فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

اشعار

چکیده
اربعین آمد




اربعین آمد و اشکم ز بصر مى‏آید

 

گوئیا زینب محزون ز سفر مى‏آید




باز در کرب‏وبلا شیون و غوغا برپاست‏

 

کز اسیران ز ره شام خبر مى‏آید




جرس از سوز جگر نالد و گوید به ملأ

 

که سکینه به سر قبر پدر مى‏آید




گرچه پایش بود از خار مغیلان مجروح‏

 

بر سر قبر پدر باز به سر مى‏آید




اى صبا گوى به عباس که از جا برخیز

 

ام کلثوم تو خم‏گشته کمر مى‏آید




«صامتا» از چه نگفتى که سر قبر پدر

 

با سرشک مُژه امروز پسر مى‏آید



 
 
 



 
صامت بروجردى‏
 
اربعین تا اربعین‏




اربعین تا اربعین، صد قافله مهمان توست‏

 

معرفت‏جوى حریم عشق بى پایان توست‏




اربعین تا اربعین، صد پیر با جابر قرین‏

 

با تو مى‏گیرد به یاد اربعینت، اربعین‏




با تو مى‏گیرد عزا همراه فرزندان، خلیل‏

 

با تو مى‏گیرد عزا، همراه خاتم، جبرئیل‏




با تو مى‏گیرد عزا، معصومه خلقت، بتول‏

 

با تو مى‏گیرد عزا، هم عترت آل‏رسول‏




با تو مى‏گیرد، عزا، در اربعینت مرتضى‏

 

با تو مى‏گیرد عزا، تا جلوه روز جزا




خیمه برپا کرده با یادت، غمین بانو رباب‏

 

مى‏کند همراه زینب، هم دلِ عالم، کباب‏




در شهودى آشکارا، جلوه‏گر از مشرقین‏

 

آسمان پر مى‏شود از بانگ ذکر یا حسین‏




یا حسین و یا حسین، آهنگ دل‏ها مى‏شود

 

سینه سینه این نواها تا کجا مى‏رود




اى مسیر کاروانت تا ابد، آیینه‏پوش‏

 

نغمه تنهایى‏ات مى‏آید از میدان به گوش‏




آن‏که در شط فرات از دست، خالى کرد آب‏

 

مهر تو در سینه‏اش بود از ازل، با بوتراب‏




شوق و ذوق اکبر و قاسم، از انفاس تو بود

 

جلوه آیینه‏هاشان، عشق و احساس تو بود




جرعه‏اى از جام صبرت حضرت زینب چشید

 

لحظه‏اى حتى از او درماندگى دشمن ندید




غیرت مردان حق، از حق آیین تو بود

 

هرچه بود آن‏جا، فقط آیینه دین تو بود



 
 
 



 
سیدعلى اصغر موسوى‏
گواه عشق‏




به کربلاى تو یک کاروان دل آوردم‏

 

امانتى که تو دادى، به منزل آوردم‏




هزار بار به دریاى غم فرو رفتم‏

 

که چند دُرّ یتیمت به ساحل آوردم‏




کبوتران حرم را ز چنگ صیادان‏

 

نجات داده و چون مرغ بِسمل آوردم‏




به جز رقیه که از پا فتاد پیش سرت‏

 

تمام اهل حرم را به منزل آوردم‏




شبى به محفل ویران ما سرت شد شمع‏

 

حدیث‏ها من از آن شمع و محفل آوردم‏




گزارش سفرم از دل شکسته بپرس‏

 

کزین سفر خبر فتح کامل آوردم‏




اگر به سلسله بستند بازوى ما را

 

حیات خصم تو را در سلاسل آوردم‏




نظر به جسم کبودم نما که دریایى‏

 

تنى رها شده از چنگ قاتل آوردم‏



 
 
 



 
سیدرضا مؤید
 
گزارش سفر اسارت‏




ز کویت با دلى پرغصه زارى کردم و رفتم‏

 

به کوه و دشت و صحرا، بى‏قرارى کردم و رفتم‏




چو دشمن در برت ما را نداد اذن عزادارى‏

 

به هر منزل رسیدم، سوگوارى کردم و رفتم‏




ز بس در راه شام و کوفه خون از دیده باریدم‏

 

چو گلشن طول ره را لاله‏کارى کردم و رفتم‏




مبین اکنون که من محمل‏نشین آیم گهِ رفتن‏

 

مکان بر اشترانِ بى عمارى کردم و رفتم‏




به هر جا محمل افکندم ز طفلان حال پرسیدم‏

 

به وقت کوچ از آنان سرشمارى کردم و رفتم‏




به میدان شهادت گر که نتوانستمى جهدى‏

 

به پیکار اسارت، جان‏نثارى کردم و رفتم‏




به پیش دیده نامحرمان اى محرم زینب‏

 

ز آل الله به غیرت پرده‏دارى کردم و رفتم‏




تو مقتول از جفا گشتى که ظالم ریشه‏کن گردد

 

همى من از اسارت بر تو یارى کردم و رفتم‏




به پیش ظالمان با تیغ نطق و قدرت تقوا

 

به میدان شهامت پافشارى کردم و رفتم‏




ز بُن ویرانه کردم پایگاه ظلم دشمن را

 

بناى عدل را بنیان‏گذارى کردم و رفتم‏



 
 
 



 
سیدرضا مؤید
اربعین گل سرخ‏




اربعین چو گذشت از گل سرخ‏

 

سر برآورد ز گل، سنبل سرخ‏




سبز شد کِشته برزیگر عشق‏

 

ثبت شد نام پیام‏آور عشق‏




کمر دیو ستم‏پیشه شکست‏

 

کاخ بیدادگر از ریشه شکست‏




دفتر عشق، ز خون امضا شد

 

قاتل خون خدا رسوا شد




بلبلان از قفس آزاد شدند

 

خارج از مجلس بیداد شدند




جوش زد خون شقایق در خاک‏

 

غنچه لاله گریبان زد چاک‏




سند عشق، ز خون کامل شد

 

کربلا کعبه اهل دل شد




«جابر» آن حق‏نگر روشندل‏

 

عاشق عارف و پیر کامل‏




تا کند طوف مزار گل سرخ‏

 

گشت عازم به کنار گل سرخ‏




با سر و پاى برهنه برخاست‏

 

قامت از بهر زیارت آراست‏




با تحیات و سلام و صلوات‏

 

زد قدم بر شط خونین فرات‏




جامه‏اى پاک و معطر پوشید

 

کفى از آن شط جوشان نوشید




چون تن و جامه خود خوش‏بو کرد

 

به سوى کعبه دل‏ها رو کرد




آمد و آمد و آرام آرام‏

 

کرد در پایگه عشق، مقام‏




خم شد و تربت گل را بوسید

 

از جگر نعره یا دوست کشید




گفت اى دوست، حبیب دل من‏

 

پیر عشاق، طبیب دل من‏




جابرم، جابر دلداده تو

 

عاشق خسته آزاده تو




از چه اى دوست جوابم ندهى‏

 

پاسخ قلب کبابم ندهى‏




برکشید آهى و از پا افتاد

 

چهره بر تربت محبوب نهاد




گفت: اى سید پاکیزه سرشت‏

 

سرور خیل جوانان بهشت‏




اى جگرگوشه زهراى بتول‏

 

پاسخى ده به من زار ملول‏




چون جوابى نشنید آن دلریش‏

 

زد ز غم دست عزا بر سر خویش‏




گفت: هرگز نشنیدم به جهان‏

 

تن بى‏سر سخن آرد به میان‏




واى بر من چه تقاضا دارم؟

 

از چه رو خواهش بى‏جا دارم؟



 
 
 



 
احد ده ‏بزرگى‏
 
اربعین، خطّ خون‏




بسوز اى دل که امروز اربعین است‏

 

عزاى پور ختم المرسلین است‏




مرام شیعه در خون ریشه دارد

 

نگهبانى ز خط خون چنین است‏




به یاد کربلا دل‏ها غمین است‏

 

دلا خون گریه کن، چون اربعین است‏




حسین بن على سالار دین است‏

 

امام و رهبر اهل یقین است‏




حسین است آن‏که با حق همنشین است‏

 

خدا را محب و دین را امین است‏




حسین است آن‏که در خطّ شهادت‏

 

امام اولین و آخرین است‏




اگر در کربلا غم بى‏شمار است‏

 

اگر دل‏هاى شیعه داغدار است‏




اگر چشمان مهدى اشکبار است‏

 

ز داغ آن وداع آخرین است‏




پیام خون خطاب آتشین است‏

 

بقاى دین، رهینِ اربعین است‏




که تاریخ پر از خون و شهادت‏

 

سراسر اربعین در اربعین است‏




دیار شام با غم‏ها قرین است‏

 

قلوب شیعیان زان غم حزین است‏




مزار زینب و قبر رقیه‏

 

تجلى‏گاه عشق عارفین است‏




به یاد کربلا دل‏ها غمین است‏

 

دلا خون گریه کن چون اربعین است‏




شهادت چون حیات جاودانى است‏

 

میان مرگ‏ها، زیباترین است‏




جهاد حضرت سجاد و زینب‏

 

بیان خطبه‏هاى آتشین است‏




اگر جمع شهیدان حلقه باشند

 

حسین بن على آن را نگین است‏



 
 
 



 
جواد محدثى‏
 
کاروان اربعین‏




بنازم آن‏که دائم گفت‏وگوى کربلا دارد

 

دلى چون جابر، اندر جست‏وجوى کربلا دارد




دلش چون کربلا کوى حسین است و نمى‏داند

 

که همچون دوردستان آرزوى کربلا دارد




به یاد کاروان اربعین، با گریه مى‏گوید

 

به هر جا هست زینب، رو به سوى کربلا دارد




اگرچه برده از این سرزمین‏آخر دلى پرخون‏

 

ولى دلبستگى از جان به کوى کربلا دارد




به یاد آن لب تشنه، هنوز این عاشق خسته‏

 

به کف جامى لبالب از سبوى کربلا دارد




اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسش‏

 

همى بوسیم خاکى را که بوى کربلا دارد




اگر خاک رهش بنشست بر روى گنه‏کارى‏

 

گرامى مى‏شود، چون آبروى کربلا دارد



 
 
 



 
عبدالعلى نگارنده‏
 
ارمغان کاروان‏




آنچه از من خواستى، با کاروان آورده‏ام‏

 

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده‏ام‏




از در و دیوار عالم فتنه مى‏بارید و من‏

 

بى‏پناهان را بدین دارالأمان آورده‏ام‏




اندرین ره از جرس هم بانگ یارى برنخاست‏

 

کاروان را تا بدین جا با فغان آورده‏ام‏




تا نگویى زین سفر با دست خالى آمدم‏

 

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده‏ام‏




قصه ویرانه شام ار نپرسى خوش‏تر است‏

 

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده‏ام‏




تا به دست نینوا بهرت عزادارى کنم‏

 

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده‏ام‏




تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو

 

در کف خود از برایت نقد جان آورده‏ام‏




تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد

 

گوشه‏اى از درد دل را بر زبان آورده‏ام‏



 
 
 



 
محمدعلى مجاهدى‏
بازگشت کاروان‏




قافله از سفرى پرهیجان برمى‏گشت‏

 

مرد با کوله‏اى از بار گردان برمى‏گشت‏




نه فقط با غل و زنجیر و نه تنها با بغض‏

 

با دلى سوخته از زخم زبان برمى‏گشت‏




راه را با نفس همسفران آمده بود

 

در هوایى خفه، بى‏همسفران برمى‏گشت‏




چشم در چشم یتیمان و براى آنها

 

بیشتر از دگران، دل‏نگران برمى‏گشت‏




قسمت این بود بماند، و همه مى‏دیدند

 

مرد، از دشت بلا، زخم‏نشان برمى‏گشت‏




جمع اضداد شده، آتش و خاکستر بود

 

در همین حالت هم، از همه عالم سر بود




مرد سجاده‏نشین، شاهد کوچ گل‏ها

 

که دلش از سفرى سخت جراحت دارد




او که در دست و سر و بازو و پاها و کمر

 

چند روزى است نشان‏هاى اسارت دارد




او که بر چهره نورانى و بى‏همتایش‏

 

ارث‏ها از رخ پیغمبر رحمت دارد




هرکجا رفت پس از واقعه، محشر برپاست‏

 

او سفیر است و پر از واقعه عاشوراست‏




جاى شلاق به روى بدنش مى‏سوزد

 

ولى او باز صدا، باز صدا، باز صداست‏




شیوه تربیتش شیوه اشک و صبر است‏

 

این چنین مردم دنیا زده را راهنماست‏



 
 
 



 
محمدحسین انصارى ‏نژاد