چگونگى احداث کرخ
سرزمین کنونى عراق با وسعت 438317 کیلومتر مربع که در غرب قاره آسیا قرار گرفته، محل تلاقى چندین فرهنگ و تمدن است. غرب و جنوب غربى آن از نظر جغرافیایى، بخشى از صحراى شبهجزیره عربستان را تشکیل مىدهد. شمال شرقى آن از ارتفاعات و استپهایى تشکیل شده که ریزشهاى جوّى مناسبى دارد و باعث حاصلخیزى اراضى بین کوهى آن گردیده است. جنوب شرقى عراق از باتلاق پوشیده شده و فعالیتهاى اقتصادى در آن کمتر امکانپذیر مىباشد. بین استپها و نواحى صحرایى، دشت مرکزى قرار گرفته که چون بین دو رودخانه دجله و فرات واقع است، ویژگى جلگهاى دارد و به «بین النهرین» معروف است که از چهارهزار سال پیش از میلاد، مهد تمدن سومرىها بود. 3500 سال پیش از میلاد، سامىها به این قلمرو مهاجرت کردند و تمدنهاى باشکوهى چون آکد، بابل، آشور و کلده را در آن مرز و بوم بنا نهادند. تا پیش از فتوحات مسلمانان، عراق بخشى از امپراتورى ایران بود و گاه میان قدرتهاى بزرگ آن زمان یعنى روم و ایران دست به دست مىشد.[1]
ولایت عراق که مدائن کسرى مرکز آن بود، همراه با شهرهاى اسبانبر، تیسفون، رومیه، بردسیر و ساباط، پایتخت سراسر ایرانشهر شمرده مىشد. این ناحیه از جنوب تا نقاط مُردابى بطایح و از شمال تا دیاربکر کشیده مىشد و والى نظامى مستقلى داشت که «خوربران» (اسپهبد مغرب) خوانده مىشد.[2]
شاهپور دوم که از 310 تا 379 م فرمانروایى کرد، از فرمانروایان ساسانى است که به «شاپور ذوالاکتاف» مشهور است و در منطقه بینالنهرین به مقابله با رومیان پرداخت. وى در نبرد با رومیان چندین قلعه استوار را در بین النهرین از آنان باز پس گرفت.[3] شاپور ضمن این نبردها و دفع تهاجم متجاوزان رومى، آبادىهاى گوناگونى بنا کرد و در عمران و آبادانى آنها اهتمام ورزید. یکى از آبادىها دهکده کَرخ است که در حوالى تیسفون (مرکز ساسانیان) قرار داشت. اگرچه کرخ نخست براى استقرار نیروهاى نظامى و پایگاه مقاومت در برابر رومىها تأسیس شد، ولى رفتهرفته به منطقهاى مسکونى تبدیل گردید و دهکدهاى ایرانىنشین شناخته شد[4] که پس از گسترش بغداد، جزو یکى از محلات آن قرار گرفت و از کانونهاى مهم تشیع گشت. مردم کرخ تماما شیعه بودند و میان آنان پیروان دیگر فرق اسلامى دیده نمىشد.[5] بنابراین، بنیانگذار اصلى کرخ، آنگونه که در منابع تاریخى کهن و کتب جغرافیایى اسلامى آمده، شاپور ذوالاکتاف است و اینکه برخى تصور کردهاند منصور عباسى آن را ساخته، درست نیست.[6]
تفکیک کرخ بغداد از کرخ سامّراء
به گفته یاقوت حموى «کَرْخ» لفظى عربى نیست؛ بلکه واژهاى نبطى است.[7] وى در کتاب «المشترک وضعاً و المفترق صقعا» گفته است:
کرخ نام چندین جایگاه است:
این که در کتاب «حدود العالم» بناى کرخ را به معتصم، و اتمام آن را به مأمون نسبت دادهاند،[9] چند اشکال اساسى دارد.
نخست اینکه معتصم پس از مأمون در سالهاى 218 تا 227 هجرى حکومت مىکرده و او سامراء را ساخته و در توسعه کرخ سامراء کوشیده و متوکل (232- 247) نیز کار وى را دنبال کرده است و مأمون که در سالهاى 198 تا 218 هجرى خلافت مىکرده، نمىتوانسته کار معتصم را دنبال کند. متأسفانه این خطاى تاریخى به دائرة المعارف تشیع نیز راه یافته است؛[10] چنانکه دهخدا هم مرتکب لغزش مزبور گردیده است.[11] به علاوه، معتصم یا مأمون درباره کرخ بغداد کارى انجام ندادند؛ بلکه معتصم عباسى چهارهزار غلام ترک فراهم آورده بود که این ترکان در بغداد مردم را اذیت مىکردند و در بازارها اسب مىدواندند و مزاحم کودکان و ضعفا بودند. معتصم به این دلیل از بغداد رفت و به محل سامّراء رسید که نصارى در آن دیرى داشتند؛ پس شهر سامّراء را در آنجا بنا نهاد. وى محل معروف به کرخ سامراء را به «اشناس» ترک و یاران او اختصاص داد و براى اینکه در آنجا با آسایش سکونت یابند، در عمران و توسعه این آبادى کوشید.[12] یعقوبى مىنویسد:
معتصم ترکان را از دیگران جدا ساخت تا با قومى از نوعربان آمیزش نیابند و جز فرغانىها با آنان همسایه نباشند. اشناس ترک و اصحابش را در محل معروف به کرخ قطعه زمینى بخشید و عدّهاى از فرماندهان ترک را در این ناحیه اسکان داد و او را فرمان داد تا در کرخ مساجد و بازارهایى احداث کند ... خیابان بزرگ سامراء را از محل اقامت اشناس و یارانش در کرخ، به اندازه سه فرسخ تا قصر خود کشید ... تأسیسات متوکل که بین سامرا و کرخ قرار داشت، شهر جعفریه را به وجود آورد که ساختمانهاى آن در طولى برابر هفت فرسخ قرار داشت. متوکل فقط نه ماه در این شهر تازه ساخته شده اقامت داشت؛ زیرا در شوال المکرّم 247 هجرى کشته شد.[13]
ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسى نیز ذیل توابع سامرّاء از آبادى کرخ نام مىبرد و مىنویسد:
کرخ شهرى است به سامرّا و محلّتى به بغداد و مرکزى در رحاب و قریهاى به بغداد است. کرخه شهرى است به خوزستان و کروخ در هرات قرار دارد ... کرخ شهرى است چسبیده به سامرّا، ولى آبادتر از آن که در سمت موصل است. روزى از قاضى ابوالحسن قزوینى شنیدم که مىگفت: بغداد فقیهى جز ابوموسى ضریر ندارد. گفتم: پس ابوالحسن کرخى کیست؟ گفت: او از کرخ بغداد نبود، بلکه از کرخ سامرّاء بود.[14]
ابنحوقل نیز بین این دو کرخ تفکیک کرده است.[15]
ماجراى توسعه و گسترش کرخ بغداد
هنگامى که فرمانروایى بر دنیاى اسلام، از دست خاندان اموى بیرون آمد و به بنىعباس انتقال یافت، در جغرافیاى سیاسى نیز تحولاتى به وجود آمد؛ از جمله آنها تغییر در مرکز حکومت بود. عباسیان به دلایل گوناگون مایل نبودند دمشق را پایتخت خود قرار دهند. این دیار توسط امویان فتح گردیده و اهالى آن توسط سردارى امَوى به اسلام گرویده بودند. یک قرن فرمانروایى سفیانىها و مروانیان و تبلیغات گسترده آنان در این قلمرو، هوادارى از این سلسله را در آن نواحى گسترش داده و ماندگار ساخته بود. به علاوه سرزمین شام به مرزهاى خطرآفرین روم بسیار نزدیک بود و به برخى نقاط شرقى جهان اسلام، چون خراسان که کانون پیروان عباسیان بود، فاصله بسیارى داشت.[16]
با اینکه کوفه در میان دیگر شهرهاى مهم و بزرگ مسلمانان در روى کار آمدن عباسیان دخالت داشت و یکى از بزرگترین داعیان و بنیانگذاران دولت عباسى نیز کوفى بود و ابوالعباس سفّاح اولین خلیفه این سلسله، در این شهر حکومت خود را آغاز کرد، اما مردمان این شهر غالباً یمانى الاصل یا از موالى بودند و از اهلبیت و علویان حمایت مىکردند. بنابراین عباسیان نمىتوانستند به آن تکیه کنند و مرکز حکومت خود را در آنجا قرار دهند؛ چنانکه بعدها هرگونه قیامى از جانب طالبیان و امامزادگان و سادات علیه بنىعباس صورت مىگرفت، غالبا نقش کوفیان در آن دیده مىشد.[17] بصره اگرچه در علاقهمندى به علویان سابقه درستى نداشت و این ویژگى از نظر عباسیان امتیازى به شمار مىآمد، اما این شهر هم از مرکز حکومت یعنى خراسان فاصله زیادى داشت و همچون دمشق در یکى از مرزهاى سرزمین پهناور دنیاى اسلام قرار گرفته بود. با توجه به این شرایط بود که سفّاح به زودى دستگاه حکومت خود را از کوفه برچید و به شهرى به نام «هاشمیه» که خود در اطراف کوفه ساخته بود، منتقل ساخت؛ اما این شهر هم از انقلابهاى کوفیان مصون نماند و از این رو سفاح در ناحیه انبار شهرى بنا کرد و آن را هم هاشمیه نامید و در آن سکونت گزید و سرانجام در همانجا به سال 136 هجرى مُرد و به خاک سپرده شد.[18]
هنگامى که منصور روى کار آمد، در اولین قدم، گرفتار تندروى راوندیان شد. این حادثه باعث نفرت او از هاشمیه دوم گردید ومهمتر اینکه خیزشهاى علویان که از کوفه سرچشمه مىگرفت، براى پایتخت او دردسرهاى بزرگى به وجود آورد و امنیت آن را تهدید کرد. به همین دلیل در صدد یافتن جایى مناسب براى مرکز حکومت خود برآمد. عاقبت به کمک اهل نظر و برخى مشاورین زبده و خبره، مکانى را در ساحل غربى رود دجله و نزدیک مدائن برگزید و طرح اوّلیه شهرى جدید را در 141 هجرى پىریزى کرد.[19]
موقعیت این مکان مطلوب بود؛ زیرا بر سر راه کاروانهاى تاجران، مسافران و زائران بسیارى از نقاط جهان اسلام قرار داشت و این ویژگى مىتوانست در رونق اقتصادى اجتماعى آن مؤثر باشد. از سوى دیگر، اقلیم مناسب و خاک حاصلخیز بغداد براى توسعه زراعت و باغدارى مفید بود. قرار گرفتن بغداد میان دو رودخانه دجله و فرات و نهرهایى که از این دو رود منشعب مىشد، ضمن اینکه بر ضریب امنیتى بغداد، هنگام تهاجم دشمنان مىافزود، باعث سرسبزى، طراوت و صفاى آن مىگردید. مجموعه این عوامل و به کار بردن سرمایههاى فراوانى که به سوى بغداد سرازیر گردید و نیز اهتمام معماران و اهل فن و ذوق، بغداد را به صورتى باشکوه و برخوردار از عمارتهاى گوناگون، باغات مُصّفا، شبکههاى ارتباطى منظم و جمعیتى قابل توجه درآورد.
سرزمینى که بغداد بر آن بنا گردید، در آن زمان کاملًا خالى از سکنه نبود؛ بلکه از زمانهاى گذشته روستاهاى آبادى در آن ساخته شده بود. یکى از آنها بغداد نام داشت که کانون اصلى شهر جدید گردید. روستاى دیگر به «کرخا» موسوم بود که محله بزرگ شیعهنشین کرخ در آن به وجود آمد. روستاى دیگر به «براثا» مشهور بود که یکى از محلات حومه بغداد به جاى آن پدید آمد. در کرخا از سالهاى گذشته بازارى بزرگ تشکیل مىشد که در آبادانى روستاهاى اطراف مؤثر بود.[20]
ساختمان شهر در 145 هجرى آغاز و تکمیل آن تا 149 هجرى ادامه یافت. بغداد به شکل دایرهاى ساخته شده بود و دو معبر نسبتا وسیع اصلى داشت که چهار دروازه شهر را به یکدیگر متصل مىساخت. هریک از دروازهها به وسیله هزاران سپاهى مُسلح محافظت مىگردید. بدین ترتیب شهر یک دژ مستحکم دفاعى و نظامى به شمار مىرفت و هدف اصلى از احداث آن، این بود که بتوانند بغداد را از هرگونه طغیان، آشوب و خطرى مصون نگاه دارد. اما وقوع یک طغیان داخلى، این خطر را براى منصور دوانیقى مسلّم ساخت که همان محافظان داخلى مىتوانند مخاطراتى به وجود آورند. پس فرزند خود مهدى را با بخش عظیمى از لشکر خود به آن سوى دجله روانه ساخت و کاخى برایش ساخت که در آغاز «عسکر مهدى» نام داشت و بعد به «رصّافه» و «بغداد شرقى» موسوم گردید. در داخل شهر، در اطراف دو خیابان اصلى، کوچههاى وسیع و سقفدارى ساخته شد که «طاق» نام داشتند. طاقها به کوچههایى با وسعت کمتر منتهى مىشد که از طریق دربهایى که در آنها تعبیه کرده بودند، به خانهها راه مىیافتند. بازرگانان بیگانه با کاروانهاى تجارتى خود به داخل شهر آمده و در این مراکز یعنى در طاقها به داد و ستد مىپرداختند.
مدتى کوتاهى بیش سپرى نشده که منصور دریافت این بازارهاى ساخته شده در داخل حصار، به جهات امنیتى مشکلاتى را به وجود مىآورد. زمانى فرستادگانى از جانب امپراتورى روم به نزد وى آمدند. منصور آنان را بالاى قصر خود بُرد و نیز گوشه و کنار شهر را به آنها نشان داد تا در پایان، نظر رومیان را درباره شهر جویا شود. از ریاست هیأت نمایندگى که سرلشکرى رومى بود پرسید: بغداد را چگونه دیدید؟ وى پاسخ داد: شهر ویژگىهاى برجستهاى دارد، امّا چون ورود به بازارها براى هرکس منعى ندارد، دشمن به هر شکلى که بخواهد وارد شهر مىشود. به علاوه تاجران واقعى نیز بعد از فعالیت در بازار شما به نواحى مختلف مىروند و اخبار داخل مرکز حکومت تو را به نقاط دیگر منتقل مىسازند.[21] منصور با شنیدن این گزارش به فکر فرو رفت و احساس کرد این بازارها امنیت مرکز حکومت او را تهدید مىکنند؛ پس دستور داد تا بازارها را به بیرون حصار انتقال دهند و آبادى کرخ به عنوان کانون استقرار این مراکز تجارى تعیین گردید و براى اینکه بازرگانان هرچه سریعتر به محل جدید بروند، فرمان داد تا هرکس مرکز کسب و کار خود را به ناحیه کرخ ببرد، مشمول حمایتهاى مالى حکومت قرار مىگیرد. علاوه بر اینها معابر اصلى را گسترش داد و در این توسعه، ناگزیر برخى مغازهها و مراکز تجارى تخریب گردید. این عوامل باعث شد تا در اندک مدتى بیشتر مراکز بازرگانى به بیرون دروازه کوفه و به جنوب غربى بغداد منتقل گردد و اینگونه، محله بزرگ کرخ با سیماى جدیدى پدید آمد.
بناى اوّلیه بازار کرخ که به دست عباسیان ساخته شد، در میان دو نهر عیسى و نهر صراة واقع شده بود که در جنوب شرقى بغداد آن روز قرار داشت. این بخش از طریق دو دروازه باب کوفه و باب بصره، با شهر بغداد ارتباط داشت. در فرمان منصور و طرحى که براى احداث این مجموعه بزرگ اقتصادى در کرخ به اجرا گذشته شد، هر دستهاى از پیشهوران و تاجران در رستهاى از بازار جاى مىگرفتند. مسجد جامعى نیز براى کرخ بنا گردید تا بازاریان در آن نماز اقامه کنند و نیازى نباشد که براى اداى این فریضه وارد بغداد شوند. «وضّاح بن شبا» که مهندس بازار کرخ بود، در شرق نهر صراة مسجد و قصرى بنا کرد که به نام خودش مشهور شد. انتقال بازارهاى بغداد به کرخ در زمان منصور به پایان نرسید و فرزند و جانشین او، مهدى عباسى کار او را پى گرفت و بخشهایى از بازارهاى داخلى بغداد را به کرخ انتقال داد. اینگونه نبود که کرخ از همان آغاز یک منطقه صرفاً تجارى و اقتصادى باشد؛ بلکه کسبه و صاحبان مشاغل، محل سکونت خود را به کرخ منتقل کردند و اینگونه بود که منطقهاى مسکونى و تجارى با فرهنگ خاصّ خود پدید آمد.[22]
کرخ محلهاى پررونق
یکصدوسى سال پس از پایان ساختمان بغداد، بنا بر توصیف یعقوبى، جغرافىدان و مورخ مشهور، محله کرخ بزرگترین بخشها و باشکوهترین محلات بغداد به شمار مىآمده است. وى مىنویسد:
آغاز باب الکرخ قطعه زمین سُوید مولاى منصور است و سپس بازارها در دو سوى شاهراه کشیده شده است و از باب الکرخ به طرف راست تا قطعه زمین ربیع، مرک- ز بازرگان- ان خراس- ان و بزازان و انواع پارچههایى که از خراسان حمل مىشود، بى آنکه چیزى به آنها آمیخته باشد بازمىگردد و رودخانهاى که از کرخایا جدا مىشود و خانههاى بازرگانان مشرف بر آن است، همان جاست و آن را نهر الدجاج گویند و در پشت قطعه زمین ربیع، خانههاى تاجران و مردم متفرقه از هر سرزمینى است و هر گذرى به نام اهل آنجا و هر کویى به نام سکنه آن معروف است و بازار بزرگ کرخ از قصر وضّاح تا سهشنبه بازار به طول دو فرسخ و از قطعه زمین ربیع تا دجله به پهناى یک فرسخ امتداد دارد و براى هر صنعتى از بازرگانان و هر نوعى از تجارت، بازارهایى معین و در آن بازارها رستهها و دکانها و میدانهاست؛ چنان که هیچ دستهاى به دسته دیگر و هیچ کسبى به کسب دیگر آمیخته نمىگردد و میان این محلهها و قطعهزمینها، خانههاى مردم است از عرب، سپاهیان، دهقانان، بازرگانان و جز اینها از مردم متفرقه که گذرها و کوىها به آنان نسبت داده مىشود.[23]
با این وصف، کرخ دیگر صرفاً یک بازار و حتى یک محلّه به شمار نمىرود؛ بلکه شهرى است به ابعاد دو فرسخ در یک فرسخ با تمام ویژگىها و ضمائم و شبکه ارتباطى و روابط اجتماعى.
کرخ همچنان به رشد و آبادانى و رونق خود ادامه داد و مورد توجه مورّخان، سیاحان و جغرافىدانها قرار داشت. ابوجعفر قداقة بن جعفر (م 337) که به «کاتب بغدادى» معروف است، در کتاب «الخراج و صنعة الکتابه» که مشتمل بر خراج و مالیات از منابع معتبر بوده است، ذیل منزلگاههاى معتبر نوشته است: «اینک به بیان راهى که از مدینة السلام (بغداد) تا اکناف و گوشههاى مغرب و نواحى آن مىرود مىپردازیم» و یکى از این راههاى مهم را از قادسیه تا کرخ دانسته که پنج فرسخ بوده است.[24] مَقدسى ذیل معرفى بغداد خاطرنشان ساخته است:
شهر را در چهار بخش ساختند و با وجود آنکه آبادترین و برترین شهرهاى مسلمانان بود، دچار اختلال گردید و مردمش پراکنده شدند. اکنون شهر ویران و مسجد جامع آن در آدینهها آباد و پس از آن مختل است؛ امّا آبادترین جاى آن، بخشهاى ربیع و کرخ در کرانه باخترى است.[25]
اعتبار کرخ در قرن چهارم هجرى به اندازهاى رسید که بخش غربى بغداد با این عنوان شناخته مىشد. در 441 ه- مردم کرخ با همیارى یکدیگر دیوارى گرد محله خود ساختند تا از یورش دشمنان و مخالفان متعصب مصون باشد و امنیت منطقه تقویت گردد. این دیوار سالیان بسیارى باقى ماند؛ چنانکه ابنجبیر وقتى در اواخر قرن ششم هجرى از این نواحى بازدید مىکند، مشاهدات خویش را چنین نوشته است:
این شهر (بغداد) به دو بخش شرقى و غربى تقسیم مىشود و محله از میان این دو قسمت مىگذرد. اکنون ویرانى همهگیر شده و همه جا دست تطاول گشوده است. محله دیگر بغداد، کرخ است که خود شهرى است با دیوار و بارو و آنگاه محله باب البصره است.[26]
این دروازه در سمت قبله قرار داشت که اهالى آن سنّى مذهبى و حنبلى بودند. در جنوب کرخ، محله «نهر القلایین» استقرار یافته بود که آنها هم مذهب حنبلى داشتند. اهالى باب المحول در سمت چپ قبله کرخ نیز مذهب تسنن داشتند و بنابراین ساکنین شیعه مذهب کرخ، در همسایگى این طوایف مىزیستند. در قرون میانه هجرى در کرخ مسجد و اماکن متعدد مذهبى و عمومى قرار داشت و تاجران مهم و تأثیرگذارى در اقتصاد منطقه عراق در این بخش زندگى مىکردند.[27] یاقوت حموى مىگوید: «کرخ نخست در وسط بغداد بود و محلههاى دیگر در اطراف آن قرار گرفته بود؛ اما اکنون (قرن هفتم) محلهاى است آباد و تنها در میان ویرانهها».[28]
زکریا قزوینى که از مشاهیر میانه قرن هفتم هجرى است، کرخ را چنین معرفى مىکند: «آبادىاى است بالاى بغداد و یک میل راه از بغداد دور است. اکثر اهلش شیعه امامیه مىباشند. در آنجا کاغذ خوب مىسازند و جامههاى ابریشمین بافند».[29]
ساکنان کرخ و گرایشهاى اعتقادى آن
از مجموع قرائن تاریخى و مشاهدات سیاحان و برخى اسناد و مدارک چنین برمىآید که ساکنان اولیه کرخ، برخى افراد خاندان بنىعباس، خادمان وفادار و فرماندهان نظامى و نیز ایرانیانى که در دستگاه عباسیان مناصب و مشاغل عالى داشتند بوده و عدهاى از قبایل قریش، انصار، ربیعه و یمن در این قلمرو و اطرافش سکونت داشتهاند. مهاجرانى ترکتبار که از بلخ، مرو، ختل و خوارزم به بغداد آمدهاند نیز در کرخ اسکان یافتهاند. از خاندانهایى که در دستگاه دولت عباسى مشغول خدمات ادارى و دیوانى بودهاند، برمکیان هستند. این افراد کاخها و املاکى در منطقه کرخ و غرب بغداد بر کرانه دجله داشتهاند. اینها نامآورانى از شهر بلخ بودند که در برآوردن عباسیان و افزایش اقتدار آنان موثر بودند؛ ولى بعدها بنىعباس زمینههاى سقوط و براندازى آنان را فراهم ساختند. با این وصف اولین ساکنان کرخ ترکیبى از دو نژاد ایرانى و عرب بودهاند که البته در یک موضوع مشترک بودهاند و آن، حمایت از دولت بنىعباس بود. رفتهرفته این همگونى دچار تحول گردید و افراد زیادى از شهرهاى گوناگون به کرخ کوچ کردند که منشأ جغرافیایى و نژادى بسیار گوناگونى داشتند. این مهاجران به لحاظ مشاغل و فعالیتهاى اقتصادى به دو دسته تقسیم مىشدند: گروهى که تاجر، بازرگان عمده، کشاورز و تولید کننده محصولات زراعى بودند، و عدهاى دیگر در کارهایى چون باربرى، حملونقل، تدارکات، کارگرى و مانند آن مشغول بودند.
از نظر گرایشهاى اعتقادى و موضعگیرىهاى سیاسى، سکنه کرخ به تدریج به نفع شیعیان متحول مىشدند. مورخان از وقوع قیامى در کرخ توسط موالیان در قرن سوم هجرى گزارش دادهاند. حضور موالى در کرخ، از اوضاع اجتماعى و فرهنگى این منطقه، با تأثیرپذیرى از تعالیم تشیع و معارف اهلبیت (علیهم السلام) پرده برمىدارد. این موالیان از نسل ایرانیانى هستند که از امویان نفرت داشتند و در قیام مختار علیه حکّام ستمگر این سلسله نقش مؤثرى ایفا کردند و وقتى دیدند در دستگاه خلافت اموى انحرافات و ناروایىها و خلافهاى بسیارى وجود دارد، در جستوجوى رضاى آلمحمد، این دولت را ساقط کردند و قدرت را از آنان به عباسیان منتقل کردند که ادعاى پیوستگى به خاندان پیامبر را داشتند و در آغاز کار، پرچم مظلومیت برافراشته بودند؛ اما وقتى دیدند این خاندان نیز همان روش باطل و آمیخته به انواع آفتها و جنایات اموى را در پیش گرفتهاند، از آنان ناراضى گردیده و در اشکال گوناگون مخالفت خویش را با این خاندان بروز دادند و روح معنویت اسلام، عدالت و مساوات اسلامى را در خاندان رسالت و ائمه هدى یافتند. به همین دلیل ایرانیان از تشکیلات عباسى کنار گذاشته شدند و اقوامى از ترکستان (آسیاى میانه) روى کار آمدند.[30]
هشام بن حکم دانشمند و متکلم بزرگ شیعى و از اصحاب امام صادق و امام کاظم (علیهما السلام) است. وى در آن عصر که شیعیان از هر طرف زیر فشار سیاسى و تبلیغاتى بودند، به دفاع از امامت و رهبرى ائمه هدى پرداخت و با بیان رسا و قدرت فوقالعادهاى که در مناظره داشت، حقایقى را در پاسدارى از حریم اهلبیت (علیهم السلام) تشریح مىکرد. هشام حکم در پىگیرى اهداف بلند خویش، از کوفه به بغداد نقل مکان کرد و در ناحیه کرخ سکونت گزید. هجرت وى به کرخ در آن اختناق شدید علیه حامیان ولایت ائمه، نشان مىدهد که افرادى همفکر و همعقیدهاش در این دیار زندگى مىکردند که موفق شده است در آنجا با آرامش اقامت گزیند. این هجرت در تقویت گرایشهاى شیعى اهالى کرخ نیز تأثیرگذار بود. هشام که تربیت شده مکتب امام صادق (علیه السلام) است، وقتى مراحل عالى علمى را طى کرد، در کرخ فعالیتهاى فکرى و فرهنگى گستردهاى را آغاز کرد.
از جمله تلاشهاى ارزشمند او بحثها و جدالهاى احسنى است که با پیروان فرق گوناگون داشته است. «جاثلیق» که از شخصیتهاى معروف مسیحى بود، وقتى آوازه علمى هشام را شنید، همراه گروهى از کشیشها به مغازه تجارتى هشام که در کرخ بود رفت و بحثهاى اعتقادى جالبى را با وى مطرح کرد و جوابهاى مستدل و قانع کنندهاى شنید. به همین دلیل متقاعد گردید که همراه هشام بن حکم براى ملاقات با امام صادق (علیه السلام) از کرخ به مدینه بروند. جاثلیق وقتى حقایقى را درباره معارف و کمالات امام ششم دید، ایمان آورد و نزد آن حضرت به کسب علم و فضیلت مشغول شد و در زمره یاران امام کاظم (علیه السلام) بود تا مرگش فرا رسید.
یحیى بن خالد برمکى کاخى در کرخ داشت و افرادى از اهل علم و حکمت در حضور او با یکدیگر به مباحثه مىپرداختند. هشام در این محافل، معارفى از فرهنگ تشیع و علوم اهل بیت (علیهم السلام) را با زبان گویاى خود چنان عالمانه و ژرف مطرح کرد که حاضران چارهاى جز تسلیم نداشتند؛ اما این کارگزاران که سینهچاک بنىعباس بودند، اجازه ندادند این برنامه ادامه یابد و حتى هشام را تهدید به قتل کردند. سرانجام بحثهاى مستدل و شیواى هشام چنان ضربات شکنندهاى بر پیکر نحلههاى باطل و فرقههاى منحرف و عقاید بیهوده وارد ساخت که نوعى بیدارى و آگاهى در جامعه آن زمان کرخ، بغداد و توابع به وجود آورد؛ به گونهاى که هارون عباسى احساس خطر کرد، ولى پیش از آنکه نقشه او درباره از میان بردن هشام عملى شود، از محله کرخ بغداد متوارى گردید و به سوى کوفه رفت و در خانه یکى از دوستانش مخفى شد.[31]
موضوع دیگرى که حیات فکرى و سیاسى تشیع را در کرخ به اثبات مىرساند، ماجراى اسفبار شهادت حضرت امام کاظم (علیه السلام) است. هارون الرشید پس از اینکه آن حضرت را در زندانهاى مخوف خود زیر نظر گرفت، دستور داد تا امام هفتم را به گونهاى به شهادت برسانند که اهالى شیعه ساکن در کرخ او را متهم به قتل نکنند. بنابراین در سال 183 هجرى خود در رقّه اقامت گزید و عواملش حضرت را با خوراندن سمّ شهید کردند. این دستور توسط رئیس پلیس بغداد یعنى «سندى بن شاهک» اجرا شد. گرچه امام (علیه السلام) هشت سال بود که در زندان به سر مىبرد و خلیفه پنجم عباسى بر اوضاع کشور مسلط شده بود و هرگونه فریاد اعتراضى را در حلقوم خفه مىکرد و اگر نهضتى به پا مىخاست، در هم مىکوبید، ولى باز هم مىهراسید که به دنبال شهادت امام، شیعیان کرخ به پا خیزند و قیامى پدید آورند. پس هشتاد نفر از رجال و افراد سرشناس را فراخواند و در محله کرخ بر پیکر پاک امام گرد آورد تا گواهى دهند امام به مرگ طبیعى درگذشته است؛ اما بر مردم ثابت گردید که حضرت را با سمّى مهلک شهید کردهاند.
هارون اجازه نداد که شیعیان جنازه حضرت را تشیع کنند؛ بلکه تابوت حامل پیکر امام را بر روى پل بغداد قرار داد و فرمان داد تا بانگ برآورند که این بدن امام و پیشواى رافضیان است و با چنین رفتارى خواست تا قلب مشتاقان امام را جریحهدارتر کند؛ اما نه تنها نتوانست از شأن و م نزلت امام بکاهد، بلکه نهایت قساوت خویش را برملا ساخت. سلیمان بن جعفر وقتى این رفتار اهانتآمیز را نسبت به جنازه امام دید، آن را از دست مأموران گرفت و در ابتداى محله کرخ قرار داد و فرمان داد تا اهالى براى تشییع پیکر فروغ هفتم امامت مهیا گردند. شیعیان کرخ با ازدحامى شگفت هجوم آوردند و جنازه حضرت را بر دوش خویش با احترام ویژهاى حمل کردند و اشکریزان، سوگوار و غمناک آن را تا مقابر قریش تشییع کردند و در محلى که اکنون به کاظمین موسوم است، به خاک سپردند. اگر سلیمان چنین نمىکرد، امکان داشت شعلههاى خشم اهالى کرخ آتشفشانى به وجود آورد و در خرمن عباسیان حریق افکند؛ اما هوشیارى سلیمان در این باره و اینکه خود با سر و پاى برهنه به دنبال جنازه آن حضرت حرکت کرد، از جوشش و انقلاب شیعیان کرخ را جلوگیرى کرد.[32]
این که افرادى از مردمان کرخ به زندان سندى بن شاهک آورده شدند تا پیکر امام را مشاهده کنند و بر مرگ طبیعى آن حضرت شهادت دهند، نشان مىدهد که اهالى کرخ با آن حضرت در ارتباط بودهاند؛ وگرنه در عصر هارون عباسى مرکز قدرت و دولت و بیشترین آبادانى به شرق دجله انتقال یافته بود و ارکان حکومتى، علما و قضات غالباً در بغداد شرقى منزل داشتند؛ در حالى که کرخ در سمت غرب دجله واقع شده بود. انتخاب عدهاى مشهور از میان شیعیان کرخ براى گواهى دادن، مبیّن این واقعیت است که در این منطقه، پیوندى استوار با ائمه هدى و اهلبیت (علیهم السلام) وجود داشته است.
احمد فرزند عیسى فرزند زید بن على (علیه السلام) که نامش در سلسله راویان حدیث دیده مىشود، در زمان هارونالرشید قیام کرد. هارون وى را دستگیر کرد و در رافقه محبوس ساخت. وى پس از مدتى کوتاه از زندان گریخت و به بصره رفت و از آنجا شیعیان منطقه عراق از جمله اهالى کرخ را با نامه به سوى خویش فراخواند. مأمورین هارون به جستوجوى محل اختفایش پرداختند، ولى موفق نشدند؛ پس «حاضر» دبیر و ملازم احمد را دستگیر کردند و به بغداد بردند. هنگامى که آنان به بغداد رسیدند، از جانب کرخ وارد این شهر شدند. حاضر تا به این محل رسید، خطاب به اهل کرخ فریاد برآورد: «اى مردم! من حاضر، دوست و یاور احمد، نواده زید علوى هستم که اکنون مأموران هارون دستگیرم کردهاند.» او مىخواست پیام احمد بن عیسى را به آگاهى مردم کرخ برساند، ولى مأموران سخنانش را ناتمام گذاشتند و وى را نزد هارون بردند. خلیفه از او درباره احمد سؤال کرد؛ گفت: «من در این سنین سالخوردگى به خود اجازه نمىدهم محل استقرار احمد را فاش کنم تا او کشته شود». پس هارون دستور داد او را چنان زدند که زیر ضربات مأموران به شهادت رسید و در بغداد به دار آویخته شد.[33]
اینها نشانهها و نمونههایى است که گرایشهاى اعتقادى اهل کرخ را در قلمرو تشیع نشان مىدهد؛ به علاوه کرخ در بیرون دروازه کوفه بغداد ساخته شده و بر سر کاروانهایى بود که از بغداد به کوفه و از آنجا به سوى حجاز رهسپار مىشدند و فاصله کوفه تا کرخ اندک بود و کوفه مرکز نشر و شکوفایى و رشد تشیع در جهان اسلام آن عصر به شمار مىرفت و تشیع از آنجا به نقاط دیگر سرایت مىیافت و طبیعى است که مبلغّان فرهنگ اهلبیت هنگام هجرت از کوفه به بغداد، در کرخ ساکن مىشدهاند و از این موضع به نشر مذهب تشیع اقدام مىکردهاند. برخى از قیام کنندگان در کوفه، هنگامى که دچار تنگناهایى مىشدند، به کرخ پناه مىآوردند یا در این منطقه دعوت خود را آشکار مىکردند تا افرادى را همراه خود کنند.[34] ابنجوزى ذیل حوادث سال 331 هجرى از کثرت شیعیان در کرخ بغداد یاد مىکند؛ سالى که مقارن با حکمرانى المقتدر بالله عباسى بوده و وزراى شیعى «آل فرات» در دستگاه عباسى نفوذ یافته بودند.[35] ضعف حکومت بنىعباس، اقتدار آلفرات و نفوذ دانشمندان نوبختى در دستگاه دولت عباسى و نیز حضور نواب اربعه امام عصر (عج) در بخش غربى بغداد که کرخ را در بر مىگیرد، عواملى بود که هر روزه بر تعداد، صلابت و قدرت شیعیان کرخ مىافزود. با قدرت گرفتن آلبویه در ایران که حاکمانى شیعى بودند و سپس ورود آنان به بغداد، اهل کرخ عرصههاى علمى، فرهنگى و سیاسى حضورى پررنگ و مؤثر دارند.[36]
کرخ مرکز فعالیتهاى نواب اربعه امام زمان (عج)
علىرغم اختناقى که عباسیان به وجود آورده بودند، از چند سال آخر امامت حضرت جواد (علیه السلام) تشکیلات و فعالیتهاى وکلاى ائمه در سطحى بسیار عالى توسعه یافته بود. امام هادى (علیه السلام) نیز روابط خود را با پیروانش در نهان ادامه مىداد و خمس و سایر وجوه شرعى از وکلاى خود در شهرهاى گوناگون دریافت مىکرد. فعالیتهاى نظامى گروههاى مختلف شیعه، عباسیان را پریشان کرده بود و آنها را به گمان متوجه ساخت که امامان شیعه پشت سر خیزشهاى علویان و سادات قرار دارند، یا دستکم بر اثر تلاشهاى فکرى و عقیدتى ائمه، این عملیات نظامى و سیاسى شکل مىگیرد. بنابراین مقامات حکومت عباسى از سالهاى آغازین قرن سوم هجرى به بعد، ائمه را به اقامت اجبارى در پایتخت و زیر نظر گرفتن ایشان وادار کردند. این سیاست بر امام رضا (علیه السلام)، امام جواد، امام هادى و امام حسن عسکرى: تحمیل گردید و آن بزرگواران را به گسترش سازمان مخفى وکالت وادار ساخت تا در چنین شرایط دشوارى نیز کارآیى داشته باشد.[37]
در همین حال، وجود چنین اوضاع بحرانى امام یازدهم را وادار کرد تا شیوهاى اتخاذ کند که بتواند از مراقبت شدید عباسیان بر فرزندش که بعداً امام دوازدهم و خاتم اوصیا مىگردید، جلوگیرى کند؛ به گونهاى که او را قادر سازد تا برنامههاى خود را دور از دید حکّام عباسى و بازرسى دقیق آنان انجام دهد. فقدان تماس مستقیم بین امام (علیه السلام) و پیروانش نقش مذهبى و سیاسى وکالت را افزایش داد. به تدریج وکلاى امام تجارب ارزندهاى را در سازماندهى پیروانشان در واحدهاى جداگانهاى به دست آوردند. آنان شیعیان را بر مبناى گوناگون به چهار گروه تقسیم کردند: ناحیه اول شامل: کرخ، بغداد، مدائن، سواد و کوفه؛ ناحیه دوم شامل: بصره و اهواز؛ ناحیه سوم: قم و همدان و ناحیه چهارم شامل: حجاز، یمن و مصر.[38]
دوره غیبت صغرى براى سازمان وکالت و تکامل تدریجى درونى شیعیان اهمیت تعیین کنندهاى داشت. در این دوران امام عصر (عج) فعالیتهاى خود را از پشت پرده غیبت انجام مىدادند و پیروان خود را از طریق چهار نماینده برگزیده خود رهبرى مىکردند که آنان را سفرا یا نواب امام زمان مىنامیدند. نخستین آنان «ابوعمرو عثمان بن سعید عمرى» از قبیله بنىاسد بود. با شهادت امام یازدهم، عثمان بن سعید دلیلى براى اقامت در سامراء نداشت و چون مىخواست فعالیتهاى سازمان وکالت را به دور از دید مقامات دولتى رهبرى کند، از سامراء به بغداد مهاجرت کرد و در منطقه کرخ که محل اقامت شیعیان بود اقامت گزید و این محله را مرکز رهبرى سازمان امامیه قرار داد. عثمان مىکوشید خود را از بازرسىهاى رژیم عباسى دور نگه دارد؛ به همین دلیل در بحثهاى کلامى، مجادلههاى اعتقادى و محافل سیاسى کرخ حاضر نمىشد و خود را به صورت یکى از روغنفروشان بازار کرخ درمىآورد و وجوه شرعى را در کیسههاى روغن قرار مىداد و براى امام عصر (عج) مىبرد.
وى تقسیمات سنتى جغرافیاى استانهاى اسلامى را در سازماندهى واحدهاى سیاسى دنبال کرد. بسیارى از وکلا در مراتبى از سازمان، در کرخ و بغداد و سایر شهرهاى عراق زیر نظر سفیر فعالیت مىکردند. عثمان در کرخ با یارى سه معاون سازمان، امامیه را اداره مىکرد. پس از رحلت عثمان بن سعید پیکرش در بخش غربى بغداد در مسجد درب جبله که خیابانى منشعب از خیابان میدان است دفن گردید. این مکان جزو قلمرو کرخ مىباشد.[39]
پس از وى فرزندش «ابوجعفر محمد بن عثمان» در مسئولیت سفیر امام زمان، به مدت نیم قرن در کرخ مشغول انجام وظایفه بود. چون وظیفه وى بیشتر از سفیر اول بود، وقتى در سمت خویش استقرار یافت، تعداد معاونان خود را از سه نفر (احمد بن اسحاق، محمد بن احمد قطان و حاجز وشّاء) به ده نفر افزایش داد که در میان آنان «حسین بن روح نوبختى» نیز که بعدهاً سفیر سوّم امام گردید نیز بود. فعّالترین وکیل کرخ قطان بود؛ زیرا وى واسطه مستقیم بین امام زمان و شیعیان از طریق سفیر دوم بود.
سفیر دوم فعالیتهاى سرّى گستردهاى با وکلاى خود داشت و غالباً در محله کرخ بغداد و برخى توابع با آنان دیدار مىکرد. به گزارش شیخ صدوق، ابوجعفر با ابنمتیل قمى در خرابهاى که به عباسیه معروف بود و در بخش غربى دجله و کرخ قرار داشت، دیدار مىکرد. در آنجا وى نامهاى را که حضرت ولىعصر (عج) خطاب به او نوشته بود را مىخواند و سپس آن را پاره مىکرد. ابوجعفر در 305 هجرى درگذشت و پیکرش در خانه خودش در جادهاى که از کرخ به کوفه ختم مىشد، دفن گردید.[40]
«ابوالقاسم حسین بن روح نوبختى» پس از رحلت سفیر دوم به عنوان سومین سفیر به مقرّ سازمان امامیّه یا دارالنیابه در کرخ رفت و در آنجا افرادى چون ذکاء، خادم سفیر دوم را دیدار کرد. ذکاء اماناتى را که مولایش به او سپرده بود یعنى عصا و صندوق خزانه که مهرهاى امام هم در آن قرار داشت را چنانکه به وى سفارش شده بود، به ابنروح تقدیم کرد. حسین بن روح همراه دیگر وکلا به منزل محمد بن على شلمعانى (دستیار نزدیک خود که بعدها مخالفش شد) در کرخ رفت. شلمغانى از فقهاى امامیه بود که آثارى درباره فقه و کلام شیعه تألیف کرد و پیش از انحرفش مورد احترام فراوان علما و مشاهر شیعه بود. وى از سوى حسین بن روح سالها هدایت شیعیان را در بغداد و توابع و کوفه عهدهدار بود؛ اما جاهطلبى سیاسى، وى را در مسیر انحراف قرار داد و از عنوان قائم مقامى سفیر سوم سوء استفاده کرد. وقتى ابنروح متوجه عقاید الحادى شلمغانى گردید، او را از سمتش برکنار نمود و نادرستى عقایدش را در همه جا منتشر ساخت. ابن روح در 18 شعبان 326 هجرى درگذشت و در قریه نوبختیه، در سمت غربى بغداد (در قلمرو کرخ) دفن گردید.[41]
پس از وى «ابوالحسن على بن محمد سمرى» جانشین او شد. دوران سفارت سه ساله او چنان کوتاه بود که نتوانست تحول چشمگیرى در روابط بین سازمان سفارت و وکلا به وجود آورد و سرانجام در 15 شعبان 329 رحلت کرد و پیکرش در خیابان خلجانى در ربع المحول دفن شد. به گفته یاقوت حموى این مکان در شمال روستاى براثا و در سمت غربى بغداد (کرخ) قرار دارد. از این زمان، دوران غیبت کبرى آغاز شد.[42] کرخ در منابع روایى نیز مورد توجه بوده است. در روایتى از امام على (علیه السلام) درباره فتنههاى زمان، به پلى در بغداد اشاره شده که عدهاى پلى در کرخ را مصداق آن دانستهاند و نیز در پارهاى منابع روایى یکى از شانههاى آخرالزمان را بستن پُلى نزدیک محله کرخ بغداد نوشتهاند. احمد بن زکریا مىگوید: حضرت على بن موسى الرضا (علیه السلام) خطاب به من فرمود: خانهات در کدام محلّه بغداد قرار دارد؛ عرض کردم: در کرخ. حضرت فرمود: «کرخ سالمترین محل (بغداد) است».[43]
مسجد بُراثا در کرخ
بُراثا نام قریهاى است در غرب بغداد و روبهروى کرخ. شهرت آن به پیش از اسلام بازمىگردد. منابع معتبر شیعى و برخى روایتهاى مندرج در مصادر اهل تسنن اتفاق دارند که امام على (علیه السلام) هنگام بازگشت از نبرد نهروان در سال 37 هجرى، در حوالى این مکان غسل فرموده و آنگاه نماز اقامه نمودند و از همان موقع شیعیان این محل را مقدس شمرده و به زیارت این قریه مىرفتهاند. در سالهاى مقارن با روى کار آمدن عباسیان، در این مکان مسجدى بنا کردهاند که تاکنون باقى است.[44]
برخى مخالفان شیعه در هر فرصتى که مىخواستند شیعیان را در فشار قرار دهند، شایع مىکردند که رافضىها در این مسجد براى سبّ صحابه اجتماع مىکنند و قصد خروج از طاعت خلیفه را دارند. وقتى این خبر دروغ به خلیفه المقتدر بالله (295- 320 ه-) رسید، دستور داد تا تمام نمازگزاران شیعه را که در این مسجد اجتماع کرده بودند را دستگیر کرده و روانه زندان کنند و مسجد را نیز تخریب و زمین آن را صاف کردند. این وضع تا سال 328 هجرى باقى بود. در عصر خلافت الراضى بالله مسجد دوباره بنا شد و در 329 هجرى افتتاح گردید و مردم در آن نماز مىخواندند.[45] شیعیان کرخ که مخفیانه به این مسجد رفت و آمد داشتند، پس از اینکه نزاعهاى فرقهاى تا حدودى کاهش یافت، به مسجد براثا روى آوردند. در روایات متعددى از فضایل این مسجد یاد شده و در کتب فقهى و روایى نیز نام آن بارها آمده است.
با فتح بغداد توسط آلبویه و اقتدار شیعیان، اهالى کرخ مسجد براثا را به طور کامل در اختیار گرفتند و آن را کانونى براى اعمال عبادى، تلاشهاى آموزشى و فرهنگى قرار دادند.[46] ابناثیر ذیل حوادث سال 420 هجرى نوشته است: به خلیفه عباسى گزارش دادند که خطیب مسجد براثا هنگامى که نام رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) را بر زبان مىآورد مىگوید: «بعد الصلاة على النبى و على أخیه امیرالمؤمنین على بن ابىطالب.» خلیفه عباسى او را عزل کرد و خطیب و امام جماعت دیگرى را براى مسجد براثا تعیین کرد. اهالى کرخ با وساطت مرحوم سید مرتضى بار دیگر خطیب و امام جماعت سابق را به مسجد بازگرداندند.[47]
کرخ، گذرگاه حوادث تلخ و خونین
در اواخر عهد مستعصم عباسى (650) میان شیعیان کرخ و عدهاى از طرفداران خلیفه عباسى جنگى درگرفت. ابوبکر، پسر مستعصم مأمور شد تا این نزاع را خاموش سازد؛ اما به جاى حاکم نمودن آرامش در منطقه، به محله کرخ بغداد هجوم بُرد و این ناحیه و مشهد امام کاظم (علیه السلام) را به غارت برد و مرتکب فجایع بسیارى شد. قتل و غارت و تجاوز را از حدّ گذراند و برخى از سادات و علویان را اسیر نمود. دختران و پسران را از خانهها بیرون کشیدند و به قولى هزار دختر از علویان و غیره را دستگیر و با خود بُردند. در این ماجرا عدهاى از شیعیان به قتل رسیدند. ابنعلقمى قمى، وزیر مستعصم بالله، آخرین خلیفه عباسى از این ماجرا سخت اندوهگین شد و این جنایات، روح و روان این دانشور، ادیب و کارگزار شیعى را آزرد. او که در تشیع و ارادت به خاندان طهارت، اعتقادى راسخ و استوار داشت، شرح این فجایع را نگاشت و براى برخى علماى وقت فرستاد. او مانند دیگر شخصیتهاى شیعه، خلافت عباسیان را غاصبانه مىدانست و نفرتش از بنىعباس در فاجعه محلّه شیعهنشین کرخ شدت یافت و در انتظار به وجود آوردن شرایط جدیدى بود که به این وضع رنجآور خاتمه دهد. وى در ماجراى هجوم مغولان به بغداد و کرخ باعث شد که شیعیان کرخ بر اثر تسامح مغولان، از اختناقهاى قبلى و فشارهاى اکثریت سنّى مذهب افراطى رهایى یابند و آزادانه به فعالیتهاى تبلیغى و ترویجى روى آورند. البته ابتدا مغولان چنان مقتدر بودند که تحت تاثیر بزرگان شیعه قرار نگرفتند و وساطت آنان هم از توحش این قوم بیابانگرد چیزى نکاست؛ چنانکه وقتى وارد بغداد شدند، علىرغم هشدار خواجه نصیرالدین طوسى و رفتار خردمندانه و ملایم ابنعلقمى، هم سنّىهاى بغداد را قتل عام کردند و هم در کرخ کشتار نمودند و چون اوضاع مقدارى به روال عادى بازگشت، ابنعلقمى در مقام وزیر مغولان در بغداد اقامه نماز جمعه را متوقف ساخت و در مدرسهاى که براى شیعیان کرخ بنا کرد، این مراسم را برپا مىکرد و موفق شد که بسیارى را از کشته شدن توسط مغولان نجات دهد. ابنعلقمى کوشید تا از طریق ملایمت و مدارا، مغولان را از خوى وحشىگرى و شرارت بازدارد و همین نرمش وى در برابر این قوم خشن و سنگدل باعث شده تا مورخان سنى مذهب، موضعگیرىهاى او را ناشى از اعتقادات شیعىاش بدانند و برخى از آنان ادعا کنند که ابنعلقمى مىخواسته با فراهم آوردن زمینههاى زوال عباسیان، شاخهاى از علویان را که در کرخ ساکن بودهاند به حکومت برساند.[48]
مورخان منصف، با بررسىهاى واقعبینانه و به دور از تعصبهاى افراطى، سقوط بنىعباس و تهاجم مغولان به کرخ و بغداد را در عواملى جستوجو کردهاند که به عملکرد خلّفاى عباسى مربوط است. آنان تأکید کردهاند که تکیه عباسیان بر عناصرى غیر عرب در بهکارگیرى افراد براى مشاغل حساس، باعث دشمنى اعراب گردید. همچنین رفتار و کردار بنىعباس علىرغم ادعاى مسلمانى، کاملا استبدادى، زورمدارانه و جفاکارانه بود. سوء تدبیر، عیاشى و خوشگذرانى، مالیاتهاى کمرشکن، تفرقه انداختن میان طوایف مسلمان، بر مخالفان عباسیان افزوده و این معترضان در امور کشورى و لشکرى کارشکنى مىکردند[49]
این وضع آشفته باعث گردید که بزرگترین کانون علم و فرهنگ مسلمانان یعنى بغداد از هم فرو بپاشد و دانشگاه بزرگ شیعه را در کرخ به نابودى بکشاند؛ به گونهاى که علماى
بزرگ، اساتید و فضلاى حوزه کرخ ناگزیر به حلّه، کربلّا و نجف کوچ کردند و ابنعلقمى هیچگاه راضى نبود چنین ضرباتى متوجه کانونهاى علمى و فرهنگى منطقه کرخ گردد.[50]
فتنههاى مذهبى علیه اهل کرخ
در میان مذاهب اهل سنت، پیروان مذهب حنبلى قدرت، نفوذ و جمعیت افزونترى نسبت به دیگر مذاهب داشتند. اینها غالباً در میان قسمت شرقى و سمت قبله کرخ، در محله باب البصره استقرار یافته بودند. اختلافها و درگیرىهاى شیعیان کرخ غالباً با حنبلىها بود و پیروان سه مذهب دیگر، نه تنها مشکلى با شیعیان نداشتند، بلکه برخى چون شافعىها به ایشان نزدیک بودند. این نزاعها همه ساله و به بهانههاى گوناگون در موقعیتهاى خاص شعلهور مىگردید و در آن افراد بسیارى از طرفین کشته مىشدند و اموال و امکانات فراوانى تلف مىگردید. در پسِ این وقایع تلخ، چیزى جز تعصبهاى کور، جهالت، احساسات بیهوده فرقهاى و برخى حسادتها و رقابتهاى بىاساس دیده نمىشد. درست است که در بین تعالیم مذاهب گوناگون اسلامى، تفاوتها و حتى اختلافهایى دیده مىشود، اما آنقدر مشترکات دینى اساسى و محورى وجود داشت که مىتوانست ملاک و معیار یک اتحاد استوار و همزیستى مسالمتآمیز قرار گیرد.[51]
بخشى از این رویارویى خونین هنگامى صورت مىگرفت که مسلمانان در مقابل خطر رومیان مسیحى نیاز به انسجام و همبستگى داشتند و باید در برابر دشمن مشترکى که مرزهاى جهان اسلام را تهدید مىکرد، تفرقه و انتقامگیرىهاى وحشیانه را کنار مىگذاشتند. گاهى برخى افراد جاهل در اختلافات شخصى، به رهبران مذاهب اسلامى ناسزا مىگفتند و همین درگیرىهاى گسترده و شدیدى را به وجود مىآورد و طى آن محله کرخ مورد غارت قرار مىگرفت. تأکید شیعیان به برپایى مجالس سوگوارى براى خامس آل عبا و برپایى جشنهاى غدیر نیز نزاعهاى خونینى را رقم مىزد. برخى شعائر شیعه نیز وقتى علنى مىگردید، افراد متعصب شعله درگیرى را برمىافروختند. از جمله آنها ذکر «حىّ على خیر العمل» در اذان، گواهى دادن به ولایت امیرمؤمنان (ع) در اذان و اقامه، استفاده از رنگ سفید در مقابل رنگ سیاه بنىعباس، توجه جدى شیعیان به زیارت مشاهد مشرفه در عتبات عراق، مشهد مقدس و بقیع بود.[52] علاوه بر علما و واعظان فاضل، عدهاى از قصهگویان در مساجد یا در کوچهها روى کرسى مىنشستند و براى مردم سخن مىگفتند. اینها ضمن اینکه معلومات کافى نداشتند، از دروغگویى و جعل حدیث هم ابایى نداشتند و براى جلب توجه شنوندگان، علاوه بر بیان رسا و فصیح و بر زبان آوردن عبارات مُسّجع و آواز دلنشین، تدابیر دیگرى به کار مىبُردند. این قصهگویان در کوچه و بازار مىنشستند و با گفتههاى به ظاهر جذاب خود مردم را به سوى فتنه، آشوب و خصومت با یکدیگر سوق مىدادند، این وضع گاه چنان شدت مىیافت که از سوى حاکمان وقت، قصهخوانى منع مىگردید. در سال 367 هجرى که نزاع مداوم میان پیروان مذاهب اسلامى از جمله شیعیان و حنابله، شدت یافت و بغداد و کرخ را به تباهى کشاند، عضدالدوله دیلمى، فرمانرواى شیعى آلبویه آن اوضاع اسفبار را در اثر فتنهانگیزى قصهخوانان دانست و به همین دلیل فرمان داد هیچ کس در کنار معابر و در مسجدها و محافل مذهبى به قصهخوانى نپردازد و هرکس چنین کند، خونش هدر است.[53]
از عوامل دیگرى که به نزاع میان حنبلىها و شیعیان کرخ دامن مىزد، کتابها و رسالههایى بود که توسط افراد سطحىنگر، داراى افکار منجمد و تعصّبهاى افراطى به نگارش درمىآمد و گاه برخى مغرضان در قالب قوّالان مطالبى تحریکآمیز از این کتابها را با بیاناتى بلیغ و موثر مىخواندند و شعلههاى خشونت و خصومت را با این کار مذموم خود برمىافروختند.[54]
اختلاف شدید بین عناصر شیعى و سنى حنبلى که در عهد خلیفه المقتدر عباسى و قبل از ظهور آلبویه، منجر به تخریب مسجد براثا متعلق به شیعیان در محل تلاقى نهر عیسى و نهر کرخیه در سال 313 هجرى گردید. در عهد معزالدوله دیلمى برخوردهایى که میان کرخىهاى شیعه و مخالفان آنان روى داد، تشدید گردید. هرچند این امیر آل بویه در آغاز ورود به بغداد، با علنى ساختن و رسمى نمودن شعائر شیعه، تا اندازهاى حساسیت آفرید، اما روح تسامح این سلسله و ضرورت پرهیز از هرگونه اغتشاش در بغداد، آنان را از مقابله با تعصبهاى طایفه حنبلى مذهب برکنار نگاه مىداشت و حتى در ایجاد محیطى آرامتر مىکوشیدند؛ اما آیین سوگوارى و مراسم مربوط به جشن در روز غدیرخم که اهل سنت هم به جهت اظهار مخالفت، به مقابله با آن مراسم دست زدند، توسط معزالدوله از سال 353 هجرى ترویج گردید و البته تا زمان عضدالدوله هم با وجود مخالفت حنابله نسخ و لغو نگردید و صرفاً در دوره بروز اختلافات بین فرزندان عضدالدوله و مقارن با ظهور آثار انحطاط در قدرت آلبویه بود که نشر آنچه «اعتقادات قادرى» خوانده شد، به طور رسمى عقاید شیعه را نفى و سبّ برخى افراد چون معاویه را منع کرد.
سالها بعد در تعقیب این سیاست نایب بهاءالدوله در عراق از جمله کرخ و بغداد، اقامه مراسم را براى هر دو فرقه سنى و شیعه ممنوع کرد. وى با آنکه خود شیعى و دیلمى بود،[55] با کم شدن عواملى که موجب اختلاف مىگردید، در نیمه دوم قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم هجرى، اغلب روابط خوبى در کرخ و بغداد بین شیعه و سنى برقرار شد و اگر هم زد و خوردى به وجود مىآمد، معمولًا تعصبات قومى، محلهاى و طایفهاى بود و در صورتى که شیعیان مىخواستند شعائر یا آداب و مراسمى را برگزار کنند، اهل سنت نیز مراسمى شبیه آن برگزار مىکردند و از این طریق به معارضه مىپرداختند. بزرگان شیعه چون شیخ مفید تلاشهاى گستردهاى انجام مىدادند که آتش فتنه و اختلاف مشتعل نگردد و برنامههایى داشتند که از دامن زدن به درگیرىها جلوگیرى مىکرد و به افراد جاهل و متعصب زمینه نمىداد که آتشافروزى کنند. با وجود همه این فعالیتهاى بازدارنده، فتنههایى فرساینده و نابود کننده رخ مىداد؛ چنان که در سال 416 هجرى عدهاى با عنوان «عیاران» به تحریکاتى دامن زدند و به غارت اموال مردم در کرخ پرداختند و منزل سید مرتضى و محلهاى که او در آن مىزیست نیز آتش زده شد. به همین دلیل گرانى و کمبود ارزاق سراسر کرخ را فرا گرفت. در 423 هجرى نیز مخالفان متعصب، با شیعیان کرخ درگیر شدند و بر ایشان غالب گردیده و عدهاى را کشتند. در 425 هجرى عیاران سنىمذهب با امکانات و تجهیزات فراوان براى رفتن بر سر قبر مصعب بن زبیر بن عوام، از محل اقامت خود بیرون آمدند، اما با شیعیان کرخ در باب دیزج و قلایین درگیر شدند که طى آن بسیارى کشته شدند و عیاران اجازه ندادند آب دجله به کرخ برسد. تا سال 442 هجرى این وضع رنجآور و تفرقهافکن و مسلمانکش ادامه یافت تا این که در این زمان روابط شیعه و سنى به مسالمت گرایید، اما افرادى جاهل و متعصب از هر دو طرف اجازه ندادند این اتحاد و همزیستى مسلمانان با یکدیگر تداوم یابد و درگیرىها از سر گرفته شد.[56] به گفته علامه مظفر حوادث فجیع و دردناکى رخ داد و مصائب بسیارى بر شیعیان وارد شد. بسیارى را کشتند؛ اموالشان را غارت کردند؛ مساجد آنان را در کرخ ویران کردند؛ به علماى آنان اهانت روا داشتند و شیعیان کرخ اجازه نداشتند علاقه و ارادت خود را نسبت به خاندان رسولاکرم (صلى الله علیه و آله) در مراسمهاىشان نشان دهند.[57]
حوزه علمیّه کرخ
علىرغم این که کرخ در ادوار تاریخى، عرصه آشفتگىها و فتنهها و جنگهاى خونینى بود، اما به لحاظ تشکیل کانونهاى علمى، آموزشى، مدرّسان و دانشوران و شکوفایى شخصیتهاى علمى، نسبت به برخى مناطق شیعهنشین دیگر در اوج بوده است. زمینههاى جارى گردیدن چشمههاى معرفت و حکمت در کرخ، ریشه در پرتوافشانى ائمه هدى و شاگردان و صحابى آن ستارگان فروزان داشته است. اگرچه امام کاظم (علیه السلام) در بغداد زیر شدیدترین فشارها قرار داشت، اما به نشر معارف اسلامى و علوم الهى پرداخت و دانشمندان بزرگى از فقها، محدثان، متکلمان و حکما در مکتب موسوى، درس دیانت و حکمت آموختند. با شهادت امام هفتم (علیه السلام) برخى از راویان حدیث در کرخ و بغداد به تربیت اهل علم و معرفت اهتمام ورزیدند. نوّاب چهارگانه حضرت مهدى (عج) نیز با رعایت تقیه، در این منطقه به رشد و تعالى شیعه و تقویت بنیه علمى و فکرى آنان اهتمام ورزیدند. با ضعف سیاسى بنىعباس و ظهور علماى برجسته، حوزه علمیه کرخ از نظر کمى و کیفى ارتقا یافت.[58]
خورشیدى درخشان در آسمان کرخ
مشهورترین عالم برخاسته از کرخ که چون خورشیدى بر تارک آسمان علوم الهى درخشید و ستارگان بىشمارى در منظومه او نورافشانى کردند، محمد بن نعمان مشهور به «شیخ مفید» است؛ فرزانهاى عالىقدر، فقیهى ژرفنگر و متکلّمى توانا که آراء، اندیشهها و استنباطهاى او در عرصههاى کلامى، فقهى، سیاسى و اجتماعى مورد توجه محققان و مؤلّفان بلندپایه جهان اسلام است و آثار بسیارى که در علوم گوناگون تألیف کرده، مؤیّد جامعیت علمى وى مىباشد. او مدت چهل سال حوزه علمیّه کرخ را اداره مىکرد و در همین ایّام مرجعیّت شیعیان جهان عصر خود را نیز عهدهدار بود. او نه تنها در بُعد علمى و تلاشهاى فکرى و فرهنگى، شخصیت برجسته و کممانندى بود، بلکه در سیره عملى و خلق و خوى نیکو نیز الگویى ناب به شمار مىرفت و مورّخان و شرححالنگاران، وى را عالمى پارسا، زاهدى پرهیزکار و مجتهدى شبزندهدار معرفى کردهاند. بزرگانى چون سید رضى، سید مرتضى، شیخ طوسى، نجاشى، سلّار دیلمى، کراجکى و دیگر استوانههاى علم و معرفت، در مکتب پرفیض شیخ مفید تربیت گردیده و از شاخسار دانش او خوشهها چیده و وارستگى، فروتنى و خضوع و خشوع در برابر حق تعالى را از این مرد خدا آموختند.[59] ذهبى مىنویسد:
مفید، شیخ بزرگ شیعیان بود که با قدرت فراوان در مقابل تمام طرفداران عقاید گوناگون به مجادله و مناظره برمىخاست. اصولًا یکى از ویژگىهاى این دانشمند بزرگ که مخالف و موافق دربارهاش اقرار دارند، قدرت مناظره و حاضرجوابىهاى منطقى ایشان است.[60] شیخ مفید مجالس درس خود را در مسجدش، در گذرگاه درب الریاح، واقع در محلّه کرخ یا در خانهاش در همین محلّه برپا مىکرد. این مجالس پذیراى همه اهل دانش و طالبان علم بود و اصولًا اولّین حوزه علّمیه منظّم در محله کرخ به دست شیخ مفید بنیان نهاده شد. اعتبارش از لحاظ اجتماعى به اندازهاى بود که عضدالدوله دیلمى به دیدارش مىرفت و در مجالس بحث او شرکت مىکرد.[61] قاضى عبدالجبار معتزلى پیشواى معتزلیان، قاضى ابوبکر باقلانى رئیس اشعریان و على بن عیسى رمانى دانشور مشهور در علم نحو و کلام، جزو کسانى بودند که شیخ مفید با آنها در مباحث اعتقادى و مبانى مذاهب و فرق مناظره مىکرد و بر تمامى آنان غلبه یافت. حتى لقب «مفید» را همین على بن عیسى رمّانى به ملاحظه احاطه علمى و قدرت بیان شیخ کرخ به وى داد.[62] ابنندیم در اثر خود «الفهرست» که در سال 377 هجرى نوشته و در این موقع شیخ مفید چهل ساله بوده، مىنویسد: «ریاست متکلمان شیعه در عصر ما به او رسیده و ایشان در علم کلام بر مبناى مذهب امامیه بر همگان برترى دارد».[63]
دو گوهر گرانبهاى کرخ
وقتى فرزندان شریف ابواحمد حسن بن موسى موسوى آماده تحصیل علوم گردیدند، به وسیله مادر بزرگوارشان به محل تدریس شیخ در مسجد کرخ آورده و آن دو طفل به دست مبارک ایشان سپرده شدند. با ارتحال شیخ مفید در 413 هجرى سید مرتضى علم الهدى زعامت حوزه علمیه و مرجعیت شیعى جهان تشیع را عهدهدار گردید.
وى در ابعاد دیگرى نیز داراى مقاماتى بود؛ از جمله در تمام علوم اسلامى صاحب آرا و دیدگاههاى بدیع بود. در سرودن اشعار نغز و پرمحتوا و نثرنویسى، ادیبى توانا و خوشذوق بود. مناصبى اجتماعى چون نقابت علویان، امیرى حج، ریاست دیوان مظالم و قضاوت را عهدهدار بود و این ویژگىها اعتبار و نفوذ سیاسى اجتماعى سید مرتضى را بسیار بالا برده بود. سید مرتضى در کرخ، دارالعلمى براى تحقیق، مطالعه و تدریس و تدرّس طالبان علم بنا کرد و مجالس درس ایشان با وجود علما، فقها و ادبایى از تمامى طوایف اسلامى آراسته مىگردید. سید مرتضى نخست در باب المحولِ کرخ، در خانه پدرى سکونت داشت، اما او با دارایى خود سه خانه دیگر به ترتیب در کنار نهر صراة، گذر درب جمیل کرخ و در کنار دجله بنا نمود. اوّلین خانه در حوادث و فتنههاى حنبلىهاى متعصب به سال 422 هجرى تخریب و سوزانده شد و سید به خانه دیگر خود در کرخ نقل مکان کرد؛ خانهاى که جلالالدوله، فرزند بهاءالدوله پادشاه دیلمى، دو بار بدان پناهنده گردید. تمام این منازل، محل ضیافت تازهواردان و پناهگاهى براى افراد بىپناه و محل درس و بحث و داراى کتابخانههاى نفیسى بوده است. دارالعلم سید مرتضى که شبیه پژوهشگاههاى امروزى بود، در یکى از این منازل شکل گرفت. اضافه بر این، شریف مرتضى براى شاگردان مدرسه کرخ حقوق ماهیانهاى قرار داده بود تا آنان بتوانند با آسودگى خاطر و به دور از دغدغه تأمین معاش به مطالعه، تحقیق و آموزش مشغول باشند. وقف یک مزرعه از املاک خود براى تهیه کاغذ اهل علم و تأسیس کتابخانهاى با منابع متعدد و اصیل، از دیگر تلاشهاى سید مرتضى مىباشد.[64] یکى از شاگردانش به نام ابوالقاسم تنوخى که قاضى مدائن بوده مىگوید:
کتابخانه سید مرتضى هشتادهزار جلد کتاب داشت که آنها را خوانده یا تألیف کرده یا مطالب آنها را به خاطره سپرده بود. رافعى تعداد کتابهاى او را یکصدوچهارده هزار جلد ذکر کرده است.[65]
ارتحال این عالم بزرگ در 436 هجرى اتفاق افتاد. پیکرش را پس از تشریفات شرعى، در خانهاش در کرخ دفن کردند؛ اما بعدها آن را به کربلا انتقال دادند و در کنار پدر و برادر گرامىاش دفن کردند.[66] سید رضى نیز با برادر دانشمندش، همگام و همراه بود. او نیز مرکزى علمى در کرخ بنا نهاد که در آن تمامى نیازهاى طالبان علم و معرفت فراهم گردیده بود. بدین ترتیب حوزه علمیه کرخ به دست شیخ مفید بنیاد نهاده شده و با اهتمام این دو سید بزرگوار، راه رشد و کمال را در پیش گرفت؛ چنانکه در عصر شیخ طوسى، شیخ کرخ صاحب بزرگترین کرسى علمى بغداد و حتى جهان اسلام بود.
اعلم علما در کرخ
ابوجعفر محمد بن حسن معروف به «شیخ طوسى» در 408 هجرى در بیستوسه سالگى در حوزه کرخ به محضر شیخ مفید شرفیاب گردید و پس از ارتحال استادش، مدت 23 سال نزد سید مرتضى کسب علم نمود. ابوعلى حسن بن محمد بن اسماعیل بن محمد بن اشناس معروف به «ابن حمامى» بزاز کرخى که به گفته صاحب ریاض راوى نسخه کاملى از صحیفه سجادیه است، از مشایخ شیخ طوسى است که در خانهاش، واقع در کرخ مجلس علمى ترتیب مىداد. شیخ طوسى پس از سید مرتضى، اعلم شخصیتهاى جهان اسلام گردید و حدود سیصد نفر از فقها، دانشمندان شیعه و تنى چند از علماى اهل سنت از محضرش بهره بردند.
در نیمه قرن پنجم هجرى، کرسى علم کلام که به اعلم علما اختصاص داشت، به شیخ طوسى رسید. این مقام بزرگترین موقعیت و منصب علمى رسمىاى بود که در مرکز خلافت عباسیان و جامعه اهل سنّت نصیب عالمى شیعىِ ساکن در کرخ مىشد. همین امر حسادت برخى را برانگیخت و به سعایت از او پرداختند و شایع کردند که شیخ طوسى از صحابه بدگویى مىکند؛ اما شیخ پاسخى مستدل به رشکورزان داد و جایگاهش رفیعتر گردید. شیخ طوسى تا دوازده سال پس از سید مرتضى، ریاست شیعیان را عهدهدار بود. نوآورىهاى علمى و توان فوق العاده او در ارائه مطالب و تسلط او به آراى دیگر مذاهب، به اندازهاى بود که تا دو سده هیچ کس جرئت نداشت در برابر آراى او عرض اندام کند. کتاب «التبیان فى تفسیر القرآن» به قلم شیخ طوسى، نخستین تفسیر استدلالى شیعه به شمار مىرود. دو کتاب از کتب اربعه شیعه نیز توسط این عالم عامل نوشته شده است که عبارتند از: «الاستبصار فیما اختلف من الاخبار» و «تهذیب الاحکام». او آثار ارزشمندى نیز در رجال فقه و مسائل کلامى دارد.[67] شیخ طوسى تا سال 448 هجرى با کمال عزت و عظمت در منطقه کرخ به درس، بحث، تألیف و پاسخ به مسائل و رفع شبهات و دفع توطئهها و فتنهها از شیعیان مشغول بود؛ اما سرانجام بر اثر شدت گرفتن آشوب و دشمنى بین گروهها و دستههاى مختلف و ورود طغرل سلجوقى به بغداد آتش فتنه جدیدى مشتعل گردید و شیخ طوسى ناچار به نجف اشرف هجرت کرد و در جوار بارگاه مطهر مولاى متقیان حضرت على (علیه السلام) مأوى گزید و آنجا را به صورت پایگاه معارف اهلبیت و مذهب جعفرى درآورد و دانشگاه بزرگ شیعه را در این دیار مقدس بنیان نهاد. به گفته ابنجوزى در سال 448 هجرى، کتابخانه شیخ طوسى در کرخ به غارت رفت و ضمن حوادث سال 449 هجرى مىگوید:
در صفر این سال خانه شیخ طوسى متکلم شیعى در کرخ مورد هجوم قرار گرفت و کتابها و کرسى وى که بر روى آن تدریس مىکرد، به علاوه سه درفش سفیدى که مردمان کرخ از دیرباز به هنگام عزیمت به نجف اشرف و زیارت امیرمومنان (علیه السلام) با خود حمل مىکردند، از خانهاش بیرون آورده شد و طعمه حریق گردید.[68]
معاریف کرخى
به جز شخصیتهایى که بدانها اشاره کردیم، بزرگان دیگرى نیز منسوب به کرخ هستند یا در این منطقه منشأ خدماتى بودهاند؛ از جمله آنان معروف بن فیروز کرخى، مکنى به ابومحفوظ (م 200) از زاهدان، عرفا و بزرگان اهل سلوک مىباشد و در منابع تاریخى و رجالى به «معروف کرخى» مشهور است. مىگویند معروف از موالى حضرت امام کاظم (علیه السلام) بوده[69] و پدر و مادرش نصرانى بودهاند، اما خود به دست امام رضا (علیه السلام) مسلمان گردید و از محضر آن حضرت بهره برده است. گروهى از عرفا که در سلسله مشایخ خود، به معروف کرخى و توسط او به امام رضا (علیه السلام) مىرسند، به «سلسلةالذهب» (رشته طلایى) مشهورند. شهید مطهرى او را از بزرگان و مشاهیر اهل عرفان دانسته است.[70]
«سَرَقُسطى» شاگرد و مرید معروف کرخى است که سخنان بسیارى در توحید و معرفت الهى دارد. مىگویند تاجر بود و در محله کرخ بغداد به تجارت مشغول بود؛ اما ناگهان تحولى در زندگى او رخ داد و در خانه به عبادت نشست و بر اثر ذکر و تزکیه، به مقاماتى معنوى و احوالات ملکوتى دست یافت. سر سقطى مدت سى سال به دلیل بر زبان آوردن ذکر الحمد لله استغفار مىکرد؛ وقتى از سببش پرسیدند، گفت: شبى حریقى در بازار کرخ رخ داد؛ بیرون آمدم تا ببینم به مغازه من رسیده است یا نه، ولى متوجه شدم به دکّان من آسیبى وارد نشده است؛ پس گفتم: الحمدلله. ناگهان به خود آمدم و گفتم آیا نباید از آتشسوزى در مغازههاى دیگر مسلمانان در اندیشه باشم؟!.[71]
از کارگزاران حکومتى اهل کرخ مىتوان از ابوجعفر محمد بن قاسم کرخى نام برد که در سال 324 هجرى وزیر خلیفه عباسى الراضى بالله گردید. راضى ادیب و شاعر و سخى و جوان بود و با مردم به احسان رفتار مىکرد. وزارت ابوجعفر کوتاه بود و فقط تا ذىحجه 325 هجرى این سمت را عهدهدار بود.[72]
در کتابخانه صاحب بن عباد، کتابى جغرافیایى با نقشههاى گوناگون نگاهدارى مىشده که مؤلف آن، ابن مرزبان کرخى بوده است.[73]
به گفته مسعودى، قاضىِ منسوب المقتدر بالله در منطقه کرخ و سمت شرقى، ابنیوسف بن یعقوب بود. او قاضى القضاة بود و پس از وى پسرش عهدهدار این سمت گردید.[74]
ابراهیم بن ابىزیاد کرخى از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است. وحید بهبهانى مىگوید:
چون ابن ابىعمیر و صفوان بن یحیى از او حدیث نقل کردهاند، معلوم مىشود که از ثقات بوده است ... و اینکه ابن محبوب از او روایت مىکند، اشاره به اهمیت اوست و از این جهت که شیخ صدوق به او طریقى دارد و دائى من علامه مجلسى به نیکى او حکم کرده و او از امام کاظم (علیه السلام) روایت نموده است.[75] شریف محمد بن على بن محمد بن محسن بن یحیى بن جعفر بن على الهادى (علیه السلام) عالم نسبشناس و نقیب مقابر قریش نیز ساکن کرخ بود.[76] شریف ابوالفضل على (443- 515) از نوادگان حضرت على (علیه السلام) نقیب حرم باب التبن ساکن منطقه کرخ و عالم به انساب بود. وى از ابامحمد حسن بن على جوهرى حدیث نقل کرده است. ابومعمر انصارى و ابوطالب بن خضیر از وى روایت کردهاند. پیکرش در مقابر قریش مدفون است. فرزندش احمد، نقیب علویان کرخ بود.[77]
على بن حسن باخرزى سبخى (م 467) صاحب کتاب «دمیة القصر فى شعراء العصر»، در ادبیات، نحو و شعر بدیع و معانى بلند، یگانه روزگار بود. در بغداد به فنون ادبى و توانایىهاى ذوقى او اقبالى نشان ندادند؛ پس در کرخ سکونت گزید و با فرهنگ و ادبیات کرخیان مأنوس گردید و آنها را در اشعار خود منعکس کرد.[78]
[1] . گیتاشناسى نوین کشورها، گردآورى و ترجمه: عباس جعفرى..
[2] . عبد الحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران، ج 2، ص 19 و 20..
[3] . همان، ج 1، ص 451 و 452؛ محمدجواد مشکور، تاریخ ایران زمین، ص 85..
[4] . مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعراى بهار، ص 63؛ تجارب الامم، ترجمه علینقى فندوى، ج 5، ص 207..
[5] . محمد کاظم خواجویان، تاریخ تشیع، ص 113؛ دلیسى اولیدى، انتقال علوم یونانى به عالم اسلام، ترجمه احمد آرام، ص 233؛ یاقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 255..
[6] . لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18247؛ دائرة المعارف تشیع، ج 14، ص 27..
[7] .. معجم البلدان، ج 4، ص 255..
[8] . برگزیده مشترک یاقوت حموى، ترجمه محمد پروین گنابادى، ص 159 و 160..
[9] . حدود العالم من المشرق الى المغرب( تالیف 372)، به کوشش منوچهر ستوده، ص 154..
[10] . دائرة المعارف تشیع، ج 14، ص 27..
[11] . لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18247..
[12] . مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 468..
[13] . یعقوبى، البلدان، ص 32، 39 و 40..
[14] . مقدسى، احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ترجمه علینقى منزوى، ج 1، ص 159، 110، 78، 35 و 170..
[15] . ابن حومل، صورة الارض، ج 1، ص 216 و 217..
[16] .. مروج الذهب، ج 2، ص 26- 27؛ یادنامه سید رضى، به اهتمام سید ابراهیم سید علوى، ص 268..
[17] . طبرى، تاریخ المرسل و الملوک، ج 6، ص 438؛ هندوشاه نخجوانى، تجارب السلف، ص 97..
[18] . تاریخ طبرى، ج 7، ص 470 و 471؛ دینورى، اخبار الطول، ص 370..
[19] . تجارب السلف ص 106؛ البلدان، ص 6 و 7..
[20] . آلبرت حورانى، تاریخ مردمان عرب، ترجمه فرید جواهر کلام، ص 63؛ جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، ص 71..
[21] . خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 1، ص 77- 80؛ تاریخ طبرى، ج 8، ص 37- 39؛ ابنجوزى، مناقب بغداد، ص 11- 13؛ معجم البلدان، ج 4، ص 448..
[22] . تاریخ بغداد، ج 1، ص 80 و 81..
[23] . البلدان، ص 17 و 18..
[24] . قدامة بن جعفر، کتاب الخارج، ترجمه و تحقیق: حسین قره چانلو، ص 69..
[25] . احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ج 1، ص 165 و 166..
[26] . محمد بن احمد بن جبیر، سفرنامه ابن جبیر، ترجمه پرویز اتابکى، ص 275 و 276..
[27] . صورت الارض، ج 1 ص 216؛ اصطخرى، مسالک و ممالک، ص 89..
[28] . معجم البلدان، ج 4، ص 252..
[29] . زکریا بن محمد قزوینى، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه با اضافات از جهانگیر میرزا قاجار، به تصحیح و تکمیل میرهاشم محدث، ص 517..
[30] . مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 136 و 137؛ جلالالدین همایى، شعوبیه، ص 6- 8؛ لوسین بودا، برمکیان، ترجمه عبدالحسین میکده، ص 109؛ البلدان، ص 14؛ کامل ابن اثیر، ج 19، ص 174؛ تسترى، قاموس الرجال، ح 9، ص 127؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 10، ص 234 و 235؛ رجال کشى، ص 262 و 271..
[31] . آیتالله خوئى، معجم رجال الحدیث، ج 19، ص 174؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 217؛ بحارالانوار، ج 10، ص 234 و 235؛ رجال کشى، ص 263 و 271..
[32] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطایبین، ص 504؛ نوبختى، فرق الشیعه ص 80 و 81؛ محمدحسین مظفر، تاریخ شیعه، ترجمه سید محمدباقر حجتى، ص 104 و 105..
[33] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 433؛ حسین کریمان، سیره و قیام زید بن على 7، ص 129..
[34] . البلدان، ص 14 و 72؛ کامل ابن اثیر، ج 5، ص 352؛ تاریخ طبرى، ح 9، ص 462 و 463..
[35] . سبط بن جوزى، المنتظم، ذیل حوادث سال 331 هجرى..
[36] . یادنامه علامه شریف رضى، ص 283..
[37] . جاسم حسین، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه سید محمد تقى آیتاللّهى، ص 89..
[38] . همان، ص 137..
[39] . شیخ طوسى، الغیبة، ص 258 و 229 و 232..
[40] . همان، ص 193، 195، 198 و 238؛ رجال نجاشى، ص 198؛ آقابزرگ تهرانى، نوابع الرواة، ص 186..
[41] . الغیبة، ص 250، و 256؛ ذهبى، العبر، ج 2، ص 191؛ همو، تاریخ الاسلام، ص 132؛ آقابزرگ تهرانى، نوابغ الرواة، ص 289؛ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ص 517..
[42] . الغیبة، ص 257 و 258؛ بحارالانوار، ج 51، ص 362؛ معجمالبلدان، ج 1، ص 532؛ تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ص 211 و 221..
[43] . دائرة المعارف تشیع، ج 14، ص 26 و 27؛ سید محمد صدر، تاریخ غیبت کبرى، ترجمه سید حسن افتخارزاده، ص 590..
[44] . على بن عیسى اربلى، کشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 1، ص 117 و 118..
[45] . تاریخ بغداد، ص 109 و 110..
[46] . المنتظم، ج 8، ص 44..
[47] . سید حسن امین، دائرةالمعارف الاسلامیه الشیعیه، ج 2، ص 448؛ جعفر خلیلى، موسوعة العتبات المقدسه، قسم الکاظمین، ج 1، ص 18، 21، 31، 33؛ دائرةالمعارف تشیع، ج 2، ص 158 و 159؛ علىاصغر فقیهى، آل بویه، ص 445؛ تاریخ تشیع در عراق در قرون نخستین، ص 240؛ یادنامه شریف رضى، ص 327..
[48] . ابنتعزى بردى، النجوم الزاهره، ج 7، ص 47؛ ابنعماد، شذرات الذهب، ج 5، ص 271 و 272؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 327..
[49] . عزیز الله بیات، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، ص 161 و 162..
[50] . سید مجدالدین محمد حسین، زینة المجالس، ص 203؛ مجله حوزه، ش 83، ص 188 و ش 87، ص 155 و 156..
[51] . آل بویه، ص 708؛ تاریخ تشیع در عراق، ص 275؛ یادنامه شریف رضى، ص 326..
[52] . تاریخ تشیع در عراق، ص 232 و 233، آل بویه، ص 471..
[53] . المنتظم، ج 5، ص 122 و ج 7، ص 88؛ تیمة الدهر، ثعالبى، ج 1 ص 206..
[54] . یادنامه شریف رضى، ص 321..
[55] . تاریخ مردم ایران، ج 2، ص 479- 481..
[56] . آل بویه، ص 196 و 197 و 471؛ تاریخ شیعه، ص 295..
[57] . تاریخ شیعه، ص 150 و 151..
[58] . سید علیرضا سید کبارى، حوزههاى علمیه شیعه در گستره جهان، ص 206 و 211..
[59] . میرزا عبدالله افندى، ریاض العلما، ج 5، ص 178؛ تایخ تشیع در عراق، ص 243 و 244..
[60] . تاریخ بغداد، ج 3، ص 231..
[61] . على دوانى، مفاخر اسلام، ج 3، ص 240؛ مارتین مک درموت، اندیشههاى کلامى شیخ مفید، ص 18..
[62] . هزاره شیخ طوسى، ص 6 و 7..
[63] . فهرست ابن ندیم ص 266 به بعد..
[64] . ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 3، ص 313 و 314؛ فوائد الرضویه، ص 284؛ مفاخر اسلام، ج 3، ص 290؛ محمدباقر موسوى خوانسارى، روضات الجنات، ج 4، ص 296 و 297..
[65] . محمود شریفى، سید مرتضى پرچمدار علم و سیاست، ص 38..
[66] . سید محمد صادق موسوى گرمارودى، آیینهداران آفتاب، ص 452 و 453..
[67] . مامقانى، تنقیح المقال فى علمالرجال، ج 3، ص 105؛ سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 1، ص 145؛ شیخ آقابزرگ تهرانى، زندگىنامه شیخ طوسى، ترجمه علیرضا میرزا محمد و سید حمید طبیبیان، ص 52 و 53..
[68] . المنتظم، ج 8، ص 173 و 179..
[69] . لغتنامه دهخدا، ج 14، ص 21152..
[70] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 646..
[71] . همان، ص 647؛ آدام متز، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ترجمه علیرضا ذکاوتى، ج 2، ص 312؛ زکریا بن محمد قزوینى، آثارالبلاد و اخبارالعباد، ص 517..
[72] . مسکویه، تجارب الامم، ج 5 ص 443- 445، شیخ عباس قمى، تتمة المنتهى، ص 261..
[73] . احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ج 1 ص 6..
[74] . مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص 368..
[75] . دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 269 و 270، تنقیح المقال، ج 1 ص 12..
[76] . شیخ محمد آلیاسین، تاریخ حرم کاظمین، ترجمه غلامرضا اکبرى، ص 2؛ عمیدى، المشجّر الکشاف، ص 2..
[77] . تاریخ حرم کاظمین، ص 218 و 219..
[78] . یاقوت حموى، گزیده معجم الادبا، ترجمه عبدالمحمد آیتى، ج 2، ص 735- 737..