چکیده
سفرنامه گزارشى است که نویسنده در آن، مشاهدات خود را از اوضاع سرزمینهایى که به آنها مسافرت کرده شرح مىدهد. نویسنده سفرنامه، اطلاعاتى از موقعیت جغرافیایى، جمعیت، آب و هوا، بناهاى تاریخى، مساجد، بازارها، آداب و رسوم ملى و مذهبى مردم و هرآنچه در طول سفر دیده یا شنیده در اختیار خواننده مىگذارد؛ ازاینرو سفرنامهها دربردارنده اطلاعاتى درباره وضع اجتماعى، سیاسى و اقتصادى سرزمینى که به آن مسافرت شده هستند.
در این میان سفرنامههاى مذهبى به سبب بعد معنویشان از اهمیت دوچندان برخوردارند. یکى از مهمترین سفرهاى معنوى در فرهنگ تشیع، سفر پیاده به کربلا در اربعین حسینى است که همهساله با حضور میلیونى زائران سیدالشهدا (ع) برگزار مىشود. این نوشتار، گزارش پیادهروى زیارت اربعین است که نویسنده در آن، مشاهدات خود را از این سفر معنوى که از نجف آغاز مىشود و تا کربلا ادامه مىیابد با جزئیات تمام شرح داده است.
مقدمه
اى عزیزان سفر کرب و بلا در نظر است
ما خبر کرده و رفتیم، سفر بىخطر است
سالها بود که درباره مراسم باصفاى پیادهروى زیارت اربعین چیزهایى از دوستان و بزرگان و توفیق یافتگان آن مىشنیدم و همیشه شوق داشتم که این توفیق شامل حال من نیز بشود، تا اینکه در سفر حج سال 1392 هجرى شمسى با یکى از بستگان تصمیم گرفتیم که به زیارت اربعین سیدالشهدا (ع) نیز برویم و ایشان نیز استقبال کرد. پس از بازگشت از حج تمتع، برنامه را با یکى از دوستان اهل نجف که در رفتن به زیارت عتبات عالیات توفیق بیشترى دارد، در میان گذاشتیم و ایشان نیز استقبال کردند. البته من از جهت پادردى که دارم، نگران بودم که موفق به این سفر نشوم، یا اینکه خود و دوستانم را به زحمت بیاندازم. از این رو متوسل به استخاره با قرآن شدم که در نتیجه، آیه هفتاد سوره توبه آمد که بسیار نیکو بود. لذا تصمیمم براى سفر قطعى شد و این را به دوستان اطلاع دادم.
در تاریخ سهشنبه 26 آذرماه 1392 (14 صفر) همراه آقایان قدیانى و علوى و دو نفر از بستگان ایشان که زحمت تهیه روادید و بلیط هواپیما را کشیده بودند، ساعت 5/ 8 صبح از فرودگاه بینالمللى امام خمینى (رحمه الله) به طرف نجف اشرف پرواز کردیم.
ورود به نجف اشرف
زیارت امام على (ع)
امام ششم (ع) به یکى از اصحابشان فرمودند: «هر کس جدّم را در حالى که عارف به حق اوست، زیارت کند، خداوند براى هر قدمش یک حج مقبول یا عمره نیکو مىنویسد و به خدا قسم! قدمى که در زیارت حضرت امیر (ع) غبارآلوده شود، سواره باشد یا پیاده، آتش جهنم را نصیب آن قدم نمىکنم». سپس به او فرمود: «این حدیث را با آب طلا بنویسید».[1]
پس از یک ساعتوربع به فرودگاه نجف رسیدیم و پس از انجام کارهاى گذرنامه در فرودگاه، با یک اتوموبیل عازم نجف شدیم و نزدیک اذان ظهر، در شارع «ثورة العشرین» در حدود دو کیلومترى حرم پیاده کرد که هنوز مقدار زیادى با حرم فاصله داشت و مأمورین از عبور وسایل نقلیه به دلیل تأمین امنیت مراسم اربعین جلوگیرى مىکردند.
صداى اذان را که شنیدیم، به مسجد شاکرى که در همان نزدیکى بود رفتیم و تا وارد شدیم، چون امام جماعت نیامده بود، زائران اصفهانى به اینجانب پیشنهاد کردند که نماز را با جماعت بخوانیم و نماز ظهر و عصر را با زائران خواندیم و سپس به طرف حرف مطهر مولاى متقیان حرکت کردیم. در بین راه به یکى از موکبها[2] رسیدیم که پیرمردى به ما اشاره کرد ناهار حاضر است. ما هم هر کدام غذایى گرفتیم و مانند دیگر زائران کنار خیابان و چادرها غذاى نذرىاى که به عشق امام حسین (ع) تهیه شده و بسیار ساده و خوشمزه بود، میل کردیم و به حرکت ادامه دادیم تا به نزدیک حرم رسیدیم.
پس از عرض ارادت و سلام از بین صحن به طرف مکانى که آقاى علوى پیشنهاد کرده بود، روانه شدیم و از شارعالرسول مقابل باب القبله صحن مطهر حرکت کردیم و پس از رسیدن به شارع بنات الحسن، به مکتبة الامام الحسن المجتبى (ع) وارد شدیم که توسط مرحوم علامه حاج شیخ باقر شریف قرشى تأسیس شده است. پس از ورود، از طرف فرزند برومند و مخلص ایشان، جناب حجتالاسلام والمسلین آقاى حاج شیخ مهدى قرشى استقبال شدیم و پس از پذیرایى، به اطاق بزرگى که در طبقه سوم مکتبه بود و براى پذیرایى از میهمانان زائر آماده شده بود، راهنمایى شدیم.
پس از مقدارى استراحت چون شب چهارشنبه بود و رفتن به مسجد سهله مورد عنایت
زوّار و به آن سفارش شده است، با اصرار حاج آقاى علوى که مدیریت گروه را بر عهده داشت، عازم مسجد سهله شدیم و موقع نماز مغرب و عشاء به سبب کثرت جمعیت، موفق به شرکت در نماز جماعت عمومى مسجد نشدیم؛ بلکه اینجانب نماز مغرب و عشاء را به امامت اقاى علوى خواندم و پس از انجام اعمال مسجد سهله و نماز مخصوص شب چهارشنبه، براى زیارت به حرم مطهر مشرف شدیم که ازدحام جمعیت بسیار چشمگیر بود. در ورودى حرم حضرت امیر (ع) زائران که اکثراً جوان بودند، دستهجمعى مىآمدند و با شور و شوقى عجیب و با شعار «لبیک یا على» و «حیدر حیدر» وارد حرم مىشدند که بسیار صحنه زیبا و جالبى بود و حال معنوى به انسان مىداد و اشکها جارى مىشد.
روز بعد یعنى چهارشنبه ساعت ده صبح به مسجد کوفه رفتیم و ساعت حدود چهار بعدازظهر به نجف برگشتیم و نزدیک بازار روبهروى میدان امام صادق (ع) در رستورانى، نهار و شاممان را یکى کردیم و سپس براى نماز مغرب و عشاء به مسجد شیخ انصارى رفتیم و شب هم به حرم مشرف شدیم. روز پنجشنبه را در نجف اشرف ماندیم و روز جمعه 29 آذر صبح ساعت هفت صبح به طرف کربلا حرکت کردیم.
چند روزى که در نجف بودیم، همه جا ناهار و شام و صبحانه صلواتى برقرار بود و نیاز به تهیه مواد غذایى و رفتن به رستوران نبود و غذاها هم بسیار متنوع و خوشمزه بود. مردم فوق العاده به زائران احترام مىکردند. باید اشاره کنم که فاصله حرم حضرت امیرالمؤمنین (ع) تا بیرون شهر که حدود شش یا هفت کیلومتر است، ستونهاى برق در مسیر حرکت زوّار را شمارهگزارى کردهاند که در این فاصله 183 ستون بود و از آنجا تا حرم امام حسین (ع) 1430 عمود مىباشد. یکى از فواید این شمارهگذارى ستونها، آدرسدهى آسان بود؛ یعنى زائران با یکدیگر قرار مىگذاشتند که اگر از هم جدا شدند یا یکدیگر را گم کردند در کنار ستون شماره چند، همدیگر را ببینند، یا اگر کسى خسته شد و سوار ماشین شد، در کنار ستون شماره فلان بایستد یا حسینیه فلان گروه و فلان عالم نزدیک ستون شماره چند است.
غیر از چاى شیرین و ترش[3] و قهوه و نهار و شام و صبحانههاى متنوع، انواع خوردنىهاى دیگر مانند شلغم، فرنى، میوههاى مختلف، لوازم بهداشتى و داروهاى مورد نیاز زائران در نقاط مختلف در کنار جاده و دکّهها توزیع مىشد و درمانگاههاى سیار، این وسایل را رایگان در اختیار زائران اباعبدالله الحسین (ع) قرار مىدادند.
براى پیادهروى از نجف تا کربلا دو مسیر وجود دارد که یکى معروف به «طریق جدول» است و حدود سى کیلومتر دورتر از راه معمولى است و معمولًا علما از قدیم تاکنون از آن مسیر مىروند؛ ولى ما از راه معروف که همان جاده اصلى ماشینرو نجف تا کربلاست، رفتیم که حدود 85 کیلومتر است. این جاده داراى چهار مسیر است که یک راه مخصوص پیادهروهاى نجف به کربلا و یک جاده هم مخصوص پیادهروهاى از کربلا به نجف است که بیشتر در ایام شهادت پیامبر اکرم (ص) و امام حسن مجتبى و امام رضا (علیهما السلام) از کربلا به نجف مىروند و دو جاده هم در وسط آن دو واقع شده که مسیر رفتوبرگشت ماشینها مىباشد. در ایام پیادهروى اربعین، مسیر پیادهروها و ماشینهاى نجف به کربلا هر دو به زائران پیاده اختصاص یافته بود و ماشینها از جاده ماشینرو از کربلا به طرف نجف مىرفتند و ماشینهاى راهى نجف از پیادهروى کربلا به نجف استفاده مىکردند.
در بین راه نجف و کربلا در بعضى از منزلها و موکبها زائران ایرانى بسیارى را مىدیدیم که از شهرها و روستاهاى مختلف آمده بودند؛ از جمله به گروهى 45 نفره رسیدیم که از یکى روستاهاى استان لرستان آمده بودند. سه نفرشان سال گذشته از همان روستا تا کربلا که بیش از 1100 کیلومتر است را پیاده آمده بودند.
زائران از کشورهاى مختلف دنیا و با فرهنگها و زبانهاى متفاوت و از طفل شیرخواره گرفته تا پیرمرد هشتاد ساله، از عالم و دکتر و مهندس و مجتهد و مرجع تقلید و جوانها و زنها و معلول و نابینا و ... در بین زوار بودند که بعضى با ویلچر حرکت مىکردند. بعضى از زائران گوسفند قربانى همراه داشتند که آن را با طناب بسته و براى قربانى کردن به کربلا مىبردند و در کنار موکبها هم تعداد زیادى گوسفند و شتر و گاو به چشم مىخورد که هم براى قربانى بود.
صحنههاى عجیبى در بین راه مىدیدیم که به هیچ عنوان نمىشود آن همه ایثار و صفا و صمیمیتها و صحنههاى دیدنى را با نوشته و فیلم و عکس و غیره منعکس کرد. فقط باید رفت و عشق مردم به ساحت مقدس اهلبیت (علیهم السلام) را دید؛ بهویژه عشق به سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را لمس کرد و آنجاست که انسان با دیدن آن صحنهها به یاد صفا و صمیمیت و ایثار و گذشت در دوران انقلاب اسلامى ایران مىافتد که چقدر مردم
ایران همدل و باصفا و صمیمى در کنار همدیگر بودند و چقدر به یکدیگر عشق مىورزیدند و به هم کمک مىکردند و چگونه به نیازمندان رسیدگى مىکردند و دیگران را از خود برتر مىدانستند و ادب اسلامى را نسبت به هم رعایت مىکردند.
هنگام اذان ظهر به حسینیه الزهرا (علیها السلام)[4] رسیدیم و پس از برگزارى نماز جماعت به امامت سید عادل حکیم، سفره نهار در همان حسینیه گسترده شد. خود امام جماعت پس از نماز، سریع برخاست و عبا را کنارى گذاشت و تقسیم غذا را بر عهده گرفت. پس از صرف غذا راه را ادامه دادیم و حدود ده کیلومتر که از نجف دور شدیم، به حسینه آل ابراهیم رسیدیم که مربوط به نوادگان مالک اشتر بود. در آنجا با راهنمایى دستاندرکاران حسینه، حدود یک ساعت استراحت کردیم و دوباره به حرکت ادامه دادیم. در بین راه، بعضى از دوستانى را که در نجف و در مکتبه امام حسن (ع) با آنها آشنا شده بودیم، دیدیم. جالب بود که در بین راه، علاوه بر موکبها که پذیرایى صلواتى مىکردند، مکانهایى هم براى فروش میوه و حتى کتابفروشى هم مستقر بود و کتابهاى متنوعى را در معرض فروش گذاشته بودند.
بعضى از خادمان زوار حسینى، سینى بزرگ پُر از خرما را روى سر گذاشته و وسط جاده روى صندلى نشسته بودند و مردم از خرماهاى روى سینى میل مىکردند. در کنار موکبها و در کنار جاده، صندلىهاى پلاستیکى و مبلهاى نسبتاً خوب و تمیزى بسیارى گذاشته بودند تا زائران خسته روى آنها استراحت کنند.
وقتى به ستون 225 رسیدیم که دیگر آفتاب نزدیک به غروب کردن بود. پیرمردى از کنار حسینیهاى که ایستگاه صلواتى آنها بود، ما را صدا زد و اصرار کرد که براى صرف عصرانه یا شام به آنجا برویم. ما هم دعوتشان را پذیرفتیم و پس از صرف غذا دوباره حرکت کردیم. مقدارى که راه رفتیم، به ساختمانى که به نام حضرت امیر (ع) مزین شده بود، رسیدیم. مىخواستیم وارد آنجا شویم تا نماز مغرب و عشاء را بخوانیم که شخصى به نام ابوظافر جلو آمد و با اصرار تمام از ما خواست که شب را مهمان او شویم و گفت که ماشین هم آماده است و سوار شویم. دوستان پذیرفتند و حرکت کردیم. وقتى به اتومبیل ایشان نزدیک شدیم، دیدیم چند نفر مهمان دیگر را هم یافته که سوار ماشین شدهاند. ما هم گفتیم اگر راه نزدیک است، پیاده مىآییم. ایشان قبول کرد و سریع آن مهمانها را برد و ما هم همراه باجناق ایشان که آنجا بود، پیاده به راه افتادیم.
در مسیر ساختمان بسیار بزرگى را دیدیم و پرسیدیم این ساختمان چیست؟ گفتند اینجا مخزن و انبار عتبه مقدس امیرالمؤمنین (ع) است. از کنار آن ساختمان گذشتیم و به مزرعهاى رسیدیم که منزل و مهمانخانه ابوظافر بود و در وسط مزرعه واقع شده بود. سپس وارد اطاق بسیار بزرگى شدیم و نماز مغرب و عشاء را به امامت جناب علوى به جا آوردیم. پس از نماز، با چلوماهى و مرغ، همراه با سبزى مزرعه صاحبخانه پذیرایى شدیم. پس از شام با بعضى از زائران دیگر که چهار نفر آنها ایرانى و اهل قم و عدهاى هم از نجف آمده بودند، مشغول صحبت و مباحثه شدیم و من که قصد نوشتن سفرنامه را داشتم، به دوستانم یعنى آقایان قدیانى و محمودىفر گفتم: شما با زائران فارسى زبان صحبت کنید و اطلاعات را به من بدهید. به حاج آقاى علوى هم گفتم شما با عربزبانها که معمولًا به زبان عربى شکسته (عامیانه) صحبت مىکردند و ما خوب سخنان آنها را نمىفهمیدیم، صحبت کنید و بعد به من منتقل نمایید.
بدین ترتیب با اکثر آنها صحبت کردیم و معلوم شد که یکى از زائران هم روحانى تقریبا شصت سالهاى بود که لباس عربى پوشیده بود و به آقاى علوى گفت: من شما را در نجف زیاد دیدهام. نامش شیخ طالب سهلانى و از روحانیون نجف بود و فارسى را مىفهمید و به فارسى صحبت مىکرد. مىگفت از اساتید مدرسه غروى که داخل ساختمان عتبه مقدسه حضرت امیر (ع) است مىباشد و حدود هشت سال، یعنى بعد از سقوط صدام، هر سال اربعین با پاى پیاده به کربلا مىآید.
یکى دیگر از همراهان گفت که از دیاله آمدهایم که در سیصد کیلومترى نجف واقع است و چند روز پیش مهندسین و کارگران ایرانى در آنجا مورد حمله وهابیون سلفى قرار گرفتند و عدهاى به شهادت رسیدند.
دیگرى که در این راه باتجربهتر بود مىگفت: من از سماوه که صد کیلومترى نجف است، آمدهام و فرزند هشتسالهام را هم آوردهام که او هم از نوجوانى این راه را یاد بگیرد و راه مرا ادامه دهد. چهار نفر ایرانى که جوان بودند، همه از شهر مقدس قم آمده بودند. یکى از آنها مىگفت من سال گذشته هم پیاده آمده بودم و امسال با دوستان از راه چذّابه به نجف آمدیم و از آنجا عازم کربلا هستیم.
پس از این گفتوگوها و صرف چاى، داشتیم آماده استراحت مىشدیم که دیدیم یک گروه 25 نفرى از زائران ایرانى وارد اطاق شدند، ولى صاحبخانه وقتى دید جا تنگ است، فوراً اطاق دیگرى که داخل حیاط بود را آماده کرد و آنها را به آن اطاق برد تا استراحت کنند.
زائران یک ساعت، بلکه بعضى دو ساعت پیش از اذان صبح بیدار شده و به نافله شب و مناجات با پروردگار خویش پرداختند و یکى از زیبایىهاى این سفر هم همین بود. همه زائران شب زود مىخوابیدند و قبل از اذان صبح بیدار مىشدند. آماده نماز صبح شده بودیم که باز هم به خاطر احترام فوق العاده مردم عراق به سادات، نماز را به امامت جناب علوى برگزار کردیم و ایشان پس از نماز، دعاى عهد را از حفظ خواند و چند دقیقه بعد صبحانه صرف شد.
حدود ساعت هفت صبح به راه افتادیم و به خیل پیادهروها در جاده پیوستیم. لازم به ذکر است که تمام فرزندان صاحبخانه و باجناقش شب تا صبح با جان و دل در خدمت زائران بودند و صاحبخانه انگار از خوشحالى اینکه آن شب میهمانان زیادى را پذیرایى کرده، در پوست خود نمىگنجید. خداوند توفیق این سفر معنوى و زیارت اربعین را نصیب همه آرزومندان و عاشقان اهلبیت (علیهم السلام) کند که این سفر، حداقل یک بار همانند سفر حج بر هر شیعهاى لازم است.
بیشتر موکبها داراى ساختمان محکم و به نام حسینیه برپا شده بودند و تعدادى از آنها هم چادرهاى محکمى بودند که با شیوهاى خاص برپا شده بود و زائران را در مقابل سرما حفظ مىکرد. فاصله 85 کیلومترى بین نجف و کربلا پر از این حسینیهها و چادرها بود و زمین خالى در مسیر جاده، بسیار کم به چشم مىخورد.
صبح روز شنبه از مزرعه آقاى ابوظافر پس از گرفتن چند عکس یادگارى، خداحافظى کرده و ساعت هفت صبح حرکت کردیم. هوا بسیار سرد بود؛ به طورى که همه زائران لباس گرم پوشیده بودند. صاحبان خیلى از موکبها براى گرم شدن خود و زائران آتش روشن کرده و از زائران با گرمى آتش پذیرایى مىکردند. بعضى هم پتوى مسافرتى به خود پیچیده بودند و به راه خود ادامه مىدادند. در مسیر چندین جا دیدیم که غرفههایى بر پا شده بود و در آنها روحانیون آماده پاسخگویى به مسائل شرعى زائران بودند.
در تمام طول مسیر شعارهاى زیباى بسیارى به چشم و گوش مىخورد که نظر زائران را جلب مىکرد. این شعارها را روى پرچمها و چادر موکبها و روى کوله پشتىها و ... نوشته بودند؛ مانند: «لبیک یا حسین»، «امیرى حسین و نعم الامیر»، «نحن أبناء الخمینى»، «ارادوا قتلنا بقتل الحسین فقتلناهم بحبّ الحسین (ع)»؛ یعنى دشمنان با شهید کردن امام حسین (ع) تصمیم داشتند ما را ریشهکن کنند، ولى ما با عشق به حسین و اظهار ارادت به او، آنان را نابود مىکنیم. «الحسین سرّ بقائنا»؛[5] «نحن حسینیون ما بقینا»؛[6] «ادعو للعراق فانّه بلد الحسین (ع)»؛ «الحسین (ع) عبرة و عبره ...»؛ یعنى امام حسین (ع) و حیات و شهادت او مایه عبرت و یاد حسین اشکآور است.
مسیر را با شمردن ستونها ادامه دادیم تا اینکه به عمود 299 رسیدیم. در اینجا حاج آقاى علوى ساختمانى را نشان داد و گفت اینجا مربوط به مرحوم آیتالله العظمى حاج شیخ جواد تبریزى است. مقابل حسینه که رسیدیم، عکس ایشان در حال پیادهروى و با شعار «لبیک یا حسین» نظرها را جلب مىکرد. چند دقیقه کنار این ساختمان توقف کردیم و دیدیم روى دیوار آن نوشته شده: «دارالصدیقه (علیها السلام)».
جلوتر که رفتیم دیدیم عدهى زیادى از زائران، شب را در بیرون ساختمان پشت دیوار با پتوهاى صخیم به سر بردهاند. آنجا یکى از اساتید حوزه علمیه قم را ملاقات کردیم که مىگفت من سالهاى قبل هم آمده بودم و دیشب به خاطر کمبود جا دوستان مرا در ماشین جا دادند و تا صبح داخل ماشین سوارى خوابیدم.
از آنجا که حرکت کردیم، دیدیم موتور سهچرخهها و تریلىها بعضى از زائران را که خسته شده بودند و پیرمردها را سوار کرده و جلوتر مىبرند و هر جا که با کسى قرار دارند، پیاده مىشوند. تنورهاى سنتى بسیارى در کنار جاده درست کردهاند یا تنورهاى برقىاى که در کانتینرهاى متحرک جا دادهاند، نان تازه مىپزند و به زائران مىدهند. بلندگوها در موکبها و روى سهچرخههاى در حال حرکت، با پخش سینهزنى و روضه و مناقب اهلبیت (علیهم السلام) گوش را نوازش مىدادند.
نزدیک اذان ظهر به حسینیهاى بزرگ رسیدیم که مربوط به یکى از قبایل عراق بود. صحن بسیار باصفایى داشت که داراى سرویش بهداشتىهاى تمیز و حمامهاى متعدد بود. پس از نماز ظهر و عصر آماده حرکت بودیم که دیدیم غذا براى زائران آوردند و میزبانانجوان مشغول کشیدن و پخش غذا شدند. ما نیز نهار را همانجا صرف کردیم و سپس به راه افتادیم. حدود ساعت دو و نیم عصر بود که به شهرک حیدریه رسیدیم. این شهر که تقریباً میان راه نجف و کربلا در حدود 40 کیلومترى کربلا قرار دارد. دوستان مایل بودند در صورت امکان، حمام عمومى در این شهر پیدا کنند و خود را شستوشو بدهند و گرد و غبار راه را که باعث خارش پوست شده بود را از تن بزدایند؛ ولى پس از پىگیرى معلوم شد که در آن شهرک حمام عمومى وجود ندارد.
در کنار دکّه و موکبى که دو جوان در آنجا میزبانى مىکردند، چاى خوردیم. آنها تعارف کردند که شب را همینجا بمانید و در منزل ما مهمان شوید؛ اما دوستان با توجه به اینکه هنوز بیش از دو ساعت به غروب آفتاب مانده بود، موافقت نکردند و به حرکت خود ادامه دادیم. اینجا بود که پاهاى جناب علوى درد گرفت. ایشان کفشها را از پا درآورد و با پاى برهنه و بدون جوراب به راه افتاد. غیر از صبحهاى زود که زمین بسیار سرد بود، بسیارى افراد دیگر هم با پاى برهنه راه مىرفتند.
نزدیک مغرب بود که پیرمردى با لباس عربى و چفیه و عبا جلوى ما را گرفت و دعوت کرد که شب را میهمان ایشان بشویم. من اشاره کردم که با آقاى علوى صحبت کنید و ایشان رو به سید کرد و بر دعوتش اصرار کرد. ما هم چون بنا داشتیم هر کس اوّل ما را دعوت کرد، دعوت او را بپذیریم، پذیرفتیم. با او به طرف روستاى «جمیل» که حدود پانصد متر بیشتر با جاده فاصله نداشت، رسیدیم. در راه منزل آن بزرگوار که ابوعلى نام داشت، دیدیم ماشینهاى سوارى و غیر سوارى مرتب زائران را به روستا مىآورند و در منزلها و مضیفخانهها پذیرایى مىکنند. وقتى نزدیک منزل ابوعلى رسیدیم، او ما را به مهمانخانه بسیار بزرگ خود که مقابل خانهاش بود، راهنمایى کرد. دیدیم حدود بیست نفر از زائران امام حسین (ع) که قبل از ما رسیده بودند، آنجا مستقر شدهاند. ما هم کنار آنها نشستیم و پس از تجدید وضو، نماز مغرب و عشاء را با آقاى علوى که قرائت عربى زیبایى دارند، بهجا آوردیم. یکى از دوستان از میزبان پرسید که آیا حمام هم دارید؟ آنها جواب مثبت دادند و ایشان قبل از نماز مغرب و عشاء استحمام کرد و ما 3 نفر هم پس از نماز یکى پس از دیگرى به حمام رفته و خستگى راه تا اندازهاى از تنمان بیرون رفت و احساس نشاط کردیم. پس از کمى گفتوگو با بعضى از میهمانان، حدود ساعت هشتونیم براى استراحت آماده شدیم. در ضمن صحبتها میزبان ما جناب ابوعلى مىگفت این کار میهماننوازى ما از اول محرم تا آخر ماه صفر ادامه دارد. واقعاً پذیرایى مردم در این ایام ستودنى و از روى اخلاص و ارادت کامل به امام حسین (ع) بود و من احتمال مىدهم این از فرمایش خود امام حسین (ع) نشأت گرفته باشد که وقتى به سرزمین کربلا رسیدند، طبق روایتى که مرحوم طریحى نقل کرده است، زمینى را که قبر مقدس ایشان در آن واقع شده، از مردم نینوا و غاضریه به شصتهزار درهم خریدارى کرد و آن را به ایشان صدقه داد و شرط فرمود تا (عاشقانش را) به قبرش راهنمایى کنند و زائران او را تا سه روز پذیرایى نمایند.[7]
در این منزل هم بیش از 20 نفر زائر عراقى و غیر عراقى از شهرهاى مختلف بودند. صبح دیدیم یک جوان ایرانى هم در میان میهمانها هست که مىگفت از ایران همراه مادرش به این سفر آمده است.
زیارت امام حسین (ع)
صبح روز یکشنبه هجدهم ماه صفر، پس از صرف صبحانه، اکثر زائران حرکت کردند؛ ولى گروه چهار نفرى ما چند دقیقه دیگر توقف کردیم؛ چون هوا بسیار سرد بود. ساعت حدود هفتونیم صبح از منزل ابوعلى حرکت کردیم. البته قبل از حرکت، به ایشان شماره تلفن و آدرس دادیم تا وقتى به شهر مقدس قم آمد، میهمان ما بشود که ایشان هم استقبال کرد.
در بین راه کاروانى را دیدیم با تجهیزات بسیار دیدنى، همراه با شتران آذینبندى شده و انواع پارچهها و کجاوههاى مزین که به صورت نمادین سرهاى شهدا را که بالاى نىها بود، به نمایش درآورده و مرثیهخوانان حال معنوى خوشى به زائران مىدادند و اشکشان را جارى مىکردند.
در جایى دیگر دیدیم عدهاى از عاشقان امام حسین (ع) در یک چادر، ماشینهاى لباسشویى برقى گذاشته و لباس زائران را مىشویند و در کنار آنهم اطوهاى بخار مستقر کرده و لباسها را اطو مىکنند و تحویل صاحبان آنها مىدهند. در جاى دیگر عدهاى تنورهاى دستساز و برقى درست کرده بودند و با نان گرم و تازه از زائران پذیرایى مىکردند.
در برخى چادرها، عدّهاى از جوانان و افراد مسن باتجربه، زائران خسته را دعوت کرده و آنها را مشت و مال داده یا به پاها و بدن آنها روغنهاى مخصوص مالیده و ماساژ مىدادند تا خستگى راه از تنشان بیرون برود. خلاصه هر کس به هر شکل که مىتواند، در کار خدمتگزارى به زوّار است و به این خدمتگزارى افتخار مىکند و از خدا مىخواهد زائرى به او مراجعه کند یا اینکه دعوتش را براى پذیرایى و مهمانى بپذیرد.
در راه که مىرفتیم، دیدیم عدهاى از زائران امام حسین (ع) پیاده از طرف مقابل، از زیارت امام برمىگردند و به طرف نجف در حرکتند. گفتند: اینها زیارت را انجام داده و در حال بازگشت هستند؛ چون حضرت آیتالله العظمى سیستانى (دامت برکاته) فرمودهاند کسى که از روز شانزدهم به بعد وارد کربلا شود، مىتواند زیارت اربعین را انجام دهد و بازگردد و لازم نیست تا روز اربعین در کربلا بماند.
پس از پیمودن چند کیلومتر، به دعوت روحانى سیدى براى صرف نهار به موکب ایشان رفته و با برنج و خورشت سادهاى پذیرایى شدیم و سپس به راه ادامه دادیم تا اینکه وقت اذان ظهر شد. به یکى از حسینههاى واقع در مسیر وارد شدیم و نماز را به جماعت اقامه کردیم. پس از نماز، گرفتیم مقدارى جدّىتر و سریعتر حرکت کنیم تا براى نماز مغرب و عشاء به شهرک امام حسین (ع) که در پانزده کیلومترى کربلاست برسیم. نزدیک غروب گلدستههاى مسجد و ساختمان بسیار باشکوه و زیباى این شهرک از دور نمایان شد. به محض رسیدن به شهرک، دیدم این همان ساختمانى است که حدود دو سال پیش با برخى دوستان از آن بازدید کرده بودیم و بحمدالله اکنون تکمیل و مورد بهرهبردارى قرار گرفته است. نماز مغرب و عشاء را در همین حسینیه به جماعت خواندیم.
سپس براى گرفتن جایى براى استراحت، به مسؤول مربوطه مراجعه کردیم. ایشان با احترام و تواضع به ما گفت که گنجایش اینجا پنجهزار نفر است که پر شده و هیچ جاى خالى نیست؛ ولى نماز که تمام شد در مسجد جا هست؛ تشریف ببرید و در مسجد مستقر شوید. دوباره به طرف مسجد حرکت کردیم و دیدیم مسجد تقریباً پر شده و هر کدام از زائران ساک و وسایل مختصر سفرش را کنارش گذاشته و جا گرفته است. ما هم به ناچار وارد شدیم و هر یک از دوستان جایى پیدا کردند و مستقر شدند. من هر جا نگاه کردم، جاى خالى که مزاحم دیگران نباشم نیافتم؛ اما ناگهان جاى خالى محراب مسجد نظرم را جلب کرد. دیدم کسى مستقر نیست و امام جماعت پشت محراب جا گرفته است؛ لذا به سرعت به طرف محراب رفتم و با انداختن عباى خود در محراب مسجد که بسیار بزرگ و بدون فرش بود، در آنجا مستقر شدم. پس از چند دقیقه خادمان مسجد پتوهایى را آوردند و میان زوار تقسیم کردند.
وقتى آماده استراحت شدم، جوانى از اهالى نجف وقتى دید من یک پتو بیشتر ندارم و زمین زیر من هم سنگفرش و سرد است، فوراً یک پتوى دیگر براى من آورد و من هم با خیال راحت و در جاى وسیع محراب مسجد استراحت کردم.
مثل روزهاى دیگر و مانند دیگران، یک ساعت پیش از اذان صبح بیدار شدم و پس از نماز جماعت صبح و خواندن قرآن و دعا و رفتن اکثر زائران، دیدم باز دوستان همراهم عجله ندارند؛ لذا با خلوت شدن مسجد، در کنار تعداد زیادى از پتوها که روى هم انباشته شده بود، ورزش و نرمش صبحگاهى را انجام دادم و دوستان هم پس از انجام کارهاى شخصى و تجدید وضو، عازم شدند و حرکت کردیم.
پس از طى مسافتى کوتاه و گرم شدن در کنار آتشهاى برافروخته شده کنار جاده و صرف صبحانه در یکى از موکبهاى کوچک، نزدیک ظهر به ساختمان بزرگ مدینة العباس که مربوط به عتبه مقدسه حضرت ابالفضل العباس (ع) است، رسیدیم.[8] حدود یک ساعت به اذان ظهر باقى مانده بود، ولى دوستان همگى متحدالقول شدند که همین جا مقدارى استراحت کنیم و نماز را بخوانیم و بعد به حرکت ادامه دهیم.
وقتى وارد حیات بسیار بزرگ این مکان مقدس شدیم، دیدیم که در محوطه بزرگ بیرون مسجد صندلىها و میزهاى پذیرایى زیادى آماده شده و عده زیادى از زائران از راه رسیده، روى آنها مستقر شده و مشغول خوردن نهار بودند. کنار آن میز و صندلىها را هم موکت کرده بودند تا بقیه زوار روى آنها پذیرایى شوند. ما هم در کنار زائران دیگر مستقر شدیم. آقاى قدیانى گفت: تا غذا را بیاورند، من مىروم ببنیم آیا لباسشویى و حمام مناسب وجود دارد یا نه؟ ایشان رفت و پس از چند دقیقه غذاى نذرى حضرت ابوالفضل (ع) را آوردن.
نزدیک اذان که شد، سریع به طرف مسجد رفتیم و نماز را با جماعت خواندیم. پس از نماز، جناب قدیانى را دیدم که کنار مسجد ایستاده و عمامه خود را که شسته بود، خشک مىکرد. مى گفت: ماشین لباسشویى شلوغ بود و من عمامه و پیراهنم را با دست شستم.
پس از استراحتى مختصر، آماده حرکت شدیم. حاج آقا علوى گفت: اگر زود راه بیفتیم، عصر به کربلا مىرسیم و معلوم نیست در کربلا شب جاى مناسب گیرمان بیاید؛ چون کربلا بسیار شلوغ است و قطعاً جا پیدا نخواهیم کرد. لذا مردّد بودیم و بعضى دوستان پیشنهاد مىکردند که شب را در همین جا بمانیم. آقاى محمودىفر گفت: من باید فردا، روز اربعین قبل از ظهر و پس از زیارت اربعین به ایران بروم، چون کار دارم و آقاى قدیانى هم چون بلیط هواپیما براى روز چهارشنبه (روز بعد از اربعین) داشت، مردّد بود که اگر شب بماند و بعد برود، آیا به هواپیما مىرسد یا نه؟ لذا ایشان و آقاى محمودىفر درباره رفتن به کربلا استخاره کردند و قرار بر این شد که این دو بزرگوار حرکت کنند و شب به کربلا برسند و من و آقاى علوى در همین شهرک بمانیم و استراحت کنیم تا شاید دو نفر از بستگان ایشان که در راه از ما جدا شده بودند، برسند.
به طرف ساختمانهاى شهرک حرکت کردیم و از مسئولین مربوطه درباره محل اقامت در شب پرسیدیم. گفتند: چهار یا پنج ساختمان که داراى اتاق و سرویسهاى دستشویى و حمام و غیره بوده پر شده و براى شب جا نداریم، ولى سه چادر بزرگ هست که جا دارند و مىتوانید از آنها استفاده کنید. وارد یکى از چادرهاى بزرگ شدیم و دیدیم عدهاى در حال استراحتند. ما هم حدود یک ساعت استراحت کردیم و پس از استراحت، با مشورت به این نتیجه رسیدیم که به طرف کربلا حرکت کنیم. لذا حدود چهارونیم بعدازظهر به سوى کربلا به راه افتادیم و پس از حدود یک ساعت پیادهروى به سهراهى کربلا رسیدیم و با توصیه جناب علوى که جاده سمت راست نزدیکتر است، از سمت راست جاده به راه ادامه دادیم. پس از دقایقى اذان مغرب گفته شد و نماز جماعت در کنار یکى از موکبها برپا شد و پس از نماز مغرب و عشاء دوباره حرکت کردیم.
پس از حدود یک ربع پیادهروى احساس کردم که جناب آقاى علوى خسته است. به ایشان پیشنهاد استراحت و نوشیدن چاى عراقى کردم که پذیرفت و روى صندلىهاى کنار جاده نشستیم. فوراً یکى از خادمان موکبها چاى آورد و نوشیدیم و در حالت رفع خستگى بودیم که دیدیم جاده خلوت شده و بیشترً زائران در چادرها یا ساختمانهاى حسینیهها مستقر شدهاند. لذا به آقاى میانسالى که جلوى یک موکب راه مىرفت، گفتم: آیا در چادر شما جا براى استراحت هست؟ ایشان با استقبال از ما گفت: شما چند دقیقه تأمل کنید تا براى استراحت به منزل من برویم و ما هم دعوت او را پذیرفتیم.
به طرف سهراهى کربلا برگشتیم و با هماهنگى تلفنى، ایشان با ماشین وانت بزرگى سر رسید و زائران را سوار پشت وانت کرد و خودش هم همانجا سوار شد و به رسم احترام، ما را کنار راننده نشاند و به طرف منزل ایشان حرکت کردیم. مىگفت: منزلش در غرب کربلا و نزدیک منطقه حرّ ریاحى است. جلوى منزل او که در منطقهاى تقریباً مستضعفنشین بود پیاده شدیم و ایشان ما را به اطاق کوچکى که با پرچمهاى سلام بر حسین (ع) مزین شده بود، راهنمایى کرد. وقتى از ایشان پرسیدیم که خانواده و فرزندانش کجا هستند، گفت: همه در چادر و موکب هستند و شب را در آنجا خواهند ماند و به منزل نمىآیند و در خانه کسى نیست. همه مردم کربلا، این شبها مهمان زائر دارند.
صبح پس از صرف صبحانهاى مفصّل آماده حرکت شدیم. صاحبخانه یعنى ابوحسین به رانندهاى که دیشب ما را رساند، سفارش کرده بود که صبح بیاید و ما را تا نزدیک آخرین پست ایستوبازرسى که از طرف حرم وجود دارد و ماشینها از آنجا به بعد دیگر اجازه عبور ندارند و مردم در آنجا بازرسى مىشوند، برساند. حدود ساعت هشت صبح در خانه ابوحسین با ایشان و فرزندش حسن آقا و آقا سید چند عکس یادگارى گرفتیم و از پدر و پسر خداحافظى کرده و با راننده حرکت کردیم.
در مقصد از ماشین پیاده شدیم و از راننده خداحافظى کرده و پیاده از بازرسى اوّل گذشتیم و همانند زائران کربلایى و غیرکربلایى دیگر که روانه حرم بودند، با شوق و ذوق به سوى حرم حرکت کردیم. آقاى علوى مىگفت: رسم همه مردم کربلا هم این است که روز اربعین همه براى زیارت پیاده به حرم مشرف مىشوند.
مقدارى که رفتیم، از ایستوبازرسى دوم هم گذشتیم و پس از حدود نیم ساعت نزدیک حرم رسیدیم و در اواسط خیابان شهدا یکى از دوستانى که در مکتبه امام حسن (ع) در نجف هماطاق ما بود را ملاقات کردیم. پس از سلام و احوالپرسى گفت جا گرفتهاید؟ گفتیم نه، ما تازه وارد کربلا شدهایم و فعلًا قصد داریم براى زیارت به حرم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) مشرف بشویم. ایشان گفت: ما در همین خیابان شهدا با دوستانى که در نجف با هم بودیم، در یک حسینیه مستقر شدهایم که هنوز جا دارد. لذا شما هم بیایید به همین حسینیه تا کمى استراحت کنید و وسایلتان را بگذارید و بعد براى زیارت بروید.
با توجه به اصرار ایشان، به طرف حسینه مورد نظر حرکت کردیم و پس از ده دقیقه به آنجا رسیدیم. ساختمانش جدیدالاحداث و نیمهکاره بود و حتى سرویش بهداشتى هم نداشت؛ لذا پس از استقرار و گذاشتن وسایل، براى تجدید وضو به حسینیه نجفىها که در چند قدمى آن بود رفتیم که بسیار بزرگ بود و امکانات خوبى داشت. سپس به سوى حرم مطهر سالار شهیدان حرکت کردیم و به لطف خدا با سلامتى و راحتى وارد صحن سرپوشیده شدیم و زیارت اربعین و باقى اعمال را در همان صحن مطهر بهجا آوردیم. در قم که بودیم، یکى از بزرگان به من گفت بعید است بتوانید به داخل صحن و حرم بروید؛ لذا از راه دور زیارتنامه بخوانید و برگردید. صحن پر از جمعیت بود، ولى پس از خواندن زیارتنامه براى اظهار ارادت بیشتر و متبرک شدن، به طرف رواقها و ضریح مطهر حرکت کردیم و تا ضریح مطهر حبیب بن مظاهر رفتیم، ولى از آنجا به طرف ضریح مطهر حضرت، بسیار شلوغ و فشار جمعیت فوق العاده بود. لذا به صحن سرپوشیده برگشتیم و مقدارى دعا و قرآن خوانده و نزدیک ظهر بیرون آمدیم.
به سبب کثرت جمعیت، جا براى نماز خواندن پیدا نکردیم و به طرف بعثه مقام معظم رهبرى (دامت برکاته) حرکت کردیم. بعضى از دوستان بعثه و دوستان قمى و حاج آقاى اسکندرى مسئول بعثه را در آنجا ملاقات کردیم و نماز جماعت ظهر و عصر را در سالن نسبتاً بزرگ بعثه، به امامت جناب آقاى اسکندرى خواندیم. پس از نماز به اصرار ایشان ناهار را در بعثه خوردیم و سپس براى زیارت حرم مطهر حضرت ابالفضل العباس (ع) مشرف شدیم که آنجا هم بسیار شلوغ بود و نتوانستیم زیر گنبد آن حضرت برویم. پس به حسینیه برگشتیم و پس از کمى استراحت و خواندن نماز مغرب و عشاء به طرف حرف مطهر اباعبدالله الحسین (ع) حرکت کردیم. در بین راه از یکى از ایستگاههاى صلواتى غذا گرفتیم و شام مختصرى خوردیم و به حرم مشرف شدیم.
پس از زیارت، به حسینیه برگشتیم و استراحت کردیم و ساعت سه نیمهشب بیدار شدیم و به حرم حضرت ابالفضل العباس (ع) و سپس به حرم امام حسین (ع) رفته و پس از زیارت و وداع با آن حضرت، به حسینیه بازگشتیم. در کنار حسینیه یک چادر بزرگ و ایستگاه صلواتى مستقر بود که ناهار و شام و صبحانه مىداد و ما هم با استقبال خدمتگزاران روبهرو شدیم و سپس عازم کاظمین شدیم تا به زیارت قبر مطهر امام موسى بن جعفر و امام جواد (علیهما السلام) مشرف شویم.
حرکت به سوى کاظمین
پس از حدود یک ساعت پیادهروى و خروج از شهر کربلا، سوار اتوبوسى شدیم که ما را به نزدیک قبر عون بن عبدالله پرساند. بعد از صرف نهار در یک ایستگاه صلواتى، نماز ظهر و عصر را به جماعت خواندیم و پس از نماز دوباره مقدارى پیادهروى کردیم و دیدیم مردم به هر وسیلهاى که گیرشان مىآید، اعم از ماشین سوارى، وانت بار، تریلى و حتى ماشینهاى بزرگ ارتش، سوار مىشوند تا آنها را به ایستگاه قطارى که به کاظمین مىرود یا ماشینهاى دیگر برسانند. حتى بعضى از سربازان جلوى ماشینهاى خالى را مىگرفتند و مردم را سوار مىکردند. من هم نزد یکى از سربازان رفتم و گفتم که به ما هم کمک کند تا ماشین پیدا کنیم. اتفاقا ماشینى آمد و ایشان با او صحبت کرد که ما را هم همراه زائران دیگر به کاظمین برساند و نفرى دههزار دینار عراقى (حدود بیستوپنج هزار تومان) بگیرد. راننده ون مىگفت: از اینجا حدود صدوبیست کیلومتر تا کاظمین است. ما هم سوار شدیم و حرکت کردیم.
حدود ساعت 5/ 4 عصر به بغداد رسیدیم و راننده که هنگام سوار شدن قرار بود ما را در بغداد پیاده کند، در نزدیکترین چهارراه به کاظمین ما را پیاده کرد و ما هم به سرعت تاکسى گرفتیم و نزدیک مغرب به نزدیک حرم مطهر دو امام بزرگوار رسیدیم و پس از گذشتن از ایستوبازرسى به مسجدى که نزدیک حرم بود، رفتیم و همانجا نماز جماعت را خواندیم و بعد به طرف حرم مطهر حرکت کردیم و پس از تحویل ساک و کفشها و موبایلها از باب المراد وارد حرم مطهر شدیم. پس از زیارت، به مهمانخانه جوادین (علیهما السلام) که زیرزمینى بسیار بزرگ در کنار حرم مطهر بود، وارد شدیم تا براى استراحت جا بگیریم. به محض ورود، دیدیم همه جاى زیرزمین مملو از جمعیت است. در کنار یکى از فرشها که پیرمردى ایرانى در حال استراحت بود، نشستیم و آقاى علوى رفت تا بستگان خود را که در صحن مطهر با آنها قرار گذاشته بود، پیدا کند.
صبح حدود ساعت چهار بیدار شدیم و پس از تجدید وضو در وضوخانه بسیار بزرگ و تمیز حرم مطهر، عازم زیارت شدیم، اما دیدیم درب زیرزمین قفل است و نگهبان جوانى که آنجا بود، معلوم نیست کجاست. پس از چند دقیقه معطلى که عده زیادى جلوى درب براى خروج صف کشیده بودند، بعضى از زوار دربهاى خروجى را که به شکل نردههاى سادهاى بود، با باز کردن کشوهاى وسط آنها باز کردند و به طرف حرم مطهر رفتیم. پس از زیارت و توفیق بوسیدن ضریح و خواندن نماز جماعت صبح در صحن مطهر، حدود ساعت 5/ 6 به طرف گاراژ معروف به گاراژ سید محمد حرکت کردیم و به محض ورود به گاراژ، با یک ماشین ون قرار گذاشتیم تا ما و دوستان دیگر ایرانى را در ازاى نفرى پانزدههزار دینار به مرز مهران ببرد.
حدود ساعت 5/ 7 از گاراژ خارج شدیم و به سمت مرز مهران حرکت کردیم و حدود ساعت ده و نیم به مرز رسیدیم و آنجا هم در ایستگاه صلواتى که توسط شهردارى مهران برپا شده بود، پذیرایى شدیم. همانجا بستگان آقاى علوى که عازم تهران بودند، از ما خداحافظى کرده و رفتند تا با اتوبوس به تهران بروند. ما هم به محوطه بیرون ساختمان بزرگ مرزبانى مهران آمدیم تا وسیلهاى براى رفتن به قم پیدا کنیم.
ما هم سرانجام ساعت 5/ 12 ظهر به وسیله اتوموبیل کرایهاى از مرز حرکت کردیم. نماز جماعت را در مسجدى بیرون شهر مهران خواندیم و حدود ساعت 5/ 10 شب به قم رسیدیم.
[1] .. بحارالانوار، ج 100، ح 10.
[2] ..« موکب» به ایستگاههاى صلواتى گفته مىشود که در اکثر ساعات شبانهروز از مردم، بهویژه در مناسبتهاى خاص با غذاو چاى و ... پذیرایى مىکنند و با اینکه هنوز یک هفته به اربعین مانده بود، ولى ایستگاهها فعّال و آماده خدمتگزارى شده بودند.
[3] .. چاى ترش، از لیموى عمانى سیاه تهیه مىشود و به آن« حامض» مىگویند. آنها پس از خرد کردن لیمو و کندن پوست و درآوردن هسته، آن را در کترىهاى بزرگ دم کرده و با شکر شیرین مىکنند که بسیار گواراست.
[4] .. این حسینیه بزرگ متعلق به آیتالله سید محمدسعید حکیم بود.
[5] .. این شعارها در تابلوهاى بسیار بزرگ و زیبایى مثل هم در بسیارى جاها به چشم مىخورد.
[6] .. این شعار همراه عکس شهید آیتالله سید محمدباقر حکیم و حجةالاسلام سید عزیز حکیم بود.
[7] .. فرهنگ جامع سخنان امام حسین( ع)، ص 424، ح 339.
[8] .. این ساختمان در مقابل ستون 1240 و حدود شش کیلومترى کربلا واقع بود.