چکیده شعر عاشورایى شاخه اى از شعر آیینى و مذهبى است که به حادثه عاشورا، امام حسین (علیه السلام) و شهیدان کربلا اشاره دارد و در قالب مدح، مرثیه و روایت تاریخى و حماسى به بیان این رویداد عظیم مى پردازد. بنا بر حدیث «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» نهضت امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا و زمین کربلا محدود نمى شود و درواقع عاشورا یک حادثه نیست؛ فرهنگ است. نخستین اشعار عاشورایى همزمان با این رویداد عظیم در صحراى کربلا در رجزخوانىهاى یاران سیدالشهدا (علیه السلام) شکل گرفت و پس از آن در مرثیه هاى جانسوز کاروان اسیران که در مسیر کربلا تا شام، افزون بر بیان اندوه و ماتم، حاکمان ستمگر زمانه و قاتلان شهیدان کربلا را به باد انتقاد مى گرفتند، نمود دیگرى یافت و در شکل گیرى قیامهاى پس از نهضت کربلا مؤثر بود. نهضت فکرى امام حسین (علیه السلام) در سوگوارى و مرثیه و مدح و حتى اشعار اعتراضى ادامه یافت و کسانى چون فرزدق، دعبل خزایى و دیگران با سروده هاى خود آن را جاودانه کردند. در زبان فارسى نیز شعر عاشورایى در سده پنجم با کسایى مروزى آغاز شد، با محتشم کاشانى به اوج رسید و تا امروز ادامه دارد.
کربلا، خاک لاله خیز گویا سرشته خاک تو از نافه ختن سازد به سلسبیل فراتت برابرى گر لاله را چو عارض عذرا دهیش زیب گه داغها به هر دلى چون لاله آورى عمّان نهاى که همچو صدف باشدت گهر لیکن ز نسترن، تو دو صد گوهر آورى خود آسمان نهاى وز گلهاى رنگ رنگ افزونتر از شماره تو را هست اخترى معمار روزگار، ایا دشت کربلا بگشودت از نعیم جنان گوئیا درى آغشتهاى به خونِ که، اى خاک، کز شرف عودِ مجسّمى و عبیر مصوّرى اى خاک! بهر قتل جوانان فاطمه روییده از زمین تو پیکان خنجرى اى کربلا! هنوز ز خونهاى محترم همواره هست سطح تو چون لاله اخترى جسم حسین به روى تو گردیده است نرم از سمّ اسبها که دمادم معطّرى؟ میرزا محمدعلى راثى (چاکر)
غم کربلا آمد محرّم و غم عظماى کربلا خون مىتراود از دل صحراى کربلا چشمان توست مصحف غمهاى کربلا دارى به دوش، پرچم آقاى کربلا هر صبح و شام، غرق عزا گریه مىکنى با روضه هاى کرب و بلا گریه مىکنى در حیرتم که با دلت این غم چه مىکند شبهاى داغ و شیون و ماتم چه مىکند با چشمهات، اشک دمادم چه مىکند زخمى ترین غروب محرّم چه مىکند امشب بیا که روضه بخوانى براى مان صاحب عزاى خون خدا، صاحب الزمان امشب بیا و با دل خونینجگر بخوان از ماه خون گرفته و شقّ القمر بخوان از شام بىکسى و شبِ بى سحر بخوان از روضه هاى عمّهیتان بیشتر بخوان وقتى که چشمهاى تو از غم لبالب است آیینه غریبى و غم هاى زینب است این خاک، غرق ندبه و آه است، العجل هر صبح جمعه چشم به راه است، العجل آل عبا بدون پناه است، العجل بر روى نیزه ها سر ماه است، العجل یا این دل شکسته ما را صبور کن یا لااقل به خاطر زینب ظهور کن (یوسف رحیمى)
غم نینوا پر زد دوباره مرغ دلم، کربلایتان پیچید از تمام وجودم صدایتان یک کوه غصّه روى دلم مى نشست، تا آغاز شد دوباره غم نینواىتان تا گفتم «السلام علیکَ» دلم شکست از بس که سخت بود غم روضههایتان تا خواستم که نام شما آورم به لب اشک آمد و نوشت که جانم فدایتان یعقوبوار در تپش روضه خیس شد چشمم ز داغ ماتم عظما برایتان باریده بود فصل عطش بر نگاه دشت افتاده پرده دید سرى را درون تشت لرزید کائنات و هر آنچه درون آن پیچید چشم شاعر دلخون به آسمان یا ربّ صداى کیست که لرزانده عالمین آمد ندا: صداى حسین است، یا حسین (حسین سنگرى)
خاک سر کوى تو
اى که به عشقت اسیر، خیل بنى آدمند سوختگان غمت، با غم دل هم دمند هر که غمت را خرید، عشرت عالم فروخت باخبران غمت، بىخبر از عالمند در شکن طُرّهات، بسته دل عالمى است و آن همه دلبستگان، عقدهگشاى همند تاج سرِ بوالبشر، خاک شهیدان توست کاین شهدا تا ابد، فخر بنى آدمند چون به جهان خرّمى جز غم روى تو نیست پادشهانِ غمت، مست شراب غمند گشت چو در کربلا، رایتِ عشقت بلند خیل مَلک در رکوع، پیش لوایت خمند خاک سر کوى تو، زنده کند مرده را زانکه شهیدان تو، جمله مسیحا دمند هر دم از این کشتگان، گر طلبى بذل جان در قدمت جانفشان، با قدمى محکمند (فؤاد کرمانى)
خاک درگاه حسین (علیه السلام) اگر بر آستان خوانى مرا، خاک درت گردم وگر از در برانى، خاک پاى لشگرت گردم به درگاهت غبارآسا، نشستم برنمى خیزم وگر بفشانى ام چون گَرد، بر گِرد سرت گردم على شیر خدا، باب تو شیر خود به قاتل داد تو اى دلبند او مپسند، نومید از درت گردم دل و جانم ز تاب شرم همچون شمع مى سوزد بده پروانه تا پروانهوش، خاکسترت گردم ببین از کرده خود سر بزیرم، سربلندم کن مرا رخصت بده تا پیشمرگ اکبرت گَردم اگر باشد به دستم اختیارى، بعدِ سر دادن سرم گیرمِ به دست و باز بر گِرد سرت گردم به صد تعظیم، نام فاطمه آرم به لب، یعنى که خواهم رستگار از فیض نام مادرت گردم (على انسانى) دلهاى کربلایى جان به عشق تو مبتلاست حسین دل به یاد تو کربلاست حسین آفرینش بهاى خون تو نیست ذات حق بر تو خونبهاست حسین دردمندان هر دو عالم را گَرد زوّار تو، دواست حسین قبر شش گوشه ات ز چهار طرف کعبه عشق انبیاست حسین سرخ از خونت، اى خدا را خون روى زهرا و مصطفاست حسین به تنِ پاره پاره ات سوگند که مزار تو قلب ماست حسین با کدامین دعا گشایم لب؟ ذکر تو خوشترین دعاست حسین به قیام مقدّست سوگند از تو اسلام را بقاست حسین (غلامرضا سازگار)
فرات اى بسته بر زیارت قدّ تو، قامت، آب شرمنده مروّت تو تا قیامت، آب در ظهر عشق، عکس تو لغزید در فرات شد چشمه حماسه ز جوش شهامت، آب لب تر نکردى از ادب اى روح تشنگى آموخت درس عاشقى و استقامت، اب از نقش سجده کرده نخل بلند تو آیینهاى است خفته در آه ملامت، آب زینب، حسین را به گل سرخ خون شناخت بر تربت تو بود نشان و علامت، آب مى خوانمت به نام ابوالفضل و شوق را در دیدگان منتظرم بسته قامت، آب آمد به آستان تو گریان و عذرخواه با عزم پاى بوسى و قصد اقامت، آب (خسرو احتشامى)
کربلاى نماز وضوى خون
چون قحط آب بود، شه از خون وضو گرفت اندر حضور دوست، به مقتل نماز کرد یک سجده کرد و داد سر اندر رضاى دوست اهل نماز را در دو جهان سرفراز کرد
نماز خون نازم به عاشقى که درِ عشق، باز کرد در خاک و خون تپیدن او کشف راز کرد تا هر بشر بداند اهمیت نماز با خون وضو گرفت و شروع نماز کرد
نماز ظهر عاشورا نازم به قیام و قامت والایت هنگامه عشق، چشمِ چون دریایت خاموش در آن میانه غوغا کردى نازم به نمازِ ظهر عاشورایت
فدایى نماز در هر نفسش سوز و گداز است حسین سرچشمه هر راز و نیاز است حسین مى خواند نماز آخرین را در خون یعنى که فدایى نماز است حسین
احیاى نماز سرو آزاد تویى، لاله و شمشاد تویى تا ابد در افق عاطفه، فریاد تویى چون به احیاى نماز است قیام تو حسین من فداى عطش سرخ کلام تو حسین
حفظ نماز آن تابش بى غروب در پهنه دشت از معرکه کرب وبلا بازنگشت بگذشت ز هر چه داشت، حتّى سر و جان امّا ز نماز خویش، هرگز نگذشت
سر فداى نماز شمعى است که سوز و ساز را ترک نکرد در باب دعا، نماز را ترک نکرد این عشق چه عشقى است که در جنگ حسین سر داد، ولى نماز را ترک نکرد