فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

سفرنامه اربعین

نویسنده
پژوهشکده حج و زیارت
چکیده
چکیده‏
سفرنامه گزارشى است که نویسنده در آن، مشاهدات خود را از اوضاع سرزمین‏هایى که به آنها مسافرت کرده شرح مى‏دهد. نویسنده سفرنامه، اطلاعاتى از موقعیت جغرافیایى، جمعیت، آب و هوا، بناهاى تاریخى، مساجد، بازارها، آداب و رسوم ملى و مذهبى مردم و هرآنچه در طول سفر دیده یا شنیده در اختیار خواننده مى‏گذارد؛ ازاین‏رو سفرنامه‏ها دربردارنده اطلاعاتى درباره وضع اجتماعى، سیاسى و اقتصادى سرزمینى که به آن مسافرت شده هستند.
در این میان سفرنامه‏هاى مذهبى به سبب بعد معنویشان از اهمیت دوچندان برخوردارند. یکى از مهم‏ترین سفرهاى معنوى در فرهنگ تشیع، سفر پیاده به کربلا در اربعین حسینى است که همه‏ساله با حضور میلیونى زائران سیدالشهدا (ع) برگزار مى‏شود. این نوشتار، گزارش پیاده‏روى زیارت اربعین است که نویسنده در آن، مشاهدات خود را از این سفر معنوى که از نجف آغاز مى‏شود و تا کربلا ادامه مى‏یابد با جزئیات تمام شرح داده است.
مقدمه‏




اى عزیزان سفر کرب و بلا در نظر است‏

 

ما خبر کرده و رفتیم، سفر بى‏خطر است‏



 
 
 



 
سال‏ها بود که درباره مراسم باصفاى پیاده‏روى زیارت اربعین چیزهایى از دوستان و بزرگان و توفیق یافتگان آن مى‏شنیدم و همیشه شوق داشتم که این توفیق شامل حال من نیز بشود، تا این‏که در سفر حج سال 1392 هجرى شمسى با یکى از بستگان تصمیم گرفتیم که به زیارت اربعین سیدالشهدا (ع) نیز برویم و ایشان نیز استقبال کرد. پس از بازگشت از حج تمتع، برنامه را با یکى از دوستان اهل نجف که در رفتن به زیارت عتبات عالیات توفیق بیشترى دارد، در میان گذاشتیم و ایشان نیز استقبال کردند. البته من از جهت پادردى که دارم، نگران بودم که موفق به این سفر نشوم، یا این‏که خود و دوستانم را به زحمت بیاندازم. از این رو متوسل به استخاره با قرآن شدم که در نتیجه، آیه هفتاد سوره توبه آمد که بسیار نیکو بود. لذا تصمیمم براى سفر قطعى شد و این را به دوستان اطلاع دادم.
در تاریخ سه‏شنبه 26 آذرماه 1392 (14 صفر) همراه آقایان قدیانى و علوى و دو نفر از بستگان ایشان که زحمت تهیه روادید و بلیط هواپیما را کشیده بودند، ساعت 5/ 8 صبح از فرودگاه بین‏المللى امام خمینى (رحمه الله) به طرف نجف اشرف پرواز کردیم.
ورود به نجف اشرف‏
زیارت امام على (ع)
امام ششم (ع) به یکى از اصحابشان فرمودند: «هر کس جدّم را در حالى که عارف به حق اوست، زیارت کند، خداوند براى هر قدمش یک حج مقبول یا عمره نیکو مى‏نویسد و به خدا قسم! قدمى که در زیارت حضرت امیر (ع) غبارآلوده شود، سواره باشد یا پیاده، آتش جهنم را نصیب آن قدم نمى‏کنم». سپس به او فرمود: «این حدیث را با آب طلا بنویسید».[1]
پس از یک ساعت‏وربع به فرودگاه نجف رسیدیم و پس از انجام کارهاى گذرنامه در فرودگاه، با یک اتوموبیل عازم نجف شدیم و نزدیک اذان ظهر، در شارع «ثورة العشرین» در حدود دو کیلومترى حرم پیاده کرد که هنوز مقدار زیادى با حرم فاصله داشت و مأمورین از عبور وسایل نقلیه به دلیل تأمین امنیت مراسم اربعین جلوگیرى مى‏کردند.
صداى اذان را که شنیدیم، به مسجد شاکرى که در همان نزدیکى بود رفتیم و تا وارد شدیم، چون امام جماعت نیامده بود، زائران اصفهانى به این‏جانب پیشنهاد کردند که نماز را با جماعت بخوانیم و نماز ظهر و عصر را با زائران خواندیم و سپس به طرف حرف مطهر مولاى متقیان حرکت کردیم. در بین راه به یکى از موکب‏ها[2] رسیدیم که پیرمردى به ما اشاره کرد ناهار حاضر است. ما هم هر کدام غذایى گرفتیم و مانند دیگر زائران کنار خیابان و چادرها غذاى نذرى‏اى که به عشق امام حسین (ع) تهیه شده و بسیار ساده و خوشمزه بود، میل کردیم و به حرکت ادامه دادیم تا به نزدیک حرم رسیدیم.
پس از عرض ارادت و سلام از بین صحن به طرف مکانى که آقاى علوى پیشنهاد کرده بود، روانه شدیم و از شارع‏الرسول مقابل باب القبله صحن مطهر حرکت کردیم و پس از رسیدن به شارع بنات الحسن، به مکتبة الامام الحسن المجتبى (ع) وارد شدیم که توسط مرحوم علامه حاج شیخ باقر شریف قرشى تأسیس شده است. پس از ورود، از طرف فرزند برومند و مخلص ایشان، جناب حجت‏الاسلام والمسلین آقاى حاج شیخ مهدى قرشى استقبال شدیم و پس از پذیرایى، به اطاق بزرگى که در طبقه سوم مکتبه بود و براى پذیرایى از میهمانان زائر آماده شده بود، راهنمایى شدیم.
پس از مقدارى استراحت چون شب چهارشنبه بود و رفتن به مسجد سهله مورد عنایت‏
زوّار و به آن سفارش شده است، با اصرار حاج آقاى علوى که مدیریت گروه را بر عهده داشت، عازم مسجد سهله شدیم و موقع نماز مغرب و عشاء به سبب کثرت جمعیت، موفق به شرکت در نماز جماعت عمومى مسجد نشدیم؛ بلکه این‏جانب نماز مغرب و عشاء را به امامت اقاى علوى خواندم و پس از انجام اعمال مسجد سهله و نماز مخصوص شب چهارشنبه، براى زیارت به حرم مطهر مشرف شدیم که ازدحام جمعیت بسیار چشم‏گیر بود. در ورودى حرم حضرت امیر (ع) زائران که اکثراً جوان بودند، دسته‏جمعى مى‏آمدند و با شور و شوقى عجیب و با شعار «لبیک یا على» و «حیدر حیدر» وارد حرم مى‏شدند که بسیار صحنه زیبا و جالبى بود و حال معنوى به انسان مى‏داد و اشک‏ها جارى مى‏شد.
روز بعد یعنى چهارشنبه ساعت ده صبح به مسجد کوفه رفتیم و ساعت حدود چهار بعدازظهر به نجف برگشتیم و نزدیک بازار روبه‏روى میدان امام صادق (ع) در رستورانى، نهار و شاممان را یکى کردیم و سپس براى نماز مغرب و عشاء به مسجد شیخ انصارى رفتیم و شب هم به حرم مشرف شدیم. روز پنجشنبه را در نجف اشرف ماندیم و روز جمعه 29 آذر صبح ساعت هفت صبح به طرف کربلا حرکت کردیم.
چند روزى که در نجف بودیم، همه جا ناهار و شام و صبحانه صلواتى برقرار بود و نیاز به تهیه مواد غذایى و رفتن به رستوران نبود و غذاها هم بسیار متنوع و خوشمزه بود. مردم فوق العاده به زائران احترام مى‏کردند. باید اشاره کنم که فاصله حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) تا بیرون شهر که حدود شش یا هفت کیلومتر است، ستون‏هاى برق در مسیر حرکت زوّار را شماره‏گزارى کرده‏اند که در این فاصله 183 ستون بود و از آن‏جا تا حرم امام حسین (ع) 1430 عمود مى‏باشد. یکى از فواید این شماره‏گذارى ستون‏ها، آدرس‏دهى آسان بود؛ یعنى زائران با یکدیگر قرار مى‏گذاشتند که اگر از هم جدا شدند یا یکدیگر را گم کردند در کنار ستون شماره چند، همدیگر را ببینند، یا اگر کسى خسته شد و سوار ماشین شد، در کنار ستون شماره فلان بایستد یا حسینیه فلان گروه و فلان عالم نزدیک ستون شماره چند است.
غیر از چاى شیرین و ترش‏[3] و قهوه و نهار و شام و صبحانه‏هاى متنوع، انواع خوردنى‏هاى دیگر مانند شلغم، فرنى، میوه‏هاى مختلف، لوازم بهداشتى و داروهاى مورد نیاز زائران در نقاط مختلف در کنار جاده و دکّه‏ها توزیع مى‏شد و درمانگاه‏هاى سیار، این وسایل را رایگان در اختیار زائران اباعبدالله الحسین (ع) قرار مى‏دادند.
براى پیاده‏روى از نجف تا کربلا دو مسیر وجود دارد که یکى معروف به «طریق جدول» است و حدود سى کیلومتر دورتر از راه معمولى است و معمولًا علما از قدیم تاکنون از آن مسیر مى‏روند؛ ولى ما از راه معروف که همان جاده اصلى ماشین‏رو نجف تا کربلاست، رفتیم که حدود 85 کیلومتر است. این جاده داراى چهار مسیر است که یک راه مخصوص پیاده‏روهاى نجف به کربلا و یک جاده هم مخصوص پیاده‏روهاى از کربلا به نجف است که بیشتر در ایام شهادت پیامبر اکرم (ص) و امام حسن مجتبى و امام رضا (علیهما السلام) از کربلا به نجف مى‏روند و دو جاده هم در وسط آن دو واقع شده که مسیر رفت‏وبرگشت ماشین‏ها مى‏باشد. در ایام پیاده‏روى اربعین، مسیر پیاده‏روها و ماشین‏هاى نجف به کربلا هر دو به زائران پیاده اختصاص یافته بود و ماشین‏ها از جاده ماشین‏رو از کربلا به طرف نجف مى‏رفتند و ماشین‏هاى راهى نجف از پیاده‏روى کربلا به نجف استفاده مى‏کردند.
در بین راه نجف و کربلا در بعضى از منزل‏ها و موکب‏ها زائران ایرانى بسیارى را مى‏دیدیم که از شهرها و روستاهاى مختلف آمده بودند؛ از جمله به گروهى 45 نفره رسیدیم که از یکى روستاهاى استان لرستان آمده بودند. سه نفرشان سال گذشته از همان روستا تا کربلا که بیش از 1100 کیلومتر است را پیاده آمده بودند.
زائران از کشورهاى مختلف دنیا و با فرهنگ‏ها و زبان‏هاى متفاوت و از طفل شیرخواره گرفته تا پیرمرد هشتاد ساله، از عالم و دکتر و مهندس و مجتهد و مرجع تقلید و جوان‏ها و زن‏ها و معلول و نابینا و ... در بین زوار بودند که بعضى با ویلچر حرکت مى‏کردند. بعضى از زائران گوسفند قربانى همراه داشتند که آن را با طناب بسته و براى قربانى کردن به کربلا مى‏بردند و در کنار موکب‏ها هم تعداد زیادى گوسفند و شتر و گاو به چشم مى‏خورد که هم براى قربانى بود.
صحنه‏هاى عجیبى در بین راه مى‏دیدیم که به هیچ عنوان نمى‏شود آن همه ایثار و صفا و صمیمیت‏ها و صحنه‏هاى دیدنى را با نوشته و فیلم و عکس و غیره منعکس کرد. فقط باید رفت و عشق مردم به ساحت مقدس اهل‏بیت (علیهم السلام) را دید؛ به‏ویژه عشق به سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را لمس کرد و آن‏جاست که انسان با دیدن آن صحنه‏ها به یاد صفا و صمیمیت و ایثار و گذشت در دوران انقلاب اسلامى ایران مى‏افتد که چقدر مردم‏
ایران همدل و باصفا و صمیمى در کنار همدیگر بودند و چقدر به یکدیگر عشق مى‏ورزیدند و به هم کمک مى‏کردند و چگونه به نیازمندان رسیدگى مى‏کردند و دیگران را از خود برتر مى‏دانستند و ادب اسلامى را نسبت به هم رعایت مى‏کردند.
هنگام اذان ظهر به حسینیه الزهرا (علیها السلام)[4] رسیدیم و پس از برگزارى نماز جماعت به امامت سید عادل حکیم، سفره نهار در همان حسینیه گسترده شد. خود امام جماعت پس از نماز، سریع برخاست و عبا را کنارى گذاشت و تقسیم غذا را بر عهده گرفت. پس از صرف غذا راه را ادامه دادیم و حدود ده کیلومتر که از نجف دور شدیم، به حسینه آل ابراهیم رسیدیم که مربوط به نوادگان مالک اشتر بود. در آن‏جا با راهنمایى دست‏اندرکاران حسینه، حدود یک ساعت استراحت کردیم و دوباره به حرکت ادامه دادیم. در بین راه، بعضى از دوستانى را که در نجف و در مکتبه امام حسن (ع) با آنها آشنا شده بودیم، دیدیم. جالب بود که در بین راه، علاوه بر موکب‏ها که پذیرایى صلواتى مى‏کردند، مکان‏هایى هم براى فروش میوه و حتى کتاب‏فروشى هم مستقر بود و کتاب‏هاى متنوعى را در معرض فروش گذاشته بودند.
بعضى از خادمان زوار حسینى، سینى بزرگ پُر از خرما را روى سر گذاشته و وسط جاده روى صندلى نشسته بودند و مردم از خرماهاى روى سینى میل مى‏کردند. در کنار موکب‏ها و در کنار جاده، صندلى‏هاى پلاستیکى و مبل‏هاى نسبتاً خوب و تمیزى بسیارى گذاشته بودند تا زائران خسته روى آنها استراحت کنند.
وقتى به ستون 225 رسیدیم که دیگر آفتاب نزدیک به غروب کردن بود. پیرمردى از کنار حسینیه‏اى که ایستگاه صلواتى آنها بود، ما را صدا زد و اصرار کرد که براى صرف عصرانه یا شام به آن‏جا برویم. ما هم دعوتشان را پذیرفتیم و پس از صرف غذا دوباره حرکت کردیم. مقدارى که راه رفتیم، به ساختمانى که به نام حضرت امیر (ع) مزین شده بود، رسیدیم. مى‏خواستیم وارد آن‏جا شویم تا نماز مغرب و عشاء را بخوانیم که شخصى به نام ابوظافر جلو آمد و با اصرار تمام از ما خواست که شب را مهمان او شویم و گفت که ماشین هم آماده است و سوار شویم. دوستان پذیرفتند و حرکت کردیم. وقتى به اتومبیل ایشان نزدیک شدیم، دیدیم چند نفر مهمان دیگر را هم یافته که سوار ماشین شده‏اند. ما هم گفتیم اگر راه نزدیک است، پیاده مى‏آییم. ایشان قبول کرد و سریع آن مهمان‏ها را برد و ما هم همراه باجناق ایشان که آن‏جا بود، پیاده به راه افتادیم.
در مسیر ساختمان بسیار بزرگى را دیدیم و پرسیدیم این ساختمان چیست؟ گفتند این‏جا مخزن و انبار عتبه مقدس امیرالمؤمنین (ع) است. از کنار آن ساختمان گذشتیم و به مزرعه‏اى رسیدیم که منزل و مهمانخانه ابوظافر بود و در وسط مزرعه واقع شده بود. سپس وارد اطاق بسیار بزرگى شدیم و نماز مغرب و عشاء را به امامت جناب علوى به جا آوردیم. پس از نماز، با چلوماهى و مرغ، همراه با سبزى مزرعه صاحبخانه پذیرایى شدیم. پس از شام با بعضى از زائران دیگر که چهار نفر آنها ایرانى و اهل قم و عده‏اى هم از نجف آمده بودند، مشغول صحبت و مباحثه شدیم و من که قصد نوشتن سفرنامه را داشتم، به دوستانم یعنى آقایان قدیانى و محمودى‏فر گفتم: شما با زائران فارسى زبان صحبت کنید و اطلاعات را به من بدهید. به حاج آقاى علوى هم گفتم شما با عرب‏زبان‏ها که معمولًا به زبان عربى شکسته (عامیانه) صحبت مى‏کردند و ما خوب سخنان آن‏ها را نمى‏فهمیدیم، صحبت کنید و بعد به من منتقل نمایید.
بدین ترتیب با اکثر آنها صحبت کردیم و معلوم شد که یکى از زائران هم روحانى تقریبا شصت ساله‏اى بود که لباس عربى پوشیده بود و به آقاى علوى گفت: من شما را در نجف زیاد دیده‏ام. نامش شیخ طالب سهلانى و از روحانیون نجف بود و فارسى را مى‏فهمید و به فارسى صحبت مى‏کرد. مى‏گفت از اساتید مدرسه غروى که داخل ساختمان عتبه مقدسه حضرت امیر (ع) است مى‏باشد و حدود هشت سال، یعنى بعد از سقوط صدام، هر سال اربعین با پاى پیاده به کربلا مى‏آید.
یکى دیگر از همراهان گفت که از دیاله آمده‏ایم که در سیصد کیلومترى نجف واقع است و چند روز پیش مهندسین و کارگران ایرانى در آن‏جا مورد حمله وهابیون سلفى قرار گرفتند و عده‏اى به شهادت رسیدند.
دیگرى که در این راه باتجربه‏تر بود مى‏گفت: من از سماوه که صد کیلومترى نجف است، آمده‏ام و فرزند هشت‏ساله‏ام را هم آورده‏ام که او هم از نوجوانى این راه را یاد بگیرد و راه مرا ادامه دهد. چهار نفر ایرانى که جوان بودند، همه از شهر مقدس قم آمده بودند. یکى از آنها مى‏گفت من سال گذشته هم پیاده آمده بودم و امسال با دوستان از راه چذّابه به نجف آمدیم و از آن‏جا عازم کربلا هستیم.
پس از این گفت‏وگوها و صرف چاى، داشتیم آماده استراحت مى‏شدیم که دیدیم یک گروه 25 نفرى از زائران ایرانى وارد اطاق شدند، ولى صاحبخانه وقتى دید جا تنگ است، فوراً اطاق دیگرى که داخل حیاط بود را آماده کرد و آنها را به آن اطاق برد تا استراحت کنند.
زائران یک ساعت، بلکه بعضى دو ساعت پیش از اذان صبح بیدار شده و به نافله شب و مناجات با پروردگار خویش پرداختند و یکى از زیبایى‏هاى این سفر هم همین بود. همه زائران شب زود مى‏خوابیدند و قبل از اذان صبح بیدار مى‏شدند. آماده نماز صبح شده بودیم که باز هم به خاطر احترام فوق العاده مردم عراق به سادات، نماز را به امامت جناب علوى برگزار کردیم و ایشان پس از نماز، دعاى عهد را از حفظ خواند و چند دقیقه بعد صبحانه صرف شد.
حدود ساعت هفت صبح به راه افتادیم و به خیل پیاده‏روها در جاده پیوستیم. لازم به ذکر است که تمام فرزندان صاحبخانه و باجناقش شب تا صبح با جان و دل در خدمت زائران بودند و صاحبخانه انگار از خوشحالى این‏که آن شب میهمانان زیادى را پذیرایى کرده، در پوست خود نمى‏گنجید. خداوند توفیق این سفر معنوى و زیارت اربعین را نصیب همه آرزومندان و عاشقان اهل‏بیت (علیهم السلام) کند که این سفر، حداقل یک بار همانند سفر حج بر هر شیعه‏اى لازم است.
بیشتر موکب‏ها داراى ساختمان محکم و به نام حسینیه برپا شده بودند و تعدادى از آنها هم چادرهاى محکمى بودند که با شیوه‏اى خاص برپا شده بود و زائران را در مقابل سرما حفظ مى‏کرد. فاصله 85 کیلومترى بین نجف و کربلا پر از این حسینیه‏ها و چادرها بود و زمین خالى در مسیر جاده، بسیار کم به چشم مى‏خورد.
صبح روز شنبه از مزرعه آقاى ابوظافر پس از گرفتن چند عکس یادگارى، خداحافظى کرده و ساعت هفت صبح حرکت کردیم. هوا بسیار سرد بود؛ به طورى که همه زائران لباس گرم پوشیده بودند. صاحبان خیلى از موکب‏ها براى گرم شدن خود و زائران آتش روشن کرده و از زائران با گرمى آتش پذیرایى مى‏کردند. بعضى هم پتوى مسافرتى به خود پیچیده بودند و به راه خود ادامه مى‏دادند. در مسیر چندین جا دیدیم که غرفه‏هایى بر پا شده بود و در آنها روحانیون آماده پاسخ‏گویى به مسائل شرعى زائران بودند.
در تمام طول مسیر شعارهاى زیباى بسیارى به چشم و گوش مى‏خورد که نظر زائران را جلب مى‏کرد. این شعارها را روى پرچم‏ها و چادر موکب‏ها و روى کوله پشتى‏ها و ... نوشته بودند؛ مانند: «لبیک یا حسین»، «امیرى حسین و نعم الامیر»، «نحن أبناء الخمینى»، «ارادوا قتلنا بقتل الحسین فقتلناهم بحبّ الحسین (ع)»؛ یعنى دشمنان با شهید کردن امام حسین (ع) تصمیم داشتند ما را ریشه‏کن کنند، ولى ما با عشق به حسین و اظهار ارادت به او، آنان را نابود مى‏کنیم‏. «الحسین سرّ بقائنا»؛[5] «نحن حسینیون ما بقینا»؛[6] «ادعو للعراق فانّه بلد الحسین (ع)»؛ «الحسین (ع) عبرة و عبره ...»؛ یعنى امام حسین (ع) و حیات و شهادت او مایه عبرت و یاد حسین اشک‏آور است.
مسیر را با شمردن ستون‏ها ادامه دادیم تا این‏که به عمود 299 رسیدیم. در این‏جا حاج آقاى علوى ساختمانى را نشان داد و گفت این‏جا مربوط به مرحوم آیت‏الله العظمى حاج شیخ جواد تبریزى است. مقابل حسینه که رسیدیم، عکس ایشان در حال پیاده‏روى و با شعار «لبیک یا حسین» نظرها را جلب مى‏کرد. چند دقیقه کنار این ساختمان توقف کردیم و دیدیم روى دیوار آن نوشته شده: «دارالصدیقه (علیها السلام)».
جلوتر که رفتیم دیدیم عده‏ى زیادى از زائران، شب را در بیرون ساختمان پشت دیوار با پتوهاى صخیم به سر برده‏اند. آن‏جا یکى از اساتید حوزه علمیه قم را ملاقات کردیم که مى‏گفت من سال‏هاى قبل هم آمده بودم و دیشب به خاطر کمبود جا دوستان مرا در ماشین جا دادند و تا صبح داخل ماشین سوارى خوابیدم.
از آن‏جا که حرکت کردیم، دیدیم موتور سه‏چرخه‏ها و تریلى‏ها بعضى از زائران را که خسته شده بودند و پیرمردها را سوار کرده و جلوتر مى‏برند و هر جا که با کسى قرار دارند، پیاده مى‏شوند. تنورهاى سنتى بسیارى در کنار جاده درست کرده‏اند یا تنورهاى برقى‏اى که در کانتینرهاى متحرک جا داده‏اند، نان تازه مى‏پزند و به زائران مى‏دهند. بلندگوها در موکب‏ها و روى سه‏چرخه‏هاى در حال حرکت، با پخش سینه‏زنى و روضه و مناقب اهل‏بیت (علیهم السلام) گوش را نوازش مى‏دادند.
نزدیک اذان ظهر به حسینیه‏اى بزرگ رسیدیم که مربوط به یکى از قبایل عراق بود. صحن بسیار باصفایى داشت که داراى سرویش بهداشتى‏هاى تمیز و حمام‏هاى متعدد بود. پس از نماز ظهر و عصر آماده حرکت بودیم که دیدیم غذا براى زائران آوردند و میزبانان‏جوان مشغول کشیدن و پخش غذا شدند. ما نیز نهار را همان‏جا صرف کردیم و سپس به راه افتادیم. حدود ساعت دو و نیم عصر بود که به شهرک حیدریه رسیدیم. این شهر که تقریباً میان راه نجف و کربلا در حدود 40 کیلومترى کربلا قرار دارد. دوستان مایل بودند در صورت امکان، حمام عمومى در این شهر پیدا کنند و خود را شست‏وشو بدهند و گرد و غبار راه را که باعث خارش پوست شده بود را از تن بزدایند؛ ولى پس از پى‏گیرى معلوم شد که در آن شهرک حمام عمومى وجود ندارد.
در کنار دکّه و موکبى که دو جوان در آن‏جا میزبانى مى‏کردند، چاى خوردیم. آنها تعارف کردند که شب را همین‏جا بمانید و در منزل ما مهمان شوید؛ اما دوستان با توجه به این‏که هنوز بیش از دو ساعت به غروب آفتاب مانده بود، موافقت نکردند و به حرکت خود ادامه دادیم. این‏جا بود که پاهاى جناب علوى درد گرفت. ایشان کفش‏ها را از پا درآورد و با پاى برهنه و بدون جوراب به راه افتاد. غیر از صبح‏هاى زود که زمین بسیار سرد بود، بسیارى افراد دیگر هم با پاى برهنه راه مى‏رفتند.
نزدیک مغرب بود که پیرمردى با لباس عربى و چفیه و عبا جلوى ما را گرفت و دعوت کرد که شب را میهمان ایشان بشویم. من اشاره کردم که با آقاى علوى صحبت کنید و ایشان رو به سید کرد و بر دعوتش اصرار کرد. ما هم چون بنا داشتیم هر کس اوّل ما را دعوت کرد، دعوت او را بپذیریم، پذیرفتیم. با او به طرف روستاى «جمیل» که حدود پانصد متر بیشتر با جاده فاصله نداشت، رسیدیم. در راه منزل آن بزرگوار که ابوعلى نام داشت، دیدیم ماشین‏هاى سوارى و غیر سوارى مرتب زائران را به روستا مى‏آورند و در منزل‏ها و مضیف‏خانه‏ها پذیرایى مى‏کنند. وقتى نزدیک منزل ابوعلى رسیدیم، او ما را به مهمانخانه بسیار بزرگ خود که مقابل خانه‏اش بود، راهنمایى کرد. دیدیم حدود بیست نفر از زائران امام حسین (ع) که قبل از ما رسیده بودند، آن‏جا مستقر شده‏اند. ما هم کنار آنها نشستیم و پس از تجدید وضو، نماز مغرب و عشاء را با آقاى علوى که قرائت عربى زیبایى دارند، به‏جا آوردیم. یکى از دوستان از میزبان پرسید که آیا حمام هم دارید؟ آنها جواب مثبت دادند و ایشان قبل از نماز مغرب و عشاء استحمام کرد و ما 3 نفر هم پس از نماز یکى پس از دیگرى به حمام رفته و خستگى راه تا اندازه‏اى از تنمان بیرون رفت و احساس نشاط کردیم. پس از کمى گفت‏وگو با بعضى از میهمانان، حدود ساعت هشت‏ونیم براى استراحت آماده شدیم. در ضمن صحبت‏ها میزبان ما جناب ابوعلى مى‏گفت این کار میهمان‏نوازى ما از اول محرم تا آخر ماه صفر ادامه دارد. واقعاً پذیرایى مردم در این ایام ستودنى و از روى اخلاص و ارادت کامل به امام حسین (ع) بود و من احتمال مى‏دهم این از فرمایش خود امام حسین (ع) نشأت گرفته باشد که وقتى به سرزمین کربلا رسیدند، طبق روایتى که مرحوم طریحى نقل کرده است، زمینى را که قبر مقدس ایشان در آن واقع شده، از مردم نینوا و غاضریه به شصت‏هزار درهم خریدارى کرد و آن را به ایشان صدقه داد و شرط فرمود تا (عاشقانش را) به قبرش راهنمایى کنند و زائران او را تا سه روز پذیرایى نمایند.[7]
در این منزل هم بیش از 20 نفر زائر عراقى و غیر عراقى از شهرهاى مختلف بودند. صبح دیدیم یک جوان ایرانى هم در میان میهمان‏ها هست که مى‏گفت از ایران همراه مادرش به این سفر آمده است.
زیارت امام حسین (ع)
صبح روز یکشنبه هجدهم ماه صفر، پس از صرف صبحانه، اکثر زائران حرکت کردند؛ ولى گروه چهار نفرى ما چند دقیقه دیگر توقف کردیم؛ چون هوا بسیار سرد بود. ساعت حدود هفت‏ونیم صبح از منزل ابوعلى حرکت کردیم. البته قبل از حرکت، به ایشان شماره تلفن و آدرس دادیم تا وقتى به شهر مقدس قم آمد، میهمان ما بشود که ایشان هم استقبال کرد.
در بین راه کاروانى را دیدیم با تجهیزات بسیار دیدنى، همراه با شتران آذین‏بندى شده و انواع پارچه‏ها و کجاوه‏هاى مزین که به صورت نمادین سرهاى شهدا را که بالاى نى‏ها بود، به نمایش درآورده و مرثیه‏خوانان حال معنوى خوشى به زائران مى‏دادند و اشکشان را جارى مى‏کردند.
در جایى دیگر دیدیم عده‏اى از عاشقان امام حسین (ع) در یک چادر، ماشین‏هاى لباسشویى برقى گذاشته و لباس زائران را مى‏شویند و در کنار آن‏هم اطوهاى بخار مستقر کرده و لباس‏ها را اطو مى‏کنند و تحویل صاحبان آنها مى‏دهند. در جاى دیگر عده‏اى تنورهاى دست‏ساز و برقى درست کرده بودند و با نان گرم و تازه از زائران پذیرایى مى‏کردند.
در برخى چادرها، عدّه‏اى از جوانان و افراد مسن باتجربه، زائران خسته را دعوت کرده و آنها را مشت و مال داده یا به پاها و بدن آنها روغن‏هاى مخصوص مالیده و ماساژ مى‏دادند تا خستگى راه از تنشان بیرون برود. خلاصه هر کس به هر شکل که مى‏تواند، در کار خدمت‏گزارى به زوّار است و به این خدمتگزارى افتخار مى‏کند و از خدا مى‏خواهد زائرى به او مراجعه کند یا این‏که دعوتش را براى پذیرایى و مهمانى بپذیرد.
در راه که مى‏رفتیم، دیدیم عده‏اى از زائران امام حسین (ع) پیاده از طرف مقابل، از زیارت امام برمى‏گردند و به طرف نجف در حرکتند. گفتند: اینها زیارت را انجام داده و در حال بازگشت هستند؛ چون حضرت آیت‏الله العظمى سیستانى (دامت برکاته) فرموده‏اند کسى که از روز شانزدهم به بعد وارد کربلا شود، مى‏تواند زیارت اربعین را انجام دهد و بازگردد و لازم نیست تا روز اربعین در کربلا بماند.
پس از پیمودن چند کیلومتر، به دعوت روحانى سیدى براى صرف نهار به موکب ایشان رفته و با برنج و خورشت ساده‏اى پذیرایى شدیم و سپس به راه ادامه دادیم تا این‏که وقت اذان ظهر شد. به یکى از حسینه‏هاى واقع در مسیر وارد شدیم و نماز را به جماعت اقامه کردیم. پس از نماز، گرفتیم مقدارى جدّى‏تر و سریع‏تر حرکت کنیم تا براى نماز مغرب و عشاء به شهرک امام حسین (ع) که در پانزده کیلومترى کربلاست برسیم. نزدیک غروب گلدسته‏هاى مسجد و ساختمان بسیار باشکوه و زیباى این شهرک از دور نمایان شد. به محض رسیدن به شهرک، دیدم این همان ساختمانى است که حدود دو سال پیش با برخى دوستان از آن بازدید کرده بودیم و بحمدالله اکنون تکمیل و مورد بهره‏بردارى قرار گرفته است. نماز مغرب و عشاء را در همین حسینیه به جماعت خواندیم.
سپس براى گرفتن جایى براى استراحت، به مسؤول مربوطه مراجعه کردیم. ایشان با احترام و تواضع به ما گفت که گنجایش این‏جا پنج‏هزار نفر است که پر شده و هیچ جاى‏ خالى نیست؛ ولى نماز که تمام شد در مسجد جا هست؛ تشریف ببرید و در مسجد مستقر شوید. دوباره به طرف مسجد حرکت کردیم و دیدیم مسجد تقریباً پر شده و هر کدام از زائران ساک و وسایل مختصر سفرش را کنارش گذاشته و جا گرفته است. ما هم به ناچار وارد شدیم و هر یک از دوستان جایى پیدا کردند و مستقر شدند. من هر جا نگاه کردم، جاى خالى که مزاحم دیگران نباشم نیافتم؛ اما ناگهان جاى خالى محراب مسجد نظرم را جلب کرد. دیدم کسى مستقر نیست و امام جماعت پشت محراب جا گرفته است؛ لذا به سرعت به طرف محراب رفتم و با انداختن عباى خود در محراب مسجد که بسیار بزرگ و بدون فرش بود، در آن‏جا مستقر شدم. پس از چند دقیقه خادمان مسجد پتوهایى را آوردند و میان زوار تقسیم کردند.
وقتى آماده استراحت شدم، جوانى از اهالى نجف وقتى دید من یک پتو بیشتر ندارم و زمین زیر من هم سنگفرش و سرد است، فوراً یک پتوى دیگر براى من آورد و من هم با خیال راحت و در جاى وسیع محراب مسجد استراحت کردم.
مثل روزهاى دیگر و مانند دیگران، یک ساعت پیش از اذان صبح بیدار شدم و پس از نماز جماعت صبح و خواندن قرآن و دعا و رفتن اکثر زائران، دیدم باز دوستان همراهم عجله ندارند؛ لذا با خلوت شدن مسجد، در کنار تعداد زیادى از پتوها که روى هم انباشته شده بود، ورزش و نرمش صبحگاهى را انجام دادم و دوستان هم پس از انجام کارهاى شخصى و تجدید وضو، عازم شدند و حرکت کردیم.
پس از طى مسافتى کوتاه و گرم شدن در کنار آتش‏هاى برافروخته شده کنار جاده و صرف صبحانه در یکى از موکب‏هاى کوچک، نزدیک ظهر به ساختمان بزرگ مدینة العباس که مربوط به عتبه مقدسه حضرت ابالفضل العباس (ع) است، رسیدیم.[8] حدود یک ساعت به اذان ظهر باقى مانده بود، ولى دوستان همگى متحدالقول شدند که همین جا مقدارى استراحت کنیم و نماز را بخوانیم و بعد به حرکت ادامه دهیم.
وقتى وارد حیات بسیار بزرگ این مکان مقدس شدیم، دیدیم که در محوطه بزرگ بیرون مسجد صندلى‏ها و میزهاى پذیرایى زیادى آماده شده و عده زیادى از زائران از راه رسیده، روى آنها مستقر شده و مشغول خوردن نهار بودند. کنار آن میز و صندلى‏ها را هم موکت کرده بودند تا بقیه زوار روى آنها پذیرایى شوند. ما هم در کنار زائران دیگر مستقر شدیم. آقاى قدیانى گفت: تا غذا را بیاورند، من مى‏روم ببنیم آیا لباس‏شویى و حمام مناسب وجود دارد یا نه؟ ایشان رفت و پس از چند دقیقه غذاى نذرى حضرت ابوالفضل (ع) را آوردن.
نزدیک اذان که شد، سریع به طرف مسجد رفتیم و نماز را با جماعت خواندیم. پس از نماز، جناب قدیانى را دیدم که کنار مسجد ایستاده و عمامه خود را که شسته بود، خشک مى‏کرد. مى گفت: ماشین لباس‏شویى شلوغ بود و من عمامه و پیراهنم را با دست شستم.
پس از استراحتى مختصر، آماده حرکت شدیم. حاج آقا علوى گفت: اگر زود راه بیفتیم، عصر به کربلا مى‏رسیم و معلوم نیست در کربلا شب جاى مناسب گیرمان بیاید؛ چون کربلا بسیار شلوغ است و قطعاً جا پیدا نخواهیم کرد. لذا مردّد بودیم و بعضى دوستان پیشنهاد مى‏کردند که شب را در همین جا بمانیم. آقاى محمودى‏فر گفت: من باید فردا، روز اربعین قبل از ظهر و پس از زیارت اربعین به ایران بروم، چون کار دارم و آقاى قدیانى هم چون بلیط هواپیما براى روز چهارشنبه (روز بعد از اربعین) داشت، مردّد بود که اگر شب بماند و بعد برود، آیا به هواپیما مى‏رسد یا نه؟ لذا ایشان و آقاى محمودى‏فر درباره رفتن به کربلا استخاره کردند و قرار بر این شد که این دو بزرگوار حرکت کنند و شب به کربلا برسند و من و آقاى علوى در همین شهرک بمانیم و استراحت کنیم تا شاید دو نفر از بستگان ایشان که در راه از ما جدا شده بودند، برسند.
به طرف ساختمان‏هاى شهرک حرکت کردیم و از مسئولین مربوطه درباره محل اقامت در شب پرسیدیم. گفتند: چهار یا پنج ساختمان که داراى اتاق و سرویس‏هاى دستشویى و حمام و غیره بوده پر شده و براى شب جا نداریم، ولى سه چادر بزرگ هست که جا دارند و مى‏توانید از آنها استفاده کنید. وارد یکى از چادرهاى بزرگ شدیم و دیدیم عده‏اى در حال استراحتند. ما هم حدود یک ساعت استراحت کردیم و پس از استراحت، با مشورت به این نتیجه رسیدیم که به طرف کربلا حرکت کنیم. لذا حدود چهارونیم بعدازظهر به سوى کربلا به راه افتادیم و پس از حدود یک ساعت پیاده‏روى به سه‏راهى کربلا رسیدیم و با توصیه جناب علوى که جاده سمت راست نزدیک‏تر است، از سمت راست جاده به راه ادامه دادیم. پس از دقایقى اذان مغرب گفته شد و نماز جماعت در کنار یکى از موکب‏ها برپا شد و پس از نماز مغرب و عشاء دوباره حرکت کردیم.
پس از حدود یک ربع پیاده‏روى احساس کردم که جناب آقاى علوى خسته است. به ایشان پیشنهاد استراحت و نوشیدن چاى عراقى کردم که پذیرفت و روى صندلى‏هاى کنار جاده نشستیم. فوراً یکى از خادمان موکب‏ها چاى آورد و نوشیدیم و در حالت رفع خستگى بودیم که دیدیم جاده خلوت شده و بیشترً زائران در چادرها یا ساختمان‏هاى حسینیه‏ها مستقر شده‏اند. لذا به آقاى میان‏سالى که جلوى یک موکب راه مى‏رفت، گفتم: آیا در چادر شما جا براى استراحت هست؟ ایشان با استقبال از ما گفت: شما چند دقیقه تأمل کنید تا براى استراحت به منزل من برویم و ما هم دعوت او را پذیرفتیم.
به طرف سه‏راهى کربلا برگشتیم و با هماهنگى تلفنى، ایشان با ماشین وانت بزرگى سر رسید و زائران را سوار پشت وانت کرد و خودش هم همان‏جا سوار شد و به رسم احترام، ما را کنار راننده نشاند و به طرف منزل ایشان حرکت کردیم. مى‏گفت: منزلش در غرب کربلا و نزدیک منطقه حرّ ریاحى است. جلوى منزل او که در منطقه‏اى تقریباً مستضعف‏نشین بود پیاده شدیم و ایشان ما را به اطاق کوچکى که با پرچم‏هاى سلام بر حسین (ع) مزین شده بود، راهنمایى کرد. وقتى از ایشان پرسیدیم که خانواده و فرزندانش کجا هستند، گفت: همه در چادر و موکب هستند و شب را در آن‏جا خواهند ماند و به منزل نمى‏آیند و در خانه کسى نیست. همه مردم کربلا، این شبها مهمان زائر دارند.
صبح پس از صرف صبحانه‏اى مفصّل آماده حرکت شدیم. صاحبخانه یعنى ابوحسین به راننده‏اى که دیشب ما را رساند، سفارش کرده بود که صبح بیاید و ما را تا نزدیک آخرین پست ایست‏وبازرسى که از طرف حرم وجود دارد و ماشین‏ها از آن‏جا به بعد دیگر اجازه عبور ندارند و مردم در آن‏جا بازرسى مى‏شوند، برساند. حدود ساعت هشت صبح در خانه ابوحسین با ایشان و فرزندش حسن آقا و آقا سید چند عکس یادگارى گرفتیم و از پدر و پسر خداحافظى کرده و با راننده حرکت کردیم.
در مقصد از ماشین پیاده شدیم و از راننده خداحافظى کرده و پیاده از بازرسى اوّل گذشتیم و همانند زائران کربلایى و غیرکربلایى دیگر که روانه حرم بودند، با شوق و ذوق به سوى حرم حرکت کردیم. آقاى علوى مى‏گفت: رسم همه مردم کربلا هم این است که روز اربعین همه براى زیارت پیاده به حرم مشرف مى‏شوند.
مقدارى که رفتیم، از ایست‏وبازرسى دوم هم گذشتیم و پس از حدود نیم ساعت نزدیک حرم رسیدیم و در اواسط خیابان شهدا یکى از دوستانى که در مکتبه امام حسن (ع) در نجف‏ هم‏اطاق ما بود را ملاقات کردیم. پس از سلام و احوال‏پرسى گفت جا گرفته‏اید؟ گفتیم نه، ما تازه وارد کربلا شده‏ایم و فعلًا قصد داریم براى زیارت به حرم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) مشرف بشویم. ایشان گفت: ما در همین خیابان شهدا با دوستانى که در نجف با هم بودیم، در یک حسینیه مستقر شده‏ایم که هنوز جا دارد. لذا شما هم بیایید به همین حسینیه تا کمى استراحت کنید و وسایلتان را بگذارید و بعد براى زیارت بروید.
با توجه به اصرار ایشان، به طرف حسینه مورد نظر حرکت کردیم و پس از ده دقیقه به آن‏جا رسیدیم. ساختمانش جدیدالاحداث و نیمه‏کاره بود و حتى سرویش بهداشتى هم نداشت؛ لذا پس از استقرار و گذاشتن وسایل، براى تجدید وضو به حسینیه نجفى‏ها که در چند قدمى آن بود رفتیم که بسیار بزرگ بود و امکانات خوبى داشت. سپس به سوى حرم مطهر سالار شهیدان حرکت کردیم و به لطف خدا با سلامتى و راحتى وارد صحن سرپوشیده شدیم و زیارت اربعین و باقى اعمال را در همان صحن مطهر به‏جا آوردیم. در قم که بودیم، یکى از بزرگان به من گفت بعید است بتوانید به داخل صحن و حرم بروید؛ لذا از راه دور زیارتنامه بخوانید و برگردید. صحن پر از جمعیت بود، ولى پس از خواندن زیارتنامه براى اظهار ارادت بیشتر و متبرک شدن، به طرف رواق‏ها و ضریح مطهر حرکت کردیم و تا ضریح مطهر حبیب بن مظاهر رفتیم، ولى از آن‏جا به طرف ضریح مطهر حضرت، بسیار شلوغ و فشار جمعیت فوق العاده بود. لذا به صحن سرپوشیده برگشتیم و مقدارى دعا و قرآن خوانده و نزدیک ظهر بیرون آمدیم.
به سبب کثرت جمعیت، جا براى نماز خواندن پیدا نکردیم و به طرف بعثه مقام معظم رهبرى (دامت برکاته) حرکت کردیم. بعضى از دوستان بعثه و دوستان قمى و حاج آقاى اسکندرى مسئول بعثه را در آن‏جا ملاقات کردیم و نماز جماعت ظهر و عصر را در سالن نسبتاً بزرگ بعثه، به امامت جناب آقاى اسکندرى خواندیم. پس از نماز به اصرار ایشان ناهار را در بعثه خوردیم و سپس براى زیارت حرم مطهر حضرت ابالفضل العباس (ع) مشرف شدیم که آن‏جا هم بسیار شلوغ بود و نتوانستیم زیر گنبد آن حضرت برویم. پس به حسینیه برگشتیم و پس از کمى استراحت و خواندن نماز مغرب و عشاء به طرف حرف مطهر اباعبدالله الحسین (ع) حرکت کردیم. در بین راه از یکى از ایستگاه‏هاى صلواتى غذا گرفتیم و شام مختصرى خوردیم و به حرم مشرف شدیم.
پس از زیارت، به حسینیه برگشتیم و استراحت کردیم و ساعت سه نیمه‏شب بیدار شدیم و به حرم حضرت ابالفضل العباس (ع) و سپس به حرم امام حسین (ع) رفته و پس از زیارت و وداع با آن حضرت، به حسینیه بازگشتیم. در کنار حسینیه یک چادر بزرگ و ایستگاه صلواتى مستقر بود که ناهار و شام و صبحانه مى‏داد و ما هم با استقبال خدمت‏گزاران روبه‏رو شدیم و سپس عازم کاظمین شدیم تا به زیارت قبر مطهر امام موسى بن جعفر و امام جواد (علیهما السلام) مشرف شویم.
حرکت به سوى کاظمین‏
پس از حدود یک ساعت پیاده‏روى و خروج از شهر کربلا، سوار اتوبوسى شدیم که ما را به نزدیک قبر عون بن عبدالله پرساند. بعد از صرف نهار در یک ایستگاه صلواتى، نماز ظهر و عصر را به جماعت خواندیم و پس از نماز دوباره مقدارى پیاده‏روى کردیم و دیدیم مردم به هر وسیله‏اى که گیرشان مى‏آید، اعم از ماشین سوارى، وانت بار، تریلى و حتى ماشین‏هاى بزرگ ارتش، سوار مى‏شوند تا آنها را به ایستگاه قطارى که به کاظمین مى‏رود یا ماشین‏هاى دیگر برسانند. حتى بعضى از سربازان جلوى ماشین‏هاى خالى را مى‏گرفتند و مردم را سوار مى‏کردند. من هم نزد یکى از سربازان رفتم و گفتم که به ما هم کمک کند تا ماشین پیدا کنیم. اتفاقا ماشینى آمد و ایشان با او صحبت کرد که ما را هم همراه زائران دیگر به کاظمین برساند و نفرى ده‏هزار دینار عراقى (حدود بیست‏وپنج هزار تومان) بگیرد. راننده ون مى‏گفت: از این‏جا حدود صدوبیست کیلومتر تا کاظمین است. ما هم سوار شدیم و حرکت کردیم.
حدود ساعت 5/ 4 عصر به بغداد رسیدیم و راننده که هنگام سوار شدن قرار بود ما را در بغداد پیاده کند، در نزدیک‏ترین چهارراه به کاظمین ما را پیاده کرد و ما هم به سرعت تاکسى گرفتیم و نزدیک مغرب به نزدیک حرم مطهر دو امام بزرگوار رسیدیم و پس از گذشتن از ایست‏وبازرسى به مسجدى که نزدیک حرم بود، رفتیم و همان‏جا نماز جماعت را خواندیم و بعد به طرف حرم مطهر حرکت کردیم و پس از تحویل ساک و کفش‏ها و موبایل‏ها از باب المراد وارد حرم مطهر شدیم. پس از زیارت، به مهمان‏خانه جوادین (علیهما السلام) که زیرزمینى بسیار بزرگ در کنار حرم مطهر بود، وارد شدیم تا براى استراحت جا بگیریم. به‏ محض ورود، دیدیم همه جاى زیرزمین مملو از جمعیت است. در کنار یکى از فرش‏ها که پیرمردى ایرانى در حال استراحت بود، نشستیم و آقاى علوى رفت تا بستگان خود را که در صحن مطهر با آنها قرار گذاشته بود، پیدا کند.
صبح حدود ساعت چهار بیدار شدیم و پس از تجدید وضو در وضوخانه بسیار بزرگ و تمیز حرم مطهر، عازم زیارت شدیم، اما دیدیم درب زیرزمین قفل است و نگهبان جوانى که آن‏جا بود، معلوم نیست کجاست. پس از چند دقیقه معطلى که عده زیادى جلوى درب براى خروج صف کشیده بودند، بعضى از زوار درب‏هاى خروجى را که به شکل نرده‏هاى ساده‏اى بود، با باز کردن کشوهاى وسط آنها باز کردند و به طرف حرم مطهر رفتیم. پس از زیارت و توفیق بوسیدن ضریح و خواندن نماز جماعت صبح در صحن مطهر، حدود ساعت 5/ 6 به طرف گاراژ معروف به گاراژ سید محمد حرکت کردیم و به محض ورود به گاراژ، با یک ماشین ون قرار گذاشتیم تا ما و دوستان دیگر ایرانى را در ازاى نفرى پانزده‏هزار دینار به مرز مهران ببرد.
حدود ساعت 5/ 7 از گاراژ خارج شدیم و به سمت مرز مهران حرکت کردیم و حدود ساعت ده و نیم به مرز رسیدیم و آن‏جا هم در ایستگاه صلواتى که توسط شهردارى مهران برپا شده بود، پذیرایى شدیم. همان‏جا بستگان آقاى علوى که عازم تهران بودند، از ما خداحافظى کرده و رفتند تا با اتوبوس به تهران بروند. ما هم به محوطه بیرون ساختمان بزرگ مرزبانى مهران آمدیم تا وسیله‏اى براى رفتن به قم پیدا کنیم.
ما هم سرانجام ساعت 5/ 12 ظهر به وسیله اتوموبیل کرایه‏اى از مرز حرکت کردیم. نماز جماعت را در مسجدى بیرون شهر مهران خواندیم و حدود ساعت 5/ 10 شب به قم رسیدیم.
 
[1] .. بحارالانوار، ج 100، ح 10.
[2] ..« موکب» به ایستگاه‏هاى صلواتى گفته مى‏شود که در اکثر ساعات شبانه‏روز از مردم، به‏ویژه در مناسبت‏هاى خاص با غذاو چاى و ... پذیرایى مى‏کنند و با این‏که هنوز یک هفته به اربعین مانده بود، ولى ایستگاه‏ها فعّال و آماده خدمت‏گزارى شده بودند.
[3] .. چاى ترش، از لیموى عمانى سیاه تهیه مى‏شود و به آن« حامض» مى‏گویند. آنها پس از خرد کردن لیمو و کندن پوست و درآوردن هسته، آن را در کترى‏هاى بزرگ دم کرده و با شکر شیرین مى‏کنند که بسیار گواراست.
[4] .. این حسینیه بزرگ متعلق به آیت‏الله سید محمدسعید حکیم بود.
[5] .. این شعارها در تابلوهاى بسیار بزرگ و زیبایى مثل هم در بسیارى جاها به چشم مى‏خورد.
[6] .. این شعار همراه عکس شهید آیت‏الله سید محمدباقر حکیم و حجةالاسلام سید عزیز حکیم بود.
[7] .. فرهنگ جامع سخنان امام حسین( ع)، ص 424، ح 339.
[8] .. این ساختمان در مقابل ستون 1240 و حدود شش کیلومترى کربلا واقع بود.
کلیدواژه‌ها