فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

شعر

چکیده
سفینه تقدیر
امیر قافله دشت کربلاست حسین‏
به راه بادیه عشق، آشناست حسین‏
ببین که در پى قربان شدن به تیغ ستم‏
چون نخل پر زده از باغ کربلاست حسین‏
به ناله‏هاى غریبانه مویه کن چون نى‏
زناى سینه که در بند نینواست حسین‏
به راه دوست گذشت از جهان و جان، بنگر
به استقامت و ایثار، تا کجاست حسین‏
رها ز رنگ تعلّق، به مُلک استغنا
رضا به داده‏حق و رضاست حسین‏
خداى را، مشو از موج حادثات، ملول‏
که در سفینه‏تقدیر، ناخداست حسین‏
به خون پاک شهیدان کربلا سوگند
که در حریم وفا، رحمت خداست حسین‏
مشفق کاشانى‏

کربلا، عرش زمین‏
دلا، کوى حسین، عرش زمین است‏
مطاف و کعبه‏دل‏ها همین است‏
اگر جمع شهیدان حلقه باشند
حسین بن على، آن را نگین است‏
حسین است آن که با حق، همنشین است‏
خدا را حجّت و دین را امین است‏
حسین است آن که در خطّ شهادت‏
امام اوّلین و آخرین است‏
به یاد کربلا، دل‏ها غمین است‏
حسین بن على سالار دین است‏
مرام شیعه در خون ریشه دارد
نگهبانى ز خط خون، چنین است‏
حسین است آن که با قرآن، قرین است‏
امام و رهبر اهل یقین است‏
قیام کربلایش تا قیامت‏
سراسر درس بهر مسلمین است‏
شهیدان را مکان، خُلد برین است‏
شهادت، درسى از قرآن و دین است‏
شهادت چون حیات جاودانى است‏
میان مرگ‏ها زیباترین است‏
پیام خون، خطاب آتشین است‏
بقاى دین رهین اربعین است‏
که تاریخ پر از خون و شهادت‏
سراسر اربعین در اربعین است‏
دیار کربلا با غم قرین است‏
دلم خون از وداع آخرین است‏
به چشم دل ببین چون خاک این دشت‏
تجلى‏گاه عشق عارفین است‏
جواد محدّثى‏

تربت شهدا
خار غم نیست که در کرب و بلا مى‏روید
گُل درد است که از دشت وفا مى‏روید
تا که آگاه ز داغ دل آنان گردى‏
لاله از تربت پاک شهدا مى‏روید
یادگار غم هفتاد و دو تن لاله سرخ است‏
این همه لاله که در کرب‏وبلا مى‏روید
لاله را با گُل افسرده سر و کارى نیست‏
این گُل از تربت ارباب صفا مى‏روید
تا چه حدّ در دل تو عشق خدا بود، حسین‏
که ز خاک تو گل عشق خدا مى روید
شوق جانبازى اگر در دل تو راه نداشت‏
پس ز خاک تو گُل شوق چرا مى‏روید؟
در قد و قامت عبّاس، قیامت‏ها بود
سرو، موزون‏تر از این سرو، کجا مى‏روید؟
با ولاى على و آل، چو «پروانه» بسوز
که زخاک من و تو مهر گیا مى‏روید
محمدعلى مجاهدى (پروانه)
 
کربلا منتظر ماست‏
جاده و اسب مهیّاست، بیا تا برویم‏
کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم‏
ایستاده است به تفسیر قیامت، زینب‏
آن سوى واقعه پیداست، بیا تا برویم‏
خاک در خون خدا مى شکفد، مى‏بالد
آسمان غرق تماشاست، بیا تا برویم‏
تیغ در معرکه مى‏افتد و برمى‏خیزد
رقص شمشیر چه زیباست، بیا تا برویم‏
از سراشیبى تردید اگر برگردیم‏
عرش، زیر قدم ماست، بیا تا برویم‏
زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان‏
راه ما از دل دریاست، بیا تا برویم‏
کاش، اى کاش که دنیاى عطش مى‏فهمید
آب، مهریّه زهراست، بیا تا برویم‏
چیزى از راه نمانده است، چرا برگردیم؟
آخر راه همین جاست، بیا تا برویم‏
فرصتى باشد اگر باز در این آمد و رفت‏
تا همین امشب و فرداست، بیا تا برویم‏
ابوالقاسم حسینجانى‏

خورشید سر بریده‏
چشمى گشودیم و دیدیم، خورشیدمان سر بریده است‏
بى‏رحم دستى از این باغ، یک دامن آلاله چیده است‏
شیون کن اى دل، دل من! وقتى در این خاک تشنه‏
این سو سپیدار زخمى، آن سو صنوبر خمیده است‏
آه اى علمدار برگرد، بى تو در این خیمه زرد
یک حسرت سرخ، یک درد، در سینه‏ام قد کشیده است‏
وقتى که از عشق خواندى، با حنجر پاره پاره‏
دیگر چه جاى رباعى؟ دیگر چه جاى قصیده است؟
آن سر که بر نیزه‏ها بود، بر بام تاریخ مى‏گفت:
پایان این فصل خونین، آغاز صبح سپیده است‏
فاطمه سالاروند

زمین کربلا
برو بو کن زمین کربلا را
کز آن‏جا بشنوى بوى خدا را
زمین کعبه هم چون کربلا نیست‏
که او آغشته با خون خدا نیست‏
اگر بستند بر اهل حرم، آب‏
تو را اشک یتیمان کرد سیراب‏
نه از آب فرات است این غم تو
که گرید آسمان زین ماتم تو
تو را دیگر چه حاجت بر فرات است‏
که پیش اشک ما صد دجله مات است‏
چه زیورها که زیب سینه توست‏
چه گوهرها که در گنجینه توست‏
یکى یاقوت خونِ حلق اصغر
یکى نافه ز مشکین موى اکبر
کنار بیرق سبز نگون‏سار
فتاده دست عباس علمدار
درخشنده چون ثریّا در دل شب‏
چو مروارید غلطان، اشک زینب‏
تو در گنجینه دارى گوشواره‏
به یاد گوش‏هاى پاره پاره‏
تن پاکى که در خاکت نهان است‏
عزیزش دار، کو آرام جان است‏
فلک صد ماه و خورشید در بر آرد
چو تو منظومه‏اى شمسى ندارد
بگو اى خاک با خورشید گردون‏
میا از حجله گاه شرق، بیرون‏
که این‏جا روى نى خواهد درخشید
سرى روشن‏تر از صد ماه و خورشید
که یک نى آفتاب روز محشر
بلند است از زمین، الله اکبر
سید محمدعلى ریاضى یزدى‏

دوبیتى‏هاى عاشورایى‏
مىِ خورشید رنگ جام من، تو
نماز صبح و ظهر و شام من، تو
حسین من! دل من بى تو هیچ است‏
امام من تویى، اسلام من، تو
علیرضا فروه‏

ز شرم روى ماهش آب شد آب‏
ز شوق دیدنش بى تاب شد آب‏
نه بر لب‏هاى خود آبى رسانید
نه از لب‏هاى او سیراب شد آب‏
سید مهدى حسینى‏

ببین سرشار ز خم و دردم اى اشک‏
اسیر لشکرى نامردم اى اشک‏
ز شرم کودکان جان مى‏سپارم‏
بدون آب اگر برگردم اى اشک‏
سید عبدالمجید ضیایى‏

مى‏توان مانند کوهى درد بود
شام با یک قافله شبگرد بود
مى‏توان چون شیر دشت کربلا
نام زینب داشت، اما مرد بود
على پور کاظم‏

شکسته آسمان مى‏گرید امشب‏
چه خسته آسمان مى‏گرید امشب‏
کنار قبر عباس دلاور
نشسته آسمان، مى‏گرید امشب‏
حیدر منصورى‏

آیینه شدند و تابناک افتادند
مانند سپیده، سینه‏چاک افتادند
در پیش نگاه مهربانِ خورشید
هفتاد و دو آسمان به خاک افتادند
جعفر رسول ‏زاده‏