فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

روزگاری در نجف

نویسندگان
چکیده
شیخ محمدرضا مسقطى تحصیل در نجف اشرف را نزد استادى ایرانى ‏تبار آغاز کرد و تلاوت قرآن و خواندن و نوشتن را از او آموخت. محمدرضا را ازآن‏رو «مسقطى» مى ‏خواندند که پدرش در شهر مسقط به کار تجارت مشغول بود. او در نوجوانى با علامه مظفر و جمعیت «مُنتدى‏النشر» آشنا شد و به تحصیل علوم دینى و دروس متعارف و جدید در مدارس آنان پرداخت. سپس به دانشکده فقه رفت که علامه مظفر تأسیس کرده بود. دانشکده شعر و ادب و دانشکده فن سخنورى، مقصد بعدى محمدرضاى جوان بود. او در انجمن ادبى مُنتدى در کنار علاقه‏ مندان شعر و ادب حضور داشت و در زمره طلبه ‏هایى بود که علامه مظفر در دانشکده فن سخنورى در راستاى زدودن خرافات از چهره مذهب اهل‏بیت (علیهم السلام) تربیت کرده بود.
این نوشتار، خاطرات شیخ محمدرضا مسقطى را از زبان خود او بیان کرده و از دوران کودکى و تحصیلات ابتدایى و دبیرستان تا تحصیل او در دانشکده‏ هاى فقه، شعر و ادب و فن سخنورى سخن رانده است. سپس به معرفى علامه مظفر و بیان اندیشه‏ هاى والاى این دانشمند برجسته پرداخته و در پایان، هشت خاطره کوتاه از شیخ محمدرضا بیان کرده است.
کلیدواژه‌ها

دوره ابتدایى تا دبیرستان‏

کمتر از ده سال داشتم که به مکتب‏خانه استادى ایرانى‏تبار که نزدیک حرم امیر مؤمنان (علیه السلام) خانه‏اى کوچک اجاره کرده بود، مى‏رفتم. او تلاوت قرآن و خواندن و نوشتن و مقدارى حساب به کودکان تعلیم مى‏داد. هر چه مى‏گفت، مى‏بایست ما با صداى بلند تکرار مى‏کردیم. شاگردان غالباً گِرد او روى حصیرى ساخته شده از برگ درخت خرما مى‏نشستند. گاهى نیز محلّ درس، ایوان باصفاى حرم امیر مؤمنان على (علیه السلام) بود که در این صورت هر یک حصیرى کوچک با خود مى‏آوردند.

تدریس او همراه با تشویق و تنبیه بود و سعى مى‏کرد میان این دو تعادلى برقرار کند. از حواس‏پرتى دانش‏آموزانش بسیار ناراحت مى‏شد و با عصایش به کف دست ایشان مى‏زد. ساعت‏هاى طولانى کلاس، خستگى زیادى به همراه داشت. کلاس‏ها هم صبح برگزار مى‏شد و هم عصر، با فاصله اندک استراحتى. شاید به دلیل همین سخت‏گیرى‏ها بود که تعدادى از شاگردان از مدرسه فرار کردند.

ضرب‏المثلى شایع شده بود که والدین به معلّم‏ها مى‏گفتند: «لَکَ الجلد ولى العظم»؛ یعنى اگر بچه‏ها را (براى یاد گرفتن) کتک مى‏زنید، بزنید، امّا صدمه به ایشان وارد نکنید. یادم مى‏آید وقتى مادرم براى ثبت‏نام در این مدرسه مرا به دایى‏ام سپرد، به او سفارش کرد که به معلّم‏ها بگو این طفل معصوم را تنبیه نکنند. دایى من طلبه‏اى معمّم و از یک خانواده مذهبى و ریشه‏دار و بسیار باوقار و محترم بود؛ به همین علّت اولیاى مدرسه نیز توصیه‏هاى او را کاملًا جدى گرفتند. دایى در واقع همه‏کاره من بود؛ چون پدرم در مسقط (پایتخت کشور عمان) کار مى‏کرد و ما فقط چند ماهى در سال او را مى‏دیدیم. او انسان متدینى بود که تجارت خوبى داشت و کتاب‏هاى دینى را نیز مطالعه مى‏کرد و هم‏صنفانش سؤالات خود را از او مى‏پرسیدند.

هر دانش‏آموزى که موفق به ختم قرآن کریم مى‏شد، به همّت معلّم و هم‏شاگردى‏ها جشنى در خانه‏اش ترتیب داده و هدیه‏اى به او مى‏دادند و این بسیار خاطره‏انگیز و مشوّق بود.

حدود دوازده سال داشتم که با عالم بزرگوار شیخ محمدرضا مظفر و جمعیت «مُنتدى النشر» آشنا شدم، علّامه مظفر در آن روزها پرچم‏دار حرکت اصلاح‏گرى در حوزه‏ها شده بود. بعد از پایان دوره ابتدایى به مدارس تحت پوشش مُنتدى رفتم. در این مدارس در کنار دروس متعارف و جدید، علوم دینى نیز تدریس مى‏شد. دوره راهنمایى و دبیرستان نیز به همین منوال گذشت تا این‏که وارد دانشکده فقه شدم. این مؤسّسه یک سیستم نوین حوزوى بر پایه تفکرات مرحوم مظفّر بود که علوم حوزوى را به روش‏هاى جدید آموزش مى‏داد. برگزارى امتحانات، صدور کارنامه تحصیلى و مدرک که تا آن روز در حوزه نجف ناشناخته بود نیز در برنامه‏هاى‏شان گنجانده بودند و ساعت‏هاى منظم تدریس و استراحت کافى و پرداختن به دانش‏هایى چون تاریخ، نویسندگى، شعر، جامعه‏شناسى و ... از برنامه‏هاى آن بود. این مدارس و مؤسّسات، یک شعبه شبانه هم داشت و افراد متأهّل یا مسنّ مى‏توانستند در کلاس‏هاى شبانه شرکت کنند.

دانشکده فقه‏

در این دانشکده، تعداد دانشجویان هر کلاس بیش از ده- یازده نفر نبود. این سیستم آموزشى مورد تأیید تنى چند از مراجع و بزرگان حوزه قرار گرفت؛ به همین دلیل فرزندانشان را براى تحصیل علم به این دانشکده فرستادند؛ مانند سید محمدرضا حکیم، فرزند آیت‏الله العظمى سید محسن حکیم، سید على خوئى، فرزند آیت‏الله العظمى سید ابوالقاسم خوئى، محمدحسن آل یاسین، فرزند آیت‏الله محمدرضا آل یاسین و سید محمدحسن قاضى، فرزند آیت‏الله سید على قاضى.

در دانشکده، استادى داشتیم که به سه زبان عربى و فارسى و فرانسوى تسلّط داشت. او با علوم ریاضى و پزشکى نیز آشنا بود و در داروسازى نیز صاحب‏نظر بود، تا جایى که توانست در نجف براى افتتاح داروخانه مجوّز بگیرد و نام این داروخانه را نیز «الزهراء» گذاشت.

مؤسّس دانشکده فقه علّامه مظفّر بود. مثل بقیه طلّاب هرگاه مقاله‏اى مى‏نوشتم، براى نقد و اصلاح به ایشان عرضه مى‏کردم؛ چون بررسى مقالات سطوح پایانى دانشکده، تنها بر عهده ایشان بود. مقاله‏هاى تأیید شده در مجلّه‏اى به نام «بذرة» به چاپ مى‏رسید.

یک بار مقاله‏اى به همین منظور به ایشان دادم، امّا دیدم ایشان بخش زیادى از مباحث فقهى را حذف کرده‏اند. وقتى علّت را جویا شدم فرمود: آنچه نوشته‏اى، غلط نیست؛ امّا ظرفیت جامعه امروز آمادگى پذیرش آن را ندارد و در ضمن، بهانه به دست کسانى خواهد داد که به دنبال هر فرصتى هستند تا به ما ضربه بزنند و چوب لاى چرخ دانشکده بگذارند.

عرض کردم: اگر آنچه نوشته‏ام به نظر شما صحیح است، من موافق حذفش نیستم. علّآمه مظفر پاسخ داد: من نمى‏توانم با انتشار این مقاله، بدون اصلاحات موافقت کنم و دانشکده را در مشکلات بیاندازم.

من پیشنهاد کردم که در کادرى سفید رنگ در بخش‏هاى محذوف نوشته شود: «منتقد حذف نموده است». ایشان نیز پذیرفت.

در جوانى درک نمى‏کردم، امّا حق با ایشان بود. بیشتر مردم به رشد و بلوغ فکرى نرسیده بودند. حتّى زمانى در دانشکده براى اعلام شروع و پایان کلاس‏ها از زنگ استفاده مى‏شد. سر و صداى زیادى به راه افتاد که این شبیه ناقوس کلیساست و ...! یادم هست که حتى استفاده‏ از صندلى به جاى نشستن روى زمین و استفاده از «رحل» نیز مورد اعتراض قرار گرفت. علّامه مظفر براى ما تعریف مى‏کرد که یکى از عوام به ایشان گفته بود: چرا براى طلبه‏ها صندلى گذاشته‏اید؟! آنان باید به امیر مؤمنان (علیه السلام) اقتدا کنند و روى زمین بنشینند! علّامه به او پاسخ داده بود: خود شما روى قالى دست‏بافت ایرانى نشسته‏اى! چرا؟ او در جواب گفته بود: امروزه چنین چیزى را مى‏طلبد. علّامه نیز همین پاسخ را به اشکال او داده بود. مرحوم مظفر اوّلین فردى بود که در نجف براى کلاس طلّاب از میز و صندلى استفاده کرد.

دانشکده شعر و ادب‏

تلاش‏هاى مرحوم مظفر در باب شعر و ادبیات در نجف اشرف و در رأس همه آنها تأسیس انجمن ادبى مُنتدى، بسیارى از علاقه‏مندان را گِرد هم آورد و بسیارى را نیز علاقه‏مند به فعالیت در این عرصه نمود، تا جایى که از آن پس، در مجالس شادى و غم وقتى را براى قرائت شعر و تازه سروده‏ها اختصاص مى‏دادند و بسیارى از طبقه مقدّس جامعه نجف مانند علما و مجتهدین نیز در این مجالس شرکت مى‏کردند و بدون محافظه‏کارى، گاهى درخواست مى‏کردند تا شاعر، شعرش را دوباره بخواند.

به یاد دارم بعضى شب‏ها پدرم به بام خانه مى‏رفت و رو به روى حرم مولى الموحدین (علیه السلام) مى‏ایستاد و قصیده معروف سیدرضا موسوى هندى‏[1] موسوم به «کوثریه» را با عشق و سرور خاصّى قرائت مى‏کرد. این قصیده بعد از سُرایش، اعتراضاتى را به دنبال داشت؛ چون سر تا پایش تشبیه و استعاره و مَجاز و کنایه بود که براى برخى غیرقابل تفسیر مى‏نمود. امّا همزمان‏ نیز موجى از ستایش و اظهار شگفت‏زدگى از سوى عدّه‏اى دیگر به دست سراینده شعر رسید و در سطح وسیعى منتشر شد و نقل محافل گردید. بسیارى آن را حفظ کردند و آن‏قدر صداى موافق بالا گرفت که تمام اعتراضات خاموش شد.

در آن دوران افراد اندکى تلویزیون و رادیو داشتند؛ بنابراین مجالسى مانند شب شعر ترتیب داده مى‏شد که در آن، تازه‏هاى شعر خوانده و نقد مى‏شد. از همین جلسات تدریس شعر بود که بزرگانى در ادبیات و شعر عربى مانند شیخ احمد وائلى‏[2] پرورش یافتند. خود علّامه مظفر نیز دیوان شعرى شامل پنج‏هزار بیت دارد.

دانشکده فن سخنورى‏

علّامه مظفر معتقد بود که منبر حسینى بهترین راه زدودن خرافات از چهره مذهب اهل‏بیت (علیهم السلام) است؛ امّا به شرطى که درست و روشمند باشد و در همین راستا دانشکده فن سخنورى را تأسیس کرد. تأسیس این مجموعه، گام مؤثرى در به ثمر نشستن تلاش‏هاى ایشان در تربیت طلّاب براى تبلیغ شمرده مى‏شد. امّا افرادى بودند که به هر دلیلى موافق این طرح نبودند و اتّهاماتى به آن وارد مى‏کردند؛ براى مثال شایعه درست کردند که اینان مى‏خواهند این دانشگاه جایگاه منبر را پایین بیاورند! در حالى که واقعِ امر، خلاف این بود. مرحوم مظفر منبر را بهترین راه مبازه با فرهنگ غرب مى‏دانست، امّا معتقد بود طلاب باید براى این کار مهم تربیت شوند.

اعتراضات به اوج خود رسید و در برخى روزنامه‏ها به این طرح و مجریان آن حملات شدیدى شد و شخص علّامه مظفر از سوى افرادى ناشناس تهدید شد. عدّه‏اى چماق به دست به کوچه و خیابان مى‏آمدند و براى مردم مزاحمت ایجاد مى‏نمودند تا علّامه را زیر فشار قرار داده و مجبور به عقب‏نشینى کنند. منسوبین به دانشکده اعم از استاد و دانشجو و مسئول، خانه‏نشین شدند و جرأت خارج شدن از خانه را نداشتند. همه این مصائب در حالى بود که دانشکده مورد حمایت و عنایت آیت‏الله سید ابوالحسن اصفهانى‏[3] قرار داشت. حتّى در سفرى که علّامه مظفر به بغداد رفت، به علّت بیم از خرابکارى معترضین، شیخ محمّد شریعت، فرزند مجاهد بزرگ «شیخ الشریعه» (رهبر انقلاب مردم عراق بر ضد انگلیس در سال 1920 پس از میرزا محمدتقى شیرازى) را به جاى خویش گماشت. ما نیز مى‏دیدیم که‏ شیخ محمّد در مجالس عمومى در کنار سید حسن، فرزند سید ابوالحسن اصفهانى مى‏نشیند تا به احترام و پناه آقازاده، از نیش زبان و دست عام و خاص در امان باشد.

علامه مظفر پس از بازگشت از بغداد، دانشکده فنّ خطابه را مُنحل اعلام کرد. ایشان در حلّ این بحران چاره‏اى جز این ندید؛ هرچند دیدگاه معاون وى شیخ محمد شریعت چیزى غیر از این بود. او مى‏گفت مى‏بایست رودرروى مُخالفین بایستیم و پا پس نکشیم؛ اما علامه مظفر معتقد بود نباید کارى کرد که وضع از این بدتر شود و مجبور شوند علاوه بر دانشکده فن خطابه، دیگر مؤسسات را نیز منحل کنند. شیخ محمد نیز از معاونت علّامه مظفر در دانشکده استعفا داد و به سامّراء رفت. آنان در نجف در همسایگى یکدیگر زندگى مى‏کردند، امّا پس از جدایى شیخ محمد، یک جمله از شیخ علیه علّامه و بالعکس شنیده نشد؛ بلکه آنچه دیدیم، احترام و دوستى متقابل بود.

متأسفانه آتشى که به خرمن دانشکده خطابه افتاد، به دانشکده فقه نیز سرایت کرد و دانشکده فقه نیز تعطیل شد. با بسته شدن دانشکده فقه، مدرک فارغ التحصیلى ما نیز بر باد رفت و ما هم از عالم درس و بحث جدا شده و سراغ تجارت و کاسبى رفتیم که البته خیلى سخت بود.

ما از اندیشه ناب علّامه مظفر اشراب شده بودیم و بضاعتى در کار تجارت نداشتیم. چه خواب‏ها براى خود دیده بودیم! اما سرخورده و شکست‏خورده .... چه خاطراتى از دانشکده داشتیم. مناسبت‏هاى مذهبى را جلسه مى‏گرفتیم. این مجالس براى ما الهام‏بخش بود و فرصتى بود براى بروز و ظهور استعدادها در شعر و نشر و خطابه. ما چاره‏اى جز وارد شدن به بازار کار نداشتیم. بعد از بسته شدن دانشکده فقه، دیگر مجامع علمى از پذیرش ما سر باز مى‏زدند. امّا پس از چند سال، جمعیت منتدى خود را بازیافت و به ترمیم خود پرداخت و دانشکده فقه با حمایت دولت وقت عراق و به رسمیت شناختن مدرک دانشکده، بازگشایى شد و سطح علمى آن تا حدّ صدور مدرک دکترا پیشرفت کرد و شأن و منزلتى بیش از پیش یافت و افراد برجسته‏اى از آن فارغ‏التحصیل شدند. من پس از بازگشایى دانشکده، به آن‏جا بازنگشتم؛ به‏ویژه که علّامه نیز در سال 1383 ق رحلت کرد و دانشکده بدون علّامه، رنگ و بویى نداشت.

مختصرى درباره علّامه محمدرضا مظفّر

علامه مظفر از میان ما رفت، امّا روش و منش او براى همیشه باقى خواهد ماند. طلّاب به سفارش ایشان مقالات خود را بر دیوار دانشکده نصب مى‏کردند تا همه استفاده کنند. این کار پس از درگذشت علامه نیز سال‏هاى متمادى ادامه یافت. البته این کار مخالفینى نیز داشت که مى‏گفتند: نوشتن، طلبه را از فقه و اصول دور مى‏کند.

برخلاف تصوّر برخى، مرحوم مظفر بابت مدیریت این مجموعه، حقوقى دریافت نمى‏کرد و همّ و غمش ارتقاى اسلوب درسى در حوزه نجف بود. بسیارى معتقد بودند اگر علّامه مظفر تمام وقتش را در فقه صرف مى‏کرد، این استعداد را داشت تا یکى از مراجع تقلید شود؛ امّا او خود را وقف پیشرفت کمّى و کیفى حوزه کرد و در جهت تربیت اخلاقى و اجتماعى طلّاب بسیار کوشید و سبک زندگى متناسب با زمان را به ایشان تعلیم داد.

علامه مظفر در عین وقار و متانت، بسیار زیرک و هوشیار بود و سرشتى پاک و زُلال داشت و از حُسن شهرتى میان عام و خاص برخوردار بود. ایشان نظرات خاصش را در مجالس خصوصى بیان مى‏کرد و به حق، یک مصلح اجتماعى بود. نظرش را مى‏گفت، امّا با صبر و حوصله و البته استدلال. «هَل مِن مبارز» نمى‏طلبید؛ چون شرایط زمان و مکان را در نظر داشت و مى‏دانست نباید عجله کرد و باید تا رسیده شدن این میوه، صبر نمود.

قطره‏اى از دریاى اندیشه‏هاى علّامه مظفر

آنچه من درباره افکار بلند علامه مى‏نویسم و نوشتم، آن مقدارى است که به ذهن سپرده بودم و شاید بسیارى را نیز فراموش کرده باشم یا نشنیده باشم؛ چون آنها را جایى به صورت مکتوب نیافتم و انتشار آن نیز توسّط علّامه به صلاح نبوده است.
1. مرحوم مظفر مى‏گفت: چه کسى گفته فرزند یک طلبه باید طلبه شود؟! باید علایق و توانایى و استعداد هر شخصى به طور مجزّا سنجیده شود. شاید فرزند یک طلبه، رغبتى به سلک روحانیت نداشته باشد، اما بتواند یک کاسب موفق و متدین یا شیمى‏دان و داروساز کاربلد بشود و در این مسیر به مذهب خدمت کند.

  1. ایشان براى پیشرفت تحصیلى طلّاب گاهى از آنان به عنوان استاد سطوح مقدمات استفاده مى‏کرد؛ هر چند دوستانش این طرح را برنمى‏تابیدند و آن را توهین به خود مى‏انگاشتند. حتى برخى اساتید منتدى از وى جدا شدند و قهر کردند.
  2. علّامه مظفر به شدّت به تخصصى شدن رشته‏هاى علمى در حوزه از همان ابتدا معتقد بود؛ از جمله فقه و اصول و کلام و ادبیات و جامعه‏شناسى و شعر و تبلیغ و آن را رمز موفقیت آنان مى‏دانست.
  3. مى‏گفت در مراکز آموزشى دینى و حوزوى باید جدیدترین روش‏هاى تعلیم و تعلّم حاکم باشد و اسلوب قدیم پاسخ‏گو نیست. علاوه بر این، متون کتاب‏ها نیز باید تغییر کرده و ویراستارى شود. خود علّامه دست به قلم شد و در باب اصول فقه و منطق و تاریخ و کلام به نگارش متون درسى پرداخت. در ضمن برخى از کتاب‏هاى قدیمى را نیز با همکارى یک گروه چیره‏دست، ویراستارى و آماده استفاده عموم مردم نمود. واژگان درشت و سخت غربال شد و به جاى آن عبارات روان و روشن نشست.
  4. علّامه مظفر همیشه به ما مى‏گفت: طلّاب باید در مسائل مالى عزت نفس و کرامت خود را حفظ کنند و قناعت و مناعت داشته باشند؛ چون هموست که فردا وجهه‏اى در جامعه پیدا مى‏کند و نباید کرامتش را از بین برده باشد. طلاب باید ملاحظاتى داشته باشند که شاید رعایت آن بر دیگران لازم نباشد. لباس و سلوک و گفتارشان در جامعه باید حساب شده باشد.
  5. طلبه باید در کنار علوم دینى، در یک یا چند فنّ دیگر هم وارد باشد. این به بُعد دینى ایشان نیز کمک مى‏کند. در همین راستا علومى همچون هندسه، جامعه‏شناسى و پزشکى به طلّاب تدریس مى‏شد تا نسبت به این دانش‏ها بیگانه نباشند. ایشان مى‏فرمود: حتى اگر طلبه‏ بخواهد امام جماعت مسجدى در روستایى نیز باشد، بلد بودن این فنون در امر تبلیغ و ارشاد مردم به کارش مى‏آید.
  6. طلبه باید سیاست بلد باشد و بصیرت سیاسى داشته باشد؛ در عین حالى که نباید سیاست‏زده باشد. نه تنها مرجع تقلید، بلکه هر طلبه‏اى باید زمان‏شناس باشد تا در حفظ کیان اسلام و مسلمین فریب نخورد. ایشان مى‏گفت بى‏اطلاعى برخى اهل علم و نبود بصیرت چه ضربه‏هاى سختى وارد کرد که تا مدّت‏ها جبران نمى‏شود و حتى برخى دستاویز استعمارگران شدند. مرحوم مظفّر براى نمونه جریانى را که در دهه چهل میلادى در نجف اتفاق افتاد را براى ما تعریف کرد. جریان از این قرار بود که در پى اعتراضات مردمى به دولت و در پى تیراندازى نیروهاى امنیتى به سوى مردم، فرزند یکى از مجتهدین کشته شد که موجب عصبانیت هر چه بیشتر مردم شد و مى‏رفت که این شورش به بُحرانى غیرقابل کنترل مبدّل شود. نمایندگان دولت براى فرونشاندن آتش خشم مردم به حالتى طلبکارانه دست پیش گرفتند تا پس نیافتند. آنان به پدر مقتول که مجتهد سرشناسى بود، گفته بودند اگر دولت را نمى‏خواهید، آب و برق را به ما پس بدهید و نجفِ خودتان را بردارید! گویا آب و برق ارث پدرى ایشان بود که چنین گستاخانه سخن مى‏گفتند. از طرفى، این نشانه سادگى صاحب حق بود. او بود که مى‏بایست مدّعى باشد. طلبه باید سیّاس باشد. سادگى ابوموسى اشعرى بود که آن مصیبت‏ها را بر سر اسلام آورد.
  7. مرحوم مظفر معتقد بود که مراجع بزرگ شیعه براى حلّ مسائل عمومى مردم باید براى مشورت با یکدیگر جلسه داشته باشند و این جلسات هم دوره‏اى باشد، نه منقطع؛ چون در همین جلسات بسیارى از اختلاف نظرها حلّ مى‏شود؛ آن هم بدون دخالت اعضاى بیوت و از سوءتفاهم‏ها و سوءاستفاده‏ها پیش‏گیرى خواهد کرد و زودتر به نتیجه خواهند رسید؛ مانند نشست‏هاى دوره‏اى سید ابوالحسن اصفهانى و میرزاى نائینى.

خاطرات‏

  1. یادم هست در آن روزها رسم بر این بود که طلّاب کفشى غیر از نعلین یا چیزى شبیه آن به پا نمى‏کردند و به قول عرب‏ها «قُندره» نمى‏پوشیدند. حتى پوشیدن کت و شلوار براى عموم مردم نیز به این سادگى‏ها نبود و آن را تشبّه به کفّار مى‏دانستند و کسى که در نجف کت و شلوار به تن داشت را یا غربى مى‏نامیدند یا غَرب‏زده.

در تظاهراتى که براى دفاع از فلسطین بر پا شد، کفش‏هایم را میان جمعیت گُم کردم. فصل زمستان بود و هوا بسیار سرد. براى گرم ماندن پاهایم نعلین پیدا نکردم و کفش خریدم؛ کفشى بسیار گران که مجبور شدم براى آن پولى قرض کنم. آن را به دو دینار خریدم، امّا خدا مى‏داند از آن روز به بعد چه بر سرم آمد. سرزنش‏ها شنیدم و ملامت‏ها به سویم سرازیر شد. مى‏گفتند: طلبه نباید قندره بپوشد!

  1. یکى از رسومات، با دست غذا خوردن بود؛ امّا از آن‏جا که پدرم در اواخر عمرش به سلک اهل علم درآمد، خیلى با رسوم این طایفه آشنا نبودیم. به همین دلیل غذا خوردن با قاشق نزد من امرى کاملًا عادى و طبیعى بود. در جلسات مهمانى جلوى هر دو نفر یک ظرف برنج و یک ظرف خورشت مى‏گذاشتند و فقط یک قاشق براى خورشت مى‏دادند. در ولیمه دامادى یکى از دوستانم هنگام صرف غذا یک قاشق اضافى درخواست کردم؛ چون بلد نبودم با دست بخورم. هنگام صرف غذا متوجه نبودم که مردم نگاهم مى‏کنند. فرداى آن روز وقتى وارد کلاس درس شدم، استاد گفت: کسانى که از سنّت روى گردانند، نزد ما جایى ندارند. من متوجه شدم که روى صحبت با من است. عرض کردم: استاد! سؤالى دارم؛ آیا غذا خوردن با دست مستحبّ است؟ استاد فرمود: بله، قطعا؛ به همین علت شُستن دست پیش و پس از غذا لازم شمرده شده است. عرض کردم: استحباب شستن دست نمى‏تواند دلیلى بر استحباب خوردن غذا با دست باشد؛ چون فرض این است که انسان مى‏خواهد همراه غذا نان و سبزى بخورد، طبعاً با دست مى‏خورد یا مى‏خواهد پوست میوه بگیرد. در ضمن در تاریخ آمده که گاهى رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) از چوب خاردار براى تناول خُرما استفاده مى‏کردند که همان قاشق و چنگال ماست.
  2. یکى از مسائل آن روز نجف، مراسم عزادارى ماه محرّم بود. علّامه سید محسن عاملى‏[4] نسبت به حُرمت قمه‏زنى و جارى کردن خون از بدن فتوا صادر نموده بود که عکس‏العمل شدیدى را علیه او به دنبال داشت و کتابچه و جزواتى بر ضد ایشان منتشر شد و تحرکاتى نیز در تخریب شخصیت ایشان صورت گرفت. در همان روزها بود که استاد جعفر خلیلى مقاله‏اى در دفاع از علّامه سید محسن نوشت و نسبت به اهانت به سید انتقاد نمود و در پى آن، فردى ناشناس با ضربه چوب، سر استاد را جلوى درب خانه‏اش شکست. ما دیدیم گروهى براى مخالفت با فتواى سید محسن عاملى، نه تنها در عاشورا قمه مى‏زدند، بلکه کودکان و حتى شیرخواره‏هاى‏شان را نیز آوردند و قمه به سر ایشان زدند. دولت وقت عراق به توصیه انگلیس براى هر چه بیشتر شکسته شدن حرمت علما و مخصوصا سید محسن، کفن‏هایى را به صورت رایگان میان قمه‏زن‏ها توزیع کرد تا روز عاشورا بپوشند و قمه بزنند.
  3. زمانى که در منتدى بودم، یکى از بزرگان، فرزندش را در مدرسه به من سپرد تا بر درس و مطالعه‏اش نظارت کرده و در باب ادبیات و نگارش عربى با او تمرین کنم. من براى ایجاد علاقه به ادبیات در او، کتاب زندگى‏نامه «طه حسین»[5] موسوم به «أیام» را براى او مى‏خواندم و از او مى‏خواستم با توجّه به این الگو درباره خود و زندگى‏اش بنویسد. امّا وقتى پدرش از این موضوع آگاه شد، او را از خواندن این کتاب منع کرد.[6] شاید نمى‏دانست که خواندن این کتاب پیشنهاد من بوده، امّا از این‏که من فرزندش را تشویق به حضور در نماز جماعت یکى‏ از مراجع نموده بودم بسیار خرسند و خوشحال بود و عبایى نیز به من هدیه کرد.
  4. میرزا على قاضى در باب عرفان به درجات بالایى رسیده بود و شخصیتى منحصر به فرد داشت و بسیارى از علما به درس ایشان حاضر مى‏شدند. او در کوچه و خیابان تنها راه مى‏رفت و دوست نداشت جمعى پشت سرش به راه بیافتد. روزى که در کوچه ملاقاتشان کردم و دست آن بزرگوار را گرفتم تا ببوسم. او نیز دست خود را کشید و با تبسم فرمود: این کار را نکن جانم!
  5. در نجف اشرف گاهى به محضر آیت‏الله العظمى خوئى مى‏رسیدم. ایشان در اتاقى مى‏نشست و پاسخ‏گوى هر فردى بود که وارد مى‏شد و پرسش و درخواستى داشت. روزى در اتاق ایشان نشسته بودم که استاد یکى از دانشگاه‏هاى آمریکا وارد بیت آقا شد و اجازه طلبید. پس به کنار آیت‏الله العظمى خوئى آمد و آنچه مى‏خواست پرسید. حضرت آقا نیز با کمال صبر و حوصله پاسخ ایشان را داد. آیت‏الله العظمى خوئى در پاسخ به مردم هم به فارسى صحبت مى‏کردند و هم به عربى.
  6. تابستان‏ها به اتفاق خانواده به سامراء مى‏رفتیم، چون آب و هواى خوبى داشت و مانند همه طلبه‏ها به مدرسه میرزاى شیرازى وارد مى‏شدیم. این مدرسه پس از رحلت میرزا مدتى متروک بود، امّا سید ابوالحسن اصفهانى که به سامراء اهتمام داشت، این مدرسه را احیا نمود. بسیارى از طلبه‏هاى نجف، تابستان‏ها به این مدرسه مى‏آمدند و دانشکده فقه نیز تابستان‏ها تعطیل مى‏شد.

با دوستم سید حسن به نزد یکى از اساتید مدرسه میرزا رفتیم تا درسى براى ما بگذارد. مرحوم اصفهانى براى طلاب ساکن مدرسه و مهمان شهریه قرار داده بود و سرپرستى را نیز براى مدرسه منصوب نمود. مرحوم اصفهانى از بزرگان اهل سنت سامراء تعهّد گرفته بود که حمایت خویش را از مدرسه و طلّاب آن دریغ نکنند و در برابر تعرضات از آنها دفاع کنند.

گاهى میوه میان طلّاب مدرسه توزیع مى‏شد. شهریه هر طلبه در حدود یک دینار بود؛ البته هر چند وقت یک بار نیز چوب مسواک توزیع مى‏کردند، امّا چه خوب بود که روش استفاده از آن را نیز آموزش مى‏دادند. فردى در حدود پنجاه ساله بود که به مدرسه مى‏آمد و در حجره‏اى مخصوص، به اصلاح سر و صورت طلّاب مى‏پرداخت و هر کسى در وسعش دستمزدى به او مى‏داد. رسم بر این بود که طلاب سر خود را کاملًا با تیغ مى‏زدند و مسئولین مدرسه نیز روى این امر بسیار حسّاس بودند، تا جایى که ترک‏کننده آن را مستحق غیبت شدن مى‏دانستند؛ ولى با این حال افرادى بودند که زیر بار نمى‏رفتند.

آن‏قدر برخورد طلّاب با این فرد محترمانه و محبّت‏آمیز بود که او نیز کم‏کم به سلک روحانیت درآمد و درس خواند. اتفاقاً هوش خوبى داشت و ابداع‏گر بود و حُسن شهرتى پیدا کرد. گاهى وسط حیاط مدرسه مى‏نشست و براى طلبه‏ها سخنرانى مى‏کرد. مشترى‏هایش نیز کمتر از قبل نشده بود که بیشتر هم شد.[7]

 

[1] . سیّدرضا موسوى هندى( 1290- 1362 ق) مقدّمات را در سامراء فرا گرفت و در سال 1311 ق به نجف رفت. در کنار فقه و اصول به سرودن شعر مى‏پرداخت و شهرت وى نیز از جهت ادبى بود. وى را یکى از پایه‏گذاران نهضت ادب عربى در آغاز قرن بیستم میلادى مى‏شمرند. فردى بسیار فروتن و متواضع بود. قصیده« کوثریه» وى بسیار مورد توجّه مردم و بزرگان قرار گرفت. در شب جمعه 22 جمادى الاوّل 1362 ق بر اثر سکته قلبى از دنیا رفت و آیت‏الله سید ابوالحسن اصفهانى بر پیکر وى نماز خواند.

[2] . شیخ احمد وائلى( 1928- 2003 م) مدرک دکتراى خود را از دانشگاه الازهر دریافت کرد، امّا سخنرانى‏هاى او از جنبه ادبى بود که بسیار جذّاب مى‏نمود. ایشان با بیمارى سرطان از دنیا رفت و در کنار آرامگاه کمیل بن زیاد به خاک سپرده شد.

[3] . سیّد ابوالحسن اصفهانى( 1284- 1365 ق) از مراجع بزرگ شیعه و متولد اصفهان، تا ده سال مرجعیّت او منحصر به فرد شده بود.« وسیلة النجاة» و« شرح کفایةالاصول» از جمله آثار ایشان است.

[4] . سیّد محسن امین عاملى( 1284- 1371 ق) متولد جبل عامل در لبنان بود. مهم‏ترین اثر ایشان« اعیان الشیعه» در شرح حال بزرگان شیعه است.« کشف‏الارتیاب» در نقد وهابیت نیز اثر دیگر ایشان است. کتاب« تنزیه» در نقد برخى شیوه‏هاى عزادارى بسیار جالب توجه موافق و مخالف بود. این کتاب توسط جلال آل احمد به نام« عزادارى‏هاى نامشروع» ترجمه شد و به چاپ رسید. نسخه‏هایى از این کتاب توسط برخى از مخالفین خریدارى و یکجا سوزانده شد.

[5] . طه حسین( 1889- 1973 م) نویسنده مصرى و وزیر آموزش و پرورش سال 1950 م.

[6] . ناراحتى علماى نجف از طه حسین بى‏علّت نبود و این به نظرات خاصّ او بازمى‏گشت. وى در کتاب« شعر جاهلیّت» به طور تلویحى مى‏گوید: از قرآن نمى‏توان به عنوان یک منبع تاریخى عینى استفاده کرد.

[7] . سیّد عبدالاعلى سبزوارى( 1289- 1372 ش) متولّد سبزوار و متوفاى نجف اشرف.« مواهب الرحمان» در تفسیر( 30 جلد) و «مهذب الاحکام» در فقه( 30 جلد) از جمله آثار ایشان است.