فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

آسیب شناسی وقایع اربعین 1348 قمری

نویسندگان
چکیده
 
 
چکیده‏
در پى اختلاف میان عزاداران دو شهر نجف و کاظمین و سپس نجف و کربلا در سال 1348 قمرى، دسته‏هاى عزادارى نجف از حضور در کربلا خوددارى کردند و فاصله بسیارى میان شیعیان این سه شهر زیارتى ایجاد شد؛ به‏طورى‏که فقط برخى علماى بزرگ شیعه براى زیارت از یکى از این شهرها به شهر دیگر مى‏رفتند. در همین سال که علامه محمدحسین آل کاشف‏الغطا (رحمه الله) براى زیارت اربعین از نجف به کربلا رفته بود، پس از اصرار و پافشارى مردم، به منبر رفت و بدون آمادگى قبلى، خطبه‏اى ایراد کرد که ترجمه خطبه در این مقاله آمده است.
او خطبه را با نام خدا آغاز کرد و پس از بیان ضرورت وجود «مصلح» در جامعه، اسلام را بر دو پایه «کلمه توحید» و «توحید کلمه» استوار دانست. سپس با اشاره به پشت پرده اختلاف میان شیعیان، آنان را از پیروى از شیطان و سهل‏انگارى بازداشت و به نشاط و سرزندگى در امور سفارش کرد.
واژگان کلیدى: اربعین، کربلا، نجف، کاشف‏الغطا، اختلاف.
مقدمه‏
در سال 1348 قمرى در اثر اختلاف و شقاقى که در مسئله زیارت و عزادارى روز اربعین امام حسین (ع) میان اهالى دو شهر نجف و کاظمین و سپس میان مردم نجف و کربلا پیش آمد، دسته‏هاى عزادارى نجف از حضور در کربلا امتناع کردند و فاصله‏اى بزرگ میان شیعیان این سه شهر زیارتى ایجاد شد. البته در این میان علما و روحانیون که جایگاهى بالاتر از این حوادث ناپسند و درگیرى‏هاى شرم‏آور داشتند، در همان سال در کربلا حاضر شدند و مراسم عزادارى روز اربعین را به جاى آوردند. در آن سال، پیشاپیش حضرات روحانیین و علما، مصلح بزرگ، علامه محمدحسین آل کاشف الغطاء (رحمه الله) وارد کربلا شد؛ یعنى دو روز مانده به اربعین، ایشان به خانه یکى از بزرگان و سران قبایل که طبق معمول هر سال، مجلس عزادارى خانگى برگزار مى‏کرد وارد شد. مجلس آکنده از جمعیت بود. یکى از شخصیت‏هاى معروف کربلا از جناب کاشف الغطاء درخواست کرد که ایشان بر منبر بروند و با پند و نصیحت خود، گروه‏هاى دیگر را به هم نزدیک سازند و میان آنها را آشتى دهند. ایشان پس از اصرار و پافشارى مردم، درخواست ایشان را پذیرفت و بر منبر رفت و بدون هیچ آمادگى قبلى، این خطبه را ایراد نمود و پس از حمد و ثناى پروردگار و صلوات بر محمد آل محمد، چنین فرمود:
کلمه توحید و توحید کلمه‏
بهترین سرآغاز سخن، کلام خداوند است و خداوند در قرآن مى‏فرماید: «چنین نیست که پروردگارت آبادى‏ها و سرزمین‏هایى را که اهلش مصلح و نیکوکارند، به ظلم و ستم ویران نماید».[1] (هود، آیه 117)
از آن‏جا که همه ما مسلمانیم، معتقدیم که این، کلام خدا و وحى روشنگر اوست. ما عرب نیز هستیم و دست‏کم، ظواهر سخن قرآن را مى‏فهمیم. بنابراین باید گفت که این آیه قرآن به صراحت مى‏فرماید اگر سرزمینى مردمش مصلح باشند، یا مصلحانى در میان آنها باشد، هلاک و نابود نمى‏گردد و سرزمین‏هاى خالى از مصلح، سرانجامشان بى‏تردید به ویرانى و نابودى مى‏انجامد. پناه بر خدا و چنین مباد که این آیه بر ما منطبق گردد و از آن‏جا که وجود مصلح، نجات‏آفرین است و نبودش هلاکت‏آور، باید دید آیا در میان ما چنین مصلحانى وجود دارند، تا امید نجاتمان باشند، یا این‏که سرزمین‏ها و شهرها خالى از مصلح است و مستحق هلاکت؟ بى‏شک عذاب و هلاکت اینک دامن‏گیر ما شده است. حال و روزى که ما داریم، چیزى جز بیچارگى و نگون‏بختى نیست. هلاکت، همان مرگ نیست؛ بلکه چه‏بسا زندگى و حیاتى که مرگ، در مقابل آن سهل و آسان است. مگر نه این‏که مردن از زندگى‏اى که ما در آن به سر مى‏بریم، بهتر و با ارزش‏تر است؟! ما انسان‏هایى دربند، خوار، بیچاره و پراکنده هستیم که هیچ عملى از ما ساخته نیست و نه مى‏توانیم منفعتى براى خود کسب نماییم و نه ضرر و آسیبى را دور سازیم و این همان فقر و ندارى فراگیر، ذلت و خوارى نابود کننده، ناتوانى و درماندگى بیش از اندازه و شقاوت و تیره‏روزى است.
به خدا سوگند، این هلاکت و مرگ ذلیلانه است. علت همه این مشکلات و گرفتارى‏ها یک چیز بیشتر نیست و آن تفرقه و اختلاف آرا و دشمنى و از هم‏گسستگى در میان ماست و این یعنى که مصلح و سامان دهنده‏اى وجود ندارد. آرى، در میان ما انسان‏هاى صالح کم نیستند؛ اما صالح چه مى‏تواند بکند؟ صالح هواى خود را دارد. این مصلح است که نفعش به دیگران مى‏رسد و مردم و سرزمین خود را اصلاح مى‏کند. ازاین‏رو، احادیث فراونى بدین مضمون وارد شده است که برترى عالم بر عابد، همچون برترى خورشید و ماه بر دیگر ستارگان است، و پیامبر (ص) پیوسته فرموده‏اند: «فضیلت عالم بر عابد، همچون فضیلت‏ من بر کم‏ترین شماست.»[2] بى‏شک منظور از این عالم، مصلح است. و دانستى که حیات و رستگارى امت مسلمان به دست انسان مصلح است و عابد، همان بنده صالح خداست که زندگى افراد به او بستگى دارد. عالم شایسته، سخنان را در یک جهت قرار مى‏دهد؛ اختلاف و پراکندگى امت را سامان مى‏بخشد و با این کار او، قوانین اسلام و پایه‏هاى حق محفوظ مى‏ماند. بنده، اسلام را به دو کلمه تعریف و مرزبندى کرده‏ام و کسى پیش از من چنین تعریف و تعبیرى نداشته است. بنده معتقدم که اسلام بر دو پایه که هر کدام بر دیگرى تکیه دارد، استوار شده است: «کلمه توحید» و «وحدت کلمه». اگر در آغاز اسلام، وحدت در کلمه با وجود خاتم الأنبیا (ص) حاصل نمى‏شد، «کلمه توحید» انتشار نمى‏یافت. پیامبر (ص) سخن و کلمه عرب را یکى ساخت تا توانستند به کلمه توحید تمسک بجویند وآن را ترویج دهند و بر سرزمین «کسرا» و «قیصر» مسلط گردند و شرق و غرب عالم را در اختیار گیرند. اما امروز، سخن عرب از هم گسسته و حتى یک سرزمین و شهر را نمى‏توان یافت که سخن و کلمه اهلش همسو و در یک راستا باشد، چه رسد که بخواهند با دیگر شهرها یکصدا شوند. دور نیست که با وجود این تشتت و تفرقه، خداى ناکرده، کلمه توحید به یک باره از صفحه روزگار محو شود و چیزى از آن باقى نماند.
آیا با این حال و روزى که ما داریم و هر روز در جایى و شهرى خرابى و درگیرى و فتنه میان برادران واقع مى‏شود، یک روز در کاظمین، روز دیگر در نجف و دیگر روز در کربلا، مى‏توان امید رستگارى و پیروزى و نجات و زندگى شایسته داشت؟! آیا اگر در این بلاد مردان مصلحى وجود داشت، چنین رخدادهاى وخیمى صورت مى‏گرفت؟!
اما اکنون که خرابى‏ها و نابسامانى‏ها رخ داده، آیا باید آن را به حال خود رها کرد تا آثار سوء آن دامن‏گیر شود و نتایج ناگوارش چهره امت اسلامى را کریه و زشت نماید؟!
پشت پرده اختلاف‏
مراسم زیارت روز اربعین که از بزرگ‏ترین تجمعات مردم عراق در یک مکان است و بیش از صدها هزار نفر را گردهم مى‏آورد، در این سال با شکل ناپسند و باطن معیوب و ناقص خود، چیزى نمانده که یکسره از میان برود و تعطیل شود. مى‏بینید که اهالى نجف و نواحى و مناطق پیرامون آن، به کربلا نیامده‏اند. آیا پس از این، چه خواهند کرد نسبت به زیارت‏هاى‏ دیگر؟! آیا باز هم به زیارت نخواهند آمد؟! پس واى بر تو که پدر و برادر و همسایه‏ات از تو بریده‏اند! حال چگونه دیگران به تو مى‏پیوندند و در حقت نکویى مى‏کنند؟!
اما اگر اهالى نجف به کربلا بیایند و اهالى کربلا به نجف مشرف شوند، باز هم بى‏نتیجه است؛ با وجود دل‏هاى ناصاف و عقل‏هاى نارس و انسان‏هاى نادانى که در هر دو سو فراوانند! و این آتشى است که خشک و تر را مى‏سوزاند.
مسئله امروز ما، دیروز شعله کوچکى بود که مى‏توانستیم به آسانى آن را خاموش سازیم و از فراگیر شدنش جلوگیرى کنیم. اما از امروز به بعد، شعله‏هاى آن سرکش و غیرقابل کنترل خواهد شد و فاجعه‏هایى که به بار مى‏آورد، سخت و سهمگین‏تر خواهد بود. آرى، کسى که چشمى دورنگر و فکرى عمیق و متدبر در علل و اسباب دارد، مى‏فهمد که در این میان، عاملى نقش ایفا مى‏کند که به نجف و کربلا و کاظمین هیچ ارتباطى ندارد. مردم به حرکت درمى‏آیند، اما از کسى که آنها را تحریک کرده، بى‏خبرند و نمى‏دانند چرا و براى چه با یکدیگر درگیر مى‏شوند و به چه حسابى به جان هم مى‏افتند. دیوار به میخ گفت: چرا مرا سوراخ مى‏کنى؟ میخ گفت: به آن که مرا مى‏کوبد، بنگر و از او بپرس؛ «و این مثال‏ها را براى مردم مى‏زنیم و جز دانایان فهم آن نمى‏کنند».[3]
مردى از راهى مى‏گذشت. دید عده‏اى پیرامون شخصى گرد آمده‏اند و او را مى‏زنند و بر سرش مى‏کوبند و هرکس از آن‏جا عبور مى‏کند، در زدن با دیگران شریک مى‏شود. از این ماجرا شگفت‏زده شد و از هر کس درباره علت آن کار پرسید؛ همه گفتند نمى‏دانیم. تعجب وى بیشتر شد. در این بین مرد بیچاره و کتک‏خورده، او را صدا کرد و گفت: از آنها نپرس؛ زیرا چنان‏که مى‏گویند، علت کار خود را نمى‏دانند. اما من مى‏دانم. به این ریسمان که از پشت بام آویزان شده، بنگر. آن‏جا ساحرى است که هرگاه بخواهد مردم را دست بیاندازد و به عقل آنها بخندد، ریسمان خود را مى‏اندازد. ریسمان بر سر هر که بیافتد، مبتلا به ضرب و شتم مى‏شود و رهگذران بر سرش مى‏کوبند. اگر مى‏خواهى مرا نجات دهى، این ریسمان را از سرم بردار.
اى برادران! مسئله ما، مسئله همان طناب و ریسمان است. آیا مى‏توانید آن را بردارید؟ آرى، مى‏توانید؛ اما شما ساحر را در سحر او کمک مى‏کنید. در این باره، ماجراى واقعى دیگرى نیز وجود دارد:
در روزگارى نه چندان دور، حدود سى- چهل سال پیش از این، در شهر «حله» دو شخصیت بزرگ و معروف به نام «نورالدین» و «محمد شبیب»، در دوره حکومت ترک‏ها، بر شهر حلّه مسلط بودند و حکومت مرکزى از آنها حساب مى‏برد و هوادارى مى‏کرد. در آن روزگار، شخصى به نام «بیک باشى» که کارمندى نظامى در حله بود و غرور و حمایت حکومت مرکزى را با هم داشت، در برخورد و تعامل با «نورالدین» و «محمد شبیب» چندان حرمت آن دو را نگاه نمى‏داشت و بنا را بر تحقیر ایشان گذارده بود. یک روز، آن دو حاکم ظالم و زورگو در بازار، بالاى دکانى بر صندلى نشسته بودند. آن نظامى مغرور و احمق نیز در بازار دوست خیاطى داشت. اتفاقا همان روز وى به بازار رفت و از دوست خیاط خود خواست که برایش صندلى بگذارد و براى تحقیر به گونه‏اى نشست که پشتش به «نورالدین» و «شبیب» قرار گرفت. یکى از آن دو به دیگرى گفت: تا کى باید این نادان احمق را تحمل کنیم؟ چاره چیست؟ محمد شبیب گفت: به نظر من باید کارى کنیم که وى بیش از امروز در حله نماند. در این هنگام، سید فقیرى که فقر و بیچارگى، عقلش را ربوده بود و از زندگى به تنگ آمده بود، از آنجا مى‏گذشت. محمد شبیب حالش را جویا شد؛ فقیر پاسخ داد: چنانم که اگر کسى پیدا شود زندگى‏ام را به یک مجیدی‏[4] بخرد، خواهم فروخت. شبیب گفت: من به بیش از آن مى‏خرم. این یک لیره را بگیر و نزد «بیک باشى» برو و از پشت سیلى محکمى به گردنش بزن. سید رفت و غافلگیرانه ضربه محکمى بر گردن بیک‏باشى وارد کرد که نزدیک‏ بود بر اثر آن، خون از رگ‏هایش بیرون بزند. بیک‏باشى برخاست و سید را گرفت و تا آمد ضربه او را تلافى کند، سید به دکان‏دار خیاط متوسل شد و به دست و پاى مرد نظامى افتاد و پاهایش را بوسید و التماس کرد که آزادش کند. التماس و درخواست سید مفلس کار خود را کرد و بیک‏باشى رهایش ساخت. سید فقیر نزد شبیب بازگشت و شبیب دو لیره دیگر به او داد و گفت: باز هم یک پس‏گردنى محکم نثار بیک‏باشى کن. سید رفت و نخست دکان‏دارها را صدا کرد و از آنها خواست تا این بار آنها او را از دست بیک‏باشى نجات دهند. آنها نیز پذیرفتند. پس نزدیک بیک‏باشى رفت و محکم‏تر از دفعه پیش، پس گردن وى را به سیلى نواخت؛ چندان‏که کلاه نظامى از سرش افتاد. بیک‏باشى سید را محکم گرفت، اما ناگاه اهل بازار به سویش هجوم آوردند و سید را نجات دادند. سید نزد شبیب رفت. شبیب به او گفت: این هم لیره دیگر. ضربه سوم را نیز بزن. سید سه لیره را گرفت و همه لیره‏ها را نزد دکان‏دارى که نورالدین و شبیب نزد او نشسته بودند، گذاشت و گفت: اگر این بار کشته شدم یا زندانى‏ام کردند، درهم‏ها را به خانواده‏ام برسان و اگر به سلامت بازگشتم، خود آن را تحویل مى‏گیرم. سید بیچاره تصمیم گرفت که پس از وارد کردن ضربه سوم، فرار کند؛ چون اگر به دام بیک‏باشى مى‏افتاد، عاقبتش مرگ بود. چون ضربه سوم را زد و خواست بگریزد، مرد نظامى که خداوند او را به چنین عذابى دچار کرده بود، او را صدا کرد و گفت: اى سید! به حق جدّت، بایست و نترس. تو در امانى. سید ایستاد. بیک‏باشى گفت: تو را به رسول خدا، اگر سیدى، این کارها براى چیست؟ چرا چنین مى‏کنى؟ مى‏دانم که مسئله، فقط مشکل فقر و بیچارگى تو نیست. باید علت پنهانى دیگرى هم وجود داشته باشد. سید گفت: من اصل قضیه را برایت مى‏گویم. تا وقتى که کیسه محمد شبیب پر از لیره باشد و آن را براى من باز بگذارد، چنین برنامه‏اى خواهد بود و همیشه باید آماده غافلگیر شدن و پس‏گردنى باشى. بیک باشى که علت را دریافته بود، به خانه بازگشت و اسباب و اثاثیه‏اش را برداشت و از حلّه بیرون رفت.
برادران من! بیم آن دارم که قضیه ما، قضیه پس‏گردنى و لیره‏هاى محمد شبیب باشد، نه قضیه کربلا و نجف و کاظمیه. این گرفتارى ریشه‏هایى دارد و پس از این، هر روز و هر سال، حادثه‏اى شگفت و ماجرایى نو پدید مى‏آید و طناب ساحر بر سرها به بازى درخواهد آمد. اگر ما به آداب الهى متخلق شویم، بى‏شک سحر در ما اثر نخواهد کرد. خداوند و اسلام ما را به نیکوترین آداب و روش‏ها مؤدب ساخته‏اند، اما ما آنها را ضایع و تباه کرده‏ایم و از آن‏همه جز رنگى بر کاغذ و واژه‏هایى بر زبان باقى نمانده است.
خداى سبحان مى‏فرماید- و چه بزرگ و ارزشمند سخنى است که فرموده-: «همیشه به نیکوترین شکل پاسخ ده، تا کسى که میان تو و او دشمنى است، همچون دوست صمیمى شود، و جز کسانى که صبورى پیشه کنند و جز کسانى که بهره‏اى بزرگ از ایمان دارند، از آن برخوردار نمى‏شوند».[5]
اگر با هم تفاهم نمایید و به شهرهاى یکدیگر رفت وآمد کنید، چه آسیبى متوجه شما خواهد شد؟ برادرى که تو را مى‏زند، از دشمنى که به خانه‏اى هجوم مى‏آورد، بهتر است؛ چرا در این مصائب و گرفتارى‏هاى کشنده نمى‏اندیشید؟! مردان و مصلحان کجایند؟ دیگران، همچون شما انسانند، اما چه شده است که نیرو و توان و مال و ثروت و پیشرفت و عزت از آنهاست و چیزى از آن‏همه نصیب ما نشده است؟! آرى، به جاى آن، دشمنى و زد و خورد و ستیز با یکدیگر داریم؟ کسانى شده‏ایم که آنچه را خداوند امر به پیوستن آن کرده، از هم مى‏گسلیم و آنچه را به بریدن و قطع آن فرمان داده، به هم پیوند مى‏دهیم.
ما جماعت، به برکه آبى مى‏مانیم که چون از آب‏ها و سرچشمه‏ها ببرد و منقطع گردد، مى‏خشکد و بوى تعفن مى‏گیرد و هرگاه به آنها وصل شود، آبش پاکیزه و گوارا مى‏گردد و در مقابل عوامل تغییر و دگرگونى مقاومت مى‏کند.
ریسمان شیطان‏
من یک مرد دینى و روحانى محض هستم و عمرم که از شصت گذشته، در خدمت شریعت محمدى بوده است. من از سیاست چیزى نمى‏دانم. از این‏رو فقط آن را حس مى‏کنم و ارتباط مستقیم با آن ندارم؛ اما از آن‏جا که روحانى هستم و مصاحب قرآن و حدیث، در قرآن خداوند و حدیث پیامبر (ص) بسیار دیده‏ام که از شیطان رانده شده و مکر و نیرنگ و سحر و دام‏ها و فریب او، بندگان خدا بر حذر داشته شده‏اند. پس من، شما را از این همه هشدار مى‏دهم و همان را مى‏گویم که خداوند فرموده است: «بى‏تردید شیطان دشمن شماست؛ شما نیز او را دشمن بدارید. او پیروانش را به راهى مى‏خواند که سرانجام اهل دوزخ شوند.»[6] و مى‏فرماید: «آیا شیطان و فرزندانش را به جاى من به دوستى مى‏گیرید، در حالى که دشمن شمایند؟ ستمکاران چه جایگزین بدى را انتخاب کردند.»[7] و فرمود: «به بندگانم بگو: به نیکوترین وجه سخن بگویند؛ زیرا شیطان میان آنها فتنه مى‏کند. به راستى که شیطان دشمن‏آشکار انسان است».[8]
برادران من! آیا این‏آیات روشن در دل شما تأثیر مى‏گذارد یا بر دل‏ها مهر خورده است؟ پیش از این، اگر ما ستیز و دشمنى مى‏کردیم، چندان مهم نبود؛ اما امروز شیطان ریسمان سحر خود را به حرکت درآورده و ما بر سر و روى یکدیگر مى‏کوبیم و شیطان شادى مى‏کند و ما را بدین عمل زشت برمى‏انگیزد. حکایت دیگرى را براى شما نقل کنم:
شخصى امام جماعت بود؛ اما فراوان دچار فراموشى مى‏شد و زود هم به اشتباه خود پى مى‏برد. فرزندى داشت بافهم و شعور. روزى امام جماعت، سر نخى را به دست خود بست و طرف دیگر را به دست فرزندش داد و او را پشت محراب مخفى کرد و گفت: به قرائت من گوش بسپار و هر جا دچار اشتباه شدم و چیزى را فراموش کردم، نخ را حرکت بده تا به یاد آورم. در یکى از این موقعیت‏ها شیطانى از آن‏جا عبور مى‏کرد و نگاهش به این حالت عجیب و شگفت افتاد: نخى به دست یک طفل است و سر دیگر نخ به دست امام جماعت بسته شده است! از پسر علت را پرسید و او ماجرا را براى وى بازگو کرد و گفت که غرض کار چیست. شیطان تصمیم گرفت که از این موضوع، مضحکه و اسباب خنده‏اى فراهم نماید. پس به بهانه کمک، نخ را از دست پسر گرفت. امام جماعت آیه‏ (إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ) را خواند. شیطان نخ را به حرکت درآورد. امام جماعت، به جاى «أرسلنا» گفت: «بَعَثْنا نوحاً إلى قومه» بار دیگر شیطان نخ را حرکت داد. امام، واژه معادل دیگرى به جاى «ارسلنا» گذاشت و خواند: «انّا سیّرنا نوحاً إلى قَوْمِهِ» و به همین ترتیب شیطان نخ را تکان مى‏داد و امام جماعت کلمات مترادف «أرسلنا» را جایگزین مى‏کرد؛ تا این‏که خسته و ناتوان گردید. امام جماعت بى‏آن‏که بداند قضیه از چه قرار است، پشت سرش را نگاه کرد و به جماعت نمازگزار گفت: «اى مردم! امروز نخ به دست یک حرام‏زاده افتاده است و ما نمى‏توانیم به این شکل نماز را ادامه دهیم».
حال باید گفت که امروز، سر نخ در دست حرام‏زاده‏اى است که ما را مسخره خود ساخته و به ما مى‏خندد و البته اهداف دیگرى نیز دارد. من همه شما را از شیطان و سحر و مکر او بر حذر مى‏دارم که هر روز نخ را براى ما تکان مى‏دهد و ما به حرکت آن نخ، مى‏رقصیم و بى‏آن‏که از پشت پرده خبر داشته باشیم، با یکدیگر زد و خورد مى‏کنیم.
خدا مى‏داند که من چه اندزه از خبر قطع ارتباط اهل نجف با کربلا و فتنه‏اى که به راه افتاده است دچار تأسف و اندوه شدم. پس از شنیدن این خبر، هیچ شبى خواب به چشمم نیامد و یکسر در طریق اصلاح این مفسده اندیشه مى‏کردم. من خود نجفى‏ام و نجف وطن من است و نسبت به آن غیرت و تعصب دارم.؛ اما حق برتر و بالاتر از عاطفه است. من نمى‏گویم اهل کربلا مقصرند یا نجفى‏ها یا کاظمینى‏ها؛ اما یقین دارم که شیطان دشمن آشکارى است و اوست که ما را به حالتى که مى‏بینید رسانده است؛ حالت و وضعیتى دردناک و آینده‏اى تاریک. آیا پیش از آن‏که این فتنه به حد بحران و غیرقابل علاج برسد، نمى‏خواهید براى آن چاره‏اى بیندیشید؟!
سخنرانى من در میان شما و سخن من در اصلاح اختلافات و کشمکش‏ها، باارزش‏تر و سزاوارتر از اقامه عزادارى است و این برنامه در نگاه حسین و اصحاب شهیدش (سلام الله علیهم)، از این نوحه‏گرى‏ها و ماتم‏سرایى‏ها محبوب‏تر و شایسته‏تر است. اگرچه برنامه‏هاى سوگوارى نیز حرمت و جایگاه خود را دارد. اما منظور و هدف ما از این گردهمایى آغازى است بر حفظ و مراقبت از همه قوانین و اصول اسلامى. آیا مغز و اساس سخن مرا درمى‏یابید، اى قوم؟!
ما به سهل‏انگارى و سست بودن و آسان‏گیرى در هر کارى عادت کرده‏ایم و چون به خود آمده‏ایم، کار از کار گذشته است. و هرگاه واقعه‏اى پیش آمد، چشم خود را بر آن بسته‏ایم و به همین ترتیب در هر موردى بنا را بر تسامح نهاده‏ایم تا این‏که زمام امور از دستمان به در آمده و در دست افراد و دولت‏هاى وحشى و بى‏رحمى قرار گرفته که جز دریدن و از بین بردن ما خواسته دیگرى ندارند و چنین نیز کرده و مى‏کنند.
دزدى شب‏هنگام وارد خانه‏اى شد. صاحب‏خانه بیدار گشت و دزد را دید که اسباب خانه را یکى پس از دیگرى برمى‏دارد و مى‏برد. صاحب‏خانه همچنان مى‏نگریست و حرکتى از خود نشان نمى‏داد و هر بار که دزد چیزى مى‏دزدید، پیش خود مى‏گفت: بگذار ببینم دیگر چه مى‏کند! و در نظر داشت که چون دزد از کار خود فارغ شد، برخیزد و او را دستگیر کند. در اثناى این افکار و خیالات، خواب بر او غلبه کرد و چون بیدار شد، دید خانه از هر چیزى تهى و پاکیزه شده است.
به تجربه براى من ثابت شده که در عراق- چه برسد به دیگر سرزمین‏ها و ممالک اسلامى- افکار بلند و اندیشه‏هاى متعالى و همت‏هاى بزرگ و بینش‏هاى محکم و استوار وجود دارد و من خود آنها را مشاهده کرده‏ام؛ اما ما نیازمند نشاط و سرزندگى‏اى هستیم که به کار و عمل وادارمان نماید. ما مردمى خیال‏پردازیم. مى‏خواهیم کارى بکنیم اما نمى‏کنیم؛ درد را مى‏شناسیم، اما علاج نمى‏کنیم. ما همچنان که مى‏بینید، مردان حرف و سخنیم، نه مردان عمل. ما تفاهم و سازگارى با غیر خود ر درک نکرده‏ایم. مسئله، مسئله تفاهم و از میان برداشتن توهمات و خیالات است. اینک وقت آن است که بنده دست به کار شوم تا دیگربار ایام اربعین به این صورت برگزار نشود. گرفتارى اگرچه بزرگ و عظیم است و به نهایت خود رسیده، اما رفع آن غیرممکن نیست. ما که نسبت به هر چیزى بى‏خیال و بى‏توجهیم، بر سر چه چیز مشاجره مى‏کنیم؟! ما به حساب دیگران، یکدیگر را ضرب و شتم مى‏کنیم که غرامت و تاوانش‏ دامن‏گیر خودمان مى‏شود و غنیمت و بهره آن به دیگران مى‏رسد! در همسایگى ما مردمانى عاقل- که متفق شدند و به مقصود رسیدند و پیروز شدند- بر ما دست یافتند و ما را تقسیم کردند. نیمى براى خودشان و نیمى براى شیطان. این زندگى و دنیاى ماست و بى‏شک آخرت ما از این بدتر و ناگوارتر است. آیا این دشمنى بین ما، آتش افروخته خداوند نیست که بر دل‏ها سر مى‏زند و آنها را دربرمى‏گیرد؟ و آیا محبت و دوستى و صفا، خوشى و شادمانى و بهشت نعمت خداوند نیست؟
مگر دین اسلام، دین آشتى و برادرى نیست؟ آرى، چنین است و همه اینها به یارى شیطان دگرگون شده است. آرى، شیطان شما را وعده فقر و بیچارگى مى‏دهد و به بدى و فحشا امر مى‏کند. آرى، شیطان وعده فقر و تهى‏دستى مى‏دهد و به آن عمل مى‏کند. اینک به جو و گندم و خرماى خود بنگرید. شیطان پیش از تسلط بر شما، وعده داده بود که هرگاه به سرزمین‏هاى شما دست یابد، آنها را به بهشتى از بهشت‏هاى فردوس تبدیل نماید، ولى ....
در اسطوره‏هاى قدیم درباره‏آدم نخستین (آدمى که پیش از آدم ما وجود داشته، در روایات از قول امام باقر (ع) آمده که پیش از آدم شما، هزار هزار آدم بوده است) چنین مى‏خوانیم که شیطان بر او و فرزندانش مسلط بود. این ابلیس پسرعمویى داشت با سرزمین شیطانى که سعى مى‏کرد بر آدم و فرزندانش استیلا یابد و ابلیس آنان را از میان ایشان بیرون براند و خود حاکم گردد. از این‏رو، دعوت کنندگانش را به میان ایشان فرستاد تا آنها را از ابلیسشان متنفر سازند و مبغوضش قرار دهند و محبت سلطه پسرعموى آن ابلیس را که نامش «عزرائیل» بود، در دل‏هاى آنان تثبیت نمایند و دولت او را «دولت دادگر» نام نهند. دعوت‏گران در کار تبلیغ خود موفق شدند و افکار و اندیشه‏هاى آدم و فرزندانش را از این امر که اگر عزرائیل بر آنها حاکم شود، سرزمینشان را بهشت جاودان مى‏سازد و آن را از عدل و قسط مى‏آکند، اشباع کنند. با توجه به این آرزوهاى شیرین و افکار شادى‏آور، آدم و فرزندانش «عزرائیل» را در جنگ با پسرعمویش «ابلیس اول» و طرد نمودن او، یارى کردند. عزرائیل پس از حاکم شدن بر ایشان و از میان برداشتن حاکمیت ابلیس نخستین، زمین‏هاشان را به بیابان تبدیل کرد و خانه‏هاشان را ویران ساخت و به این هم بسنده نکرد؛ بلکه خونشان را مى‏آشامید و گوشتشان را مى‏برید و چربى‏هاشان را آب مى‏کرد و چیزى جز پوست بر استخوان آنها باقى نماند و چیزى نمانده بود که پوست‏ها را هم برکند و استخوان‏ها را خرد و متلاشى سازد.
اینک باید دامن سخن را برچینم. مواضع بیمارى نشان داده شد و اسباب و عوامل آن معلوم گردید. راه علاج و درمان قطعى و دواى سودمند آن را نیز مشخص نمودیم. من همچنان که سخنم را با آیه‏اى از قرآن کریم آغاز کردم، با آیه‏اى دیگر از کتاب خدا به پایان مى‏برم: «من تا آن‏جا که توانستم، جز اصلاح نخواستم و جز از خدا توفیق نمى‏طلبم. بر او توکل مى‏کنم و به سوى او بازمى‏گردم»[9][10]
 
 
 
[1] . هود، آیه 117.
[2] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 61، ص 244.
[3] . عنکبوت، آیه 43.
[4] . سکه نقره‏اى معادل پنج قِران عثمانى و منسوب به سلطان عبدالمجید.
[5] . فصلت، آیه 34.
[6] . فاطر، آیه 6.
[7] . کهف، آیه 50.
[8] . اسراء، آیه 53.
[9] . هود، آیه 88.
[10] جمعى از نویسندگان، فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، 25جلد، سازمان حج و زیارت، حوزه نمایندگى ولى فقیه در امور حج و زیارات - تهران - ایران، چاپ: 1، 1388 ه.ش.