نوع مقاله : مقاله پژوهشی
درآمد
در طول تاریخ بشر، انسانهایى بودهاند که با وجود زندگى کوتاه، در تحولات عصر خود نقشهاى بزرگ و حساسى ایفا کردهاند و چون این تحولات، منشأ حرکتها و دگرگونىهاى مثبت بسیارى در آینده مردم و جامعه بوده است، نام و یاد ایشان ماندگار شده و از آنان به نیکى و عظمت یاد مىشود.
یکى از این نمونههاى ممتاز و کمنظیر و الهى در تاریخ اسلام، وجود مقدس ابوالفضل العباس (علیه السلام)، فرزند بزرگ امیرمؤمنان (علیه السلام) از بانوى گرامى «امالبنین کلابیه» است. وى سه تن از امامان معصوم (علیهم السلام) را درک کرد و در محضر پرفیض و برکت ایشان به مراتب بالاى کمال و فضیلت نایل آمد. لیاقتها و شایستگىهاى ذاتى ایشان و همراهى سىوچند ساله با مکتب تعلیم و تربیت امیرمؤمنان و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام)، چهرهاى درخشان و آراسته به ارزشهاى والاى انسانى از او آفرید. سیره و زندگى ابوالفضل العباس (علیه السلام) در موقعیتهاى حساس، بهویژه نقش پررنگ و سرنوشتساز او در حماسه کربلا، گواهى است روشن بر این واقعیت. حضرت عباس همواره به مقام و منزلت ویژه و الهى مربیان ربانى خود واقف بود و مىکوشید وظیفهاى را که در هر زمان نسبت به آنها بر عهده داشت، به نیکوترین و مخلصانهترین وجه به انجام رساند. اوج این حقشناسى و ارجگزارى در همراهى وى با کاروان حسینى، و شجاعتها و ایثارگرى ها و مرادانگىها و وفادارىهاىاش در واقعه عاشورا جلوهگر شد.
اول: در محضر امیر مؤمنان (علیه السلام)
جناب عباس بن على چهارده سال از عمر 34 ساله خود را با عنایت و تربیت پدر گرامىاش امیر مؤمنان (علیه السلام) به شایستگى زیست و پرورش یافت. زندگى در خانوادهاى اصیل و برجسته، همچون خانه على بن ابىطالب (علیه السلام)، براى کسى چون عباس کافى بود که وى از ویژگىهاى علمى و عملى آن خاندان توشههاى معرفتى و ادبى بسیار برگیرد و از این رهگذر، به مراتب والاى فضل و دین و کمال دست یابد.
شیخ طوسى در کتاب خود به نام «الرجال مَن رُوى عن النبى والائمه (علیهم السلام)» در بخش «کسانى که از امیرمؤمنان (علیه السلام) روایت کردهاند»، از عمر بن على بن ابىطالب و عباس بن على بن ابىطالب، دو فرزند ایشان نام برده است؛[1] چنانکه ابنحجر عسقلانى، در شرح حال امیرمؤمنان (علیه السلام) و کسانى که از ایشان روایت کردهاند، از عباس (علیه السلام) یاد کرده و او را از سرشناسترین و گرامىترین تابعین شمرده و مىگوید:
از دیگر تابعین، تعداد زیادى را نام مىتوان برد که از جمله جلیلالقدرترین آنها، فرزندان على بن ابىطالب: محمد و عمر و عباس در شمارند.[2]
عجلى در کتاب «الثقات» عباس (علیه السلام) را نام برده و گفته: «عباس بن على بن ابىطالب، از راویان ثقه و مورد اعتماد است.»[3] از آنجا که عجلى کتابش را ویژه راویان مؤثق حدیث تألیف کرده، باید گفت که وى از روایات نقل شده توسط عباس (علیه السلام) اطلاع داشته است و اینکه ابنحجر و شیخ طوسى وى را در شمار راویان از امیرمؤمنان (علیه السلام) نام بردهاند، نشان مىدهد که حتماً جناب عباس (علیه السلام) از پدر بزرگوارش روایت کرده است.
با این همه، ما تاکنون به روایتى که عباس بن على (علیه السلام) از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل کرده باشد، دست نیافتهایم وبحث از این امر در حیطه میراث روایى شیعه است و شاید گذشت ایام آن را در دسترس ما قرار دهد؛ بهویژه در مجموعه عظیم روایات زیدیه. در این باره از مطلبى که صاحب «طبقات الکبرى» در شرح حال حضرت عباس (علیه السلام) آورده، به خوبى وجود روایات ایشان آشکار مىگردد. وى گوید:
(ه، ع، س)[4] عباس بن على بن ابىطالب: محمد بن منصور، و هادى إلى الحق، او را از فرزندان على (علیه السلام) هنگامى که براى آنها وصیت نوشت، شمردهاند.
صاحب طبقات، در اینجا همه سخن ابنعنبه ناسب در «عمدة الطالب» را نقل مىکند و مىافزاید:[5] «محمد و مرشد روایاتى را از عباس (علیه السلام) به سند صحیح نقل کردهاند و هادى إلى الحق آن را یادآور شده است».[6]
این سخن به صراحت وجود روایت عباس از حضرت على (علیه السلام) در میراث روایى زیدیه را اثبات مىکند.
سید محسن امین در بیان زندگى حضرت عباس (علیه السلام) مىنویسد:
34 سال داشت؛ چهارده سال در دوران حیات پدرش امیرمؤمنان (علیه السلام) زیست و در بعضى جنگها حاضر شد، اما پدرش به او اجازه پیکار نداد.[7]
سماوى نیز همین را گفته است.[8] امّا جناب مظفّر تحت عنوان «حضوره صفیّن» گوید:
پیش از کربلا، جنگ صفین را درک کرد. گواه این سخن، مطلبى است که خطیب خوارزمى حنفى در کتاب «المناقب» آورده و گفته است: امیرمؤمنان على بن ابىطالب (علیه السلام) در یکى از هنگامههاى جنگ صفین، چون خواست به جنگ «کُریب» جنگاور شامى برود، لباس رزم عباس را بر تن کرد. بنابراین سخن، روشن است که عباس در جنگ صفین پیکارگرى مجهز و آماده و در صف جنگجویان بوده که امیرمؤمنان (علیه السلام) ابزار جنگى و لباس رزم او را به عاریت مىگیرد.[9]
متن سخن خوارزمى در این باره چنین است: على (علیه السلام) فرزندش عباس را که مرد جنگى تمامعیار و کاملى بود، فراخواند و فرمود که از اسب به زیر آید و لباسش را به در آورد. على (علیه السلام) لباس رزم او را بر تن کرد و بر اسبش سوار شد.[10]
خوارزمى در «مناقب» یکى از موقعیتهاى خاص عباس بن ربیعه را یاد مىکند و مىگوید:
در روز نوزدهم جنگ صفین، یکى از اصحاب معاویه[11] براى مبارزه پیش آمد و ... امیرمؤمنان (علیه السلام) لباس رزم و سلاح عباس را به عاریت گرفت و خود را براى دشمن به صورت ناشناس درآورد.[12]
ابنقتیبه و ابن ابىالحدید موقعیت عباس بن ربیعه را به صورتى دیگر روایت کردهاند و از عاریت گرفتن لباس و سلاح عباس به وسیله امیرمؤمنان و تغییر قیافه دادن ایشان سخنى نگفتهاند؛ بلکه شخص عباس را مبارز دانستهاند که چون بىاجازه امام وارد جنگ شد و با رها کردن موقعیت و مرکز خود، با فرمان ایشان مخالفت نمود، امام او را نکوهش کرد. در «نهایة المنقول» آمده است:
امیرمؤمنان (علیه السلام) به عباس فرمود: مگر من به تو و ابنعباس نگفتم که مرکز و موقعیت خود را رها نکنید و وارد جنگ تن به تن نشوید؟! عباس عرض کرد: چنین است. فرمود: چرا تخلف کردید؟ عرض کرد: به مبارزه دعوت شدم؛ نباید مىپذیرفتم؟ فرمود: آرى، اطاعت از امام براى تو، از پاسخ گفتن به دشمن ضرورىتر و سزاوارتر است.
راوى گوید: پس امیرمؤمنان به خشم آمد و برافروخته شد؛ چندان که با خود گفتم: نزدیک است که حادثهاى رخ دهد. اما چیزى نگذشت که على (علیه السلام) آرام گشت و خشمش فرو نشست و آنگاه با حالت تضرع و خشوع دست به آسمان بلند کرد و عرضه داشت: خداوندا! عباس را به سبب مبارزه و جهادش پاداش ده و گناهش را بیامرز. من او را بخشودم، تو نیز او را ببخشاى.
نصر بن مزاحم، قضیه «کریب بن صباح» و کشته شدنش به دست امیر مؤمنان (علیه السلام) را که در بعضى موارد با ماجراهاى پیشگفته شباهت دارد، روایت کرده است.[13]
بعضى مقتلنگاران غیر عرب[14] بین دو ماجرایى که نقل کردیم (یکى مربوط به عباس بن على (علیه السلام) و دیگرى درباره عباس بن ربیعه) اشتباه کرده و عباس بن ربیعه را همان عباس بن على دانستهاند. آنها ماجراى دیگرى را نیز در این باره چنین نقل کردهاند:
عباس که جوانى بیش نبود، بیرون آمد و با فرزندان ابن شعثاء روبهرو شد و آنها و پدرشان را به هلاکت رساند ... حاضران از دلاورى و شجاعت او به شگفت آمدند. در این هنگام، امیرمؤمنان (علیه السلام) فریاد برآورد و او را خواند و فرمود: فرزندم! بازگرد، و عباس بازگشت. على (علیه السلام) به پیشوازش رفت و نقاب از چهرهاش برگرفت و میان دو چشمش را بوسه زد. لشکریان چون نگاه کردند، قمر بنىهاشم عباس بن على (علیه السلام) را دیدند.[15]
این اشتباهات و نقلهاى مختلف باعث شده تا عدهاى با توجه به کمسن بودن عباس بن على (علیه السلام) در آن روز، در صحت انتساب این ماجرا به ایشان تردید و تشکیک کنند. اردوبادى گوید:
عباس در روزگار صفین (که از وقایع سال 36 ه بود و تا اواخر سال 37 به طول انجامید) پسرى نُه ساله بود، نه مردى کامل، چنانکه خوارزمى در «مناقب» گفته است؛ زیرا این سخن با آنچه پیش از این درباره عمر شریف او در روز عاشورا نقل کردیم، مخالف است. پس مطالبى که از جنگ صفین به او نسبت داده مىشود، نمىتواند صحیح و قابل قبول باشد.[16]
امّا شیخ مظفر به سختى از منابع تاریخىاى که حضور عباس (علیه السلام) در صفین را اثبات مىکند، دفاع کرده و تأکید نموده که تاریخهاى ضبط شده، یکدیگر را تکمیل مىکنند؛ یعنى همه مطالب مربوط به وقایع تاریخى، به طور کامل در همه آنها نیامده و چهبسا رویدادهاى یک واقعه به صورت پراکنده در کتابهاى مختلف یادآورى و ثبت شده است.[17]
به عقیده نگارنده دور از ذهن نیست که عباس (علیه السلام) با وجود سنّ اندک، در بعضى یا همه جنگها حضور داشته باشد؛ چنانکه نقلهاى گذشته دلالت مىکرد؛ اما این بدان معنا نیست که وى در آن جنگها، پیکار نیز کرده است. نقلهاى تاریخى، تنها از حضور عباس در جنگها و پوشیدن لباس رزم حکایت دارد و بس، و این براى کسى همچون عباس با آن بلندى قامت و شهامت علوى، دشوار نبوده است.
از عباس (علیه السلام) در قضیه شهادت پدر بزرگوارش امیرمؤمنان (علیه السلام) به صراحت و روشنى یاد شده است:
الف) در حدیث وصیت امیرمؤمنان (علیه السلام)
سید صارم الدین در کتاب «طبقات الزیدیه» در شرح حال عباس (علیه السلام) مىنویسد:
محمد بن منصور [مرادى] و هادى إلى الحق [یحیى بن حسین] عباس را در زمره فرزندان على بن ابىطالب هنگامى که براى آنها وصیت نوشت، دانستهاند.[18]
نگارنده بر این باور است که شاید عباس (علیه السلام) خود نیز از راویان این وصیت پدرش امیرمؤمنان (علیه السلام) بوده است.
ب) در متن روایات
به جز روایاتى که در فضیلت عبّاس و حضور او در معرکههاى جنگ وارد شده، در احادیث متعدد دیگرى نیز از ایشان در کنار فرزندان بزرگ و ممتاز على بن ابىطالب (علیه السلام) یاد شده است. یک نمونه از این روایات، روایت عیاشى در تفسیرش است که ذیل آیه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ)[19] مىگوید:
ابوبصیر، از امام باقر (علیه السلام) نقل مىکند که فرمود: این آیه درباره على بن ابىطالب (علیه السلام) نازل شده است. ابوبصیر به ایشان عرض کرد: جماعت از ما مىپرسند چرا خداوند نام على را در قرآن نیاورده است؟ امام فرمود: به آنها بگو: على (علیه السلام) هنگام رحلتش نمىتوانست و چنین هم نمىکرد که محمد بن على یا عباس بن على یا یکى دیگر از فرزندانش را در امر جانشینى پیامبر (صلى الله علیه و آله) داخل نماید؛ زیرا در این صورت، حسن و حسین (علیهم السلام) به وى مىگفتند: این آیه همچنان که در شأن شما نازل شده، خداوند آن را درباره ما نیز نازل کرده است.[20]
مانند این حدیث را کلینى از ابوبصیر، از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است.[21] این روایت نشان مىدهد که عباس (علیه السلام) در آن زمان چنان جایگاه و قابلیتى داشته که نامش را با محمد بن حنفیه بیاورند؛ آن هم درباره موضوعى بسیار مهم؛ یعنى اشاره به تولّى امر امامت در صورت نبودن آیه یا روایتى صریح. فرض هم این است که روایت پیرامون ساعات احتضار امیرمؤمنان (علیه السلام) و مربوط به آن موقعیت نقل شده است.
مورد دیگر، سخنى است که صاحب «طبقات» درباره وصیت امام امیرمؤمنان (علیه السلام) آورده است و اینکه از میان همه فرزندان امام، از عبّاس نام مىبرد، نشانه روشنى است بر عظمت وى که در کنار امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) و محمد بن حنفیه، که نامشان به صراحت در وصیت آمده، از او نیز یاد مىکنند؛ با اینکه مىدانیم از دیگر فرزندان پسر به اجمال یاد شده است.[22]
ج) در میان تسلیت داده شدگان
از جمله کسانى که پس از شهادت امیرمؤمنان (علیه السلام)، به آنها تسلیت گفته شد، حضرت عباس (علیه السلام) است که صعصعة بن صوحان و همراهانش به ایشان تسلیت گفتند. چون امیرمؤمنان (علیه السلام) به خاک سپرده شد، صعصعه در کنار قبر ایستاد و یک دستش را روى قلب گذاشت و با دست دیگر خاک بر سر ریخت و گفت: «پدر و مادرم به فدایت، اى امیرمؤمنان! گوارایت باد، اى ابوالحسن! پاک زیستى و سرسختانه شکیبایى ورزیدى و جهاد و پیکارت بزرگ و گران ارج بود».
آنگاه به شدت گریست و همه کسانى را که با او بودند، به گریه انداخت. پس همه رو به حسن و حسین و محمد و جعفر و عباس و یحیى و عون و عبدالله (علیهم السلام) آوردند و به آنها در مرگ پدرشان تسلیت و تعزیت گفتند.[23]
د) هنگام قصاص کردن ابن ملجم (لعنةالله علیه)
مورخان عامه نقل کردهاند که عباس به هنگام شهادت پدرش، پسر بچهاى نابالغ بود.[24] اما به راستى این کدام عباس است؟ گفتهاند که منظور عباس اصغر است؛ اما باید دانست که پسران کوچک امیرمؤمنان (علیه السلام) که پس از ایشان زنده ماندند، بیش از یک نفر بودند. پس اگر منظور از عباس، دیگر پسران باشند، کافى است که نام آنها آورده شود. حال که از میان آنها تنها از عباس در این ماجرا یاد کردهاند، این نشانه دیگرى است بر منظور بودن آن جناب؛ علاوه بر اینکه قاعده انصراف اقتضا دارد که هر گاه عنوان «عباس» به طور مطلق و بدون قید درباره فرزندان امیرمؤمنان (علیه السلام) به کار رود، عباس اکبر، یعنى حضرت ابوالفضل العباس منظور باشد.
پس حق و درست این است که مراد، عباس اکبر است و چون وى هنگام شهادت پدرش چهارده سال بیشتر نداشته و بلوغش مورد اختلاف واقع شده، از او به «عباس اصغر» تعبیر کردهاند. از این رو کسانى که مىگویند هر گاه بعضى از فرزندان مقتول، صغیر و نابالغ باشند، در اجراى حکم قصاص صبر و انتظار لازم نیست، خواستهاند با این مطلب بر صغیر و در نتیجه نابالغ بودن عباس استدلال کنند.
ه) سهم عباس (علیه السلام) از ارث فدک
در روایتى از معاویة بن عمار دهنى آمده است: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: پس از آنکه فدک به شما بازگردانده شد، محصول آن را چگونه تقسیم کردید؟ امام فرمود: به فرزندان عباس یکچهارم دادیم و بقیه به فرزندان فاطمه (علیها السلام) رسید. پس فرزندان عباس بن على چهار سهم بردند و به اندازه چهار نفر، از على (علیه السلام) ارث بردند.[25]
ارتباط و علاقه عباس (علیه السلام) با اهل بیت (علیهم السلام) پس از شهادت پدر استمرار یافت و در واقعه کربلا نمونهاى باشکوه و مثالزدنى از شخصیت پدر بزرگوارش را به نمایش گذاشت. امیر مؤمنان (علیه السلام) عباس را براى چنین روزى آماده کرده بود. بىشک اهداف امام (علیه السلام) در این باره تحقق پذیرفت و پیشگویىهایش واقعیت یافت.
یکى از عبرتهایى که همه مسلمانان باید به آن توجه داشته باشند و آن را مایه پند و عبرت خود قرار دهند، این است که در کربلا، براى رسول خدا (صلى الله علیه و آله) و هر یک از اهل بیت (علیهم السلام) الگو و نمونهاى وجود داشت. همان خاندانى که آیه تطهیر در شأن آنها نازل شد و پیامبر (صلى الله علیه و آله) آنها را زیر عباى خود گرد آورد و حدیث آن مشهور است و طبق گفته پیامبر بشارت دهنده، بیش از پنج نفر نیستند؛ آنجا که هنگام نزول آیه (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً)[26] فرمود: «این آیه در شأن پنج تن، یعنى على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) نازل شده است».[27]
پیامبر (صلى الله علیه و آله) در هیأت شبیهترین افراد به خود، یعنى على اکبر (علیه السلام) وارد کربلا شد. امام هنگام فرستادن على اکبر به میدان، این حقیقت را آشکار نمود. وقتى على از پدر بزرگوارش اجازه خواست، امام حسین (علیه السلام) چشمان به اشک نشسته خود را به زیر افکند و پس از اندکى درنگ، به خداوند عرضه داشت: «خداوندا! خود گواه باش که کسى به جنگ با آنان مىرود که از جهت اخلاق و خِلقت و سخنورى، شبیهترین فرد به رسول توست. ما هر گاه دلتنگ پیامبرت مىشدیم، به چهره على اکبر نگاه مىکردیم.» سپس با صداى بلند فرمود: «اى پسر سعد! خداوند پیوند خویشاوندىات را بگسلد که پیوند خویشاوندىام را قطع کردى و حرمت خویشاوندى من با رسول خدا را رعایت نکردى».
افزون بر اینها پنج تن از صحابه خاص رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نیز در کربلا به شهادت رسیدند:[28] عبس بن حارث کاهلى؛ حبیب بن مُظاهر اسدى؛ مسلم بن عوسجه اسدى؛ هانى بن عروه مرادى و عبدالله بن یقطر حمیرى.
از زنان صحابى پیامبر نیز دو تن در کربلا بودند که به اسارت لشکر اموى درآمدند: فضّه نوبیّه (خادمه فاطمه زهرا (علیها السلام)) و عقیله بنىهاشم، زینب کبرى، خواهر امام حسین (علیه السلام)[29]. فاطمه زهرا (علیها السلام) در وجود شخصیت و بانوى گرانقدرى که مصائب وى را به ارث برده و از او شکیبایى و جهاد در راه ولایت را آموخته بود، پا به صحنه کربلا نهاد. نیز در وجود فاطمه، دخت امام حسین (علیه السلام) که به جدّه خویش همانند بود.
امام حسن مجتبى (علیه السلام) را سه تن از فرزندانش، یعنى قاسم و عبدالله و ابوبکر در کربلا نمایندگى مىکردند.
و عباس (علیه السلام) در موقعیتهاى بزرگ و حساسى پدر بزرگوارش را مجسم نمود: همچون على (علیه السلام) که در جنگهاى رسول خدا (صلى الله علیه و آله) پرچمدار لشکر بود و در روز قیامت حامل «پرچم حمد» خواهد بود، در کربلا پرچم لشکر امام حسین (علیه السلام) را بر دوش گرفت. در کربلا وظیفه مهم سقایت و رساندن آب به اهل حرم را در آن موقعیت دشوار و بُحرانى بر عهده داشت؛ همچون پدرش على (علیه السلام) که در قیامت ساقى حوض کوثر است و دوستداران خود را از آن مىنوشاند و دشمنانش را دور مىگرداند.
پدرش ساقى حوض کوثر است فردا
و ساقى تشنگانى کربلا ابوالفضل است
افزون بر این، عباس با وفادارى و جانفشانى خود، شجاعتى را به نمایش گذاشت که یادآور شجاعت پدرش امیرمؤمنان (علیه السلام) بود.
دوم. در محضر برادرش امام حسن مجتبى (علیه السلام)
چنانکه گفتیم عباس (علیه السلام) در دوران حیات پدرش امیرمؤمنان (علیه السلام) شأن و جایگاه والایى داشت. در این صورت باید نقش ایشان در عصر برادرش امام حسن مجتبى (علیه السلام)، آن هم در 24 سالگى، بیشتر و پررنگتر و شایستهتر باشد. اما متأسفانه اطلاعاتى درباره ایشان در سالهاى 40 تا 50 هجرى که دوران امامت امام حسن (علیه السلام) بوده، در منابع تاریخى نیامده است.
با این همه، روشن است که عباس (علیه السلام) مؤمن و مطیع فرمان پیشواى خود بوده و با اطاعت و ولایتى مخلصانه در رکاب ایشان بوده است؛ کار و وظیفهاى که بر هر مؤمنى لازم است، چه رسد به عباس (علیه السلام) که به حقیقت امر برادرش آگاه و از نزدیک به رازهاى شخصیت ایشان واقف است و چون سالهایى را با امام حسن (علیه السلام) به سر برده، همه این امور را شاهد و ناظر بوده است.
در روایتى که محدّث دولابى با سند ذکر کرده و ابناخضر جنابذى در کتاب «تاریخ الامام الحسین (علیه السلام)» هنگام یادآورى اوصاف آن حضرت، روایت کرده، مىخوانیم: «امام حسن مجتبى (علیه السلام) در 45 سالگى رحلت کرد و حسین و محمد و عباس و برادران عباس از طرف على بن ابىطالب عهدهدار غسل او شدند».[30]
درباره عباس در عصر برادرش امام حسن مجتبى (علیه السلام) چیزى بیش از این روایت نیافتیم. شاید با جستوجوى عمیقتر، مطالب سودمندى در این باره به دست آید. بعون الله العزیز الحمید.
سوم. در محضر امام حسین (علیه السلام)
جناب عباس (علیه السلام) در آغاز امامت برادرش ابوعبدالله حسین (علیه السلام) وارد بیستوچهارمین سال زندگى مىشود و ده سال در سایه عنایت آن حضرت مىزیَد. درباره این بخش از زندگى عباس و نقش و جایگاه ایشان در عصر امامت سیدالشهدا (علیه السلام) نیز تاریخ ساکت است و سخنى ندارد؛ ولى باید گفت که ایشان همچون دوران امام حسن (علیه السلام)، در موقعیت یک انسان مؤمن، بلکه به عنوان کسى که از نزدیک به مسائل و امور آشناست، پیرو امام حسین (علیه السلام) و مخلصانه در خدمت آن حضرت بوده است.
اما حوادثى که در آخرین روزهاى امامت حسین بن على (علیه السلام) (از ماه رجب سال 60 تا عاشوراى سال 61 ه) اتفاق افتاد، رویدادهایى را در پى داشت که نقش عباس (علیه السلام) در آنها بسیار مهم و تأثیرگذار بود؛ نقشى که زوایاى وسیعى از سبک زندگى عباس بن على (علیه السلام) و موضعگیرىهاى ایمانى و عملى او را نشان داد و ایمان استوار و بینش عمیق و شایستگى و مبارزه شهادتطلبانه و اخلاص و وفادرى و دلاورىاش را به ظهور رساند.
ما در اینجا به مهمترین این عناصر مىپردازیم تا گستره فعالیتهاى عباس (علیه السلام) را که در محضر سیدالشهدا (علیه السلام) و با الهام گرفتن از ایشان صورت گرفته، نشان دهیم.
همه رجالشناسان بر این امر متفقاند که جناب عباس (علیه السلام) از برادرش امام حسین (علیه السلام) روایت نقل کرده است. شیخ طوسى در کتاب «تسمیة من روى عن النبى والائمة» در بخش مربوط به اصحاب امام حسین (علیه السلام) گوید:
عباس بن على بن ابىطالب (علیه السلام) سقاى کربلا بود و با حسین (علیه السلام) به شهادت رسید. حکیم بن طفیل او را کشت. مادرش امالبنین دخت حرام[31] بن خالد بن ربیعة بن وحید، از بنىعامر بود.[32]
همه کسانى که پس از شیخ طوسى در کتابهاى رجال خود از عباس یاد کردهاند، این سخن شیخ را تکرار نمودهاند.
سخن در باب روایات عباس (علیه السلام) از برادرش حسین (علیه السلام) همان است که در بحث از روایات آن جناب از پدر بزرگوارش امیرمؤمنان (علیه السلام) گذشت که باید در میراث مکتوب، بهویژه روایات، فحص و جستوجوى دقیق انجام گیرد. البته مىتوان حدث زد که بسیارى از گفتوگوهاى صورت گرفته در نهضت امام حسین (علیه السلام) و روایات مربوط به حوادث روى داده در حرکت ابىعبدالله (علیه السلام) که در کتابهاى مقاتل و تاریخ از امام حسین (علیه السلام) نقل شده، روایت و نقل عباس (علیه السلام) باشد؛ چرا که او نزدیکترین و همراهترین فرد با امام حسین (علیه السلام) بود.
یکى از همراهان امام حسین (علیه السلام) هنگام خروج از مدینه، عباس (علیه السلام) بود. درباره این همراهى، هم بهخصوص اخبارى وارد شده و هم به طور عموم؛ آنجا که از حرکت اهلبیت (علیهم السلام)
با سیدالشهدا (علیه السلام) یاد شده است. دینورى گوید:
با فرا رسیدن شب، حسین (علیه السلام) به همراه دو خواهرش امکلثوم و زینب، و پسر برادرش و برادرانش ابوبکر و جعفر و عباس و دیگر خاندانش که در مدینه بودند- به جز محمد بن حنفیه که در مدینه ماند- به سوى مکه به راه افتاد.[33]
صدوق درباره کسانى که با امام حسین (علیه السلام) بیرون رفتند، گوید:
در میان یازده تن از مردان اصحابش و خانوادهاش رهسپار مکه شد؛ از جمله: ابوبکر بن على و محمد بن على و عثمان بن على و عباس بن على و عبدالله بن مسلم بن عقیل و على بن حسین اکبر و على بن حسین اصغر.[34]
شیخ مفید گوید:
در همان شب که شب یکشنبه بود، دو روز مانده از ماه رجب، به اتفاق فرزندان و برادران و برادرزادگان و اکثر خانوادهاش- جز محمد بن حنفیه- رو به سوى مکه نهاد.[35]
همراه شدن با امام حسین (علیه السلام) در چنان سفر و هجرت مقدسى، در سایه عنایت امام عصر (علیه السلام)، یکى از افتخارات عباس است، و این نبود مگر به واسطه یک عزم و اراده جدّى و جدا از احساسات بشرى و گرایشهاى دنیایى. تمام آنچه در موقعیتهاى عظیم در معرکه کربلا از او به ظهور رسید، گواه این حقیقت است.
جناب عباس (علیه السلام) چه آنگاه که در کاروان امام حسین (علیه السلام) از مدینه به مکه و سپس از آنجا به سوى کربلا در حرکت بود، و چه آن زمانى که در کربلا آن مسئولیت خطیر را عهدهدار مىشود، در همه این صحنهها دیده نشد که از اطاعت امام خود سرپیچى کند و با وجود طولانى بودن مسیر، از پاسخ گفتن به نداى او سر باز زند. حاضر شدن در حماسه عاشورا و سپرى کردن روزهاى پرحادثه آن در کنار امام حسین (علیه السلام) و قیام به اوامر ایشان تا لحظه شهادت، همه دلیل بر تسلیم محض بودن و اطاعت بىچون و چراى اوست. رفتار عباس در کربلا یکسره بیانگر این حقیقت است؛ چنانکه امام (علیه السلام) براى مشکلترین و خطرناکترین مسئولیتها، او را برمىگزیند و عباس به عالىترین شکل آنها را انجام مىدهد.
اگر «وفا» به معناى مداومت بر همدردى و استقامت بر پیمان باشد،[36] عباس (علیه السلام) این معنا را به کاملترین شکل ممکن نشان داده است. در ادامه، برخى از موقعیتهایى را که عبّاس (علیه السلام) مىتوانست از معرکه جنگ بیرون رود و خود را برهاند، بیان مىکنیم؛ اما او به همه این موقعیتها پشت پا زد و اعلان کرد که به وظیفه حفاظت و یارى حسین (علیه السلام) پاىبند مىماند و او را رها نمىکند؛ همان حسینى که پیش از آنکه برادر او باشد، همواره مولا و پیشواى او بوده است. از این رو، مردان و زنان و اطفال خانواده امام حسین (علیه السلام) تا هنگام شهادت ایشان آسودهخاطر بودند و نگرانى نداشتند. در زیارات وارده نیز «وفادارى» جناب عبّاس یکى از ویژگىهاى ایشان شمرده شده است.
در جریان حرکت امام حسین (علیه السلام)، بهویژه در میدان حماسه کربلا، از لحظه ورود امام به کربلا تا شهادت همه یاران و تنها ماندن حضرت عباس (علیه السلام) در حضور آن امام، موقعیتهاى حساسى پیش مىآمد که امام حسین (علیه السلام) از عباس مىخواست تا مأموریتهاى مهم و ویژهاى را انجام دهد. در این موارد، عباس (علیه السلام) نقش یک وزیر مطمئن و قابل اعتماد را داشت. بىشک چنین اعتمادى از سوى سیدالشهدا (علیه السلام) که تنها نسبت به عباس وجود داشت، و نه دیگر اصحاب و یارانِ کهنسال و فرزندان ایشان، دلیل روشنى است بر امتیاز و برترى او در نزد امام و شایستگىاش براى آن جایگاه رفیع.
امام حسین (علیه السلام) براى اتمام حجت بر دشمنان و فرمانده لشکر کوفه، تصمیم مىگیرد تا پیش از شعلهور شدن آتش جنگ و بحرانى شدن اوضاع، با عمر بن سعد دیدار کند. عباس و علىاکبر (علیهما السلام)[37] ایشان را تا محل ملاقات همراهى مىکنند و آنجا امام از دیگر اصحاب مىخواهد که آنها را تنها بگذارند و فقط عباس و علىاکبر با وى مىمانند.[38] مورخان زمان این ملاقات را پیش از روز هفتم محرم دانستهاند؛ یعنى پیش از بسته شدن آب بر روى امام حسین (علیه السلام) و اصحابش. اینکه عباس با امام مىماند، به روشنى از یک توجه ویژه به ایشان حکایت دارد.
یکى از مهمترین جلوههاى قیام امام حسین (علیه السلام)، حضور خانواده شریف علوى و فاطمى در کنار امام حسین (علیه السلام) در وسط میدان کارزار است. آنچه قلب یک قهرمان بىباک و غیرتمند را به سختى درهم مىفشرد و به درد مىآورد، وجود تعدادى از زنان و فرزندان اهلبیت و اصحاب امام در معرکه پرحادثهاى همچون کربلاست که به چشم خود تمام صحنههاى محنتبار و آزاردهنده را مىدیدند و همه آنچه را گفته مىشد، مىشنیدند، و این بر فرمانده و میداندار عرصه نبرد که دشمن با او مواجه گردیده، بسیار گران بود و مانع پیشروىاش به سوى دشمن مىشد. این امر براى کسى که چنین معرکهاى را به تأمل بنگرد، روشن و آشکار است.
قلب و دل امام حسین (علیه السلام) زیر بار چنین مسئولیتى قرار گرفته و یکى از مهمترین دلمشغولىهاى ایشان بود؛ در حالى که امام فرماندهى جنگى الهى و سرنوشتساز را بر عهده داشت و اسلام با همه وجود، در انتظار ثمرات آن بود. در روز عاشورا، وقتى دشمن به امام حسین (علیه السلام) نزدیک شد، امام نخستین خطبه خود در آن روز را ایراد کرد و در ضمن آن فرمود:
اى مردم! سخنم را بشنوید و در کشتن من شتاب مورزید تا شما را به آنچه وظیفه من است، موعظه کنم و پند دهم و علت آمدنم به اینجا را بیان کنم. اگر عذرم را پذیرفتید و سخنم را تصدیق نمودید و با من از درِ عدل و انصاف درآمدید، بدین ترتیب به سعادت مىرسید و مرا با شما جنگ و قتالى نخواهد بود. اما اگر نپذیرفتید و منصفانه با من برخورد نکردید، پس فکر خود و همت شریکان خود را فراهم آورید و بدون پردهپوشى درباره من قضاوت کنید و مهلتى به من ندهید (یونس/ 71). یاور من خدایى است که این کتاب را نازل کرده و کارساز شایستگان است (اعراف/ 196)».
خواهران و دختران امام (علیه السلام) چون سخنان ایشان را که ادامه نیافت، شنیدند، شیون زدند و گریستند. صداى شیون زنان که به امام حسین (علیه السلام) رسید، برادرش عباس بن على و فرزندش علىاکبر را به سوى زنان فرستاد و به آن دو فرمود: ساکتشان کنید. سوگند که گریههاى بسیار در پیش دارند.[39]
بىتردید این وضع حتى براى شخصیت عظیمى چون امام حسین (علیه السلام) در آن موقعیت خطیر و سرنوشتساز، از سختترین و حساسترین موقعیتها بود. امام قصد داشت با سخنرانى خود، حجت را بر دشمن تمام کند و مسئله بسیار مهمى را به انجام رساند، اما با صحنهاى روبهرو شد که عزم و اراده هر فرماندهاى را سست مىکرد و هر خطیبى را دلسرد و ناامید مىساخت.
اما امام حسین (علیه السلام) و قیام عاشورا همه، امورى خارق العاده بودند و امام توانست حتى در این بخش از حرکت خود (یعنى همراه کردن زنان و کودکان با خود) که پس از رسالت پیامبر (صلى الله علیه و آله) در نوع خود بىمانند بود نیز اهداف خود را محقق سازد و مظلومیت خویش را آشکار نماید. بلکه این مسئله، جزئى از مؤلفههاى تشکیل دهنده حرکت امام حسین و نطقه قوت آن براى زنده کردن اسلام به شمار مىرفت؛ اسلامى که خلفا با تدابیر خصمانه و کینهتوزانه خود آن را میراندند و این وضع در دوره معاویه به اوج خود رسید و چون کار به دست یزید، فرزند معاویه افتاد، به آن فاجعه هولناک و مصیبتبار منجر گردید.
امام حسین (علیه السلام) هیچگاه در برابر فشارهاى روحى دشمن و دلنگرانىهاى شخصى تسلیم نشد و به آنچه فرمان یافته بود، عمل کرد و خانوادهاش را با خود همراه ساخت و آنگاه که ابنعباس از وى مىخواهد زنان و کودکان را با خود نبرَد، در پاسخ او مىفرماید: «خداوند اراده کرده است آنها را اسیر و دربند ببیند».
با این همه، امام حسین (علیه السلام) از عبّاس و فرزندش علىاکبر براى آرام کردن زنان یارى مىطلبد؛ زیرا رسالتى که حسین (علیه السلام) به خاطر آن، زنان و کودکان را با خود همراه ساخته، باید تبلیغ شود و این امر پس از عاشورا، به روشنگرى آنان درباره ستمهایى که بر اهلبیت رفت و مظلومیت امام حسین (علیه السلام) بستگى دارد.
وظیفه مهم رساندن پیام امام حسین (علیه السلام) به زنان حرم را کسى جز محارم خانواده که عباس و علىاکبر هستند، نمىتوانست به انجام رساند. امام حسین (علیه السلام) کار بزرگترى بر عهده داشت و آن اتمام حجت با دشمن بود و چون زنان آرام شدند، آن حضرت خطبه شکوهمند خود را ادامه داد.[40] مىتوان دریافت که رساندن پیام ابىعبدالله (علیه السلام) به خیمهها چه اندازه بر عباس دشوار بود و چه اضطراب و نگرانىاى را در وجود او پدید آورده بود.
شیخ مفید گوید:
در عصر پنجشنهب روز نهم محرم، عمر بن سعد رو به سوى خمیههاى امام حسین (علیه السلام) برخاست و ... آنگاه فریاد برآورد: سوار شوید اى لشکریان خدا! مژده باد شما را ...! جماعت بر مرکبها سوار شدند و پس از عصر به سوى لشکر امام حسین (علیه السلام) پیش رفتند. امام که بر درگاه خیمهاش نشسته بود تا شمشیرش را صیقل دهد، در همان حال به خواب رفته بود. در این حال، زینب هیاهوى لشکر عمر بن سعد را شنید. به برادرش نزدیک شد و عرض کرد: برادر! آیا صداهایى را که پیش مىآید مىشنوى؟ و عباس بن على (علیه السلام) گفت: برادر! دشمن به سوى تو مىآید. امام برخاست و فرمود: اى عباس، فدایت شوم! سوار شو و خود را به آنها برسان و بگو: شما را چه شده است؟ چه مىخواهید؟ و از علت آمدنشان سؤال کن. عباس به اتفاق بیست نفر از جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر به سوى لشکر دشمن رفت و گفت: چه شده
است؟ چه مىخواهید؟ گفتند: فرمان امیر رسیده است که به شما پیشنهاد کنیم یا حکم او را بپذیرید یا با شما بجنگیم. عباس گفت: لختى درنگ کنید تا بازگردم و در این باره نظر ابىعبدالله را جویا شوم. لشکریان ایستادند و گفتند: نزد وى برو و پیشنهاد ما را به او بگو و آنگاه بازگرد و از آنچه گفتند آگاهمان کن. عباس بازگشت و به تنهایى به سوى حسین (علیه السلام) اسب تاخت تا او را باخبر سازد. همراهان عباس ماندند و با لشکریان عمر بن سعد به گفتوگو پرداختند و آنها را موعظه کردند که از جنگ با حسین (علیه السلام) منصرف شوند. عباس نزد حسین (علیه السلام) آمد و او را از پیشنهاد دشمن آگاه ساخت. امام فرمود: «بازگرد و اگر توانستى تا فردا از آنان مهلت بخواه و امشب آنها را از ما روىگردان کن تا به درگاه پروردگارمان نماز به جاى آوریم و دعا کنیم و آمرزش بطلبیم. خداوند خود مىداند که من چقدر نماز و قرآن خواندن و دعا و استغفار را دوست مىدارم.» عباس نیز خود را به لشکر رساند.[41]
طبرى در این باره گوید:
عباس بازگشت و در حالى که اسبش را به سوى لشکر عمر بن سعد پیش مىراند، خود را به آنان رساند و گفت: اى جماعت! ابوعبدالله از شما مىخواهد امشب را دست از او بردارید تا در این کار تأمل نماید. هنوز میان شما و او در این باره سخنى نرفته است. پس به همراه فرستادهاى از سوى عمر بن سعد نزد امام حسین (علیه السلام) بازگشت. فرستاده گفت: ما تا فردا به شما مهلت دادهایم. اگر تسلیم شوید، شما را نزد امیر خود عبیدالله بن زیاد مىبریم، و اگر نپذیرید، دست از شما برنمىداریم. پس بازگشت.[42]
برگزیدن عباس براى این کار سخت و پرخطر و مهم نشانه بزرگى است بر اطمینان و اعتماد ابىعبدالله (علیه السلام) به او؛ زیرا روشن است که در چنین مأموریتهایى فرستاده باید از همه اصحاب برتر و خردمندتر و وفادارتر باشد و هر چه وى از جهت نَسَب و خویشى به فرستنده نزدیکتر باشد، براى یارى او و رسالتش و محقق ساختن اهداف آن رسالت، اعتماد و اطمینان کاملتر و قوىترى را باعث مىگردد.
اینکه نقل کردهاند عباس در گفتوگو با سپاه کوفه هر جا که مىخواست از برادرش امام حسین (علیه السلام) یاد کند، تعبیر «أبىعبدالله» رابه کار مىبُرد و از آن حضرت با کنیه- که در فرهنگ عرب براى احترام و بزرگداشت به کار مىرود- یاد مىکرد، خود گواه روشنى است بر نهایت ادب عباس در برخورد با برادر و مولاى و امام خویش، و این نشان مىدهد که این تکریم و احترام در وجود جناب عباس (علیه السلام) ریشه داشت و در آن شرایط سخت نیز بدان پاىبند بود.
در روز عاشورا، هنگامى که آتش جنگ شعلهور گردید، چهار تن از اصحاب امام حسین (علیه السلام)- که از کوفه بیرون آمده و آنگاه که کاروان حسینى در محاصره سپاه حرّ بن یزید ریاحى قرار گرفته بود، به آن کاروان ملحق شده بودند- براى مبارزه پیشقدم شدند. آن چهار تن عبارت بودند از: جابر بن حارث سلمانى، مجمّع بن عبدالله عائذى، عمرو بن خالد صیداوى اسدى و سعد مولى عمرو. آنها در آغاز جنگ بر لشکر عمر بن سعد یورش بردند و صف دشمن را شکافتند و در آنها نفوذ کردند، اما لشکر ابنسعد، یکباره آن چهار نفر را محاصره و ارتباطشان را با سپاه امام حسین (علیه السلام) قطع کردند.[43] امام (علیه السلام) عباس را فراخواندند و فرمودند که اصحاب را دریابد. عباس به لشکر کوفه حمله برد و به تنهایى با آنها جنگید و متفرقشان ساخت و آن چهار نفر را نجات داد.[44] آنها به عباس سلام کردند و عباس آنها را روانه لشکر حسینى نمود، اما هر چهار تن دوباره به جنگ پرداختند و عباس از آنها حمایت مىکرد، تا اینکه در یک مکان به شهادت رسیدند. عباسّ خدمت برادر بازگشت و او را از فرجام کار آن چهار تن آگاه ساخت.[45] انتخاب عبّاس براى نجات محاصره شدگان و اینکه او به تنهایى به این کار اقدام مىکند، از اعتماد کامل امام حسین (علیه السلام) به همت و دلاورى و توانایى او حکایت دارد.
پرچم در جنگها جایگاه ویژهاى دارد؛ چون نشانه سپاه است و برپا بودنش دلیل پایدارى لشکریان و ادامه جنگ. از این رو پرچم را به دست کسى مىسپارند که قدرت و شهامت و بىباکى و غیرت و حمیت بالایى دارد. امام حسین (علیه السلام) در اطرافیان خود، جز برادرش عباس را سزاوار حمل پرچم و علمدارى نیافت و آنگاه که به آرایش سپاه خود پرداخت، پرچم را به برادرش عبّاس بن على سپرد.[46] همین بود که عباس به «صاحب الرایة» و «صاحب اللواء» یعنى پرچمدار ملقّب گردید.[47]
شاید یکى از دردناکترین و اندوهبارترین صحنههاى واقعه مصیبتبار کربلا، تشنگى و عطش سوزان روز عاشورا باشد. سپاه کوفه، آب را بر حسین و اهلبیت و اصحابش (علیهم السلام) که در میان آنها پیرمردان و زنان و کودکان و شیرخوارگان دیده مىشد، بست و این، چنان کار را سخت کرد که در آن گرماى سوزان و در حرارت روزهاى آن فصل گرم سال بسیارى از اهلبیت بهخصوص کودکان و نوزادان، از سوز تشنگى با زبان خشک و ملتهب آب مىطلبیدند.
عباس در حالى براى آوردن آب انتخاب مىشود که سپاه اموى همه راههاى ورود به آب را به سختى بسته است. این نیز نشانه دیگرى است از عظمت مقام عباس در نگاه امام حسین (علیه السلام). عباس به آن وظیفه انسانى و خدایى اقدام نمود و به همین سبب به او «سقّا» و «صاحب مَشک» مىگویند.[48]
سخن آخر
اینکه جناب عباس (علیه السلام) آن وظایف و مسئولیتهاى خطیر و مشکل را به بهترین شکل ممکن به انجام رساند، نشان مىدهد که وى شایستگى و شجاعت لازم براى انجام کارهاى بزرگ و پرخطر را که جز ابرمردان از عهده آن برنمىآیند، داشت. همچنین اطاعتى بىچون و چرا از مولا و امام خود داشت که جز در وجود اندک افراد مخلص، بلکه کُمّلین و به مقصد رسیدگان یافت نمىشود.
با وجود همه این ویژگىها در عباس (علیه السلام) حق همان است که امام حسین (علیه السلام) او را برگزیند و به او اعتماد کند و تکیهگاهش قرار دهد، و این در کارنامه فضایل عباس (علیه السلام)، نشانهاى بزرگ و بسیار با ارزش است. بىجهت نیست که ائمه معصوم (علیهم السلام) پیوسته از عباس یاد مىکنند و فضایلش را آشکارا بیان مىدارند و در زیارتنامه ابوالفضل عباس (علیه السلام)، آنها را بر زبان مىآورند.
یاد و نام عباس (علیه السلام) در ذهن و زبان و میراث همه مسلمانان، از جمله طایفه زیدیه، ماندگار است. با اینکه تاریخ زیدیه قرنهاى متمادى را پشت سر نهاده، اما هنوز خاندانهاى شریفى از فرزندان و نسل او هستند و عالمان و بزرگان بسیارى در میان آنها دیده مىشود. پیشوایان زیدیه عباس (علیه السلام) را ستوده و تقدیس کردهاند. المنصور بالله، عبدالله بن حمزه (م 610 ه) زیارتى ویژه عباس (علیه السلام) انشاء کرد که آکنده بود از ثنا و ستایش و بزرگداشت شخصیتهاى ممتاز و اصیل خاندان عباس و بیان افتخارات برجسته و عظیمى که ابوالفضل العباس (علیه السلام) به آنها آراسته و مفتخر شده بود.
در سخن دیگر ائمه (علیهم السلام)
بىتردید ابوالفضل العباس (علیه السلام) با وجود آن افتخارات بزرگ و قهرمانىها و موضعگیرىهاى ستودنى که در تاریخ ثبت است، در ذهن و قلب اهل بیت (علیهم السلام) ماندگار گردید. در روایات بسیارى از معصومین (علیهم السلام) فضایل عبّاس بیان شده و جایگاه والا و درخشان ایشان را نشان مىدهد. سخنان امام زینالعابدین (علیه السلام) که از نزدیک شاهد موقعیتهاى مهم و ارزنده عمویش عباس بود و در عاشورا قهرمانىهاى مثالزدنى او را به چشم دیده، بهترین گواه بر عظمتهاى عباس است. نیز آنچه از امام صادق (علیه السلام) در وصف او روایت شده و به رساترین شکل ایمان راسخ عباس و بصیرت عمیق و حلم و فداکارى او را نشان مىدهد.
زیارتنامههایى هم که از معصومین (علیهم السلام) براى زیارت عباس (علیه السلام) وارد شده، آکنده است از ویژگىهاى منحصر به فرد و باشکوهترین خصلتها و شریفترین مکرمتهاى اخلاقى؛ تا جایى که در تاریخ مىخوانیم اهلبیت (علیهم السلام) بخشى از میراث خود در «فدک» را که ارثى نبوى و فاطمى و علوى بود، به عباس و فرزندان او اختصاص دادند تا بدین وسیله پیوند میان ایشان و برادرانشان را که از نسل فاطمه زهراو فرزندان او بودند، محکمتر سازند و آنها را در میراثش شریک کنند. در روایات مربوط به مهدى و نشانههاى پیش از ظهور او، به نقل از محمد بن سلیمان کوفى از محمد بن عبیدالله[49] مىخوانیم:
در نوشتههاى جدّم عبیدالله بن عباس بن على بن ابىطالب (علیه السلام) دیدم که نوشته بود: قائم[50] (از فرزندان حسن) حرکت خود را از سرزمین نَجْد[51] آغاز مىکند و بر قبیلهاى از عقیل که به آنها «فرزندان معاویة بن حرب» گفته مىشود مىگذرد و به یمن مىرسد. پس لشکرى از یمنىها را به سوى تهامه و از آنجا به سوى مکه به حرکت درمىآورد؛ همچون چوپان که گوسفندان را به سوى آغل مىبرد. در پیشاپیش این لشکر، مردى از فرزندان عباس بن على قرار دارد.[52]
وجود مردى از نسل عباس به همراه سید حسنى یمانى در پیشاپیش سپاه مهدى دلیلى است تمام بر نقشآفرینى عباس در حرکت مهدى منتظر (علیه السلام). در روایت شریفى که برقى به سند خود از عباس بن موسى بن جعفر (علیه السلام) نقل کرده، آمده است:
عباس گوید: از پدرم درباره عزادارى پرسیدم، فرمود: چون خبر شهادت جعفر بن ابىطالب به رسول خدا (صلى الله علیه و آله) رسید، نزد همسر جعفر اسماء بنت عُمیس رفت و فرمود: «فرزندان جعفر کجایند؟»[53] اسماء آنها را که سه تن بودند (عبدالله، عون، محمد) صدا کرد. چون حاضر شدند، رسول خدابر سر آنها دست کشید. اسماء گفت: چنان بر سرشان دست مىکشى که گویا یتیم شدهاند؟! رسول خدا (صلى الله علیه و آله) از فهم و درایت اسماء به شگفت آمد و به او فرمود: اى اسماء! مگر نمىدانى که جعفر به شهادت رسیده است؟ اسماء گریست. رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به او فرمود: گریه مکن؛ جبرئیل به من خبر داد که جعفر در بهشت، دو بال از یاقوت سرخ دارد. اسماء گفت: اى رسول خدا! اگر مردم را گرد آورى و آنها را از فضیلت و مقام جعفر آگاه کنى، برترىاش فراموش نمىشود. رسول خدا (صلى الله علیه و آله) از عقل و شعور بالاى اسماء تعجب کرد و فرمود: براى خانواده جعفر غذا ببرید، و از آن پس این کار، به صورت سنّت درآمد.[54]
ابوالفضل العباس (علیه السلام) که در مقام شهادت و داشتن دو بال در بهشت و فضایل بسیارى که بعضى از آنها را برشمردیم، به عمویش جعفر همانند است، چگونه ممکن است به فراموشى سپرده شود؟! اگر سنّت این است که براى عزاداران شهید طعام مىبرند، باید پرسید که مردم پس از شهادت حسین و عباس (علیه السلام) چه چیز را به خاندان رسول خدا (صلى الله علیه و آله) پیشکش کردند؟ جز اسارت و زندان و زنجیرهایى که بر دست و پاىشان بسته شده بود، و سوار کردن اسیران بر شتران نحیف و لاغر و گرداندن آنها از شهرى به شهر دیگر؟!
[1] . این عنوان در« رجال» چاپ نجف و طبع قم ذکر نشده، اما حضرت آیةالله شبیرى زنجانى در نسخه خود، آن را پس از نام عمار بن یاسر به شماره 598 آورده و به نام عمر بن على تعلیقه زده است: این نام را فقط ابن داوود نقل کرده است( بنگرید به: رجال ابن داود، ص 145، ش 1128) و گفته: معروف و مشهور است. آیةالله شبیرى زنجانى در تعلیقه به نام عباس( علیه السلام) گفته: در کتابهاى رجالى نیامده است. منظور ایشان کتابهاى رجالى امامیه است، وگرنه در کتابهاى عامه، همچنان که خواهید دید، نام عباس را ذکر کردهاند.
[2] . ابنحجر عسقلانى، الاصابة فى معرفة الصحابه، ج 2، ص 501.
[3] . عجلى، الثقات، ش 548.
[4] . این حروف، رمزهایى است که مؤلف طبقات براى منابع کتاب خود مشخص کرده است.
[5] . نسخه مورد استفاده، از خط خوب و مناسبى برخوردار نیست و در آنچه از عبارات« عمدة الطالب» نقل شده، تصحیفهایى وجود دارد، همچون تصحیف واژه« اخوته» به« اخویه».
[6] .« نسمات الاسحار» که نخستین مجله از کتاب« طبقات الزیدیه» است و در کتابخانه بنده موجود مىباشد.
[7] . سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه، ج 37، ص 28، ش 7440 و در چاپ جدید ج 7، ص 429.
[8] . سماوى، ابصار العین فى انصار الحسین، ص 26.
[9] . عبدالواحد مظفر، بطل العلقمى، ج 2، ص 240.
[10] . خوارزمى، المناقب، ص 227.
[11] خوارزمى نام این مرد را عثمان بن وائل حمیرى ضبط کرده و مسعودى از او به عرار بن ادهم یاد کرده است.
[12] بنگرید به: مناقب الخوارزمى، ص 230 و بطلل العلقمى، ج 2، ص 239.
[13] . ابنقتیبه دینورى، عیون الاخبار، ج 1، ص 180؛ ابنمیثم بحرانى، شرح النهج، ج 5، ص 219؛ نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفین، ص 315.
[14] . این مطلب را شیخ مازندرانى حائرى در معالى السبطین، ج 1، ص 267 از یک مقتل به نقل از« الکبریت الاحمر فى شرائط المنبر» ج 2، ص 24 نثل کرده است.
[15] . بطل العلقمى، ج 2، ص 240- 241.
[16] . اردوبادى، فصول من حیاة ابىالفضل( علیه السلام)، ص 43.
[17] . بنگرید به: بطلل العلقمى، ج 2، ص 1- 244.
[18] . محمد بن سعد واقدى، طبقات الکبرى، ج 1، ص 455
[19] . نساء، آیه 59.
[20] . تفسیر العیاشى، ج 1، ص 409 و تفسیر فرات الکوفى، ص 110، ح 27.
[21] . محمد بن یعقوب کلینى، الکافى، ج 1، ص 256.
[22] نسخه خطى طبقات الزیدیه موجود در امالى شیخ طوسى ص 595، ش 1232 چنین است:« فرزندانش حسن و حسین و ابن حنفیه و فرزندان صغیرش را گرد آورد» و در بحارالانوار، ج 42، ص 247.
[23] محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 42، ص 5- 296
[24] . طبقات ابن سعد، ج 3- 1، ص 29؛ بلاذرى، انساب الاشراف، ج 2، ص 4- 55؛ ابناثیر، اسد الغابه، ج 4، ص 37- 38؛ ابنکثیر، البدایة والنهایه، ج 7، ص 612؛ ابنجوزى، تذکرة الخواص، ج 2، ص 643؛ ابن عساکر به نقل از ابنسعد در تاریخ دمشق، ج 42، ص 560؛ ابن منظور، مختصر تاریخ الدمشق، ج 18، ص 92- 93 این مطلب را ذکر کردهاند.
[25] . ابونصر بخارى، سرّ السلسله، ص 89 و معالم الانساب، ص 256. جناب شیخ اردوبادى درباره حساب رُبع و یکچهارم که در حدیث آمده و کیفیت تقسیم سهام سخن به تفصیل گفته است.
[26] . احزاب، آیه 33.
[27] . تفسیر حِبَرى، ص 656؛ هیثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 167- 168.
[28] . بنگرید به: ابصار العین، ص 128.
[29] . همان.
[30] . دولابى، الذریة الطاهره، ص 118، ش 134، چاپ اعلمى. اربلى در کشف الغمه، ج 2، ص 416 آن را از ابن اخضر جنابذى در معالم العترة النبویه و طبرى آن را در ذخائر العقبى، ص 242 و دیار بکرى در تاریخ الخمیس، ج 2، ص 293 نقل کردهاند.
[31] . ما در ضبط این واژه به مختار آیةالله شبیرى زنجانى در تعلیقه بر رجال طوسى، پاىبند بودهایم.
[32] . رجال طوسى، بعد از ش 598، به نقل از نسخه خطى که آیةالله محقق شبیرى زنجانى دام ظله نوشته است.
[33] . ابنقتیبه دینورى، اخبار الطوال، ص 228.
[34] . امالى صدوق، ص 217 مجلس 30، ح 239؛ بحار الانوار، ج 44، ص 313.
[35] . شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص 32.
[36] . جرجانى، تعریفات، ص 174.
[37] . ابناعثم کوفى، الفتوح، ج 5، ص 166 و مقتل خوارزمى، جمع 1، ص 247.
[38] . مقتل الحسین خوارزمى، ج 1، ص 245.
[39] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 424.
[40] . همان، ص 424- 426؛ ابناثیر، الکامل فى التاریخ، ج 4، ص 61.
[41] . ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 89- 91. در این کتاب آمده است: عباس با برادرانش( علیهم السلام) به همراه ده اسبسوار و مرد جنگى به راه افتاد و به لشکر عمر بن سعد نزدیک شد. متقل خوارزمى، ج 1، ص 354؛ الفتوح، ج 5، ص 176.
[42] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 417.
[43] . همان، ص 446.
[44] . این عبارات در روایت کامل ابن اثیر، ج 4، ص 74 آمده است.
[45] . تاریخ طبرى، ج 5، 446.
[46] . همان، ص 422؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 187.
[47] . در بحث از لقبهاى ایشان، مطالب مربوط یادآورى شد.
[48] . به شرحى که در بحث القاب عباس( علیه السلام) در کتاب آوردهایم، مراجعه کنید.
[49] . عنوان بین قوس از چاپ مؤسسه زید نقل شده است.
[50] . این تعبیر بر همه کسانى که در طلب حق قیام مىکنند و در آن راه به جهاد مىپردازند، اطلاق مىشود. اما در عرف شیعه به کسى که از اهل بیت( علیهم السلام) است، گفته مىشود. و مراد از قاسم در این عبارت همان سید حسنى است که در آخرالزمان خروج مىکند و زمینه ظهور مهدى را که رسول خدا به ظهورش وعده داده، فراهم مىسازد. به اتفاق مسلمانان او از فرزندان فاطمه زهرا دخت رسول خداست. مهم در اینجا نام آوردن از یکى از فرزندان عباس بن على( علیه السلام) است که در پیشاپیش لشکر قائم حسنى( نصرالله) قرار دارد.
[51] . مراد از« نجد» در اینجا نجد یمن در شرق تهامه است. بنگرید به: یاقوت حموى، معجم البلدان ج 5، ص 265.
[52] . دُرر الاحادیث النبویة بالاسانید الیحیویه، ص 173، از چاپ مؤسسه زید و ص 194 از طبع اعلمى.
[53] . در یک چاپ دیگر:« اینَ بَنِى؟» بدون اضافه شدن به« جعفر» آمده است؛ یعنى« کجایند فرزندان من؟».
[54] . محاسن برقى ج 2، ص 420، باب 25 اطعام کردن براى عزادارى، ش 194.