سفینه تقدیر
امیر قافله دشت کربلاست حسین
به راه بادیه عشق، آشناست حسین
ببین که در پى قربان شدن به تیغ ستم
چون نخل پر زده از باغ کربلاست حسین
به نالههاى غریبانه مویه کن چون نى
زناى سینه که در بند نینواست حسین
به راه دوست گذشت از جهان و جان، بنگر
به استقامت و ایثار، تا کجاست حسین
رها ز رنگ تعلّق، به مُلک استغنا
رضا به دادهحق و رضاست حسین
خداى را، مشو از موج حادثات، ملول
که در سفینهتقدیر، ناخداست حسین
به خون پاک شهیدان کربلا سوگند
که در حریم وفا، رحمت خداست حسین
مشفق کاشانى
کربلا، عرش زمین
دلا، کوى حسین، عرش زمین است
مطاف و کعبهدلها همین است
اگر جمع شهیدان حلقه باشند
حسین بن على، آن را نگین است
حسین است آن که با حق، همنشین است
خدا را حجّت و دین را امین است
حسین است آن که در خطّ شهادت
امام اوّلین و آخرین است
به یاد کربلا، دلها غمین است
حسین بن على سالار دین است
مرام شیعه در خون ریشه دارد
نگهبانى ز خط خون، چنین است
حسین است آن که با قرآن، قرین است
امام و رهبر اهل یقین است
قیام کربلایش تا قیامت
سراسر درس بهر مسلمین است
شهیدان را مکان، خُلد برین است
شهادت، درسى از قرآن و دین است
شهادت چون حیات جاودانى است
میان مرگها زیباترین است
پیام خون، خطاب آتشین است
بقاى دین رهین اربعین است
که تاریخ پر از خون و شهادت
سراسر اربعین در اربعین است
دیار کربلا با غم قرین است
دلم خون از وداع آخرین است
به چشم دل ببین چون خاک این دشت
تجلىگاه عشق عارفین است
جواد محدّثى
تربت شهدا
خار غم نیست که در کرب و بلا مىروید
گُل درد است که از دشت وفا مىروید
تا که آگاه ز داغ دل آنان گردى
لاله از تربت پاک شهدا مىروید
یادگار غم هفتاد و دو تن لاله سرخ است
این همه لاله که در کربوبلا مىروید
لاله را با گُل افسرده سر و کارى نیست
این گُل از تربت ارباب صفا مىروید
تا چه حدّ در دل تو عشق خدا بود، حسین
که ز خاک تو گل عشق خدا مى روید
شوق جانبازى اگر در دل تو راه نداشت
پس ز خاک تو گُل شوق چرا مىروید؟
در قد و قامت عبّاس، قیامتها بود
سرو، موزونتر از این سرو، کجا مىروید؟
با ولاى على و آل، چو «پروانه» بسوز
که زخاک من و تو مهر گیا مىروید
محمدعلى مجاهدى (پروانه)
کربلا منتظر ماست
جاده و اسب مهیّاست، بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم
ایستاده است به تفسیر قیامت، زینب
آن سوى واقعه پیداست، بیا تا برویم
خاک در خون خدا مى شکفد، مىبالد
آسمان غرق تماشاست، بیا تا برویم
تیغ در معرکه مىافتد و برمىخیزد
رقص شمشیر چه زیباست، بیا تا برویم
از سراشیبى تردید اگر برگردیم
عرش، زیر قدم ماست، بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست، بیا تا برویم
کاش، اى کاش که دنیاى عطش مىفهمید
آب، مهریّه زهراست، بیا تا برویم
چیزى از راه نمانده است، چرا برگردیم؟
آخر راه همین جاست، بیا تا برویم
فرصتى باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست، بیا تا برویم
ابوالقاسم حسینجانى
خورشید سر بریده
چشمى گشودیم و دیدیم، خورشیدمان سر بریده است
بىرحم دستى از این باغ، یک دامن آلاله چیده است
شیون کن اى دل، دل من! وقتى در این خاک تشنه
این سو سپیدار زخمى، آن سو صنوبر خمیده است
آه اى علمدار برگرد، بى تو در این خیمه زرد
یک حسرت سرخ، یک درد، در سینهام قد کشیده است
وقتى که از عشق خواندى، با حنجر پاره پاره
دیگر چه جاى رباعى؟ دیگر چه جاى قصیده است؟
آن سر که بر نیزهها بود، بر بام تاریخ مىگفت:
پایان این فصل خونین، آغاز صبح سپیده است
فاطمه سالاروند
زمین کربلا
برو بو کن زمین کربلا را
کز آنجا بشنوى بوى خدا را
زمین کعبه هم چون کربلا نیست
که او آغشته با خون خدا نیست
اگر بستند بر اهل حرم، آب
تو را اشک یتیمان کرد سیراب
نه از آب فرات است این غم تو
که گرید آسمان زین ماتم تو
تو را دیگر چه حاجت بر فرات است
که پیش اشک ما صد دجله مات است
چه زیورها که زیب سینه توست
چه گوهرها که در گنجینه توست
یکى یاقوت خونِ حلق اصغر
یکى نافه ز مشکین موى اکبر
کنار بیرق سبز نگونسار
فتاده دست عباس علمدار
درخشنده چون ثریّا در دل شب
چو مروارید غلطان، اشک زینب
تو در گنجینه دارى گوشواره
به یاد گوشهاى پاره پاره
تن پاکى که در خاکت نهان است
عزیزش دار، کو آرام جان است
فلک صد ماه و خورشید در بر آرد
چو تو منظومهاى شمسى ندارد
بگو اى خاک با خورشید گردون
میا از حجله گاه شرق، بیرون
که اینجا روى نى خواهد درخشید
سرى روشنتر از صد ماه و خورشید
که یک نى آفتاب روز محشر
بلند است از زمین، الله اکبر
سید محمدعلى ریاضى یزدى
دوبیتىهاى عاشورایى
مىِ خورشید رنگ جام من، تو
نماز صبح و ظهر و شام من، تو
حسین من! دل من بى تو هیچ است
امام من تویى، اسلام من، تو
علیرضا فروه
ز شرم روى ماهش آب شد آب
ز شوق دیدنش بى تاب شد آب
نه بر لبهاى خود آبى رسانید
نه از لبهاى او سیراب شد آب
سید مهدى حسینى
ببین سرشار ز خم و دردم اى اشک
اسیر لشکرى نامردم اى اشک
ز شرم کودکان جان مىسپارم
بدون آب اگر برگردم اى اشک
سید عبدالمجید ضیایى
مىتوان مانند کوهى درد بود
شام با یک قافله شبگرد بود
مىتوان چون شیر دشت کربلا
نام زینب داشت، اما مرد بود
على پور کاظم
شکسته آسمان مىگرید امشب
چه خسته آسمان مىگرید امشب
کنار قبر عباس دلاور
نشسته آسمان، مىگرید امشب
حیدر منصورى
آیینه شدند و تابناک افتادند
مانند سپیده، سینهچاک افتادند
در پیش نگاه مهربانِ خورشید
هفتاد و دو آسمان به خاک افتادند
جعفر رسول زاده