فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

کرخ در قلمرو تاریخ

نویسنده
چکیده
چکیده‏
کرخ در نزدیکى بغداد از کانون‏هاى مهم تشیع است و پیشینه آن به پیش از اسلام مى‏رسد. پس از انتقال پایتخت عباسیان به بغداد، منصور دستور داد تا بازارهاى شهر را به آبادى کرخ منتقل کنند. ساختمان شهر در 145 هجرى آغاز شد و تکمیل آن تا 149 هجرى ادامه یافت و به شهرى آباد و پررونق تبدیل شد. بیشتر ساکنان کرخ از شیعیان بودند و وکلاى امامان، ازجمله نواب چهارگانه امام زمان (عج) این شهر را مرکز فعالیت‏هاى خود قرار داده بودند. ازاین‏رو کرخ همواره در معرض حوادثى تلخ و خونین، ازجمله درگیرى میان شیعیان و اهل سنًت بود. حوزه علمیه کرخ، کانون علمى و آموزشى زمان خود بود و بزرگانى چون شیخ مفید، سید مرتضى علم‏الهدى، سید رضى و شیخ طوسى را تربیت کرد. این مقاله پس از بیان تارخچه‏اى مختصر از کرخ و ساکنان آن، به معرفى حوزه علمیه این شهر و دانشمندان بزرگ آن پرداخته است.
کلیدواژه‌ها

چگونگى احداث کرخ‏

سرزمین کنونى عراق با وسعت 438317 کیلومتر مربع که در غرب قاره آسیا قرار گرفته، محل تلاقى چندین فرهنگ و تمدن است. غرب و جنوب غربى آن از نظر جغرافیایى، بخشى از صحراى شبه‏جزیره عربستان را تشکیل مى‏دهد. شمال شرقى آن از ارتفاعات و استپ‏هایى تشکیل شده که ریزش‏هاى جوّى مناسبى دارد و باعث حاصلخیزى اراضى بین کوهى آن گردیده است. جنوب شرقى عراق از باتلاق پوشیده شده و فعالیت‏هاى اقتصادى در آن کمتر امکان‏پذیر مى‏باشد. بین استپ‏ها و نواحى صحرایى، دشت مرکزى قرار گرفته که چون بین دو رودخانه دجله و فرات واقع است، ویژگى جلگه‏اى دارد و به «بین النهرین» معروف است که از چهارهزار سال پیش از میلاد، مهد تمدن سومرى‏ها بود. 3500 سال پیش از میلاد، سامى‏ها به این قلمرو مهاجرت کردند و تمدن‏هاى باشکوهى چون آکد، بابل، آشور و کلده را در آن مرز و بوم بنا نهادند. تا پیش از فتوحات مسلمانان، عراق بخشى از امپراتورى ایران بود و گاه میان قدرت‏هاى بزرگ آن زمان یعنى روم و ایران دست به دست مى‏شد.[1]

ولایت عراق که مدائن کسرى مرکز آن بود، همراه با شهرهاى اسبانبر، تیسفون، رومیه، بردسیر و ساباط، پایتخت سراسر ایرانشهر شمرده مى‏شد. این ناحیه از جنوب تا نقاط مُردابى بطایح و از شمال تا دیاربکر کشیده مى‏شد و والى نظامى مستقلى داشت که «خوربران» (اسپهبد مغرب) خوانده مى‏شد.[2]

شاهپور دوم که از 310 تا 379 م فرمانروایى کرد، از فرمانروایان ساسانى است که به «شاپور ذوالاکتاف» مشهور است و در منطقه بین‏النهرین به مقابله با رومیان پرداخت. وى در نبرد با رومیان چندین قلعه استوار را در بین النهرین از آنان باز پس گرفت.[3] شاپور ضمن این نبردها و دفع تهاجم متجاوزان رومى، آبادى‏هاى گوناگونى بنا کرد و در عمران و آبادانى آنها اهتمام ورزید. یکى از آبادى‏ها دهکده کَرخ است که در حوالى تیسفون (مرکز ساسانیان) قرار داشت. اگرچه کرخ نخست براى استقرار نیروهاى نظامى و پایگاه مقاومت در برابر رومى‏ها تأسیس شد، ولى رفته‏رفته به منطقه‏اى مسکونى تبدیل گردید و دهکده‏اى ایرانى‏نشین شناخته شد[4] که پس از گسترش بغداد، جزو یکى از محلات آن قرار گرفت و از کانون‏هاى مهم تشیع گشت. مردم کرخ تماما شیعه بودند و میان آنان پیروان دیگر فرق اسلامى دیده نمى‏شد.[5] بنابراین، بنیان‏گذار اصلى کرخ، آن‏گونه که در منابع تاریخى کهن و کتب جغرافیایى اسلامى آمده، شاپور ذوالاکتاف است و این‏که برخى تصور کرده‏اند منصور عباسى آن را ساخته، درست نیست.[6]

تفکیک کرخ بغداد از کرخ سامّراء

به گفته یاقوت حموى «کَرْخ» لفظى عربى نیست؛ بلکه واژه‏اى نبطى است.[7] وى در کتاب «المشترک وضعاً و المفترق صقعا» گفته است:

کرخ نام چندین جایگاه است:

  1. کرخ واقع در سوى غربى بغداد که گروهى از دانشمندان در فنون گوناگون بدان منسوبند.
  2. کرخ جُدّان یا جَدّان که به گمان برخى همان کرخ سامرّاست، اما ابن‏فقیه همدانى معتقد است کرخ جدّان جاى دیگرى است در آخر ثغور عراق، حوالى خانقین و مرز میان ولایت خانقین و شهر زور. گروهى «معروف کرخى» را بدان‏جا نسبت داده و عده‏اى دیگر او را برخاسته از کرخ واقع در باختر بغداد دانسته‏اند.
  3. کرخ خوزستان: شهرى است که در این ناحیه و غالباً آن را کرخه خوانده‏اند.
  4. کرخ سامرّا که آن را «کرخ فیروز خوانند» و منظور فیروز فرزند بلاش فرزند قباد است و ابن ابى‏حاتم گوید عباد بن تمیم کرخى از کرخ سامّرا است و حافظ ابوبکر خطیب گوید: احمد فرزند هارون کرخى از این آبادى است.
  5. کرخ عبرتا از توابع نهروان ... اگرچه نهروان به صورت ویرانه‏اى درآمده، ولى این آبادى همچنان دایر است.
  6. کرخ میسان که آن را «استرآباد» هم نامیده‏اند که غیر از استرآباد واقع در شمال ایران و جنوب شرقى خزر است و در حوالى بغداد قرار داشته و این که گفته‏اند از توابع بحرین است، محل تأمّل است.[8]

این که در کتاب «حدود العالم» بناى کرخ را به معتصم، و اتمام آن را به مأمون نسبت داده‏اند،[9] چند اشکال اساسى دارد.

نخست این‏که معتصم پس از مأمون در سال‏هاى 218 تا 227 هجرى حکومت مى‏کرده و او سامراء را ساخته و در توسعه کرخ سامراء کوشیده و متوکل (232- 247) نیز کار وى را دنبال کرده است و مأمون که در سال‏هاى 198 تا 218 هجرى خلافت مى‏کرده، نمى‏توانسته کار معتصم را دنبال کند. متأسفانه این خطاى تاریخى به دائرة المعارف تشیع نیز راه یافته است؛[10] چنان‏که دهخدا هم مرتکب لغزش مزبور گردیده است.[11] به علاوه، معتصم یا مأمون درباره کرخ بغداد کارى انجام ندادند؛ بلکه معتصم عباسى چهارهزار غلام ترک فراهم آورده بود که این ترکان در بغداد مردم را اذیت مى‏کردند و در بازارها اسب مى‏دواندند و مزاحم کودکان و ضعفا بودند. معتصم به این دلیل از بغداد رفت و به محل سامّراء رسید که نصارى در آن دیرى داشتند؛ پس شهر سامّراء را در آن‏جا بنا نهاد. وى محل معروف به کرخ سامراء را به «اشناس» ترک و یاران او اختصاص داد و براى این‏که در آن‏جا با آسایش سکونت یابند، در عمران و توسعه این آبادى کوشید.[12] یعقوبى مى‏نویسد:

معتصم ترکان را از دیگران جدا ساخت تا با قومى از نوعربان آمیزش نیابند و جز فرغانى‏ها با آنان همسایه نباشند. اشناس ترک و اصحابش را در محل معروف به کرخ قطعه زمینى بخشید و عدّه‏اى از فرماندهان ترک را در این ناحیه اسکان داد و او را فرمان داد تا در کرخ مساجد و بازارهایى احداث کند ... خیابان بزرگ سامراء را از محل اقامت اشناس و یارانش در کرخ، به اندازه سه فرسخ تا قصر خود کشید ... تأسیسات متوکل که بین سامرا و کرخ قرار داشت، شهر جعفریه را به وجود آورد که ساختمان‏هاى آن در طولى برابر هفت فرسخ قرار داشت. متوکل فقط نه ماه در این شهر تازه ساخته شده اقامت داشت؛ زیرا در شوال المکرّم 247 هجرى کشته شد.[13]

ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسى نیز ذیل توابع سامرّاء از آبادى کرخ نام مى‏برد و مى‏نویسد:

کرخ شهرى است به سامرّا و محلّتى به بغداد و مرکزى در رحاب و قریه‏اى به بغداد است. کرخه شهرى است به خوزستان و کروخ در هرات قرار دارد ... کرخ شهرى است چسبیده به سامرّا، ولى آبادتر از آن که در سمت موصل است. روزى از قاضى ابوالحسن قزوینى شنیدم که مى‏گفت: بغداد فقیهى جز ابوموسى ضریر ندارد. گفتم: پس ابوالحسن کرخى کیست؟ گفت: او از کرخ بغداد نبود، بلکه از کرخ سامرّاء بود.[14]

ابن‏حوقل نیز بین این دو کرخ تفکیک کرده است.[15]

ماجراى توسعه و گسترش کرخ بغداد

هنگامى که فرمانروایى بر دنیاى اسلام، از دست خاندان اموى بیرون آمد و به بنى‏عباس انتقال یافت، در جغرافیاى سیاسى نیز تحولاتى به وجود آمد؛ از جمله آنها تغییر در مرکز حکومت بود. عباسیان به دلایل گوناگون مایل نبودند دمشق را پایتخت خود قرار دهند. این دیار توسط امویان فتح گردیده و اهالى آن توسط سردارى امَوى به اسلام گرویده بودند. یک قرن فرمانروایى سفیانى‏ها و مروانیان و تبلیغات گسترده آنان در این قلمرو، هوادارى از این سلسله را در آن نواحى گسترش داده و ماندگار ساخته بود. به علاوه سرزمین شام به مرزهاى خطرآفرین روم بسیار نزدیک بود و به برخى نقاط شرقى جهان اسلام، چون خراسان که کانون پیروان عباسیان بود، فاصله بسیارى داشت.[16]

با این‏که کوفه در میان دیگر شهرهاى مهم و بزرگ مسلمانان در روى کار آمدن عباسیان دخالت داشت و یکى از بزرگ‏ترین داعیان و بنیان‏گذاران دولت عباسى نیز کوفى بود و ابوالعباس سفّاح اولین خلیفه این سلسله، در این شهر حکومت خود را آغاز کرد، اما مردمان این شهر غالباً یمانى الاصل یا از موالى بودند و از اهل‏بیت و علویان حمایت مى‏کردند. بنابراین عباسیان نمى‏توانستند به آن تکیه کنند و مرکز حکومت خود را در آن‏جا قرار دهند؛ چنان‏که بعدها هرگونه قیامى از جانب طالبیان و امام‏زادگان و سادات علیه بنى‏عباس صورت مى‏گرفت، غالبا نقش کوفیان در آن دیده مى‏شد.[17] بصره اگرچه در علاقه‏مندى به علویان سابقه درستى نداشت و این ویژگى از نظر عباسیان امتیازى به شمار مى‏آمد، اما این شهر هم از مرکز حکومت یعنى خراسان فاصله زیادى داشت و همچون دمشق در یکى از مرزهاى سرزمین پهناور دنیاى اسلام قرار گرفته بود. با توجه به این شرایط بود که سفّاح به زودى دستگاه حکومت خود را از کوفه برچید و به شهرى به نام «هاشمیه» که خود در اطراف کوفه ساخته بود، منتقل ساخت؛ اما این شهر هم از انقلاب‏هاى کوفیان مصون نماند و از این رو سفاح در ناحیه انبار شهرى بنا کرد و آن را هم هاشمیه نامید و در آن سکونت گزید و سرانجام در همان‏جا به سال 136 هجرى مُرد و به خاک سپرده شد.[18]

هنگامى که منصور روى کار آمد، در اولین قدم، گرفتار تندروى راوندیان شد. این حادثه باعث نفرت او از هاشمیه دوم گردید ومهم‏تر این‏که خیزش‏هاى علویان که از کوفه سرچشمه مى‏گرفت، براى پایتخت او دردسرهاى بزرگى به وجود آورد و امنیت آن را تهدید کرد. به همین دلیل در صدد یافتن جایى مناسب براى مرکز حکومت خود برآمد. عاقبت به کمک اهل نظر و برخى مشاورین زبده و خبره، مکانى را در ساحل غربى رود دجله و نزدیک مدائن برگزید و طرح اوّلیه شهرى جدید را در 141 هجرى پى‏ریزى کرد.[19]

موقعیت این مکان مطلوب بود؛ زیرا بر سر راه کاروان‏هاى تاجران، مسافران و زائران بسیارى از نقاط جهان اسلام قرار داشت و این ویژگى مى‏توانست در رونق اقتصادى اجتماعى آن مؤثر باشد. از سوى دیگر، اقلیم مناسب و خاک حاصلخیز بغداد براى توسعه زراعت و باغدارى مفید بود. قرار گرفتن بغداد میان دو رودخانه دجله و فرات و نهرهایى که از این دو رود منشعب مى‏شد، ضمن این‏که بر ضریب امنیتى بغداد، هنگام تهاجم دشمنان مى‏افزود، باعث سرسبزى، طراوت و صفاى آن مى‏گردید. مجموعه این عوامل و به کار بردن سرمایه‏هاى فراوانى که به سوى بغداد سرازیر گردید و نیز اهتمام معماران و اهل فن و ذوق، بغداد را به صورتى باشکوه و برخوردار از عمارت‏هاى گوناگون، باغات مُصّفا، شبکه‏هاى ارتباطى منظم و جمعیتى قابل توجه درآورد.

سرزمینى که بغداد بر آن بنا گردید، در آن زمان کاملًا خالى از سکنه نبود؛ بلکه از زمان‏هاى گذشته روستاهاى آبادى در آن ساخته شده بود. یکى از آنها بغداد نام داشت که کانون اصلى شهر جدید گردید. روستاى دیگر به «کرخا» موسوم بود که محله بزرگ شیعه‏نشین کرخ در آن به وجود آمد. روستاى دیگر به «براثا» مشهور بود که یکى از محلات حومه بغداد به جاى آن پدید آمد. در کرخا از سال‏هاى گذشته بازارى بزرگ تشکیل مى‏شد که در آبادانى روستاهاى اطراف مؤثر بود.[20]

ساختمان شهر در 145 هجرى آغاز و تکمیل آن تا 149 هجرى ادامه یافت. بغداد به شکل دایره‏اى ساخته شده بود و دو معبر نسبتا وسیع اصلى داشت که چهار دروازه شهر را به یکدیگر متصل مى‏ساخت. هریک از دروازه‏ها به وسیله هزاران سپاهى مُسلح محافظت مى‏گردید. بدین ترتیب شهر یک دژ مستحکم دفاعى و نظامى به شمار مى‏رفت و هدف اصلى از احداث آن، این بود که بتوانند بغداد را از هرگونه طغیان، آشوب و خطرى مصون نگاه دارد. اما وقوع یک طغیان داخلى، این خطر را براى منصور دوانیقى مسلّم ساخت که همان محافظان‏ داخلى مى‏توانند مخاطراتى به وجود آورند. پس فرزند خود مهدى را با بخش عظیمى از لشکر خود به آن سوى دجله روانه ساخت و کاخى برایش ساخت که در آغاز «عسکر مهدى» نام داشت و بعد به «رصّافه» و «بغداد شرقى» موسوم گردید. در داخل شهر، در اطراف دو خیابان اصلى، کوچه‏هاى وسیع و سقف‏دارى ساخته شد که «طاق» نام داشتند. طاق‏ها به کوچه‏هایى با وسعت کمتر منتهى مى‏شد که از طریق درب‏هایى که در آنها تعبیه کرده بودند، به خانه‏ها راه مى‏یافتند. بازرگانان بیگانه با کاروان‏هاى تجارتى خود به داخل شهر آمده و در این مراکز یعنى در طاق‏ها به داد و ستد مى‏پرداختند.

مدتى کوتاهى بیش سپرى نشده که منصور دریافت این بازارهاى ساخته شده در داخل حصار، به جهات امنیتى مشکلاتى را به وجود مى‏آورد. زمانى فرستادگانى از جانب امپراتورى روم به نزد وى آمدند. منصور آنان را بالاى قصر خود بُرد و نیز گوشه و کنار شهر را به آنها نشان داد تا در پایان، نظر رومیان را درباره شهر جویا شود. از ریاست هیأت نمایندگى که سرلشکرى رومى بود پرسید: بغداد را چگونه دیدید؟ وى پاسخ داد: شهر ویژگى‏هاى برجسته‏اى دارد، امّا چون ورود به بازارها براى هرکس منعى ندارد، دشمن به هر شکلى که بخواهد وارد شهر مى‏شود. به علاوه تاجران واقعى نیز بعد از فعالیت در بازار شما به نواحى مختلف مى‏روند و اخبار داخل مرکز حکومت تو را به نقاط دیگر منتقل مى‏سازند.[21] منصور با شنیدن این گزارش به فکر فرو رفت و احساس کرد این بازارها امنیت مرکز حکومت او را تهدید مى‏کنند؛ پس دستور داد تا بازارها را به بیرون حصار انتقال دهند و آبادى کرخ به عنوان کانون استقرار این مراکز تجارى تعیین گردید و براى این‏که بازرگانان هرچه سریع‏تر به محل جدید بروند، فرمان داد تا هرکس مرکز کسب و کار خود را به ناحیه کرخ ببرد، مشمول حمایت‏هاى مالى حکومت قرار مى‏گیرد. علاوه بر این‏ها معابر اصلى را گسترش داد و در این توسعه، ناگزیر برخى مغازه‏ها و مراکز تجارى تخریب گردید. این عوامل باعث شد تا در اندک مدتى بیشتر مراکز بازرگانى به بیرون دروازه کوفه و به جنوب غربى بغداد منتقل گردد و این‏گونه، محله بزرگ کرخ با سیماى جدیدى پدید آمد.

بناى اوّلیه بازار کرخ که به دست عباسیان ساخته شد، در میان دو نهر عیسى و نهر صراة واقع شده بود که در جنوب شرقى بغداد آن روز قرار داشت. این بخش از طریق دو دروازه‏ باب کوفه و باب بصره، با شهر بغداد ارتباط داشت. در فرمان منصور و طرحى که براى احداث این مجموعه بزرگ اقتصادى در کرخ به اجرا گذشته شد، هر دسته‏اى از پیشه‏وران و تاجران در رسته‏اى از بازار جاى مى‏گرفتند. مسجد جامعى نیز براى کرخ بنا گردید تا بازاریان در آن نماز اقامه کنند و نیازى نباشد که براى اداى این فریضه وارد بغداد شوند. «وضّاح بن شبا» که مهندس بازار کرخ بود، در شرق نهر صراة مسجد و قصرى بنا کرد که به نام خودش مشهور شد. انتقال بازارهاى بغداد به کرخ در زمان منصور به پایان نرسید و فرزند و جانشین او، مهدى عباسى کار او را پى گرفت و بخش‏هایى از بازارهاى داخلى بغداد را به کرخ انتقال داد. این‏گونه نبود که کرخ از همان آغاز یک منطقه صرفاً تجارى و اقتصادى باشد؛ بلکه کسبه و صاحبان مشاغل، محل سکونت خود را به کرخ منتقل کردند و این‏گونه بود که منطقه‏اى مسکونى و تجارى با فرهنگ خاصّ خود پدید آمد.[22]

کرخ محله‏اى پررونق‏

یکصدوسى سال پس از پایان ساختمان بغداد، بنا بر توصیف یعقوبى، جغرافى‏دان و مورخ مشهور، محله کرخ بزرگ‏ترین بخش‏ها و باشکوه‏ترین محلات بغداد به شمار مى‏آمده است. وى مى‏نویسد:

آغاز باب الکرخ قطعه زمین سُوید مولاى منصور است و سپس بازارها در دو سوى شاهراه کشیده شده است و از باب الکرخ به طرف راست تا قطعه زمین ربیع، مرک- ز بازرگان- ان خراس- ان و بزازان و انواع پارچه‏هایى که از خراسان حمل مى‏شود، بى آن‏که چیزى به آنها آمیخته باشد بازمى‏گردد و رودخانه‏اى که از کرخایا جدا مى‏شود و خانه‏هاى بازرگانان مشرف بر آن است، همان جاست و آن را نهر الدجاج گویند و در پشت قطعه زمین ربیع، خانه‏هاى تاجران و مردم متفرقه از هر سرزمینى است و هر گذرى به نام اهل آن‏جا و هر کویى به نام سکنه آن معروف است و بازار بزرگ کرخ از قصر وضّاح تا سه‏شنبه بازار به طول دو فرسخ و از قطعه زمین ربیع تا دجله به پهناى یک فرسخ امتداد دارد و براى هر صنعتى از بازرگانان و هر نوعى از تجارت، بازارهایى معین و در آن بازارها رسته‏ها و دکان‏ها و میدان‏هاست؛ چنان که هیچ دسته‏اى به دسته دیگر و هیچ کسبى به کسب دیگر آمیخته نمى‏گردد و میان این محله‏ها و قطعه‏زمین‏ها، خانه‏هاى مردم است از عرب، سپاهیان، دهقانان، بازرگانان و جز این‏ها از مردم متفرقه که گذرها و کوى‏ها به آنان نسبت داده مى‏شود.[23]

با این وصف، کرخ دیگر صرفاً یک بازار و حتى یک محلّه به شمار نمى‏رود؛ بلکه شهرى است به ابعاد دو فرسخ در یک فرسخ با تمام ویژگى‏ها و ضمائم و شبکه ارتباطى و روابط اجتماعى.

کرخ همچنان به رشد و آبادانى و رونق خود ادامه داد و مورد توجه مورّخان، سیاحان و جغرافى‏دان‏ها قرار داشت. ابوجعفر قداقة بن جعفر (م 337) که به «کاتب بغدادى» معروف است، در کتاب «الخراج و صنعة الکتابه» که مشتمل بر خراج و مالیات از منابع معتبر بوده است، ذیل منزلگاه‏هاى معتبر نوشته است: «اینک به بیان راهى که از مدینة السلام (بغداد) تا اکناف و گوشه‏هاى مغرب و نواحى آن مى‏رود مى‏پردازیم» و یکى از این راه‏هاى مهم را از قادسیه تا کرخ دانسته که پنج فرسخ بوده است.[24] مَقدسى ذیل معرفى بغداد خاطرنشان ساخته است:

شهر را در چهار بخش ساختند و با وجود آن‏که آبادترین و برترین شهرهاى مسلمانان بود، دچار اختلال گردید و مردمش پراکنده شدند. اکنون شهر ویران و مسجد جامع آن در آدینه‏ها آباد و پس از آن مختل است؛ امّا آبادترین جاى آن، بخش‏هاى ربیع و کرخ در کرانه باخترى است.[25]

اعتبار کرخ در قرن چهارم هجرى به اندازه‏اى رسید که بخش غربى بغداد با این عنوان شناخته مى‏شد. در 441 ه- مردم کرخ با همیارى یکدیگر دیوارى گرد محله خود ساختند تا از یورش‏ دشمنان و مخالفان متعصب مصون باشد و امنیت منطقه تقویت گردد. این دیوار سالیان بسیارى باقى ماند؛ چنان‏که ابن‏جبیر وقتى در اواخر قرن ششم هجرى از این نواحى بازدید مى‏کند، مشاهدات خویش را چنین نوشته است:

این شهر (بغداد) به دو بخش شرقى و غربى تقسیم مى‏شود و محله از میان این دو قسمت مى‏گذرد. اکنون ویرانى همه‏گیر شده و همه جا دست تطاول گشوده است. محله دیگر بغداد، کرخ است که خود شهرى است با دیوار و بارو و آن‏گاه محله باب البصره است.[26]

این دروازه در سمت قبله قرار داشت که اهالى آن سنّى مذهبى و حنبلى بودند. در جنوب کرخ، محله «نهر القلایین» استقرار یافته بود که آنها هم مذهب حنبلى داشتند. اهالى باب المحول در سمت چپ قبله کرخ نیز مذهب تسنن داشتند و بنابراین ساکنین شیعه مذهب کرخ، در همسایگى این طوایف مى‏زیستند. در قرون میانه هجرى در کرخ مسجد و اماکن متعدد مذهبى و عمومى قرار داشت و تاجران مهم و تأثیرگذارى در اقتصاد منطقه عراق در این بخش زندگى مى‏کردند.[27] یاقوت حموى مى‏گوید: «کرخ نخست در وسط بغداد بود و محله‏هاى دیگر در اطراف آن قرار گرفته بود؛ اما اکنون (قرن هفتم) محله‏اى است آباد و تنها در میان ویرانه‏ها».[28]

زکریا قزوینى که از مشاهیر میانه قرن هفتم هجرى است، کرخ را چنین معرفى مى‏کند: «آبادى‏اى است بالاى بغداد و یک میل راه از بغداد دور است. اکثر اهلش شیعه امامیه مى‏باشند. در آن‏جا کاغذ خوب مى‏سازند و جامه‏هاى ابریشمین بافند».[29]

ساکنان کرخ و گرایش‏هاى اعتقادى آن‏

از مجموع قرائن تاریخى و مشاهدات سیاحان و برخى اسناد و مدارک چنین برمى‏آید که ساکنان اولیه کرخ، برخى افراد خاندان بنى‏عباس، خادمان وفادار و فرماندهان نظامى و نیز ایرانیانى که در دستگاه عباسیان مناصب و مشاغل عالى داشتند بوده و عده‏اى از قبایل قریش، انصار، ربیعه و یمن در این قلمرو و اطرافش سکونت داشته‏اند. مهاجرانى ترک‏تبار که از بلخ، مرو، ختل و خوارزم به بغداد آمده‏اند نیز در کرخ اسکان یافته‏اند. از خاندان‏هایى که در دستگاه دولت عباسى مشغول خدمات ادارى و دیوانى بوده‏اند، برمکیان هستند. این افراد کاخ‏ها و املاکى در منطقه کرخ و غرب بغداد بر کرانه دجله داشته‏اند. این‏ها نام‏آورانى از شهر بلخ بودند که در برآوردن عباسیان و افزایش اقتدار آنان موثر بودند؛ ولى بعدها بنى‏عباس زمینه‏هاى سقوط و براندازى آنان را فراهم ساختند. با این وصف اولین ساکنان کرخ ترکیبى از دو نژاد ایرانى و عرب بوده‏اند که البته در یک موضوع مشترک بوده‏اند و آن، حمایت از دولت بنى‏عباس بود. رفته‏رفته این همگونى دچار تحول گردید و افراد زیادى از شهرهاى گوناگون به کرخ کوچ کردند که منشأ جغرافیایى و نژادى بسیار گوناگونى داشتند. این مهاجران به لحاظ مشاغل و فعالیت‏هاى اقتصادى به دو دسته تقسیم مى‏شدند: گروهى که تاجر، بازرگان عمده، کشاورز و تولید کننده محصولات زراعى بودند، و عده‏اى دیگر در کارهایى چون باربرى، حمل‏ونقل، تدارکات، کارگرى و مانند آن مشغول بودند.

از نظر گرایش‏هاى اعتقادى و موضع‏گیرى‏هاى سیاسى، سکنه کرخ به تدریج به نفع شیعیان متحول مى‏شدند. مورخان از وقوع قیامى در کرخ توسط موالیان در قرن سوم هجرى گزارش داده‏اند. حضور موالى در کرخ، از اوضاع اجتماعى و فرهنگى این منطقه، با تأثیرپذیرى از تعالیم تشیع و معارف اهل‏بیت (علیهم السلام) پرده برمى‏دارد. این موالیان از نسل ایرانیانى هستند که از امویان نفرت داشتند و در قیام مختار علیه حکّام ستمگر این سلسله نقش مؤثرى ایفا کردند و وقتى دیدند در دستگاه خلافت اموى انحرافات و ناروایى‏ها و خلاف‏هاى بسیارى وجود دارد، در جست‏وجوى رضاى آل‏محمد، این دولت را ساقط کردند و قدرت را از آنان به عباسیان منتقل کردند که ادعاى پیوستگى به خاندان پیامبر را داشتند و در آغاز کار، پرچم مظلومیت برافراشته بودند؛ اما وقتى دیدند این خاندان نیز همان روش باطل و آمیخته به‏ انواع آفت‏ها و جنایات اموى را در پیش گرفته‏اند، از آنان ناراضى گردیده و در اشکال گوناگون مخالفت خویش را با این خاندان بروز دادند و روح معنویت اسلام، عدالت و مساوات اسلامى را در خاندان رسالت و ائمه هدى یافتند. به همین دلیل ایرانیان از تشکیلات عباسى کنار گذاشته شدند و اقوامى از ترکستان (آسیاى میانه) روى کار آمدند.[30]

هشام بن حکم دانشمند و متکلم بزرگ شیعى و از اصحاب امام صادق و امام کاظم (علیهما السلام) است. وى در آن عصر که شیعیان از هر طرف زیر فشار سیاسى و تبلیغاتى بودند، به دفاع از امامت و رهبرى ائمه هدى پرداخت و با بیان رسا و قدرت فوق‏العاده‏اى که در مناظره داشت، حقایقى را در پاسدارى از حریم اهل‏بیت (علیهم السلام) تشریح مى‏کرد. هشام حکم در پى‏گیرى اهداف بلند خویش، از کوفه به بغداد نقل مکان کرد و در ناحیه کرخ سکونت گزید. هجرت وى به کرخ در آن اختناق شدید علیه حامیان ولایت ائمه، نشان مى‏دهد که افرادى هم‏فکر و هم‏عقیده‏اش در این دیار زندگى مى‏کردند که موفق شده است در آن‏جا با آرامش اقامت گزیند. این هجرت در تقویت گرایش‏هاى شیعى اهالى کرخ نیز تأثیرگذار بود. هشام که تربیت شده مکتب امام صادق (علیه السلام) است، وقتى مراحل عالى علمى را طى کرد، در کرخ فعالیت‏هاى فکرى و فرهنگى گسترده‏اى را آغاز کرد.

از جمله تلاش‏هاى ارزشمند او بحث‏ها و جدال‏هاى احسنى است که با پیروان فرق گوناگون داشته است. «جاثلیق» که از شخصیت‏هاى معروف مسیحى بود، وقتى آوازه علمى هشام را شنید، همراه گروهى از کشیش‏ها به مغازه تجارتى هشام که در کرخ بود رفت و بحث‏هاى اعتقادى جالبى را با وى مطرح کرد و جواب‏هاى مستدل و قانع کننده‏اى شنید. به همین دلیل متقاعد گردید که همراه هشام بن حکم براى ملاقات با امام صادق (علیه السلام) از کرخ به مدینه بروند. جاثلیق وقتى حقایقى را درباره معارف و کمالات امام ششم دید، ایمان آورد و نزد آن حضرت به کسب علم و فضیلت مشغول شد و در زمره یاران امام کاظم (علیه السلام) بود تا مرگش فرا رسید.

یحیى بن خالد برمکى کاخى در کرخ داشت و افرادى از اهل علم و حکمت در حضور او با یکدیگر به مباحثه مى‏پرداختند. هشام در این محافل، معارفى از فرهنگ تشیع و علوم اهل بیت (علیهم السلام) را با زبان گویاى خود چنان عالمانه و ژرف مطرح کرد که حاضران چاره‏اى‏ جز تسلیم نداشتند؛ اما این کارگزاران که سینه‏چاک بنى‏عباس بودند، اجازه ندادند این برنامه ادامه یابد و حتى هشام را تهدید به قتل کردند. سرانجام بحث‏هاى مستدل و شیواى هشام چنان ضربات شکننده‏اى بر پیکر نحله‏هاى باطل و فرقه‏هاى منحرف و عقاید بیهوده وارد ساخت که نوعى بیدارى و آگاهى در جامعه آن زمان کرخ، بغداد و توابع به وجود آورد؛ به گونه‏اى که هارون عباسى احساس خطر کرد، ولى پیش از آن‏که نقشه او درباره از میان بردن هشام عملى شود، از محله کرخ بغداد متوارى گردید و به سوى کوفه رفت و در خانه یکى از دوستانش مخفى شد.[31]

موضوع دیگرى که حیات فکرى و سیاسى تشیع را در کرخ به اثبات مى‏رساند، ماجراى اسفبار شهادت حضرت امام کاظم (علیه السلام) است. هارون الرشید پس از این‏که آن حضرت را در زندان‏هاى مخوف خود زیر نظر گرفت، دستور داد تا امام هفتم را به گونه‏اى به شهادت برسانند که اهالى شیعه ساکن در کرخ او را متهم به قتل نکنند. بنابراین در سال 183 هجرى خود در رقّه اقامت گزید و عواملش حضرت را با خوراندن سمّ شهید کردند. این دستور توسط رئیس پلیس بغداد یعنى «سندى بن شاهک» اجرا شد. گرچه امام (علیه السلام) هشت سال بود که در زندان به سر مى‏برد و خلیفه پنجم عباسى بر اوضاع کشور مسلط شده بود و هرگونه فریاد اعتراضى را در حلقوم خفه مى‏کرد و اگر نهضتى به پا مى‏خاست، در هم مى‏کوبید، ولى باز هم مى‏هراسید که به دنبال شهادت امام، شیعیان کرخ به پا خیزند و قیامى پدید آورند. پس هشتاد نفر از رجال و افراد سرشناس را فراخواند و در محله کرخ بر پیکر پاک امام گرد آورد تا گواهى دهند امام به مرگ طبیعى درگذشته است؛ اما بر مردم ثابت گردید که حضرت را با سمّى مهلک شهید کرده‏اند.

هارون اجازه نداد که شیعیان جنازه حضرت را تشیع کنند؛ بلکه تابوت حامل پیکر امام را بر روى پل بغداد قرار داد و فرمان داد تا بانگ برآورند که این بدن امام و پیشواى رافضیان است و با چنین رفتارى خواست تا قلب مشتاقان امام را جریحه‏دارتر کند؛ اما نه تنها نتوانست از شأن و م نزلت امام بکاهد، بلکه نهایت قساوت خویش را برملا ساخت. سلیمان بن جعفر وقتى این رفتار اهانت‏آمیز را نسبت به جنازه امام دید، آن را از دست مأموران گرفت و در ابتداى محله کرخ قرار داد و فرمان داد تا اهالى براى تشییع پیکر فروغ هفتم امامت‏ مهیا گردند. شیعیان کرخ با ازدحامى شگفت هجوم آوردند و جنازه حضرت را بر دوش خویش با احترام ویژه‏اى حمل کردند و اشک‏ریزان، سوگوار و غمناک آن را تا مقابر قریش تشییع کردند و در محلى که اکنون به کاظمین موسوم است، به خاک سپردند. اگر سلیمان چنین نمى‏کرد، امکان داشت شعله‏هاى خشم اهالى کرخ آتشفشانى به وجود آورد و در خرمن عباسیان حریق افکند؛ اما هوشیارى سلیمان در این باره و این‏که خود با سر و پاى برهنه به دنبال جنازه آن حضرت حرکت کرد، از جوشش و انقلاب شیعیان کرخ را جلوگیرى کرد.[32]

این که افرادى از مردمان کرخ به زندان سندى بن شاهک آورده شدند تا پیکر امام را مشاهده کنند و بر مرگ طبیعى آن حضرت شهادت دهند، نشان مى‏دهد که اهالى کرخ با آن حضرت در ارتباط بوده‏اند؛ وگرنه در عصر هارون عباسى مرکز قدرت و دولت و بیشترین آبادانى به شرق دجله انتقال یافته بود و ارکان حکومتى، علما و قضات غالباً در بغداد شرقى منزل داشتند؛ در حالى که کرخ در سمت غرب دجله واقع شده بود. انتخاب عده‏اى مشهور از میان شیعیان کرخ براى گواهى دادن، مبیّن این واقعیت است که در این منطقه، پیوندى استوار با ائمه هدى و اهل‏بیت (علیهم السلام) وجود داشته است.

احمد فرزند عیسى فرزند زید بن على (علیه السلام) که نامش در سلسله راویان حدیث دیده مى‏شود، در زمان هارون‏الرشید قیام کرد. هارون وى را دستگیر کرد و در رافقه محبوس ساخت. وى پس از مدتى کوتاه از زندان گریخت و به‏ بصره رفت و از آن‏جا شیعیان منطقه عراق از جمله اهالى کرخ را با نامه به سوى خویش فراخواند. مأمورین هارون به جست‏وجوى محل اختفایش پرداختند، ولى موفق نشدند؛ پس «حاضر» دبیر و ملازم احمد را دستگیر کردند و به بغداد بردند. هنگامى که آنان به بغداد رسیدند، از جانب کرخ وارد این شهر شدند. حاضر تا به این محل رسید، خطاب به اهل کرخ فریاد برآورد: «اى مردم! من حاضر، دوست و یاور احمد، نواده زید علوى هستم که اکنون مأموران هارون دستگیرم کرده‏اند.» او مى‏خواست پیام احمد بن عیسى را به آگاهى مردم کرخ برساند، ولى مأموران سخنانش را ناتمام گذاشتند و وى را نزد هارون بردند. خلیفه از او درباره احمد سؤال کرد؛ گفت: «من در این سنین سالخوردگى به خود اجازه نمى‏دهم محل استقرار احمد را فاش کنم تا او کشته شود». پس هارون دستور داد او را چنان زدند که زیر ضربات مأموران به شهادت رسید و در بغداد به دار آویخته شد.[33]

این‏ها نشانه‏ها و نمونه‏هایى است که گرایش‏هاى اعتقادى اهل کرخ را در قلمرو تشیع نشان مى‏دهد؛ به علاوه کرخ در بیرون دروازه کوفه بغداد ساخته شده و بر سر کاروان‏هایى بود که از بغداد به کوفه و از آن‏جا به سوى حجاز رهسپار مى‏شدند و فاصله کوفه تا کرخ اندک بود و کوفه مرکز نشر و شکوفایى و رشد تشیع در جهان اسلام آن عصر به شمار مى‏رفت و تشیع از آن‏جا به نقاط دیگر سرایت مى‏یافت و طبیعى است که مبلغّان فرهنگ اهل‏بیت هنگام هجرت از کوفه به بغداد، در کرخ ساکن مى‏شده‏اند و از این موضع به نشر مذهب تشیع اقدام مى‏کرده‏اند. برخى از قیام کنندگان در کوفه، هنگامى که دچار تنگناهایى مى‏شدند، به کرخ پناه مى‏آوردند یا در این منطقه دعوت خود را آشکار مى‏کردند تا افرادى را همراه خود کنند.[34] ابن‏جوزى ذیل حوادث سال 331 هجرى از کثرت شیعیان در کرخ بغداد یاد مى‏کند؛ سالى که مقارن با حکمرانى المقتدر بالله عباسى بوده و وزراى شیعى «آل فرات» در دستگاه عباسى نفوذ یافته بودند.[35] ضعف حکومت بنى‏عباس، اقتدار آل‏فرات و نفوذ دانشمندان نوبختى در دستگاه دولت عباسى و نیز حضور نواب اربعه امام عصر (عج) در بخش غربى بغداد که کرخ را در بر مى‏گیرد، عواملى بود که هر روزه بر تعداد، صلابت و قدرت شیعیان کرخ مى‏افزود. با قدرت گرفتن آل‏بویه در ایران که حاکمانى شیعى بودند و سپس ورود آنان به بغداد، اهل کرخ عرصه‏هاى علمى، فرهنگى و سیاسى حضورى پررنگ و مؤثر دارند.[36]

کرخ مرکز فعالیت‏هاى نواب اربعه امام زمان (عج)

على‏رغم اختناقى که عباسیان به وجود آورده بودند، از چند سال آخر امامت حضرت جواد (علیه السلام) تشکیلات و فعالیت‏هاى وکلاى ائمه در سطحى بسیار عالى توسعه یافته بود. امام هادى (علیه السلام) نیز روابط خود را با پیروانش در نهان ادامه مى‏داد و خمس و سایر وجوه شرعى از وکلاى خود در شهرهاى گوناگون دریافت مى‏کرد. فعالیت‏هاى نظامى گروه‏هاى مختلف شیعه، عباسیان را پریشان کرده بود و آنها را به گمان متوجه ساخت که امامان شیعه پشت سر خیزش‏هاى علویان و سادات قرار دارند، یا دست‏کم بر اثر تلاش‏هاى فکرى و عقیدتى ائمه، این عملیات نظامى و سیاسى شکل مى‏گیرد. بنابراین مقامات حکومت عباسى از سال‏هاى آغازین قرن سوم هجرى به بعد، ائمه را به اقامت اجبارى در پایتخت و زیر نظر گرفتن ایشان وادار کردند. این سیاست بر امام رضا (علیه السلام)، امام جواد، امام هادى و امام حسن عسکرى: تحمیل گردید و آن بزرگواران را به گسترش سازمان مخفى وکالت وادار ساخت تا در چنین شرایط دشوارى نیز کارآیى داشته باشد.[37]

در همین حال، وجود چنین اوضاع بحرانى امام یازدهم را وادار کرد تا شیوه‏اى اتخاذ کند که بتواند از مراقبت شدید عباسیان بر فرزندش که بعداً امام دوازدهم و خاتم اوصیا مى‏گردید، جلوگیرى کند؛ به گونه‏اى که او را قادر سازد تا برنامه‏هاى خود را دور از دید حکّام عباسى و بازرسى دقیق آنان انجام دهد. فقدان تماس مستقیم بین امام (علیه السلام) و پیروانش نقش مذهبى و سیاسى وکالت را افزایش داد. به تدریج وکلاى امام تجارب ارزنده‏اى را در سازمان‏دهى پیروانشان در واحدهاى جداگانه‏اى به دست آوردند. آنان شیعیان را بر مبناى گوناگون به چهار گروه تقسیم کردند: ناحیه اول شامل: کرخ، بغداد، مدائن، سواد و کوفه؛ ناحیه دوم شامل: بصره و اهواز؛ ناحیه سوم: قم و همدان و ناحیه چهارم شامل: حجاز، یمن و مصر.[38]

دوره غیبت صغرى براى سازمان وکالت و تکامل تدریجى درونى شیعیان اهمیت تعیین کننده‏اى داشت. در این دوران امام عصر (عج) فعالیت‏هاى خود را از پشت پرده غیبت انجام مى‏دادند و پیروان خود را از طریق چهار نماینده برگزیده خود رهبرى مى‏کردند که آنان را سفرا یا نواب امام زمان مى‏نامیدند. نخستین آنان «ابوعمرو عثمان بن سعید عمرى» از قبیله‏ بنى‏اسد بود. با شهادت امام یازدهم، عثمان بن سعید دلیلى براى اقامت در سامراء نداشت و چون مى‏خواست فعالیت‏هاى سازمان وکالت را به دور از دید مقامات دولتى رهبرى کند، از سامراء به بغداد مهاجرت کرد و در منطقه کرخ که محل اقامت شیعیان بود اقامت گزید و این محله را مرکز رهبرى سازمان امامیه قرار داد. عثمان مى‏کوشید خود را از بازرسى‏هاى رژیم عباسى دور نگه دارد؛ به همین دلیل در بحث‏هاى کلامى، مجادله‏هاى اعتقادى و محافل سیاسى کرخ حاضر نمى‏شد و خود را به صورت یکى از روغن‏فروشان بازار کرخ درمى‏آورد و وجوه شرعى را در کیسه‏هاى روغن قرار مى‏داد و براى امام عصر (عج) مى‏برد.

وى تقسیمات سنتى جغرافیاى استان‏هاى اسلامى را در سازمان‏دهى واحدهاى سیاسى دنبال کرد. بسیارى از وکلا در مراتبى از سازمان، در کرخ و بغداد و سایر شهرهاى عراق زیر نظر سفیر فعالیت مى‏کردند. عثمان در کرخ با یارى سه معاون سازمان، امامیه را اداره مى‏کرد. پس از رحلت عثمان بن سعید پیکرش در بخش غربى بغداد در مسجد درب جبله که خیابانى منشعب از خیابان میدان است دفن گردید. این مکان جزو قلمرو کرخ مى‏باشد.[39]

پس از وى فرزندش «ابوجعفر محمد بن عثمان» در مسئولیت سفیر امام زمان، به مدت نیم قرن در کرخ مشغول انجام وظایفه بود. چون وظیفه وى بیشتر از سفیر اول بود، وقتى در سمت خویش استقرار یافت، تعداد معاونان خود را از سه نفر (احمد بن اسحاق، محمد بن احمد قطان و حاجز وشّاء) به ده نفر افزایش داد که در میان آنان «حسین بن روح نوبختى» نیز که بعدهاً سفیر سوّم امام گردید نیز بود. فعّال‏ترین وکیل کرخ قطان بود؛ زیرا وى واسطه مستقیم بین امام زمان و شیعیان از طریق سفیر دوم بود.

سفیر دوم فعالیت‏هاى سرّى گسترده‏اى با وکلاى خود داشت و غالباً در محله کرخ بغداد و برخى توابع با آنان دیدار مى‏کرد. به گزارش شیخ صدوق، ابوجعفر با ابن‏متیل قمى در خرابه‏اى که به عباسیه معروف بود و در بخش غربى دجله و کرخ قرار داشت، دیدار مى‏کرد. در آن‏جا وى نامه‏اى را که حضرت ولى‏عصر (عج) خطاب به او نوشته بود را مى‏خواند و سپس آن را پاره مى‏کرد. ابوجعفر در 305 هجرى درگذشت و پیکرش در خانه خودش در جاده‏اى که از کرخ به کوفه ختم مى‏شد، دفن گردید.[40]

«ابوالقاسم حسین بن روح نوبختى» پس از رحلت سفیر دوم به عنوان سومین سفیر به مقرّ سازمان امامیّه یا دارالنیابه در کرخ رفت و در آن‏جا افرادى چون ذکاء، خادم سفیر دوم را دیدار کرد. ذکاء اماناتى را که مولایش به او سپرده بود یعنى عصا و صندوق خزانه که مهرهاى امام هم در آن قرار داشت را چنان‏که به وى سفارش شده بود، به ابن‏روح تقدیم کرد. حسین بن روح همراه دیگر وکلا به منزل محمد بن على شلمعانى (دستیار نزدیک خود که بعدها مخالفش شد) در کرخ رفت. شلمغانى از فقهاى امامیه بود که آثارى درباره فقه و کلام شیعه تألیف کرد و پیش از انحرفش مورد احترام فراوان علما و مشاهر شیعه بود. وى از سوى حسین بن روح سال‏ها هدایت شیعیان را در بغداد و توابع و کوفه عهده‏دار بود؛ اما جاه‏طلبى سیاسى، وى را در مسیر انحراف قرار داد و از عنوان قائم مقامى سفیر سوم سوء استفاده کرد. وقتى ابن‏روح متوجه عقاید الحادى شلمغانى گردید، او را از سمتش برکنار نمود و نادرستى عقایدش را در همه جا منتشر ساخت. ابن روح در 18 شعبان 326 هجرى درگذشت و در قریه نوبختیه، در سمت غربى بغداد (در قلمرو کرخ) دفن گردید.[41]

پس از وى «ابوالحسن على بن محمد سمرى» جانشین او شد. دوران سفارت سه ساله او چنان کوتاه بود که نتوانست تحول چشم‏گیرى در روابط بین سازمان سفارت و وکلا به وجود آورد و سرانجام در 15 شعبان 329 رحلت کرد و پیکرش در خیابان خلجانى در ربع المحول دفن شد. به گفته یاقوت حموى این مکان در شمال روستاى براثا و در سمت غربى بغداد (کرخ) قرار دارد. از این زمان، دوران غیبت کبرى آغاز شد.[42] کرخ در منابع روایى نیز مورد توجه بوده است. در روایتى از امام على (علیه السلام) درباره فتنه‏هاى زمان، به پلى در بغداد اشاره شده که عده‏اى پلى در کرخ را مصداق آن دانسته‏اند و نیز در پاره‏اى منابع روایى یکى از شانه‏هاى آخرالزمان را بستن پُلى نزدیک محله کرخ بغداد نوشته‏اند. احمد بن زکریا مى‏گوید: حضرت على بن موسى الرضا (علیه السلام) خطاب به من فرمود: خانه‏ات در کدام محلّه بغداد قرار دارد؛ عرض کردم: در کرخ. حضرت فرمود: «کرخ سالم‏ترین محل (بغداد) است».[43]

مسجد بُراثا در کرخ‏

بُراثا نام قریه‏اى است در غرب بغداد و روبه‏روى کرخ. شهرت آن به پیش از اسلام بازمى‏گردد. منابع معتبر شیعى و برخى روایت‏هاى مندرج در مصادر اهل تسنن اتفاق دارند که امام على (علیه السلام) هنگام بازگشت از نبرد نهروان در سال 37 هجرى، در حوالى این مکان غسل فرموده و آن‏گاه نماز اقامه نمودند و از همان موقع شیعیان این محل را مقدس شمرده و به زیارت این قریه مى‏رفته‏اند. در سال‏هاى مقارن با روى کار آمدن عباسیان، در این مکان مسجدى بنا کرده‏اند که تاکنون باقى است.[44]

برخى مخالفان شیعه در هر فرصتى که مى‏خواستند شیعیان را در فشار قرار دهند، شایع مى‏کردند که رافضى‏ها در این مسجد براى سبّ صحابه اجتماع مى‏کنند و قصد خروج از طاعت خلیفه را دارند. وقتى این خبر دروغ به خلیفه المقتدر بالله (295- 320 ه-) رسید، دستور داد تا تمام نمازگزاران شیعه را که در این مسجد اجتماع کرده بودند را دستگیر کرده و روانه زندان کنند و مسجد را نیز تخریب و زمین آن را صاف کردند. این وضع تا سال 328 هجرى باقى بود. در عصر خلافت الراضى بالله مسجد دوباره بنا شد و در 329 هجرى افتتاح گردید و مردم در آن نماز مى‏خواندند.[45] شیعیان کرخ که مخفیانه به این مسجد رفت و آمد داشتند، پس از این‏که نزاع‏هاى فرقه‏اى تا حدودى کاهش یافت، به مسجد براثا روى آوردند. در روایات متعددى از فضایل این مسجد یاد شده و در کتب فقهى و روایى نیز نام آن بارها آمده است.

با فتح بغداد توسط آل‏بویه و اقتدار شیعیان، اهالى کرخ مسجد براثا را به طور کامل در اختیار گرفتند و آن را کانونى براى اعمال عبادى، تلاش‏هاى آموزشى و فرهنگى قرار دادند.[46] ابن‏اثیر ذیل حوادث سال 420 هجرى نوشته است: به خلیفه عباسى گزارش دادند که خطیب مسجد براثا هنگامى که نام رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) را بر زبان مى‏آورد مى‏گوید: «بعد الصلاة على النبى و على أخیه امیرالمؤمنین على بن ابى‏طالب.» خلیفه عباسى او را عزل کرد و خطیب و امام جماعت دیگرى را براى مسجد براثا تعیین کرد. اهالى کرخ با وساطت مرحوم سید مرتضى بار دیگر خطیب و امام جماعت سابق را به مسجد بازگرداندند.[47]

کرخ، گذرگاه حوادث تلخ و خونین‏

در اواخر عهد مستعصم عباسى (650) میان شیعیان کرخ و عده‏اى از طرفداران خلیفه عباسى جنگى درگرفت. ابوبکر، پسر مستعصم مأمور شد تا این نزاع را خاموش سازد؛ اما به جاى حاکم نمودن آرامش در منطقه، به محله کرخ بغداد هجوم بُرد و این ناحیه و مشهد امام کاظم (علیه السلام) را به غارت برد و مرتکب فجایع بسیارى شد. قتل و غارت و تجاوز را از حدّ گذراند و برخى از سادات و علویان را اسیر نمود. دختران و پسران را از خانه‏ها بیرون کشیدند و به قولى هزار دختر از علویان و غیره را دستگیر و با خود بُردند. در این ماجرا عده‏اى از شیعیان به قتل رسیدند. ابن‏علقمى قمى، وزیر مستعصم بالله، آخرین خلیفه عباسى از این ماجرا سخت اندوهگین شد و این جنایات، روح و روان این دانشور، ادیب و کارگزار شیعى را آزرد. او که در تشیع و ارادت به خاندان طهارت، اعتقادى راسخ و استوار داشت، شرح این فجایع را نگاشت و براى برخى علماى وقت فرستاد. او مانند دیگر شخصیت‏هاى شیعه، خلافت عباسیان را غاصبانه مى‏دانست و نفرتش از بنى‏عباس در فاجعه محلّه شیعه‏نشین کرخ شدت یافت و در انتظار به وجود آوردن شرایط جدیدى بود که به این وضع رنج‏آور خاتمه دهد. وى در ماجراى هجوم مغولان به بغداد و کرخ باعث شد که شیعیان کرخ بر اثر تسامح مغولان، از اختناق‏هاى قبلى و فشارهاى اکثریت سنّى مذهب افراطى رهایى یابند و آزادانه به فعالیت‏هاى تبلیغى و ترویجى روى آورند. البته ابتدا مغولان چنان مقتدر بودند که تحت تاثیر بزرگان شیعه قرار نگرفتند و وساطت آنان هم از توحش این قوم بیابان‏گرد چیزى نکاست؛ چنان‏که وقتى وارد بغداد شدند، على‏رغم هشدار خواجه نصیرالدین طوسى و رفتار خردمندانه و ملایم ابن‏علقمى، هم سنّى‏هاى بغداد را قتل عام کردند و هم در کرخ کشتار نمودند و چون اوضاع مقدارى به روال عادى بازگشت، ابن‏علقمى در مقام وزیر مغولان در بغداد اقامه نماز جمعه را متوقف ساخت و در مدرسه‏اى که براى شیعیان کرخ بنا کرد، این مراسم را برپا مى‏کرد و موفق شد که بسیارى را از کشته شدن توسط مغولان نجات دهد. ابن‏علقمى کوشید تا از طریق ملایمت و مدارا، مغولان را از خوى وحشى‏گرى و شرارت بازدارد و همین نرمش وى در برابر این قوم خشن و سنگدل باعث شده تا مورخان سنى مذهب، موضع‏گیرى‏هاى او را ناشى از اعتقادات شیعى‏اش بدانند و برخى از آنان ادعا کنند که ابن‏علقمى مى‏خواسته با فراهم آوردن زمینه‏هاى زوال عباسیان، شاخه‏اى از علویان را که در کرخ ساکن بوده‏اند به حکومت برساند.[48]

مورخان منصف، با بررسى‏هاى واقع‏بینانه و به دور از تعصب‏هاى افراطى، سقوط بنى‏عباس و تهاجم مغولان به کرخ و بغداد را در عواملى جست‏وجو کرده‏اند که به عملکرد خلّفاى عباسى مربوط است. آنان تأکید کرده‏اند که تکیه عباسیان بر عناصرى غیر عرب در به‏کارگیرى افراد براى مشاغل حساس، باعث دشمنى اعراب گردید. همچنین رفتار و کردار بنى‏عباس على‏رغم ادعاى مسلمانى، کاملا استبدادى، زورمدارانه و جفاکارانه بود. سوء تدبیر، عیاشى و خوش‏گذرانى، مالیات‏هاى کمرشکن، تفرقه انداختن میان طوایف مسلمان، بر مخالفان عباسیان افزوده و این معترضان در امور کشورى و لشکرى کارشکنى مى‏کردند[49]

این وضع آشفته باعث گردید که بزرگ‏ترین کانون علم و فرهنگ مسلمانان یعنى بغداد از هم فرو بپاشد و دانشگاه بزرگ شیعه را در کرخ به نابودى بکشاند؛ به گونه‏اى که علماى‏

بزرگ، اساتید و فضلاى حوزه کرخ ناگزیر به حلّه، کربلّا و نجف کوچ کردند و ابن‏علقمى هیچ‏گاه راضى نبود چنین ضرباتى متوجه کانون‏هاى علمى و فرهنگى منطقه کرخ گردد.[50]

فتنه‏هاى مذهبى علیه اهل کرخ‏

در میان مذاهب اهل سنت، پیروان مذهب حنبلى قدرت، نفوذ و جمعیت افزون‏ترى نسبت به دیگر مذاهب داشتند. این‏ها غالباً در میان قسمت شرقى و سمت قبله کرخ، در محله باب البصره استقرار یافته بودند. اختلاف‏ها و درگیرى‏هاى شیعیان کرخ غالباً با حنبلى‏ها بود و پیروان سه مذهب دیگر، نه تنها مشکلى با شیعیان نداشتند، بلکه برخى چون شافعى‏ها به ایشان نزدیک بودند. این نزاع‏ها همه ساله و به بهانه‏هاى گوناگون در موقعیت‏هاى خاص شعله‏ور مى‏گردید و در آن افراد بسیارى از طرفین کشته مى‏شدند و اموال و امکانات فراوانى تلف مى‏گردید. در پسِ این وقایع تلخ، چیزى جز تعصب‏هاى کور، جهالت، احساسات بیهوده فرقه‏اى و برخى حسادت‏ها و رقابت‏هاى بى‏اساس دیده نمى‏شد. درست است که در بین تعالیم مذاهب گوناگون اسلامى، تفاوت‏ها و حتى اختلاف‏هایى دیده مى‏شود، اما آن‏قدر مشترکات دینى اساسى و محورى وجود داشت که مى‏توانست ملاک و معیار یک اتحاد استوار و هم‏زیستى مسالمت‏آمیز قرار گیرد.[51]

بخشى از این رویارویى خونین هنگامى صورت مى‏گرفت که مسلمانان در مقابل خطر رومیان مسیحى نیاز به انسجام و هم‏بستگى داشتند و باید در برابر دشمن مشترکى که مرزهاى جهان اسلام را تهدید مى‏کرد، تفرقه و انتقام‏گیرى‏هاى وحشیانه را کنار مى‏گذاشتند. گاهى برخى افراد جاهل در اختلافات شخصى، به رهبران مذاهب اسلامى ناسزا مى‏گفتند و همین درگیرى‏هاى گسترده و شدیدى را به وجود مى‏آورد و طى آن محله کرخ مورد غارت قرار مى‏گرفت. تأکید شیعیان به برپایى مجالس سوگوارى براى خامس آل عبا و برپایى جشن‏هاى غدیر نیز نزاع‏هاى خونینى را رقم مى‏زد. برخى شعائر شیعه نیز وقتى علنى مى‏گردید، افراد متعصب شعله درگیرى را برمى‏افروختند. از جمله آنها ذکر «حىّ على خیر العمل» در اذان، گواهى دادن به ولایت امیرمؤمنان (ع) در اذان و اقامه، استفاده از رنگ سفید در مقابل رنگ سیاه بنى‏عباس، توجه جدى شیعیان به زیارت مشاهد مشرفه در عتبات عراق، مشهد مقدس و بقیع بود.[52] علاوه بر علما و واعظان فاضل، عده‏اى از قصه‏گویان در مساجد یا در کوچه‏ها روى کرسى مى‏نشستند و براى مردم سخن مى‏گفتند. این‏ها ضمن این‏که معلومات کافى نداشتند، از دروغ‏گویى و جعل حدیث هم ابایى نداشتند و براى جلب توجه شنوندگان، علاوه بر بیان رسا و فصیح و بر زبان آوردن عبارات مُسّجع و آواز دل‏نشین، تدابیر دیگرى به کار مى‏بُردند. این قصه‏گویان در کوچه و بازار مى‏نشستند و با گفته‏هاى به ظاهر جذاب خود مردم را به سوى فتنه، آشوب و خصومت با یکدیگر سوق مى‏دادند، این وضع گاه چنان شدت مى‏یافت که از سوى حاکمان وقت، قصه‏خوانى منع مى‏گردید. در سال 367 هجرى که نزاع مداوم میان پیروان مذاهب اسلامى از جمله شیعیان و حنابله، شدت یافت و بغداد و کرخ را به تباهى کشاند، عضدالدوله دیلمى، فرمانرواى شیعى آل‏بویه آن اوضاع اسف‏بار را در اثر فتنه‏انگیزى قصه‏خوانان دانست و به همین دلیل فرمان داد هیچ کس در کنار معابر و در مسجدها و محافل مذهبى به قصه‏خوانى نپردازد و هرکس چنین کند، خونش هدر است.[53]

از عوامل دیگرى که به نزاع میان حنبلى‏ها و شیعیان کرخ دامن مى‏زد، کتاب‏ها و رساله‏هایى بود که توسط افراد سطحى‏نگر، داراى افکار منجمد و تعصّب‏هاى افراطى به نگارش درمى‏آمد و گاه برخى مغرضان در قالب قوّالان مطالبى تحریک‏آمیز از این کتاب‏ها را با بیاناتى بلیغ و موثر مى‏خواندند و شعله‏هاى خشونت و خصومت را با این کار مذموم خود برمى‏افروختند.[54]

اختلاف شدید بین عناصر شیعى و سنى حنبلى که در عهد خلیفه المقتدر عباسى و قبل از ظهور آل‏بویه، منجر به تخریب مسجد براثا متعلق به شیعیان در محل تلاقى نهر عیسى و نهر کرخیه در سال 313 هجرى گردید. در عهد معزالدوله دیلمى برخوردهایى که میان کرخى‏هاى شیعه و مخالفان آنان روى داد، تشدید گردید. هرچند این امیر آل بویه در آغاز ورود به بغداد، با علنى ساختن و رسمى نمودن شعائر شیعه، تا اندازه‏اى حساسیت آفرید، اما روح تسامح این سلسله و ضرورت پرهیز از هرگونه اغتشاش در بغداد، آنان را از مقابله با تعصب‏هاى طایفه حنبلى مذهب برکنار نگاه مى‏داشت و حتى در ایجاد محیطى آرام‏تر مى‏کوشیدند؛ اما آیین سوگوارى و مراسم مربوط به جشن در روز غدیرخم که اهل سنت هم به جهت اظهار مخالفت، به مقابله با آن مراسم دست زدند، توسط معزالدوله از سال‏ 353 هجرى ترویج گردید و البته تا زمان عضدالدوله هم با وجود مخالفت حنابله نسخ و لغو نگردید و صرفاً در دوره بروز اختلافات بین فرزندان عضدالدوله و مقارن با ظهور آثار انحطاط در قدرت آل‏بویه بود که نشر آن‏چه «اعتقادات قادرى» خوانده شد، به طور رسمى عقاید شیعه را نفى و سبّ برخى افراد چون معاویه را منع کرد.

سال‏ها بعد در تعقیب این سیاست نایب بهاءالدوله در عراق از جمله کرخ و بغداد، اقامه مراسم را براى هر دو فرقه سنى و شیعه ممنوع کرد. وى با آن‏که خود شیعى و دیلمى بود،[55] با کم شدن عواملى که موجب اختلاف مى‏گردید، در نیمه دوم قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم هجرى، اغلب روابط خوبى در کرخ و بغداد بین شیعه و سنى برقرار شد و اگر هم زد و خوردى به وجود مى‏آمد، معمولًا تعصبات قومى، محله‏اى و طایفه‏اى بود و در صورتى که شیعیان مى‏خواستند شعائر یا آداب و مراسمى را برگزار کنند، اهل سنت نیز مراسمى شبیه آن برگزار مى‏کردند و از این طریق به معارضه مى‏پرداختند. بزرگان شیعه چون شیخ مفید تلاش‏هاى گسترده‏اى انجام مى‏دادند که آتش فتنه و اختلاف مشتعل نگردد و برنامه‏هایى داشتند که از دامن زدن به درگیرى‏ها جلوگیرى مى‏کرد و به افراد جاهل و متعصب زمینه نمى‏داد که آتش‏افروزى کنند. با وجود همه این فعالیت‏هاى بازدارنده، فتنه‏هایى فرساینده و نابود کننده رخ مى‏داد؛ چنان که در سال 416 هجرى عده‏اى با عنوان «عیاران» به تحریکاتى دامن زدند و به غارت اموال مردم در کرخ پرداختند و منزل سید مرتضى و محله‏اى که او در آن مى‏زیست نیز آتش زده شد. به همین دلیل گرانى و کمبود ارزاق سراسر کرخ را فرا گرفت. در 423 هجرى نیز مخالفان متعصب، با شیعیان کرخ درگیر شدند و بر ایشان غالب گردیده و عده‏اى را کشتند. در 425 هجرى عیاران سنى‏مذهب با امکانات و تجهیزات فراوان براى رفتن بر سر قبر مصعب بن زبیر بن عوام، از محل اقامت خود بیرون آمدند، اما با شیعیان کرخ در باب دیزج و قلایین درگیر شدند که طى آن بسیارى کشته شدند و عیاران اجازه ندادند آب دجله به کرخ برسد. تا سال 442 هجرى این وضع رنج‏آور و تفرقه‏افکن و مسلمان‏کش ادامه یافت تا این که در این زمان روابط شیعه و سنى به مسالمت گرایید، اما افرادى جاهل و متعصب از هر دو طرف اجازه ندادند این اتحاد و همزیستى مسلمانان با یکدیگر تداوم یابد و درگیرى‏ها از سر گرفته شد.[56] به گفته علامه مظفر حوادث فجیع و دردناکى رخ داد و مصائب بسیارى بر شیعیان وارد شد. بسیارى را کشتند؛ اموالشان را غارت کردند؛ مساجد آنان را در کرخ ویران کردند؛ به علماى آنان اهانت روا داشتند و شیعیان کرخ اجازه نداشتند علاقه و ارادت خود را نسبت به خاندان رسول‏اکرم (صلى الله علیه و آله) در مراسم‏هاى‏شان نشان دهند.[57]

حوزه علمیّه کرخ‏

على‏رغم این که کرخ در ادوار تاریخى، عرصه آشفتگى‏ها و فتنه‏ها و جنگ‏هاى خونینى بود، اما به لحاظ تشکیل کانون‏هاى علمى، آموزشى، مدرّسان و دانشوران و شکوفایى شخصیت‏هاى علمى، نسبت به برخى مناطق شیعه‏نشین دیگر در اوج بوده است. زمینه‏هاى جارى گردیدن چشمه‏هاى معرفت و حکمت در کرخ، ریشه در پرتوافشانى ائمه هدى و شاگردان و صحابى آن ستارگان فروزان داشته است. اگرچه امام کاظم (علیه السلام) در بغداد زیر شدیدترین فشارها قرار داشت، اما به نشر معارف اسلامى و علوم الهى پرداخت و دانشمندان بزرگى از فقها، محدثان، متکلمان و حکما در مکتب موسوى، درس دیانت و حکمت آموختند. با شهادت امام هفتم (علیه السلام) برخى از راویان حدیث در کرخ و بغداد به تربیت اهل علم و معرفت اهتمام ورزیدند. نوّاب چهارگانه حضرت مهدى (عج) نیز با رعایت تقیه، در این منطقه به رشد و تعالى شیعه و تقویت بنیه علمى و فکرى آنان اهتمام ورزیدند. با ضعف سیاسى بنى‏عباس و ظهور علماى برجسته، حوزه علمیه کرخ از نظر کمى و کیفى ارتقا یافت.[58]

خورشیدى درخشان در آسمان کرخ‏

مشهورترین عالم برخاسته از کرخ که چون خورشیدى بر تارک آسمان علوم الهى درخشید و ستارگان بى‏شمارى در منظومه او نورافشانى کردند، محمد بن نعمان مشهور به «شیخ مفید» است؛ فرزانه‏اى عالى‏قدر، فقیهى ژرف‏نگر و متکلّمى توانا که آراء، اندیشه‏ها و استنباطهاى او در عرصه‏هاى کلامى، فقهى، سیاسى و اجتماعى مورد توجه محققان و مؤلّفان بلندپایه جهان اسلام است و آثار بسیارى که در علوم گوناگون تألیف کرده، مؤیّد جامعیت علمى وى مى‏باشد. او مدت چهل سال حوزه علمیّه کرخ را اداره مى‏کرد و در همین ایّام مرجعیّت شیعیان جهان عصر خود را نیز عهده‏دار بود. او نه تنها در بُعد علمى و تلاش‏هاى فکرى و فرهنگى، شخصیت برجسته و کم‏مانندى بود، بلکه در سیره عملى و خلق و خوى نیکو نیز الگویى ناب به شمار مى‏رفت و مورّخان و شرح‏حال‏نگاران، وى را عالمى پارسا، زاهدى پرهیزکار و مجتهدى شب‏زنده‏دار معرفى کرده‏اند. بزرگانى چون سید رضى، سید مرتضى، شیخ طوسى، نجاشى، سلّار دیلمى، کراجکى و دیگر استوانه‏هاى علم و معرفت، در مکتب پرفیض شیخ مفید تربیت گردیده و از شاخسار دانش او خوشه‏ها چیده و وارستگى، فروتنى و خضوع و خشوع در برابر حق تعالى را از این مرد خدا آموختند.[59] ذهبى مى‏نویسد:

مفید، شیخ بزرگ شیعیان بود که با قدرت فراوان در مقابل تمام طرفداران عقاید گوناگون به مجادله و مناظره برمى‏خاست. اصولًا یکى از ویژگى‏هاى این دانشمند بزرگ که مخالف و موافق درباره‏اش اقرار دارند، قدرت مناظره و حاضرجوابى‏هاى منطقى ایشان است.[60] شیخ مفید مجالس درس خود را در مسجدش، در گذرگاه درب الریاح، واقع در محلّه کرخ یا در خانه‏اش در همین محلّه برپا مى‏کرد. این مجالس پذیراى همه اهل دانش و طالبان علم بود و اصولًا اولّین حوزه علّمیه منظّم در محله کرخ به دست شیخ مفید بنیان نهاده شد. اعتبارش از لحاظ اجتماعى به اندازه‏اى بود که عضدالدوله دیلمى به دیدارش مى‏رفت و در مجالس بحث او شرکت مى‏کرد.[61] قاضى عبدالجبار معتزلى پیشواى معتزلیان، قاضى ابوبکر باقلانى رئیس اشعریان و على بن عیسى رمانى دانشور مشهور در علم نحو و کلام، جزو کسانى بودند که شیخ مفید با آنها در مباحث اعتقادى و مبانى مذاهب و فرق مناظره مى‏کرد و بر تمامى آنان غلبه یافت. حتى لقب «مفید» را همین على بن عیسى رمّانى به ملاحظه احاطه علمى و قدرت بیان شیخ کرخ به وى داد.[62] ابن‏ندیم در اثر خود «الفهرست» که در سال 377 هجرى نوشته و در این موقع شیخ مفید چهل ساله بوده، مى‏نویسد: «ریاست متکلمان شیعه در عصر ما به او رسیده و ایشان در علم کلام بر مبناى مذهب امامیه بر همگان برترى دارد».[63]

دو گوهر گران‏بهاى کرخ‏

وقتى فرزندان شریف ابواحمد حسن بن موسى موسوى آماده تحصیل علوم گردیدند، به وسیله مادر بزرگوارشان به محل تدریس شیخ در مسجد کرخ آورده و آن دو طفل به دست مبارک ایشان سپرده شدند. با ارتحال شیخ مفید در 413 هجرى سید مرتضى علم الهدى زعامت حوزه علمیه و مرجعیت شیعى جهان تشیع را عهده‏دار گردید.

وى در ابعاد دیگرى نیز داراى مقاماتى بود؛ از جمله در تمام علوم اسلامى صاحب آرا و دیدگاه‏هاى بدیع بود. در سرودن اشعار نغز و پرمحتوا و نثرنویسى، ادیبى توانا و خوش‏ذوق بود. مناصبى اجتماعى چون نقابت علویان، امیرى حج، ریاست دیوان مظالم و قضاوت را عهده‏دار بود و این ویژگى‏ها اعتبار و نفوذ سیاسى اجتماعى سید مرتضى را بسیار بالا برده بود. سید مرتضى در کرخ، دارالعلمى براى تحقیق، مطالعه و تدریس و تدرّس طالبان علم بنا کرد و مجالس درس ایشان با وجود علما، فقها و ادبایى از تمامى طوایف اسلامى آراسته مى‏گردید. سید مرتضى نخست در باب المحولِ کرخ، در خانه پدرى سکونت داشت، اما او با دارایى خود سه خانه دیگر به ترتیب در کنار نهر صراة، گذر درب جمیل کرخ و در کنار دجله بنا نمود. اوّلین خانه در حوادث و فتنه‏هاى حنبلى‏هاى متعصب به سال 422 هجرى‏ تخریب و سوزانده شد و سید به خانه دیگر خود در کرخ نقل مکان کرد؛ خانه‏اى که جلال‏الدوله، فرزند بهاءالدوله پادشاه دیلمى، دو بار بدان پناهنده گردید. تمام این منازل، محل ضیافت تازه‏واردان و پناهگاهى براى افراد بى‏پناه و محل درس و بحث و داراى کتابخانه‏هاى نفیسى بوده است. دارالعلم سید مرتضى که شبیه پژوهشگاه‏هاى امروزى بود، در یکى از این منازل شکل گرفت. اضافه بر این، شریف مرتضى براى شاگردان مدرسه کرخ حقوق ماهیانه‏اى قرار داده بود تا آنان بتوانند با آسودگى خاطر و به دور از دغدغه تأمین معاش به مطالعه، تحقیق و آموزش مشغول باشند. وقف یک مزرعه از املاک خود براى تهیه کاغذ اهل علم و تأسیس کتابخانه‏اى با منابع متعدد و اصیل، از دیگر تلاش‏هاى سید مرتضى مى‏باشد.[64] یکى از شاگردانش به نام ابوالقاسم تنوخى که قاضى مدائن بوده مى‏گوید:

کتابخانه سید مرتضى هشتادهزار جلد کتاب داشت که آنها را خوانده یا تألیف کرده یا مطالب آنها را به خاطره سپرده بود. رافعى تعداد کتاب‏هاى او را یکصدوچهارده هزار جلد ذکر کرده است.[65]

ارتحال این عالم بزرگ در 436 هجرى اتفاق افتاد. پیکرش را پس از تشریفات شرعى، در خانه‏اش در کرخ دفن کردند؛ اما بعدها آن را به کربلا انتقال دادند و در کنار پدر و برادر گرامى‏اش دفن کردند.[66] سید رضى نیز با برادر دانشمندش، همگام و همراه بود. او نیز مرکزى علمى در کرخ بنا نهاد که در آن تمامى نیازهاى طالبان علم و معرفت فراهم گردیده بود. بدین ترتیب حوزه علمیه کرخ به دست شیخ مفید بنیاد نهاده شده و با اهتمام این دو سید بزرگوار، راه رشد و کمال را در پیش گرفت؛ چنان‏که در عصر شیخ طوسى، شیخ کرخ صاحب بزرگ‏ترین کرسى علمى بغداد و حتى جهان اسلام بود.

اعلم علما در کرخ‏

ابوجعفر محمد بن حسن معروف به «شیخ طوسى» در 408 هجرى در بیست‏وسه سالگى در حوزه کرخ به محضر شیخ مفید شرفیاب گردید و پس از ارتحال استادش، مدت 23 سال نزد سید مرتضى کسب علم نمود. ابوعلى حسن بن محمد بن اسماعیل بن محمد بن اشناس معروف به «ابن حمامى» بزاز کرخى که به گفته صاحب ریاض راوى نسخه کاملى از صحیفه سجادیه است، از مشایخ شیخ طوسى است که در خانه‏اش، واقع در کرخ مجلس علمى ترتیب مى‏داد. شیخ طوسى پس از سید مرتضى، اعلم شخصیت‏هاى جهان اسلام گردید و حدود سیصد نفر از فقها، دانشمندان شیعه و تنى چند از علماى اهل سنت از محضرش بهره بردند.

در نیمه قرن پنجم هجرى، کرسى علم کلام که به اعلم علما اختصاص داشت، به شیخ طوسى رسید. این مقام بزرگ‏ترین موقعیت و منصب علمى رسمى‏اى بود که در مرکز خلافت عباسیان و جامعه اهل سنّت نصیب عالمى شیعىِ ساکن در کرخ مى‏شد. همین امر حسادت برخى را برانگیخت و به سعایت از او پرداختند و شایع کردند که شیخ طوسى از صحابه بدگویى مى‏کند؛ اما شیخ پاسخى مستدل به رشک‏ورزان داد و جایگاهش رفیع‏تر گردید. شیخ طوسى تا دوازده سال پس از سید مرتضى، ریاست شیعیان را عهده‏دار بود. نوآورى‏هاى علمى و توان فوق العاده او در ارائه مطالب و تسلط او به آراى دیگر مذاهب، به اندازه‏اى بود که تا دو سده هیچ کس جرئت نداشت در برابر آراى او عرض اندام کند. کتاب «التبیان فى تفسیر القرآن» به قلم شیخ طوسى، نخستین تفسیر استدلالى شیعه به شمار مى‏رود. دو کتاب از کتب اربعه شیعه نیز توسط این عالم عامل نوشته شده است که عبارتند از: «الاستبصار فیما اختلف من الاخبار» و «تهذیب الاحکام». او آثار ارزشمندى نیز در رجال فقه و مسائل کلامى دارد.[67] شیخ طوسى تا سال 448 هجرى با کمال عزت و عظمت در منطقه کرخ به درس، بحث، تألیف و پاسخ به مسائل و رفع شبهات و دفع توطئه‏ها و فتنه‏ها از شیعیان مشغول بود؛ اما سرانجام بر اثر شدت گرفتن آشوب و دشمنى بین گروه‏ها و دسته‏هاى مختلف و ورود طغرل سلجوقى به بغداد آتش فتنه جدیدى مشتعل گردید و شیخ طوسى ناچار به نجف اشرف هجرت کرد و در جوار بارگاه مطهر مولاى متقیان حضرت على (علیه السلام) مأوى گزید و آن‏جا را به صورت پایگاه معارف اهل‏بیت و مذهب جعفرى درآورد و دانشگاه بزرگ شیعه را در این دیار مقدس بنیان نهاد. به گفته ابن‏جوزى در سال 448 هجرى، کتابخانه شیخ طوسى در کرخ به غارت رفت و ضمن حوادث سال 449 هجرى مى‏گوید:

در صفر این سال خانه شیخ طوسى متکلم شیعى در کرخ مورد هجوم قرار گرفت و کتاب‏ها و کرسى وى که بر روى آن تدریس مى‏کرد، به علاوه سه درفش سفیدى که مردمان کرخ از دیرباز به هنگام عزیمت به نجف اشرف و زیارت امیرمومنان (علیه السلام) با خود حمل مى‏کردند، از خانه‏اش بیرون آورده شد و طعمه حریق گردید.[68]

معاریف کرخى‏

به جز شخصیت‏هایى که بدان‏ها اشاره کردیم، بزرگان دیگرى نیز منسوب به کرخ هستند یا در این منطقه منشأ خدماتى بوده‏اند؛ از جمله آنان معروف بن فیروز کرخى، مکنى به ابومحفوظ (م 200) از زاهدان، عرفا و بزرگان اهل سلوک مى‏باشد و در منابع تاریخى و رجالى به‏ «معروف کرخى» مشهور است. مى‏گویند معروف از موالى حضرت امام کاظم (علیه السلام) بوده‏[69] و پدر و مادرش نصرانى بوده‏اند، اما خود به دست امام رضا (علیه السلام) مسلمان گردید و از محضر آن حضرت بهره برده است. گروهى از عرفا که در سلسله مشایخ خود، به معروف کرخى و توسط او به امام رضا (علیه السلام) مى‏رسند، به «سلسلةالذهب» (رشته طلایى) مشهورند. شهید مطهرى او را از بزرگان و مشاهیر اهل عرفان دانسته است.[70]

«سَرَقُسطى» شاگرد و مرید معروف کرخى است که سخنان بسیارى در توحید و معرفت الهى دارد. مى‏گویند تاجر بود و در محله کرخ بغداد به تجارت مشغول بود؛ اما ناگهان تحولى در زندگى او رخ داد و در خانه به عبادت نشست و بر اثر ذکر و تزکیه، به مقاماتى معنوى و احوالات ملکوتى دست یافت. سر سقطى مدت سى سال به دلیل بر زبان آوردن ذکر الحمد لله استغفار مى‏کرد؛ وقتى از سببش پرسیدند، گفت: شبى حریقى در بازار کرخ رخ داد؛ بیرون آمدم تا ببینم به مغازه من رسیده است یا نه، ولى متوجه شدم به دکّان من آسیبى وارد نشده است؛ پس گفتم: الحمدلله. ناگهان به خود آمدم و گفتم آیا نباید از آتش‏سوزى در مغازه‏هاى دیگر مسلمانان در اندیشه باشم؟!.[71]

از کارگزاران حکومتى اهل کرخ مى‏توان از ابوجعفر محمد بن قاسم کرخى نام برد که در سال 324 هجرى وزیر خلیفه عباسى الراضى بالله گردید. راضى ادیب و شاعر و سخى و جوان بود و با مردم به احسان رفتار مى‏کرد. وزارت ابوجعفر کوتاه بود و فقط تا ذى‏حجه 325 هجرى این سمت را عهده‏دار بود.[72]

در کتابخانه صاحب بن عباد، کتابى جغرافیایى با نقشه‏هاى گوناگون نگاه‏دارى مى‏شده که مؤلف آن، ابن مرزبان کرخى بوده است.[73]

به گفته مسعودى، قاضىِ منسوب المقتدر بالله در منطقه کرخ و سمت شرقى، ابن‏یوسف بن یعقوب بود. او قاضى القضاة بود و پس از وى پسرش عهده‏دار این سمت گردید.[74]

ابراهیم بن ابى‏زیاد کرخى از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است. وحید بهبهانى مى‏گوید:

چون ابن ابى‏عمیر و صفوان بن یحیى از او حدیث نقل کرده‏اند، معلوم مى‏شود که از ثقات بوده است ... و این‏که ابن محبوب از او روایت مى‏کند، اشاره به اهمیت اوست و از این جهت که شیخ صدوق به او طریقى دارد و دائى من علامه مجلسى به نیکى او حکم کرده و او از امام کاظم (علیه السلام) روایت نموده است.[75] شریف محمد بن على بن محمد بن محسن بن یحیى بن جعفر بن على الهادى (علیه السلام) عالم نسب‏شناس و نقیب مقابر قریش نیز ساکن کرخ بود.[76] شریف ابوالفضل على (443- 515) از نوادگان حضرت على (علیه السلام) نقیب حرم باب التبن ساکن منطقه کرخ و عالم به انساب بود. وى از ابامحمد حسن بن على جوهرى حدیث نقل کرده است. ابومعمر انصارى و ابوطالب بن خضیر از وى روایت کرده‏اند. پیکرش در مقابر قریش مدفون است. فرزندش احمد، نقیب علویان کرخ بود.[77]

على بن حسن باخرزى سبخى (م 467) صاحب کتاب «دمیة القصر فى شعراء العصر»، در ادبیات، نحو و شعر بدیع و معانى بلند، یگانه روزگار بود. در بغداد به فنون ادبى و توانایى‏هاى ذوقى او اقبالى نشان ندادند؛ پس در کرخ سکونت گزید و با فرهنگ و ادبیات کرخیان مأنوس گردید و آنها را در اشعار خود منعکس کرد.[78]

 

[1] . گیتاشناسى نوین کشورها، گردآورى و ترجمه: عباس جعفرى..

[2] . عبد الحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران، ج 2، ص 19 و 20..

[3] . همان، ج 1، ص 451 و 452؛ محمدجواد مشکور، تاریخ ایران زمین، ص 85..

[4] . مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعراى بهار، ص 63؛ تجارب الامم، ترجمه علینقى فندوى، ج 5، ص 207..

[5] . محمد کاظم خواجویان، تاریخ تشیع، ص 113؛ دلیسى اولیدى، انتقال علوم یونانى به عالم اسلام، ترجمه احمد آرام، ص 233؛ یاقوت حموى، معجم البلدان، ج 4، ص 255..

[6] . لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18247؛ دائرة المعارف تشیع، ج 14، ص 27..

[7] .. معجم البلدان، ج 4، ص 255..

[8] . برگزیده مشترک یاقوت حموى، ترجمه محمد پروین گنابادى، ص 159 و 160..

[9] . حدود العالم من المشرق الى المغرب( تالیف 372)، به کوشش منوچهر ستوده، ص 154..

[10] . دائرة المعارف تشیع، ج 14، ص 27..

[11] . لغتنامه دهخدا، ج 12، ص 18247..

[12] . مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 468..

[13] . یعقوبى، البلدان، ص 32، 39 و 40..

[14] . مقدسى، احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ترجمه علینقى منزوى، ج 1، ص 159، 110، 78، 35 و 170..

[15] . ابن حومل، صورة الارض، ج 1، ص 216 و 217..

[16] .. مروج الذهب، ج 2، ص 26- 27؛ یادنامه سید رضى، به اهتمام سید ابراهیم سید علوى، ص 268..

[17] . طبرى، تاریخ المرسل و الملوک، ج 6، ص 438؛ هندوشاه نخجوانى، تجارب السلف، ص 97..

[18] . تاریخ طبرى، ج 7، ص 470 و 471؛ دینورى، اخبار الطول، ص 370..

[19] . تجارب السلف ص 106؛ البلدان، ص 6 و 7..

[20] . آلبرت حورانى، تاریخ مردمان عرب، ترجمه فرید جواهر کلام، ص 63؛ جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، ص 71..

[21] . خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 1، ص 77- 80؛ تاریخ طبرى، ج 8، ص 37- 39؛ ابن‏جوزى، مناقب بغداد، ص 11- 13؛ معجم البلدان، ج 4، ص 448..

[22] . تاریخ بغداد، ج 1، ص 80 و 81..

[23] . البلدان، ص 17 و 18..

[24] . قدامة بن جعفر، کتاب الخارج، ترجمه و تحقیق: حسین قره چانلو، ص 69..

[25] . احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ج 1، ص 165 و 166..

[26] . محمد بن احمد بن جبیر، سفرنامه ابن جبیر، ترجمه پرویز اتابکى، ص 275 و 276..

[27] . صورت الارض، ج 1 ص 216؛ اصطخرى، مسالک و ممالک، ص 89..

[28] . معجم البلدان، ج 4، ص 252..

[29] . زکریا بن محمد قزوینى، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه با اضافات از جهانگیر میرزا قاجار، به تصحیح و تکمیل میرهاشم محدث، ص 517..

[30] . مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 136 و 137؛ جلال‏الدین همایى، شعوبیه، ص 6- 8؛ لوسین بودا، برمکیان، ترجمه عبدالحسین میکده، ص 109؛ البلدان، ص 14؛ کامل ابن اثیر، ج 19، ص 174؛ تسترى، قاموس الرجال، ح 9، ص 127؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 10، ص 234 و 235؛ رجال کشى، ص 262 و 271..

[31] . آیت‏الله خوئى، معجم رجال الحدیث، ج 19، ص 174؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 217؛ بحارالانوار، ج 10، ص 234 و 235؛ رجال کشى، ص 263 و 271..

[32] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطایبین، ص 504؛ نوبختى، فرق الشیعه ص 80 و 81؛ محمدحسین مظفر، تاریخ شیعه، ترجمه سید محمدباقر حجتى، ص 104 و 105..

[33] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 433؛ حسین کریمان، سیره و قیام زید بن على 7، ص 129..

[34] . البلدان، ص 14 و 72؛ کامل ابن اثیر، ج 5، ص 352؛ تاریخ طبرى، ح 9، ص 462 و 463..

[35] . سبط بن جوزى، المنتظم، ذیل حوادث سال 331 هجرى..

[36] . یادنامه علامه شریف رضى، ص 283..

[37] . جاسم حسین، تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ترجمه سید محمد تقى آیت‏اللّهى، ص 89..

[38] . همان، ص 137..

[39] . شیخ طوسى، الغیبة، ص 258 و 229 و 232..

[40] . همان، ص 193، 195، 198 و 238؛ رجال نجاشى، ص 198؛ آقابزرگ تهرانى، نوابع الرواة، ص 186..

[41] . الغیبة، ص 250، و 256؛ ذهبى، العبر، ج 2، ص 191؛ همو، تاریخ الاسلام، ص 132؛ آقابزرگ تهرانى، نوابغ الرواة، ص 289؛ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ص 517..

[42] . الغیبة، ص 257 و 258؛ بحارالانوار، ج 51، ص 362؛ معجم‏البلدان، ج 1، ص 532؛ تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم، ص 211 و 221..

[43] . دائرة المعارف تشیع، ج 14، ص 26 و 27؛ سید محمد صدر، تاریخ غیبت کبرى، ترجمه سید حسن افتخارزاده، ص 590..

[44] . على بن عیسى اربلى، کشف الغمه فى معرفة الائمه، ج 1، ص 117 و 118..

[45] . تاریخ بغداد، ص 109 و 110..

[46] . المنتظم، ج 8، ص 44..

[47] . سید حسن امین، دائرةالمعارف الاسلامیه الشیعیه، ج 2، ص 448؛ جعفر خلیلى، موسوعة العتبات المقدسه، قسم الکاظمین، ج 1، ص 18، 21، 31، 33؛ دائرةالمعارف تشیع، ج 2، ص 158 و 159؛ على‏اصغر فقیهى، آل بویه، ص 445؛ تاریخ تشیع در عراق در قرون نخستین، ص 240؛ یادنامه شریف رضى، ص 327..

[48] . ابن‏تعزى بردى، النجوم الزاهره، ج 7، ص 47؛ ابن‏عماد، شذرات الذهب، ج 5، ص 271 و 272؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 4، ص 327..

[49] . عزیز الله بیات، تاریخ ایران از ظهور اسلام تا دیالمه، ص 161 و 162..

[50] . سید مجدالدین محمد حسین، زینة المجالس، ص 203؛ مجله حوزه، ش 83، ص 188 و ش 87، ص 155 و 156..

[51] . آل بویه، ص 708؛ تاریخ تشیع در عراق، ص 275؛ یادنامه شریف رضى، ص 326..

[52] . تاریخ تشیع در عراق، ص 232 و 233، آل بویه، ص 471..

[53] . المنتظم، ج 5، ص 122 و ج 7، ص 88؛ تیمة الدهر، ثعالبى، ج 1 ص 206..

[54] . یادنامه شریف رضى، ص 321..

[55] . تاریخ مردم ایران، ج 2، ص 479- 481..

[56] . آل بویه، ص 196 و 197 و 471؛ تاریخ شیعه، ص 295..

[57] . تاریخ شیعه، ص 150 و 151..

[58] . سید علیرضا سید کبارى، حوزه‏هاى علمیه شیعه در گستره جهان، ص 206 و 211..

[59] . میرزا عبدالله افندى، ریاض العلما، ج 5، ص 178؛ تایخ تشیع در عراق، ص 243 و 244..

[60] . تاریخ بغداد، ج 3، ص 231..

[61] . على دوانى، مفاخر اسلام، ج 3، ص 240؛ مارتین مک درموت، اندیشه‏هاى کلامى شیخ مفید، ص 18..

[62] . هزاره شیخ طوسى، ص 6 و 7..

[63] . فهرست ابن ندیم ص 266 به بعد..

[64] . ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 3، ص 313 و 314؛ فوائد الرضویه، ص 284؛ مفاخر اسلام، ج 3، ص 290؛ محمدباقر موسوى خوانسارى، روضات الجنات، ج 4، ص 296 و 297..

[65] . محمود شریفى، سید مرتضى پرچمدار علم و سیاست، ص 38..

[66] . سید محمد صادق موسوى گرمارودى، آیینه‏داران آفتاب، ص 452 و 453..

[67] . مامقانى، تنقیح المقال فى علم‏الرجال، ج 3، ص 105؛ سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 1، ص 145؛ شیخ آقابزرگ تهرانى، زندگى‏نامه شیخ طوسى، ترجمه علیرضا میرزا محمد و سید حمید طبیبیان، ص 52 و 53..

[68] . المنتظم، ج 8، ص 173 و 179..

[69] . لغتنامه دهخدا، ج 14، ص 21152..

[70] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ص 646..

[71] . همان، ص 647؛ آدام متز، تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ترجمه علیرضا ذکاوتى، ج 2، ص 312؛ زکریا بن محمد قزوینى، آثارالبلاد و اخبارالعباد، ص 517..

[72] . مسکویه، تجارب الامم، ج 5 ص 443- 445، شیخ عباس قمى، تتمة المنتهى، ص 261..

[73] . احسن التقاسیم فى معرفة الاقالیم، ج 1 ص 6..

[74] . مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص 368..

[75] . دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 269 و 270، تنقیح المقال، ج 1 ص 12..

[76] . شیخ محمد آل‏یاسین، تاریخ حرم کاظمین، ترجمه غلامرضا اکبرى، ص 2؛ عمیدى، المشجّر الکشاف، ص 2..

[77] . تاریخ حرم کاظمین، ص 218 و 219..

[78] . یاقوت حموى، گزیده معجم الادبا، ترجمه عبدالمحمد آیتى، ج 2، ص 735- 737..