چکیده
جابربنعبدالله انصارى به همراه شاگردش عطیه عوفى نخستین زائران حرم امام حسین (ع) بودند که پس از واقعه عاشوراى سال 61 هجرى از مدینه رهسپار عراق شدند و روز بیستم صفر به کربلا رسیدند. زیارت اربعین سیدالشهدا (ع) یادگار اوست.
جابر صحابى رسول خدا (ص) و پنج امام معصوم (علیهم السلام) پیش از هجرت پیامبر (ص) به مدینه، در منى با آن حضرت بیعت کرد. او در جنگهاى بسیارى در رکاب رسول خدا (ص) و امیرمؤمنان (ع) شرکت کرد و همواره مدافع پیامبر (ص) و اهلبیت (علیهم السلام) بود. گزارش جابر از حجةالوداع و حضور او در شمار راویان حدیث غدیر، نشان از شخصیت آگاه و شجاع او دارد. این صحابى جلیلالقدر هیچگاه در برابر ستم خلفاى اموى خاموش نماند در رخدادهاى صدر اسلام، حضورى پرنگ داشت. این نوشتار، ضمن معرفى جابر بن عبدالله انصارى به عنوان نخستین زائر اربعین حسینى، ابعاد گوناگون این شخصیت منحصربهفرد را بیان مىکند.
واژگان کلیدى: جابربنعبدالله انصارى، صحابى رسول خدا (ص)، امام حسین (ع)، نخستین زائر، زیارت اربعین.
پدر جابر
عبدالله، پدر جابر یکى از نقباى دوازدهگانه و جزو هفتاد نفرى است که پیش از هجرت پیامبر به مدینه، به مکه رفتند و در منى با حضرت بیعت کردند و چون به مدینه بازگشتند، زمینه هجرت حضرت را در مدینه فراهم آوردند و پس از ورود پیامبر (ص) به مدینه، در راه تبلیغ اسلام کوشش کردند. ابنکثیر دمشقى از عبدالله، پدر جابر حکایت مىکند که رسول الله (ص) درباره ایشان فرمود: خداوند به شما انصار پاداش خیر دهد؛ به ویژه آل عمرو بن حرام (خاندان جابر) و سعد بن عباده.[1]
عبدالله در غزوه بدر حضورى پرشور داشت و هنگامى که لشکرگاه اسلام را دید، نزد پیامبر (ص) آمد و انتخاب این محل را به فال نیک و نشانه پیروزى اسلام گرفت.[2]
واقدى و ابن ابىالحدید درباره حضور عبدالله در جنگ احد مىنویسند: چند روز پیش از غزوه احد، عبدالله پدر جابر یکى از شهداى غزوه بدر به نام «مبشر بن عبدالمنذر» را در عالَم رؤیا دید که به او گفت: چند روز بعد به سوى ما خواهى آمد. عبدالله پرسید: جایگاه تو کجاست؟ گفت: هر جاى بهشت بخواهیم، منزل مىکنیم. عبدالله پرسید: مگر تو در بدر شهید نشدى؟ گفت: آرى، سپس زنده شدم.
وقتى عبدالله این رؤیا را براى پیامبر (ص) نقل کرد، حضرت فرمود: این مژده شهادت براى توست. شاید همین رؤیا سبب آمادگى بیشتر عبدالله شده بود؛ زیرا در شبى که فرداى آن جنگ احد رخ داد، به فرزندش جابر وصیت کرد: «امیدوارم فردا در زمره اولین گروه شهدا باشم. تو را درباره نیکى به خواهرانت سفارش مىکنم.» همچنین از جابر روایت شده است: وقتى غزوه احد پیش آمد، پدرم مرا فراخواند و گفت: من خودم را جزو اولین شهداى لشکر پیامبر (ص) مىبینم. من پس از پیامبر کسى را گرامىتر از تو باقى نمىگذارم. بدهکارى مرا بپرداز و خیرخواه خواهرانت باش.
در جریان تخلف گروهى از لشکر اسلام که پیامبر آنان را مأمور حفاظت از جبلالرماة کرده بود، فقط دوازده نفر باقى ماندند که یکى از آنان عبدالله پدر جابر است. از سوى دیگر، گروهى دویست نفرى از لشکر قریش از پشت سر به مسلمانان هجوم آوردند و آن دوازده نفر را که با شهامت مىجنگیدند، به شهادت رساندند.
جابر مىگوید: وقتى پدرم به شهادت رسید، روپوش را از چهرهاش کنار زدم و او را بوسیدم. پیامبر (ص) مرا مىدید، اما مرا از آن کار بازنداشت. وقتى پدرم در احد به شهادت رسید، عمّهام فاطمه براى او مىگریست؛ پیامبر فرمود: براى او گریه کنى یا نکنى، فرشتگان با بالهاى خود بر او سایه افکندهاند تا او را بردارید و دفن کنید.
به سفارش پیامبر، عبدالله پدر جابر و عمروبن الجموح، شوهرعمه جابر را در یک قبر نهادند. چهلوشش سال بعد، در دوران حکومت معاویه، کانال آبى را براى مدینه حفر مىکردند که مسیر آن از قبر عبدالله و عمرو بن الجموع مىگذشت. جنازه آن دو شهید والامقام را برداشتند تا در جایى دیگر دفن کنند؛ دیدند جنازهها تازه مانده و هیچ تغییرى نکردهاند و حتى دست عبدالله روى زخمى که در چهرهاش بود قرار داشت. وقتى دست او را از روى جراحتش برداشتند، خون از آن جارى شد و تا دستش را دوباره روى جراحتش قرار ندادند، خون قطع نشد.[3]
فرزندان و نوادگان جابر
براى جابر، سه فرزند بدون واسطه نام برده شده است. در کتاب «قاموس الرجال» گوید: جابر انصارى دو پسر داشت: عبدالرحمن و محمد.[4] در کتاب تهذیب التهذیب آمده است: فرزندان جابر عبارتند از: عبدالرحمن، عقیل و محمد.[5]
اما از نوادگان و منسوبین او، افرادى را که آگاهى یافتیم ذکر مىکنیم:
ابناثیر گوید: در شعبان سال 512 هجرى، ابوالفضل بکر بن محمد بن على بن الفضل الأنصارى، از نوادگان جابر بن عبدالله انصارى که از شهر بخاراست، وفات یافت.[6]
در پاورقى «نقباء البشر» در شرح حال عالم کامل و صاحب کرامات و نفس قدسى آیتالله معظّم مولى حسینقلى همدانى (رحمه الله) (1239- 1311) آمده است که او از ذریه جابر بن عبدالله انصارى است.[7]
یکى دیگر نوادگان ایشان، فقیه بلندآوازه و اصولى عمیق، آیتالله العظمى حاج شیخ مرتضى انصارى دزفولى (1214- 1281) است.[8] در کتاب «زندگى و شخصیت شیخ انصارى» شجرهنامهاى براى شیخ انصارى درج شده که با 16 واسطه به جابر مىرسد.[9] البته به نظر ما این شجرهنامه کامل نیست و نیمى از آن افتاده است.
یکى دیگر از منسوبین جابر بن عبدالله، شیخ جابر کاظمى است که صاحب دیوان شعر است.[10]
دیگر منسوبین به جابر بن عبدالله، خاندان مشهور و بزرگى در اصفهان است که به «جابرى انصارى» معروفند. بزرگ این خاندان به نام «جلال الدین» هفتصد سال پیش به ایران هجرت کرد.
خاندان بزرگ و مشهور «مشایخ انصارى» نیز منسوب به ایشانند که در روستاى «نوداىجان» از قصبه «سرکوه» در هشت فرسخى داراب در استان فارس زندگى مىکنند. جمعى از فضلاى معاصر نیز از این خاندان بزرگ برخاستهاند که نامدارترین آنان علامه مجاهد زاهد حاج شیخ یحیى انصارى دارابى شیرازى است که اکنون مدرس فلسفه و حکمت اسلامى در حوزه مبارک قم است. وى از نوادگان شیخ زکریا و شیخ عبدالرحمن است.
درباره انگیزه مهاجرت فرزندان جابر از مدینه منوره به استان فارس و زمان آغاز آن، احتمال مىرود در زمانى که فرزندان امام موسى کاظم (ع) براى زیارت امام رضا (ع) از مدینه به سوى مرو حرکت کردهاند، از فرزندان جابر هم در کاروان آنان حضور داشته است. این کاروان وقتى به شیراز مىرسد، حاکم فارس از طرف مأمون مأموریت مىیابد تا از حرکت آنان جلوگیرى کند و نبردى بین دو طرف درمىگیرد و حضرت احمد بن موسى شاهچراغ و برادرش به شهادت مىرسند. نوادگان جابر که در آن کاروان حضور داشتهاند، پراکنده مىشوند و در قریه «نوداى جان» سکونت مىگزینند و از نسل آنان تاکنون در همانجا اقامت دارند.
اولین دیدار جابر با رسول خدا (ص)
یک سال پیش از هجرت پیامبر به یثرب، هفتاد نفر از مردم یثرب به حج آمدند و در منى با پیامبر (ص) ملاقات و گفتوگو کردند. از آن هفتاد نفر یکى «عبدالله» پدر جابر، و دیگرى خود جابر بود که کمسالترین آنان بود. او هنوز به پانزده سالگى نرسیده بود که با پیامبر (ص) بیعت کرد.
اسوه اخلاص
اولین جنگى که جابر در آن حضور داشت، «حمراء الأسد» است. کفار قریش در احد به لشکر اسلام ضربه سهمگینى زدند و هفتاد نفر از رزمندگان اسلام و سردارانى چون «حمزه» و «مصعب» را به شهادت رساندند و به سوى مکه عقبنشینى کردند. اما در بین راه به فکر افتادند که بازگردند و کار مسلمین را یکسره کنند و براى همیشه از دست رقیب آسوده شوند. چون این خبر به پیامبر رسید، حضرت دستور داد تا آنان که در احد شرکت داشتهاند، آماده تعقیب دشمن شوند.
رزمندگان و مجروحان احد حرکت مىکنند و کسانى که در احد پیامبر را یارى نکردند اجازه مشارکت نمىیابند. در این میان جابر به حضور پیامبر (ص) شرفیاب مىشود و با آن که روز قبل پدرش در احد به شهادت رسیده بود و فرمان جنگ شامل او نمىشد، با خواهش و التماس از آن حضرت تقاضا مىکند تا به او اجازه جهاد بدهند و پیامبر نیز مىپذیرند. جابر مىگوید: از غایبان در احد، به جز من کسى در «حمراءالأسد» حاضر نشد.[11]
جابر در جنگها و رخدادهاى مهم زمان پیامبر مانند: غزوة المریسیع، غزوه احزاب، غزوه بنىقریظه، صلح حدیبیه، غزوه خیبر، سریه خبط، فتح مکه، محاصره طائف، غزوه تبوک حضور داشت.[12]
جابر در حجة الوداع
امام باقر (ع) مىفرماید: ما به حضور جابر بن عبدالله رسیدیم؛ از یکایک افراد احوالپرسى کرد تا نوبت به من رسید. خود را معرفى کردم، او رو به من کرد و دکمه بالا و پایین لباسم را باز کرد و کف دست خود را روى سینهام نهاد و گفت: خوش آمدى پسر برادر! هر چه خواهى بپرس. گفتم: از حجة الوداع برایم بگو. جابر گفت: رسولالله (ص) نُه سال در مدینه ماند و حج نگزارد تا در سال دهم هجرى اعلام شد که رسولالله (ص) به حج مىرود. انبوهى از مردم به مدینه آمدند تا اعمال حج را از آن حضرت بیاموزند و چون او عمل کنند.
جابر سپس گزارشى از احرام رسول الله (ص) در مسجد شجره، ورود آن حضرت به مسجدالحرام، طواف، نماز و سعى آن حضرت بیان داشت. آنگاه از آمدن حضرت على (ع) از یمن براى حج و ملحق شدن به حضرت پیامبر در مکه شرحى ارائه کرد.[13]
این گزارش جابر از حجة الوداع، از سیماى علمى وى پرده برمىدارد که چگونه با دقت لازم به جزئیات سفر پیامبر توجه داشته و آنها را ثبت و ضبط کرده و به روشنى براى مردم و اندیشمندان بازگو نموده است.
حدیث غدیر خم به روایت جابر
علامه امینى (رحمه الله) به تفصیل از 110 نفر نام مىبرد که از اصحاب پیامبر بودند و حدیث غدیر را روایت کردهاند.[14] یکى از آنان که به نشر فضایل على (ع) و سیره پیامبر (ص) شجاعانه همت گماشت، جابر بود. او و دیگر زبدگان از اصحاب پیامبر (ص) سخنان آن روز حضرت را براى مردم بازگو مىکردند و نمىگذاشتند غدیر خم از خاطرهها محو شود. یک بار که امام سجاد (ع) محمد حنفیه فرزند حضرت على (ع) و امام باقر (ع) و جمعى دیگر در جلسهاش حضور داشتند، مردى عراقى وارد شد و او را به خدا سوگند داد تا آنچه از پیامبر (ص) دیده و شنیده بازگوید. جابر گفت: ما در نزدیکى «جُحْفه» در غدیر خم بودیم و در آنجا مردمانى بسیار از طوایف جُهَینه و مُزَینه و غفار (و دیگران) گرد آمده بودند. رسول الله (ص) از خیمه خود بیرون آمد و دست على (ع) را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ».[15]
جابر و درک پنج امام معصوم (ع)
جابر همراه امام على (ع)
مورخان و محدثان، جابر بن عبدالله انصارى را در فهرست کسانى نام بردهاند که على (ع) را اولین ایمان آورنده به پیامبر اسلام مىدانند.[16] شیخ مفید، جابر را در فهرست صحابهاى آورده که على (ع) را جانشین بلافصل پیامبر (ص) مىدانستند و سپس دلایل این گروه بر برترى على (ع) را برشمرده است.[17]
شیخ صدوق به سند متصل از ابوالزبیر مکّى که از شاگردان جابر است، روایت مىکند: جابر را دیدم در حالى که عصا به دست در محلّههاى انصار در مدینه و محافل آنان گردش مىکرد و مىگفت: اى گروه انصار! فرزندانتان را با عشق على ادب بیاموزید، و هر کس سرباز زند، بنگرید در احوال مادرش.[18]
شیخ مفید به سند متصل از «سالم بن أبى الجعد» نقل مىکند که از جابر بن عبدالله انصارى در حالى که پیر و فرتوت شده و ابروانش روى چشمانش را گرفته بود، درباره امام على (ع) پرسیدند. جابر با دست ابروانش را بالا زد و گفت: او بهترین انسانهاست؛ او را دشمن نمىدارد، مگر کسى که منافق باشد، و در او شک نمىکند، مگر کسى که کافر باشد.[19]
شیخ صدوق به سند متصل از «سالم بن ابىالجعد» نقل مىکند: از جابر بن عبدالله درباره على بن ابىطالب (ع) پرسیدند؛ جابر گفت: «او پس از پیامبران، بهترین آفریده خدا از اول آفرینش تا پایان خلقت است. خداوند بزرگ پس از پیامبران مخلوقى گرامىتر از على بن ابىطالب و امامان از نسل او نیافریده است». سالم از جابر مىپرسد: درباره کسى که با على دشمنى کند و او را کوچک شمارد چه مىگویى؟ گفت: «به جز کافر، شخص دیگرى با او دشمنى نکند و به جز منافق او را کوچک نشمارد.» سالم پرسید: چه گویى درباره کسى که او و امامان از فرزندان او را دوست بدارد؟ گفت: «پیروان على (ع) و امامان از نسل او رستگارند و در قیامت در امانند.» سپس جابر از حاضران پرسید: اگر کسى برخاست و مردم را به گمراهى دعوت کرد، چه کسانى به او نزدیکترند؟ در پاسخ گفتند: پیروان و یارانش. جابر پرسید: اگر کسى برخاست و مردم را به هدایت فراخواند، چه کسانى به او نزدیکترند؟ در پاسخ گفتند: پیروان و یارانش. جابر گفت: «و این چنین على بن ابىطالب در روز قیامت لواء الحمد به دست اوست و نزدیکترین مردم به او پیروان و یارانش مىباشند».[20]
این سخن نیز از جابر است: «در جنگ احزاب که على (ع) دشمن را درهم کوبید و متلاشى کرد، ملائکه خوشحال شدند؛ پس هر کس از دیدن على شادمان نشود، لعنت خدا بر او باد».[21]
روزى حضرت باقر (ع) از جابر درباره عایشه و نبرد او با على (ع) پرسید. جابر گفت: یک روز بر عایشه وارد شدم و پرسیدم درباره على بن ابىطالب چه مىگویى؟ سرش را پایین انداخت و پس از لختى درنگ، سرش را بالا آورد و دو بیت شعر به این مضمون خواند: «وقتى طلا را بر محک زنند، ناخالصى آن پدیدار شود. ما انسانها نیز خالص و ناخالص داریم؛ على در میان ما به سان محک است که سره را از ناسره جدا مىکند».[22]
جابر در جنگهاى دوران زمامدارى امام على (ع)
جنگهایى که در دوران زمامدارى امام على (ع) رخ داد، ویژگىهایى داشت که در جنگهاى زمان پیامبر خدا (ص) نبود. مهمترین آنها این بود که طرف مقابل على (ع) در ظاهر، اهل اسلام و قرآن و نماز بود، اما طرف مقابل در جنگهاى زمان رسولالله (ص) مسلمان نبود. همین ویژگى، سنگینى کار را بر امام على (ع) دوچندان مىنمود. چهقدر باید زحمت مىکشید تا اصحاب و لشکریان خود را توجیه کند که دشمن گرچه به ظاهر مسلمان است، اما نبرد با او واجب است؛ چرا که اساس و کیان اسلام را به خطر افکنده است.
همین امر باعث شد که جنگ صفین با پیروزى امام پایان نیابد و اصحاب بىخرد در برابر
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج20-19، ص: 252
امام (ع) جبهه جدیدى گشودند و جنگ نهروان را به راه انداختند. این وضع پیچیده، حتى باعث شد که برخى از امام (ع) تقاضا کنند آنان را براى جهاد به مرزها بفرستد تا در صورت بروز جنگ، طرف مقابل آنان کفار باشند نه مسلماننماها!
با توجه به این وضعیت بود که جابر مىگفت: «الشاکُّ فى حَرْبِ عَلِىٍّ کالشّاکِّ فى حَرْبِ رسول الله (ص)»؛[23] کسى که در حقانیت جنگهاى امام على (ع) تردید کند، مانند کسى است که در حقانیت جنگهاى پیامبر تردید کرده است. این سخن جابر، نشان از بینش عمیق و درک درست او از اسلام دارد.
الف) جنگ جمل
مرکز خلافت امیرالمؤمنین على (ع) ابتدا در مدینه منوره بود، اما زمانى نگذشت که پیمانشکنان در بصره گرد آمدند و با تجهیز نفرات و نیرو و امکانات، بصره را به مرکز فتنه و آشوب و هرج و مرج تبدیل کردند. امام به ناچار از مدینه به سوى عراق هجرت کرد و در کوفه رحل اقامت افکند و از آنجا لشکرى آراست و به سوى بصره بیرون شد و در یک روز، آن فتنه را سرکوب و اجتماع فتنهانگیزان را متلاشى کرد. در این نبرد که اولین نبرد دوران زمامدارى امیرالمؤمنین (ع) بود، جابر در رکاب حضرت بود.
جابر مىگوید: ما با امیرالمؤمنین (ع) در بصره بودیم؛ جنگ تمام شده بود و با جمعى از اصحاب شبهنگام دور یکدیگر نشسته و در گفتوگو بودیم. حضرت به سوى ما آمد و پرسید: چه مىگویید؟ عرض کردیم: درباره بدى دنیا صحبت مىکنیم. فرمود: جابر! براى چه دنیا را مذمّت مىکنى؟! سپس حمد و ثناى الهى را به جا آورد و سخنانى در فواید دنیا بیان داشت و سپس دست مرا گرفت و مرا با خود به قبرستان برد و با مردگان سخنانى بیان فرمود.[24]
ب) جنگ صفین
دومین و مهمترین جنگ دوران زمامدارى امام على (ع)، جنگ صفین است که در آن با معاویه و یارانش جنگید. این نبرد هجده ماه به طول انجامید و به سبب جهل و سادگى یاران امام و حیله دشمن کار به حکمیت کشید. در کتابهاى «استیعاب» و «أسدالغابه»، از نویسندگان اهل سنت آمده است: جابر در خدمت على بن ابىطالب در صفین حضور داشت.[25]
ج) جنگ نهروان
سادهاندیشان لشکر امام (ع) که در صفین، حضرت را مجبور به پذیرش حکمیت کردند، نگذاشتند دستکم امام نماینده خود را براى مذاکره با دشمن برگزیند و ابوموسى اشعرى سادهلوح را به عنوان نماینده حضرت در مذاکرات به وى تحمیل کردند. اما آنان که بعدها ثمره تلخ نادانى خود را دیدند، به جاى اصلاحِ روش خود، در گمراهى بیشتر غوطهور شدند و به امام گفتند: با پذیرش حَکَمین، تو کافر شدى؛ توبه کن تا ما پیروت باشیم! امام که آنان را به خوبى مىشناخت و مىدانست مردمى پیمانشکن و نادانند، نپذیرفت.
آن جماعت نیز لشکرى را براى نبرد با امام (ع) سامان دادند. حضرت به ناچار براى جنگ با آنان بیرون شد و کار آنان را یکسره کرد. در این جنگ، جابر در خدمت امیرالمؤمنین (ع) بود و داستانى را که هنگام بازگشت از این سفر پیش آمده را نقل کرده است.[26]
موضع جابر در برابر معاویه
در کتاب «وقعة صفین» که از کتابهاى کهن است، از جابر بن عبدالله نقل شده که پیامبر خدا (ص) فرمود: «معاویه در حالى مىمیرد که از امت من نیست».[27]
جابر که این حدیث را مستقیماً و بىواسطه از پیامبر خدا (ص) شنیده است، معلوم است که در برابر معاویه چه موضعى خواهد داشت و شرکت او در جنگ صفین در رکاب امام على (ع) گویاى موضع او در برابر معاویه است. همچنین دو ماجراى زیر، موضع جابر را در برابر معاویه به خوبى روشن مىکند:
در آخرین سال خلافت امام على (ع)، معاویه سههزار نفر را به فرماندهى «بُسر بن أرطاة» به سوى مدینه فرستاد و به بُسر گفت: به سوى مدینه حرکت کن و ساکنان آن را پراکنده ساز. به هر جا گذر کردى، مردمانش را بترسان و هر کس که اطاعت ما را نپذیرفت، مالش را غارت کن و به اهالى مدینه اینطور وانمود کن که آنان را مىکشى و آنان چارهاى جز بیعت ندارند. لشکر معاویه وقتى به مدینه رسید، در پى اجراى دستورات او برآمد. مردم مدینه که با کمبود امکانات و نفرات لشکر دشمن روبهرو شدند، چارهاى جز کنار آمدن ندیدند و دسته دسته براى بیعت با فرمانده لشکر مىآمدند. طایفه بنىسلمه که از بستگان جابر بود نیز براى بیعت با او آمدند. فرمانده لشکر از آنان پرسید: آیا جابر همراه آنان است یا نه؟ گفتند: نه. گفت: تا جابر همراهشان نباشد، با آنان بیعت نمىکنم.
جابر مىگوید: من بیمناک و متوارى شدم. اما بُسر به بنىسلمه گفت: تا زمانى که جابر حاضر نشود، شما امنیت ندارید. بستگانم به سراغ من آمدند و گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهیم با ما بیا و با بُسر بیعت کن و خون خود و بستگانت را حفظ کن؛ زیرا اگر چنین نکنى، مردان ما کشته و خانواده ما اسیر مىشوند.
جابر از آنان یک شب مهلت خواست تا بیندیشد و تصمیم بگیرد. در آن زمان امام على (ع) در کوفه بود. جابر به جز «امّسلمه»، گرامىترین همسر رسول خدا (ص) بعد از خدیجه کبرى، کس دیگرى براى مشورت نیافت؛ پس به سراغ ایشان رفت و او در پاسخ جابر گفت: بیعت کن و خون خود و خویشاوندانت را حفظ کن؛ گرچه مىدانم چنین بیعتى، بیعت ضلالت است. همین تقیه بود که اصحاب کهف را وادار کرد هماهنگ با مردم، صلیب به گردن آویزند و در مراسم آنان شرکت جویند.[28]
از این ماجرا موقعیت و شخصیت معروف جابر و نفرت او از معاویه آشکار مىگردد.
داستان دوم، واقعهاى است که بین جابر و شخص معاویه در دوره حکومت او به وقوع پیوست. مشکلات و حوادث روزگار جابر را مجبور کرد تا به شام، پایتخت معاویه سفر کند و چاره کار را از او بخواهد. مسعودى مىنویسد:
جابر به دمشق آمد، اما معاویه تا چند روز به او اجازه حضور نداد. پس از آنکه اجازه یافت و با معاویه ملاقات کرد، به او گفت: اى معاویه! آیا سخن پیامبر را نشنیدهاى که فرمود: هر کس حاجتمند و گرفتارى را راه ندهد و به حضور نپذیرد، خداوند متعال در روز قیامت که روز حاجت و نیاز است او را نپذیرد و راه ندهد؟!
معاویه از این سخن برآشفت و گفت: از پیامبر شنیدم که فرمود: شما پس از من به ناملایمات دچار مىشوید. صبر و بردبارى کنید تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوید. اى جابر! تو چرا بر مشکلات شکیبایى نورزیدى؟ جابر گفت: آنچه فراموش کرده بودم را به خاطرم آوردى.
جابر این سخن را گفت و بیرون رفت و بر مرکبش سوار شد و به سوى مدینه حرکت کرد. معاویه براى او ششصد دینار فرستاد، اما جابر آن را نپذیرفت و سه بیت شعر براى او نوشت که مضمونش این است:
«من قناعت را بر ثروت ترجیح مىدهم؛ مشکلات را به جان مىخرم؛ لباس حیا به تن مىکنم و به جاى ثروت، آبرویم را حفظ مىکنم».
و به فرستاده معاویه گفت: به او بگو، اى پسرِ هندِ جگرخواره! در نامه عملت هرگز حسنهاى نخواهى یافت که من سبب آن باشم.[29]
از این داستان نیز آزادگى و وارستگى جابر و کینه معاویه به او دانسته مىشود.
جابر در محضر امام حسن مجتبى (ع)
شیخ طوسى و ابن شهر آشوب، جابر را از اصحاب و یاران امام مجتبى (ع) شمردهاند.[30] ابوجعفر طبرى شیعى در «دلائل الامامه» از جابر نقل کرده است: روزى با امام حسن (ع) در مسجدالنبى نشسته بودیم؛ به حضرت عرض کردم: دوست دارم معجزهاى از تو ببینم که آن را از تو براى دیگران حکایت کنم. حضرت پایشان را به زمین زد، دریاها نمایان شد، در حالى که کشتىها در آنها در حرکت بودند؛ از دریا ماهى گرفت و به من داد. من به پسرم محمد گفتم: آن را به خانه ببر. به خانه برد و ما سه روز از آن مىخوردیم.[31]
شیخ طوسى روایتى را نقل مىکند که از آن، عمق ایمان و عشق پایدار جابر به امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) دانسته مىشود. او به سندى که ذکر مىکند، از امام سجاد (ع) نقل مىکند: همان سالى که امام حسن (ع) از دنیا رفت، من پشت سر عمویم حسن (ع) و پدرم حسین (ع) در کوچههاى مدینه مىرفتم، در حالى که هنوز به سنّ بلوغ نرسیده بودم. در بین راه جابر بن عبدالله انصارى و انس بن مالک همراه با جمعى از قریش و انصار، با امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) دیدار نمودند. جابر بىاختیار خود را به دستوپاى آن دو بزرگوار انداخت و بر آن بوسه زد. مردى از بنىامیه که در میان جمع بود، به جابر اعتراض کرد و گفت: تو با این کهنسالى و منزلتى که در اثر همراهى با رسول خدا (ص) دارى، چنین مىکنى؟! جابر در پاسخ او گفت:
«از من دور شو! اگر تو فضیلت و موقعیت آن دو را چون من مىدانستى، بر خاک قدمشان بوسه مىزدى».
سپس جابر رو به انس بن مالک کرد و گفت: روزى رسول خدا (ص) در مسجد بود و اصحاب گردش حلقه زده بودند. حضرت به من فرمود: اى جابر! حسن و حسین را نزدم بیاور. من رفتم و آن دو را فراخواندم. در بین راه گاهى این و گاهى آن را به دوش مىگرفتم تا به حضور پیامبر رسیدیم. پیامبر که احترام و محبت مرا نسبت به آن دو دید از من پرسید: اى جابر! آیا آن دو را دوست مىدارى؟ عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت! چرا آنان را دوست نداشته باشم، در حالى که مقام آنان را نزد شما مىدانم؟!
سپس پیامبر (ص) سخنانى در فضیلت امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) بیان داشت و در پایان به حضرت مهدى (عج) که از نسل امام حسین (ع) است، اشاره فرمود.[32]
جابر در حضور امام حسین (ع)
شیخ طوسى جابر را در شمار یاران و اصحاب امام حسین (ع) نیز آورده است.[33] چون غیر از امام هیچ کس از سرانجام سفر از مکه به کربلا که همانا شهادت بود، اطلاع نداشت، جابر و برخى دیگر از دوستداران امام، با ایشان همراه نبودند. از سخنان جابر با شاگردش عطیه استفاده مىشود که اگر جابر پایان پرافتخار آن سفر را مىدانست، امام را همراهى مىکرد.
در روز عاشورا امام خطاب به دشمن مىفرمود: آیا من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟ آیا من پسر وصى و پسرعموى پیامبر شما نیستم؟ همو که پیش از همه به پیامبر (ص) ایمان آورد ... آیا پیامبر درباره من و برادرم نفرمود: این دو آقاى جوانان اهل بهشتند؟ اگر گمان مىبرید که چنین نیست، کسانى هستند که اگر از آنان بپرسید، از حقیقت به شما خبر دهند. از کسانى چون جابر بن عبدالله انصارى و ابوسعید خدرى و ... بپرسید.[34]
جابر، اولین زائر امام حسین (ع) در کربلا
چند روز پس از رسیدن خبر شهادت امام، جابر انصارى بارِ سفر به سوى کربلا بست. پیرى و دورى راه و سبعیت سفّاکانى چون یزید و ابنزیاد، مانع او از این سفر نشد.
«عطیه عوفى» شاگردش او را در این سفر همراهى مىکرد. شیخ طوسى جابر را اولین زائر امام حسین (ع) دانسته و روز ورود او را به کربلا، بیستم صفر همان سال دانسته است.[35]
سید بن طاووس، داستان زیارت جابر و عطیه از کربلا را نقل کرده و زیارتنامهاى را که جابر با آن، امام و شهدا را زیارت کرده، آورده است. جابر پس از زیارت، روى قبر خم شد و صورت خود را به قبر مالید و چهار رکعت نماز خواند و آنگاه به زیارت قبر علىاکبر رفت و آن حضرت را نیز زیارت کرد و بر قبر او بوسه زد و دو رکعت نماز گزارد. سپس به زیارت بقیه شهدا رفت و با کلماتى عمیق زیارتنامه خواند. در پایان به زیارت حضرت ابوالفضل (ع) رفت و با جملاتى زیبا آن حضرت را زیارت کرد و دو رکعت نماز گزارد.[36]
موضع جابر در واقعه حرّه
پس از آن که سیدالشهدا (ع) در کربلا به دست لشکر یزید به شهادت رسید، مردم مدینه برآشفتند و والى مدینه را که از سوى یزید گماشته شده بود، از مدینه بیرون کردند و یزید را شایسته خلافت ندانستند. یزید از شامیان لشکرى آراست و فرماندهى آن را به شخصى سفّاک و خونریز به نام «مسلم بن عقبه» سپرد. این لشکر شهر پیامبر را محاصره کرد و خدا مىداند چه فجایعى به وقوع پیوست. هر که را خواستند کشتند و بىپروا به ناموس مردم تجاوز کردند. اموال مردم را آزادانه غارت کردند و ذرهاى حرمت حرم رسول الله (ص) را پاس نداشتند.
در آن زمان جابر کهنسال شده و نورِ دیدهاش به خاموشى گراییده بود. او در کوچههاى مدینه مىگشت و مىگفت: «نابود باد هر کس خدا و رسول خدا را بترساند.» مردى پرسید: چه کسى خدا و رسول خدا را مىترساند؟ جابر گفت: از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «هر کس مردم مدینه را بترساند، مرا ترسانده است».
یکى از لشکریان مسلم بن عقبه به جابر حمله کرد و خواست او را بکشد، اما «مروان اموى» جابر را پناه داد و او را واداشت به خانهاش برود و در را به روى خود ببندد.[37]
جابر با امام سجاد (ع)
پس از واقعه کربلا و شهادت سیدالشهدا (ع)، بنىامیه دنیا را به کام خود دیدند و نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) و شیعیان آزار و اذیت و فشار را به نهایت رساندند؛ به گونهاى که بیشتر مردم به سبب ترس، از همراهى و اظهار محبت به اهلبیت دورى مىکردند و تنها افراد بسیار اندکى در همراهى اهلبیت باقى ماندند؛ به گونهاى که امام سجاد (ع) را کمیاورترین امام دانستهاند.[38] در چنین شرایطى، جابر بن عبدالله یکى از آن افراد اندکى بود که نسبت به امام سجاد (ع) ثابتقدم و وفادار ماند و بر این اعتقاد پاى فشرد.[39] شیخ طوسى و ابن شهرآشوب نیز جابر بن عبدالله انصارى را از اصحاب امام زینالعابدین (ع) شمردهاند.[40] جابر گوید:
زمانى که مروان حکم از طرف یزید فرماندار مدینه بود، در پایان ماه رمضان اعلام کرد که نماز عید فطر را در بقیع خواهد خواند و فرمان داد تا همه در آنجا جمع شوند. صبحگاهان که هوا تاریک بود، از منزل بیرون آمدم تا به حضور امام سجاد (ع) برسم. از هر کوچهاى که مىگذشتم، دیدم مردم به سوى بقیع براى نماز عید مىروند و چون مسیر مرا برخلاف مسیر خود مىدیدند، مىپرسیدند: تو به کجا مىروى؟ پاسخ مىدادم: به مسجد رسول الله (ص) مىروم. هنگامى که وارد مسجد پیامبر شدم، به جز امام زینالعابدین (ع) کسى را در آنجا ندیدم. حضرت در حال انجام فریضه صبح بودند و من هم نماز صبحم را به ایشان اقتدا کردم. امام (ع) پس از نماز، سجده شکر گزارد و دعا کرد و من آمین گفتم؛ تا وقتى که آفتاب طلوع کرد، حضرت رو به قبله ایستاد و دستها را تا مقابل صورت بالا برد و دعاى طولانىاى خواند.[41]
در پایان این بخش، روایتى را مىآوریم که حاکى از موقعیت و جایگاه جابر بن عبدالله انصارى در میان اهلبیت (علیهم السلام) و رابطه او با امام سجاد (ع) است.
در حدیث آمده است: فاطمه دختر امیرالمؤمنین (ع) روزى به سراغ جابر بن عبدالله رفت و به او گفت: اى صحابى پیامبر! ما بر شما حقوقى داریم: یکى این است که هر گاه دیدید یکى از ما بر اثر مجاهده و عبادت، خود را به سختى و نابودى انداخته، به او تذکر دهید و او را به رعایت حال خود دعوت کنید. على بن الحسین که تنها یادگار پدرش است، بر اثر سجده بسیار، بینىاش زخم شده و پیشانى و کف دستها و سر زانوهایش پینه بسته است. به او بگویید از عبادت خود بکاهد و ملاحظه حال خود کند.
جابر به سوى خانه حضرت زینالعابدین حرکت کرد و جلوى خانه، امام باقر (ع) را در میان نوجوانان بنىهاشم دید. نگاه جابر که به او افتاد با خود گفت: این نوجوان همچون پیامبر راه مىرود. از او پرسید: اى نوجوان! تو کیستى؟ پاسخ شنید: محمد، فرزند على بن الحسین. جابر به گریه افتاد و گفت: به خدا قسم تو به حق، شکافنده علم هستى. پدرم به فدایت، به نزد من بیا. حضرت باقر نزد او آمد و جابر پیراهن حضرت را گشود و صورت خود را بر سینهاش نهاد و بر آن بوسه زد و گفت: جدّت پیامبر به من فرموده تا سلام او را به تو برسانم، و نیز به من فرمود: تو زندگى مىکنى تا آن زمان که از فرزندانم محمد بن على باقرالعلوم را ببینى، و آنگاه تو نابینا شده باشى و او تو را شفا دهد. سپس به امام باقر (ع) عرض کرد: از پدرت اجازه بگیر تا من به حضورش برسم.
امام باقر به خدمت پدر رسید و آنچه بین او و جابر گذشته بود، براى پدر بازگفت. امام سجاد (ع) فرمود: او جابر بن عبدالله انصارى است و اجازه داد تا جابر به حضورش برسد. وقتى جابر به نزد حضرت سجاد (ع) آمد، دید که از شدت عبادت، لاغر شده است. امام سجاد (ع) احترام کرد و برخاست و با جابر احوالپرسى کرد و او را در جاى مناسب نشاند. جابر عرض کرد: این زحمت و فشار چیست که بر اثر زیادى عبادت به خود مىدهید؟! آیا نمىدانى که خداوند بهشت را براى شما و دوستان شما آفریده و جهنم را براى دشمنان شما پدید آورده است؟!
امام در پاسخ فرمودند: اى صحابى پیامبر! آیا نمىدانى که خداوند گذشته و آینده پیامبر را آمرزید؛ اما او دست از مجاهده و عبادت برنداشت؟ آنقدر عبادت کرد تا پاهایش متورّم شد. به پیامبر گفتند: با آنکه خداوند گذشته و آینده تو را آمرزیده، باز هم اینگونه عبادت بسیار مىکنى؟ پیامبر فرمود: آیا بندهاى شکرگزار نباشم؟!
جابر که این پاسخ امام سجاد (ع) را شنید، عرض کرد: اى پسر پیامبر! رعایت حال خود کنید تا زنده بمانید؛ چراکه شما خاندانى هستید که از برکتشان بلاها رفع، و سختىها برطرف شود و باران ببارد. امام سجاد (ع) فرمود: من به روش پدرانم عمل مىکنم تا آنان را در عالم دیگر دیدار کنم.
جابر رو به حضّار مجلس کرد و گفت: در میان اولاد پیامبران همچون على بن الحسین دیده نشده، مگر حضرت یوسف. به خدا قسم فرزندان على بن الحسین از فرزندان یوسف برترند؛ چرا که در میان آنان حضرت مهدى (عج) است؛ همو که زمین را پس از پر شدن از ستم، از عدل و داد آکنده مىکند.[42]
جابر در محضر امام باقر (ع)
رابطه جابر با امام باقر (ع)، رابطهاى خاص و بىنظیر بود. در دوران جوانى جابر، روزى رسول الله (ص) به او فرمود: اى جابر! تو مردى از فرزندان مرا خواهى دید که همنام من و شبیه من است و دانش را مىشکافد. هر گاه او را دیدى، سلام مرا به او برسان.
این فرموده پیامبر در ذهن جابر چنان نقش بست که بعدها بسیار آرزوى دیدار شخص موعود را مىکرد و پیوسته مىگفت: اى باقرالعلم! اى باقر العلم. اهل مدینه که از دل جابر خبر نداشتند، مىپنداشتند که هذیان مىگوید؛ اما جابر در پاسخ آنان مىگفت: به خدا قسم هذیان نمىگویم؛ چراکه از پیامبر خدا (ص) شنیدم که فرمود: تو مردى از فرزندان مرا خواهى دید که نامش و چهرهاش مانند من است. او علم را مىشکافد. این است که من چنین مىگویم.[43] این خاطره از پیامبر (ص) براى جابر آنقدر زیبا و ماندگار بود که آن را در زمانها و موقعیتهاى گوناگون براى مردم بازگو مىکرد. جابر، صبح و عصر به خدمت حضرت باقر (ع) مىرسید تا بدانجا که باعث شگفتى مردم مدینه شده بود؛ تا آنکه امام سجاد (ع) از دنیا رفت. از آن زمان به بعد به احترام سوابق جابر، امام باقر (ع) به سراغ جابر مىرفت.[44]
فلیح بن ابىبکر شیبانى گوید: من در خدمت امام سجاد (ع) بودم و فرزندانش نیز حاضر بودند. ناگهان جابر بن عبدالله انصارى وارد شد و بر حضرت سلام کرد. سپس دست امام باقر (ع) را گرفت و به کنارى برد و به ایشان عرض کرد: پیامبر خدا (ص) به من خبر داد که «تو مردى از خاندان مرا مىبینى که نامش محمد بن على و کنیهاش ابوجعفر است؛ هر گاه به حضورش رسیدى، سلام مرا به او برسان.» جابر این را گفت و رفت.
بعد از نماز مغرب، امام سجاد (ع) از فرزندش محمد باقر (ع) درباره ملاقات با جابر پرسید و ایشان گفته جابر را براى پدرش بازگفت. امام فرمود: «این ویژگى که خداوند از جانب پیامبرش به تو ارزانى داشت، گواراى تو باد. برادرانت را بر آن آگاه مکن. مبادا چنانکه برادران یوسف به وى مکر ورزیدند، برادرانت به تو مکر ورزند».[45]
روزى جابر به حضور امام سجاد (ع) رسید، در حالى که امام باقر (ع) در سنین نوجوانى و در خدمت امام سجاد (ع) بود. جابر به وى گفت: اى نوجوان بیا؛ حضرت پیش آمد. جابر گفت: برو؛ حضرت رفت. جابر گفت: قسم به پروردگار کعبه، چهرهاش همچون چهره پیامبر است. آنگاه از حضرت سجاد پرسید: این نوجوان کیست؟ حضرت پاسخ داد: پسر من محمدِ باقر است. جابر برخاست و خود را روى قدمهاى حضرت باقر انداخت و گفت: جانم فدایت اى پسر پیامبر خدا! سلام پدرت را بپذیر؛ چرا که رسول الله (ص) بر تو سلام مىرساند.
در این هنگام اشک در چشمان امام باقر (ع) حلقه زد و فرمود: «اى جابر! بر پدرم پیامبر خدا درود باد تا آن زمان که آسمانها و زمین برپاست و سلام بر تو اى جابر که سلام آن حضرت را رساندى».[46]
سپس جابر به جاى خود بازگشت و به امام سجاد (ع) عرض کرد: روزى پیامبر به من گفت: اى جابر! هر گاه فرزندم باقر را دیدى، سلام مرا به او برسان. او همنام من و شبیهترین مردم به من است. دانش او دانش من، و حکم او حکم من است. هفت تن از فرزندان او، امین الهى و معصوم و پیشوایان ابرارند. هفتمین آنان مهدى (ع) است که دنیا را از داد و عدل پر کند، آنچنان که از ستم و جور پر شده است. سپس رسول الله (ص) این آیه را خواندند:
(وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ)؛[47] ما آنان را امامانى قرار دادیم که به امر ما هدایت مىکنند و به آنان وحى کردیم که کارهاى نیک انجام دهند و نماز به پا دارند و زکات بپردازند و آنان پرستنده ما بودند.[48]
روزى جابر به منزل امام سجاد (ع) آمد و خواستار دیدار امام محمد باقر (ع) شد. امام پاسخ داد: او در مکتبخانه است؛ کسى را مىفرستم که او را بیاورد. جابر گفت: من به خدمتش مىرسم. جابر به سوى مکتبخانه رفت. وقتى به حضور امام باقر (ع) رسید، ایشان را در آغوش گرفت و پیشانى مبارکش را بوسید و گفت: پیامبر خدا به من فرموده سلامش را به تو برسانم. حضرت باقر فرمود: بر رسول الله و بر تو سلام باد. سپس جابر گفت: پدرم و مادرم به فدایت! پیمان ببند که روز قیامت از من شفاعت کنى.
حضرت فرمود: چنین کنم.[49] محمد بن مسلم و زراره، که هر دو از اصحاب ممتاز و برجسته امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) هستند، درباره چند حدیث از امام باقر (ع) پرسیدند. حضرت آن احادیث را از جابر انصارى براى آنان حکایت کرد. آن دو به اعتراض گفتند: ما چه کار به جابر داریم؟! حضرت فرمود: «ایمان جابر بدان پایه است که از تأویل این آیه که مربوط به رجعت پس از مرگ است، آگاه است: (إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلى مَعادٍ).[50]
شهید ثانى در کتاب «مُسَکِّنْ الْفؤاد» روایت مىکند: روزى امام باقر (ع) به دیدار جابر بن عبدالله انصارى رفت و حالش را جویا شد. جابر گفت: من در حالى هستم که پیرى را بر جوانى، بیمارى را بر سلامتى و مرگ را بر زندگى ترجیح مىدهم. امام باقر (ع) فرمود: «اى جابر! امّا من، اگر خداوند مرا پیر قرار دهد، پیرى را دوست دارم؛ اگر مرا جوان قرار داد، جوانى را دوست دارم؛ اگر مرا بیمار کند، بیمارى را دوست دارم؛ اگر شفایم دهد، شفا و تندرستى را دوست دارم؛ اگر مرا بمیراند، مرگ را دوست دارم و اگر مرا زنده بدارد، زندگى را دوست دارم».
جابر که این سخنان را از حضرت باقر (ع) شنید، صورت حضرت را بوسید و گفت: رسول الله (ص) راست فرمود؛ چرا که به من فرمود: «تو فرزندى از نسل مرا دیدار خواهى کرد که همنام من است و علم را مىشکافد و زیر و رو مىکند، آنچنان که گاو، زمین را شخم مىکند و زیر و رو مىکند و به همین سبب او شکافنده دانش اولین و آخرین نامیده شد».[51]
از روایاتى که نقل کردیم، این نتایج به دست مىآید:
جابر در انتظار دیدار امام باقر (ع) و ابلاغ سلام رسول خدا (ص) به وى بوده است.
ارتباط تنگاتنگ بین جابر و رسول الله (ص) و امام سجاد و امام باقر (علیهما السلام) دانسته مىشود، و اینکه جابر تا چه اندازه مورد احترام اهلبیت (علیهم السلام) بوده است.
ابلاغ سلام نه یک مرتبه، بلکه در موارد مختلف انجام شده و این نشان مىدهد که جابر با این عمل چه اندازه عشق و ارادت به ائمه (علیهم السلام) داشته است. مگر نه اینکه یاد محبوب هر چه تکرار شود، شیرین است؛ وگرنه با یک بار ابلاغ سلام، دستور پیامبر عملى شده بود.
تکرار این سلامرسانى، از سوى جابر، با انگیزه نشر و گسترش فضایل اهلبیت (علیهم السلام) و معرفى مقامات آن بزرگواران بوده است.
اختلاف در روایات ابلاغ سلام، بدان سبب است که ابلاغ سلام از سوى جابر در موارد گوناگون انجام شده، نه آنکه فقط یک بار انجام شده و روایاتش اختلاف داشته باشد.
برخورد جابر با عبدالملک مروان و کارگزارانش
جابر حکومت عبدالملک مروان را حکومتى ناروا و نالایق و به دور از تعالیم اسلام مىدانست که با دسیسه و نیرنگ به قدرت رسیده، و مورد رضایت مسلمانان نیست. شیوه حکومتى عبدالملک، ظالمانه و به دور از عدل و انصاف بود و کارگزارانش نیز شیوه او را سرمشق کار خود قرار داده بودند و با شکنجه و شلّاق و کشتار، کار خود را پیش مىبردند. به همین دلیل مسلمانان خردمند، به ویژه بازماندگان از یاران رسول الله (ص) همچون جابر در مواقع مناسب، از اعتراض و بیان حقایق کوتاهى نمىکردند. واقدى در «طبقات» از عوف بن حارث نقل مىکند:
دیدم روزى جابر به حضور عبدالملک رسید. خلیفه به او خوشآمد گفت و او را در کنار خود نشاند. در میان صحبتها، جابر به او گفت: همانطور که مىدانى، مردم مدینه مشکلاتى دارند و پیامبر گرامى این شهر را طیبه نام نهاد. اگر خلیفه اقدامى براى رفع مشکلات آن و کمک به مردم کند، شایسته است. عبدالملک را این سخن خوش نیامد و اعتنایى نکرد. جابر بر گفته خود اصرار ورزید تا آنکه قبیصه (از نزدیکان خلیفه) به فرزند جابر که همراه او بود اشاره کرد تا جابر را ساکت کند. پسر، پدر را ساکت کرد. وقتى جابر از مجلس خلیفه بیرون آمد، قبیصه به جابر گفت: این گروه نه جانشین پیامبر بلکه پادشاهند و شیوه پادشاهى در پیش گرفتهاند. جابر گفت: خداوند امتحانى نیکو کند. اگر در گفتن حق کوتاهى کنى، تو در نزد خداوند عذرى ندارى، در حالى که خلیفه سخن تو را مىپذیرد. قبیصه گفت: سخنم را گاهى مىپذیرد و گاهى نمىپذیرد؛ هر گاه موافق میلش باشد مىپذیرد.[52]
در کتاب «الامامة و السیاسة» آمده است:
«حبیش بن دلجه» از سوى عبدالملک مروان به مدینه آمد تا از مردم براى او بیعت بگیرد. جابر بن عبدالله انصارى را احضار کرد و به او گفت: آیا با عبدالملک به عنوان خلیفه بیعت مىکنى با پیمانى الهى و عظیم که به آن وفادار بمانى، و اگر مخالفت کنى، به جهت گمراهى ریختن خونت جایز باشد؟ جابر که خود را مجبور به بیعت مىدید گفت: اینگونه بیعت، تو را سزد؛ اما من بیعت مىکنم، همانگونه که با رسول الله (ص) بیعت کردم که فرمانبر باشم.[53]
پس از آنکه حکومت عبدالملک پا گرفت و استقرار یافت، حجّاج خونآشامِ بىرحم را به عنوان فرماندار مدینه گمارد. حجاج براى آنکه بر مردم سلطه یابد، افراد باقى مانده از اصحاب پیامبر (ص) مانند: جابر بن عبدالله، انس بن مالک، سهل ساعدى و ... را برگردنشان پلاک و مهر آویخت تا به خیال خود، آنان را تحقیر کند[54] او با اصحاب پیامبر اینگونه عمل کرد تا دیگر مردمان حساب کار خود بکنند و در برابر او تسلیم باشند. طبرى در تاریخش همین داستان را نقل کرده و گوید: «جابر را دیدند در حالى که به دست او مهر آویخته بودند».[55]
ابنعساکر در «تاریخ دمشق»، با سند مذکور از جابر نقل مىکند که گفت: «من به حضور حجاج رسیدم و به او سلام ندادم».[56]
امامت در نماز میت بر بزرگان و برجستگان، نشانه بزرگى و اهمیت است. جابر مىدانست که چون سرشناس و محبوب است، احتمالًا والى مدینه براى کسب وجاهت و موقعیت در میان مردم، به پیشنمازى در نماز میت بر او پیشقدم مىشود و جابر نمىخواست چنین شود؛ به همین سبب وصیت کرد که حجاج بر او نماز نخواند.[57]
جابر از چه کسانى روایت مىکند؟
جابر بن عبدالله روایات بسیارى از معصومین بهویژه پیامبر اکرم (ص) دارد. بخشى از این روایات را بدون واسطه از پیامبر گرامى روایت مىکند و بخش دیگر را به واسطه دیگران و این نشان مىدهد که ده سال همنشینى و همراهى با رسول الله (ص) موجب نشد که جابر خود را از احادیثى که دیگران از آن حضرت شنیدهاند، بىنیاز بداند و به آن اهمیت ندهد؛ بلکه جابر تشنه دانش و حدیث معصوم است؛ بىواسطه باشد یا با واسطه.
در کتاب «تهذیب التهذیب» آمده است که جابر از این افراد روایت کرده است: پیامبر اکرم (ص)، امام على (ع)، ابوبکر، عمر، ابوعبیده، طلحه، معاذ بن جبل، عمار یاسر، خالد بن ولید، ابى بردة بن نیار، ابوقتاده، ابوهریره، ابوسعید، عبدالله بن انیس، ابوجمیل ساعدى، ام شریک، ام مالک و امکلثوم دختر ابىبکر.[58]
تاریخ وفات جابر
رجالیان و مورخان، سال وفات جابر را به تفاوت نقل کردهاند؛ از جمله این تاریخها را ضبط کردهاند: سال 73 هجری[59]، 74 هجری[60]، 76 هجری[61]، 77 هجری[62]، 78 هجری[63].
در برخى کتابها ماجراى وفات او را ذکر کرده و نوشتهاند: حجاج بن یوسف ثقفى در تشییع جنازه او حاضر بود و بر او نماز خواند.[64] با توجه به این نکته که حجاج از سال 73 تا سال 74 به مدت یک سال والى مدینه بود و پس از آن تا آخر عمرش والى عراق شد، طبعاً باید وفات جابر بین سالهاى 73 تا 74 واقع شده باشد.
در بعضى کتابها آمده است که در آن هنگام «ابان بن عثمان» والى مدینه بوده و در آن مراسم حاضر شده و کفنى هم براى جابر آورده است.[65] طبرى امارت ابان بر مدینه را از سال 76 تا 83 دانسته است.[66] پس وفات جابر طبق این تاریخ باید بین 76 تا 83 هجرى واقع شده باشد.
از حدیثى که کلینى در کافى ذکر کرده، استفاده مىشود که جابر به هنگام ارتحال و شهادت امام زینالعابدین (ع) زنده بوده و امام باقر (ع) در دوران امامت خود به خانه جابر رفت و آمد داشته است.[67] با توجه به این نکته که دانشمندان شهادت امام چهارم را در سال 94 یا 95 هجرى دانستهاند، به دست مىآید که وفات جابر پس از این تاریخ بوده است.
مرحوم مامقانى (دانشمند رجالى مشهور) با استدلال خود، وفات جابر را در سال 98 هجرى دانسته است[68] و اربلى هم سال 98 را زمان وفات جابر مىداند.[69]
مرحوم صدوق ماجراى احتضار و وفات امام محمدباقر (ع) را نقل مىکند و مىگوید: در آن هنگام زید بن على گفت: برادر امام حسین (ع) پس از برادرش امام حسن (ع) به امامت رسید؛ چه مانعى دارد که پس از شما من امام باشم، نه فرزندتان امام صادق (ع). در این وقت حضرت باقر (ع) دستور داد تا جابر بن عبدالله را فراخواندند. هنگامى که حاضر شد، حضرت به او فرمود: داستان لوح سبزرنگى را که نزد مادرم فاطمه زهرا (علیها السلام) دیدى حکایت کن. جابر، حدیث لوح را بیان کرد. زید وقتى فهمید امامت حضرت صادق (ع) پس از پدرش خواسته الهى است، بدان راضى شد.[70]
با توجه به آنکه مورخان وفات حضرت باقر (ع) را در سال 114 هجرى دانستهاند؛ مطابق این روایت، وفات جابر پس از این تاریخ رخ داده است.
قبر جابر در کجاست؟
در بعضى از کتابها نوشتهاند جابر بن عبدالله از صحابهاى است که در بقیع دفن شدهاند. اما از بعضى احادیث تاریخى به دست مىآید که او در قبرستان طایفه «بنى سلمه» در غرب مدینه دفن شده است؛ چرا که جابر هم از بنىسلمه بوده است. ابن عساکر حدیثى آورده است که «ابان بن عثمان» والى مدینه به فرزندان جابر پیام داد: هر گاه پدرتان مرد، او را دفن نکنید تا من بر او نماز گزارم. وقتى جابر از دنیا رفت، ابان آمد و پرسید: کجا دفن مىشود؟ گفتند: آنجا که مردگان بنىسلمه را دفن مىکنیم.[71]
ابنشبّه احادیثى را در فضیلتِ قبرستانِ غربِ مدینه آورده است.[72] از برخى احادیث نیز به دست مىآید که قبرستان بنىسلمه در آن زمان محل دفن اموات بوده است.[73]
[1] .. ابن کثیر دمشقى، جامع المسانید، ج 24، ص 359.
[2] .. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 87.
[3] .. المغازى، ج 1، ص 266- 269؛ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 262- 265؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 106 و ج 3، ص 104.
[4] .. محمدتقى شوشترى، قاموس الرجال، ج 2، ص 526.
[5] .. ابنحجر عسقلانى، تهذیب التهذیب، ج 2، ص 42.
[6] .. ابناثیر جزرى، الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 545.
[7] .. آقابزرگ تهرانى، نقباء البشر، ص 674.
[8] .. محدث نورى، خاتمه مستدرک الوسائل، ج 2، ص 43.
[9] .. مرتضى انصارى، زندگى و شخصیت شیخ انصارى، ص 57- 63.
[10] . این مطلب را مرحوم آیة الله العظمى نجفى مرعشى براى نگارنده حکایت فرمود.
[11] .. همان، ص 336- 338؛ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 56- 58؛ سیره ابن هشام، ج 3، ص 107.
[12] .. ر. ک: حسین واثقى، جابر بن عبدالله انصارى، ص 63- 50.
[13] .. صحیح مسلم بشرح النووى، ج 8، ص 170- 194؛ محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 21، ص 402.
[14] .. علامه امینى، الغدیر، ج 1، ص 14- 61.
[15] .. همان، ص 205- 270
[16] .. شرح نهج البلاغه ابن ابىالحدید، ج 13، ص 229؛ ابنشهرآشوب، المناقب، ج 2، ص 7؛ مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص 198.
[17] .. شیخ مفید، الارشاد، ص 10؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 20، ص 221.
[18] .. شیخ صدوق، الامالى، ص 47 و علل الشرایع، ص 142؛ بحارالأنوار، ج 38، ص 6- 7.
[19] .. شیخ مفید، الامالى، ص 39؛ بحارالأنوار، ج 39، ص 265 و میرزا حسین نورى، مستدرک الوسائل، ج 18، ص 182.
[20] .. امالى صدوق، ص 297؛ بحارالانوار، ج 22، ص 92 و ج 65، ص 10.
[21] .. امالى صدوق، ص 147؛ و بحارالأنوار، ج 39، ص 93.
[22] .. على احمدى میانجى، مواقف الشیعه، ج 3، ص 281.
[23] .. بحارالأنوار، ج 32، ص 327.
[24] .. ابنشعبه حرانى، تحف العقول، ص 186- 188؛ بحارالأنوار، ج 70، ص 100- 101.
[25] .. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج 1، ص 220؛ ابناثیر جزرى، أسدالغابه، ج 1، ص 308.
[26] .. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 2323؛ شیخ طوسى، تهذیب الأحکام، ج 3، ص 264؛ بحارالأنوار، ج 33، ص 439.
[27] .. نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفین، ص 217.
[28] .. تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 197- 198؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 2، ص 10؛ ثقفى، الغارات، ج 2، ص 606.
[29] .. على بن حسین مسعودى، مروج الذ هب، ج 3، ص 115.
[30] .. رجال طوسى، ص 66؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 40؛ بحارالأنوار، ج 44، ص 110.
[31] .. ابوجعفر طبرى، دلائل الامامه، ص 65؛ هاشم بن سلیمان بحرانى، مدینة المعاجز، ج 3، ص 237.
[32] .. امالى طوسى، ص 500- 501؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 110- 112 و ج 37، ص 44- 46.
[33] .. رجال طوسى، ص 72.
[34] .. ارشاد مفید، ص 234 و بحارالأنوار، ج 45، ص 6.
[35] .. شیخ طوسى، مصباح المتهجد، ص 730 و بحارالأنوار، ج 95، ص 195.
[36] .. سید بن طاووس، مصباح الزائر، ص 286- 288؛ بحارالأنوار، ج 98، ص 329- 330.
[37] .. ابن قتیبه دینورى، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 214؛ ابن کثیر، جامع المسانید و السنن، ج 24، ص 57.
[38] .. حسین بن سعید، کتاب زهد، ص 104؛ بحارالأنوار، ج 7، ص 284.
[39] .. رجال کشى، ص 123؛ بحارالأنوار، ج 71، ص 220 و ج 7، ص 284.
[40] .. رجال طوسى، ص 85 و مناقب، ج 4، ص 176.
[41] .. سید بن طاووس، اقبال الأعمال، ص 285- 287؛ بحارالأنوار، ج 88، ص 7؛ مستدرک الوسائل، ج 6، ص 155 و 455.
[42] .. بشارة المصطفى، ص 66- 67؛ امالى طوسى، ص 636؛ بحارالأنوار، ج 68، ص 1485- 187.
[43] .. کافى، ج 1، ص 469- 470؛ رجال کشى، ص 41- 42؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 225- 226.
[44] .. همان منابع.
[45] .. کافى، ج 1، ص 304؛ وافى، ج 2، ص 344 و محمدباقر مجلسى، مرآة العقول، ج 3، ص 321- 322.
[46] .. امالى صدوق، ص 434- 435؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 223- 224.
[47] .. انبیاء، آیه 73.
[48] .. على بن محمد خزاز قمى، کفایة الأثر، ص 55- 67؛ بحارالأنوار، ج 3، ص 360؛ سید هاشم بحرانى، تفسیر البرهان، ج 3، ص 65.
[49] .. رجال کشى، ص 42- 43؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 228.
[50] .. قصص، آیه 85، تفسیر قمى، ج 2، ص 147؛ رجال کشى، ص 43 و تفسیر البرهان، ج 3، ص 239.
[51] .. شهید ثانى، مسکّن الفؤاد، ص 82.
[52] .. طبقات، ج 5، ص 231.
[53] .. الامامة و السیاسة، ج 2، ص 18.
[54] .. تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 272.
[55] .. تاریخ طبرى، ج 5، ص 35.
[56] .. ابنعساکر، تاریخ دمشق، ج 11، ص 234.
[57] .. ابنحجر عسقلانى، الاصابه، ج 1، ص 213.
[58] .. تهذیب التهذیب، ج 2، ص 42.
[59] .. الاصابه، ج 1، ص 213؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 43.
[60] .. الاستیعاب، ج 1، ص 220؛ اسدالغابه، ج 1، ص 308 و الاصابه، ج 1، ص 213.
[61] .. ابوحنیفه دینورى، أخبار الطوال، ص 316.
[62] .. الاستیعاب، ج 1، ص 220؛ أسدالغابه، ج 1، ص 308؛ الاصابه، ج 1، ص 213؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 43.
[63] .. طبقات ابن سعد، ج 5، ص 112 و 221؛ الاستیعاب، ج 1، ص 220؛ الاصابه، ج 1، ص 213؛ مروج الذهب، ج 3، ص 115.
[64] .. تاریخ مدینة الدمشق، ج 11، ص 237 و ذهبى، سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 193.
[65] .. تاریخ مدینة الدمشق، ج 11، ص 237.
[66] .. تاریخ طبرى، ج 5، ص 83 و 185.
[67] .. کافى، ج 1، ص 469- 470.
[68] .. عبدالله مامقانى، تنقیح المقال، ج 1، ص 200.
[69] .. على بن عیسى اربلى، کشف الغمه، ج 2، ص 286.
[70] .. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 40.
[71] .. تاریخ دمشق، ج 11، ص 237.
[72] .. ابنشبه نمیرى، تاریخ المدینة المنوره، ج 1، ص 93- 94.
[73] .. ابنکثیر دمشقى، جامع المسانید، ج 24، ص 91؛ ر. ک: دو کتاب نگارنده؛ جابر عبدالله انصارى( فارسى) و جابر بن عبدالله الانصارى حیاته و مسنده( عربى).