عشایرى که به حکومت رسیدند
سلجوقیان طایفهاى از ترکمانان غُز بودند که در سال 416 هجرى در ماوراء النهر سر به عُصیان برداشتند. ریاست آنان با «ارسلان بن سلجوق» بود که محمود غزنوى بر وى دست یافت و او را محبوس ساخت و بسیارى از افراد شورشى را کشت. با مرگ محمود و روى کار آمدن مسعود غزنوى، سلجوقیان دولت وى را در «دندانقان» بین مرو و سرخس شکست دادند و در شوال 429 هجرى طغرل وارد نیشابور شد و بر تخت سلطنت نشست. او مؤسس دولت سلجوقى است. پس از وى «الب ارسلان» روى کار آمد. فرمانرواى پس از او ملکشاه سلجوقى است که سلطانى نیکوسیرت و دادگستر بود. در زمان او دولت سلجوقى به منتهاى وسعت خود رسید. او مىخواست بغداد را مرکز حکمرانى خود قرار دهد؛ ولى در این باره با خواجه نظام الملک طوسى (وزیر مقتدرش) به تفاهم نمىرسید. با مرگ ملکشاه در 485 هجرى «بر کیارق» زمام امور این دولت را در اختیار گرفت و پس از درگذشت وى دولت پهناور سلجوقى تجزیه گردید.[1]
صفا و سلامتى این امپراتورى، از روح دیندارى و نظام عشیرهاى و زندگى صحراگردى آنان نشأت مىگرفت. از منابع تاریخى چنین برمىآید که امیران این سلسله، خونریز و قسى القلب نبودند و دشمنان بسیار سرسخت خود را پس از شکست دادن و اسارت، مىبخشیدند و هنگام مرگ به فرزندان خود اندرز مىدادند که با مردم به دادگرى و نیکوکارى رفتار کنند.[2]
اگرچه سلجوقیان هنگام روى کار آمدن، دولت بنىعباس را از سقوط حتمى نجات دادند، امّا آنان نوعى سلطه بر وزیر دستگاه خلافت اعمال مىکردند و تنشهایى میان دربار خلیفه عباسى و تشکیلات دولت سلجوقى وجود داشت. احترامى هم که برخى فرمانروایان سلجوقى به خلیفه عباسى مىنهادند نیز بسیار ظاهرى، محدود و برحسب برخى مصالح بود و اینکه سلطان سنجر سلجوقى پس از استیلاى بر عراق، نام و نشانش در خطبهها رفت و بر سکهها ضرب شد، در حقیقت نوعى بىاعتنایى به خلیفه عباسى در بغداد بود. عباسیان در درگیرى با سلجوقیان بر سر قلمرو قدرت، صرفا موفق شدند منطقهاى مستقل اما کوچک به وجود آورند که این موفقیت بر اثر جنگهاى متوالى با سلجوقیان به دست آمد.[3]
در عصر سلجوقیان میان شیعیان و اهل سنّت در عراق عرب بهویژه در بغداد، درگیرىهاى شدیدى رخ داد که کشتارهاى فاجعهآمیزى در پى داشت و نیز فشارهاى اهل سنت به شیعیان و بهویژه علما شدت یافت. همین عوامل باعث گردید تا به کتابخانه شیخ طوسى (قدس سره) در محله کرخ بغداد حمله کنند و محل سکونت این عالم را با کتابها و نوشتههایش به آتش بکشند؛ اما علت این اختلاف خونین، روى کار آمدن سلجوقیان نبود؛ بلکه ریشه در تعصبهاى جاهلانه، بىتدبیرى کارگزاران محلى، فعالیتهاى تحریکآمیز قصهگویان و واعظان و آشوبگرى عیاران داشت. در سال 442 هجرى که سیزده سال از روى کار آمدن سلجوقیان سپرى مىشد، روابط شیعه و سنى مسالمتآمیز گردید و در ذىحجه این سال آنان باهم به زیارت حرم امیر مؤمنان (علیه السلام) در نجف و مشهد امام حسین (علیه السلام) در کربلا رفتند و بدینگونه روابط دوستانه شد؛ اما برخى جهالتها و عصبیتهاى قومى و مذهبى اجازه نداد این روابط آرام و سالم استمرار داشته باشد. با این وصف، فعالیتهاى گسترده فرهنگى بزرگان شیعه براى استوار ساختن زیربناهاى فکرى و اعتقادى مکتب تشیع همچنان ادامه یافت و بغداد مرکزیت شیعى خود را حفظ کرد.[4]
رویش و شکوفایى نهال تشیع
در این ایّام میان شافعیان و حنفىها اختلافهاى گستردهاى رخ داد و همین شکافهاى فرقهاى اتحاد جوامع اهل تسنن را درهم شکست و زمانى که آنان در رى، اصفهان و نیشابور سرگرم نزاع با یکدیگر بودند، شیعه به رشد فکرى، علمى و اجتماعى خود ادامه داد. خواجه نظام الملک طوسى که تا اندازهاى نسبت به شیعیان سختگیرى مىکرد، در عراق عجم که محل نفوذ تشیع بود، با مشکلاتى روبهرو گردید. «عمیدالملک کندرى» که حنفى متعصبى بود، اجازه داد تا بر منابر و مساجد، روافض (شیعیان) را لعن کنند؛ اما نظام الملک که شافعى مذهب بود، با وجود مخالفت با تشیع، این رسم را متوقف کرد. در دوره سلجوقیان، به تدریج تعصب بر سنّت رنگ باخت و اندک اندک زمینه مساعدى براى رشد تشیع فراهم شد. از مظاهر نفوذ تشیع در دستگاه سلجوقى، راه یافتن شخصیتهاى متعدد به دربار آنان به عنوان وزیر، مستوفى (حسابدار خزانه)، قاضى و مانند آن است که همگى شیعه بودند.
یک قرن فرمانروایى آل بویه شیعى در مناطق مرکزى ایران، در جارى گردیدن چشمههاى ناب مذهب اهلبیت (علیهم السلام) مؤثر بود و همین واقعیت، خشم عدهاى متعصب و افرادى را که در مذهب خود راه افراط مىپیمودند، برانگیخته بود؛ اما آنان که راه انصاف و اعتدال را مىپیمودند، چارهاى جز پذیرش این واقعیت نداشتند و دیدگاه ایشان درباره تشیع تغییر کرد. در رى، حنفىها و شافعىها هنگام فرا رسیدن عاشورا با شیعیان همراهى مىکردند و به طور گسترده به نقل فضایل اهلبیت (علیهم السلام) مىپرداختند. البته سنىهاى حنبلى و چهره هاى افراطى این فرقه، این روش را نمىپسندیدند.[5]
سادات و علویان در تمام این دوران، در شمار اعیان و رؤساى شهرها و انسانهاى داراى نفوذ معنوى و اجتماعى بودند و سلاطین سلجوقى به منظور انسجام و افزایش اعتبار و منزلت این بزرگان نقبایى (سرپرستانى) را تعیین مىکردند.[6]
فرمانروایان سلجوقى به مراقد اهلبیت (علیهم السلام) در عتبات عراق، احترام ویژهاى مىنهادند. آنان نه تنها رویکردى خصمانه در مورد واقعه کربلا نداشتند، بلکه حساب این سرزمین را از دیگر شهرهاى تحت سیطره خود جدا مىدانستند. «ابوالفتح جلالالدوله ملکشاه» به همراه وزیر خود و تعداد زیادى از یاران، امیران و کارگزاران در سال 479 هجرى به زیارت بارگاه مطهر حضرت امام حسین (علیه السلام) رفت. وى به هنگام ورود به این سرزمین باقداست، به ساکنان حائر حسینى، خدمه حرم و زائرین هدایاى فراوانى اعطا کرد و دیوار اطراف این شهر مبارک را که «ابومحمد رامهرمزى» ساخته بود و دچار فرسودگى و ویرانى گردیده بود، به طور اساسى تعمیر کرد.[7] بازسازى حصار شهر و توجه به مسائل ارتباطى و شبکه آبیارى کربلا این شهر را شهرى آباد و زیبا تبدیل کرده بود که حتى تا زمان ابنبطوطه به سال 727 هجرى آن جلوههاى زیباى خود را حفظ کرده بود:
کربلا شهر کوچکى است که نخلستانها اطراف آن را گرفتهاند و از رودخانه فرات آبیارى مىشود. روضه مقدسّه امام حسین (علیه السلام) در داخل شهر واقع شده و مدرسهاى بزرگ و زاویهاى دارد که در آن براى مسافرین طعام مىدهند ....[8]
ملکشاه و همراهان، سپس عازم نجف اشرف گردیده، ضمن زیارت بارگاه امیرمومنان (علیه السلام) درباره عمران و آبادانى و ترمیم خرابىهاى این مکان مقدس دستوراتى را صادر نمود.[9]
هنگامى که ملکشاه سلجوقى حلب و سایر شهرهاى شام و جزیره را فتح کرد و وارد بغداد شد، همراه با خواجه نظامالملک طوسى حرم حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) در کاظمین را زیارت کرد.[10]
تا زمانى که منطقه عراق عرب در اختیار سلجوقیان بود، آنان سیاست مدارا با امراى محلى را در پیش گرفتند و جز سرکوبى برخى شورشها کوشیدند فضاى آرام و امنى بر این منطقه حاکم گردد.[11]
زادگاه و محل نشو و نماى مجدالملک
مجدالملک از خاندان کاتب است که بزرگانى از آنان در عرصه علم، ادب و فعالیتهاى دیوانى و دبیرى، فعالیت داشتهاند. زادگاه و منشأ وى آبادى «براوستان»، از توابع قم است که در منابع متعدد تاریخى و جغرافیایى به صورت بلاسانى، براوشتانى، فراوستانى و رادستانى هم ضبط شده؛ ولى درستتر، همان تلفظ براوستان است؛ چنانکه در شرح حال «سلمة بن خطاب براوستانى» تصریح شده است که او منسوب به براوستان، از توابع قم مىباشد.[12]
ابنواضح یعقوبى در کتاب «البلدان» ذیل توابع قم از روستاى براوستان نام مىبرد.[13] یاقوت حموى مىنویسد:
براوستان قریهاى از مضافات قم بوده و وزیر مجدالملک ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى از آن برخاسته است.[14]
حسن بن محمد بن حسن قمى، از مورخان قرن چهارم هجرى در فصل ششم از باب اول تاریخ قم یادآور گردیده است:
بعضى از ملوک، از دور آتشى دیدند بر صحراى براوستان؛ گفتند: آن چیست؟ گفتند: برازه است؛ یعنى زبانه آتش. بفرمود تا بدان موضع این دیه (ده) را بنا کردند و نام نهادند به «برازستان». پس به مرور ایّام قلب کردند و گفتند: براوستان، و از جمله بزرگترین دیههاست که نهایت آن تا خزاد جرد (خراد جرد) است و خزاد جرد نیز بر زمین براوستان بنا کردهاند. بعضى گویند نام این دیه در قدیم انبارستان بوده؛ زیرا انبارهاى عجم بدین دیه بوده است و براوستان اصلى، آن پشته بزرگ است به نزدیک براوستان کنونى و اهل آن ناحیت، آن را به فارسى «ابَرنجان» (ابرانجان) نام کردند؛ یعنى پشته اهل براوستان.[15]
به گفته این مؤلف تاریخ قم، اهالى نخستینِ براوستان، از نعمتها و امکانات فراوانى بهویژه محصولات زراعى برخوردار بودهاند، ولى از فروش غلات خود، بهویژه هنگام تنگناها، قحطىها و گرفتارىها امتناع مىکردهاند تا جایى که اهالى برخى نقاط دیگر از بىغذایى جان دادهاند. اینها حتى اگر مىخواستند محصولات زمینهاى کشاورزى خود را بفروشند، آنها را بو داده یا پوست مىکندند که مبادا سبز شود و غلات بسیار گردد و نرخ فروش آنان پایین بیاید! به دلیل همین رفتارهاى مذموم، خداوند بر آنان عذاب فرستاد و مردمش را در زمین فرو برد و خانه و محل کارشان را زیر و رو گرداند تا آنکه در کنار این خرابىها و ویرانىها و عمارتهاى منهدم گردیده، براوستان دیگرى بنا نهادند.
در تاریخ هم از آسیابهاى این آبادى نام بُرده شده و از تعداد این آسیابها به دست مىآید که براوستان در آن روزگار آبادى مهمى بوده است؛ چرا که از مجموع پنجاه آسیاب قم و روستاها، مزارع و توابع، هفت مورد به براوستان تعلق داشته که از نهرى به نام آبادى مذکور انرژى خود را تأمین مىکرده است.[16]
میرزا غلامحسین افضل الملک، ادیب و کارگزار فاضل عصر قاجار که در 1334 قمرى پیشکار حکومتى قم بوده است، در سفرنامه خود مىنویسد:
مزرعه براوستان، مشروب از نهرى است به اسم براوستان که از رودخانه قم بریدهاند.[17]
در کتابچه تفصیل حالات و املاک و بلوکات دارالایمان قم، از مجموعه عهد ناصرى، نوشته شده به سال 1296 قمرى آمده است:
مزرعه براوستان از مزارع قدیم النسق است که به اسم قدیم مشهور است. الان اصل قریه خراب است. محمد علقمى وزیر معتصم خلیفه عباسى از اهالى این آبادى، شیعه مذهب بوده است.[18]
بنابراین براوستان از آبادىهاى کهن دشت قم مىباشد که در شرق قم قرار داشته و بقعه امامزاده شاه جعفر غریب در آن واقع است. آثار آبادانى گذشته آن، تپههایى است که به «قلى درویش» موسوم است.[19]
مرحوم استاد على اصغر فقیهى بر این باور است که براوستان نام محلهاى یا قلعهاى در قم بوده که بعدها تبدیل به اراضى کشاورزى گردیده و اکنون به همین نام در بیرون شهر، در سمت مشرق، در کنار راه کاشان واقع است.[20]
ایام کودکى و تحصیلات شمسالدین
در اوایل قرن پنجم هجرى سید محمد، فرزند موسى براوستانى، صاحب فرزندى شد که او را ابوالفضل نامید و بعدها لقب «اسعد «پسوند نامش گردید و چون بر اثر لیاقت و فراستهایى که به دست آورد، مورد مشورت سیاستمداران و کارگزاران دولت سلجوقى قرار مىگرفت، به «مشیر الدوله» معروف گردید و فرمانرواى سلجوقى وى را با عنوان «مجد الملک» مستوفى و وزیر خود برگزید و از آنجا که این دولتمرد توانا در سمتهاى گوناگونى که داشت، در جهت تقویت پایگاه شیعیان و گسترش و عمران مراکز آموزشى، فرهنگى و زیارتى شیعیان اقدامات مؤثر و ارزندهاى انجام داد، به «شمس الدین» مشهور شد.[21]
ابوالفضل مجدالملک قمى (که نباید با مجدالدین قمى و نیز مجدالملک یزدى اشتباه گرفته شود) پس بعد از نشو و نما در زادگاه خود براوستان، به قم آمد و در مدارس این شهر به دانشاندوزى و تحصیل معارف تشیع پرداخت و در کنار فعالیتهاى علمى و فکرى، در فراگیرى مشاغل دیوانى و رسایل اهتمام داشت. او به کسب معلومات در قم اکتفا نکرد و براى ادامه تحصیل به رى رفت. این شهر در عهد سلجوقیان به اوج شهرت رسیده بود؛ زیرا طغرل، اولین امیر سلجوقیان آن را مرکز خود برگزید. مجدالملک در مدارس این شهر که باهمت علما و بزرگان شیعه ساخته شده بود، دانشاندوزى را پى گرفت. یکى از این مدارس، مدرسه بزرگ «سید تاجالدین محمد کیسکى» عالم شیعه در محله کلاهدوزان بود که به روزگار طغرل ساخته شد. مدرسه دیگر به نام «امام رشید رازى» معروف بود که اعتبارى فوق العاده داشت و افزون بر دویست دانشمند دروس دیانت، اصول فقاهت و دانش شریعت مىخواندند و نیز مدرسه شیعى «خواجه عبدالجبار» که در شهرت و آوازه به پایهاى رسید که چهارصد طالب علم از اقطار جهان در آن درس دیانت و معارف اعتقادى مىآموختند. مکان آموزشى دیگر به نام «شمس الاسلام حسکا بابویه»، شیخ طایفه شیعه در حوالى سراى ایالت مشغول فعالیت بود.[22]
مجدالملک پس از آنکه در این مدارس معارف و مبانى اعتقادى مذهب اهل بیت و دانشهاى متداول دیگر را آموخت و در کنار این آموزشها با شیوههاى ادارى و دیوانى مأنوس گردید، به دلیل آن که از سادات آلکاتب به شمار مىرفت و این خاندان نزد امیران قم و عمید (حاکم) عراق عجم مستقر در رى منزلتى داشتند، از طریق نهاد نقابت با تشکیلات دولت سلجوقى ارتباط برقرار کرد و در اندک زمانى موفق گردید لیاقتها و مهارتهاى خود را در امور کشورى، لشکرى و حقوقى نشان بدهد و در آغاز به عنوان وکیل مظالم مشغول به کار شد.
کارگزارى لایق
مجدالملک رفته رفته با توانایىهاى علمى و مهارتهایى که به دست آورده بود، به ساختار حکومتى دولت سلجوقى نفوذ کرد و چون این امپراتورى جانبدار تسنن حنفى و خلافت عباسى بود، با فراستى که داشت و نیز بهره گرفتن از سپر تقیه و دیگر مجوزهایى که شرع مقدس به او اجازه مىداد، توانست مناصب گوناگونى را به دست آورد و در این سمتها از کیان تشیع و شیعیان دفاع کند. مجدالملک با حفظ ارتباط با فقها و علماى شیعه و حل و فصل مسائل مالى و حقوقى خود به کمک آنان، براى حفظ موقعیت پیروان مذهب اهلبیت (علیهم السلام) تلاش کرد و دفاع از حقوق مظلومان را سرلوحه کار خود قرار داد. به علاوه از طریق نفوذ در دستگاه دیوانى، تسلط نسبى خود را بر اوضاع پیرامونش حفظ کرد و البته به دست آوردن چنین مسئولیتهاى خطیر و مهمى در دولتى که بر مذهب اهل تسنن تعصب مىورزید، کار سادهاى نبود و از کیاست و کاردانى او حکایت دارد.
مجدالملک به همراه دیگر کارکنان شیعى داخل مجموعه حکومتى، شبکهاى چنان مقتدر را با رعایت استراتژىهاى معمول به وجود آورد که اجازه نداد جامعه سنى مذهب ضربات قابل توجهى بر اقلیت شیعه وارد آورد و با گذشت زمان، از فشارها و تبلیغات مسموم علیه شیعیان کاست. او و یارانش ماهرانه حساب خود را از فرقه اسماعیلیه کاملًا جدا کردند؛ به گونهاى که برخى صاحبمنصبان که از شیعه بدگویى کرده و سختگیرى درباره آنان را مورد تأکید قرار مىدادند، خود را متعهد مىدیدند که تا مىتوانند با این بزرگان کنار آیند.
از عواملى که مجدالملک را به مقامات مهمى در دولت سلجوقى ارتقا داد و او را در به وجود آوردن کارنامهاى درخشان و پربار، پیروز و سربلند ساخت، روحیه تعامل فرهنگى و همزیستى مسالمتآمیز به جاى تقابل و نزاع بود. او از اصرار بر برخى مسائل افراطى که حساسیت برانگیز بود، خوددارى مىکرد و در شرایطى که طبقه حاکم از اکثریت سنى مذهب حمایت مىکرد و عالمان اهل تسنن مشغول فعالیتهاى تبلیغى و فرهنگى بودند، مجدالملک ناگزیر در مورد مسائل اعتقادى، با تسامح برخورد مىکرد و گاه از راه تقیه وارد مىشد و اجازه نمىداد مسائل تفرقهانگیز مطرح شود.[23] عبدالجلیل رازى پس از آن که داستانى را از تسامح مجدالملک در رفتار با فردى علوى و دیگرى با مذهب حنفى نقل
مىکند، مىگوید:
این دو از دستگاه دولت سلجوقى طلبکار بودند. مجدالملک فرمان داد تا به آن فرد سنّى که از اهالى ماوراءالنهر بود، از خزانه زر نقد دادند و على حلبى شیعى را به حوالهاى متقاعد نمودند. فراشى که آنجا حاضر بود بر این وضع اعتراض کرد؛ مجدالملک گفت: «تا جهانیان بدانند که در پادشاهى و معامله، تعصب روا نباشد».[24]
ابناثیر با یادآورى تشیع مجدالملک گفته است: «وى اجازه نمىداد مردم به صحابه دشنام بدهند».[25]
مستوفى با فراست
سید شمسالدین مجدالملک قمى در دوران فرمانروایى ملکشاه (465- 485) و هنگام وزارت خواجه نظامالملک طوسى (465- 485) جانشین مستوفى، شرف الملک ابوسعد محمد بن منصور بود که در اواخر صدرات نظام الملک، خود به طور مستقل مستوفى بود. این سمت وى در زمان وزارت تاج الملک ابوالغنائم همچنان برقرار بود و در این حال زمام امور کشورى و لشکرى دولت سلجوقى در اختیار سلطان محمد بن ملکشاه (485- 487) بود. اما در عهد «برکیارق»، پنجمین سلطان سلسله سلجوقى که «عزّالملک بن نظام الملک» مقام وزارتش را در اختیار داشت، «استاد على قمى» (وزیر اتابک قومش تَکین) مستوفى گردید و مجدالملک براوستانى قمى به عنوان جانشین وى انجام وظیفه مىکرد. با روى کار آمدن «فخرالملک بن نظام الملک»، مجدالملک دو سمت مهم مستوفى و طغرایى را در دست داشت. او در این وضع جدید، از قدرت بسیارى برخوردار گردید. دیوان استیفاى ممالک که مجدالملک در رأس آن قرار گرفته بود، به محاسبه عایدات، تقویم مالیاتهاى جمع شده و هزینه کردن آنها مىپرداخت. این دیوان دوایرِ تابعهاى داشت که هرکدام از آنها نیز دیوان خوانده مىشدند؛ براى مثال یکى از زیرمجموعههاى دیوان استیفا، دیوان معامله و قسمت بود که پرداختن به قراردادهاى مالیاتى از نوع مقاطعه، در زمره وظایفش بود.[26]
دیوانى که ریاست آن به مجدالملک سپرده شده بود، «دیوان محاسبات» نیز نامیده مىشد و بعد از دیوان وزیر، مهمترین تشکیلات مالى امپراتورى سلجوقى به شمار مىآمد و طبعاً رئیس آن، پس از مقام وزارت، قدرتمندترین عضو دیوانسالارى شمرده مىشد. مجدالملک در این سمت، در هر ولایت و ناحیهاى نایبى داشت که موظف بود صورت دخل و خرج محل مأموریت خویش را روشن کند و تمامى معاملات را صورتبردارى کرده و نتایج آن را به دیوان استیفاى مرکز گزارش دهد.[27]
پس از مرگ نظام الملک، از اعتبار و نفوذ وزارت کاسته شد و به همین دلیل سلطان تمایل یافت با رؤساى دوایر مختلف دیوان به طور مستقیم در ارتباط باشد. در این میان، اقتدار مجدالملک قمى به عنوان مستوفى برکیارق چنان افزایش یافت که بر فخرالملک، فرزند نظام الملک، وزیر سلطان تحکم مىکرد. تدبیر و اقتدار مجدالملک حتى از این هم فراتر رفت؛ به گونهاى که بر خود برکیارق نیز مسلط بود.[28]
سیاستمدار متدّین
برکیارق با وجود آنکه جوانى بیش نبود و اوقاتش به خوشگذرانى سپرى مىگردید، اما با این وجود آنقدر درک مىکرد که باید ناخداى کشتى سیاست کشور پهناور سلجوقى فردى لایق و کاردان باشد و اگر خود سکان این کشتى را به دست گیرد، از پسِ امواج حوادث برنخواهد آمد و از این روى براى آنکه موجودیت خویش را در میان انواع مشکلات و تنگناهاى این مرز و بوم وسیع حفظ کند، باید کسى را به مقام وزارت برمىگزید که با خردمندى، مهارت و تجربه، بر دشوارىها فائق آید. فخرالملک اگرچه فرزند وزیرى باکفایت چون نظام الملک بود، ولى این ویژگىها را نداشت و آنچه به دست آورده بود، از شهرت پدرش بود، نه لیاقت خودش. تنها کسى که مىتوانست جاى او را بگیرد، مجدالملک بود؛ زیرا ضمن برخوردارى از دانش، فرهنگ و ادب و آگاهى از رموز سیاست، مقبول اشراف کشورى و لشکرى هم بود و در سمتهاى قبلى، توانایىهاى خویش را به بهترین شکل بروز داده بود.[29]
اما از آن سو، به دست آوردن مقام وزارت هم براى مجدالملک اقدامى بس پرمخاطره و دردسرآفرین بود. گنجى بود که مارها و افعىهاى فراوانى بر گرد آن حلقه زده بودند؛ ولى چون وى خردى مشتعل به معرفت و تدین، و طبعى نیک و دلسوز داشت، از این میدانهاى مخوف عبور کرد و به قله مقصود صعود نمود و تا آنجا که مقدورات و شرایط اجازه مىداد، به مردم خدمت کرد و در نیکى به مسلمانان همت گمارد. او به عنوان وزیرى شیعه، معتقد به مذهب اهلبیت (علیهم السلام)، دانشور، عادل و خیّر، در این مقام کوشید تا بر خیرات و مبرّات مواظبت نماید و در این باره نهایت تلاش خود را به کار گیرد. با وجود این که غالب اوقاتش به امور ادارى، سیاسى و اجتماعى مىگذشت، ولى پرداختن به این امور هرگز او را از عبادت، تزکیه و یاد خدا بازنداشت. التزام عملى به فرایض و مستحبات داشت و نمازهاى واجب را در اول وقت اقامه مىکرد. شب زندهدارى مىنمود و با دعا و نیایش بسیار مأنوس بود و توکل و توسل در زندگىاش جریان داشت. حقوق واجب اموال خود را اعم از خمس و زکات در موعد مقرر مىپرداخت. با سخاوتى که داشت، به مردم احسان مىنمود و براى رسیدگى به وضع محرومان و دفاع از افراد مظلوم و رنج دیده جدیت داشت. نهایت کوشش خود را در مسیرى به کار مىبُرد که مبادا به کسى خسارت وارد شود یا بىجهت یا از روى اغراض شخصى به کسى تعدى روا داشته شود. هرگز در ریختن خون کسى نکوشید و همه همت او بر این بود که مردم در امنیت و رفاه زندگى کنند.
چون دید که تشکیلات دیوانى و ادارى، نارسایىها، اشکالات و کاستىهاى گذشتناپذیرى دارد، براى اصلاح این امر در صف مقدم تحول قرار گرفت و چون مىخواست در این امور دگرگونىهاى اساسى به وجود آورد، براى برخى جاهطلبان و دنیاخواهان این تحولات قابل تحمل نبود و به همین دلیل در روند کارها و اقدامات خیرخواهانه او اختلال و خدشه به وجود آوردند و بىخود و بىجهت این وزیر لایق را در مظان انواع تهمتهاى بىاساس و شایعات دروغین قرار مىدادند.[30]
مجدالملک، در کسوت وزارت، اگرچه در عزیمت سپاه دولت سلجوقى به مناطق جنگى و آشوبزده تأثیرگذار بود، ولى مصرانه از آنان مىخواست بر افرادى که در شورشها و آشفتگىهاى سیاسى، امنیتى و منطقهاى نقشى ندارند و در به وجود آوردن تشنجات مقصر نبودهاند، ستمى روا ندارند و حتى الامکان در نواحى مورد منازعه، جان و مال و عِرض و ناموس مردم صیانت گردد.
معمولًا یکدهم محصولات اراضى زراعى به عنوان اقطاع در اختیار این وزیر مُدّبر قرار داده مىشد که این افزون بر اقطاع دیوانى یا لشکرى بود. او از این مواجب کمتر استفاده شخصى مىکرد و غالباً دارایىهاى خویش را در قالب صدقات، عطایا، بخششها و اوقاف هزینه مىکرد. همچنین از این منابع مالى براى گسترش مراکز علمى، آموزشى، حمایت از علما و مروّجان دینى، واعظان و قاریان قرآن استفاده مىکرد. چون بانفوذترین شخص در امپراتورى سلجوقى پس از فرمانرواى این دولت به شمار مىرفت، از این رو امیران و کارگزاران مرکز حکومت و ولایات دیگر که از خشم و رنجش سلطان، در بیم و نگرانى به سر مىبُردند، مجدالملک را که خردمندانه و منصفانه با مسائل برخورد مىکرد، نقطه اتکاى خود تلقى مىکردند و مىکوشیدند تا حمایت این وزیر را به دست آورند.
مجدالملک در این راستا به آنان که طالب امتیازاتى انحصارطلبانه و زورمدارانه بودند، وقعى نمىنهاد، ولى وقتى مىدید برخى از این والیان و نیروهاى دیوانى بىجهت و ظالمانه در معرض انواع فشارها و تهدیدها قرار گرفتهاند و عدهاى در صددند براى رسیدن به اهداف جاهطلبانه و منافع قومى و فرقهاى، انسانهاى لایق و کارآمد و شایسته را از صحنههاى سیاسى و اجتماعى حذف کنند، به دفاع از ایشان برمىخاست و تمام توان خویش و ظرفیتها و امکاناتى را که در اختیار داشت، براى تثبیت موقعیت این افراد به کار مىگرفت. البته مجدالملک در این میان مراقب بود که براى حفظ التفات سلطان، غلبه بر توطئهها و خنثى کردن نیرنگهاى رقبا، مخالفان و رشکورزان، از خود رفتارى پیچیده و توأم با تدبیر و موضعگیرى سنجیده نشان دهد. محل اقامت مجدالملک پناهگاه افراد بىشمارى بود که براى دادخواهى، یافتن شغل، کمکهاى گوناگون، رفع تعدى در تعیین مالیاتهاى کمرشکن مراجعه مىکردند و او هم با رفتارى توأم با فروتنى، خردمندى و هوشیارانه مىکوشید تا این افراد را محروم، ناامید و بىبهره برنگرداند. گذشت و مهماننوازى او زبانزد خاص و عام بود.
مجدالملک ضمن اینکه بر امور ادارى و نظامى تسلطى توأم با علم و تجربه داشت، با بلندهمتى و تأکید بر اعتدال، بردبارى و شرح صدر، با اقشار گوناگون ارتباطى منطقى و واقعبینانه برقرار مىکرد و این ویژگىها و خصال برجسته به همراه پیشگامى وى در عمران پُلها، کاروانسراها، اماکن دینى و آموزشى، ارتباط این وزیر شیعى را با امیران سلجوقى مستحکم مىساخت. او همواره مىکوشید تا اعتبار دیوانسالارى را در برابر تشکیلات دیگر تقویت و حفظ کند. در انتخاب افراد براى بهکارگیرى آنان در امور ادارى و نظامى از بصیرت و خبرگى که شرط لازم وزیرى مدبّر است، بهره کافى داشت و هر کس را که براى منصبى خاص برمىگزید یا بر کارى در امور دیوانى مىگماشت، به لیاقتها و شایستگىهاى او توجه داشت. روى آوردن به این خدمات مفید، از موضع وزیرى مقتدر و باصلاحیت، البته با مخاطرات و سختىهایى توأم مىگردید؛ بهویژه وقتى افراد تنگنظر و کممایه که منافع مادى، قبیلهاى، اشرافىگرى و رفاه خود را در خطر مىدیدند، به میدان مىآمدند و فضاى سیاسى- اجتماعى حاکم بر اوضاع را به گونهاى جلوه مىدادند که بدبینى سلطان و اطرافیان وى را نسبت به مجدالملک برانگیزند. به موازات مشى دلسوزانه و خیرخواهانهاى که پیش گرفته بود، آنها را توفیقى از سوى خداوند مىدانست که نصیبش نموده بود. از برخى تلخکامىها رنج مىبرد؛ زیرا در راه خدمت به مردم و تلاشهاى عمرانى و رفاهى موانع بسیارى وجود داشت که عبور از آنها کار ساده و هموارى نبود؛ از جمله این مشکلات، ماهیت استبدادى بود که در شبکه نظام دولتى نفوذ یافته و او باید رعایت حال افرادى را مىکرد که مقرب دربار سلطان بودند. آتش دشمنى بدخواهان را به سختى و با مرارت خاموش مىکرد و مواردى پیش مىآمد که به رغم تلاشهایش در جهت منافع دولت، عدالتورزى و استحکام امنیت سیاسى، با نارضایتى برخى اعضاى خانواده سلطنتى روبهرو بود. ناهنجارىها وقتى شدت مىیافت که عدهاى از بانوان حرمسرا اعم از مادر و همسر پادشاه در امور دیوانى و دولتى دخالتهاى بىجا مىکردند و کشمکشهایى که بین آنان وجود داشت، این وضع را وخیمتر مىساخت. اگر با خواستههاى غیرمنطقى خویشاوندان و مقربان سلطان مخالفت مىکرد یا آنان را از دخالت در امور کشورى و لشکرى بازمىداشت، برایش گران تمام مىشد و رقبایش که خواهان ترقى و ترفیع مقام خویش بودند، وارد میدان مىشدند و با نشر دروغها و ترویج شایعات و غیر واقعى جلوه دادن اوضاع، در روابط مجدالملک با سلطان و امیران اختلال به وجود مىآوردند.
مشکل دیگر این بود که در میان کارگزاران زیردست خود، کمتر صداقت و وفادارى مىدید و ناگزیر بود آنان را از راههاى دیگر به سوى خود جلب کند؛ از جمله آنکه برخى منافع و عایداتى را که به دست مىآورد، میانشان تقسیم مىکرد؛ اما همین که این افراد قدرتى به دست مىآوردند و از گمنامى به شهرت مىرسیدند، با مخالفان او متفق و متّحد مىگردیدند.
جلوگیرى از فساد و رشوهخوارى برخى زیردستان و والیان مناطق دوردست کار آسانى نبود؛ زیرا وقتى مىخواست دست فاسدان و خلافکاران را از تشکیلات حکومتى کوتاه کند، بر دشمنان خود مىافزود و توطئهها و نیرنگها علیه وى شدت مىگرفت. نظام کارآمدى براى جلوگیرى از این آفتهاى مخرب و باتلاقهاى فساد وجود نداشت و چون در امور نظام دیوانسالارى بازبینى، ارزیابى و نظارت جدى و مؤثر صورت نمىگرفت، به محض اینکه قدرت سلطان دچار تزلزل مىشد، دسیسهچینى و فساد فراگیر مىشد. به همین دلیل مجدالملک کوشید تا امرا را زیر نفوذ خود درآورد و بر دیوان مسلط گردد؛ امّا چنین سیاستى، برخى از اطرافیان را چنان تحریک کرد که جان وزیر را در معرض تهدید جدّى قرار داد.[31]
عمران و آبادانى اماکن زیارتى شیعیان
مجدالملک براوستانى در رأس دستگاه ادارى (دیوان اعلى) یا دیوان وزیر قرار داشت که چندین دیوان زیرمجموعه آن بود؛ از جمله دیوان رسایل (انشاء و طغرا)، دیوان استیفا، دیوان اشراف الممالک، دیوان عرض، دیوان خالصه، دیوان اوقاف و دیوان مصادره.[32]
این وزیر باکفایت، با وجود قرار گرفتن در رأس این تشکیلات عریض و طویل و رسیدگى و نظارت بر فرمانها و منشورهاى دولتى، امور مالى و محاسبات، بازرسى کل کشور از احوال نظامیان، خنثى کردن توطئههاى دشمنان، بىاثر ساختن آشوبها و آشفتگىهاى سیاسى اجتماعى، به بازسازى و عمران آستانههاى معصومین (علیهم السلام)، سادات، علویان، اصحاب ائمه در ایران، حجاز و عتبات عراق عنایت ویژهاى داشت. بدیهى است وقتى وزیرى که به خاندان طهارت ارادت قلبى دارد بخواهد درباره مراقد معصومین (علیهم السلام) و تدارک آنان، کارهایى انجام دهد، کارگزاران دیوانى و دولتى که غالباً در مذهب خود نوعى تندروى و تعصب دارند، این روند را برنمىتابند. اما مجدالملک، با داریت از این تنگناها عبور مىکرد و در مسیرى که پیش گرفته بود، همواره مصمم و پىگیر بود. به گفته مهندس محمدکریم پیرنیا، مجد الملک در قم، کاشان، رى، مشهد اردهال، حجاز و عراق عرب، آبادىهاى فراوان کرد و بر تربت پاک امامان و بزرگان تشیع و صحابه رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) بارگاههاى شکوهمند بنیان نهاد.[33] عبدالجلیل رازى مىنویسد:
هنوز آثار خیرات او در حرمین مکه و مدینه ظاهر است و در مَشاهده ائمه علوى و سادات فاطمى احسانهاى او متواتر است. از اوقاف و شمع سوختن و خط توقیع او هنوز مقتداى اصحاب دولت است و رسوم و قواعد او در خیرات و نیکىها[34] ... آنگاه وزیر شهید سعید مجدالملک براوستانى قمى (قدس الله روحه) با بزرگى و رفعت و قبول و حرمت، خیرات بسیار فرموده، چون قبّه امام الحسن بن على و زینالعابدین و محمد باقر و جعفر صادق به بقیع که هر چهار [امام] در یک جا مدفونند و نیز عباس عبدالمطلب آنجا مدفون است به مدینه رسول به گورستان بقیع، و مشهد موسى کاظم و محمد تقى هم او فرموده است و مشهد سید عبدالعظیم حسنى به شهر رى؛ ولى از مَشاهد سادات علوى و اشراف فاطمى،:، فرموده با آلت و عدّت و شمع و اوقاف که همه دلالت است بر صفاى اعتقاد او و در مقابل تربت حسین بن على (علیهما السلام) مدفون است.[35]
مجدالملک قمى براى عملى ساختن طرح احداث بنایى رفیع و باشکوه بر مرقد ائمه بقیع (علیهم السلام)، معمارى خوشسلیقه، باذوق و مورد اعتماد را برگزید و وى را به سرزمین حجاز فرستاد. اگرچه این هنرمند لایق شیعى مأموریت خود را به درستى و به بهترین صورت انجام داد، اما در سال 495 هجرى یعنى سه سال پس از شهادت مجدالملک قمى، به دلیل التزام عملى به معتقدات ائمه هدى (علیهم السلام) و رفتار و آدابى که در این منطقه، طبق سنت و آداب شیعیان از خود بروز داد، با وجود خدمات ارزشمند درباره اهل بیت رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) به طرز فجیعى در مدینه به قتل رسید.[36]
عثمان بن مظعون صحابى رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) و از افراد مورد علاقه خاص امیر مؤمنان (علیه السلام) به شمار مىرود که در زهد و تقوا کمالاتى را به دست آورده بود. وى اولین کسى است که در صحراى بقیع به خاک سپرده شد. رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) بر مزار او سنگى نصب کرد تا قبرش آشکار باشد و همواره آن حضرت مرقد وى را زیارت مىکرد.[37] مجدالملک قمى که از منزلت این صحابى بزرگوار آگاه بود، چهارطاقى باشکوهى بر مزارش بنا کرد.
مجد الملک به عتبات عراق عرب نیز توجه ویژه داشت و براى عمران، بازسازى و حرمت این بناها کارهاى مفیدى انجام داد. بر اثر طغیان آب رودخانه دجله که با توفانهاى شدیدى همراه بود، مشهد کاظمین در آب فرو رفت و ساختمانهاى آن که غالباً آثار بازمانده از عصر آلبویه بود، دچار آسیبهاى جدّى گردید. مجدالملک وقتى از این خسارتها باخبر گردید، شخصاً به کاظمین رفت و از نزدیک، آثار خرابىها را مشاهده کرد و در همان هنگام دستور بازسازى اساسى این مکان مقدس را صادر کرد و اعتبار بسیار خوبى به این امر اختصاص داد. بر این اساس بارگاه امام کاظم و امام جواد (علیهما السلام) دوباره به گونهاى استوارتر ساخته شد؛ دیوارهاى آن با کاشىهاى خوشنقش زینت یافت؛ دو صندوق چوبى از ساج بر روى دو مزار شریف قرار داده شد؛ دو مناره شکوهمند براى مشهد کاظمین احداث گردید؛ مسجدى که در ضلع شمالى حرم مطهر قرار داشت، تعمیر شد و در کنار حرم مقدس نیز استراحتگاه بزرگى که اتاقهاى بسیار و برخوردار از امکانات رفاهى بود، براى زائران ساخت. این بازسازى و توسعه حرم، تا نیمههاى قرن ششم هجرى پایدار و برقرار مانده بود.[38]
تلاش دیگر مجدالملک براوستانى قمى در عمران اماکن زیارتى، هنگامى صورت گرفت که در شهر رى توقف داشت و کمال استیلا در استیفا و وزارت خود را به دست آورده بود. آن زمان اگرچه مزار حضرت عبدالعظیم حسنى از شهرت خوبى برخوردار بود و علماى بسیارى به زیارت آن اهتمام داشتند، اما بقعه و بارگاهى بر قبر آن امامزاده عالم و محدث بنا نگردیده بود. پس مجدالملک ساختمان مجلّلى براى این مرقد ساخت. آنچه این امر را مستند مىسازد، علاوه بر اشارات موّرخان آن عصر، آثار بازمانده از عصر سلجوقى است که در حرم مطهر این سید حسنى و صحابى امام جواد و امام هادى (علیهما السلام) کشف گردیده است. یکى از این آثار کتیبه گرداگرد ورودى بقعه مبارک است که نشان مىدهد مجدالملک به احداث و توسعه آن پرداخته است. مهندس کریم پیرنیا مىگوید: در زمستان سال 1347 شمسى متولى آستانه حضرت عبدالعظیم تصمیم گرفت در مجموعه این بنا تعمیرات اساسى انجام شود. تعمیرات مسجد بالاسر که در گوشه باخترى حرم قرار گرفته، آغاز شده بود و پس از برداشتن اندود قسمتى از دیوار رگ چین آجرى رده و آراسته، نماى اصلى بنا هویدا گردید و نشان داد که ساختمان حرم در قرن پنجم هجرى به سبک باشکوهى بنیان نهاده شده است. پس از برداشتن اندود گچ، چهره زیباى دیبا مانندى از گوهرها و نگینهاى خشت پخته و سفال، با نقشهاى نغز و دلنشین نمایان گشت. کاوشها در پیرامون سردر و در دو سو و فراز آن دنبال شد و پس از چندى نوشته بسیار زیبایى آشکار شد که اگرچه افتادگىهایى دارد، ولى این چند سطر از آن باقى مانده است:
بسم الله الرحمن الرحیم امر ببناء هذه القبّة المطهرة على ساکنها سید شمس الدین مجدالملک مشیّد الدوله ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى ثقة امیرالمؤمنین اطال الله بقیه وکیل مظالم على یدى عبدالله [راجى] الى رحمت الله زرین کفش ابىالفوارس.[39]
وظایف و اختیارات و نظارتها
مجدالملک قمى این اقتدار را داشت که در تمام شئون مملکتى نقش ایفا کند. در واقع سلطان برکیارق تمام وظایف خود را در دیوان، به وزیرى سپرده بود که در اوج قدرت خویش بر تمام جنبههاى حکومت، اعم از امور مالى، سیاسى، اجتماعى و مذهبى نظارت مىکرد و صرفاً رئیس دیوان نبود. در واقع، اساس و مدار امپراتورى سلجوقى در برههاى از زمان در وجود وى خلاصه مىشد. هدف اصلى نظارت وى بر نهادهاى دینى جلوگیرى از هرگونه گرایش به سوى الحاد، ارتداد، انحراف و غالىگرى و افراط بود و مىکوشید تا نزاعهاى خونین فرقهاى رخ ندهد. او اگرچه خود در عزل و نصب قضات، محتسبان، خطبا و واعظان دخالت نمىکرد، ولى در این زمینهها سلطان با مجدالملک مشورتهاى تعیین کننده داشت و دیدگاههاى وزیر را در برکنار نمودن یا روى کار آوردن قاضیان و مانند آن دخالت مىداد.
در دفتر کار مجدالملک قلمدانى قرار داشت که حاوى مُهر و شعارش بود و سند انتصاب رسمى و نشانههاى دیوانى در مقابلش بود تا به موجب آن، به عدهاى از خَدَم و حَشَم القاب واگذار کند که این امور بر ابّهت او مىافزود. این اعتبارات و امتیازات در میان اعضاى خاندان او دخالت داشت و بر مقام و حیثیت او در میان بزرگان قومش افزوده مىشد.[40] پیروزى یا شکست حکومت مرکزى، به سرنوشت نظام دیوانى وابسته بود که وزیر در رأس آن قرار داشت و چون مجدالملک لایق، نیکروش و نیکنهاد و غمخوار بود، دستگاه حکومتى در فضاى سالم و آرامى قرار مىگرفت. اما این وضع به دلیل دخالتهاى افراد خاندان سلطنتى و تحریکات برخى رقیبان و کارشکنىهاى اتابکان، پایدار نبود. اگر جریان امور به خوبى مىگذشت و امن و آرامش برقرار بود، مداحان و اطرافیان و دستگاه دولت آن را به نام خود وانمود مىکردند؛ اما چنانچه بحرانى پیش مىآمد و نارضایتى و نابرابرى از حد مىگذشت، امیر یا سلطان تمام خرابىها و نابسامانىها را به مجدالملک نسبت مىداد و براى آنکه رعایا را از خود راضى کند و در ضمن بر مال و مکنت خود بیافزاید، وزیر را قربانى مصالح و موقعیت خود مىساخت. از این رو وى ناگزیر بود با خرج مبالغ هنگفتى، حمایت سلطان را به سوى خود جلب کند و از توطئهچینى رقبایش علیه خود جلوگیرى نماید.[41]
بنابراین به همان اندازه که افتخارات و امتیازات مجدالملک بسیار عالى بود، به همان اندازه نیز مقامش در معرض خطر و ناپایدارى قرار داشت. او و کارگزاران و یارانش همچون سپرى میان سلطان و پسرانش بودند که هوى و هوسهاى این یکى و سوء ظنهاى دیگرى را بىاثر سازند. به علاوه، او به عنوان وزیرى شایسته و کاردان به دلیل ماهیت نظامى دولت سلجوقى، همواره منفور امرا بود؛ زیرا او را خطرى بالفعل نسبت به جاهطلبىهاى خود مىدیدند.[42]
در این بین، مجدالملک مسئولیّتهاى سنگینى را بر دوش گرفته بود که انجام آنها نیاز به اختیاراتى داشت که بتواند به دور از عوامل بازدارنده و فساد برانگیز، وظایف خویش را به درستى انجام دهد. او باید به گونهاى عمل مىکرد که رعایا با خاطرى آسوده به کسب و کار مشغول باشند. در خانه خویش را به روى دادخواهان مىگشود و هفتهاى یک روز با شکیبایى بسیار به امور مراجعین رسیدگى مىکرد. معاریف، علما و رجال را بر خوان خود دعوت مىنمود و به امراى لشکر و کارگزاران ویژه خود، شیوخ و موالى و رهبران دینى به دیده احترام مىنگریست و اگر مشکلى براى آنان پیش مىآمد، به سرعت در رفع آن اقدام مىکرد.
از جنبههاى مهم وظایف مجدالملک، حفظ اوضاع مساعد مالى و ذخیره دارایىها براى مواقع اضطرارى بود. او کوشید تا سیاستهاى پولى را زیر نظارت خود درآورد و درباره تحمیل مالیاتها به مردم یا لغو مالیات برخى که مقررات دیوانى را زیر پا مىنهادند، احساس وظیفه مىکرد و مراقب بود تا در اینباره روشى به کار نگیرد که رعایا را در فشار قرار دهد و اشراف و طبقات بانفوذ را از مالیات و خراج معاف کند. البته اصلاحات مالى براى او مخاطراتى نیز در پى داشت. وى به عنوان رئیس تشکیلات دیوانى، بر هزینهها و تدارکات مالى خاندان و قصر سلطنتى نظارت داشت. مجدالملک توسط عارض الجیش، مقام زیردست خود، در پرداخت حقوق قشون ثابت نیز کنترلهاى لازم را اعمال مىکرد. البته خزانه خصوصى پادشاه در دست مأمورى بود که خارج از نظارت وى و تشکیلات کشورى قرار داشت، اما خازن سلطان مىتوانست بر عملکرد امور دیوانى نفوذ داشته باشد؛ زیرا به طور مستقیم با فرمانرواى امپراتورى سلجوقى در ارتباط بود. دعاوى و امورى که توسط حاکم شرعى رسیدگى نمىشد، در حیطه نظارت این وزیر قرار مىگرفت و سلطان برکیارق مسئولیت ایجاد محکمه مظالم را به وى واگذار کرده بود. به همین دلیل در برخى منابع تاریخى از مجدالملک به عنوان وکیل مظالم یاد شده است. شحنهها و محتسبها که وظایف پلیس امروزى را در برقرارى نظم و امنیت عمومى و جلوگیرى از مفاسد اخلاقى و اجتماعى عهدهدار بودند، از سوى وزیر تعیین مىشدند.[43]
«محتسب» کارگزارى بود که مجدالملک از طریق او به رفاه مردم، امور اخلاقى و موازین دینى و شرعى رسیدگى مىکرد. این مأمور اگرچه زیر نظارت کلى قاضى محل انجام وظیفه مىکرد، ولى با وکیل مظالم که وزیر مذکور بود، ارتباط داشت. با تأکید مجدالملک وى در بازار به اوزان و نرخها رسیدگى مىکرد و مانع معاملات نادرست در داد و ستدها مىشد. همچنین وزیر از او خواسته بود تا بر اجراى فرایض دینى در مساجد، اماکن و محافل مذهبى و رعایت شئونات اسلامى در معابر و میادین و بازار نظارت داشته باشد.
مجدالملک از طریق نقباى سادات، امور مربوط به علویین و ذریه اهلبیت را پىگیر بود. نقیب به عنوان سرپرست طالبیان در هر شهر یا منطقه، امور مربوط به حفظ شجرهنامه، رساندن ارزاق از مقررى تعیین شده را به افراد ذىربط بر عهده داشت و در جایى که جمعیت شیعیان بسیار بود، نقیب در برابر حاکم ایالت پاسخگوى حسن رفتار جامعه شیعه بود و والى منطقه این اوضاع را پیوسته به وزیر گزارش مىکرد.[44]
تنگناهاى فرساینده و بازدارنده
مجدالملک به رغم نفوذ مقتدرانه و توانایىهاى مدّبرانه و خردمندانه خود، با گرفتارىهاى بسیار، کارشکنىهاى فراوان و توطئههاى گستردهاى که مخالفان ترتیب مىدادند، روبهرو بود و مقاومت در برابر این همه تنگناهاى فرساینده واقعاً تاب و توان او را به تحلیل مىبُرد، وقتى افراد سخنچین ابتکار عمل را در دست مىگرفتند و رقیبان فرصتطلب به میدان مىآمدند، مجدالملک خطر را به خوبى احساس مىکرد. او به تجربه تاریخى مىدانست که چنین دسیسههایى خانمان برانداز و دودمان برباد ده است و انواع گوناگونى از حبس، قتل و مصادره اموال وزیر را به دنبال داشته است. او شنیده بود که وزیر همولایتى او یعنى «ابنعمید» قربانى سعایتهاى برخى اطرافیان شاه نزد مؤیدالدوله دیلمى گردید. داستان بر دار کردن حسنک وزیر که قربانى حسد و کینه «سهل زوزنى» و طمع سلطان در مال و مکنت وى شد، با آنهمه خدمتى که به غزنویان کرد نیز از خاطر او نرفته بود. کار وقتى براى او سخت مىشد که مىخواست نه براى مهترى و نامجویى و به دست آوردن جاه و مقام و جلب ستایش و تجمل، بلکه براى خدمت به مردم و حمایت از محرومان و مظلومان در رأس نظامى قرار گیرد که غارتگران، اشراف فاسد و غافل و غوطهور در عیش و طرب و امیران طغیانگر و شاهزادگان عیاش در قبض و بسط آن دخالت دارند و نیکى و خوشخویى و خدمت به مردم را برنمىتابند.
گسترش امپراتورى سلجوقى و ضعف متناوب دولت مرکزى بر اشراف نظامى، بهویژه از زمانى که بیشتر امراى مقتدر، که از سوى پادشاه حاکم ایالات شده بودند، براى حفظ املاک و اقتدار خود، نیازمند قشون ثابتى شدند و حقوق و امتیازات ویژهاى به دست آوردند، آن امرایى که در صدد شورش و سرپیچى از دستگاه دولتى بودند، ناگزیر به حمایت تعدادى از شاهزادگان سلجوقى نیاز داشتند. از این رو توانایى امرا براى تثبیت قدرت فردىشان، با نهاد اتابکى که سلجوقیان براى اولین بار آن را به وجود آوردند، تقویت گردید.
پس از مرگ ملکشاه سلجوقى، از رسوم سلاطین این بود که براى یک یا برخى فرزندان خود و اعضاى جوانتر خاندان حاکم، «اتابک» انتخاب مىکردند. اتابک در درجه اول عهدهدار آموزش و تربیت شاهزاده بود. اگر شاهزاده، خردسال یا جوان بىتجربهاى بود، همراه این فرد که مسئولش به شمار مىرفت، به ایالات امپراتورى سلجوقى سفر مىکرد. نقش سیاسى اتابک نظارت بر شاهزاده و جلوگیرى از طغیان وى در ایالت تحت سلطه او بود. به علاوه اتابک اتحاد آن ایالت را با دستگاه حکومت مرکزى تقویت مىکرد و در واقع حاکم رسمى و واقعى ایالت مورد نظر بود.
در زمان وزارت مجدالملک، اتابکان سلجوقى با حمایت شاهزادگان، قدرت بیشترى به دست آوردند. برخى از آنان براى مجدالملک مشکلاتى اساسى پدید آوردند و در روند امور دیوانى و دولتى دخالت مىکردند. به موازات افزایش قدرت اتابکان، موقعیت و اعتبار این وزیر تضعیف مىگردید. آنان با تحریکات خود، در افزایش نزاعهاى خانگى شاهزادگان سلجوقى بر اهمیّت خود مىافزودند و با اقدامات مُفید و خیرخواهانه مجدالملک که سدّ راه فزونخواهىهاى آنان بود، مخالفت مىورزیدند. هنگامى که مجدالملک تصمیم گرفت امکانات مالى و میزان قدرت اتابکان را کاهش دهد و از این راه بر آنان مسلط گردد، نه تنها مقام و م نزلت او مورد تهدید قرار گرفت، بلکه با نشر شایعات و دروغها ادعا کردند که مجدالملک با فرقههایى که بر ضد سلجوقیان توطئه مىکنند، همکارى دارد. این فضاى تبلیغاتى مسموم زمینههاى برکنارى و قتل مجدالملک را فراهم ساخت.[45]
یکى از سنىهاى متعصب در کتاب «فضائح الروافض» تهمتهایى بىاساس را درباره مجدالملک براوستانى قمى مطرح کرد. عبدالجلیل رازى در دفاع از این وزیر مؤمن و عابد گفته است:
امّا جواب این کلمات که ایراد کرده است و نقصان در سلاطین نیکوسیرت به رمز اشاره کرده که: «وزیر و مشیر مبتدع داشتند» و مجدالملک دیندار معتقد را به بدى نام بُرده که هنوز آثار خیرات او در حرمین (شرفین) و مَشاهد ائمه ظاهر است و حکایت گازرى (لباسشو) که آورده است، عاقل به چنان سخنان التفات نکند که مُلک مشرق و مغرب به شخصى چگونه سپارند بدین جاهلى و نادانى که بىگناهى را به مُجرد آن که بوبکر نام باشد، او را هلاک فرماید کردن که مگر در خیلخانه او (کارگزاران و خدمه او) هزاران ابوبکر و عمر و عثمان سنّى و شیعه محترم مقبول القول باشند و هفتصد غلام داشته باشد، چه حنفى، چه سنى و چه شیعى که آخر هفتصد ترک همه شیعى نباشند ... و آنچه اهل تصوف و علماى سنت را و حنفیان را مراعات کردى و نعمت دادى و تمکین کردى، از آفتاب ظاهرتر است و مجدالملک را شب و روز در مَشاهد دعا و ثنا گویند و کشتن و پاره پاره کردن بر وى هیچ عارى نباشد که صلحا و بلکه انبیاء و اولیاء را و ملوک و وزرا را در جهان بسیار کشتهاند؛ چه در جهت دین و عقیده و چه براى مال و نعمت.[46]
وى در جاى دیگر گفته است:
وزیر شهید مجدالملک براوستانى با بزرگى و رفعت، خیرات بسیار فرموده که همه دلالت است بر صفاى اعتقاد او ... و معروف است که یک قصیده یایى که امیر معزى بر وى خواند، هزار دینار سرخش بفرمود و م نزلت و مرتبت او، همه در این کتاب احتمال نکند.[47]
محمد بن على بن سلیمان راوندى اگرچه در چند موضع از کتاب خود، مجدالملک را مذمت کرده، اما به تدبیر و لیاقت وى اذعان نموده و گفته است: «سلطان برکیارق کار ممالک اسلامى را به او تفویض نموده بود».[48]
عزّالدین ابن اثیر که از مورخان اهل سنت است مىنویسد: «مجدالملک مردى نیکوکار و خیّر بود و شبها زیاد نماز مىخواند، خیرش به دیگران بسیار بود».[49]
مشکل دیگرى که مجدالملک را در تنگنا قرار داده بود، این بود که برخى افراد نفوذ یافته در دستگاه دولتى که مناصب مهمى را هم اشغال کرده بودند، نه تدّین و وجدان انسانى داشتند و نه به تشکیلاتى که در آن خدمت مىکردند وفادار بودند و از سوى دیگر، جز غارت دسترنج مردم، ولخرجى، جنگ بر سر قدرت، شقاوت و رذالت کارى نداشتند. اینان طبیعتا نمىتوانستند وزیرى چون مجدالملک را تحمل کنند و چون فساد و تبهکارى، روح و روان آنان را دچار حقارت و زبونى ساخته بود، پیوسته در بیم و هراس روزگار مىگذراندند و بر این اساس رابطهشان با آن وزیر درستکردار و خوشخو، حیلهگرانه و منافقانه بود و مدام نزد مقربان درگاه سلطان از وى سعایت و بدگویى مىکردند.[50]
او در این وضع آشفته و مبهم احتمالًا با نارضایتى برخى اعضاى خاندان سلطنتى روبهرو مىگردید؛ چون برنامههاى اصلاحى مجدالملک با خواستههاى ایشان هماهنگى نداشت. از سوى دیگر، رقبایش که خواهان پیشرفت و ترفیع مقام خویش بودند، در تشدید این نارضایتىها دخالت مىکردند. او که وزیرى قدرتمند، کارآمد و کارگزارى تأثیرگذار و تحول آفرین بود، از حسادت و دسیسههاى نزدیکان و اطرافیان خود در امان نبود و طبعاً کسى که مىخواهد راه صلاح را طى کند، فاسدان آن را برنمىتابند. مجدالملک براى کوتاه کردن دست افراد نالایق و بىاثر ساختن پارهاى نیرنگها کوشید تا مشاغل حساس را به افراد مورد اطمینان خود از همکیشان و آشنایان و خویشاوندان بسپارد؛ زیرا مىتوانست آنان را در زیر نفوذ خود نگه دارد و نیز امید ترقى و ترفیع این افراد بسته به وجود او بود. امّا این وضع با سمپاشى مخالفان، سوء ظن سلطان را برمىانگیخت و امواج بدخواهىها و کینهجویىها شدت مىگرفت و ذهن سلطان براى پذیرفتن اتهاماتى که بر ضد مجدالملک صورت مىگرفت، آمادگى مىیافت.[51]
دخالتى که زنان دربار و حرمسرا در امور سیاسى و دیوانى مىکردند، مزاحم کارهاى مفید مجدالملک بود. به علاوه، عدهاى از طالبان مقام و منصب، با وجود اینکه صلاحیت و لیاقت لازم را نداشتند، با حمایت مادر یکى از شاهزادگان جوان به قدرت مىرسیدند و این افراد با دخالتهاى خود در روند تلاشهاى صادقانه مجدالملک اختلال به وجود مىآورد. این حمایت همچنین دستهبندىها و مناقشاتى را نیز در داخل تشکیلات دیوانى پدید مىآورد که اقتدار مجدالملک را تضعیف مىکرد و از نفوذ و نظارتش بر کارگزاران جاهطلب، مىکاست. در این گیر و دار مأموران مالیاتى و دیوانى براى متزلزل ساختن جایگاه وزیر، به بهانه گرفتن مالیات و خراج، به رعایا تعدى مىکردند و آنان را چنان تحت فشار قرار مىدادند که از وضع موجود منزجر گردند و در نتیجه، اقشارى از مردم با نیرنگ این افراد، با مخالفان مجدالملک همسو مىشدند؛ چون این رفتارهاى ظالمانه را ناشى از تصمیم وزیر تلقى مىنمودند.[52]
چگونگى شهادت
مُورّخان و شرححالنگاران و تحلیلگران تاریخى درباره دلایل شهادت مجدالملک، دیدگاههاى گوناگونى داشتهاند که در ذیل به بررسى آنها خواهیم پرداخت.
در دستگاه دولت سلجوقى، مقتدرترین وزیر، خواجه نظامالملک طوسى است و حتى مىتوان او را مشهورترین وزیر ایرانى پس از اسلام دانست؛ زیرا علاوه بر کاردانى و حسن اداره، آثار خیریه بسیارى از خود به یادگار نهاد. نفوذ نظامالملک در تشکیلات سلجوقیان با قتل او در رمضان المبارک سال 485 هجرى از میان نرفت؛ چراکه فرزندان بسیارش در روزگار فرمانروایى جانشینان ملکشاه و دیگر سلاطین سلجوقى، بارها به وزارت و مشاغل عمده دیوانى رسیدند؛ امّا متاسفانه بیشتر آنان از کفایت و تدبیر لازم برخوردار نبودند. از سوى دیگر در اواخر حکومت ملکشاه سلجوقى، بیشتر کارها در اختیار «شرفالملک ابوسعد محمد بن منصور خوارزمى» بود که ریاست دیوان استیفا را بر عهده داشت و مجدالملک قمى نایب او بود. بعدها مجدالملک به مقام «شرفالملک» ارتقا یافت؛ به گونهاى که بیشتر کارها به دست وى، تاجالملک و سدیدالملک بود. این افراد مخالف روى کار آمدن خاندان نظامالملک بودند.
با مرگ ملکشاه، فرزند ارشدش برکیارق به آسانى بر اصفهان (مرکز حکمرانى پدر) دست یافت. مخالفان را مغلوب ساخت و رسما به جاى پدر نشست و وزارت خود را به عزالملک حسین، فرزند خواجه نظامالملک سپرد. حکومت برکیارق سخت متزلزل بود؛ زیرا از سویى عمویش «تُتُش» مدعى سلطنت بود و قدرت بسیارى به دست آورد و عزالملک هم درگذشت و از سوى دیگر طرفداران برادرش محمود مىخواستند برکیارق را نابینا کرده و محمود را پادشاه کنند که از حسن اتفاق محمود دچار کسالت گردید و مادرش «ترکان خاتون» مُرد. برکیارق پس از آرام کردن اوضاع، فرزند دوم نظامالملک یعنى مؤیدالملک را به وزارت خود برگزید. وى حکومت متزلزل برکیارق را استوار کرد و خیال او را از شرّ دشمنان آسوده ساخت؛ اما فخرالملک برادر بزرگتر مؤیدالملک با دشمنان وى همدست گردید و با حمایت «زبیده خاتون»، مادر برکیارق به وزارت این پادشاه برگزیده شد؛ ولى چون این فرزند نظامالملک کفایت لازم را نداشت، مجدالملک قمى بر تمام کارها مسلط گردید و وزارت فخرالملک، نامى بىمسمّا بود. فخرالملک جز پیوند با پدرش هیچ هنرى نداشت و نمىتوانست فتنهها، آشوبها و دسیسهها را خنثى کند. در این حال مستوفى لایقى چون مجدالملک مىتوانست ابهت امپراتورى سلجوقى را صیانت کند. رفته رفته مجدالملک رسماً مقام وزارت را در اختیار گرفت. در وضع جدید «ارسلان ارغون» برادر ملکشاه که خراسان بزرگ را تحت امر خود درآورده بود، بر برکیارق شورید و گفت هرگز به مکاتبه و ارتباط با مجدالملک قمى تن نخواهد داد و این امر به تحریم عمادالملک ابوالقاسم، از فرزندان خواجه نظامالملک صورت گرفت که وزارت ارسلان را عهدهدار بود.
در سال 490 هجرى برادر خود احمد سنجر را به همراه مجیرالدوله اردستانى براى دفع ارسلان فرستاد و سرانجام خراسان مسخّر برکیارق گشت و سنجر بر آنجا حاکم شد؛ اما فخرالملک عزل شد و منزوى گردید و به جاى او مجیرالدوله اردستانى به وزارت سنجر برگزیده شد. مؤیدالملک پس از آنکه از وزارت برکیارق معزول شد، به قصد حذف مجدالملک قمى وارد میدان گردید و در این باره تلاش بسیار کرد و چون نیرنگش رنگى نداشت، نزد سلطان محمد، برادر دیگر برکیارق که بر اران و گنجه حکومت داشت رفت و او را که با سنجر از یک مادر بود، به قیام علیه برادر پدرى خود (برکیارق) واداشت و خود با سمت وزارت محمد، وى را به جانب همدان و رى حرکت داد. سلطان برکیارق براى دفع آنان سپاهى فراهم آورد و به زنجان شتافت. در این منطقه جمعى از لشکریان بر ضدش قیام کردند و قتل مجدالملک را خواستار شدند. برکیارق زیر بار نرفت؛ اما شورشیان به خیمه مجدالملک ریختند و او را در هجدهم شوال 492 هجرى به قتل رساندند و پیکرش را قطعه قطعه کردند و سر بریدهاش را به اردوى سلطان محمد و مؤیدالملک بردند. برکیارق پس از شهادت وزیر لایقش ناگزیر به اصفهان گریخت تا آنکه در جنگهاى پىدرپى، شکستهایى به برادر خود وارد ساخت و سرانجام در 498 هجرى درگذشت. بنابراین دیدگاه، مجدالملک با توطئه فرزند خواجه نظامالملک که پیش از او وزیر بود، کشته شد.[53]
مجدالملک در پیاده کردن افکار و برنامههاى خیرخواهانه خویش و به منظور بهبود بخشیدن به نظام دیوانى، توانست افرادى را از سمتهاىشان برکنار کند؛ زیرا این اشخاص در تشکیلات دولتى اختلال ایجاد مىکردند و از درون به امپراتورى سلجوقى ضربه وارد مىساختند. برخى امیران با این تصور که مجدالملک براى حذف آنان به پا خاسته و حتى براى رسیدن به این هدف خود با باطنیان همدست شده، از برکیارق تقاضاى کشتن او را کردند. مؤلف کتاب «حبیب السیر» نوشته است: به سبب آنکه مجدالملک در صدد کفایت اموال و دیوان شده، ابواب منافع مقربان درگاه را مسدود گردانید، سیل بلا را متوجه خود دید. به همین دلیل به کشتى اقتدار برکیارق پناه برد و از نزد امرا گریخته، خود را در دولتخانه پادشاهى پناه داد. امرا به تعقیب او ادامه دادند و در حوالى سراپرده شاه صف کشیدند و کسى را نزد برکیارق فرستادند و مجدالملک را طلبیدند. او دست ردّ بر سینه ایشان نهاد. امرا لواى بىحرمتى برافراشتند و به محل اقامت پادشاه یورش برده، مجدالملک را پاره پاره کردند. برکیارق جوان از این رویداد دچار هراس گردید و خیمه خود را برداشت و از راه قهستان به سوى رى شتافت.[54]
یاقوت حموى نوشته است:
مجدالملک براوستانى به عنوان وزیر مقتدر برکیارق بر امور کشورى و لشکرى استیلا داشت. لشکریان سلجوقى وى را متهم نمودند که با روى کار آمدن او، اوضاع آنان رو به تباهى رفته و ایشان تضعیف گردیدهاند و رفتار و سلوک مجدالملک با آنان در خور شأنشان نمىباشد. پس بر او طغیان کردند و از پادشاه خواستند وى را تسلیم نماید. سلطان پذیرفت به شرط آنکه قصد جان وى نکنند؛ اما ایشان به تعهد خود عمل نکردند و مجدالملک را به قتل رسانیدند.[55]
مجدالملک اگرچه در پنهان کردن عقاید خود به عنوان وزیرى شیعه و معتقد به مذهب اهلبیت (علیهم السلام) شیوههاى پیچیدهاى را در مقابل دشمنان متعصب در دستگاه سلجوقى در پیش گرفته بود و مىکوشید با سپر تقیه به خدمات خود در این سمت ادامه دهد، ولى رقیبان وى، اتابکان و برخى امیران از گرایش وى به مذهب تشیع آگاه بودند و مخالفان متعصب او نمىتوانستند تحمل کنند که وزیرى بافضیلت و مقتدر و مدبّر در رأس دیوان دولتى سنّى مذهب قرار گیرد. پس بر او حسد بُردند و نقشه قتلش را به اجرا در آوردند. عبدالجلیل رازى مىنویسد:
امّا چون مجدالملک در مشورت و سلطنت و قوت وزارت و فرماندهى و جهاندارى به جایى رسید که مادر سلطان برکیارق را به نکاح بخواست، گنجهاى عالم برداشت، بر لشکرهاى دنیا از حدّ روم تا بوزکند (بخشى از ترکستان) و چین و ماچین فرمانده شد و سلطاننشانى و تاجبخشى مىکرد، امرا و خواجگان دولت بر وى حسد بُردند و به غوغاى لشکر کشته آمد.[56]
فرقه اسماعیلیه اگرچه در ایران در قرن سوم و چهارم هجرى در دستگاههاى دولتى نفوذ داشتند، ولى پس از روى کار آمدن غزنویان و سلجوقیان که تعصب در مذهب تسنّن روش آنان بود، نتوانستند در عرصههاى سیاسى و ادارى فعال باشند و صرفاً دعات و پیروان آنان در پناه کوهها و قلعههاى مستحکم مىزیستند و مشغول برنامههاى ترویجى و اجتماعى خود بودند. در رأس آنان «حسن صبّاح» قرار داشت که عدهاى فداکار یا فدایى زیر نظر وى دشمنان فراوان خود از رؤساى لشکرى، امرا و مانند آنها را ترور مىکردند. این رفتارهاى خشن و خونین، هراس عمیقى در سراسر ممالک سلجوقى به وجود آورده بود؛ بهویژه آنکه عدهاى از امیران براى حذف دشمنان خود، این فرقه را وسیله قرار مىدادند یا قتلهاى سیاسى خود را به اسماعیلیه نسبت مىدادند؛ همانگونه که طرفداران خواجه نظامالملک قتل او را به تحریک تاجالملک شیرازى مىدانستند.[57]
در مورد مجدالملک براوستانى قمى هم مخالفانش چنین اخبارى پراکندند که او براى از بین بردن امراى دولت سلجوقى، با اسماعیلیان همدست شده و با کمک آنان، برخى از کارگزاران عالىرتبه و بانفوذ را که سدّ راه خود مىدیده، به قتل رسانده است و این اتهام را بهانهاى براى به شهادت رساندن او مطرح کردند؛[58] از جمله وقتى یکى از امیران در نزاع بین سلطان محمد و برادرش برکیارق، به تحریک مؤیدالملک بن نظامالملک علیه برکیارق عصیان ورزید، وى را تهدید نمود در صورتى که مجدالملک را تسلیم نکند، در برابر او قیام خواهد کرد. اندکى بعد این امیر شورشى توسط سه تن از سواران سپاه که از ملاحده (اسماعیلیه) بودند، کشته شد. این نقشه با نیرنگ مؤیدالملک صورت گرفت، ولى مجدالملک مورد اتهام قرار گرفت و ادعا کردند که وى با همکارى باطنیان (اسماعیلیه) این توطئه را اجرا کرده است.[59]
بیشتر دروغها و تهمتها درباره مجدالملک مبنى بر گرایش این وزیر شیعى پیرو اهلبیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به فرقه مذکور، پروندهسازى و بدنفسى مؤیدالملک خائن و جانى بوده است و گویى او عقدههاى حقارت و ناتوانى خود را با مطرح کردن چنین شایعات و دروغهایى، تسکین مىداد.
برکیارق در 486 هجرى مناطق شمال غربى ایران را به برادر ناتنى خود، ابوشجاع محمد واگذار کرد و امیر «قتلغ تَکین» را اتابک او قرار داد. اندکى بعد، محمد این اتابک را کشت و به قلمرو خود افزود. سپس براى تصاحب مقام سلطنت به رقابت با برکیارق برخاست و برکیارق باقى دوره فرمانروایىاش را در جنگ با محمد سپرى کرد. در این سالها امیران ترک، کرد و عرب در جبال، عراق و جزیره مدام پیمانشکنى مىکردند و گاهى به برکیارق و زمانى به محمد مىپیوستند.
یکى از شخصیتهاى سیاسى این عصر «امیر آنُر» است که در 487 هجرى ترکانخاتون همسر ملکشاه سلجوقى وى را مأمور کرد که فارس را از تصرف «تورانشاه» بیرون آورد؛ اما او کارى از پیش نبرد و فارس همچنان در کشاکش میان سلجوقیان قرار داشت. امیر آنُر بار دیگر براى به اطاعت واداشتن کردان شبانکاره که همپیمان «ایرانشاه» بودند، عازم فارس شد؛ اما در اولین نبردها شکست خورد و به اصفهان عقب نشست و بدینگونه اعتبار و شهرت خود را مخدوش ساخت. این امیر با برکیارق روابط خوبى نداشت و از سوى مخالفان این فرمانروا علیه برکیارق تحریک و ترغیب گردید. امیر آنُر در 492 هجرى دههزار نیرو به رى گسیل داشت، امّا در مزرعه «انجیلاوند» ساوه، در محرمالحرام این سال با ضربات کارد غلامى ترک از پاى درآمد. او در صدد بود تا مجدالملک وزیر شیعه مذهب برکیارق را از میان بردارد، ولى موفق نشد. سعدالدوله گوهرآئین، شحنه بغداد همراه «کربوقا» امیر موصل، «چَکِرمِش» حکمران جزیره و «سرخاب بن بدر» صاحب کنگاور به اتفاق چند امیر دیگر در قم با یکدیگر ملاقات کردند و سرانجام زمینه را براى فرمانروایى سلطان محمد فراهم کردند. در همین هنگام شایعه گردید که مجدالملک در قتل امیر انَر به دست آن غلام ترک دخالت داشته است. کشته شدن امیر «بَرسَق» که غلام وفادار طغرل بود و چهار پسرش خوزستان را به اقطاع داشتند، اوضاع را بحرانىتر کرد. آنها از برکیارق حمایت مىکردند و او پس از هر شکستى، براى تجدید قوا و گردآورى سپاه به قلمرو آنان یعنى خوزستان عقبنشینى مىکرد. دو تن از فرزندان امیر برسق، امیران زنگى و اقبورى همراه چند امیر دیگر از برکیارق خواستند تا مجدالملک را تسلیم آنان کند سلطان ناگزیر و علىرغم میل
درونى، وزیر باوفاى خود را تسلیم این افراد کرد؛ امّا پیش از آنکه مجدالملک به حضور امرا برسد، در راه به دست سربازان به شهادت رسید. با کشته شدن وى، سپاهیان برکیارق او را ترک کردند و به سلطان محمد پیوستند.[60]
دخالتهایى که زنان حرمسرا در امور سیاسى و دیوانى مىکردند، گاه منافع جاهطلبانه عدهاى را تأمین مىکرد و در مواردى وزیرى یا مقام بلندمرتبه ادارى را از میان برمىداشت. این بانوان بر سلطان نفوذ داشتند و از اینجا بود که کارگزاران عالىمقام براى خلع و عزل رقباى خویش و رسیدن به مقامى بالاتر، به چنین زنانى پناه مىآوردند و از حمایت آنان برخوردار مىشدند. زبیدهخاتون، همسر ملکشاه سلجوقى و مادر برکیارق که در صدد بود فرزند خویش را به فرمانروایى برساند، تلاش کرد تا از خدمات و اقدامات مجدالملک قمى در سمت وزارت برکیارق حمایت کند؛ اما همسر دیگر ملکشاه سلجوقى این وضع را برنمىتابید؛ بهویژه که مجدالملک نفوذ خود را بر زبیدهخاتون نیز گسترش داد.
در پى مرگ ملکشاه، ترکانخاتون که بانویى قراخانى بود و آخرین همسر ملکشاه به شمار مىرفت، تلاش کرد تا پسر خود سلطان محمود را جانشین وى سازد و براى رسیدن به این، با برکیارق و وزیر او به مخالفت برخاست. گرچه ترکانخاتون قبل از هر اقدامى درگذشت، اما حامیانش براى حذف مجدالملک مصمم گردیدند و سرانجام او را به شهادت رساندند.[61]
محل دفن
هرچند مورخان درباره عواملى که منجر به شهادت مجدالملک براوستانى قمى گردید اتفاق نظر ندارند، اما در مورد زمان شهادت وى همداستانند و نوشتهاند او در تاریخ هجدهم شوال 492 هجرى در زنجان مورد یورش مخالفان قرار گرفت و پس از کشته شدن، پیکرش را قطعه قطعه کردند. آنگاه حامیان و خویشاوندانش بدن او را پس از تشریفات شرعى به عتبات عراق انتقال دادند و در مراسم باشکوهى آن را در جوار بارگاه حضرت امام حسین (علیه السلام) دفن کردند. عبدالجلیل رازى مىگوید که پیکرش در مقابل تربت حسین بن على (علیه السلام) مىباشد.[62] بدینگونه زندگى سیّد بزرگوارى که از تبار کاتبان براوستان قم بود و از سمت وکیل مظالم سادات قم، مراتب ادارى دیوان سلجوقیان را تا وزارت طى کرد و کارنامهاى زرین از خود به یادگار نهاد، با شهادتش و دفن گردیدن در جوار بارگار سالار شهیدان پایان یافت. مجدالملک برادرى به نام «اثیرالملک» داشت که پس از کشته شدن وى در قید حیات بوده است. او از جانب برکیارق رئیس العراقین بود و چون درگذشت، به دلیل م نزلت و رفعتى که داشت، پیکرش را از قم به مشهد مقدس انتقال دادند و در جوار بارگاه حضرت على بن موسى الرضا (علیه السلام) دفن کردند. عبدالجلیل رازى از ایمان و اعتقاد و پایگاه والاى معنوى و اجتماعى وى سخن گفته و از مدرسهاى که در قم احداث نموده، یاد کرده است.[63] در کتابخانه آستان قدس رضوى جزوهاى قرآنى به ش 51 در بخش نسخههاى خطى نگاهدارى مىشود که واقف آن ابوالفتح صاعد بن سعید بن محمد بن بن موسى براوستانى است و این شخص فرزند مجدالملک مىباشد.[64] ابوغالب حسن بن موسى از ادبا و شعراى جبال و رى، عموى این وزیر شهید و اهل براوستان قم است.[65]
[1] . محمدجواد مشکور، تاریخ ایرانزمین، ص، ص 188- 194؛ محمود بن محمد آقسرایى، تاریخ سلاجقه، ص 18 و 19..
[2] . غلامرضا انصافپور، ساخت دولت در ایران، ص 591..
[3] . کارلا کلوزنر، دیوانسالارى در عهد سلجوقى، ترجمه یعقوب آژند، ص 42؛ رسول جعفریان، تاریخ ایران اسلامى، دفتر دوم، ص 262..
[4] . ر. ک: حمید ملک مکان و دیگران، تاریخ تشیع در عراق، ص 283- 285..
[5] . رسول جعفریان، از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، ص 344 و 349..
[6] . همان، ص 302..
[7] . ابن الجوزى، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، ج 15، ص 247؛ سلمان هادى آلطعمه، تراث کربلا، ص 78..
[8] . سفرنامه ابنبطوطه، ترجمه محمدعلى موحد، ج اول، ص 272 و 273..
[9] . تراث کربلا، ص 79؛ المنتظم، ج 15، ص 349..
[10] . سید محمدحسن آلیاسین، تاریخ حرم کاظمین، ترجمه غلامرضا اکبرى، ص 34..
[11] . عصمت ستارزاده، سلجوقیان، ص 62..
[12] . حسن بن یوسف حلى، خلاصة الاقوال، ص 354؛ سیدعلى بروجردى، طرائف المقال، ج 2، ص 162..
[13] . ابن واضح یعقوبى، البلدان، ص 49..
[14] . یاقوت حموى، معجم البلدان، ج اول، ص 368..
[15] . حسن بن محمد بن حسن قمى، تاریخ قم، ص 92 و 93..
[16] . همان، 76..
[17] . سفرنامه افضل الملک، تصحیح زهرا اردستانى، ص 216..
[18] . سید حسین مُدرسى طباطبائى، قمنامه، ص 92 و 93..
[19] . ر. ک: سیامک سرلک، باستانشناسى و تاریخ قم، ص 147 به بعد و فرهنگ هفتهزار ساله شهر قم، ص 13- 22؛ عبدالحسین جواهرالکلام، تربت پاکان قم، ج 2، ص 18 و 163..
[20] . علىاصغر فقیهى، تاریخ مذهبى قم، ص 148..
[21] . مجله معارف اسلامى، ش 26، سال 1355، ص 88 و 89..
[22] . حسین کریمان، رى باستان، ج اول، ص 327 و 536؛ سید محمدحسین حکیم و علىاکبر زمانىنژاد، شناختنامه حضرت عبدالعظیم حسنى و شهر رى، ج 14، ص 258 و 303؛ تاریخ ایران اسلامى، دفتر دوم، ص 333..
[23] . عبدالجلیل قزوینى رازى، النقض، 145- 146، 216- 218؛ رسول جعفریان، تشیع در رى، ص 57- 59..
[24] . النقض، ص 83- 86..
[25] . ابناثیر، الکامل فى التاریخ، حوادث سال 492 هجرى، ج 10، ص 290..
[26] . دیوانسالارى در عهد سلجوقى، ص 125 و 126؛ تاریخ ایران اسلامى، دفتر دوم، ص 337؛ سلجوقیان، ص 190 و 191..
[27] . تاریخ ایران، پژوهش کمبریج، ج 5، ص 248 و 249..
[28] . همان، ص 251، 254 و 257..
[29] . ساخت دولت در ایران، ص 332..
[30] . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان، ج 5، ص 251؛ محدث ارموى تعلیقات نقض، طبع جدید، ص 771..
[31] . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان، ص 254- 257؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 196 و 197؛ نجمالدین راوندى، راحة الصدور، ص 145- 147..
[32] . سلجوقیان، ص 188 و 189..
[33] . مجله باستانشناسى و هنر ایران، سال دوم، ش دوم، بهار 1348، ص 5 و 6..
[34] . النقض، ص 90..
[35] . همان، ص 236..
[36] . الکامل فى التاریخ، ج 8، ص 214؛ تاریخ مذهبى قم، ص 114 و 148؛ محمدباقر واعظ تهرانى مازندرانى، روح و ریحان، ج 4، ص 76..
[37] . ابناثیر جزرى، اسد الغابه، ج 3، ص 385- 387؛ ابنحجر عسقلانى، الاصابه فى تمییز الصحابه، ج 3، ص 85- 88..
[38] . جعفر الخلیلى، موسوعة العتبات المقدسه، ج 9، ص 120 و 121 و 165 و 166؛ تاریخ حرم کاظمین، ص 33..
[39] . شناختنامه حضرت عبدالعظیم و شهر رى، ج 11، ص 341 و 344؛ بناهاى آرامگاهى، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه حوزه هنرى، ص 367؛ عزیزالله عطاردى، عبدالعظیم حسنى، مسنده و حیاته، ص 308؛ ابوالقاسم مشیرى، تاریخ رى و شخصیت حضرت عبدالعظیم حسنى، مجله معارف اسلامى، ش 26، سال 1355، ص 88 و 89..
[40] . تاریخ ایران، پژوهش کمبریج، ج 5، ص 251؛ دیوانسالارى در عهد سلجوقى، ص 93- 95؛ سلجوقیان، ص 179..
[41] . ساخت دولت در ایران، ص 333..
[42] . دیوانسالارى در عهد سلجوقى، ص 96 و 97..
[43] . همان، ص 53- 56؛ تاریخ ایران، پژوهش کمبریج، ج 5، ص 241- 243..
[44] . سلجوقیان، ص 187- 190 و 193 و 194..
[45] . دیوانسالارى در عهد سلجوقى، ص 103- 109؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 281 و 282..
[46] . النقض، ص 90 و 91..
[47] . همان، ص 236..
[48] . راحة الصدور، ص 136، 141 و 145..
[49] . الکامل فى التاریخ، ج 8، ص 192..
[50] . ساخت دولت در ایران، ص 349 و 350..
[51] . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان، ج 5، ص 256 و 257..
[52] . دیوان سالارى در عهد سلجوقى، ص 57- 60..
[53] . حسن پیرنیا، عباس اقبال آشتیانى و محمدحسن بهنامفر، تاریخ کامل ایران، ص 613- 616؛ علىاکبر شهابى، تاریخ وقف در اسلام، ص 67، سید ابراهیم موسوى زنجانى، جولة فى الاماکن المقدسه، ص 218؛ اصغر قائدان، آستانه مقدس حضرت عبدالعظیم حسنى در گذشته و حال، ص 80، دیوانسالارى در عصر سلجوقى، ص 57 و 94..
[54] . شیخ قوام اسلامى جاسبى، بشارة المؤمنین فى تاریخ قم و قمّیین، ص 171..
[55] . معجم البلدان، ج 1، ص 368، قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنین، ج 2، ص 458..
[56] . النقض، ص 121..
[57] . تاریخ کامل ایران، ص 606- 609..
[58] . دیوانسالارى در عصر سلجوقى، ص 53- 57؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 290..
[59] . تاریخ ایران( پژوهش کمبریج)، ج 5، ص 93 و 112؛ سلجوقیان، ص 103..
[60] . راحة الصدور، ص 144 و 145؛ ظهیرالدین نیشابورى، سلجوق نامه، ص 37 و 38؛ بغدادى اصفهانى، زبدة النصره و نخبة العصره( تاریخ سلسله سلجوقى)، ترجمه م. جلیلى، ص 98 و 99؛ الکامل فى التاریخ، ج 10، ص 281- 283..
[61] . تاریخ ایران پژوهش کمبریج، ج 5، ص 216- 253 و 256؛ دیوانسالارى در عهد سلجوقى، ص 57؛ شناختنامه حضرت عبدالعظیم حسنى و شهر رى، ج 11، ص 342 و 366..
[62] . محمد شبانکارهاى، مجمع الانساب، به تصحیح میرهاشم محدث، ص 107؛ تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 616؛ النقض، ص 236؛ فصلنامه میراث شهاب، ش 71، ص 119؛ روح و ریحان، ج 4، ص 85..
[63] . النقض، ص 210 و 236..
[64] . فصلنامه میراث شهاب، ش 70، ص 199- 202..
[65] . همان، ش 71، ص 119 و 120..