکنده از دردسر و مزاحمت داشت. امام على (ع) او را از استاندارى آذربایجان عزل کرد و ضمن درخواست محاسبه اموال، به مدینه فراخواند.[27] اشعث خواست به شام بگریزد؛ زیرا از نامه امام و محاسبه مال آذربایجان ناخشنود بود.

شرم از اطرافیان و مخالفت آن‌ها با این اقدام، سبب شد تا رهسپار کوفه شود.[28] او در نبرد صفین ریاست قبیله کنده را بر عهده داشت. وقتى امام او را از ریاست قبایل یمنى برکنار کرد، نخستین اختلاف را در سپاه امام پدید آورد. این ماجرا با گماردن وى بر قسمت چپ سپاه عراق پایان یافت.[29]

زمانى که قرآن‌ها به نیزه آویخته شد،[30] اشعث بن قیس با گستاخى تمام به امام گفت: باید در پى مالک اشتر فرستى تا از جنگ بازایستد؛ در غیر این صورت، چنان‌که عثمان را کشتیم، تو را نیز خواهیم کشت![31] اشعث و کسانى که بعدها در شمار خوارج درآمدند، امام را مجبور کردند تا ابوموسى اشعرى را نماینده خود قرار دهد.[32] نقش او در شکل‌گیرى خوارج و جنگ نهروان، تردیدناپذیر است. اشعث خود را در شمار سپاه امام مى‌دانست؛ ولى به گفته ابن ابى‌الحدید، همه فسادها و اضطراب‌ها و اختلاف‌هاى سپاه امام در وى ریشه داشت.[33] او حتى یک بار حضرت را به قتل تهدید کرد.[34] امام (ع) اشعث را انسانى حسود، متکبّر، ترسو و منافق شمرده و لعن کرده است: «لعنت خدا و لعنت‌کنندگان بر تو باد ... سزاوار است که خویشِ وى، دشمنش دارد و بیگانه بدو اطمینان نیارد».[35]

اشعث محورى ترین مشاور ابن‌ملجم مرادى بود و در شب حادثه نیز از نزدیک حوادث را دنبال مى کرد.[36]

آشنایى با قطام‌

ابن‌ملجم در قبیله تیم‌الرباب دلباخته زنى زیبا از خوارج به نام قطام گردید.[37] قطام دختر شجنة[38] بن عدى بن عامر بود که پدر و برادر این زن در صف خوارج در نهروان کشته شده بودند.[39] ابن‌ملجم سخت دلباخته او شد و از وى خواستگارى کرد. قطام نیز کابین خویش را سه‌هزار درهم، یک غلام و یک کنیز و کشتن على بن ابى‌طالب (ع) قرار داد! ابن‌ملجم درباره کشتن امام پرسید و قطام گفت: باید او را غافلگیر کنى. اگر او را کشتى، آرزوى خویش و مرا برآورده‌اى و عیش با من، تو را خوش باد. اگر کشته شدى، آنچه پیش خدا هست از دنیا و زیور و مردم دنیا بهتر و پاینده‌تر است. ابن‌ملجم گفت: به خدا سوگند که جز براى کشتن على (ع) نیامده‌ام. آنچه خواستى برایت مهیا خواهم کرد.[40]

شاعر در مورد مهر قطام و جنایت ابن‌ملجم چنین سروده است:

فلم أر مهرا ساقه ذو سماحة

کمهر قطام بین غیر مبهم‌[41]

ثلاثة آلاف و عبد و قینة

و قتل على بالحسام السمّم (المصمم)

فلا مهر أغلى من على و إن علا

و لا فتک الّا دون فتک ابن‌ملجم‌[42]

هیچ کابینى همچون کابین قطام ندیدم که آشکار بود و ابهامى نداشت. سه‌هزار (درهم) و یک برده و یک کنیزک و کشتن على (ع) با شمشیر زهرآلود. هیچ کابینى گران‌تر از على (ع) نبود؛ هرچند بسیار باشد، و هیچ جنایتى نیست، مگر این‌که از جنایت ابن‌ملجم کمتر است.

کمک یک جاسوس شامى‌

به گزارش ابن‌شهرآَشوب، مردى از وکلاى عمرو بن عاص نیز ابن‌ملجم را در این جنایت یارى کرد. او مدعى است این جاسوس نابه‌کار با حمایت مالى، یکصدهزار درهم به او داد تا مرادى از این پول، مهر قطام را بپردازد.[43] این روایت گواه این مدعاست که معاویه با مکر و حیله و به واسطه گماشتگان خود در کوفه، از کشتن امیرمؤمنان (ع) حمایت کرد. ابیات ابوالاسود دؤلی‌[44] بر این نکته اشاره دارد:[45]

ألا أبلغ معاویة بن حرب‌

 

فلا قرت عیون الشامتینا

أفى الشهر الحرام فجعتمونا

 

بخیر الناس طرا أجمعینا[46]

     

به معاویة بن حرب بگو که دیده سرزنش‌گران روشن مباد. آیا در ماه حرام ما را به فاجعه بزرگ (قتل) بهترین تمامى مردم مبتلا ساختید؟!

فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج‌22، ص: 100

دستیاران همراه‌

ابن‌ملجم مرادى افزون بر حمایت و مشورت اشعث بن قیس و ترغیب و دستور قطام، دو دستیار را نیز براى اجراى نقشه شوم خود همراه داشت:

  1. وردان بن مجالد

وردان بن مجالد بن علفة بن الفریش، عموزاده قطام بود.[47] قطام به مرادى گفت: «کسى را پیدا مى‌کنم که پشتیبان تو باشد و در این کار کمکت کند.» آن‌گاه از وردان درخواست یارى کرد و او نیز به دستور آن زن، به ابن‌ملجم پیوست.[48]

  1. شبیب بن بجره‌

شبیب بن بجره اشجعى، از خوارج مقیم کوفه و از دوستان و همفکران مرادى بود. ابن‌ملجم به او پیشنهاد داد در کارى شرکت کند که شرف دنیا و آخرت است و زمانى که به کشتن امیرمؤمنان على بن ابى‌طالب (ع) اشاره کرد، شبیب با تعجب گفت: خدا مرگت بدهد! چه مى‌گویى؟ چگونه مى‌توان بر على دست یافت؟ ابن‌ملجم گفت: آسان است. در مسجد کمین مى‌کنیم. او محافظى ندارد. همین‌که براى نماز صبح آمد، با شمشیرهایى که زیر لباس داریم، حمله مى‌کنیم و کارش را مى‌سازیم.

شبیب بن بجره همچنان دودل بود، اما ابن‌ملجم دست از او برنداشت و سرانجام او را با خود هم دست ساخت.[49] آن‌گاه شبیب را با خود به مسجد کوفه نزد قطام برد و او را به قطام معرفى کرد. قطام در آن وقت در مسجد کوفه چادر زده، معتکف شده بود. قطام گفت: بسیار خوب! وردان هم با شما همراه است. هر شبى که تصمیم گرفتید، اول نزد من بیایید.[50]

شب حادثه‌

در شب حادثه، ابن‌ملجم به همراه دو دستیار خود در مسجد کوفه مستقر شدند. مرادى در آغاز، پیش قطام رفت و گفت: اینک شبى است که با دو یارم وعده کرده‌ام که هر یک از ما یکى از سه تن را بکشد. پس قطام پارچه ابریشمى خواست و سینه آنها را ببست.[51] به گزارش ابن‌اعثم کوفى، ابن‌ملجم نزد قطام شراب خورد.[52] ابن ملجم مرادى با اشعث بن قیس کندى آهسته گفت‌وگو مى‌کرد و آن‌گاه نزدیک سپیده‌دم، اشعث به ابن‌ملجم گفت: بپا خیز که‌ صبح رسوایت مى‌کند (هوا روشن مى‌شود).[53]

به گزارش ابوالفرج اصفهانى، حجر بن عدى به اشعث گفت: «اى یک‌چشم! تو او را خواهى کشت؟!» و به سوى خانه امیرالمؤمنین (ع) شتافت تا او را از جریان این ترور آگاه سازد، اما او از راهى رفت و امیرالمؤمنین از راه دیگرى به سوى مسجد حرکت کرد. مقدر نبود که حجر بن عدى امیرالمؤمنین را از قتل بازدارد.[54]

ابن‌ملجم همراه شبیب و وردان، مقابل درى که امیرمؤمنان (ع) وارد مى‌شد، کمین کردند.[55] به روایت امام حسن (ع)، چون امام على (ع) به مسجد آمد و خفتگان را بیدار کرد، با پایش به ابن‌ملجم زد و به او که خود را در عبایى پیچیده بود، فرمود: «برخیز! مى‌بینم که تو همان کسى باشى که به گمانم مى‌رسد.»[56] پس از اذان، امام نماز صبح را آغاز کرد. دو شمشیر فرود آمد؛ شمشیر شبیب بن بجره به طاق نشست، اما شمشیر ابن‌ملجم بر فرق سر على (ع) برخورد کرد و آن را چنان شکافت که تا مغز و بالاى پیشانى نفوذ کرد.[57] هنگامى که امیرمؤمنان (ع) ضربت ابن‌ملجم را حس کرد، فرمود: «فزت و ربّ الکعبه؛ به خداى کعبه رستگار شدم».[58]

فرجام قاتلان‌

پس از این فاجعه، اشعث خود را در پس چهره منافقانه خویش کتمان کرد و در همان سال مرد.[59] وردان به خانه خود گریخت و توسط فردى از قبیله‌اش کشته شد. شبیب در تاریکى ناپدید شد و بعدها به درک واصل شد.[60] ابن‌ملجم نیز دستگیر شد و مردم او را به حضور امیرمؤمنان (ع) آوردند و امام فرمود: به او خوراک خوب بدهید.[61] اگر زنده ماندم، خود درباره او تصمیم خواهم گرفت و اگر کشته شدم، او را مثله نکنید و چنان‌که مرا کشته است، (تنها با یک ضربه شمشیر) بکشید.[62]

زهر در فرق سر امام اثر کرد.[63] ام‌کلثوم دختر امام، به ابن‌ملجم که دست‌بسته ایستاده بود، گریان فرمود: اى دشمن خدا! به على آسیبى نخواهد رسید و خداوند تو را خوار خواهد ساخت. ابن‌ملجم گفت: «پس براى چه مى‌گریى؟ به خدا سوگند، این شمشیر را به هزار درهم خریده‌ام و چهل روز آن را آماده کرده‌ام. اگر این ضربت بر مردم شهرى فرود مى‌آمد، یک تن زنده نمى‌ماند!».[64]

پس از شهادت امیرمؤمنان (ع) قاتل امام کشته شد.[65] از رسول خدا (ص) روایت شده است که ایشان به على (ع) فرمود: آیا مى‌دانى شقى‌ترین اولین و آخرین چه کسى است؟ على (ع) عرض کرد: خدا و رسول او آگاه‌ترند. پیامبر (ص) فرمودند: «شقى‌ترین اولین، کسى است که شتر صالح را پى کرد و شقى‌ترین آخرین، کسى است که بر تو زخم زند.» و سپس با دست خود به جاى زخم سر او اشاره فرمودند.[66]

 

[1] . عن زید بن وهب قال:« قدم على على قوم من أهل البصرة من الخوارج، فیهم رجل یقال له: الجعد بن بعجة فقال له: اتّق الله یا على، فإنک میت، فقال على: بل مقتول، ضربة على هذا یخضب هذه- یعنى لحیته من رأسه- عهد معهود، و قضاء مقضى،( وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى‏)( طه، آیه 61) و عاتبه فى لباسه، فقال: ما لکم و للباسى؟ هو أبعد من الکبر، و أجدر أن یقتدى بى مسلم».( تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص: 545).

[2] . جعفر مرتضى، امام على( ع) و خوارج، ترجمه سپهرى، ص 621.

[3] . عبدالجلیل رازى قزوینى، نقض، ص 390.

[4] . و قال الکلبى:« هو عبدالرحمان بن عمرو بن ملجم بن المکشوح بن نفر بن( کذا) کلدة من حمیر، و کان کلدة أصاب دما فى قومه من حمیر، فأتى مراد فقال أتیتکم تجوب بى ناقتى الأرض فسمى تجوب.» بلاذرى، أنساب‏الأشراف، ج 2، ص 488.

[5] . ذهبى، تاریخ‏الإسلام، ج 3، ص 653.

[6] . ابن‏اثیر، البدایة والنهایة، ج 8، ص 15.

[7] . تاریخ‏الإسلام، 3، ص 653.

[8] . البلدان، ص 253.

[9] . أنساب‏الأشراف، 2، ص 487.

[10] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص 45؛ ابن اثیر، أسدالغابة، 3، ص 614.

[11] .« الحباء» بکسر الحاء من الحبوة أى العطاء. در مقاتل الطالبیین، ص 45؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، 3، ص 1127« حیاته» آمده است، لکن این شعر در بسیارى از منابع« حباءة» است. ابن طقطقى، الفخرى، ص 105؛ ابن کثیر، الطبقات‏الکبرى، ج 3، ص 24؛ طبرى، تاریخ الطبرى ج 5 ص 365.

[12] . الحیزوم: ما اشتمل علیه الصدر، و جمعه حیازیم.

[13] . مقاتل الطالبیین، ص 45؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 556؛ الطبقات الکبرى، ج 3، ص 24. مسعودى گوید که امام این ابیات را بسیار بر زبان جارى مى‏کرد.( مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 417). ابن عثم نقل مى‏کند که امام این ابیات را در شب شهادت خواند.( الفتوح، ج 4، ص 277).

[14] . التنبیه‏والأشراف، ص 257.

[15] . أنساب‏الأشراف، 2، ص 486؛ ابن قتیبه، الامامة و السیاسة، 1، ص 179. بُرَک در شام با شمشیر به معاویه حمله کرد و تنها ران وى را شکافت. به دستور معاویه، بُرَک را گرفتند، دست‏ها و پاهایش را بریدند و او را رها کردند. نفر سوم، عمرو بن بکر در مصر به قصد کشتن عمرو بن عاص حرکت کرد. در شب موعود عمروعاص به دلیل بیمارى، فردى به نام خارجة بن عدوى را به جاى خود فرستاد و ابن بکر نیز به گمان این که وى، ابن‏عاص است، به وى حمله کرد و وى را کشت.( الاستیعاب، 3، ص 1124؛ مقدسى، البدء والتاریخ، ج 5، ص 231).

[16] . یعقوبى، تاریخ‏یعقوبى، ترجمه، 2، ص 138.

[17] .« و کان یزورهم و یزورونه.» تاریخ الاسلام، ج 3، ص 608.

[18] . أسدالغابة، 3، ص 617.

[19] . الاستیعاب، 3، ص 1124 و 1125 و 1127.

[20] . البلدان، ص 253.

[21] . تاریخ مدینه دمشق، ج 9، ص 116 و 119.

[22] . امام على( ع) مى‏فرماید:« ... اى متکبّر متکبّر زاده! منافق کافر زاده! یک بار در عهد کفر اسیر گشتى، بار دیگر در حکومت اسلام به اسیرى درآمدى و هر دوبار نه مالت تو را سودى بخشید و نه تَبارت به فریادت رسید. آن که کسان خود را به دم شمشیر بسپارد و مرگ را به سر آنان آرد ...» نهج‏البلاغه، خطبه 19.

[23] . گویا خلیفه بعدها از این کار متأسف بود.( تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 132 و 137).

[24] . مزّى، تهذیب الکمال، ج 3، ص 288.

[25] . نصربن مزاحم منقرى، وقعة صفین، ص 20؛ دینورى، اخبار الطوال، ص 156.

[26] . تاریخ الطبرى، ج 5، ص 130.

[27] . نهج‏البلاغه، نامه 5.

[28] . ابن اعثم کوفى، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى، ص 458. البته گفته شده که اشعث از زمانى که امام او را از آذربایجان فرا خواند و دستور داد تا اموال او را محاسبه کنند، با معاویه مکاتبه برقرار کرد». انساب الاشراف، ج 3، ص 80.

[29] . همان، ص 555.

[30] . یعقوبى به ارتباط او با معاویه در جریان بالا بردن قرآن‏ها اشاره کرده است. تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 188.

[31] . تاریخ الطبرى، ج 5، ص 50.

[32] . همان، ص 51.

[33] . ابن ابى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 279.

[34] . تاریخ مدینه دمشق، ج 9، ص 139؛ مقاتل الطالبیین، ص 47.

[35] . نهج‏البلاغه، خطبه 19. ر. ک: ابن ابى الحدید: شرح نهج‏البلاغه، ج 20، ص 286.

[36] . شیخ مفید، الارشاد، ج 1، ص 19؛ ابن ابى‏الدنیا: مقتل الامام امیرالمؤمنین( ع)، ص 36.

[37] . البدء والتاریخ، ج 5، ص 232. مسعودى به غلط، قطام را عموزاده مرادى مى داند:« فلما قدم الکوفة أتى قطام بنت عمه»( مروج الذهب ج 1، ص 411)؛ در حالى که مورخان اذعان دارند این دو نسبتى با هم نداشته و وردان عموزاده قطام بوده است:« وردان بن المجالد التیمى و هو ابن عم قطام»( انساب الاشراف، ج 2، ص 493؛ ر. ک: الاستیعاب، ج 3، ص 1124).

[38] . تاریخ الطبرى، 5، ص 144؛ الطبقات‏الکبرى، 3، ص 26؛ تاریخ‏الإسلام، 3، ص 608؛ البدایة والنهایة، 7، ص 326. در منابع تاریخى دیگر نام پدر او« اخضر بن شجنه» ثبت شده است: مقاتل الطالبیین، ص 46؛« سخنیه» شرح نهج البلاغة، 2، ص 170؛« الاضبع» الفتوح، 4، ص 134؛« علقمه» أنساب‏الأشراف، 2، ص 488 و« بجنه» تاریخ‏ابن‏خلدون، ج 2، ص 381.

[39] . اسدالغابه، ج 3، ص 616.

[40] . تاریخ ‏الطبرى، ج 5، ص 145؛ البدء والتاریخ، 5، ص 232؛ الاستیعاب، ج 3، ص 1124؛ تاریخ‏ ابن‏ خلدون، ج 2، ص 647.

[41] . برخى ار مورخان این مصرع را این‏گونه ثبت کرده ‏اند:« کمهر قطام من فصیح و أعجم»؛ یعنى: اعم از عرب و عجم، آن را عهده‏دار شود، مثل مهر قطام.( الاستیعاب، ج 3، ص 1131).

[42] . البدء والتاریخ، ج 5، ص 233.

[43] .« و أعانه رجل من وکلاء عمرو بن العاص بخط فیه مائة ألف درهم فجعله مهرها.»( ابن‏شهرآشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 3، ص 311).

[44] . ابن سعد در وصف او مى نویسد:« فى الطبقة الأولى من تابعى أهل البصرة: أبو الأسود الدّیلى، و اسمه ظالم بن عمرو بن سفیان ... و کان شاعرا متشیعا، و کان ثقة فى حدیثه إن‏شاءالله، و کان عبدالله بن عباس لمّا خرج من البصرة استخلف علیها أبا الأسود الدّئلى، فأقرّه على بن أبى‏طالب»( الطبقات‏الکبرى، ج 7، ص 69). ابن کثیر هم درباب درگذشتگان سال 69 هجرى، در وصف او مى نویسد:« قاضى الکوفة، تابعى جلیل، و اسمه ظالم بن عمرو بن سفیان بن جندل بن یعمر بن جلس بن شباثة بن عدى بن الدؤل بن بکر، أبو الأسود الّذى نسب إلیه علم النحو، و یقال إنه أول من تکلم فیه، و إنما أخذه عن أمیرالمؤمنین على بن أبى طالب( ع)»( ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 8، ص: 312).

[45] . امام على( ع) و خوارج، ص 632.

[46] . مناقب آل ابى‏طالب، ج 3، ص 315.

[47] . انساب الاشراف، ج 2، ص 493.

[48] . مسکویه، تجارب‏الأمم، ج 1، ص 567؛ سمعانى، الانساب، ج 8، ص 375؛ الاستیعاب، ج 3، ص 1124.

[49] . مقاتل الطالبیین 46؛ نویرى، نهایة الأرب فى فنون الأدب، ج 20، ص 208؛ أسدالغابة، 3، ص 617.

[50] . تاریخ الطبرى، ج 5، ص 145.

[51] .« و عصبت صدورهم بحریر» ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 311؛ ر. ک: ابن فتال، روضة الواعظین، ص 133.

[52] . الفتوح، ج 4، ص 139. به گزارش ابن شهر آشوب، قطام به ابن ملجم مرادى و شبیب شراب عکبرى داد و مرادى به کام‏جویى از قطام پرداخت!( مناقب آل ابى‏طالب، ج 3، ص 311).

[53] . همان؛ مقاتل الطالبیین، ص 46.

[54] . مقاتل الطالبیین، ص 46.

[55] . همان؛ البدایة والنهایة، 7، ص 327.

[56] . البدء والتاریخ، ج 5، ص 232.

[57] . الطبقات ‏الکبرى، ج 3، ص 26.

[58] . الاستیعاب، ج 1، ص 337؛ ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج 1، ص 180؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 2، ص 488؛ مقریزى، امتاع الاسماع، ج 12، ص 93؛ البدایه و النهایه، ج 5، ص 349؛ ذهبى، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 240؛ بحارالانوار، ج 42، ص 239.

[59] . اسد الغابه، ج 1، ص 251.

[60] . تاریخ ابن‏خلدون، ج 2، ص 647.

[61] . الطبقات‏الکبرى، ج 3، ص 26.

[62] . الاستیعاب، 3، ص 1124 و 1125؛ تاریخ‏ابن‏خلدون، 2، ص 647.

[63] . البدء والتاریخ، ج 5، ص 232. اشعث بن قیس صبح روزى که امیرالمؤمنین( ع) ضربت خورده بود، پسر خود قیس بن اشعث را فرستاد و گفت: بنگر که امیرالمؤمنین در چه حال است. او رفت و باز آمد و گفت: دو چشم آن حضرت در کاسه سرش فرو رفته است. اشعث گفت: سوگند به خداى کعبه چشمانى است که مغز آن صدمه دیده است.( الطبقات‏ الکبرى، ج 3، ص 29).

[64] . تاریخ ابن‏خلدون، 2، ص 647.

[65] . البدء والتاریخ، 5، ص 232.

[66] . الامامة و السیاسة، 1، ص 181.