دوره ابتدایى تا دبیرستان
کمتر از ده سال داشتم که به مکتبخانه استادى ایرانىتبار که نزدیک حرم امیر مؤمنان (علیه السلام) خانهاى کوچک اجاره کرده بود، مىرفتم. او تلاوت قرآن و خواندن و نوشتن و مقدارى حساب به کودکان تعلیم مىداد. هر چه مىگفت، مىبایست ما با صداى بلند تکرار مىکردیم. شاگردان غالباً گِرد او روى حصیرى ساخته شده از برگ درخت خرما مىنشستند. گاهى نیز محلّ درس، ایوان باصفاى حرم امیر مؤمنان على (علیه السلام) بود که در این صورت هر یک حصیرى کوچک با خود مىآوردند.
تدریس او همراه با تشویق و تنبیه بود و سعى مىکرد میان این دو تعادلى برقرار کند. از حواسپرتى دانشآموزانش بسیار ناراحت مىشد و با عصایش به کف دست ایشان مىزد. ساعتهاى طولانى کلاس، خستگى زیادى به همراه داشت. کلاسها هم صبح برگزار مىشد و هم عصر، با فاصله اندک استراحتى. شاید به دلیل همین سختگیرىها بود که تعدادى از شاگردان از مدرسه فرار کردند.
ضربالمثلى شایع شده بود که والدین به معلّمها مىگفتند: «لَکَ الجلد ولى العظم»؛ یعنى اگر بچهها را (براى یاد گرفتن) کتک مىزنید، بزنید، امّا صدمه به ایشان وارد نکنید. یادم مىآید وقتى مادرم براى ثبتنام در این مدرسه مرا به دایىام سپرد، به او سفارش کرد که به معلّمها بگو این طفل معصوم را تنبیه نکنند. دایى من طلبهاى معمّم و از یک خانواده مذهبى و ریشهدار و بسیار باوقار و محترم بود؛ به همین علّت اولیاى مدرسه نیز توصیههاى او را کاملًا جدى گرفتند. دایى در واقع همهکاره من بود؛ چون پدرم در مسقط (پایتخت کشور عمان) کار مىکرد و ما فقط چند ماهى در سال او را مىدیدیم. او انسان متدینى بود که تجارت خوبى داشت و کتابهاى دینى را نیز مطالعه مىکرد و همصنفانش سؤالات خود را از او مىپرسیدند.
هر دانشآموزى که موفق به ختم قرآن کریم مىشد، به همّت معلّم و همشاگردىها جشنى در خانهاش ترتیب داده و هدیهاى به او مىدادند و این بسیار خاطرهانگیز و مشوّق بود.
حدود دوازده سال داشتم که با عالم بزرگوار شیخ محمدرضا مظفر و جمعیت «مُنتدى النشر» آشنا شدم، علّامه مظفر در آن روزها پرچمدار حرکت اصلاحگرى در حوزهها شده بود. بعد از پایان دوره ابتدایى به مدارس تحت پوشش مُنتدى رفتم. در این مدارس در کنار دروس متعارف و جدید، علوم دینى نیز تدریس مىشد. دوره راهنمایى و دبیرستان نیز به همین منوال گذشت تا اینکه وارد دانشکده فقه شدم. این مؤسّسه یک سیستم نوین حوزوى بر پایه تفکرات مرحوم مظفّر بود که علوم حوزوى را به روشهاى جدید آموزش مىداد. برگزارى امتحانات، صدور کارنامه تحصیلى و مدرک که تا آن روز در حوزه نجف ناشناخته بود نیز در برنامههاىشان گنجانده بودند و ساعتهاى منظم تدریس و استراحت کافى و پرداختن به دانشهایى چون تاریخ، نویسندگى، شعر، جامعهشناسى و ... از برنامههاى آن بود. این مدارس و مؤسّسات، یک شعبه شبانه هم داشت و افراد متأهّل یا مسنّ مىتوانستند در کلاسهاى شبانه شرکت کنند.
دانشکده فقه
در این دانشکده، تعداد دانشجویان هر کلاس بیش از ده- یازده نفر نبود. این سیستم آموزشى مورد تأیید تنى چند از مراجع و بزرگان حوزه قرار گرفت؛ به همین دلیل فرزندانشان را براى تحصیل علم به این دانشکده فرستادند؛ مانند سید محمدرضا حکیم، فرزند آیتالله العظمى سید محسن حکیم، سید على خوئى، فرزند آیتالله العظمى سید ابوالقاسم خوئى، محمدحسن آل یاسین، فرزند آیتالله محمدرضا آل یاسین و سید محمدحسن قاضى، فرزند آیتالله سید على قاضى.
در دانشکده، استادى داشتیم که به سه زبان عربى و فارسى و فرانسوى تسلّط داشت. او با علوم ریاضى و پزشکى نیز آشنا بود و در داروسازى نیز صاحبنظر بود، تا جایى که توانست در نجف براى افتتاح داروخانه مجوّز بگیرد و نام این داروخانه را نیز «الزهراء» گذاشت.
مؤسّس دانشکده فقه علّامه مظفّر بود. مثل بقیه طلّاب هرگاه مقالهاى مىنوشتم، براى نقد و اصلاح به ایشان عرضه مىکردم؛ چون بررسى مقالات سطوح پایانى دانشکده، تنها بر عهده ایشان بود. مقالههاى تأیید شده در مجلّهاى به نام «بذرة» به چاپ مىرسید.
یک بار مقالهاى به همین منظور به ایشان دادم، امّا دیدم ایشان بخش زیادى از مباحث فقهى را حذف کردهاند. وقتى علّت را جویا شدم فرمود: آنچه نوشتهاى، غلط نیست؛ امّا ظرفیت جامعه امروز آمادگى پذیرش آن را ندارد و در ضمن، بهانه به دست کسانى خواهد داد که به دنبال هر فرصتى هستند تا به ما ضربه بزنند و چوب لاى چرخ دانشکده بگذارند.
عرض کردم: اگر آنچه نوشتهام به نظر شما صحیح است، من موافق حذفش نیستم. علّآمه مظفر پاسخ داد: من نمىتوانم با انتشار این مقاله، بدون اصلاحات موافقت کنم و دانشکده را در مشکلات بیاندازم.
من پیشنهاد کردم که در کادرى سفید رنگ در بخشهاى محذوف نوشته شود: «منتقد حذف نموده است». ایشان نیز پذیرفت.
در جوانى درک نمىکردم، امّا حق با ایشان بود. بیشتر مردم به رشد و بلوغ فکرى نرسیده بودند. حتّى زمانى در دانشکده براى اعلام شروع و پایان کلاسها از زنگ استفاده مىشد. سر و صداى زیادى به راه افتاد که این شبیه ناقوس کلیساست و ...! یادم هست که حتى استفاده از صندلى به جاى نشستن روى زمین و استفاده از «رحل» نیز مورد اعتراض قرار گرفت. علّامه مظفر براى ما تعریف مىکرد که یکى از عوام به ایشان گفته بود: چرا براى طلبهها صندلى گذاشتهاید؟! آنان باید به امیر مؤمنان (علیه السلام) اقتدا کنند و روى زمین بنشینند! علّامه به او پاسخ داده بود: خود شما روى قالى دستبافت ایرانى نشستهاى! چرا؟ او در جواب گفته بود: امروزه چنین چیزى را مىطلبد. علّامه نیز همین پاسخ را به اشکال او داده بود. مرحوم مظفر اوّلین فردى بود که در نجف براى کلاس طلّاب از میز و صندلى استفاده کرد.
دانشکده شعر و ادب
تلاشهاى مرحوم مظفر در باب شعر و ادبیات در نجف اشرف و در رأس همه آنها تأسیس انجمن ادبى مُنتدى، بسیارى از علاقهمندان را گِرد هم آورد و بسیارى را نیز علاقهمند به فعالیت در این عرصه نمود، تا جایى که از آن پس، در مجالس شادى و غم وقتى را براى قرائت شعر و تازه سرودهها اختصاص مىدادند و بسیارى از طبقه مقدّس جامعه نجف مانند علما و مجتهدین نیز در این مجالس شرکت مىکردند و بدون محافظهکارى، گاهى درخواست مىکردند تا شاعر، شعرش را دوباره بخواند.
به یاد دارم بعضى شبها پدرم به بام خانه مىرفت و رو به روى حرم مولى الموحدین (علیه السلام) مىایستاد و قصیده معروف سیدرضا موسوى هندى[1] موسوم به «کوثریه» را با عشق و سرور خاصّى قرائت مىکرد. این قصیده بعد از سُرایش، اعتراضاتى را به دنبال داشت؛ چون سر تا پایش تشبیه و استعاره و مَجاز و کنایه بود که براى برخى غیرقابل تفسیر مىنمود. امّا همزمان نیز موجى از ستایش و اظهار شگفتزدگى از سوى عدّهاى دیگر به دست سراینده شعر رسید و در سطح وسیعى منتشر شد و نقل محافل گردید. بسیارى آن را حفظ کردند و آنقدر صداى موافق بالا گرفت که تمام اعتراضات خاموش شد.
در آن دوران افراد اندکى تلویزیون و رادیو داشتند؛ بنابراین مجالسى مانند شب شعر ترتیب داده مىشد که در آن، تازههاى شعر خوانده و نقد مىشد. از همین جلسات تدریس شعر بود که بزرگانى در ادبیات و شعر عربى مانند شیخ احمد وائلى[2] پرورش یافتند. خود علّامه مظفر نیز دیوان شعرى شامل پنجهزار بیت دارد.
دانشکده فن سخنورى
علّامه مظفر معتقد بود که منبر حسینى بهترین راه زدودن خرافات از چهره مذهب اهلبیت (علیهم السلام) است؛ امّا به شرطى که درست و روشمند باشد و در همین راستا دانشکده فن سخنورى را تأسیس کرد. تأسیس این مجموعه، گام مؤثرى در به ثمر نشستن تلاشهاى ایشان در تربیت طلّاب براى تبلیغ شمرده مىشد. امّا افرادى بودند که به هر دلیلى موافق این طرح نبودند و اتّهاماتى به آن وارد مىکردند؛ براى مثال شایعه درست کردند که اینان مىخواهند این دانشگاه جایگاه منبر را پایین بیاورند! در حالى که واقعِ امر، خلاف این بود. مرحوم مظفر منبر را بهترین راه مبازه با فرهنگ غرب مىدانست، امّا معتقد بود طلاب باید براى این کار مهم تربیت شوند.
اعتراضات به اوج خود رسید و در برخى روزنامهها به این طرح و مجریان آن حملات شدیدى شد و شخص علّامه مظفر از سوى افرادى ناشناس تهدید شد. عدّهاى چماق به دست به کوچه و خیابان مىآمدند و براى مردم مزاحمت ایجاد مىنمودند تا علّامه را زیر فشار قرار داده و مجبور به عقبنشینى کنند. منسوبین به دانشکده اعم از استاد و دانشجو و مسئول، خانهنشین شدند و جرأت خارج شدن از خانه را نداشتند. همه این مصائب در حالى بود که دانشکده مورد حمایت و عنایت آیتالله سید ابوالحسن اصفهانى[3] قرار داشت. حتّى در سفرى که علّامه مظفر به بغداد رفت، به علّت بیم از خرابکارى معترضین، شیخ محمّد شریعت، فرزند مجاهد بزرگ «شیخ الشریعه» (رهبر انقلاب مردم عراق بر ضد انگلیس در سال 1920 پس از میرزا محمدتقى شیرازى) را به جاى خویش گماشت. ما نیز مىدیدیم که شیخ محمّد در مجالس عمومى در کنار سید حسن، فرزند سید ابوالحسن اصفهانى مىنشیند تا به احترام و پناه آقازاده، از نیش زبان و دست عام و خاص در امان باشد.
علامه مظفر پس از بازگشت از بغداد، دانشکده فنّ خطابه را مُنحل اعلام کرد. ایشان در حلّ این بحران چارهاى جز این ندید؛ هرچند دیدگاه معاون وى شیخ محمد شریعت چیزى غیر از این بود. او مىگفت مىبایست رودرروى مُخالفین بایستیم و پا پس نکشیم؛ اما علامه مظفر معتقد بود نباید کارى کرد که وضع از این بدتر شود و مجبور شوند علاوه بر دانشکده فن خطابه، دیگر مؤسسات را نیز منحل کنند. شیخ محمد نیز از معاونت علّامه مظفر در دانشکده استعفا داد و به سامّراء رفت. آنان در نجف در همسایگى یکدیگر زندگى مىکردند، امّا پس از جدایى شیخ محمد، یک جمله از شیخ علیه علّامه و بالعکس شنیده نشد؛ بلکه آنچه دیدیم، احترام و دوستى متقابل بود.
متأسفانه آتشى که به خرمن دانشکده خطابه افتاد، به دانشکده فقه نیز سرایت کرد و دانشکده فقه نیز تعطیل شد. با بسته شدن دانشکده فقه، مدرک فارغ التحصیلى ما نیز بر باد رفت و ما هم از عالم درس و بحث جدا شده و سراغ تجارت و کاسبى رفتیم که البته خیلى سخت بود.
ما از اندیشه ناب علّامه مظفر اشراب شده بودیم و بضاعتى در کار تجارت نداشتیم. چه خوابها براى خود دیده بودیم! اما سرخورده و شکستخورده .... چه خاطراتى از دانشکده داشتیم. مناسبتهاى مذهبى را جلسه مىگرفتیم. این مجالس براى ما الهامبخش بود و فرصتى بود براى بروز و ظهور استعدادها در شعر و نشر و خطابه. ما چارهاى جز وارد شدن به بازار کار نداشتیم. بعد از بسته شدن دانشکده فقه، دیگر مجامع علمى از پذیرش ما سر باز مىزدند. امّا پس از چند سال، جمعیت منتدى خود را بازیافت و به ترمیم خود پرداخت و دانشکده فقه با حمایت دولت وقت عراق و به رسمیت شناختن مدرک دانشکده، بازگشایى شد و سطح علمى آن تا حدّ صدور مدرک دکترا پیشرفت کرد و شأن و منزلتى بیش از پیش یافت و افراد برجستهاى از آن فارغالتحصیل شدند. من پس از بازگشایى دانشکده، به آنجا بازنگشتم؛ بهویژه که علّامه نیز در سال 1383 ق رحلت کرد و دانشکده بدون علّامه، رنگ و بویى نداشت.
مختصرى درباره علّامه محمدرضا مظفّر
علامه مظفر از میان ما رفت، امّا روش و منش او براى همیشه باقى خواهد ماند. طلّاب به سفارش ایشان مقالات خود را بر دیوار دانشکده نصب مىکردند تا همه استفاده کنند. این کار پس از درگذشت علامه نیز سالهاى متمادى ادامه یافت. البته این کار مخالفینى نیز داشت که مىگفتند: نوشتن، طلبه را از فقه و اصول دور مىکند.
برخلاف تصوّر برخى، مرحوم مظفر بابت مدیریت این مجموعه، حقوقى دریافت نمىکرد و همّ و غمش ارتقاى اسلوب درسى در حوزه نجف بود. بسیارى معتقد بودند اگر علّامه مظفر تمام وقتش را در فقه صرف مىکرد، این استعداد را داشت تا یکى از مراجع تقلید شود؛ امّا او خود را وقف پیشرفت کمّى و کیفى حوزه کرد و در جهت تربیت اخلاقى و اجتماعى طلّاب بسیار کوشید و سبک زندگى متناسب با زمان را به ایشان تعلیم داد.
علامه مظفر در عین وقار و متانت، بسیار زیرک و هوشیار بود و سرشتى پاک و زُلال داشت و از حُسن شهرتى میان عام و خاص برخوردار بود. ایشان نظرات خاصش را در مجالس خصوصى بیان مىکرد و به حق، یک مصلح اجتماعى بود. نظرش را مىگفت، امّا با صبر و حوصله و البته استدلال. «هَل مِن مبارز» نمىطلبید؛ چون شرایط زمان و مکان را در نظر داشت و مىدانست نباید عجله کرد و باید تا رسیده شدن این میوه، صبر نمود.
قطرهاى از دریاى اندیشههاى علّامه مظفر
آنچه من درباره افکار بلند علامه مىنویسم و نوشتم، آن مقدارى است که به ذهن سپرده بودم و شاید بسیارى را نیز فراموش کرده باشم یا نشنیده باشم؛ چون آنها را جایى به صورت مکتوب نیافتم و انتشار آن نیز توسّط علّامه به صلاح نبوده است.
1. مرحوم مظفر مىگفت: چه کسى گفته فرزند یک طلبه باید طلبه شود؟! باید علایق و توانایى و استعداد هر شخصى به طور مجزّا سنجیده شود. شاید فرزند یک طلبه، رغبتى به سلک روحانیت نداشته باشد، اما بتواند یک کاسب موفق و متدین یا شیمىدان و داروساز کاربلد بشود و در این مسیر به مذهب خدمت کند.
خاطرات
در تظاهراتى که براى دفاع از فلسطین بر پا شد، کفشهایم را میان جمعیت گُم کردم. فصل زمستان بود و هوا بسیار سرد. براى گرم ماندن پاهایم نعلین پیدا نکردم و کفش خریدم؛ کفشى بسیار گران که مجبور شدم براى آن پولى قرض کنم. آن را به دو دینار خریدم، امّا خدا مىداند از آن روز به بعد چه بر سرم آمد. سرزنشها شنیدم و ملامتها به سویم سرازیر شد. مىگفتند: طلبه نباید قندره بپوشد!
با دوستم سید حسن به نزد یکى از اساتید مدرسه میرزا رفتیم تا درسى براى ما بگذارد. مرحوم اصفهانى براى طلاب ساکن مدرسه و مهمان شهریه قرار داده بود و سرپرستى را نیز براى مدرسه منصوب نمود. مرحوم اصفهانى از بزرگان اهل سنت سامراء تعهّد گرفته بود که حمایت خویش را از مدرسه و طلّاب آن دریغ نکنند و در برابر تعرضات از آنها دفاع کنند.
گاهى میوه میان طلّاب مدرسه توزیع مىشد. شهریه هر طلبه در حدود یک دینار بود؛ البته هر چند وقت یک بار نیز چوب مسواک توزیع مىکردند، امّا چه خوب بود که روش استفاده از آن را نیز آموزش مىدادند. فردى در حدود پنجاه ساله بود که به مدرسه مىآمد و در حجرهاى مخصوص، به اصلاح سر و صورت طلّاب مىپرداخت و هر کسى در وسعش دستمزدى به او مىداد. رسم بر این بود که طلاب سر خود را کاملًا با تیغ مىزدند و مسئولین مدرسه نیز روى این امر بسیار حسّاس بودند، تا جایى که ترککننده آن را مستحق غیبت شدن مىدانستند؛ ولى با این حال افرادى بودند که زیر بار نمىرفتند.
آنقدر برخورد طلّاب با این فرد محترمانه و محبّتآمیز بود که او نیز کمکم به سلک روحانیت درآمد و درس خواند. اتفاقاً هوش خوبى داشت و ابداعگر بود و حُسن شهرتى پیدا کرد. گاهى وسط حیاط مدرسه مىنشست و براى طلبهها سخنرانى مىکرد. مشترىهایش نیز کمتر از قبل نشده بود که بیشتر هم شد.[7]
[1] . سیّدرضا موسوى هندى( 1290- 1362 ق) مقدّمات را در سامراء فرا گرفت و در سال 1311 ق به نجف رفت. در کنار فقه و اصول به سرودن شعر مىپرداخت و شهرت وى نیز از جهت ادبى بود. وى را یکى از پایهگذاران نهضت ادب عربى در آغاز قرن بیستم میلادى مىشمرند. فردى بسیار فروتن و متواضع بود. قصیده« کوثریه» وى بسیار مورد توجّه مردم و بزرگان قرار گرفت. در شب جمعه 22 جمادى الاوّل 1362 ق بر اثر سکته قلبى از دنیا رفت و آیتالله سید ابوالحسن اصفهانى بر پیکر وى نماز خواند.
[2] . شیخ احمد وائلى( 1928- 2003 م) مدرک دکتراى خود را از دانشگاه الازهر دریافت کرد، امّا سخنرانىهاى او از جنبه ادبى بود که بسیار جذّاب مىنمود. ایشان با بیمارى سرطان از دنیا رفت و در کنار آرامگاه کمیل بن زیاد به خاک سپرده شد.
[3] . سیّد ابوالحسن اصفهانى( 1284- 1365 ق) از مراجع بزرگ شیعه و متولد اصفهان، تا ده سال مرجعیّت او منحصر به فرد شده بود.« وسیلة النجاة» و« شرح کفایةالاصول» از جمله آثار ایشان است.
[4] . سیّد محسن امین عاملى( 1284- 1371 ق) متولد جبل عامل در لبنان بود. مهمترین اثر ایشان« اعیان الشیعه» در شرح حال بزرگان شیعه است.« کشفالارتیاب» در نقد وهابیت نیز اثر دیگر ایشان است. کتاب« تنزیه» در نقد برخى شیوههاى عزادارى بسیار جالب توجه موافق و مخالف بود. این کتاب توسط جلال آل احمد به نام« عزادارىهاى نامشروع» ترجمه شد و به چاپ رسید. نسخههایى از این کتاب توسط برخى از مخالفین خریدارى و یکجا سوزانده شد.
[5] . طه حسین( 1889- 1973 م) نویسنده مصرى و وزیر آموزش و پرورش سال 1950 م.
[6] . ناراحتى علماى نجف از طه حسین بىعلّت نبود و این به نظرات خاصّ او بازمىگشت. وى در کتاب« شعر جاهلیّت» به طور تلویحى مىگوید: از قرآن نمىتوان به عنوان یک منبع تاریخى عینى استفاده کرد.
[7] . سیّد عبدالاعلى سبزوارى( 1289- 1372 ش) متولّد سبزوار و متوفاى نجف اشرف.« مواهب الرحمان» در تفسیر( 30 جلد) و «مهذب الاحکام» در فقه( 30 جلد) از جمله آثار ایشان است.