فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

سید شمس الدین مجد الملک براوستانی

نویسنده
چکیده
چکیده‏
وزیران دانشمند ایرانى که در حکومت‏هاى فاسد و ستمگر به وزارت مى‏ رسیدند، ضمن ترویج فرهنگ ایرانى و اسلامى، جلوى ظلم و ستم بیشتر بر مردم و نابودى کشور را مى‏گرفتند. یکى از این دانشمندان ایرانى، سید شمس‏الدین مجدالملک براوستانى، وزیر شیعى مقتدر دولت سلجوقى بود. او کارگزارى لایق، سیاستمدارى متدین و یک مستوفى بافراست بود که با نفوذ در دستگاه سلجوقى، دفاع از حقوق مظلومان را سرلوحه کار خود قرار داد. او در کنار پرداختن به امور حکومتى، التزام عملى به فرایض و مستحبات دینى را از نظر دور نداشت و در عمران و آبادانى اماکن زیارتى شیعیان کوشید و به بازسازى و عمران بارگاه معصومان (علیهم السلام)، سادات، علویان، اصحاب امامان (علیهم السلام) در ایران، حجاز و عتبات عراق، عنایت ویژه‏اى داشت.
نویسنده این مقاله مفصل، ضمن شرح کامل زندگى، مقام علمى و خدمات حکومتى مجدالملک در منصب وزارت دربار سلجوقى، تلاش او را در آبادانى و بازسازى اماکن زیارتى شیعه ستوده و با بیان چگونگى شهادت و خاکسپارى او، مقاله را به پایان رسانده است.
 
 
کلیدواژه‌ها

عشایرى که به حکومت رسیدند

سلجوقیان طایفه‏اى از ترکمانان غُز بودند که در سال 416 هجرى در ماوراء النهر سر به عُصیان برداشتند. ریاست آنان با «ارسلان بن سلجوق» بود که محمود غزنوى بر وى دست یافت و او را محبوس ساخت و بسیارى از افراد شورشى را کشت. با مرگ محمود و روى کار آمدن مسعود غزنوى، سلجوقیان دولت وى را در «دندانقان» بین مرو و سرخس شکست دادند و در شوال 429 هجرى طغرل وارد نیشابور شد و بر تخت سلطنت نشست. او مؤسس دولت سلجوقى است. پس از وى «الب ارسلان» روى کار آمد. فرمانرواى پس از او ملکشاه سلجوقى است که سلطانى نیکوسیرت و دادگستر بود. در زمان او دولت سلجوقى به منتهاى وسعت خود رسید. او مى‏خواست بغداد را مرکز حکم‏رانى خود قرار دهد؛ ولى در این باره با خواجه نظام الملک طوسى (وزیر مقتدرش) به تفاهم نمى‏رسید. با مرگ ملکشاه در 485 هجرى «بر کیارق» زمام امور این دولت را در اختیار گرفت و پس از درگذشت وى دولت پهناور سلجوقى تجزیه گردید.[1]

صفا و سلامتى این امپراتورى، از روح دیندارى و نظام عشیره‏اى و زندگى صحراگردى آنان نشأت مى‏گرفت. از منابع تاریخى چنین برمى‏آید که امیران این سلسله، خون‏ریز و قسى القلب نبودند و دشمنان بسیار سرسخت خود را پس از شکست دادن و اسارت، مى‏بخشیدند و هنگام مرگ به فرزندان خود اندرز مى‏دادند که با مردم به دادگرى و نیکوکارى رفتار کنند.[2]

اگرچه سلجوقیان هنگام روى کار آمدن، دولت بنى‏عباس را از سقوط حتمى نجات دادند، امّا آنان نوعى سلطه بر وزیر دستگاه خلافت اعمال مى‏کردند و تنش‏هایى میان دربار خلیفه عباسى و تشکیلات دولت سلجوقى وجود داشت. احترامى هم که برخى فرمانروایان سلجوقى به خلیفه عباسى مى‏نهادند نیز بسیار ظاهرى، محدود و برحسب برخى مصالح بود و این‏که سلطان سنجر سلجوقى پس از استیلاى بر عراق، نام و نشانش در خطبه‏ها رفت و بر سکه‏ها ضرب شد، در حقیقت نوعى بى‏اعتنایى به خلیفه عباسى در بغداد بود. عباسیان در درگیرى با سلجوقیان بر سر قلمرو قدرت، صرفا موفق شدند منطقه‏اى مستقل اما کوچک به وجود آورند که این موفقیت بر اثر جنگ‏هاى متوالى با سلجوقیان به دست آمد.[3]

در عصر سلجوقیان میان شیعیان و اهل سنّت در عراق عرب به‏ویژه در بغداد، درگیرى‏هاى شدیدى رخ داد که کشتارهاى فاجعه‏آمیزى در پى داشت و نیز فشارهاى اهل سنت به شیعیان و به‏ویژه علما شدت یافت. همین عوامل باعث گردید تا به کتابخانه شیخ طوسى (قدس سره) در محله کرخ بغداد حمله کنند و محل سکونت این عالم را با کتاب‏ها و نوشته‏هایش به آتش بکشند؛ اما علت این اختلاف خونین، روى کار آمدن سلجوقیان نبود؛ بلکه ریشه در تعصب‏هاى جاهلانه، بى‏تدبیرى کارگزاران محلى، فعالیت‏هاى تحریک‏آمیز قصه‏گویان و واعظان و آشوب‏گرى عیاران داشت. در سال 442 هجرى که سیزده سال از روى کار آمدن سلجوقیان سپرى مى‏شد، روابط شیعه و سنى‏ مسالمت‏آمیز گردید و در ذى‏حجه این سال آنان باهم به زیارت حرم امیر مؤمنان (علیه السلام) در نجف و مشهد امام حسین (علیه السلام) در کربلا رفتند و بدین‏گونه روابط دوستانه شد؛ اما برخى جهالت‏ها و عصبیت‏هاى قومى و مذهبى اجازه نداد این روابط آرام و سالم استمرار داشته باشد. با این وصف، فعالیت‏هاى گسترده فرهنگى بزرگان شیعه براى استوار ساختن زیربناهاى فکرى و اعتقادى مکتب تشیع همچنان ادامه یافت و بغداد مرکزیت شیعى خود را حفظ کرد.[4]

رویش و شکوفایى نهال تشیع‏

در این ایّام میان شافعیان و حنفى‏ها اختلاف‏هاى گسترده‏اى رخ داد و همین شکاف‏هاى فرقه‏اى اتحاد جوامع اهل تسنن را درهم شکست و زمانى که آنان در رى، اصفهان و نیشابور سرگرم نزاع با یکدیگر بودند، شیعه به رشد فکرى، علمى و اجتماعى خود ادامه داد. خواجه نظام الملک طوسى که تا اندازه‏اى نسبت به شیعیان سخت‏گیرى مى‏کرد، در عراق عجم که محل نفوذ تشیع بود، با مشکلاتى روبه‏رو گردید. «عمیدالملک کندرى» که حنفى متعصبى بود، اجازه داد تا بر منابر و مساجد، روافض (شیعیان) را لعن کنند؛ اما نظام الملک که شافعى مذهب بود، با وجود مخالفت با تشیع، این رسم را متوقف کرد. در دوره سلجوقیان، به تدریج تعصب بر سنّت رنگ باخت و اندک اندک زمینه مساعدى براى رشد تشیع فراهم شد. از مظاهر نفوذ تشیع در دستگاه سلجوقى، راه یافتن شخصیت‏هاى متعدد به دربار آنان به عنوان وزیر، مستوفى (حسابدار خزانه)، قاضى و مانند آن است که همگى شیعه بودند.

یک قرن فرمانروایى آل بویه شیعى در مناطق مرکزى ایران، در جارى گردیدن چشمه‏هاى ناب مذهب اهل‏بیت (علیهم السلام) مؤثر بود و همین واقعیت، خشم عده‏اى متعصب و افرادى را که در مذهب خود راه افراط مى‏پیمودند، برانگیخته بود؛ اما آنان که راه انصاف و اعتدال را مى‏پیمودند، چاره‏اى جز پذیرش این واقعیت نداشتند و دیدگاه ایشان درباره تشیع تغییر کرد. در رى، حنفى‏ها و شافعى‏ها هنگام فرا رسیدن عاشورا با شیعیان همراهى مى‏کردند و به طور گسترده به نقل فضایل اهل‏بیت (علیهم السلام) مى‏پرداختند. البته سنى‏هاى حنبلى و چهره هاى افراطى این فرقه، این روش را نمى‏پسندیدند.[5]

سادات و علویان در تمام این دوران، در شمار اعیان و رؤساى شهرها و انسان‏هاى داراى نفوذ معنوى و اجتماعى بودند و سلاطین سلجوقى به منظور انسجام و افزایش اعتبار و منزلت‏ این بزرگان نقبایى (سرپرستانى) را تعیین مى‏کردند.[6]

فرمانروایان سلجوقى به مراقد اهل‏بیت (علیهم السلام) در عتبات عراق، احترام ویژه‏اى مى‏نهادند. آنان نه تنها رویکردى خصمانه در مورد واقعه کربلا نداشتند، بلکه حساب این سرزمین را از دیگر شهرهاى تحت سیطره خود جدا مى‏دانستند. «ابوالفتح جلال‏الدوله ملکشاه» به همراه وزیر خود و تعداد زیادى از یاران، امیران و کارگزاران در سال 479 هجرى به زیارت بارگاه مطهر حضرت امام حسین (علیه السلام) رفت. وى به هنگام ورود به این سرزمین باقداست، به ساکنان حائر حسینى، خدمه حرم و زائرین هدایاى فراوانى اعطا کرد و دیوار اطراف این شهر مبارک را که «ابومحمد رامهرمزى» ساخته بود و دچار فرسودگى و ویرانى گردیده بود، به طور اساسى تعمیر کرد.[7] بازسازى حصار شهر و توجه به مسائل ارتباطى و شبکه آبیارى کربلا این شهر را شهرى آباد و زیبا تبدیل کرده بود که حتى تا زمان ابن‏بطوطه به سال 727 هجرى آن جلوه‏هاى زیباى خود را حفظ کرده بود:

کربلا شهر کوچکى است که نخلستان‏ها اطراف آن را گرفته‏اند و از رودخانه فرات آبیارى مى‏شود. روضه مقدسّه امام حسین (علیه السلام) در داخل شهر واقع شده و مدرسه‏اى بزرگ و زاویه‏اى دارد که در آن براى مسافرین طعام مى‏دهند ....[8]

ملکشاه و همراهان، سپس عازم نجف اشرف گردیده، ضمن زیارت بارگاه امیرمومنان (علیه السلام) درباره عمران و آبادانى و ترمیم خرابى‏هاى این مکان مقدس دستوراتى را صادر نمود.[9]

هنگامى که ملکشاه سلجوقى حلب و سایر شهرهاى شام و جزیره را فتح کرد و وارد بغداد شد، همراه با خواجه نظام‏الملک طوسى حرم حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) در کاظمین را زیارت کرد.[10]

تا زمانى که منطقه عراق عرب در اختیار سلجوقیان بود، آنان سیاست مدارا با امراى محلى را در پیش گرفتند و جز سرکوبى برخى شورش‏ها کوشیدند فضاى آرام و امنى بر این منطقه حاکم گردد.[11]

زادگاه و محل نشو و نماى مجدالملک‏

مجدالملک از خاندان کاتب است که بزرگانى از آنان در عرصه علم، ادب و فعالیت‏هاى دیوانى و دبیرى، فعالیت داشته‏اند. زادگاه و منشأ وى آبادى «براوستان»، از توابع قم است که در منابع متعدد تاریخى و جغرافیایى به صورت بلاسانى، براوشتانى، فراوستانى و رادستانى هم ضبط شده؛ ولى درست‏تر، همان تلفظ براوستان است؛ چنان‏که در شرح حال «سلمة بن خطاب براوستانى» تصریح شده است که او منسوب به براوستان، از توابع قم مى‏باشد.[12]

ابن‏واضح یعقوبى در کتاب «البلدان» ذیل توابع قم از روستاى براوستان نام مى‏برد.[13] یاقوت حموى مى‏نویسد:

براوستان قریه‏اى از مضافات قم بوده و وزیر مجدالملک ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى از آن برخاسته است.[14]

حسن بن محمد بن حسن قمى، از مورخان قرن چهارم هجرى در فصل ششم از باب اول تاریخ قم یادآور گردیده است:

بعضى از ملوک، از دور آتشى دیدند بر صحراى براوستان؛ گفتند: آن چیست؟ گفتند: برازه است؛ یعنى زبانه آتش. بفرمود تا بدان موضع این دیه (ده) را بنا کردند و نام نهادند به «برازستان». پس به مرور ایّام قلب کردند و گفتند: براوستان، و از جمله بزرگ‏ترین دیه‏هاست که نهایت آن تا خزاد جرد (خراد جرد) است و خزاد جرد نیز بر زمین براوستان بنا کرده‏اند. بعضى گویند نام این دیه در قدیم انبارستان بوده؛ زیرا انبارهاى عجم بدین دیه بوده است و براوستان اصلى، آن پشته بزرگ است به نزدیک براوستان کنونى و اهل آن ناحیت، آن را به فارسى «ابَرنجان» (ابرانجان) نام کردند؛ یعنى پشته اهل براوستان.[15]

به گفته این مؤلف تاریخ قم، اهالى نخستینِ براوستان، از نعمت‏ها و امکانات فراوانى به‏ویژه محصولات زراعى برخوردار بوده‏اند، ولى از فروش غلات خود، به‏ویژه هنگام تنگناها، قحطى‏ها و گرفتارى‏ها امتناع مى‏کرده‏اند تا جایى که اهالى برخى نقاط دیگر از بى‏غذایى جان داده‏اند. این‏ها حتى اگر مى‏خواستند محصولات زمین‏هاى کشاورزى خود را بفروشند، آن‏ها را بو داده یا پوست مى‏کندند که مبادا سبز شود و غلات بسیار گردد و نرخ فروش آنان پایین بیاید! به دلیل همین رفتارهاى مذموم، خداوند بر آنان عذاب فرستاد و مردمش را در زمین فرو برد و خانه و محل کارشان را زیر و رو گرداند تا آن‏که در کنار این خرابى‏ها و ویرانى‏ها و عمارت‏هاى منهدم گردیده، براوستان دیگرى بنا نهادند.

در تاریخ هم از آسیاب‏هاى این آبادى نام بُرده شده و از تعداد این آسیاب‏ها به دست مى‏آید که براوستان در آن روزگار آبادى مهمى بوده است؛ چرا که از مجموع پنجاه آسیاب قم و روستاها، مزارع و توابع، هفت مورد به براوستان تعلق داشته که از نهرى به نام آبادى مذکور انرژى خود را تأمین مى‏کرده است.[16]

میرزا غلامحسین افضل الملک، ادیب و کارگزار فاضل عصر قاجار که در 1334 قمرى پیشکار حکومتى قم بوده است، در سفرنامه خود مى‏نویسد:

مزرعه براوستان، مشروب از نهرى است به اسم براوستان که از رودخانه قم بریده‏اند.[17]

در کتابچه تفصیل حالات و املاک و بلوکات دارالایمان قم، از مجموعه عهد ناصرى، نوشته شده به‏ سال 1296 قمرى آمده است:

مزرعه براوستان از مزارع قدیم النسق است که به اسم قدیم مشهور است. الان اصل قریه خراب است. محمد علقمى وزیر معتصم خلیفه عباسى از اهالى این آبادى، شیعه مذهب بوده است.[18]

بنابراین براوستان از آبادى‏هاى کهن دشت قم مى‏باشد که در شرق قم قرار داشته و بقعه امام‏زاده شاه جعفر غریب در آن واقع است. آثار آبادانى گذشته آن، تپه‏هایى است که به «قلى درویش» موسوم است.[19]

مرحوم استاد على اصغر فقیهى بر این باور است که براوستان نام محله‏اى یا قلعه‏اى در قم بوده که بعدها تبدیل به اراضى کشاورزى گردیده و اکنون به همین نام در بیرون شهر، در سمت مشرق، در کنار راه کاشان واقع است.[20]

ایام کودکى و تحصیلات شمس‏الدین‏

در اوایل قرن پنجم هجرى سید محمد، فرزند موسى براوستانى، صاحب فرزندى شد که او را ابوالفضل نامید و بعدها لقب «اسعد «پسوند نامش گردید و چون بر اثر لیاقت و فراست‏هایى که به دست آورد، مورد مشورت سیاستمداران و کارگزاران دولت سلجوقى قرار مى‏گرفت، به «مشیر الدوله» معروف گردید و فرمانرواى سلجوقى وى را با عنوان «مجد الملک» مستوفى و وزیر خود برگزید و از آن‏جا که این دولتمرد توانا در سمت‏هاى گوناگونى که داشت، در جهت تقویت پایگاه شیعیان و گسترش و عمران مراکز آموزشى، فرهنگى و زیارتى شیعیان اقدامات مؤثر و ارزنده‏اى انجام داد، به «شمس الدین» مشهور شد.[21]

ابوالفضل مجدالملک قمى (که نباید با مجدالدین قمى و نیز مجدالملک یزدى اشتباه گرفته شود) پس بعد از نشو و نما در زادگاه خود براوستان، به قم آمد و در مدارس این شهر به دانش‏اندوزى و تحصیل معارف تشیع پرداخت و در کنار فعالیت‏هاى علمى و فکرى، در فراگیرى مشاغل دیوانى و رسایل اهتمام داشت. او به کسب معلومات در قم اکتفا نکرد و براى ادامه تحصیل به رى رفت. این شهر در عهد سلجوقیان به اوج شهرت رسیده بود؛ زیرا طغرل، اولین امیر سلجوقیان آن را مرکز خود برگزید. مجدالملک در مدارس این شهر که باهمت علما و بزرگان شیعه ساخته شده بود، دانش‏اندوزى را پى گرفت. یکى از این مدارس، مدرسه بزرگ «سید تاج‏الدین محمد کیسکى» عالم شیعه در محله کلاه‏دوزان بود که به روزگار طغرل ساخته شد. مدرسه دیگر به نام «امام رشید رازى» معروف بود که اعتبارى فوق العاده داشت و افزون بر دویست دانشمند دروس دیانت، اصول فقاهت و دانش شریعت مى‏خواندند و نیز مدرسه شیعى «خواجه عبدالجبار» که در شهرت و آوازه به پایه‏اى رسید که چهارصد طالب علم از اقطار جهان در آن درس دیانت و معارف اعتقادى مى‏آموختند. مکان آموزشى دیگر به نام «شمس الاسلام حسکا بابویه»، شیخ طایفه شیعه در حوالى سراى ایالت مشغول فعالیت بود.[22]

مجدالملک پس از آن‏که در این مدارس معارف و مبانى اعتقادى مذهب اهل بیت و دانش‏هاى متداول دیگر را آموخت و در کنار این آموزش‏ها با شیوه‏هاى ادارى و دیوانى مأنوس گردید، به دلیل آن که از سادات آل‏کاتب به شمار مى‏رفت و این خاندان نزد امیران قم و عمید (حاکم) عراق عجم مستقر در رى منزلتى داشتند، از طریق نهاد نقابت با تشکیلات دولت سلجوقى ارتباط برقرار کرد و در اندک زمانى موفق گردید لیاقت‏ها و مهارت‏هاى خود را در امور کشورى، لشکرى و حقوقى نشان بدهد و در آغاز به عنوان وکیل مظالم مشغول به کار شد.

کارگزارى لایق‏

مجدالملک رفته رفته با توانایى‏هاى علمى و مهارت‏هایى که به دست آورده بود، به ساختار حکومتى دولت سلجوقى نفوذ کرد و چون این امپراتورى جانبدار تسنن حنفى و خلافت عباسى بود، با فراستى که داشت و نیز بهره گرفتن از سپر تقیه و دیگر مجوزهایى که شرع مقدس به او اجازه مى‏داد، توانست مناصب گوناگونى را به دست آورد و در این سمت‏ها از کیان تشیع و شیعیان دفاع کند. مجدالملک با حفظ ارتباط با فقها و علماى شیعه و حل و فصل مسائل مالى و حقوقى خود به کمک آنان، براى حفظ موقعیت پیروان مذهب اهل‏بیت (علیهم السلام) تلاش کرد و دفاع از حقوق مظلومان را سرلوحه کار خود قرار داد. به علاوه از طریق نفوذ در دستگاه دیوانى، تسلط نسبى خود را بر اوضاع پیرامونش حفظ کرد و البته به دست آوردن چنین مسئولیت‏هاى خطیر و مهمى در دولتى که بر مذهب اهل تسنن تعصب مى‏ورزید، کار ساده‏اى نبود و از کیاست و کاردانى او حکایت دارد.

مجدالملک به همراه دیگر کارکنان شیعى داخل مجموعه حکومتى، شبکه‏اى چنان مقتدر را با رعایت استراتژى‏هاى معمول به وجود آورد که اجازه نداد جامعه سنى مذهب ضربات قابل توجهى بر اقلیت شیعه وارد آورد و با گذشت زمان، از فشارها و تبلیغات مسموم علیه شیعیان کاست. او و یارانش ماهرانه حساب خود را از فرقه اسماعیلیه کاملًا جدا کردند؛ به گونه‏اى که برخى صاحب‏منصبان که از شیعه بدگویى کرده و سخت‏گیرى درباره آنان را مورد تأکید قرار مى‏دادند، خود را متعهد مى‏دیدند که تا مى‏توانند با این بزرگان کنار آیند.

از عواملى که مجدالملک را به مقامات مهمى در دولت سلجوقى ارتقا داد و او را در به وجود آوردن کارنامه‏اى درخشان و پربار، پیروز و سربلند ساخت، روحیه تعامل فرهنگى و هم‏زیستى مسالمت‏آمیز به جاى تقابل و نزاع بود. او از اصرار بر برخى مسائل افراطى که حساسیت برانگیز بود، خوددارى مى‏کرد و در شرایطى که طبقه حاکم از اکثریت سنى مذهب حمایت مى‏کرد و عالمان اهل تسنن مشغول فعالیت‏هاى تبلیغى و فرهنگى بودند، مجدالملک ناگزیر در مورد مسائل اعتقادى، با تسامح برخورد مى‏کرد و گاه از راه تقیه وارد مى‏شد و اجازه نمى‏داد مسائل تفرقه‏انگیز مطرح شود.[23] عبدالجلیل رازى پس از آن که داستانى را از تسامح مجدالملک در رفتار با فردى علوى و دیگرى با مذهب حنفى نقل‏

مى‏کند، مى‏گوید:

این دو از دستگاه دولت سلجوقى طلبکار بودند. مجدالملک فرمان داد تا به آن فرد سنّى که از اهالى ماوراءالنهر بود، از خزانه زر نقد دادند و على حلبى شیعى را به حواله‏اى متقاعد نمودند. فراشى که آن‏جا حاضر بود بر این وضع اعتراض کرد؛ مجدالملک گفت: «تا جهانیان بدانند که در پادشاهى و معامله، تعصب روا نباشد».[24]

ابن‏اثیر با یادآورى تشیع مجدالملک گفته است: «وى اجازه نمى‏داد مردم به صحابه دشنام بدهند».[25]

مستوفى با فراست‏

سید شمس‏الدین مجدالملک قمى در دوران فرمانروایى ملکشاه (465- 485) و هنگام وزارت خواجه نظام‏الملک طوسى (465- 485) جانشین مستوفى، شرف الملک ابوسعد محمد بن منصور بود که در اواخر صدرات نظام الملک، خود به طور مستقل مستوفى بود. این سمت وى در زمان وزارت تاج الملک ابوالغنائم همچنان برقرار بود و در این حال زمام امور کشورى و لشکرى دولت سلجوقى در اختیار سلطان محمد بن ملکشاه (485- 487) بود. اما در عهد «برکیارق»، پنجمین سلطان سلسله سلجوقى که «عزّالملک بن نظام الملک» مقام وزارتش را در اختیار داشت، «استاد على قمى» (وزیر اتابک قومش تَکین) مستوفى گردید و مجدالملک براوستانى قمى به عنوان جانشین وى انجام وظیفه مى‏کرد. با روى کار آمدن «فخرالملک بن نظام الملک»، مجدالملک دو سمت مهم مستوفى و طغرایى را در دست داشت. او در این وضع جدید، از قدرت بسیارى برخوردار گردید. دیوان استیفاى ممالک که مجدالملک در رأس آن قرار گرفته بود، به محاسبه عایدات، تقویم مالیات‏هاى جمع شده و هزینه کردن آنها مى‏پرداخت. این دیوان دوایرِ تابعه‏اى داشت که هرکدام از آنها نیز دیوان خوانده مى‏شدند؛ براى مثال یکى از زیرمجموعه‏هاى دیوان استیفا، دیوان معامله و قسمت بود که پرداختن به قراردادهاى مالیاتى از نوع مقاطعه، در زمره وظایفش بود.[26]

دیوانى که ریاست آن به مجدالملک سپرده شده بود، «دیوان محاسبات» نیز نامیده مى‏شد و بعد از دیوان وزیر، مهم‏ترین تشکیلات مالى امپراتورى سلجوقى به شمار مى‏آمد و طبعاً رئیس آن، پس از مقام وزارت، قدرتمندترین عضو دیوان‏سالارى شمرده مى‏شد. مجدالملک در این سمت، در هر ولایت و ناحیه‏اى نایبى داشت که موظف بود صورت دخل و خرج محل مأموریت خویش را روشن کند و تمامى معاملات را صورت‏بردارى کرده و نتایج آن را به دیوان استیفاى مرکز گزارش دهد.[27]

پس از مرگ نظام الملک، از اعتبار و نفوذ وزارت کاسته شد و به همین دلیل سلطان تمایل یافت با رؤساى دوایر مختلف دیوان به طور مستقیم در ارتباط باشد. در این میان، اقتدار مجدالملک قمى به عنوان مستوفى برکیارق چنان افزایش یافت که بر فخرالملک، فرزند نظام الملک، وزیر سلطان تحکم مى‏کرد. تدبیر و اقتدار مجدالملک حتى از این هم فراتر رفت؛ به گونه‏اى که بر خود برکیارق نیز مسلط بود.[28]

سیاستمدار متدّین‏

برکیارق با وجود آن‏که جوانى بیش نبود و اوقاتش به خوش‏گذرانى سپرى مى‏گردید، اما با این وجود آن‏قدر درک مى‏کرد که باید ناخداى کشتى سیاست کشور پهناور سلجوقى فردى لایق و کاردان باشد و اگر خود سکان این کشتى را به دست گیرد، از پسِ امواج حوادث برنخواهد آمد و از این روى براى آن‏که موجودیت خویش را در میان انواع مشکلات و تنگناهاى این مرز و بوم وسیع حفظ کند، باید کسى را به مقام وزارت برمى‏گزید که با خردمندى، مهارت و تجربه، بر دشوارى‏ها فائق آید. فخرالملک اگرچه فرزند وزیرى باکفایت چون نظام الملک بود، ولى این ویژگى‏ها را نداشت و آنچه به دست آورده بود، از شهرت پدرش بود، نه لیاقت خودش. تنها کسى که مى‏توانست جاى او را بگیرد، مجدالملک بود؛ زیرا ضمن برخوردارى از دانش، فرهنگ و ادب و آگاهى از رموز سیاست، مقبول اشراف کشورى و لشکرى هم بود و در سمت‏هاى قبلى، توانایى‏هاى خویش را به بهترین شکل بروز داده بود.[29]

اما از آن سو، به دست آوردن مقام وزارت هم براى مجدالملک اقدامى بس پرمخاطره و دردسرآفرین بود. گنجى بود که مارها و افعى‏هاى فراوانى بر گرد آن حلقه زده بودند؛ ولى چون وى خردى مشتعل به معرفت و تدین، و طبعى نیک و دلسوز داشت، از این میدان‏هاى مخوف عبور کرد و به قله مقصود صعود نمود و تا آن‏جا که مقدورات و شرایط اجازه مى‏داد، به مردم خدمت کرد و در نیکى به مسلمانان همت گمارد. او به عنوان وزیرى شیعه، معتقد به مذهب اهل‏بیت (علیهم السلام)، دانشور، عادل و خیّر، در این مقام کوشید تا بر خیرات و مبرّات مواظبت نماید و در این باره نهایت تلاش خود را به کار گیرد. با وجود این که غالب اوقاتش به امور ادارى، سیاسى و اجتماعى مى‏گذشت، ولى پرداختن به این امور هرگز او را از عبادت، تزکیه و یاد خدا بازنداشت. التزام عملى به فرایض و مستحبات داشت و نمازهاى واجب را در اول وقت اقامه مى‏کرد. شب زنده‏دارى مى‏نمود و با دعا و نیایش بسیار مأنوس بود و توکل و توسل در زندگى‏اش جریان داشت. حقوق واجب اموال خود را اعم از خمس و زکات در موعد مقرر مى‏پرداخت. با سخاوتى که داشت، به مردم احسان مى‏نمود و براى رسیدگى به وضع محرومان و دفاع از افراد مظلوم و رنج دیده جدیت داشت. نهایت کوشش خود را در مسیرى به کار مى‏بُرد که مبادا به کسى خسارت وارد شود یا بى‏جهت یا از روى اغراض شخصى به کسى تعدى روا داشته شود. هرگز در ریختن خون کسى نکوشید و همه همت او بر این بود که مردم در امنیت و رفاه زندگى کنند.

چون دید که تشکیلات دیوانى و ادارى، نارسایى‏ها، اشکالات و کاستى‏هاى گذشت‏ناپذیرى دارد، براى اصلاح این امر در صف مقدم تحول قرار گرفت و چون مى‏خواست در این امور دگرگونى‏هاى اساسى به وجود آورد، براى برخى جاه‏طلبان و دنیاخواهان این تحولات قابل تحمل نبود و به همین دلیل در روند کارها و اقدامات‏ خیرخواهانه او اختلال و خدشه به وجود آوردند و بى‏خود و بى‏جهت این وزیر لایق را در مظان انواع تهمت‏هاى بى‏اساس و شایعات دروغین قرار مى‏دادند.[30]

مجدالملک، در کسوت وزارت، اگرچه در عزیمت سپاه دولت سلجوقى به مناطق جنگى و آشوب‏زده تأثیرگذار بود، ولى مصرانه از آنان مى‏خواست بر افرادى که در شورش‏ها و آشفتگى‏هاى سیاسى، امنیتى و منطقه‏اى نقشى ندارند و در به وجود آوردن تشنجات مقصر نبوده‏اند، ستمى روا ندارند و حتى الامکان در نواحى مورد منازعه، جان و مال و عِرض و ناموس مردم صیانت گردد.

معمولًا یک‏دهم محصولات اراضى زراعى به عنوان اقطاع در اختیار این وزیر مُدّبر قرار داده مى‏شد که این افزون بر اقطاع دیوانى یا لشکرى بود. او از این مواجب کمتر استفاده شخصى مى‏کرد و غالباً دارایى‏هاى خویش را در قالب صدقات، عطایا، بخشش‏ها و اوقاف هزینه مى‏کرد. هم‏چنین از این منابع مالى براى گسترش مراکز علمى، آموزشى، حمایت از علما و مروّجان دینى، واعظان و قاریان قرآن استفاده مى‏کرد. چون بانفوذترین شخص در امپراتورى سلجوقى پس از فرمانرواى این دولت به شمار مى‏رفت، از این رو امیران و کارگزاران مرکز حکومت و ولایات دیگر که از خشم و رنجش سلطان، در بیم و نگرانى به سر مى‏بُردند، مجدالملک را که خردمندانه و منصفانه با مسائل برخورد مى‏کرد، نقطه اتکاى خود تلقى مى‏کردند و مى‏کوشیدند تا حمایت این وزیر را به دست آورند.

مجدالملک در این راستا به آنان که طالب امتیازاتى انحصارطلبانه و زورمدارانه بودند، وقعى نمى‏نهاد، ولى وقتى مى‏دید برخى از این والیان و نیروهاى دیوانى بى‏جهت و ظالمانه در معرض انواع فشارها و تهدیدها قرار گرفته‏اند و عده‏اى در صددند براى رسیدن به اهداف جاه‏طلبانه و منافع قومى و فرقه‏اى، انسان‏هاى لایق و کارآمد و شایسته را از صحنه‏هاى سیاسى و اجتماعى حذف کنند، به دفاع از ایشان برمى‏خاست و تمام توان خویش و ظرفیت‏ها و امکاناتى را که در اختیار داشت، براى تثبیت موقعیت این افراد به کار مى‏گرفت. البته مجدالملک در این میان مراقب بود که براى حفظ التفات سلطان، غلبه بر توطئه‏ها و خنثى کردن نیرنگ‏هاى رقبا، مخالفان و رشک‏ورزان، از خود رفتارى پیچیده و توأم با تدبیر و موضع‏گیرى سنجیده نشان دهد. محل اقامت مجدالملک پناهگاه افراد بى‏شمارى بود که براى دادخواهى، یافتن‏ شغل، کمک‏هاى گوناگون، رفع تعدى در تعیین مالیات‏هاى کمرشکن مراجعه مى‏کردند و او هم با رفتارى توأم با فروتنى، خردمندى و هوشیارانه مى‏کوشید تا این افراد را محروم، ناامید و بى‏بهره برنگرداند. گذشت و مهمان‏نوازى او زبانزد خاص و عام بود.

مجدالملک ضمن این‏که بر امور ادارى و نظامى تسلطى توأم با علم و تجربه داشت، با بلندهمتى و تأکید بر اعتدال، بردبارى و شرح صدر، با اقشار گوناگون ارتباطى منطقى و واقع‏بینانه برقرار مى‏کرد و این ویژگى‏ها و خصال برجسته به همراه پیش‏گامى وى در عمران پُل‏ها، کاروانسراها، اماکن دینى و آموزشى، ارتباط این وزیر شیعى را با امیران سلجوقى مستحکم مى‏ساخت. او همواره مى‏کوشید تا اعتبار دیوان‏سالارى را در برابر تشکیلات دیگر تقویت و حفظ کند. در انتخاب افراد براى به‏کارگیرى آنان در امور ادارى و نظامى از بصیرت و خبرگى که شرط لازم وزیرى مدبّر است، بهره کافى داشت و هر کس را که براى منصبى خاص برمى‏گزید یا بر کارى در امور دیوانى مى‏گماشت، به لیاقت‏ها و شایستگى‏هاى او توجه داشت. روى آوردن به این خدمات مفید، از موضع وزیرى مقتدر و باصلاحیت، البته با مخاطرات و سختى‏هایى توأم مى‏گردید؛ به‏ویژه وقتى افراد تنگ‏نظر و کم‏مایه که منافع مادى، قبیله‏اى، اشرافى‏گرى و رفاه خود را در خطر مى‏دیدند، به میدان مى‏آمدند و فضاى سیاسى- اجتماعى حاکم بر اوضاع را به گونه‏اى جلوه مى‏دادند که بدبینى سلطان و اطرافیان وى را نسبت به مجدالملک برانگیزند. به موازات مشى دلسوزانه و خیرخواهانه‏اى که پیش گرفته بود، آنها را توفیقى از سوى خداوند مى‏دانست که نصیبش نموده بود. از برخى تلخکامى‏ها رنج مى‏برد؛ زیرا در راه خدمت به مردم و تلاش‏هاى عمرانى و رفاهى موانع بسیارى وجود داشت که عبور از آنها کار ساده و هموارى نبود؛ از جمله این مشکلات، ماهیت استبدادى بود که در شبکه نظام دولتى نفوذ یافته و او باید رعایت حال افرادى را مى‏کرد که مقرب دربار سلطان بودند. آتش دشمنى بدخواهان را به سختى و با مرارت خاموش مى‏کرد و مواردى پیش مى‏آمد که به رغم تلاش‏هایش در جهت منافع دولت، عدالت‏ورزى و استحکام امنیت سیاسى، با نارضایتى برخى اعضاى خانواده سلطنتى روبه‏رو بود. ناهنجارى‏ها وقتى شدت مى‏یافت که عده‏اى از بانوان حرمسرا اعم از مادر و همسر پادشاه در امور دیوانى و دولتى دخالت‏هاى بى‏جا مى‏کردند و کشمکش‏هایى که بین آنان‏ وجود داشت، این وضع را وخیم‏تر مى‏ساخت. اگر با خواسته‏هاى غیرمنطقى خویشاوندان و مقربان سلطان مخالفت مى‏کرد یا آنان را از دخالت در امور کشورى و لشکرى بازمى‏داشت، برایش گران تمام مى‏شد و رقبایش که خواهان ترقى و ترفیع مقام خویش بودند، وارد میدان مى‏شدند و با نشر دروغ‏ها و ترویج شایعات و غیر واقعى جلوه دادن اوضاع، در روابط مجدالملک با سلطان و امیران اختلال به وجود مى‏آوردند.

مشکل دیگر این بود که در میان کارگزاران زیردست خود، کمتر صداقت و وفادارى مى‏دید و ناگزیر بود آنان را از راه‏هاى دیگر به سوى خود جلب کند؛ از جمله آن‏که برخى منافع و عایداتى را که به دست مى‏آورد، میانشان تقسیم مى‏کرد؛ اما همین که این افراد قدرتى به دست مى‏آوردند و از گمنامى به شهرت مى‏رسیدند، با مخالفان او متفق و متّحد مى‏گردیدند.

جلوگیرى از فساد و رشوه‏خوارى برخى زیردستان و والیان مناطق دوردست کار آسانى نبود؛ زیرا وقتى مى‏خواست دست فاسدان و خلافکاران را از تشکیلات حکومتى کوتاه کند، بر دشمنان خود مى‏افزود و توطئه‏ها و نیرنگ‏ها علیه وى شدت مى‏گرفت. نظام کارآمدى براى جلوگیرى از این آفت‏هاى مخرب و باتلاق‏هاى فساد وجود نداشت و چون در امور نظام دیوان‏سالارى بازبینى، ارزیابى و نظارت جدى و مؤثر صورت نمى‏گرفت، به محض این‏که قدرت سلطان دچار تزلزل مى‏شد، دسیسه‏چینى و فساد فراگیر مى‏شد. به همین دلیل مجدالملک کوشید تا امرا را زیر نفوذ خود درآورد و بر دیوان مسلط گردد؛ امّا چنین سیاستى، برخى از اطرافیان را چنان تحریک کرد که جان وزیر را در معرض تهدید جدّى قرار داد.[31]

عمران و آبادانى اماکن زیارتى شیعیان‏

مجدالملک براوستانى در رأس دستگاه ادارى (دیوان اعلى) یا دیوان وزیر قرار داشت که چندین دیوان زیرمجموعه آن بود؛ از جمله دیوان رسایل (انشاء و طغرا)، دیوان استیفا، دیوان اشراف الممالک، دیوان عرض، دیوان خالصه، دیوان اوقاف و دیوان مصادره.[32]

این وزیر باکفایت، با وجود قرار گرفتن در رأس این تشکیلات عریض و طویل و رسیدگى و نظارت بر فرمان‏ها و منشورهاى دولتى، امور مالى و محاسبات، بازرسى کل کشور از احوال نظامیان، خنثى کردن توطئه‏هاى دشمنان، بى‏اثر ساختن آشوب‏ها و آشفتگى‏هاى سیاسى اجتماعى، به بازسازى و عمران آستانه‏هاى معصومین (علیهم السلام)، سادات، علویان، اصحاب ائمه در ایران، حجاز و عتبات عراق عنایت ویژه‏اى داشت. بدیهى است وقتى وزیرى که به خاندان طهارت ارادت قلبى دارد بخواهد درباره مراقد معصومین (علیهم السلام) و تدارک آنان، کارهایى انجام دهد، کارگزاران دیوانى و دولتى که غالباً در مذهب خود نوعى تندروى و تعصب دارند، این روند را برنمى‏تابند. اما مجدالملک، با داریت از این تنگناها عبور مى‏کرد و در مسیرى که پیش گرفته بود، همواره مصمم و پى‏گیر بود. به گفته مهندس محمدکریم پیرنیا، مجد الملک در قم، کاشان، رى، مشهد اردهال، حجاز و عراق عرب، آبادى‏هاى فراوان کرد و بر تربت پاک امامان و بزرگان تشیع و صحابه رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) بارگاه‏هاى شکوهمند بنیان نهاد.[33] عبدالجلیل رازى مى‏نویسد:

هنوز آثار خیرات او در حرمین مکه و مدینه ظاهر است و در مَشاهده ائمه علوى و سادات فاطمى احسان‏هاى او متواتر است. از اوقاف و شمع سوختن و خط توقیع او هنوز مقتداى اصحاب دولت است و رسوم و قواعد او در خیرات و نیکى‏ها[34] ... آن‏گاه وزیر شهید سعید مجدالملک براوستانى قمى (قدس الله روحه) با بزرگى و رفعت و قبول و حرمت، خیرات بسیار فرموده، چون قبّه امام الحسن بن على و زین‏العابدین و محمد باقر و جعفر صادق به بقیع که هر چهار [امام‏] در یک‏ جا مدفونند و نیز عباس عبدالمطلب‏ آن‏جا مدفون است به مدینه رسول به گورستان بقیع، و مشهد موسى کاظم و محمد تقى هم او فرموده است و مشهد سید عبدالعظیم حسنى به شهر رى؛ ولى از مَشاهد سادات علوى و اشراف فاطمى،:، فرموده با آلت و عدّت و شمع و اوقاف که همه دلالت است بر صفاى اعتقاد او و در مقابل تربت حسین بن على (علیهما السلام) مدفون است.[35]

مجدالملک قمى براى عملى ساختن طرح احداث بنایى رفیع و باشکوه بر مرقد ائمه بقیع (علیهم السلام)، معمارى خوش‏سلیقه، باذوق و مورد اعتماد را برگزید و وى را به سرزمین حجاز فرستاد. اگرچه این هنرمند لایق شیعى مأموریت خود را به درستى و به بهترین صورت انجام داد، اما در سال 495 هجرى یعنى سه سال پس از شهادت مجدالملک قمى، به دلیل التزام عملى به معتقدات ائمه هدى (علیهم السلام) و رفتار و آدابى که در این منطقه، طبق سنت و آداب شیعیان از خود بروز داد، با وجود خدمات ارزشمند درباره اهل بیت رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) به طرز فجیعى در مدینه به قتل رسید.[36]

عثمان بن مظعون صحابى رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) و از افراد مورد علاقه خاص امیر مؤمنان (علیه السلام) به شمار مى‏رود که در زهد و تقوا کمالاتى را به دست آورده بود. وى اولین کسى است که در صحراى بقیع به خاک سپرده شد. رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) بر مزار او سنگى نصب کرد تا قبرش آشکار باشد و همواره آن حضرت مرقد وى را زیارت مى‏کرد.[37] مجدالملک قمى که از منزلت این صحابى بزرگوار آگاه بود، چهارطاقى باشکوهى بر مزارش بنا کرد.

مجد الملک به عتبات عراق عرب نیز توجه ویژه داشت و براى عمران، بازسازى و حرمت این بناها کارهاى مفیدى انجام داد. بر اثر طغیان آب رودخانه دجله که با توفان‏هاى شدیدى همراه بود، مشهد کاظمین در آب فرو رفت و ساختمان‏هاى آن که غالباً آثار بازمانده از عصر آل‏بویه بود، دچار آسیب‏هاى جدّى گردید. مجدالملک وقتى از این خسارت‏ها باخبر گردید، شخصاً به کاظمین رفت و از نزدیک، آثار خرابى‏ها را مشاهده کرد و در همان هنگام دستور بازسازى اساسى این مکان مقدس را صادر کرد و اعتبار بسیار خوبى به این امر اختصاص داد. بر این اساس بارگاه امام کاظم و امام جواد (علیهما السلام) دوباره به گونه‏اى استوارتر ساخته شد؛ دیوارهاى آن با کاشى‏هاى خوش‏نقش زینت یافت؛ دو صندوق چوبى از ساج بر روى دو مزار شریف قرار داده شد؛ دو مناره شکوهمند براى مشهد کاظمین احداث گردید؛ مسجدى که در ضلع شمالى حرم مطهر قرار داشت، تعمیر شد و در کنار حرم مقدس نیز استراحتگاه بزرگى که اتاق‏هاى بسیار و برخوردار از امکانات رفاهى بود، براى زائران ساخت. این بازسازى و توسعه حرم، تا نیمه‏هاى قرن ششم هجرى پایدار و برقرار مانده بود.[38]

تلاش دیگر مجدالملک براوستانى قمى در عمران اماکن زیارتى، هنگامى صورت گرفت که در شهر رى توقف داشت و کمال استیلا در استیفا و وزارت خود را به دست آورده بود. آن زمان اگرچه مزار حضرت عبدالعظیم حسنى از شهرت خوبى برخوردار بود و علماى بسیارى به زیارت آن اهتمام داشتند، اما بقعه و بارگاهى بر قبر آن امام‏زاده عالم و محدث بنا نگردیده بود. پس مجدالملک ساختمان مجلّلى براى این مرقد ساخت. آنچه این امر را مستند مى‏سازد، علاوه بر اشارات موّرخان آن عصر، آثار بازمانده از عصر سلجوقى است که در حرم مطهر این سید حسنى و صحابى امام جواد و امام هادى (علیهما السلام) کشف گردیده است. یکى از این آثار کتیبه گرداگرد ورودى بقعه مبارک است که نشان مى‏دهد مجدالملک به احداث و توسعه آن پرداخته است. مهندس کریم پیرنیا مى‏گوید: در زمستان سال 1347 شمسى متولى آستانه حضرت عبدالعظیم تصمیم گرفت در مجموعه این بنا تعمیرات اساسى انجام شود. تعمیرات مسجد بالاسر که در گوشه باخترى حرم قرار گرفته، آغاز شده بود و پس از برداشتن اندود قسمتى از دیوار رگ چین آجرى رده و آراسته، نماى اصلى بنا هویدا گردید و نشان داد که‏ ساختمان حرم در قرن پنجم هجرى به سبک باشکوهى بنیان نهاده شده است. پس از برداشتن اندود گچ، چهره زیباى دیبا مانندى از گوهرها و نگین‏هاى خشت پخته و سفال، با نقش‏هاى نغز و دلنشین نمایان گشت. کاوش‏ها در پیرامون سردر و در دو سو و فراز آن دنبال شد و پس از چندى نوشته بسیار زیبایى آشکار شد که اگرچه افتادگى‏هایى دارد، ولى این چند سطر از آن باقى مانده است:

بسم الله الرحمن الرحیم امر ببناء هذه القبّة المطهرة على ساکنها سید شمس الدین مجدالملک مشیّد الدوله ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى ثقة امیرالمؤمنین اطال الله بقیه وکیل مظالم على یدى عبدالله [راجى‏] الى رحمت الله زرین کفش ابى‏الفوارس.[39]

وظایف و اختیارات و نظارت‏ها

مجدالملک قمى این اقتدار را داشت که در تمام شئون مملکتى نقش ایفا کند. در واقع سلطان برکیارق تمام وظایف خود را در دیوان، به وزیرى سپرده بود که در اوج قدرت خویش بر تمام جنبه‏هاى حکومت، اعم از امور مالى، سیاسى، اجتماعى و مذهبى نظارت مى‏کرد و صرفاً رئیس دیوان نبود. در واقع، اساس و مدار امپراتورى سلجوقى در برهه‏اى از زمان در وجود وى خلاصه مى‏شد. هدف اصلى نظارت وى بر نهادهاى دینى جلوگیرى از هرگونه گرایش به سوى الحاد، ارتداد، انحراف و غالى‏گرى و افراط بود و مى‏کوشید تا نزاع‏هاى خونین فرقه‏اى رخ ندهد. او اگرچه خود در عزل و نصب قضات، محتسبان، خطبا و واعظان دخالت نمى‏کرد، ولى در این زمینه‏ها سلطان با مجدالملک مشورت‏هاى تعیین کننده داشت و دیدگاه‏هاى وزیر را در برکنار نمودن یا روى کار آوردن قاضیان و مانند آن دخالت مى‏داد.

در دفتر کار مجدالملک قلمدانى قرار داشت که حاوى مُهر و شعارش بود و سند انتصاب رسمى و نشانه‏هاى دیوانى در مقابلش بود تا به موجب آن، به عده‏اى از خَدَم و حَشَم القاب واگذار کند که این امور بر ابّهت او مى‏افزود. این اعتبارات و امتیازات در میان اعضاى خاندان او دخالت داشت و بر مقام و حیثیت او در میان بزرگان قومش افزوده مى‏شد.[40] پیروزى یا شکست حکومت مرکزى، به سرنوشت نظام دیوانى وابسته بود که وزیر در رأس‏ آن قرار داشت و چون مجدالملک لایق، نیک‏روش و نیک‏نهاد و غمخوار بود، دستگاه حکومتى در فضاى سالم و آرامى قرار مى‏گرفت. اما این وضع به دلیل دخالت‏هاى افراد خاندان سلطنتى و تحریکات برخى رقیبان و کارشکنى‏هاى اتابکان، پایدار نبود. اگر جریان امور به خوبى مى‏گذشت و امن و آرامش برقرار بود، مداحان و اطرافیان و دستگاه دولت آن را به نام خود وانمود مى‏کردند؛ اما چنانچه بحرانى پیش مى‏آمد و نارضایتى و نابرابرى از حد مى‏گذشت، امیر یا سلطان تمام خرابى‏ها و نابسامانى‏ها را به مجدالملک نسبت مى‏داد و براى آن‏که رعایا را از خود راضى کند و در ضمن بر مال و مکنت خود بیافزاید، وزیر را قربانى مصالح و موقعیت خود مى‏ساخت. از این رو وى ناگزیر بود با خرج مبالغ هنگفتى، حمایت سلطان را به سوى خود جلب کند و از توطئه‏چینى رقبایش علیه خود جلوگیرى نماید.[41]

بنابراین به همان اندازه که افتخارات و امتیازات مجدالملک بسیار عالى بود، به همان اندازه نیز مقامش در معرض خطر و ناپایدارى قرار داشت. او و کارگزاران و یارانش همچون سپرى میان سلطان و پسرانش بودند که هوى و هوس‏هاى این یکى و سوء ظن‏هاى دیگرى را بى‏اثر سازند. به علاوه، او به عنوان وزیرى شایسته و کاردان به دلیل ماهیت نظامى دولت سلجوقى، همواره منفور امرا بود؛ زیرا او را خطرى بالفعل نسبت به جاه‏طلبى‏هاى خود مى‏دیدند.[42]

در این بین، مجدالملک مسئولیّت‏هاى سنگینى را بر دوش گرفته بود که انجام آنها نیاز به اختیاراتى داشت که بتواند به دور از عوامل بازدارنده و فساد برانگیز، وظایف خویش را به درستى انجام دهد. او باید به گونه‏اى عمل مى‏کرد که رعایا با خاطرى آسوده به کسب و کار مشغول باشند. در خانه خویش را به روى دادخواهان مى‏گشود و هفته‏اى یک روز با شکیبایى بسیار به امور مراجعین رسیدگى مى‏کرد. معاریف، علما و رجال را بر خوان خود دعوت مى‏نمود و به امراى لشکر و کارگزاران ویژه خود، شیوخ و موالى و رهبران دینى به دیده احترام مى‏نگریست و اگر مشکلى براى آنان پیش مى‏آمد، به سرعت در رفع آن اقدام مى‏کرد.

از جنبه‏هاى مهم وظایف مجدالملک، حفظ اوضاع مساعد مالى و ذخیره دارایى‏ها براى مواقع اضطرارى بود. او کوشید تا سیاست‏هاى پولى را زیر نظارت خود درآورد و درباره تحمیل مالیات‏ها به مردم یا لغو مالیات برخى که مقررات دیوانى را زیر پا مى‏نهادند، احساس وظیفه مى‏کرد و مراقب بود تا در این‏باره روشى به کار نگیرد که رعایا را در فشار قرار دهد و اشراف و طبقات بانفوذ را از مالیات و خراج معاف کند. البته اصلاحات مالى براى او مخاطراتى نیز در پى داشت. وى به عنوان رئیس تشکیلات دیوانى، بر هزینه‏ها و تدارکات مالى خاندان و قصر سلطنتى نظارت داشت. مجدالملک توسط عارض الجیش، مقام زیردست خود، در پرداخت حقوق قشون ثابت نیز کنترل‏هاى لازم را اعمال مى‏کرد. البته خزانه خصوصى پادشاه در دست مأمورى بود که خارج از نظارت وى و تشکیلات کشورى قرار داشت، اما خازن سلطان مى‏توانست بر عملکرد امور دیوانى نفوذ داشته باشد؛ زیرا به طور مستقیم با فرمانرواى امپراتورى سلجوقى در ارتباط بود. دعاوى و امورى که توسط حاکم شرعى رسیدگى نمى‏شد، در حیطه نظارت این وزیر قرار مى‏گرفت و سلطان برکیارق مسئولیت ایجاد محکمه مظالم را به وى واگذار کرده بود. به همین دلیل در برخى منابع تاریخى از مجدالملک به عنوان وکیل مظالم یاد شده است. شحنه‏ها و محتسب‏ها که وظایف پلیس امروزى را در برقرارى نظم و امنیت عمومى و جلوگیرى از مفاسد اخلاقى و اجتماعى عهده‏دار بودند، از سوى وزیر تعیین مى‏شدند.[43]

«محتسب» کارگزارى بود که مجدالملک از طریق او به رفاه مردم، امور اخلاقى و موازین دینى و شرعى رسیدگى مى‏کرد. این مأمور اگرچه زیر نظارت کلى قاضى محل انجام وظیفه مى‏کرد، ولى با وکیل مظالم که وزیر مذکور بود، ارتباط داشت. با تأکید مجدالملک وى در بازار به اوزان و نرخ‏ها رسیدگى مى‏کرد و مانع معاملات نادرست در داد و ستدها مى‏شد. همچنین وزیر از او خواسته بود تا بر اجراى فرایض دینى در مساجد، اماکن و محافل مذهبى و رعایت شئونات اسلامى در معابر و میادین و بازار نظارت داشته باشد.

مجدالملک از طریق نقباى سادات، امور مربوط به علویین و ذریه اهل‏بیت را پى‏گیر بود. نقیب به عنوان سرپرست طالبیان در هر شهر یا منطقه، امور مربوط به حفظ شجره‏نامه، رساندن ارزاق از مقررى تعیین شده را به افراد ذى‏ربط بر عهده داشت و در جایى که جمعیت شیعیان بسیار بود، نقیب در برابر حاکم ایالت پاسخ‏گوى حسن رفتار جامعه شیعه بود و والى منطقه این اوضاع را پیوسته به وزیر گزارش مى‏کرد.[44]

تنگناهاى فرساینده و بازدارنده‏

مجدالملک به رغم نفوذ مقتدرانه و توانایى‏هاى مدّبرانه و خردمندانه خود، با گرفتارى‏هاى بسیار، کارشکنى‏هاى فراوان و توطئه‏هاى گسترده‏اى که مخالفان ترتیب مى‏دادند، روبه‏رو بود و مقاومت در برابر این همه تنگناهاى فرساینده واقعاً تاب و توان او را به تحلیل مى‏بُرد، وقتى افراد سخن‏چین ابتکار عمل را در دست مى‏گرفتند و رقیبان فرصت‏طلب به میدان مى‏آمدند، مجدالملک خطر را به خوبى احساس مى‏کرد. او به تجربه تاریخى مى‏دانست که چنین دسیسه‏هایى خانمان برانداز و دودمان برباد ده است و انواع گوناگونى از حبس، قتل و مصادره اموال وزیر را به دنبال داشته است. او شنیده بود که وزیر هم‏ولایتى او یعنى «ابن‏عمید» قربانى سعایت‏هاى برخى اطرافیان شاه نزد مؤیدالدوله دیلمى گردید. داستان بر دار کردن حسنک وزیر که قربانى حسد و کینه «سهل زوزنى» و طمع سلطان در مال و مکنت وى شد، با آن‏همه خدمتى که به غزنویان کرد نیز از خاطر او نرفته بود. کار وقتى براى او سخت مى‏شد که مى‏خواست نه براى مهترى و نام‏جویى و به دست آوردن جاه و مقام و جلب ستایش و تجمل، بلکه براى خدمت به مردم و حمایت از محرومان و مظلومان در رأس نظامى قرار گیرد که غارتگران، اشراف فاسد و غافل و غوطه‏ور در عیش و طرب و امیران طغیان‏گر و شاهزادگان عیاش در قبض و بسط آن دخالت دارند و نیکى و خوش‏خویى و خدمت به مردم را برنمى‏تابند.

گسترش امپراتورى سلجوقى و ضعف متناوب دولت مرکزى بر اشراف نظامى، به‏ویژه از زمانى که بیشتر امراى مقتدر، که از سوى پادشاه حاکم ایالات شده بودند، براى حفظ املاک و اقتدار خود، نیازمند قشون ثابتى شدند و حقوق و امتیازات ویژه‏اى به دست آوردند، آن امرایى که در صدد شورش و سرپیچى از دستگاه دولتى بودند، ناگزیر به حمایت تعدادى از شاهزادگان سلجوقى نیاز داشتند. از این رو توانایى امرا براى تثبیت قدرت فردى‏شان، با نهاد اتابکى که سلجوقیان براى اولین بار آن را به وجود آوردند، تقویت گردید.

پس از مرگ ملک‏شاه سلجوقى، از رسوم سلاطین این بود که براى یک یا برخى فرزندان خود و اعضاى جوان‏تر خاندان حاکم، «اتابک» انتخاب مى‏کردند. اتابک در درجه اول عهده‏دار آموزش و تربیت شاهزاده بود. اگر شاهزاده، خردسال یا جوان بى‏تجربه‏اى بود، همراه این فرد که مسئولش به شمار مى‏رفت، به ایالات امپراتورى سلجوقى سفر مى‏کرد. نقش سیاسى اتابک نظارت بر شاهزاده و جلوگیرى از طغیان وى در ایالت تحت سلطه او بود. به علاوه اتابک اتحاد آن ایالت را با دستگاه حکومت مرکزى تقویت مى‏کرد و در واقع حاکم رسمى و واقعى ایالت مورد نظر بود.

در زمان وزارت مجدالملک، اتابکان سلجوقى با حمایت شاهزادگان، قدرت بیشترى به دست آوردند. برخى از آنان براى مجدالملک مشکلاتى اساسى پدید آوردند و در روند امور دیوانى و دولتى دخالت مى‏کردند. به موازات افزایش قدرت اتابکان، موقعیت و اعتبار این وزیر تضعیف مى‏گردید. آنان با تحریکات خود، در افزایش نزاع‏هاى خانگى شاهزادگان سلجوقى بر اهمیّت خود مى‏افزودند و با اقدامات مُفید و خیرخواهانه مجدالملک که سدّ راه فزون‏خواهى‏هاى آنان بود، مخالفت مى‏ورزیدند. هنگامى که مجدالملک تصمیم گرفت امکانات مالى و میزان قدرت اتابکان را کاهش دهد و از این راه بر آنان مسلط گردد، نه تنها مقام و م نزلت او مورد تهدید قرار گرفت، بلکه با نشر شایعات و دروغ‏ها ادعا کردند که مجدالملک با فرقه‏هایى که بر ضد سلجوقیان توطئه مى‏کنند، همکارى دارد. این فضاى تبلیغاتى مسموم زمینه‏هاى برکنارى و قتل مجدالملک را فراهم ساخت.[45]

یکى از سنى‏هاى متعصب در کتاب «فضائح الروافض» تهمت‏هایى بى‏اساس را درباره مجدالملک براوستانى قمى مطرح کرد. عبدالجلیل رازى در دفاع از این وزیر مؤمن و عابد گفته است:

امّا جواب این کلمات که ایراد کرده است و نقصان در سلاطین نیکوسیرت به رمز اشاره کرده که: «وزیر و مشیر مبتدع داشتند» و مجدالملک دیندار معتقد را به بدى نام بُرده که هنوز آثار خیرات او در حرمین (شرفین) و مَشاهد ائمه ظاهر است و حکایت گازرى (لباس‏شو) که آورده است، عاقل به چنان سخنان التفات نکند که مُلک مشرق و مغرب به شخصى چگونه سپارند بدین جاهلى و نادانى که بى‏گناهى را به مُجرد آن که بوبکر نام باشد، او را هلاک فرماید کردن که مگر در خیل‏خانه او (کارگزاران و خدمه او) هزاران ابوبکر و عمر و عثمان سنّى و شیعه محترم مقبول القول باشند و هفتصد غلام داشته باشد، چه حنفى، چه سنى و چه شیعى که آخر هفتصد ترک همه شیعى نباشند ... و آنچه اهل‏ تصوف و علماى سنت را و حنفیان را مراعات کردى و نعمت دادى و تمکین کردى، از آفتاب ظاهرتر است و مجدالملک را شب و روز در مَشاهد دعا و ثنا گویند و کشتن و پاره پاره کردن بر وى هیچ عارى نباشد که صلحا و بلکه انبیاء و اولیاء را و ملوک و وزرا را در جهان بسیار کشته‏اند؛ چه در جهت دین و عقیده و چه براى مال و نعمت.[46]

وى در جاى دیگر گفته است:

وزیر شهید مجدالملک براوستانى با بزرگى و رفعت، خیرات بسیار فرموده که همه دلالت است بر صفاى اعتقاد او ... و معروف است که یک قصیده یایى که امیر معزى بر وى خواند، هزار دینار سرخش بفرمود و م نزلت و مرتبت او، همه در این کتاب احتمال نکند.[47]

محمد بن على بن سلیمان راوندى اگرچه در چند موضع از کتاب خود، مجدالملک را مذمت کرده، اما به تدبیر و لیاقت وى اذعان نموده و گفته است: «سلطان برکیارق کار ممالک اسلامى را به او تفویض نموده بود».[48]

عزّالدین ابن اثیر که از مورخان اهل سنت است مى‏نویسد: «مجدالملک مردى نیکوکار و خیّر بود و شب‏ها زیاد نماز مى‏خواند، خیرش به دیگران بسیار بود».[49]

مشکل دیگرى که مجدالملک را در تنگنا قرار داده بود، این بود که برخى افراد نفوذ یافته در دستگاه دولتى که مناصب مهمى را هم اشغال کرده بودند، نه تدّین و وجدان انسانى داشتند و نه به تشکیلاتى که در آن خدمت مى‏کردند وفادار بودند و از سوى دیگر، جز غارت دسترنج مردم، ولخرجى، جنگ بر سر قدرت، شقاوت و رذالت کارى نداشتند. اینان طبیعتا نمى‏توانستند وزیرى چون مجدالملک را تحمل کنند و چون فساد و تبه‏کارى، روح و روان آنان را دچار حقارت و زبونى ساخته بود، پیوسته در بیم و هراس روزگار مى‏گذراندند و بر این اساس رابطه‏شان با آن وزیر درست‏کردار و خوش‏خو، حیله‏گرانه و منافقانه بود و مدام نزد مقربان درگاه سلطان از وى سعایت و بدگویى مى‏کردند.[50]

او در این وضع آشفته و مبهم احتمالًا با نارضایتى برخى اعضاى خاندان سلطنتى روبه‏رو مى‏گردید؛ چون برنامه‏هاى اصلاحى مجدالملک با خواسته‏هاى ایشان هماهنگى نداشت. از سوى دیگر، رقبایش که خواهان پیشرفت و ترفیع مقام خویش بودند، در تشدید این‏ نارضایتى‏ها دخالت مى‏کردند. او که وزیرى قدرتمند، کارآمد و کارگزارى تأثیرگذار و تحول آفرین بود، از حسادت و دسیسه‏هاى نزدیکان و اطرافیان خود در امان نبود و طبعاً کسى که مى‏خواهد راه صلاح را طى کند، فاسدان آن را برنمى‏تابند. مجدالملک براى کوتاه کردن دست افراد نالایق و بى‏اثر ساختن پاره‏اى نیرنگ‏ها کوشید تا مشاغل حساس را به افراد مورد اطمینان خود از هم‏کیشان و آشنایان و خویشاوندان بسپارد؛ زیرا مى‏توانست آنان را در زیر نفوذ خود نگه دارد و نیز امید ترقى و ترفیع این افراد بسته به وجود او بود. امّا این وضع با سم‏پاشى مخالفان، سوء ظن سلطان را برمى‏انگیخت و امواج بدخواهى‏ها و کینه‏جویى‏ها شدت مى‏گرفت و ذهن سلطان براى پذیرفتن اتهاماتى که بر ضد مجدالملک صورت مى‏گرفت، آمادگى مى‏یافت.[51]

دخالتى که زنان دربار و حرمسرا در امور سیاسى و دیوانى مى‏کردند، مزاحم کارهاى مفید مجدالملک بود. به علاوه، عده‏اى از طالبان مقام و منصب، با وجود این‏که صلاحیت و لیاقت لازم را نداشتند، با حمایت مادر یکى از شاهزادگان جوان به قدرت مى‏رسیدند و این افراد با دخالت‏هاى خود در روند تلاش‏هاى صادقانه مجدالملک اختلال به وجود مى‏آورد. این حمایت همچنین دسته‏بندى‏ها و مناقشاتى را نیز در داخل تشکیلات دیوانى پدید مى‏آورد که اقتدار مجدالملک را تضعیف مى‏کرد و از نفوذ و نظارتش بر کارگزاران جاه‏طلب، مى‏کاست. در این گیر و دار مأموران مالیاتى و دیوانى براى متزلزل ساختن جایگاه وزیر، به بهانه گرفتن مالیات و خراج، به رعایا تعدى مى‏کردند و آنان را چنان تحت فشار قرار مى‏دادند که از وضع موجود منزجر گردند و در نتیجه، اقشارى از مردم با نیرنگ این افراد، با مخالفان مجدالملک همسو مى‏شدند؛ چون این رفتارهاى ظالمانه را ناشى از تصمیم وزیر تلقى مى‏نمودند.[52]

چگونگى شهادت‏

مُورّخان و شرح‏حال‏نگاران و تحلیل‏گران تاریخى درباره دلایل شهادت مجدالملک، دیدگاه‏هاى گوناگونى داشته‏اند که در ذیل به بررسى آنها خواهیم پرداخت.

  1. دسیسه فرزندان نظام‏الملک طوسى‏

در دستگاه دولت سلجوقى، مقتدرترین وزیر، خواجه نظام‏الملک طوسى است و حتى‏ مى‏توان او را مشهورترین وزیر ایرانى پس از اسلام دانست؛ زیرا علاوه بر کاردانى و حسن اداره، آثار خیریه بسیارى از خود به یادگار نهاد. نفوذ نظام‏الملک در تشکیلات سلجوقیان با قتل او در رمضان المبارک سال 485 هجرى از میان نرفت؛ چراکه فرزندان بسیارش در روزگار فرمان‏روایى جانشینان ملکشاه و دیگر سلاطین سلجوقى، بارها به وزارت و مشاغل عمده دیوانى رسیدند؛ امّا متاسفانه بیشتر آنان از کفایت و تدبیر لازم برخوردار نبودند. از سوى دیگر در اواخر حکومت ملکشاه سلجوقى، بیشتر کارها در اختیار «شرف‏الملک ابوسعد محمد بن منصور خوارزمى» بود که ریاست دیوان استیفا را بر عهده داشت و مجدالملک قمى نایب او بود. بعدها مجدالملک به مقام «شرف‏الملک» ارتقا یافت؛ به گونه‏اى که بیشتر کارها به دست وى، تاج‏الملک و سدیدالملک بود. این افراد مخالف روى کار آمدن خاندان نظام‏الملک بودند.

با مرگ ملکشاه، فرزند ارشدش برکیارق به آسانى بر اصفهان (مرکز حکم‏رانى پدر) دست یافت. مخالفان را مغلوب ساخت و رسما به جاى پدر نشست و وزارت خود را به عزالملک حسین، فرزند خواجه نظام‏الملک سپرد. حکومت برکیارق سخت متزلزل بود؛ زیرا از سویى عمویش «تُتُش» مدعى سلطنت بود و قدرت بسیارى به دست آورد و عزالملک هم درگذشت و از سوى دیگر طرفداران برادرش محمود مى‏خواستند برکیارق را نابینا کرده و محمود را پادشاه کنند که از حسن اتفاق محمود دچار کسالت گردید و مادرش «ترکان خاتون» مُرد. برکیارق پس از آرام کردن اوضاع، فرزند دوم نظام‏الملک یعنى مؤیدالملک را به وزارت خود برگزید. وى حکومت متزلزل برکیارق را استوار کرد و خیال او را از شرّ دشمنان آسوده ساخت؛ اما فخرالملک برادر بزرگ‏تر مؤیدالملک با دشمنان وى همدست گردید و با حمایت «زبیده خاتون»، مادر برکیارق به وزارت این پادشاه برگزیده شد؛ ولى چون این فرزند نظام‏الملک کفایت لازم را نداشت، مجدالملک قمى بر تمام کارها مسلط گردید و وزارت فخرالملک، نامى بى‏مسمّا بود. فخرالملک جز پیوند با پدرش هیچ هنرى نداشت و نمى‏توانست فتنه‏ها، آشوب‏ها و دسیسه‏ها را خنثى کند. در این حال مستوفى لایقى چون مجدالملک مى‏توانست ابهت امپراتورى سلجوقى را صیانت کند. رفته رفته مجدالملک رسماً مقام وزارت را در اختیار گرفت. در وضع جدید «ارسلان ارغون» برادر ملکشاه که‏ خراسان بزرگ را تحت امر خود درآورده بود، بر برکیارق شورید و گفت هرگز به مکاتبه و ارتباط با مجدالملک قمى تن نخواهد داد و این امر به تحریم عمادالملک ابوالقاسم، از فرزندان خواجه نظام‏الملک صورت گرفت که وزارت ارسلان را عهده‏دار بود.

در سال 490 هجرى برادر خود احمد سنجر را به همراه مجیرالدوله اردستانى براى دفع ارسلان فرستاد و سرانجام خراسان مسخّر برکیارق گشت و سنجر بر آن‏جا حاکم شد؛ اما فخرالملک عزل شد و منزوى گردید و به جاى او مجیرالدوله اردستانى به وزارت سنجر برگزیده شد. مؤیدالملک پس از آن‏که از وزارت برکیارق معزول شد، به قصد حذف مجدالملک قمى وارد میدان گردید و در این باره تلاش بسیار کرد و چون نیرنگش رنگى نداشت، نزد سلطان محمد، برادر دیگر برکیارق که بر اران و گنجه حکومت داشت رفت و او را که با سنجر از یک مادر بود، به قیام علیه برادر پدرى خود (برکیارق) واداشت و خود با سمت وزارت محمد، وى را به جانب همدان و رى حرکت داد. سلطان برکیارق براى دفع آنان سپاهى فراهم آورد و به زنجان شتافت. در این منطقه جمعى از لشکریان بر ضدش قیام کردند و قتل مجدالملک را خواستار شدند. برکیارق زیر بار نرفت؛ اما شورشیان به خیمه مجدالملک ریختند و او را در هجدهم شوال 492 هجرى به قتل رساندند و پیکرش را قطعه قطعه کردند و سر بریده‏اش را به اردوى سلطان محمد و مؤیدالملک بردند. برکیارق پس از شهادت وزیر لایقش ناگزیر به اصفهان گریخت تا آن‏که در جنگ‏هاى پى‏درپى، شکست‏هایى به برادر خود وارد ساخت و سرانجام در 498 هجرى درگذشت. بنابراین دیدگاه، مجدالملک با توطئه فرزند خواجه نظام‏الملک که پیش از او وزیر بود، کشته شد.[53]

  1. توطئه امراى سلجوقى‏

مجدالملک در پیاده کردن افکار و برنامه‏هاى خیرخواهانه خویش و به منظور بهبود بخشیدن به نظام دیوانى، توانست افرادى را از سمت‏هاى‏شان برکنار کند؛ زیرا این اشخاص در تشکیلات دولتى اختلال ایجاد مى‏کردند و از درون به امپراتورى سلجوقى ضربه وارد مى‏ساختند. برخى امیران با این تصور که مجدالملک براى حذف آنان به پا خاسته و حتى براى رسیدن به این هدف خود با باطنیان همدست شده، از برکیارق تقاضاى کشتن او را کردند. مؤلف کتاب «حبیب السیر» نوشته است: به سبب آن‏که مجدالملک در صدد کفایت اموال و دیوان شده، ابواب منافع مقربان درگاه را مسدود گردانید، سیل بلا را متوجه خود دید. به همین دلیل به کشتى اقتدار برکیارق پناه برد و از نزد امرا گریخته، خود را در دولتخانه پادشاهى پناه داد. امرا به تعقیب او ادامه دادند و در حوالى سراپرده شاه صف کشیدند و کسى را نزد برکیارق فرستادند و مجدالملک را طلبیدند. او دست ردّ بر سینه ایشان نهاد. امرا لواى بى‏حرمتى برافراشتند و به محل اقامت پادشاه یورش برده، مجدالملک را پاره پاره کردند. برکیارق جوان از این رویداد دچار هراس گردید و خیمه خود را برداشت و از راه قهستان به سوى رى شتافت.[54]

یاقوت حموى نوشته است:

مجدالملک براوستانى به عنوان وزیر مقتدر برکیارق بر امور کشورى و لشکرى استیلا داشت. لشکریان سلجوقى وى را متهم نمودند که با روى کار آمدن او، اوضاع آنان رو به تباهى رفته و ایشان تضعیف گردیده‏اند و رفتار و سلوک مجدالملک با آنان در خور شأنشان نمى‏باشد. پس بر او طغیان کردند و از پادشاه خواستند وى را تسلیم نماید. سلطان پذیرفت به شرط آن‏که قصد جان وى نکنند؛ اما ایشان به تعهد خود عمل نکردند و مجدالملک را به قتل رسانیدند.[55]

  1. حسادت کارگزاران سلجوقى‏

مجدالملک اگرچه در پنهان کردن عقاید خود به عنوان وزیرى شیعه و معتقد به مذهب اهل‏بیت (علیهم السلام) شیوه‏هاى پیچیده‏اى را در مقابل دشمنان متعصب در دستگاه سلجوقى در پیش گرفته بود و مى‏کوشید با سپر تقیه به خدمات خود در این سمت ادامه دهد، ولى رقیبان وى، اتابکان و برخى امیران از گرایش وى به مذهب تشیع آگاه بودند و مخالفان متعصب او نمى‏توانستند تحمل کنند که وزیرى بافضیلت و مقتدر و مدبّر در رأس دیوان دولتى سنّى مذهب قرار گیرد. پس بر او حسد بُردند و نقشه قتلش را به اجرا در آوردند. عبدالجلیل رازى مى‏نویسد:

امّا چون مجدالملک در مشورت و سلطنت و قوت وزارت و فرماندهى و جهان‏دارى به جایى رسید که مادر سلطان برکیارق را به نکاح بخواست، گنج‏هاى عالم برداشت، بر لشکرهاى دنیا از حدّ روم تا بوزکند (بخشى از ترکستان) و چین و ماچین فرمانده شد و سلطان‏نشانى و تاج‏بخشى مى‏کرد، امرا و خواجگان دولت بر وى حسد بُردند و به غوغاى لشکر کشته آمد.[56]

  1. اتهام ارتباط با فرقه اسماعیلیه‏

فرقه اسماعیلیه اگرچه در ایران در قرن سوم و چهارم هجرى در دستگاه‏هاى دولتى نفوذ داشتند، ولى پس از روى کار آمدن غزنویان و سلجوقیان که تعصب در مذهب تسنّن روش آنان بود، نتوانستند در عرصه‏هاى سیاسى و ادارى فعال باشند و صرفاً دعات و پیروان آنان در پناه کوه‏ها و قلعه‏هاى مستحکم مى‏زیستند و مشغول برنامه‏هاى ترویجى و اجتماعى خود بودند. در رأس آنان «حسن صبّاح» قرار داشت که عده‏اى فداکار یا فدایى زیر نظر وى دشمنان فراوان خود از رؤساى لشکرى، امرا و مانند آن‏ها را ترور مى‏کردند. این رفتارهاى خشن و خونین، هراس عمیقى در سراسر ممالک سلجوقى به وجود آورده بود؛ به‏ویژه آن‏که عده‏اى از امیران براى حذف دشمنان خود، این فرقه را وسیله قرار مى‏دادند یا قتل‏هاى سیاسى خود را به اسماعیلیه نسبت مى‏دادند؛ همان‏گونه که طرفداران خواجه نظام‏الملک قتل او را به تحریک تاج‏الملک شیرازى مى‏دانستند.[57]

در مورد مجدالملک براوستانى قمى هم مخالفانش چنین اخبارى پراکندند که او براى از بین بردن امراى دولت سلجوقى، با اسماعیلیان همدست شده و با کمک آنان، برخى از کارگزاران عالى‏رتبه و بانفوذ را که سدّ راه خود مى‏دیده، به قتل رسانده است و این اتهام را بهانه‏اى براى به شهادت رساندن او مطرح کردند؛[58] از جمله وقتى یکى از امیران در نزاع بین سلطان محمد و برادرش برکیارق، به تحریک مؤیدالملک بن نظام‏الملک علیه برکیارق عصیان ورزید، وى را تهدید نمود در صورتى که مجدالملک را تسلیم نکند، در برابر او قیام خواهد کرد. اندکى بعد این امیر شورشى توسط سه تن از سواران سپاه که از ملاحده (اسماعیلیه) بودند، کشته شد. این نقشه با نیرنگ مؤیدالملک صورت گرفت، ولى مجدالملک مورد اتهام قرار گرفت و ادعا کردند که وى با همکارى باطنیان (اسماعیلیه) این توطئه را اجرا کرده است.[59]

بیشتر دروغ‏ها و تهمت‏ها درباره مجدالملک مبنى بر گرایش این وزیر شیعى پیرو اهل‏بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به فرقه مذکور، پرونده‏سازى و بدنفسى مؤیدالملک خائن و جانى بوده است و گویى او عقده‏هاى حقارت و ناتوانى خود را با مطرح کردن چنین شایعات و دروغ‏هایى، تسکین مى‏داد.

  1. قربانى نزاع دو برادر مدعى سلطنت

برکیارق در 486 هجرى مناطق شمال غربى ایران را به برادر ناتنى خود، ابوشجاع محمد واگذار کرد و امیر «قتلغ تَکین» را اتابک او قرار داد. اندکى بعد، محمد این اتابک را کشت و به قلمرو خود افزود. سپس براى تصاحب مقام سلطنت به رقابت با برکیارق برخاست و برکیارق باقى دوره فرمانروایى‏اش را در جنگ با محمد سپرى کرد. در این سال‏ها امیران ترک، کرد و عرب در جبال، عراق و جزیره مدام پیمان‏شکنى مى‏کردند و گاهى به برکیارق و زمانى به محمد مى‏پیوستند.

یکى از شخصیت‏هاى سیاسى این عصر «امیر آنُر» است که در 487 هجرى ترکان‏خاتون همسر ملکشاه سلجوقى وى را مأمور کرد که فارس را از تصرف «توران‏شاه» بیرون آورد؛ اما او کارى از پیش نبرد و فارس همچنان در کشاکش میان سلجوقیان قرار داشت. امیر آنُر بار دیگر براى به اطاعت واداشتن کردان شبانکاره که هم‏پیمان «ایران‏شاه» بودند، عازم فارس شد؛ اما در اولین نبردها شکست خورد و به اصفهان عقب نشست و بدین‏گونه اعتبار و شهرت خود را مخدوش ساخت. این امیر با برکیارق روابط خوبى نداشت و از سوى مخالفان این فرمانروا علیه برکیارق تحریک و ترغیب گردید. امیر آنُر در 492 هجرى ده‏هزار نیرو به رى گسیل داشت، امّا در مزرعه «انجیلاوند» ساوه، در محرم‏الحرام این سال با ضربات کارد غلامى ترک از پاى درآمد. او در صدد بود تا مجدالملک وزیر شیعه مذهب برکیارق را از میان بردارد، ولى موفق نشد. سعدالدوله گوهرآئین، شحنه بغداد همراه «کربوقا» امیر موصل، «چَکِرمِش» حکمران جزیره و «سرخاب بن بدر» صاحب کنگاور به اتفاق چند امیر دیگر در قم با یکدیگر ملاقات کردند و سرانجام زمینه را براى فرمان‏روایى سلطان محمد فراهم کردند. در همین هنگام شایعه گردید که مجدالملک در قتل امیر انَر به دست آن غلام ترک دخالت داشته است. کشته شدن امیر «بَرسَق» که غلام وفادار طغرل بود و چهار پسرش خوزستان را به اقطاع داشتند، اوضاع را بحرانى‏تر کرد. آنها از برکیارق حمایت مى‏کردند و او پس از هر شکستى، براى تجدید قوا و گردآورى سپاه به قلمرو آنان یعنى خوزستان عقب‏نشینى مى‏کرد. دو تن از فرزندان امیر برسق، امیران زنگى و اقبورى همراه چند امیر دیگر از برکیارق خواستند تا مجدالملک را تسلیم آنان کند سلطان ناگزیر و على‏رغم میل‏

درونى، وزیر باوفاى خود را تسلیم این افراد کرد؛ امّا پیش از آن‏که مجدالملک به حضور امرا برسد، در راه به دست سربازان به شهادت رسید. با کشته شدن وى، سپاهیان برکیارق او را ترک کردند و به سلطان محمد پیوستند.[60]

  1. دخالت بانوان در امور کشورى‏

دخالت‏هایى که زنان حرمسرا در امور سیاسى و دیوانى مى‏کردند، گاه منافع جاه‏طلبانه عده‏اى را تأمین مى‏کرد و در مواردى وزیرى یا مقام بلندمرتبه ادارى را از میان برمى‏داشت. این بانوان بر سلطان نفوذ داشتند و از این‏جا بود که کارگزاران عالى‏مقام براى خلع و عزل رقباى خویش و رسیدن به مقامى بالاتر، به چنین زنانى پناه مى‏آوردند و از حمایت آنان برخوردار مى‏شدند. زبیده‏خاتون، همسر ملکشاه سلجوقى و مادر برکیارق که در صدد بود فرزند خویش را به فرمانروایى برساند، تلاش کرد تا از خدمات و اقدامات مجدالملک قمى در سمت وزارت برکیارق حمایت کند؛ اما همسر دیگر ملکشاه سلجوقى این وضع را برنمى‏تابید؛ به‏ویژه که مجدالملک نفوذ خود را بر زبیده‏خاتون نیز گسترش داد.

در پى مرگ ملکشاه، ترکان‏خاتون که بانویى قراخانى بود و آخرین همسر ملکشاه به شمار مى‏رفت، تلاش کرد تا پسر خود سلطان محمود را جانشین وى سازد و براى رسیدن به این، با برکیارق و وزیر او به مخالفت برخاست. گرچه ترکان‏خاتون قبل از هر اقدامى درگذشت، اما حامیانش براى حذف مجدالملک مصمم گردیدند و سرانجام او را به شهادت رساندند.[61]

محل دفن‏

هرچند مورخان درباره عواملى که منجر به شهادت مجدالملک براوستانى قمى گردید اتفاق نظر ندارند، اما در مورد زمان شهادت وى هم‏داستانند و نوشته‏اند او در تاریخ هجدهم شوال 492 هجرى در زنجان مورد یورش مخالفان قرار گرفت و پس از کشته شدن، پیکرش را قطعه قطعه کردند. آن‏گاه حامیان و خویشاوندانش بدن او را پس از تشریفات شرعى به عتبات عراق انتقال دادند و در مراسم باشکوهى آن را در جوار بارگاه حضرت امام حسین (علیه السلام) دفن کردند. عبدالجلیل رازى مى‏گوید که پیکرش در مقابل تربت حسین بن على (علیه السلام) مى‏باشد.[62] بدین‏گونه زندگى سیّد بزرگوارى که از تبار کاتبان براوستان قم بود و از سمت وکیل مظالم سادات قم، مراتب ادارى دیوان سلجوقیان را تا وزارت طى کرد و کارنامه‏اى زرین از خود به یادگار نهاد، با شهادتش و دفن گردیدن در جوار بارگار سالار شهیدان پایان یافت. مجدالملک برادرى به نام «اثیرالملک» داشت که پس از کشته شدن وى در قید حیات بوده است. او از جانب برکیارق رئیس العراقین بود و چون درگذشت، به دلیل م نزلت و رفعتى که داشت، پیکرش را از قم به مشهد مقدس انتقال دادند و در جوار بارگاه حضرت على بن موسى الرضا (علیه السلام) دفن کردند. عبدالجلیل رازى از ایمان و اعتقاد و پایگاه والاى معنوى و اجتماعى وى سخن گفته و از مدرسه‏اى که در قم احداث نموده، یاد کرده است.[63] در کتابخانه آستان قدس رضوى جزوه‏اى قرآنى به ش 51 در بخش نسخه‏هاى خطى نگاه‏دارى مى‏شود که واقف آن ابوالفتح صاعد بن سعید بن محمد بن بن موسى براوستانى است و این شخص فرزند مجدالملک مى‏باشد.[64] ابوغالب حسن بن موسى از ادبا و شعراى جبال و رى، عموى این وزیر شهید و اهل براوستان قم است.[65]

 

[1] . محمدجواد مشکور، تاریخ ایران‏زمین، ص، ص 188- 194؛ محمود بن محمد آقسرایى، تاریخ سلاجقه، ص 18 و 19..

[2] . غلامرضا انصاف‏پور، ساخت دولت در ایران، ص 591..

[3] . کارلا کلوزنر، دیوان‏سالارى در عهد سلجوقى، ترجمه یعقوب آژند، ص 42؛ رسول جعفریان، تاریخ ایران اسلامى، دفتر دوم، ص 262..

[4] . ر. ک: حمید ملک مکان و دیگران، تاریخ تشیع در عراق، ص 283- 285..

[5] . رسول جعفریان، از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، ص 344 و 349..

[6] . همان، ص 302..

[7] . ابن الجوزى، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، ج 15، ص 247؛ سلمان هادى آل‏طعمه، تراث کربلا، ص 78..

[8] . سفرنامه ابن‏بطوطه، ترجمه محمدعلى موحد، ج اول، ص 272 و 273..

[9] . تراث کربلا، ص 79؛ المنتظم، ج 15، ص 349..

[10] . سید محمدحسن آل‏یاسین، تاریخ حرم کاظمین، ترجمه غلامرضا اکبرى، ص 34..

[11] . عصمت ستارزاده، سلجوقیان، ص 62..

[12] . حسن بن یوسف حلى، خلاصة الاقوال، ص 354؛ سیدعلى بروجردى، طرائف المقال، ج 2، ص 162..

[13] . ابن واضح یعقوبى، البلدان، ص 49..

[14] . یاقوت حموى، معجم البلدان، ج اول، ص 368..

[15] . حسن بن محمد بن حسن قمى، تاریخ قم، ص 92 و 93..

[16] . همان، 76..

[17] . سفرنامه افضل الملک، تصحیح زهرا اردستانى، ص 216..

[18] . سید حسین مُدرسى طباطبائى، قم‏نامه، ص 92 و 93..

[19] . ر. ک: سیامک سرلک، باستان‏شناسى و تاریخ قم، ص 147 به بعد و فرهنگ هفت‏هزار ساله شهر قم، ص 13- 22؛ عبدالحسین جواهرالکلام، تربت پاکان قم، ج 2، ص 18 و 163..

[20] . على‏اصغر فقیهى، تاریخ مذهبى قم، ص 148..

[21] . مجله معارف اسلامى، ش 26، سال 1355، ص 88 و 89..

[22] . حسین کریمان، رى باستان، ج اول، ص 327 و 536؛ سید محمدحسین حکیم و على‏اکبر زمانى‏نژاد، شناخت‏نامه حضرت عبدالعظیم حسنى و شهر رى، ج 14، ص 258 و 303؛ تاریخ ایران اسلامى، دفتر دوم، ص 333..

[23] . عبدالجلیل قزوینى رازى، النقض، 145- 146، 216- 218؛ رسول جعفریان، تشیع در رى، ص 57- 59..

[24] . النقض، ص 83- 86..

[25] . ابن‏اثیر، الکامل فى التاریخ، حوادث سال 492 هجرى، ج 10، ص 290..

[26] . دیوان‏سالارى در عهد سلجوقى، ص 125 و 126؛ تاریخ ایران اسلامى، دفتر دوم، ص 337؛ سلجوقیان، ص 190 و 191..

[27] . تاریخ ایران، پژوهش کمبریج، ج 5، ص 248 و 249..

[28] . همان، ص 251، 254 و 257..

[29] . ساخت دولت در ایران، ص 332..

[30] . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان، ج 5، ص 251؛ محدث ارموى تعلیقات نقض، طبع جدید، ص 771..

[31] . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان، ص 254- 257؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 196 و 197؛ نجم‏الدین راوندى، راحة الصدور، ص 145- 147..

[32] . سلجوقیان، ص 188 و 189..

[33] . مجله باستان‏شناسى و هنر ایران، سال دوم، ش دوم، بهار 1348، ص 5 و 6..

[34] . النقض، ص 90..

[35] . همان، ص 236..

[36] . الکامل فى التاریخ، ج 8، ص 214؛ تاریخ مذهبى قم، ص 114 و 148؛ محمدباقر واعظ تهرانى مازندرانى، روح و ریحان، ج 4، ص 76..

[37] . ابن‏اثیر جزرى، اسد الغابه، ج 3، ص 385- 387؛ ابن‏حجر عسقلانى، الاصابه فى تمییز الصحابه، ج 3، ص 85- 88..

[38] . جعفر الخلیلى، موسوعة العتبات المقدسه، ج 9، ص 120 و 121 و 165 و 166؛ تاریخ حرم کاظمین، ص 33..

[39] . شناخت‏نامه حضرت عبدالعظیم و شهر رى، ج 11، ص 341 و 344؛ بناهاى آرامگاهى، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه حوزه هنرى، ص 367؛ عزیزالله عطاردى، عبدالعظیم حسنى، مسنده و حیاته، ص 308؛ ابوالقاسم مشیرى، تاریخ رى و شخصیت حضرت عبدالعظیم حسنى، مجله معارف اسلامى، ش 26، سال 1355، ص 88 و 89..

[40] . تاریخ ایران، پژوهش کمبریج، ج 5، ص 251؛ دیوان‏سالارى در عهد سلجوقى، ص 93- 95؛ سلجوقیان، ص 179..

[41] . ساخت دولت در ایران، ص 333..

[42] . دیوان‏سالارى در عهد سلجوقى، ص 96 و 97..

[43] . همان، ص 53- 56؛ تاریخ ایران، پژوهش کمبریج، ج 5، ص 241- 243..

[44] . سلجوقیان، ص 187- 190 و 193 و 194..

[45] . دیوان‏سالارى در عهد سلجوقى، ص 103- 109؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 281 و 282..

[46] . النقض، ص 90 و 91..

[47] . همان، ص 236..

[48] . راحة الصدور، ص 136، 141 و 145..

[49] . الکامل فى التاریخ، ج 8، ص 192..

[50] . ساخت دولت در ایران، ص 349 و 350..

[51] . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان، ج 5، ص 256 و 257..

[52] . دیوان سالارى در عهد سلجوقى، ص 57- 60..

[53] . حسن پیرنیا، عباس اقبال آشتیانى و محمدحسن بهنام‏فر، تاریخ کامل ایران، ص 613- 616؛ على‏اکبر شهابى، تاریخ وقف در اسلام، ص 67، سید ابراهیم موسوى زنجانى، جولة فى الاماکن المقدسه، ص 218؛ اصغر قائدان، آستانه مقدس حضرت عبدالعظیم حسنى در گذشته و حال، ص 80، دیوان‏سالارى در عصر سلجوقى، ص 57 و 94..

[54] . شیخ قوام اسلامى جاسبى، بشارة المؤمنین فى تاریخ قم و قمّیین، ص 171..

[55] . معجم البلدان، ج 1، ص 368، قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنین، ج 2، ص 458..

[56] . النقض، ص 121..

[57] . تاریخ کامل ایران، ص 606- 609..

[58] . دیوان‏سالارى در عصر سلجوقى، ص 53- 57؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 290..

[59] . تاریخ ایران( پژوهش کمبریج)، ج 5، ص 93 و 112؛ سلجوقیان، ص 103..

[60] . راحة الصدور، ص 144 و 145؛ ظهیرالدین نیشابورى، سلجوق نامه، ص 37 و 38؛ بغدادى اصفهانى، زبدة النصره و نخبة العصره( تاریخ سلسله سلجوقى)، ترجمه م. جلیلى، ص 98 و 99؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 281- 283..

[61] . تاریخ ایران پژوهش کمبریج، ج 5، ص 216- 253 و 256؛ دیوان‏سالارى در عهد سلجوقى، ص 57؛ شناخت‏نامه حضرت عبدالعظیم حسنى و شهر رى، ج 11، ص 342 و 366..

[62] . محمد شبانکاره‏اى، مجمع الانساب، به تصحیح میرهاشم محدث، ص 107؛ تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 616؛ النقض، ص 236؛ فصلنامه میراث شهاب، ش 71، ص 119؛ روح و ریحان، ج 4، ص 85..

[63] . النقض، ص 210 و 236..

[64] . فصلنامه میراث شهاب، ش 70، ص 199- 202..

[65] . همان، ش 71، ص 119 و 120..