فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

نگاهی به زندگی شیخ مرتضی انصاری

نویسنده
چکیده
نسب شیخ مرتضى انصارى به جابربن‏ عبدالله انصارى، صحابى معروف پیامبر (صلى الله علیه و آله) مى‏رسد. او دانشمند و فقیه بزرگى بود که آوازه دانش وى همه مسلمانان را به حیرت واداشته بود و در اوج مرجعیت و ریاست شیعه، همواره در کمال زهد و پارسایى زندگى مى‏کرد. پدر شیخ مرتضى که از کودکى، آثار نبوغ و بزرگى را در چهره پسرش مى ‏دید، او را براى تکمیل تحصیلات، همراه خود به عتبات عالیات برد و شیخ جوان از محضر علماى بزرگ کربلا و نجف بهره برد. شیخ مرتضى پس از بازگشت از نجف، به قصد بهره ‏مندى از علم و دانش فضلاى حوزه‏ هاى علمیه ایران، به شهرهاى گوناگون سفر کرد و از نظر علمى و اخلاقى به تکامل رسید. شیخ مرتضى بار دیگر به کربلا و سپس به نجف هجرت کرد و در نجف به مرجعیت و رهبرى شیعه رسید. او سرآمد عالمان و فقیهان شیعه بود و بسیارى از بزرگان شیعه، ضمن بیان مراتب فضل و دانش وى، به بیان ویژگى‏ هاى اخلاقى و عرفانى شیخ پرداخته ‏اند. این نوشتار ضمن معرفى و بیان شرح ‏حال شیخ مرتضى انصارى، ویژگى‏ هاى اخلاقى و عرفانى او و نیز برخى شاگردان و آثار شیخ را برشمرده است.
کلیدواژه‌ها

دانشمندان و عالمان، ستارگان درخشان آسمان علم و معرفت‏اند. در میان این ستارگان، برخى درخشان‏ترند و نور و روشنایى بیشترى دارند و طالبان و شیفتگان بیشترى را به شاهراه معرفت و هدایت رهنمون مى‏شوند. یکى از این عالمان و فقیهان کم‏نظیر در عالم تشیع و جهان اسلام، شیخ اعظم، شیخ مرتضى انصارى است؛ دانشمندى بلندمرتبه و فقیهى گران‏سنگ و اقیانوسى بى‏کران از علم که تشنگان طریق معرفت را سیراب مى‏کرد؛ عالمى عامل و مجاهدى متقى که در زهد و وارستگى، راهنماى اهل سلوک بود و مرجعى بلامنازع در حوزه علمیه نجف اشرف و محققى نکته‏سنج و ژرف‏نگر که با کاوش‏هاى علمى خویش، تحولات عظیمى را در فقه و اصول رقم زد و مبانى نوینى را در علوم اسلامى بنیان نهاد. شیخ انصارى از عالمانى بود که یاد و نامش هماره الهام‏بخش شیفتگان و طالبان علوم اسلامى بوده و آثارش رایج‏ترین متون درسى حوزه‏هاى علمیه تشیع بوده است. آوازه دانش وى، مرزهاى حوزه‏هاى علمیه شیعه را در نوردیده و بزرگان دیگر مذاهب اسلامى را به حیرت واداشته و زندگى ساده و بى‏آلایش وى، در اوج مرجعیت و ریاست شیعه، سلاطین و پادشاهان را شگفت‏زده کرده است.

این خورشید درخشان فقاهت در روز عید غدیر 1214 ق. در محله مشایخ شهرستان دزفول دیده به جهان گشود.[1] پدرش شیخ محمدامین، یکى از عالمان پرهیزکار دزفول بود و نسب خاندان وى به جابر بن عبدالله انصارى، صحابى معروف پیامبر (صلى الله علیه و آله) مى‏رسد.[2] مادرش «حنون» دختر شیخ یعقوب، از عالمان همین خاندان و از زنان پرهیزکار عصر خویش بود.[3]

وى پیش از تولد شیخ در خواب دید که امام صادق (علیه السلام) قرآنى به وى هدیه مى‏دهد. هنگامى که از تعبیر خوابش پرسید، به او مژده دادند که خداوند فرزندى عالِم به او عطا خواهد کرد. از این رو پس تولد شیخ، همواره او را با وضو شیر مى‏داد.[4] از همان کودکى، آثار نبوغ و بزرگى در چهره شیخ هویدا بود. او ابتدا در مکتب‏خانه به آموزش قرآن و خواندن و نوشتن پرداخت و سپس براى تکمیل تحصیلات خویش، همراه پدر عازم عتبات عالیات شد.

پس از زیارت کربلا، پدرش او را به حضور سید محمد مجاهد برد که در آن عصر، زعیم و رهبر علمى حوزه کربلا بود. هنگامى که شیخ محمدامین، فرزندش را به سید محمد مجاهد معرفى کرد، سید از دیدن این نوجوان هیجده ساله تعجب کرد؛ زیرا فکر نمى‏کرد که وى بتواند از حوزه درس وى بهره‏اى ببرد. از این رو، براى آزمایش این طلبه جوان، پرسید: شنیده‏ام شیخ حسین در دزفول نماز جمعه مى‏خواند و حال آن‏که نماز جمعه در زمان غیبت جایز نیست؟»؛ شیخ مرتضى پاسخ داد: مگر در وجوب نماز جمعه تردیدى وجود دارد؟! سپس دوازده دلیل بر وجوب نماز جمعه اقامه کرد؛ به طورى که سید و حاضرین در مجلس از این استدلال‏ها قانع شدند؛ امّا پس از آن وى تمام دلایل خود را با دلایل دیگرى پاسخ گفت؛ به طورى که باعث حیرت و شگفتى سید شد. سید محمد مجاهد که به نبوغ و استعداد شگرف شیخ انصارى پى برده بود، از شیخ محمدامین خواست که اجازه دهد فرزندش براى تحصیل در کربلا بماند.

شیخ انصارى حدود چهار سال از محضر دو فقیه بزرگ‏ حوزه کربلا، یعنى سید محمد مجاهد و شریف العلماء بهره برد و سپس همراه عده‏اى از مردم دزفول که براى زیارت به کربلا رفته بودند، به دزفول بازگشت.[5] شوق به تحصیل علوم اسلامى و علاقه به نجف و کربلا موجب شد که شیخ دیگربار قصد سفر به عتبات کند. از این رو، پس از یک سال توقف در دزفول، در سال 1237 ق دوباره به کربلا مهاجرت کرد و بار دیگر در درس شریف‏العلماء شرکت کرد. ایشان حدود یک سال بعد به نجف رفت و در درس شیخ موسى، فرزند شیخ جعفر کاشف الغطا حاضر شد و پس از حدود یک سال توقف در نجف، بار دیگر به دزفول بازگشت. وى که در این هنگام 25 سال داشت، با دختر شیخ حسین انصارى، استاد دوره سطح خود ازدواج کرد.[6]

سفرهاى علمى شیخ در ایران‏

شیخ پس از بازگشت از نجف، مجتهدى فاضل بود؛ امّا براى بهره‏مندى از علم و دانش فضلاى حوزه‏هاى علمیه ایران، بار سفر بست و در اولین گام، ابتدا به قصد زیارت امام رضا (علیه السلام) به سوى مشهد حرکت کرد. در این سفر، هر جا عالم و دانشمندى مى‏دید، به حضورش مى‏رسید، تا از دانش وى بهره‏اى نصیبش شود. وى هدفش را از این مسافرت‏ها چنین بیان مى‏کرد:

آنچه را از علماى عراق باید ببینم، دیده‏ام و مایلم در این سفر اگر از علماى ساکن ایران شخصیت‏هایى یافت شود که ممکن باشد مورد استفاده قرار گیرد، آنها را نیز ملاقات کرده و از ایشان بهره‏مند گردم.[7]

مادر شیخ که سال‏ها دورى فرزندش را تحمل کرده بود، این بار از مسافرت شیخ ناراضى بود. شیخ با مادر گفت‏وگو کرد و سرانجام قرار شد که استخاره کنند تا قرآن میان آنان داورى کند. شیخ قرآن را برداشت و با نیت مادر آن را گشود و این آیه پاسخ این استخاره بود:

(وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ)؛[8] و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو بازمى‏گردانیم و او را از رسولان قرار مى‏دهیم.

این آیه که خطاب به مادر حضرت موسى (علیه السلام) و درباره به دریا افکندن فرزندش بود، موجب تسکین مادر شیخ شد و او به مسافرت شیخ راضى گشت. سپس شیخ براى به همراه بردن برادرش، شیخ منصور نیز استخاره کرد و پاسخ آن آیه‏ (سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ)[9] بود.[10]

شیخ در این سفرهاى علمى، ابتدا در شهر بروجرد و در مدرسه شیخ اسدالله بروجردى توقف کرد. شیخ اسدالله که خود از عالمان بزرگ بروجرد بود، از شیخ خواست تا تدریس فرزندانش را بر عهده گیرد. شیخ در پاسخ گفت: صبر کنید تا آنان علم بیشترى کسب کنند تا بهتر بتوانم برایشان مفید باشم. شیخ در این مدت در درس اصول شیخ اسدالله شرکت کرد و هنگام بحث به یکى از مطالب وى اشکال کرد. شیخ اسدالله پرسید: آیا شما از آراى علماى اصول آگاهى دارید؟ شیخ به برادرش شیخ منصور گفت: تقریراتى را که در تدریس معالم الاصول نوشته‏اى خدمت شیخ اسدالله بده. شیخ اسداله پس از خواندن آن تقریرات، به مراتب علمى و فضل و دانش شیخ پى برد و از وى عذرخواهى کرد و از او خواست که مدت بیشترى در بروجرد بماند؛[11] امّا شیخ نپذیرفت و به سفر خود ادامه داد.

شیخ انصارى از بروجرد به اصفهان رفت تا از خرمن دانش عالمان اصفهان نیز خوشه‏اى برچیند. از این رو، براى شناخت عالمان آن شهر و کسب فیض از آنان، در درس آیت الله سید محمدباقر رشتى (شفتى) معروف به «حجة الاسلام» حاضر شد، که در آن عصر، ریاست حوزه علمیه اصفهان را بر عهده داشت و در امور اجتماعى و اختلافات نیز محل مراجعه مردم بود و حدود شرعى را جارى مى‏کرد.

روزى سید محمدباقر شفتى مسئله‏اى را که چند روز پیش مطرح کرده بود، دوباره بیان کرد و منتظر پاسخ شاگردان شد. در این هنگام شیخ انصارى پاسخ مسئله را براى یکى از طلابى که در کنارش نشسته بود، بیان کرد و خودش از مجلس درس خارج شد. هنگامى که آن طلبه پاسخ را براى استاد بیان کرد، استاد گفت: «این پاسخ از تو نیست؛ یا آن را حضرت ولى عصر (عج) به تو تلقین کرده یا شیخ مرتضى آن را به تو یاد داده است.» آن طلبه گفت: عالمى ناشناس که در کنار من نشسته بود، این پاسخ را به من یاد داد و خودش از مجلس خارج شد. سید رشتى فهمید که شیخ انصارى به اصفهان آمده است؛ از این رو چند نفر از طلاب را به جست‏وجوى او فرستاد. آنان شیخ انصارى را در کاروان‏سرایى یافتند و به وى گفتند: حجة الاسلام سید محمدباقر رشتى مى‏خواهد خدمت شما برسد. شیخ گفت: من خودم خدمت حجةالاسلام خواهم رسید و به عزم دیدار سید به راه افتاد و در بین راه سید را ملاقات کرد که با جمعى از شاگردانش به طرف محل سکونت او مى‏آمدند. سید مقدم شیخ‏ را گرامى داشته، وى را به خانه برد و احترام فراوان به ایشان نهاد. شیخ انصارى یک هفته میهمان سید بود و در درس او شرکت مى‏کرد. سید از وى خواست که براى سکونت در اصفهان بماند؛ امّا شیخ نپذیرفت و از اصفهان خارج شد.[12]

آوازه فضل و دانش ملا احمد نراقى، یکى از نام‏آوران و فضلاى عصر شیخ انصارى، موجب شد که شیخ براى بهره‏مندى از دانش و کمالات وى راهى کاشان شود. ایشان سه یا چهار سال در کاشان ماند و از محضر آیت الله ملا احمد نراقى بهره برد. تحصیل، تدریس و تألیف در محضر فقیه کاشان، موجب شد که وى یکى از برجسته‏ترین و فاضل‏ترین شاگردان حوزه درس نراقى شود؛ به گونه‏اى که وى در مقام تجلیل از مقام علمى شیخ فرمود: «من پیر، ناتوان و مریضم و شما به شیخ انصارى مراجعه کنید و از او کسب فیض کنید.»[13] وى همچنین فرمود: «در مسافرت‏هاى مختلف، بیش از پنجاه مجتهد مسلم دیدم؛ امّا هیچ یک از ایشان مانند شیخ مرتضى نبودند».

آرى، شیخ در حالى که بیش از سى سال نداشت، جانشین شخصیت ارزنده‏اى چون نراقى در تدریس فقه و اصول گردید. گرچه نراقى به شیخ اجازه و تصدیق اجتهاد داد، امّا خودش درباره شیخ انصارى مى‏گفت: «استفاده‏اى که من از این جوان بردم، بسیار بیشتر از بهره‏اى است که او از من برده است».

شیخ انصارى در ادامه سفرهاى خویش، به تهران و مشهد سفر کرد و حدود شش ماه در جوار بارگاه ملکوتى امام رضا (علیه السلام) توقف کرد و به کسب فضایل معنوى پرداخت. مسافرت‏هاى علمى شیخ انصارى حدود پنج سال به طول انجامید. وى از این مسافرت‏ها بهره‏هاى علمى و اخلاقى فراوانى کسب کرد و از نظر علمى و اخلاقى به تکامل رسید و سپس بار دیگر به دزفول بازگشت. در دزفول شیخ مورد توجه طلاب و عالمان این شهر قرار گرفت و از سال 1245 تا 1249 قمرى به تدریس و تعلیم طلاب مشغول شد. در همین سال‏ها بود که پدرش، شیخ محمدامین رحلت کرد.[14]

مهاجرت به نجف‏

شیخ انصارى پس از درگذشت پدر، در سال 1249 ق بار دیگر به عتبات مهاجرت کرد. وى ابتدا به کربلا و سپس به نجف رفت. شیخ در این هنگام با این‏که مجتهدى مطلق و فاضل بود، امّا براى احترام به خاندان بزرگ کاشف‏الغطاء در درس شیخ على، فرزند شیخ جعفر کاشف‏الغطاء شرکت مى‏کرد.[15] روزى شیخ على به شیخ جعفر شوشترى فرمود: «تو گمان مدار که شیخ مرتضى براى استفاده بردن در مجلس ما حاضر مى‏شود؛ بلکه شنیده در خانواده‏هاى علمى، تحقیقاتى هست که او براى به دست آوردن آنها در این محضر حاضر مى‏شود؛ وگرنه او دیگر حتیاجى به خواندن درس ندارد».[16]

پس رحلت شیخ على کاشف‏الغطاء، شیخ به تدریس پرداخت. وى در آغاز تدریس در نجف، شهرت چندانى نداشت و عده‏اى اندک از طلاب در درس وى شرکت مى‏کردند. در آن زمان آیت الله سید حسین کوه کمرى در مسجدى براى جمع کثیرى از طلاب تدریس مى‏کرد. روزى سید حسین کوه کمرى زودتر از وقت تدریس به مسجد آمد. در این هنگام شیخى را دید که در گوشه‏اى از مسجد براى چند نفر از طلاب تدریس مى‏کند. سید به سخنان وى گوش کرد و دریافت که وى بسیار محققانه و مستدل تدریس مى‏کند. روز دیگر سید زودتر به محل تدریس آمد و با دقت به بحث شیخ توجه کرد. بیان مستدل و روان شیخ و تسلط وى بر مبانى فقهى و اصولى، سید را به حیرت واداشت. آیت الله کوه کمرى که از پارسایى و فضایل اخلاقى فراوانى بهره‏مند بود، از آن پس به شاگردانش فرمود: این شیخ براى تدریس از من شایسته‏تر و عالم‏تر است و خود و شاگردانش در درس شیخ شرکت کردند و از این زمان، شیخ به فضل و دانش مشهور شد و مورد توجه طلاب قرار گرفت.[17]

مرجعیت و رهبرى‏

پس از تأیید و اقرار به افضل و اعلم بودن شیخ انصارى توسط آیت‏الله سید حسین کوه کمرى و شرکت در درس او، به تدریج شیخ مورد توجه طلاب و علما قرار گرفت و بیش از گذشته در حوزه علمیه نجف شناخته شد. هنگامى که آیت‏الله محمدحسن نجفى (صاحب جواهر) مرجع و زعیم حوزه نجف در آخرین روزهاى حیاتش در بستر بیمارى آرمیده بود، شاگردان و عالمان و بزرگان شیعه بر سر بالین وى گرد آمدند تا نظر آن عالم بزرگوار را درباره ریاست و مرجعیت پس از وى بشنوند. صاحب جواهر نگاهى به اطراف خویش کرد و چون شیخ انصارى را ندید، دستور داد تا وى را حاضر کنند. هنگامى که به جست‏وجوى شیخ رفتند، وى را در حرم مطهر حضرت على (علیه السلام) یافتند؛ در حالى که مشغول دعا براى سلامتى و شفاى صاحب جواهر بود. چون شیخ نزد صاحب جواهر حاضر شد، او دست شیخ را روى قلب خویش گذاشت و گفت: اکنون مرگ براى من گوارا شد. سپس رو به اطرافیان کرد و گفت: مرجع و رئیس حوزه پس از من، ایشان هستند و رو به شیخ نموده، گفت: «اى شیخ! در مسائل فقهى از احتیاطهاى خود کم کن؛ زیرا اسلام شریعتى است که احکام آن بر آسانى و سادگى بنیان نهاده شده است».

شاگردان صاحب جواهر و دیگر عالمان و اطرافیان حاضر در مجلس شیخ را به زعامت و مرجعیت پذیرفتند، امّا شیخ از پذیرش این مسئولیت خوددارى کرد و در نامه‏اى براى سعیدالعلماى مازندرانى نوشت: «هنگامى که من و شما در کربلا نزد شریف العلما تحصیل مى‏کردیم، شما از نظر درس‏ و تحصیل بر من برترى داشتید و اکنون شایسته است که به نجف بیایید و ریاست حوزه را عهده‏دار شوید». سعیدالعلما در پاسخ شیخ نوشت: «من مدتى است که به امور درسى اشتغال ندارم و شما که همواره به تدریس و مباحثه مشغولید، براى تصدى این مسئولیت، سزاوارترید».

شیخ پس از دریافت پاسخ سعیدالعلما به منبر رفت و براى جمع کثیرى از فقها، طلاب و مردم، سخنانى در اثبات تقلید اعلم بیان کرد. دلایل شیخ چنان متقن، قوى و مستدل بود که حتى مخالفین نیز به اعملیت وى اذعان کردند. شیخ سپس به حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت و در آن‏جا از خداوند خواست تا در امر خطیر ریاست و مرجعیت، وى را از لغزش‏هاى مختلف حفظ کند.

شیخ انصارى از سال 1266 ق تا هنگام وفات (1281 ق.) مرجعیت شیعیان و ریاست حوزه علمیه نجف را عهده‏دار بود. وى نخستین فقیهى بود که یگانه مرجع تقلید شیعیان جهان گردید.[18] ایشان پس از مرجعیت و ریاست، بیش از گذشته در امور خویش احتیاط مى‏کرد. از این رو، با وجود تسلط کامل بر مبانى فقه و اصول و با آن توان علمى کم‏نظیر، هنگام تدریس به سخنان و اشکالات پایین‏ترین شاگردانش از نظر علمى نیز توجه مى‏کرد. خود شیخ در این باره فرموده است:

من در ایام تحصیل در خدمت شریف‏العلما و حاج ملا احمد نراقى و شیخ على کاشف‏الغطاء به نوعى بر ذهن و ادراک و حافظه خود مغرور بودم که هرگاه در مطلبى تعمق مى‏کردم و چیزى را درک مى‏کردم، اگر برخلاف آن را از استادان خود مى‏شنیدم، توجهى به آن نمى‏کردم و به بقیه بیانات ایشان هم گوش نمى‏دادم؛ ولى اکنون به نحوى شده‏ام که هرگاه کمترین شاگردانم سخنى بگوید، گوش مى‏دهم تا مطلبش تمام شود؛ زیرا تجربه کرده‏ام و بعضى از افکار خود را به واسطه سخن یکى از شاگردان مبتدى، باطل دیدم.[19]

شیخ انصارى در گفتار دانشمندان‏

شیخ انصارى سرآمد عالمان و فقیهان شیعه و یکى از کامل‏ترین آنان است. قوت استدلال، نبوغ علمى، خلاقیت و ابتکار و مراتب فضل و دانش وى مورد اذعان جمع کثیرى از بزرگان معاصر وى و متأخر از اوست. مؤلف کتاب «علماء معاصرین» مى‏نویسد: «بعد از وفات صاحب جواهر، چهارصد مجتهد مسلّم اعلمیت شیخ انصارى را تصدیق کردند».[20]

میرزا حبیب‏الله رشتى هنگامى که در درس صاحب جواهر شرکت مى‏کرد، اشکالى به نظرش رسید و آن را مطرح کرد؛ امّا پاسخ قانع‏کننده‏اى نیافت. وى سپس این اشکال را با شیخ انصارى در میان گذاشت. شیخ در پاسخ او فرق حکومت و ورود را بیان کرد. میرزا حبیب‏الله از این اصطلاحات در شگفت شد. شیخ که به تحیّر او پى برده بود، گفت: براى حل این اشکال باید حداقل دو ماه در درس من حاضر شوى. میرزا حبیب‏الله در درس شیخ شرکت کرد و او را دریایى از علم و دانش یافت. از این رو با آن که قصد مسافرت به ایران را داشت، از تصمیم خود منصرف شد و در نجف ماند تا از محضر شیخ بهره ببرد. وى درباره شیخ گفته است: «شیخ انصارى کسى است که در علم و عمل در مرتبه پس از معصوم قرار دارد».[21]

آقارضى شیرازى یکى از نواده‏هاى میرزاى شیرازى مى‏گوید:

وقتى میرزا شیرازى مسئله‏اى را مطرح مى‏کرد و در آن برخلاف شیخ انصارى نظر مى‏داد، پس از مدتى از نظرش عدول مى‏کرد و خطاب به شاگردانش مى‏گفت: نمى‏شود از مطالب شیخ عدول کرد. شما شیخ را درک نکردید و سر و کارتان با کتاب‏هاى شیخ است. ما حیات شیخ را هم درک کردیم و مى‏دانیم شیخ کسى نیست که بتوان به راحتى از نظرش گذشت. شیخ عبدالکریم حائرى نیز در درس خود به شیخ انصارى اشکالاتى وارد کرد و سال‏ها بعد از آنها عدول کرده، گفت: وقتى ما دندان عقل درنیاورده بودیم، به شیخ اشکال مى‏کردیم و حالا متوجه مى‏شویم که این اشکالات درست نیست.[22]

شیخ على کاشف‏الغطاء که از استادان شیخ بود، گفته است: «شنیدن هر چیزى، بزرگ‏تر از دیدن آن است؛ مگر شیخ مرتضى که دیدنش بیش از شنیدن آن است».[23]

میرزاى شیرازى مى‏گوید: «از شروع غیبت کبرى تاکنون، هیچ یک از علما به جامعیت شیخ در علم و زهد و ریاست نبوده است».[24]

میرزا محمدحسن آشتیانى گفته است: «اگر اجتهاد آن است که شیخ داشت، من و امثال من- خیلى‏ها- به آن درجه نرسیده‏اند».

سید عبدالهادى شیرازى مى‏گوید: «بعید است دیگر کسى مانند شیخ انصارى یافت شود و کتابى چون مکاسب و رسائل تألیف کند».[25]

میرزا حسین نورى در خاتمه «مستدرک الوسائل» درباره شیخ نوشته است:

شیخ انصارى کسى است که اسلام و امت اسلامى را با علم، تحقیق، دقت نظر، زهد، پارسایى، عبادت و کیاست خود به گونه‏اى یارى کرد که پیشینیان به آن درجه نرسیده‏اند و پس از آن هم نخواهند رسید.[26]

ملاعلى کنى یکى از عالمان معاصر شیخ انصارى و از علماى مبارزى است که رهبرى مردم را در مبارزه براى لغو امتیاز قرارداد ننگین رویتر بر عهده داشت. وى با آن‏که در تهران مرجع تقلید مردم بود، امّا از مطرح شدن مرجعیت خویش در مقام شیخ خوددارى مى‏کرد و در پاسخ افرادى که از علت گوشه‏نشینى و خوددارى وى از مرجعیت عام شیعیان سؤال مى‏کردند، فرمود: «زهد مرتضى، على را خانه‏نشین کرده است». او با این سخن، تصریح کرد که شیخ انصارى به علّت زهد و پارسایى فراوان، شایستگى بیشترى براى مرجعیت عام شیعیان دارد.[27]

ویژگى‏هاى اخلاقى و عرفانى شیخ‏

شیخ انصارى چه در هنگام تحصیل و جوانى و چه در هنگام مرجعیت بسیار ساده و زاهدانه مى‏زیست. وى از امکانات زندگى به اندازه ضرورت استفاده مى‏کرد و از تجمل، اسراف و زندگى اشرافى به شدت پرهیز مى‏کرد. هنگام تحصیل، شیخ از هم‏حجره‏اى خود خواست تا مقدارى نان تهیه کند. هنگامى که آن طلبه از خرید بازگشت، مقدارى حلوا نیز همراه آورد. شیخ از وى پرسید: این حلوا را چگونه خریدى؟ او گفت حلوا را قرض گرفتم‏ تا مجبور نباشیم نان خالى بخوریم. شیخ از خوردن نان خوددارى کرد و گفت: «من یقین ندارم تا اداى این قرض زنده باشم».[28]

نماینده دولت انگلستان در بغداد، حدود دو سال بود که مى‏خواست به خدمت شیخ برسد و موفق نمى‏شد. یک بار هنگامى که شیخ عازم زیارت قبر سلمان بود، او را دید و گفت: «سوگند به خدا او عیسى بن مریم یا نایب خاص اوست!».[29]

سید محمدحسن جزایرى از سید جعفر ثابتى نقل مى‏کند: روزى مردى خدمت شیخ آمد و تقاضاى کمک کرد. شیخ به او گفت: فلان مبلغ پولى را که در فلان مکان پنهان کردى، به مصرف برسان و اگرباز نیاز داشتى به من مراجعه کن.[30]

شیخ انصارى صله رحم به جاى مى‏آورد و از خویشان و بستگان خود دل‏جویى و در حد ممکن به آنها کمک مى‏کرد. آقا سید محمدطاهر شفیعى دزفولى مى‏گوید: مادرم که از خاندان انصارى بود، گفت: شبى پس از فراغت از نماز شب، میل به خوراک ماهى پیدا کردم و با خود گفتم اگر وسیله‏اى فراهم مى‏شد، خوراک ماهى تهیه مى‏کردم. صبح مشغول تعقیبات بودم که درب خانه به صدا درآمد. در را باز کردم و شیخ انصارى وارد منزل شد و پس از احوال‏پرسى و گفت‏وگو، مقدارى پول زیر سجاده گذاشت و بعد گفت: به ملا رحمة الله (خادم منزل شیخ) گفته‏ام که مقدارى ماهى بخرد و براى شما بیاورد و پس از آن، خادم ایشان براى ما ماهى آورد. من از این موضوع در شگفت شدم؛ زیرا این موضوع فقط به ذهن من خطور کرد و کسى از آن اطلاعى نداشت.[31]

شیخ بسیار متقى بود و نسبت به عالمان و فقیهان کمال احترام را به جاى مى‏آورد. یکى از درباریان معاصر شیخ خدمت شیخ انصارى رفت و ضمن تجلیل از زهد و ساده‏زیستى وى از نحوه زندگى ملا على کنى انتقاد کرد و گفت: او اشرافى زندگى مى‏کند و با شما تفاوت دارد. شیخ بسیار ناراحت شد و به او گفت: «باید از این سخن خود استغفار کنى. بین من و او تفاوت بسیار است. من ارتباطم با طلبه‏هاست و اگر بخواهم مرفه زندگى کنم، طلبه‏ها هم به فکر زندگى مرفه مى‏افتند و به درس علاقه نشان نمى‏دهند و من باید هم‏سطح آنها باشم؛ ولى حاج ملا على کنى سر و کارش با سلاطین و اشراف است. او باید هم آن‏گونه زندگى کند و اگر او مثل من باشد، مورد اشکال واقع مى‏شود و شما باید از این جسارتى که نسبت به یک شخصیت عظیم‏الشأن کردى، استغفار کنى».[32]

شیخ از نظر زندگى مادى بسیار ساده بود و زاهدانه زندگى مى‏کرد و با آن همه ثروت که به دستش مى‏رسید، در سطح پاین‏ترین طلبه‏ها زندگى مى‏کرد. او براى خرید مایحتاج خود و خانواده‏اش دستور مى‏داد تا از ارزان‏ترین چیزها استفاده شود و این صفت شیخ در اطرافیان او هم مؤثر بود. وفایى شاعر مى‏گوید: در حرم امام رضا (علیه السلام) به آن حضرت متوسل شدم تا یک مرشد معنوى به من ارائه دهد تا با ارشاد وى هدایت شوم. در حالت خاصى به من الهام شد که مرشد تو در نجف است. با خود فکر کردم که او یکى از صوفیان بکتاشى است که در نجف است. به نجف رفتم؛ سپس غسل کرده، به حرم رفتم تا بعد از زیارت به جست‏وجوى آن مرشد بکتاشى بروم. هنگامى که از جلوى منزل سید على شوشترى عبور مى‏کردم، ناگاه در باز شد و خادم سید جلو آمد و به من گفت: آقا با شما کار دارد. وقتى وارد خانه شدم، آقا سید على گفت: مرشد تو شیخ انصارى است.

آقا سید على شوشترى مربى اخلاق شیخ بود و در درس شیخ هم شرکت مى‏کرد. او هنگامى که جسد شیخ را در قبر گذاشت، گفت: «افسوس که از این عالم رفتى و هیچ کس را قابل تحمل اسرار ندانستى و آنها را با خود بردى!».[33]

روزى شیخ انصارى و سید على شوشترى در راه نجف و کربلا سوار قایق بودند. مرد عربى نسبت به شیخ جسارت مى‏کرد و در کنار قایق به شیخ فشار وارد مى‏آورد. آقا سید على که متوجه جسارت این شخص نسبت به شیخ شده بود، از شیخ خواست تا چیزى در پاسخ این مرد بگوید: امّا شیخ ساکت بود و چیزى نمى‏گفت و آن شخص نیز به اهانت خود ادامه مى‏داد. نزدیک مقصد، ناگهان آن مرد سیاه شد و از دنیا رفت. آقا سید على مى‏گوید به شیخ عرض کردم: من از همین مى‏ترسیدم و از شما خواستم که جوابى به او بدهید تا از گناه او کاسته شود و به این مجازات مبتلا نگردد.[34]

شاگردان شیخ‏

نبوغ علمى و تسلط شیخ بر مبانى فقه و اصول شیعه و خلاقیت و ابتکار او در ارائه روش‏هاى بدیع اصولى موجب شد تا مجلس درس شیخ کانون اجتماع طالبان علوم اسلامى شود و هزاران طلبه از مجلس درس شیخ بهره‏مند شوند. میرزا محمد همدانى یکى از شاگردان شیخ مى‏نویسد: گمان مى‏کنم که در مجلس درس او سه‏هزار نفر یا بیشتر شرکت مى‏کردند. بیان شیوا و مستدل شیخ و توان فقهى و اصولى او به گونه‏اى بود که توانست حدود دویست مجتهد را به حوزه‏هاى علمیه تحویل دهد.[35]

نام بردن از تمام شاگردان شیخ مجالى دیگر مى‏طلبد و در این‏جا فقط به نام برخى از آنان اشاره مى‏کنیم:

آخوند ملا محمدکاظم خراسانى؛ میرزا محمدحسن شیرازى؛ میرزا حبیب‏الله رشتى؛ شیخ محمدحسن آشتیانى؛ شیخ جعفر شوشترى؛ ملا حسینقلى همدانى؛ شیخ حسن نجم‏آبادى؛ سید محمدتقى شهرستانى؛ سید جمال‏الدین اسدآبادى؛ میرزا حسین خلیلى تهرانى؛ میرزا حسین نورى؛ شیخ قربانعلى زنجانى؛ سید على شوشترى؛ میرزا ابوالقاسم کلانتر؛ سید حسین کوه کمرى؛ شیخ محمدحسن مامقانى؛ شیخ ابراهیم خوئینى؛ میرزا ابراهیم خوئى؛ شیخ محمدحسین کاظمى؛ شیخ محمدطه نجف.

میراث‏هاى ماندگار

شیخ انصارى علاوه بر امور مرجعیت و رسیدگى به محرومین، تدریس فقه و اصول و تربیت طلاب، آثار علمى ارزشمندى تألیف کرد؛ آثارى که همواره مدار و محور دروس حوزه‏هاى علمیه بوده است. رسائل و مکاسب شیخ از مهم‏ترین و اصلى‏ترین کتاب‏هاى درسى حوزه‏هاى علمیه‏اند و عالمان و فقیهان بسیارى بر آنها حاشیه نوشته‏اند. آثار شیخ عبارتند از:

  1. رساله در ارث؛ 2. رساله در زکات؛ 3. رساله در تقیه؛ 4. رساله در تیمم؛ 5. رساله در خمس؛ 6. رساله در صلوة؛ 7. رساله در تقلید میت؛ 8. رساله در رضاع؛ 9. رساله در خلل صلوة؛ 10. حاشیه بر استصحاب قوانین؛ 11. مناسک حج؛ 12. حاشیه بر نجاةالعباد؛ 13. حاشیه بر بغیةالطالب؛ 14. کتاب طهارت؛ 15. کتاب رجال؛ 16. قاعده لا ضرر و لا ضرار؛ 17. رساله در قضاء عن المیت؛ 18. رساله در مسئله مشتق؛ 19. رساله در مواسعه و مضایقه؛ 20. اثبات التسامح فى ادلة السنن؛ 21. رساله در قاعده من ملک شیئاً؛ 22. اصول الفقه؛ 23. رساله در قرعه؛ 24. حاشیه بر عوائد نراقى؛ 25. رساله‏اى بر رد قطعیة الصدور بودن اخبار؛ 26. کتاب مکاسب (متاجر)؛ 27. پنج رساله اصولى در موضوعات، قطع، ظن، اصالة البرائه، استصحاب و تعادل و تراجیح که با عنوان فرائدالاصول (رسائل) منتشر شده است.[36]

رحلت شیخ‏

شیخ انصارى پس از سال‏ها تحصیل، تدریس، تألیف و هدایت و رهبرى جامعه شیعیان، سرانجام در شب هیجدهم جمادى‏الثانى 1281 ق. در 67 سالگى از این جهان رخت بربست و روحش به عالم ملکوت پرواز کرد. مردى که با تلاش و کوشش بى‏وقفهْ خویش تحولى عظیم در فقه و اصول ایجاد کرد و فقیهان و عالمان بسیارى را تربیت نمود، از این جهان رحلت کرد و جهان تشیع را سوگوار ساخت. شیخ انصارى‏

 

[1] . کنگره شیخ اعظم انصارى، مرتضى انصارى، زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، چ اول، قم 1373، ص 77.

[2] . همان، ص 8.

[3] . همان، ص 78.

[4] . همان، ص 77.

[5] . همان، ص 83 و 84.

[6] . ضیاءالدین سبط الشیخ، زندگى‏نامة استاد الفقهاء شیخ انصارى، کنگرة شیخ اعظم انصارى، چ دوم، قم 1378، ص 85.

[7] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 86.

[8] . قصص، آیه 7.

[9] . همان، آیه 35.

[10] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 87.

[11] . زندگى‏نامة استاد الفقهاء شیخ انصارى، ص 97.

[12] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 90.

[13] . زندگى‏نامة استاد الفقهاء شیخ انصارى، ص 98.

[14] . همان، ص 99- 100.

[15] . همان، ص 103.

[16] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 94.

[17] . سید یوسف مدنى، مقام علمى اخلاقى شیخ اعظم انصارى، کنگرة شیخ اعظم انصارى، 1373 ش.

[18] . زندگى‏نامة استاد الفقهاء، شیخ انصارى، ص 109.

[19] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 109.

[20] . همان، ص 97.

[21] . همان، ص 98.

[22] . سید موسى شبیرى زنجانى، ابعاد شخصیت شیخ انصارى، کنگرة شیخ انصارى، 1373، ص 610.

[23] . مقام علمى اخلاقى شیخ اعظم انصارى، ص 9.

[24] . همان.

[25] . محمدجواد طبسى، الشیخ الانصارى من خلال آراء الفقهاء و العظماء و المؤلفین، کنگرة شیخ اعظم انصارى، 1373، ص 18.

[26] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 98.

[27] . محمدباقر پورامینى، ملا على کنى، مرزبان دین، مؤسسه فرهنگى دارالحدیث، 1379، ص 68- 69.

[28] . سید عباس حسینى کاشانى، نابغه بزرگ اسلام، کنگره شیخ انصارى، 1373، ص 12.

[29] . سید محمدعلى موسوى جزایرى، ویژگى‏هاى شیخ اعظم انصارى، کنگره شیخ انصارى، 1373، ص 18؛ زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 109.

[30] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 126.

[31] . همان، ص 124- 125.

[32] . همان، ص 489- 490.

[33] . ابعاد شخصیت شیخ انصارى، ص 16.

[34] . همان، ص 17- 18.

[35] . زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص 202.

[36] . همان، ص 161- 164.