در مدت حضور امام حسین (علیه السلام) در مکه، شمارى از مردم حجاز و بصره به ایشان پیوستند و با اهلبیت و دوستان همراه وى، به سوى عراق حرکت کردند. ابواسحاق اسفراینى گوید:
حسین (علیه السلام) مهیا شد و شتران را بیرون آورد و بار سفر را بر آنها سوار کرد و همه زنان و فرزندانش نیز بر شتران نشستند. وى در حالى از مکه بیرون رفت که هفده نفر از همراهانش، افراد ذکور بودند؛ یعنى فرزندان و برادران و پسرعموهایش؛ شصت نفر آنها از یارانش بودند که سواره و پیاده در میان آنها حضور داشت. این تعداد، با زنان و فرزندانشان با حسین بن على (علیه السلام) همراه شدند.
بنابر تصریح اکثر مورخان، خروج امام در روز سهشنبه، روز ترویه، هشت روز گذشته از ذىالحجه سال شصت هجرى بود. این تاریخ، همان است که در نامه امام حسین (علیه السلام) به مردم کوفه، بدان تصریح شده است؛ در آنجا امام مىنویسد: «من در روز سهشنبه، هشت روز گذشته از ذىالحجه، از مکه به سوى شما حرکت کردم».
سید الشهداء (علیه السلام) تا رسیدن به عراق و کربلا، منزلگاههاى چندى را پشت سر نهاد که آخرین آنها سرزمین تفتیده و خوننشان کربلا بود. در این مسیر، دیدارها و گفتوگوهاى بسیارى میان امام و برخى افراد صورت گرفت و امام براى روشنگرى نسبت به اوضاع آن روز جامعه اسلامى و تشریح حرکت خود، سخنانى را بیان داشت که همه در گزارشهاى تاریخى ثبت و ضبط شده است. هرچند که در تعداد این منزلگاهها و اتفاقات رخ داده در آنها، نظر یکسانى وجود ندارد و اختلافات بسیارى به چشم مىخورد، اما جمعبندى اسناد و مدارک مربوط به حرکت امام حسین (علیه السلام) از مکه تا کربلا نشان مىدهد، توقفگاههاى ایشان در این مسیر، 23 منزل بوده است.
در این نوشتار، ما به بررسى اقوال مورخان و راویان درباره آخرین منزلگاه امام حسین (علیه السلام)، یعنى کربلاى معلى مىپردازیم و هدفمان آن است که در این باب، به نظرى صحیح و صائب دست یابیم و از میان اقوال و نقلهاى گوناگون، به واقع مطلب برسیم.
منزلگاه بیستوسوم
حسین بن على (علیه السلام) مسلما در روز پنجشنبه، دوم محرم الحرام سال 61 هجرى در کربلا فرود آمد. همه محدثان و مورخان، اهل سنت و شیعه، این روز را تاریخ ورود امام به کربلا دانستهاند و به تصریح طبرى و جزرى و ابومخنف و شیخ مفید و ابننماء حلى و علامه مجلسى، و نقل بعضى کتابهاى معتبر و مورد اعتماد، این ورود در روز پنجشنبه صورت گرفت؛ اگرچه در مقتل چاپى ابومخنف، روز چهارشنبه گفته شده است. عدهاى از ناآشنایان به تاریخ نیز به تبعیت از وى، روز ورود امام را، چهارشنبه دانستهاند و این، اشتباه فاحشى است؛ زیرا بنابراین سخن، عاشورا باید در روز چهارشنبه واقع شده باشد که هیچ کس چنین ادعایى نکرده است. همچنین بنابر سخن همه مورخان که سهشنبه، هشت روز گذشته از ذىالحجه را روز خروج امام (علیه السلام) از مکه مىدانند، اگر قول ابومخنف را بپذیریم، لازم مىآید که ذىالحجه 28 روز باشد. بىشک کتاب منسوب به ابومخنف، بهویژه در مورد گزارشهاى منحصر به فرد، اصلًا قابل اعتماد نیست و هرکس در سخنانى که در تاریخ طبرى و جزرى و مانند آن، از ابومخنف نقل شده، دقت کند، نادرست بودن نسبت این کتاب به ابومخنف را به روشنى درمىیابد.[1] درباره سال ورود سید الشهداء (علیه السلام) به کربلا، یعنى سال 61، بعداً سخن خواهیم گفت. خلاصه اینکه کربلا واپسین منزلگاه ابىعبدالله (علیه السلام) بوده است.
سخن مورخان و راویان، از جهت کمى و زیادى، و تقدم و تأخر، در کیفیت نزول امام حسین (علیه السلام) در سرزمین کربلا، آشفته و ناهمگون است و ما به صحیحترین آنها اشاره کرده و مواضع اختلاف را روشن مىکنیم.
طبرى مىگوید:
به نقل ابومخنف، از عبدالله بن جُندب، از عُقبة بن سمعان: در واپسین ساعات شب، حسین (علیه السلام) فرمود که آب بردارند؛ آنگاه دستور حرکت داد. پس، از «قصر مقاتل» به راه افتادیم. با فرا رسیدن صبح، فرود آمد و نماز صبح را به جاى آورد و به شتاب، بر مرکب سوار شد و یارانش را به سمت چپ روانه ساخت و قصدش، دور شدن از لشکر حرّ بود. حرّ بن یزید آمد و آنها را بازداشت و خواست به کوفه روانشان نماید، و در این کار، بر آنان سخت گرفت. امام (علیه السلام) و همراهانش، امتناع کردند و در همان جهت که بودند، به حرکت ادامه دادند و یکسره راه پیمودند تا به «نینوى» رسیدند. در این هنگام سوارى مجهز به سلاح، در حالى که کمانش را بر دوش افکنده بود، از طرف کوفه نمایان شد. همگى به انتظار سوار، ایستادند.[2]
ابننما حلّى گوید:
جابر بن عبدالله بن سمعان گفت: به راه خود ادامه دادیم، تا به «نینوى» رسیدیم. در این هنگام، مردى از طایفه «کِنده» به نام مالک بن بشیر که نامهاى از عبیدالله بن زیاد براى حرّ به همراه داشت، از راه رسید.[3]
ابومخنف گوید:
چون سوار به ایشان رسید، بر حرّ بن یزید و یارانش سلام کرد و حسین (علیه السلام) و اصحابش را درودى نفرستاد. پس نامهاى از عبیدالله به حرّ بن یزید سپرد.[4]
ابوالفرج گوید: آن نامه، پاسخ نامه حرّ بود درباره کار حسین (علیه السلام) که از محلى به نام «اقساس مالک» براى وى نوشته بود. گفتهاند، در «ذى حُسُم» یا در یکى دیگر از منزلگاهها، نامه را براى عبیدالله نوشت.[5]
ابومخنف گوید:
در آن نامه نوشته بود: اما بعد؛ چون نامه من به تو رسد و فرستادهام پیش تو آید، بر حسین سخت بگیر و او را در سرزمینى بىآب و علف و سوزان فرود آور. به فرستاده خود دستور دادهام که پیوسته با تو باشد و تا فرمان مرا به انجام نرسانیدهاى، از تو جدا نگردد. والسلام.[6]
حر بن یزید، پس از خواندن نامه عبیدالله، به امام (علیه السلام) و اصحابش گفت: این نامه امیر عبیدالله بن زیاد است که از من خواسته هر جا نامهاش به دستم رسید، شما را بازبدارم و اجازه حرکت ندهم. این هم فرستاده اوست که به دستور عبیدالله، تا فرمان و خواست او را به انجام نرسانم، از من جدا خواهد شد.
در روایتى دیگر آمده است: حر نامه را به امام حسین (علیه السلام) تقدیم کرد و حضرت آن را خواند. حر تصمیم گرفت تا کاروان امام را در مکان بىآب و آبادى که عبیدالله گفته بود، فرود آورد. آنها گفتند: ما را واگذار که در این آبادى (ابومخنف و سید آن را نینوى ذکر کردهاند) یا آن آبادى (یعنى غاضریّه) یا این آبادى (یعنى شُفَیَّه) فرود آییم. حرّ گفت: به خدا سوگند نمىتوانم. این مرد، براى مراجعت من فرستاده شده است.[7]
در روایتى دیگر نقل شده است: حسین (علیه السلام) به او فرمود: «آیا ما را به بازگشتن از این راه، فرمان نمىدهى؟» گفت: مىخواهم چنین کنم، اما نامه امیر رسیده و من مأمورم بر شما سخت بگیرم و جاسوسى بر من گماشته است. حسین (علیه السلام) به او فرمود: «واى بر تو! بگذار در این آبادى (یعنى نینوى) یا این آبادى (یعنى غاضریه) فرمودآییم.» گفت: نمىتوانم.
در بیان سرگذشت «زُهیر بن قین» خواهیم آورد که چگونه به امام حسین (علیه السلام) پیشنهاد جنگ داد و ایشان فرمود: «من هرگز جنگ با آنان را آغاز نخواهم کرد.» زهیر عرض کرد: ما را به این آبادى که در امان و بر ساحل فرات است، ببر. امام به او فرمودند: کدام آبادى؟ گفت: «عَقْر». حسین (علیه السلام) فرمود: «خداوندا! پناه مىبرم به تو از درد و جراحت».
در روایتى دیگر چنین آمده که زهیر به امام عرض کرد: پس ما را به کربلا ببر که در ساحل فرات است. چشمان ابىعبدالله (علیه السلام) به اشک نشست و آنگاه فرمود: «خداوندا! پناه مىبرم به تو از سختى و بلا». سپاهیان حرّ، یاران حسین (علیه السلام) را بازمىداشتند و راه بر ایشان مىگرفتند، تا اینکه روز بالا آمد و امام رحل اقامت افکند.
اما در مقتل چاپ شده ابومخنف چنین آمده است: همگى حرکت کردند تا به کربلا رسیدند. اسب حسین (علیه السلام) باز ایستاد. امام پیاده شد و اسب دیگرى را مرکب قرار داد. آن هم حرکت نکرد. تا هفت یا هشت اسب، هیچ کدام قدم از قدم برنداشتند. امام از نام آن سرزمین پرسید؛ گفتند: «غاضریّه». فرمود: نام دیگرى هم دارد؟ گفته شد: «نینوا.» فرمود: نام دیگرى هم؟ گفتند: «ساحل فرات.» فرمود: نام دیگر چه؟ گفتند: «کربلا». در این هنگام، امام آهى بلند کشید و فرمود: «سرزمین رنج و مصیبت».[8]
از این روایت، هیچ نشانهاى در کتابهاى معتبر و در تاریخهاى موثق نیست؛ بلکه از سخنان خاص این مقتل است و طریحى در «المنتخب» از او پیروى کرده و بعضى متأخرین نیز آن سخن را نقل کردهاند. شگفت آنکه صاحب «ناسخ التواریخ» با وجود در اختیار داشتن کتابها و منابع فراوان، این قضیه را از ابومخنف نقل مىکند و به صراحت از او، به «یحیى بن لوط» یاد مىکند[9] و این اشتباهى است مضاعف. آرى، در مقتل ابواسحاق اسفراینى آمده که امام حسین (علیه السلام) و همراهانش در حرکت بودند تا به سرزمینى که مردمى در آن زندگى مىکردند، رسیدند. امام از ایشان نام آن مکان را پرسید؛ گفتند: «شط فرات»؛ به آنان فرمود: آیا نام دیگرى هم دارد؟ گفتند: اى اباعبدالله! نپرس! فرمود: شما را به خدا بگویید آیا نام دیگرى براى اینجا هست؟ گفتند: کربلا. در این هنگام، امام (علیه السلام) گریست و فرمود: «به خدا سوگند، این سرزمین اندوه و بلاست».
در همین مقتل مىخوانیم: آنگاه امام حسین (علیه السلام) فرمود: «اى مردم! مشتى از خاک این زمین را من دهید.» مقدارى خاک به ایشان دادند و ایشان آن را بویید و سپس پارهاى خاک از گریبان خود بیرون آورد و گف: «این خاک را جبرئیل از نزد خداوند، براى جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) آورد و گفت: این، جایگاه تربت حسین است.» امام سپس خاک را بر زمین ریخت و فرمود: «این دو خاک، یک رایحه دارند».
در «تذکرة الخواص» آمده است: امام حسین (علیه السلام) فرمود: به این سرزمین چه مىگویند؟ گفتند: کربلا. پس گریست و فرمود: «اندوه و بلا». سپس فرمودند: «امسلمه برایم حکایت کرد که جبرئیل نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بود و تو با من بودى. پس گریستى و رسول خدا (صلى الله علیه و آله) فرمود: فرزندم را به من بده. تو را بر زمین گذاشتم و پیامبر تو را برگرفت و در دامن خود نشاند. جبرئیل گفت: دوستش دارى؟ فرمود: آرى. گفت: امت تو، او را خواهند کشت! سپس گفت: آیا مىخواهى خاکى را که در آن کشته مىشود، به تو نشان دهم؟ فرمود: آرى. پس جبرئیل، بال خود را بر سرزمین کربلا گسترد وآن را به پیامبر نشان داد.[10]
آنگاه که به حسین (علیه السلام) گفتند این، سرزمین کربلاست، خاک آن را بویید و فرمود: «به خدا سوگند، این همان زمینى است که جبرئیل خبرش را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله) داده و گفته بود که من در آن کشته مىشوم».
سبط بن جوزى از شعبى نقل مىکند:
وقتى على (علیه السلام) در مسیر خود به صفین، به موازات نینوى (آبادىاى بر ساحل فرات) در کربلا فرود آمد، آفتابهدار خود را ندا داد و فرمود: به من بگو، نام این سرزمین چیست؟ گفت: کربلا. پس چندان گریست که زمین از اشک وى تر گردید. آنگاه فرمود: روزى، بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) که در حال گریه بود، وارد شدم و به ایشان عرض کردم: براى چه مىگریید؟ فرمود: «پیش از تو، جبرئیل نزد من بود و خبر داد که فرزندم حسین در ساحل فرات، در مکانى به نام کربلا کشته مىشود. آنگاه جرئیل پارهاى خاک برگرفت و به من داد تا ببویم. حال، نمىتوانم از گریه خوددارى کنم».
سید بن طاوس گوید:
چون به کربلا رسید، پرسید: نام این سرزمین چیست؟ گفته شد: کربلا. فرمود: «فرودآیید. اینجا بارانداز ما و جاى ریختن خونهاى ماست، و اینجا آرامگاه ابدى ماست. این را جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به من فرمود».[11]
مانند این روایت، در «مثیر الاحزان» نیز آمده است.[12]
در روایت دیگرى آمده است:
فرمود: «سرزمین اندوه و بلا.» آنگاه فرمود: «از اینجا کوچ نکنید؛ اینجا، به خدا سوگند اقامتگاه کاروان ماست. به خدا سوگند اینجا مکان ریخته شدن خونهاى ماست. به خدا سوگند اینجا حرمت ما شکسته مىشود. به خدا سوگند اینجا فرزندان ما ذبح مىشوند. به خدا سوگند اینجا زیارتگاه ماست. جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مرا به همین خاک وعده فرموده بود و وعدهاش تخلفناپذیر است».
سید بن طاوس گوید: «همگى فرود آمدند و حرّ و اصحابش در گوشهاى منزل کردند».[13]
در «کشف الغمه» آورده است: «همگى فرود آمدند و بارها را انداختند و حرّ و لشکرش در سویى، ساکن شدند».[14]
ابواسحاق اسفراینى در مقتلش گفته است:
آنگاه فرمود: «اى مردم! فرود آیید و از حرکت بازایستید. به خدا سوگند اینجا منزلگاه کاروان ماست. به خدا سوگند اینجا خونهاى ما ریخته مىشود. به خدا سوگند زنان و فرزندانمان در اینجا به اسارت مىروند. به خدا سوگند مردان ما در اینجا کشته مىشوند و بچههاى ما اینجا ذبح مىگردند. به خدا سوگند گورهاى ما اینجا خواهد بود. به خدا سوگند زنده و برانگیخته شدن ما از اینجاست. اینجاست که عزیزان به ذلت مىافتند. به خدا سوگند رگهاى گردن من در اینجا بریده مىشود و محاسنم به خون من آغشته مىگردد و جد و پدرم و مادرم، از فرشتگان آسمان تعزیت مىیابند. به خدا سوگند این همان جایى است که پروردگارم در خطاب به جدم، آن را به من وعده فرمود و وعده او را تخلف نخواهد بود.» پس، از مرکب فرود آمد و همه اصحابش نیز رحل اقامت افکندند.
حرّ به شتاب خود را به فرات رساند و میان آن رود و امام حسین (علیه السلام) و اصحابش فاصله شد. بین فرات و کاروان امام سه میل فاصله بود (پنج میل و یک فرسنگ هم گفته شده است). آنگاه امام حسین (علیه السلام) دستور داد تا خیمه زنان و کودکان را بر پا کنند.[15]
طبرى در روایت عمار دهنى، از امام باقر (علیه السلام) نقل کرده است که فرمود:
چون نگاه حسین (علیه السلام) به پیشقراولان لشکر عبیدالله افتاد، راه به سوى کربلا کج کرد. پس پشت به نیزار قرار گرفت تا جز از یک سو مورد هجوم واقع نشود. آنگاه فرود آمد و خیمههاى خود را برپا نمود. چهلوپنج سوار و صد پیاده، جمع یاران او را تشکیل مىدادند.[16]
و در «مروج الذهب» آمده است: «پس رو به کربلا به راه افتاد؛ در حالى که همراهانش از اصحاب و بستگان، پانصد نفر سواره بودند و صد نفر پیاده».[17]
پس حرّ بن یزید با هزار سوار، خود را به حسین (علیه السلام) رساند و به موازات وى منزل کرد. بنابر تصریح تواریخ، امام حسین (علیه السلام) پس از فرود آمدن در سرزمین کربلا، فرزندان و برادران و خانوادهاش را گرد آورد. نگاهش را متوجه ایشان کرد و ساعتى گریست و آنگاه فرمود: «خداوندا! ما خاندان پیامبر تو، محمد (صلى الله علیه و آله) هستیم. ما را آشفته و مطرود ساختهاند و از حرم جدمان بیرون راندهاند و بنىامیه بر ما ستم روا داشتهاند. خداوندا! حق ما را بستان و بر ستمگران پیروزىمان بخش».
از سخنان سید بن طاووس و علامه مجلسى چنین برمىآید که این اجتماع، پیش از فرود آمدن در کربلا بوده است. البته مشهور، همان است که نقل کردیم. سید بن طاووس گوید:
حسین (علیه السلام) در میان اصحابش به سخنرانى ایستاد و فرمود: «بىشک حادثهاى برایمان پیش آمده ...».
در باب خطبهها گذشت که این خطبه در شب عاشورا ایراد شده است.[18]
در «بحارالانوار» آمده است:
آنگاه امام حسین (علیه السلام) دوات و کاغذ طلبید و براى بزرگان کوفه که همرأى او بودند، نامهاى نگاشت ... پس نامه را به هم پیچید و مهر نهاد و به قیس بن مسهر صیداوى سپرد.
این سخن، از چند جهت، دور از واقع است و ما در بخش نامهها و فرستادگان گفتیم که امام نامه به اشراف کوفه را در میانه راه نوشت و ارسال کرد.[19]
در «لهوف» و «بحارالانوار» و دیگر منابع چنین نقل شده است: امام (علیه السلام) رو به اصحابش کرد و فرمود: «مردمان، برده دنیایند ...» تمام این سخن در حوادث روز عاشورا خواهد آمد. نظر اکثر مورخان نیز چنین است. مورخان گویند: در روز ورودش به کربلا، نامهاى به محمد حنفیه نوشت.
توضیح برخى واژگان
«مالک بن بشیر» در نسخهاى که نزد ماست، به همین نام ضبط شده؛ اما در کتاب «قّمقامٌ زَخّار» به صورت «نسیر» آمده است.[20] سید محسن امین، در «لواعج الاشجان» گوید: «شاید درست، مالک بن النسر باشد؛ همو که با شمشیر بر فرق ابىعبدالله (علیه السلام) زد و کلاه خز ایشان را به غارت برد.»[21] ظاهرا، سید امین او را با دیگرى اشتباه گرفته است و این، بعید نیست.
اما آنجا که گفت: «جَعْجِعْ»، جعجعه به معناى حبس و بازداشتن است. در «مجمع» آمده: عبیدالله بن زیاد به عمر بن سعد نوشت «جَعجِع بالحسین». اصمعى گوید: یعنى او را بازداشت کن. از ابن اعرابى نقل شده است که یعنى بر او سخت بگیر و در تنگنایش قرار بده؛ که از جعجعه به معناى تنگنا و حصر گرفته شده است.
«العرارى»: یعنى برهنه و تهى و عارى از هر چیز. این سخن، در «قاموس اللغه» آمده است.
«فى غیر حصن»: به جاى این جمله، در بعضى نسخهها «فى غیر خَفْرٍ» ضبط شده است؛ یعنى بىهیچ پناه و نگهبانى.
«نِینَوى»: حموى گوید: منطقهاى در اطراف کوفه وجود دارد که به آن نینوى مىگویند.[22] از روایات تاریخى استفاده مىشود که در اطراف کوفه نیز آبادىاى به نام نینوى وجود داشته است. گواه این امر، سخن امام (علیه السلام) است که فرمود: «بگذار در این قریه فرود آییم.» طبرى و سید بن طاووس و مجلسى در توضیح سخن امام گفتهاند که منظور از «قریه»، نینوى بوده است. از این موارد فراوان یافت مىشود که یک لفظ، نام چند منطقه و مکان باشد، همچون کربلا، طف و ....
حموى و دیگران گفتهاند: «طَفّ» به هر سرزمین عرب که مرتفع و مشرف بر ریف عراق باشد، گفته مىشود. «ریف» زمین سرسبز و کشتزار را گویند. به ساحل فرات نیز «طَفّ فرات» مىگویند. همچنین نام منطقهاى در اطراف کوفه است؛ بر سر راه خشکى که شهادت حسین (علیه السلام) در آنجا رخ داده است. این موضع، زمینى بىآب و علف و نزدیک به زمینهاى زراعتى بوده که چند چشمه آب همچون چشمه «صِیْد»، «قُطقُطانیه»، «رُهَیْمَه» و «عین الجمل» را در خود جاى داده و متعلق به مرزبانان و محافظان اسلحهخانههاى نزدیک خندق سابور بوده است.[23]
«الغاضریه»: در «مراصد الاطلاع» گفته شده آبادىاى بوده در اطراف کوفه، نزدیک به کربلا.[24]
«العَقْر»: در «مراصد الاطلاع» آمده است: مِلک و زمینى که پشتوانه اهل یک آبادى و قریه است. زمینهایى بدین عنوان، در چند منطقه وجود دارد. از جمله «عقر بابل» در نزدیکى کربلا، که از نواحى کوفه به شمار مىآید.[25]
اما سخن امام (علیه السلام) که فرمود: «خداوندا! پناه مىبرم به تو از عَقْر». در «مجمع» گوید: عَقَرَهُ؛ یعنى او را زخمى و مجروح ساخت، و در نفرین بر انسان مىگویند: «وَ عَقْراً و حَلْقاً»؛ یعنى خداوند بدنش را مجروح سازد و گلویش را به درد آورد، و چون پاهاى شتر را با شمشیر بزنند و قلم کنند، گویند: شتر را با شمشیر، «عقر» کرد.
سخن امام (علیه السلام) البته از باب شگون بد زدن نیست؛ بلکه به جهت تناسب و هماهنگى میان اسم و صاحب اسم است، و این مکانى است وسیع و پردامنه. نمونهاش سخن پیامبر (صلى الله علیه و آله) هنگام بیرون رفتن از مکه است که مردى را دید و به او فرمود: نامت چیست؟ گفت: سالم. فرمود: «باشد که به سلامت مانیم.» نمونههاى چنین سخنانى فراوان است.
«کربلا»: حموى گوید:
کربلا با مدّ، نام جایى است که حسین بن على مرتضى (علیه السلام) در آنجا به شهادت رسید؛ بر سر راه خشکى در اطراف کوفه. ریشه این واژه از اینجاست که به نرمى و سستى پاها، «کَرْبَلا» گفته مىشود. مىگویند: «در حالى آمد که مُکَرْبِلًا، یعنى نرم و آهسته قدم برمىداشت.» بنابراین مىتوان گفت که این سرزمین را به جهت نرمى خاکش، کربلا نامیدهاند. گفته مىشود: «کَرْبَلْتُ الحِنْطَةَ»، یعنى گندم را پاک و پاکیزه کردم. بنابراین معنا، کربلا را به خاطر پاک بودنش از ریگ و انبوه درختان، چنین نام نهادهاند. «کَرْبَل»، نام گیاه تُرشک نیز هست. شاید اینگونه گیاه در آن سرزمین فراوان مىروییده و به همین مناسبت کربلایش گفتهاند. در روایت است که چون حسین (علیه السلام) به این موضع رسید، به عقر اشاره کرد و به یکى از اصحابش فرمود: نام این قریه چیست؟ گفت: «عَقْر»؛ حسین (علیه السلام) فرمود: «پناه مىبرم به خدا از عَقْر.» سپس فرمود: نام این سرزمینى که در آن هستیم چیست؟ گفتند: کربلا فرمود: «سرزمین اندوه و بلا» و خواست از آنجا بیرون رود که ... و آن حوادث براى وى پیش آمد.[26]
حموى در تاریخ شهر کوفه گوید:
سعد بن ابىوقاص، پس از جنگ با رستم در قادسیه ... به سوى مدائن و یزدگرد روانه شد. خالد بن عَرفَطه، همپیمان بنىزهره بن کلاب، نیز به مدائن رو کرد. سعد کارى از پیش نبرد، تا اینکه خالد ساباط و مدائن را به تصرف درآورد ... و یزدگرد به اصطخر گریخت. خالد کربلا را به زور در اختیار گرفت و مردمانش را اسیر نمود. سعد، سرزمین کربلا را میان اصحابش تقسیم کرد و هر گروهى سهم و بخش خود را احیا کردند.[27]
از این سخن و دیگر تواریخ دانسته مىشود که کربلا، پیش از آباد شدن کوفه و بصره، منطقهاى مسکونى و داراى جمعیت بوده و همه آن سرزمین با مناطق اطرافش را کربلا مىگفتهاند. چون خالد آنجا را فتح کرد، زمینهایش را میان یاران خود قسمت نمود و آنها نیز هر کدام، بخشهاى مربوط به خود را آباد کردند و هر بخش نام خاصى یافت؛ از جمله «غاضریه» که بنابر بعضى روایات، راه عبور به سوى قبر عباس (علیه السلام) بوده است، و«عَقْر» و «نینوى» و «ساحل فرات». نتیجه اینکه کربلا در گذشته، نام همه این مناطق و آبادىها بوده و پس از آن، به سرزمین خاصى که امام حسین (علیه السلام) در آن به شهادت رسید و به خاک سپرده شد، کربلا گفتند. شاید همین کربلاى فعلى، جایى باشد که کربلاى آبادان آن روز، در آن قرار داشته است. خانههاى کربلاى آن روز، از گچ و آجر نبوده است. ابنعباس بنابر آنچه در «معجم البلدان» آمده گوید:
خانههاى اهل کوفه، پیش از آنکه با گچ ساخته شود، عبارت بود از نىها. ایشان هنگام رفتن به جنگ، نىها را درمىآوردند و صدقه مىدادند و چون بازمىگشتند، خانههایى جدید از نى مىساختند. کوفیان، زنان را نیز با خود به جنگ مىبردند. در روزگار مغیره بن شعبه، قبایل خانههاى خود را که بدون ارتفاع بود و اتاق نداشت، با خشت بنا کردند و با روى کار آمدن زیاد بن ابیه، درگاه خانهها را از آجر ساختند و پرداختند.[28]
آنچه در «مجمع» آمده، مؤید سخن ماست: کربلا، مکان معروف و شناخته شدهاى است و قبر حسین بن على بن ابىطالب (علیه السلام) در آن واقع است. روایت شده که آن حضرت زمینهاى پیرامون قبر خود را از اهالى نینوى و غاضریه، به شصتهزار درهم خرید وآن را به ایشان واگذار کرد؛ با این شرط که مردمان را به قبر او راه بنمایند و زائرانش را تا سه روز پذیرایى کنند.
محدث نورى/ در کتاب «نفس الرحمن» گوید: نزد مردم ساکن در اطراف کربلا مشهور است که کربلا یک تکه از زمینهاى مجاور رودخانهاى است که از جنوب دیوار شهر جارى مىشود و از کنار مزار معروف به «ابنحمزه» مىگذرد. بخشى از سرزمین را باغها و بخشى را کشتزارها تشکیل دادهاند و کربلا، میان آنها واقع گردیده.
ظاهراً این رودخانه، همان رودخانه معروف به «نهر حسینى» است که پیش از این، با عبور از کنار خیمهگاه، به میدانى که امروزه به آن «بلدیه» مىگویند، مىرسیده و از کنار مزار ابنحمزه که در ابتداى گورستان قدیم، به نام «وادى طور سینا»، قرار داشته، مىگذشته است. ما هنگام صاف و هموار کردن خیابان «مخیّم» و احداث باغ و بستان در اطراف آن، آثارى از آن نهر را مشاهده کردیم.
بنابراین هر گاه در روایات تاریخى واژه «کربلا» گفته مىشود، منظور کربلاى فعلى است، نه کربلایى که پیش از فتح، آباد و معمور بوده است.
حموى گوید:
درباره مسافتها باید گفت: از کوفه تا مدینه بیست منزل، از مدینه یا مکه نزدیک به ده منزل از طریق جاده، و از کوفه تا مکه بیستوهفت منزل (یعنى سه منزل کوتاهتر از کل مسافت کوتاه تا مدینه و از مدینه تا مکه که سى منزل است) فاصله مىباشد. درباره علت کوتاهتر شدن مسافت کوفه تا مکه از کل مسافت سى منزل، باید گفت که حجگزار کوفى، چون به معدن نقره مىرسد، راه خود را از مدینه کج مىکند تا به معدن بنىسلیم مىرسد و آنگاه به «ذات عرق» وارد مىشود و در نهایت خود را به مکه مىرساند.[29]
از آنچه گفته شد، استفاده مىشود که امام حسین (علیه السلام) فاصله میان مکه تا کربلا را با پیمودن بیستودو منزل، در بیستوچهار روز پیموده است. امام از «ذى خُشُب»- که بنابر بعضى روایات، نزدیک سه میل از قادسیه فاصله داشت- تا کربلا را در سه روز طى کرد و حر بن یزید، در منازل و روزها، هماره با ایشان بود. حر هر روز، حرکت امام (علیه السلام) را به ابنزیاد خبر مىداد، تا اینکه به کربلا رسیدند. پس به ابنزیاد نامه نوشت و او را از فرود آمدن حسین (علیه السلام) در کربلا آگاه ساخت.
در اینجا بهجاست مواردى را یادآورى کنیم:
روایات و احادیثى که با واژه «کربلا» وارد شده، بسیار فراوان است که شمارى از آنها را ذکر خواهیم کرد. اما نامهاى غیر از کربلا، بدین قرار است:
در «کامل الزیارات» آمده است:
امام باقر (علیه السلام) فرمود: غاضریه، بارگاهى است که خداوند در آنجا با موسى بن عمران سخن گفت و با نوح به نجوا پرداخت. گرامىترین زمین نزد خداوند است، که اگر چنین نبود، خداوند دوستان و پیامرانش را در آن به ودیعت نمىنهاد. پس قبور ما در غاضریه را زیارت کنید.[31]
شبیه همین روایت، با واژه غاضریه وارد شده است.
در حدیث ابوسعید گذشت که امام حسین (علیه السلام) فرمود: «دوستتر دارم که در طف کشته شوم، تا در حرم».
نیز در روایت ابوالجارود، به نقل از امام باقر (علیه السلام) آمده است که امام حسین (علیه السلام) فرمود: «دوستتر دارم که در ساحل فرات دفن شوم، تا در میان کعبه».
در روایت داود بن فرقد است که امام حسین (علیه السلام) فرمود: «دوستتر دارم که در تَلِّ اعفَر» کشته شوم، تا در آنجا (یعنى مکه)».[32]
و در روایت هانى بن هانى، از امام على (علیه السلام) آمده است: «حسین کشته خواهد شد و من تربت او را مىشناسم. سرزمینى که وى در آن به شهادت مىرسد، نزدیک دو نهر است».[33]
در حدیث مفصلى که زائده نقل کرده، چنین وارد شده: «جبرئیل با دست به حسین (علیه السلام) اشارت کرد که در میان جمعى از فرزندان و خاندان و برگزیدگان امت تو، و در ساحل فرات،[34] در زمینى که به آن کربلا مىگویند، کشته مىشود».
از دیگر روایاتى که در این باب وارد شده، استفاده مىشود که منظور از این نامها یک مکان است و از آن، به شکلهاى مختلف و الفاظ هممعناى در عرف خویش (علیهم السلام) تعبیر کردهاند و مرادشان خصوص قبر شریف و بارگاه مقدس و صحن مطهر و آن سرزمین پاک نبوده؛ زیرا
در زمان صدور روایات، نه بقعه و صحنى وجود داشته و نه کربلا و سرزمینى؛ بلکه بعضى روایات، پیش از شهادت امام حسین (علیه السلام) بر زبان معصوم (علیه السلام) جارى گشته و آن تعبیرها لحاظ شده است و بلکه در روایات، زمین کربلا با حد و مرزهایى نزد معصومین (علیه السلام) مشخص بوده است.
اختلاف موجود در روایات، مربوط به حد و مرز کربلا، براساس مراتب فضیلت مىباشد. در «کامل الزیارات» آمده است که امام صادق (علیه السلام) فرمود: «حریم قبر حسین (علیه السلام) پنج فرسنگ، از چهار سوى قبر است».[35]
و در همان کتاب، از اسحاق بن عمار نقل شده است:
شنیدم امام صادق (علیه السلام) مىفرماید: «جایگاه قبر حسین بن على (علیه السلام) حرمتى آشکار دارد. هر کس آن را بشناسد و بدان پناه برد، پناه داده شود. عرض کردم: فدایتان شوم! آن جایگاه را براى من توصیف نمایید. فرمود: «از جایى که هماکنون قبر شریف قرار دارد، از طرف پاها، بیستوپنج ذراع بپیماى؛ نیز بیستوپنج ذراع از روبهرو و بیستوپنج ذراع از پشت سر و بیستوپنج ذراع از طرف سر».[36]
و از عبدالله بن سنان نقل شده است که گفت: شنیدم امام صادق (علیه السلام) مىفرماید: «بیست ذراع در بیست ذراع، پیرامون قبر حسین (علیه السلام) باغى از باغهاى بهشت است».[37]
و از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: «حریم قبر حسین (علیه السلام)، یک فرسنگ در یک فرسنگ از چهارسو است».[38]
این روایات را مىتوان با هم سازگار کرد. پس تعارض و تنافى میان آنها نیست و ظهور آنها در مراتب فضل است. روایات مربوط به تربت امام حسین (علیه السلام) نه تنها مؤید این مطلب، بلکه بر آن دلالت نیز مىکند. همچون سخن امام که فرمود: «با وجود تربت حسین (علیه السلام)، نماز اگر ناقص هم باشد، تمام و کامل خواهد بود.»؛ زیرا مراد از تربت، خصوص خاکى که بر آن سجده مىکنند- اگرچه در غیر کربلا- نیست؛ بلکه منظور، زمینى است که امام حسین (علیه السلام) در آن مدفون شده است؛ چنانکه مىگویند: زمین بنىاسد، تربت بنىاسد و تربت بنىفلان؛ یا به فارسى مىگویند: خاک گلهر، خاک بختیار، و مانند آن.
در «کامل الزیارات» از ابوحمزه ثمالى، از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که راوى گوید:
به امام عرض کردم: فدایتان شوم! من همکیشان خود را مىبینم که از خاک حرم براى شفا یافتن بهره مىجویند؛ آیا شفایى که اینها باور دارند، در این خاک هست؟ فرمود: «به خاکى که در فاصله میان قبر و چهار میلى پیرامون آن وجود دارد، مىتوان شفا جست».[39]
در همان کتاب، از ابوالصباح کنانى، از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: «خاک قبر حسین (علیه السلام) مایه شفا و بهبودى است؛ اگر از فاصله یک میلى برداشته شود».[40]
در همان کتاب آمده است: امام صادق (علیه السلام) فرمود: «خاک قبر حسین (علیه السلام) در فاصله هفتاد باع[41] در پیرامون قبر [براى شفا] برداشته مىشود».
و تو خواننده محترم، نیک مىدانى که میان این روایات که ظهور در بیان مراتب فضیلت دارد، هیچ تنافى و تعارضى نیست.
خلاصه اینکه: آنچه در روایات درباره فضیلت کربلا و به سر بردن شبانه در آنجا و فضیلت تربت وارد شده، به محدوده زیر گنبد مطهر، یا رواق و صحن مقدس و نواحى مختلف شهر کربلا، منحصر نیست و پنج فرسنگ در پنج فرسنگ پیرامون قبر شریف را شامل مىشود. بنابراین، هر چه به قبر نزدیکتر باشد، فضیلت بیشترى دارد.
پس «حائر» لفظ جدیدى به شمار نمىآید که به اعتبار معناى اولش، یعنى حیرت و سرگردانى، به کار رفته باشد. آنچه شهید اول/ در تذکره، درباره علت نامگذارى کربلا به «حائر» بیان فرموده که:
چون متوکل فرمان داد، بر قبر حسین (علیه السلام) آب ببندند تا محو و نابود شود، هرچه کردند، آب به قبر شریف نرسید و پیرامون آن حیران و سرگردان ماند؛ از اینرو، آنجا را حائر گفتند،[42]
درست نمىنماید؛ زیرا در زمان امام صادق (علیه السلام) بلکه پیش از این، حائر به این مکان اطلاق مىشده است. حال چگونه ممکن است در زمان متوکل این نام شکل گرفته باشد. مگر اینکه سخن شهید را حمل بر بیان آن حادثه کنیم، نه وجه تسمیه؛ که البته دور از واقع است. شگفتآورتر از این، سخنى است که از ابنادریس در «سرائر» حکایت شده که مىگوید:
مراد از حائر، محدودهاى است که دیوار مشهد شریف و مسجد آن را در بر گرفته است؛ زیرا حائر در واقع و حقیقت همین محدوده است؛ چون در زبان عرب، حائر به جاى آرام و مطمئنى که آب در آن به گردش درمىآید، گفته مىشود.[43]
ظاهرا منظور ابنادریس از «واقع و حقیقت» مقدار یقینى است؛ زیرا به کار بردن این واژه، در بیش آن مقدار، مجاز است؛ همچنان که در «شفاء الصدور» آمده است. چون در لسان روایات، بلکه اهل شرع، کلمه حائر در غیر آن محدوده، به کار نمىرود تا بگوییم که مجازا به کار مىرود؛ بلکه اختلاف در مقدار و حد و مرز آن موضع است. از قاموس نقل کردیم که حائر بخشى از زمین کربلاست که امام حسین (علیه السلام) آنجا شهید شده است. روشن است که واژه «موضع» در سخن ایشان، به معناى قبر شریف نیست که بعضى توهم کرده و گفتهاند: «حائر، همان قبر شریف است.» این سخن برخلاف روایات و عرف و لغت است.
از این همه، سرّ سخن علامه مجلس (علیه السلام) آشکار مىشود که نخست اختلاف کلمات اصحاب در تعیین حدود حائر را نقل مىکند و مىگوید:
گفته شده که محدوده داخل صحن حرم، حائر است. پس صحن و همه جوانب آن و بناهاى متصل به قبر منور و مسجدى که پشت آن است، همه در محدوده حائر است. نیز گفتهاند حائر همان مقدار زیر گنبد شریف است و بس. بعضى گفتهاند که مقدار زیر گنبد با ساختمانهاى متصل به آن و مسجد و مقتل و خزانه و ... جزء حائر است.
و سپس در مقام قضاوت مىفرماید:
معناى اول، به جهت شهرتى که در میان اهل کربلا دارد و آن را از گذشتگان خود اخذ کردهاند، و به خاطر ظاهر کلمات اکثر اصحاب، روشنتر و درستتر مىنماید.[44]
ایشان در کتاب صلاة در بحارالانوار، سخنى دارد که خلاصه آن چنین است: ظاهرتر آن است که بگوییم به مجموعه صحن قدیم، جز مقدارى که در دوران صفویه تجدید شده است، یعنى تمام سمت قبله، از صحن و حجرهها و جهات سهگانه صحن، حائر گفته مىشود.
در این دو بیان، اشکالاتى وجود دارد و تناقضاتى دیده مىشود. از دیگر سو، علامه مجلسى نظر خود را به شهرت اهل کربلا در زمان خویش مستند کرده، نه به لغت و عرف و روایات. آنگاه در کتاب صلاة، اظهریت را دلیل آورده و معلوم نکرده که این ظاهرتر بودن، از جهت روایات است یا کلمات بزرگان، یا عرف و اعتبار. با اینهمه هماکنون نمىتوان کیفیت وضع صحن شریف در زمان صفویه، و نه پیش و پس از آن زمان را تشخیص داد؛ زیرا همه چیز دگرگون شده و شناخت را ناممکن ساخت؛ مگر اینکه سخن مورد اعتماد و استوارى وجود داشته باشد.
به طور کلى، مشخص نمودن محدوده حائر و چهارچوب آن با این روشها در زمان علامه، کار مشکل و پرهزینهاى بوده است؛ از اینرو بعضى بزرگان، همان مقدار یقین را گرفتهاند و البته در این هم اختلاف افتاده و کار به آنجا رسیده که بعضى علما با حالتى شبیه وسواس در این باره فتوا و نظر دادهاند. به نظر ما، نه در لفظ «حائر» اجمال و ابهامى هست تا نوبت به قدر متیقن برسد و نه در مفهوم آن، شبههاى است تا به احتیاط یا برائت تمسک نماییم. در مصداق نیز شک و تردیدى وجود ندارد تا به دامن اصل بیاویزیم.
با این همه، مىبینیم که علما در اینباره (تعیین حد و مرز حائر)، یا دچار افراط شده و آن را پنج فرسنگ در پنج فرسنگ از چهار جهت دانستهاند، یا به تفریط افتاده و حائر را به قبر شریف امام (علیه السلام) یا محدوده زیر گنبد، محصور نمودهاند. این در حالى است که همه قبول دارند که در زمان صدور روایات و تعبیر آوردن به حائر (یعنى دوران امام باقر و امام صادق (علیه السلام) و زمان تقیه)، روى قبر شریف جز قبهاى کوچک وجود نداشته و صحن و حجرهها و اتاقهایى نیز نبوده است؛ بلکه طبق آنچه از روایات تاریخى به دست مىآید، در زمانى تعبیر «حائر» پدید آمده که جز قبر امام حسین (علیه السلام) چیز دیگرى وجود نداشته است. اگرچه در بعضى اخبار زیارت آمده است: «سپس بر درگاه حائر بایست و ...» که در این باره سخن خواهیم گفت.
آنچه بزرگان و عالمان را به این بحث دقیق و وسواسآمیز واداشته، ادله تخییر قصر و اتمام در چهار مکان است که دلایل قصر نماز در سفر را تخصیص مىزند. پس از قطع و اطمینان به تخصیص و اینکه روایات تخییر، صحیح و بىاشکال است، شکى در مقدار تخصیص نیست، تا مجبور به لحاظ قدر متیقن شویم و نسبت به بیش از مقدار یقینى، به روایاتى که تخصیص خوردهاند، یعنى ادله تقصیر عمل کنیم؛ بلکه در مقدار زائد و مشکوک نیز باید به همان روایات تخییر مراجعه نماییم، به بیانى که مىآوریم:
روایات تخییر، چند دسته است:
الف) روایاتى که با لفظ «حائر» وارد شده است؛ مانند روایت حمیرى از امام صادق (علیه السلام) که فرمود: «از جمله اسرار اینکه نماز در چهار مکان تمام است: مکه، مدینه، مسجد کوفه و حائر».[45]
از این روایت آشکار مىشود که حائر، از جهت مکانى و مقدار و محدوده، نزد ایشان معروف و روشن بوده است؛ همچون مکه و مدینه و مسجد کوفه؛ از این رو تفصیل و توضیحى خواسته نشده است. همچنین روشن مىگردد که محدوده حائر، نه به اندازه مکان نمازگزار بوده و نه به مقدار بیست یا پنجاه باع و بیش از آن؛ بلکه مکان وسیعى را که قبر شریف امام (علیه السلام) در آن بوده، شامل مىشده است. در «مراصد الاطلاع» بر این مطلب تصریح شده است. مؤلف گوید: «حائر، جایگاه قبر حسین (علیه السلام) است که میانهاش پس و اطرافش بلند و برآمده است».[46] در «مجمع» گفته شده: حائر، در اصل، به جاى جمع شدن آب گفته مىشود و مراد از آن، حائر حسین (علیه السلام) است. پس حائر اگرچه در اصل، به معناى محل جمع شدن آب است، اما در کاربرد، معنایى همچون غدیر و آبگیر با طول و عرض پنج یا پنجاه ذراع ندارد؛ بلکه منظور، زمین صاف و بىسنگلاخ است که پستى و بلندىهایى دارد. حال آنکه غدیر هنگام بارش باران، یا بالا آمدن آب رودخانه و مانند آن، پر آب مىشود. در زمان ما اینگونه است که در فصل بهار، با ریزش بارانهاى سیلآسا و طغیان رودخانهها، آب به جریان مىافتد و همه زمینهاى مسطح را که نشیب و فراز دارند، فرامىگیرد. این سرزمینهاى آبگرفته را عرب، «حَور، حائر و حَیر» مىگوید. بارها به چشم خود دیدهایم که چگونه آب، فاصله میان سلیمانیه و کوفه را به مقدار ده فرسنگ یا بیشتر، فرا مىگیرد و چهبسا از کربلا تا کوفه را نیز شامل مىشود.
این خشکىها را، در وقت استیلاى آب، «حَور و حائر» مىنامند و پس از خشک شدن نیز به همین نام مىشناسند؛ از باب به کار بردن لفظ مشتق (حائر) در چیزى (یعنى زمینى) که مبدأ (آن حالت آبگرفتگى) از آن برطرف شده است.
در حقیقت لفظ حَور و حائر، در زبان عرب تا به امروز، درباره زمینى به کار برده مىشود که آب آن را فراگرفته باشد؛ اگرچه یک مرتبه در فصل بهار، و پس از آن خشک گردد. اما زمینى که ده یا بیست باع وسعت دارد، هرچند که آب آن را در بر بگیرد، حَور یا حائر گفته نمىشود. آرى، زمین هموار و چند فرسنگى را که آب احاطهاش کرده، عرب، هر تکه آن را حَور، حائر یا حَیر مىگوید.
بنابراین، آنچه در روایات زیارت آمده که: «سپس بر درگاه حائر بایست» یا «آنگاه به حائر وارد شو»[47] و مانند این، همه نشان مىهد که حائر، گستردهتر از بارگاه و گنبد و دیوار مسجد، بلکه وسیعتر از دیوار شهر بوده و حتى به چند فرسنگ از هر طرف منتهى مىشده است. پس سخن «مجمع» و دیگر کتابهاى لغت که مىگویند حائر محدودهاى است که دیوار زیارتگاه حسینى (علیه السلام) آن را در بر گرفته، خالى از اشکال نیست و به روشنى نادرست مىنماید.
ب) روایاتى که با لفظ «عند قبر الحسین» وارد شده است؛ همچون خبر زیاد قندى که گفت: امام موسى بن جعفر (علیه السلام) فرمود: «آنچه را براى خود مىپسندم، براى تو نیز مىخواهم و آنچه را کراهت دارم، براى تو نیز نمىپسندم. نماز را در حرم خدا و رسول و در کوفه و کنار قبر حسین (علیه السلام) تمام بخوان»[48]
روایاتى دیگر نیز به همین معنا، و با عبارت «کنار قبر حسین» وارد شده است.
آنچه در نظر اقوى و متین مىنماید این است که تعبیر «کنار قبر حسین» از جهت معنا، وسیعتر از واژه «حائر» است؛ زیرا «عند» بنابر آنچه در قاموس تصریح شده، به معناى سمت و سو و کنار است. آرى، این تعبیر نسبت به آخرین محدوده قبر، مجمل و غیرگویاست؛ پس آن مقدارى که بر آن «قبر حسین» صدق نمىکند، از معنا بیرون است و آنچه به حسب عرف و عادت، به آن «قبر حسین» مىگویند، در آن داخل است. در این میان، افراد و موارد مشکوکى نیز وجود دارد که نسبت به آنها باید به دلایل تقصیر نماز مراجعه کرد. بىشک تعبیر «عند قبر الحسین» همچون سخن عامه مردم است که مىگویند: «هر کس کنار قبر حسین (علیه السلام)، شب را به سر ببرد ...». این معنا بر کسى که در شهر اقامت کند، بلکه در باغهاى اطراف، یا حتى یک فرسنگى یا چند فرسخى، به قصد زیارت، بخواهد کنار قبر حسین (علیه السلام) باشد، صدق مىکند و مىگویند او کنار و در جوار قبر حسین (علیه السلام) اقامت دارد.
در بیان سرگذشت على بن الحسین (علیه السلام) خواهیم گفت که امام سجاد (علیه السلام) به مردى فرمود: «برادرى داشتم شهید، نزد شما.» حال آنکه آن شخص اهل کوفه بود و در کربلا شهید شده بود.
پس معناى «عند» یا نزد با اختلاف جایگاه سخن و تعبیر، مختلف مىشود. اما آنچه با مورد بحث ما تناسب دارد، این است که هر چیزى که «حائر» بر آن درست آید، «عِند» نیز شامل آن مىشود.
ج) روایاتى که با واژه «حریم» و «حرم» وارد شده است. در روایت صحیح على بن مهزیار، از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: «از اسرار علم الهى، یکى آن است که نماز در چهار مکان، تمام خوانده مىشود: حرم خدا، حرم رسول خدا (صلى الله علیه و آله)، حرم امیرمؤمنان (علیه السلام) و حرم حسین بن على (علیه السلام).[49]
از این تعبیر که مسجد کوفه را حرم امیر مؤمنان دانسته، در حالى که میان قبر آن حضرت و مسجد، یک فرسنگ یا بیشتر فاصله است، روشن مىشود که حرم و حریم به همان قبه و بارگاه و صحن و شهر و باغهاى اطراف آن محدود نمىشود و از زبان و تعبیرات عرف و لغت نیز همین برداشت مىشود.
شکى نیست که حریم، از جهت وسعت و محدوده، به اختلاف موارد، گوناگون است. در مجمع گوید:
حریم چاه، پنجاه ذراع، حریم خانه، حقوق آن و حریم قبر حسین (علیه السلام) پنج فرسنگ از چهار طرف است. در روایتى، یک فرسنگ در یک فرسنگ از چهار سو، و در روایتى دیگر، بیستوپنج ذراع از طرف پاها و بیستوپنج ذراع از طرف سر آمده است. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود: «حرم حسین (علیه السلام) که آن را خریدارى نمود، چهار میل در چهار میل است. این محدوده، براى فرزندان و دوستداران او حلال، و براى مخالفان و دشمنان او حرام است و در آن خیر و برکت است».
دقت و تأمل در روایات اقتضا مىکند که بگوییم لفظ و تعبیر «حرم حسین» از موضوعاتى نیست که در آن، به لغت و عرف مراجعه شود؛ بلکه در استنباط معناى آن، باید نظر شارع را مدنظر قرار داد، و تو دانستى که روایات این باب، مختلف است. چیزى که کار را آسان مىکند، این است که مىتوان آنها را جمع و با هم سازگار کرد؛ بلکه طبق تصریح بعضى، ظهور آنها در مراتب فضل است و با هم منافاتى ندارند؛ چنان که در روایات مربوط به اخذ تربت گذشت.
با آنچه گفتیم، جمع میان روایات و عناوین و تعابیر معلوم گردید و اینکه در برگرفتن تربت و مترتب نمودن احکام خاک قبر و جواز تمام و قصر خواندن نماز براى مسافر، حدّ و مرز، همان پنج فرسنگ از هر طرف است و روایات مستفیضه نیز این معنا را تأیید مىکند؛ بدین معنا که هر چه به قبر نزدیکتر باشد، از فضیلت و امتیاز بیشترى برخوردار است، و شکى نیست که خاک روى قبر، از غیر آن افضل و تخییر و تمام خواندن نماز، پیرامون قبر، فضیلتش از جاهاى دیگر بیشتر است؛ با این تفاوت که در مورد اول یعنى خاک قبر و تربت، حد و مرز، بیست ذراع در بیست ذراع، آنگاه بیستوپنج ذراع در بیستوپنج ذراع، آنگاه هفتاد ذراع، آنگاه یک میل در یک میل از چهار جهت، آنگاه یک فرسنگ در یک
فرسنگ، آنگاه چهار میل در چهار میل، آنگاه چهار فرسنگ در چهار فرسنگ، آنگاه پنج فرسنگ در پنج فرسنگ است. این تفصیل، به شیخ طوسى، در کتابهاى «مبسوط» و «المصباح» نسبت داده شده است.
اگر این تفصیل را نمىپسندى، پس مقدار مسلم، یعنى تمام شهر را که اکثر علما بر آن اتفاق دارند، بپذیر. این سخن در المستند، به شهرت قوى نسبت داده شده است. این را نراقى اختیار کرده و به ابنحمزه و محقق و یحیى بن سعید و سید و اسکافى و دیگران نسبت داده است. محقق در «شفاء الصدور» پس از نسبت دادن قول به ایشان، آن را پذیرفته است.
حال اگر براى بیرون ماندن از شبهه اختلاف، جز راه احتیاط را پیشرو ندارى، مقدار یقینى، شامل همه صحن شریف و اتاقهاى بیرون از صحن شریف تا نزدیک باب العباس است. علت، تصریح شیخ مفید در «الارشاد» است که حرم عباس بیرون از محدوده حائر قرار دارد.[50] پس این محدوده، از چهار سو، داخل در حد احتیاطى است.
همین مقدار بررسى در این باب، کافى خواهد بود. شاید در آینده رسالهاى مستقل در این باره به رشته تحریر درآوریم. البته اگر توفیق همراه گردد و خداى تعالى، خود توفیق دهنده است.
«بلاء» بر وزن سَماء، در قاموس به معناى غم و اندوه وارد شده است. پس کرب و غم و بلاء، همه یک معنا دارند؛ چنانکه ظاهر سخن اهل لغت نشان مىدهد و تصریح سخن بعضى نیز هست. البته بین آنها به اعتبار، فرق است. بنابراین «و بلاء» در فرمایش امام (علیه السلام)، عطف هممعنا بر هممعنا، یا عطف تفسیرى است. این معنا اگرچه دور از ذهن مردم است، اما در روایت طولانى و معروف قدامه که حکایت امّ ایمن را نقل کرده، بدان تصریح شده است؛ آنجا که گوید: جبرئیل به رسول خدا (صلى الله علیه و آله) گفت: «و این فرزند تو- و به حسین (علیه السلام) اشاره کرد- در میان جمعى از فرزندان و اهل بیت تو، در ساحل فرات، در زمینى که به آن کربلا
مىگویند، کشته مىشود. از این رو، در هنگامهاى که اندوه و حسرت آن زائل نمىشود، اندوه و بلا بر دشمنان تو و دشمنان فرزندان تو فراوان و سنگین خواهد شد. آنجا، پاکترین قطعه زمین است».
پس سخن امام (علیه السلام) که فرمود: «هى أرض کرب و بلاء» بدین معناست که کربلا سرزمینى است که به سبب حوادث واقع در آن و مصیبتهایى که بر حسین (علیه السلام) و خاندانش وارد آمده، اندوه و حسرت و غصه و بلاى سنگین و فراوان در روز قیامت نصیب دشمنان پیامبر (صلى الله علیه و آله) و دشمنان فرزندان او خواهد شد. این معنا اگرچه از ظاهر عبارت و الفاظ خارج است، اما حقیقت و باطن آن جز این نیست؛ زیرا سخن ائمه (علیه السلام) همچون قرآن، ظاهرى دارد و باطنى.
این احتمال نیز وجود دارد که «بلاء» به معناى آزمون و امتحان و سنجش ایمان باشد؛ چنانکه در بیشتر موارد از کاربرد این واژه، همین معنا مراد است. در کتاب قاموس و مجمع و دیگر لغتنامهها، به این معنا تصریح کردهاند و مؤید این سخن، بلکه دال بر آن، سخن امام حسین (علیه السلام) در گفتوگو با جنهاى مسلمانى است که به یارى ایشان آمدهاند: «اگر من در جاى خود مىنشستم، این مردم بیچاره و تیرهبخت، به چه آزموده و محشور مىشدند؟».
بنابراین، معنا کلام امام (علیه السلام) چنین مىشود: این، سرزمین غم و اندوه براى ما و شیعیان ماست و مایه آزمون براى کسانى که با من همراهند؛ و نیز براى پیروان من و امت جدم و همه بشر تا روز قیامت. این، معنایى است لطیف و بىعیب که ذوق سلیم آن را مىپذیرد و بیان و توضیحش به ذوق و قریحهاى لطیف و نازکاندیش نیاز دارد؛ بیانى که از وضع و ساختار این رساله بیرون است. اما آنچه در ذهن عامه مردم است که بلاء را همان چیزى مىدانند که به آن مبتلا مىشوند، مثل بیمارى و از دست دادن دوستان و زخم یا مضرات دنیایى و مانند آن، با توجه به این معنا، سخن امام (علیه السلام) یعنى کربلا سرزمین غم و اندوه است، نه زمین شادى و سرور، و هرکس براى زیارت به این مکان وارد شود، بلا و مصیبت و آسیب خواهد دید. این معنا از طرز و مسیر عبارت به دور است و با آن همخوانى ندارد.
مؤید سخن ما، گفته دینورى در «اخبار الطوال» است که مىگوید:
پس حر بن یزید با حسین (علیه السلام) همراه شد تا به کربلا رسیدند. حرّ و اصحابش حسین (علیه السلام) را از حرکت بازداشتند و متوقف کردند. حرّ گفت: «همینجا فرود آى، که فرات نیز نزدیک توست.» حسین (علیه السلام) فرمود: «نام این مکان چیست؟» گفتند: کربلا. فرمود: «داراى غم و اندوه. پدرم هنگام رفتن به صفین، در حالى که من نیز با او بودم، از این مکان عبور مىکرد. پس ایستاد و از نام آن پرسید. نامش را به آن حضرت گفتند. فرمود: «اینجا فرودگاه کاروان ایشان است. اینجا خونهاشان بر زمین مىریزد». در این باره از وى پرسید؛ فرمود: «بار و توشهاى متعلق به خاندان محمد، در اینجا فرود مىآید».[51]
روایات متعددى، به همین مضمون، از امیر مؤمنان على (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) نقل شده است.
[1] . این سخن دینورى در اخبار الطوال ص 253 عجیب است که مىگوید:« حسین( علیه السلام) در روز چهارشنبه، اول محرم سال 61، وارد کربلا شد». شاید اشتباهى رخ داده یا نسخهبرداران، سهو کرده باشند..
[2] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 407..
[3] . ابننما حلّى، مثیر الاحزان، ص 48..
[4] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 408..
[5] . ر. ک: ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص 112.
[6] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 408..
[7] . این عبارت، باقى مانده روایت ابومخنف در تاریخ طبرى است..
[8] . مقتل ابومخنف، ص 74، با اختلاف در بعضى الفاظ..
[9] . محمدتقى سپهر( لسان الملک)، ناسخ التواریخ، ج 2، ص 167..
[10] . تذکرة الخواص، ص 250..
[11] . سید بن طاووس، اللهوف، ص 35..
[12] . مثیر الاحزان، ص 49..
[13] . اللهوف، ص 35..
[14] . این مطلب را در آن کتاب نیافتیم..
[15] . سفراینى، نوالحسین فى مشهد الحسین( علیه السلام)، ص 32..
[16] . تاریخ طبرى، ج 5، ص 389..
[17] . مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 61..
[18] . اللهوف، ص 34..
[19] . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 381..
[20] . در جاهاى متعددى از تاریخ طبرى، چنین آمده است..
[21] . سید محسن امین، لواعج الاشجان، ص 99..
[22] . یاقوت حموى، معج البلدان، ج 5، ص 339..
[23] . همان، ج 4، ص 35..
[24] . عبدالمؤمن بغدادى، مراصد الاطلاع، ج 2، ص 98..
[25] . همان، ج 2، ص 949..
[26] . معجم البلدان، ج 4، ص 445..
[27] . همان، ج 4، ص 490..
[28] . معجم البلدان، ج 4، ص 491..
[29] . همان، ج 4، ص 493..
[30] . اعفر: ریگ سرخ. کثیب اعفر: ریگهاى دورنگ؛ سرخ و سفید. ظاهرا این تعبیر براى کربلا، وصف است، نه نام..
[31] . ابنقولویه قمى، کامل الزیارات، ص 269..
[32] . همان، ص 72..
[33] . همان..
[34] . ضفّه: کناره رود و ساحل دریا را گویند..
[35] . کامل الزیارات، ص 272..
[36] . همان..
[37] . همان..
[38] . همان..
[39] . همان..
[40] . همان..
[41] . هر باع به اندازه دو دست از هم گشوده است..
[42] . شهید اول، الذکرى، ص 256..
[43] . ابنادریس حلّى، السرائر، ج 1، ص 342..
[44] . بحار الانوار، ج 86، ص 89..
[45] . شیخ حرّ عاملى، وسائل الشیعه، ج 5، ص 549..
[46] . مراصد الاطلاع، ج 1، ص 373..
[47] . ر. ک: کامل الزیارات، ص 194، 198، 212 و 219..
[48] . وسائل الشیعه، ج 5، ص 546..
[49] . همان، ج 5، ص 543..
[50] . بنگرید: شیخ مفید، الارشاد، ص 233..
[51] . ابنقتیبه دینورى، الاخبار الطوال، ص 252..