در آغاز راه شب پنجشنبه، دوازدهم خرداد 1384 همراه یک کاروان کوچک پنج نفرى راهى زیارت کربلا شدیم. تصمیمگیرى براى این سفر، جمعه گذشته صورت گرفته بود؛ زمانى که با دوستان همسفر در خدمت جناب حجتالاسلام والمسلمین سید جواد شهرستانى- حفظه الله تعالى- بودیم. ایشان توصیه کرد که همگى با هم به سفر عتبات بروید و ما هم مشتاقانه پذیرفتیم. این پنج نفر عبارت بودند از آقایان: محمدعلى مهدوىراد، محمدمهدى معراجى، احمد عابدى، مهدى مهریزى و این بنده خدا. این جمع، دستکم ده بار در سفرهاى خارجى به سوریه و مکه و مصر و مغرب که همگى با هدف خرید کتاب براى کتابخانههاى تخصصى بوده، با یکدیگر همسفر بودهاند. پس از انجام کارهاى ویزا و زحماتى که آقاى لاجوردى براى این کار کشید، ساعت یازده و نیم شب پنجشنبه از قم حرکت کرده، از سمت اراک و ملایر و نهاوند به کرمانشاه و از آنجا به ایلام رفتیم. ساعت هفت صبح به این شهر رسیدیم. در ایلام سر چهارراه رسالت، اندکى آن سوتر، مرکز اطلاع رسانى امام جواد (ع) است. این مرکز که متعلق به دفتر آیتالله العظمى سیستانى است، به جز خدمات رایانهاى به مردم این شهر محروم، سایتى هم دارد. طبقات بالاى آن ساختمان هم براى میهمانانى است که از این مسیر عازم عراق هستند. پس از صرف صبحانه، به سمت مهران حرکت کردیم. گروه دیگرى هم با همراهى جناب آقاى شیخ مهدى انصارى عازم عتبات بودند. این گروه قرار بود چند دستگاه اتومبیل مدل بالاى اهدایى را براى حرمهاى مطهر ببرند تا در تشریفات آنجا مورد استفاده قرار گیرد. فاصله حدودا 80 کیلومترى ایلام تا مهران را در حدود یک ساعتونیم طى کردیم. از شب گذشته تاکنون، آقاى معراجى یکسره رانندگى کرده و الحق و الانصاف از عهده برآمده است. ماشین هم متعلق به آقاى عابدى است که سخاوتمندانه آن را در اختیار این کاروان کوچک قرار داده بود. در مهران وقتى به مهران رسیدیم، با شهر کوچک و جمعوجورى آشنا شدیم که سالهاى متمادى نامش را در فهرست شهرهاى جنگزده و مصیبتزده مىشنیدیم. دوستانى که سابقا آنجا را دیده بودند، مىگفتند وضع کلى شهر بهتر از گذشته شده است. پس از سقوط صدام، این شهر میزبان صدها هزار زائر ایرانى بود که مشتاقانه براى ورود به خاک عراق، چند ساعت یا حتى چند روز در آنجا اقامت مىکردند. اما در حال حاضر که هیچ زائرى نیست، شهر بسیار آرام است. مسلما با شروع سفرهاى زیارتى جدید، مهران وضع بهترى خواهد داشت. گروه ما پس از پرداخت عوارض خروج (سههزار تومان) به اداره گذرنامه شهر رفت تا کار خروج انجام شود. سفر ما رسمى و با ویزا بوده و از آنجا که در مرز دستگاههاى کامپیوترى وجود ندارد، خروج مسافران در این مرکز ثبت مىشود. یکى دو ساعت کارها به طول انجامید تا موفق شدیم با گرفتن یک ماشین فاصله شش هفت کیلومترى را تا نقطه صفر مرزى طى کنیم. آشکار است که هر دو طرف مشغول آماده کردن این مسیر هستند. سمت ایران تقریبا آماده شده، اما در آن سو کارها قدرى عقب مانده به نظر مىآمد. این نخستین سفر من به عراق بود و حقیقتا تصویر روشنى به جز آنچه از کلیات دربارهاش خوانده بودم نمىدانستم. تاریخ قدیم و جدید آن، همه در حد همان مطالعات بود. داشتن آن ذهنیتها مرا سخت بر آن داشته بود تا از نزدیک این کشور را ببینم. اینها جز عشق زیارت و سوداى دیدار یار بود که کشش و کوشش ما را در این ساعات فزون کرده بود. از آن طرف، راهنمایى را به نام آقاى فاضل خفاجى با یک راننده فرستاده بودند. کارهاى گذرنامه ما قدرى به طول انجامید. علت آن بود که مرز ناگهان شلوغ شد و دلیلش هم این بود که دستکم دویست روحانى از عراق عازم ایران بودند. حدس زدیم براى شرکت در مراسم سالگرد امام خمینى (ره) است؛ اما فرصت صحبت با کسى دست نداد. سر و وضع بیشتر آنها چندان مناسب نبود؛ هرچند در میانشان افراد شیکپوش هم دیده مىشدند. آنها به ما که عبایمان را در دست گرفته بودیم، نگاه مىکردند؛ چرا که هیچکدامشان با وجود آن هواى گرم، عبا از تن بیرون نیاورده بود. مىشد نژاد ایرانى را در برخى از چهرههاى آنان خواند، اما چهرههاى عربى هم فراوان بود. در راه نجف آنقدر خسته بودیم که به محض نشستن در ماشین خوابیدیم. ماشین مزخرفى بود. از شهر بدره گذشتیم و مدتى بعد به کوت رسیدیم. البته وارد شهر نشده و از اتوبانى که بغداد و بصره را به هم متصل مىکند رد شدیم. ساعتى بعد به نعمانیه رسیدیم. ماشین ما بنزین نداشت و راننده در پى بنزین به داخل شهر رفت. وقتى پیدایش کردیم، آنقدر شلوغ بود که امکان معطل ماندن در آنجا نبود و مجبور به خرید بنزین آزاد شدیم. نخستین تجربه دیدن مسیر و روستاها و شهرها ما را سخت ناراحت کرد. آنقدر خاک و زباله و بىنظمى بود که قابل وصف نبود. با خرید بیست لیتر بنزین به مبلغ سههزار و اندى دینار به راه خود ادامه دادیم. این در حالى بود که شصت لیتر بنزین دولتى فقط 750 دینار است. مىگفتند این روزها بنزین کم شده است. به علاوه از روغن و آرد هم خبرى نیست. راننده مىگفت ما به لیست ائتلاف رأى دادیم، اما هنوز چیزى ندیدهایم. شاید امریکا در تلاش است تا با ناکارآمد جلوه دادن ائتلاف، راه را براى روى کار آمدن مجدد لائیکهایى مانند ایاد علاوى هموار کند. جاده چندان مناسب نبود و گفتند به خاطر عبور کامیونها و تانکرها و ماشینهاى حامل سیمان ایران به عراق تخریب شده است. کندى حرکت باعث مىشد تا مسیر را طولانىتر احساس کنیم؛ مخصوصا این ماشین که فوقالعاده بود! بعدها دیدیم که صد رحمت به آن ماشین! آن قدر ماشین قراضه در این کشور هست که ما سوار ماشین شاهزادهها بودهایم و نمىدانستیم. البته بهتر از آن هم فراوان بود. مسیرى طولانى را به سمت دیوانیه ادامه دادیم. کنترل در وسط راه شدید است و هر از چندى پلیس عراق به بازرسى ماشینها مىپردازد. معمولا از خارجىها گذرنامه مىخواهند. دیوانیه مرکز استان القادسیه است. اینجا دیگر از بیابان خبرى نیست و کمکم محیط سرسبز شده است. این مرکز استان به نظر قدرى آباد مىآمد. در طول این مسیر، تصاویر آیتالله سیستانى روى شیشه بسیارى از مغازهها دیده مىشد. گاه در ورودىهاى شهرها تصاویر بسیار بزرگى از ایشان و برخى از علماى شهید دیگر مانند آیتالله شهید صدر و آیتالله سید محمدباقر حکیم دیده مىشد. اولین دیدار با نجف پس از پیمودن 60 کیلومتر راه، از دیوانیه به نجف رسیدیم. در راه، مسیر حیره را به ما نشان دادند که در آن نزدیکىها بود. همین مسیر را که از دیوانیه به نجف مىآمد، ادامه دادیم؛، یعنى مسیرى که مدخل خروجى براى رفتنبه راه کربلاست. در همانجا بود که در کوچهاى در حىّ الحسین توقف کردیم. معلوم شد اینجا محل اسکان چندروزه ماست. نزدیکترین جاى شناخته شده به ما مسجد فاطمة الزهراء (س) بود که سابقا یک سنى در این شهر شیعهنشین ساخته و بعد از صدام، جماعت مقتدى صدر آن را تصرف کردهاند. پشت آن هم گوشهاى از وادى السلام بود. از همان نگاه اول احساس کردیم که ساختوساز آغاز شده است؛ اما اینجا یعنى نجف که ما دیدیم، آنقدرعقب مانده است که اگر تا ده سال دیگر هم یکسره همه مردم مشغول ساختوساز شوند، شهر نو نخواهد شد. ناهار را ساعت پنج و نیم خوردیم و دو ساعتى استراحت کردیم. مقرر شد تا پس از بیدارى، به سمت کربلا برویم و آخر شب برگشته، اگر فرصتى شد، به حرم امیرالمؤمنین (ع) مشرف شویم، بلکه در شب جمعه، هر دو مکان مقدس را درک کنیم. زیارت امام حسین (ع) در کربلا 85 کیلومتر فاصله نجف تا کربلا را طى یک ساعت و اندى آمدیم. راننده ما برادر دوست ارجمند جناب آقاى احسان جواهرى بود که در حال حاضر مسؤولیت مؤسسه اهل البیت را در نجف بر عهده دارد. در کربلا عازم مرکز اطلاعرسانى کربلا شدیم که آقاى سید عباس شهرستانى آنجا را اداره مىکند و سایت خوبى هم دارد. در این سایت که اندکى بعد ملاحظه کردیم، عکسهاى تاریخى جالبى از کربلاى قدیم و جدید هست که دیدنى است. تصاویرى هم از وضع انتفاضه در کربلا در این سایت هست. دقایقى بعد عازم زیارت شدیم و ابتدا به زیارت مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس (ع) رفتیم. همه فکرم مصروف زیارت بود و تقریبا به چیزى جز آن نمىاندیشیدم. بعد از زیارت، از حرم بیرون آمدیم. مسیر بینالحرمین را قدمزنان و اشکریزان طى کردم. همه فکرم این بود که روز عاشورا در این دیار چه مىگذشته است؟ زینب (رحمه الله) کجا ایستاده بود؟ عباس از کدام سو به سمت شط فرات مىرفته؟ و سؤالات بسیار دیگر. حرم حضرت عباس (ع) به حدى خلوت بود که چسبیده به ضریح، زیارتنامه خواندیم. سپس وارد حرم امام حسین (ع) شدیم. در آنجا هم پس از خواندن زیارت، به سمت قبر حبیب بن مظاهر و بعد هم قتلگاه رفتیم. این لحظات از جمله شیرینترین لحظات زندگیم بود. مسلما اولین زیارت چنین است و امید دارم این احساس برایم باقى بماند. سپس در گوشهاى از حرم، اندکى نشستم و این چند سطر را درباره زیارت نوشتم. زمان کوتاه بود و ما باید هم به لحاظ امنیتى و هم امکان مشرف شدن به حرم امیر المؤمنین (ع) به نجف برمىگشتیم. وقتى فاصله بین الحرمین را طى مىکردم، جمعیت زیادى را دیدم که در گوشهاى ایستاده و به سخنرانىاى که از بلندگو پخش مىشد گوش مىدهند. دقت که کردم، حدس قوى زدم که گویا مراسم سالگرد امام راحل است و کسى مشغول سخنرانى براى این جماعت مىباشد و از امام یاد مىکند. دریافتیم که در شبهاى جمعه، تعداد زیادى روحانى شیعه به کربلا مىآیند. بنابراین نتیجه گرفتیم که کربلا هم مانند نجف تعداد فراوانى روحانى دارد. براى ورود به حرم، افراد بازرسى بدنى مىشوند. با این حال کربلا در حال حاضر جاى امنى است. ماههاست که خبرى از انفجار و انتحار نبوده و حتى در اربعین گذشته هم اتفاقى رخ نداده است. در تأمین امنیت، گروههاى زیادى فعالیت مىکنند. علاوه بر پلیس، «منظمه البدر» و نیروهاى مردمى سخت تلاش مىکنند. شهر کربلا در حال حاضر محل نفوذ خاندان شیرازىهاست که از قدیم در این شهر بودهاند. مدرسىها هم برو بیایى دارند و یک شبکه خبرى با نام «کربلا نیوز» راهاندازى کردهاند. تصاویرى از مرحوم آیتالله سید محمد شیرازى و برادرش آیتالله سید صادق شیرازى در شهر بود. با اینهمه، شهر از نفوذ طرفداران جماعت مقتدى صدر خالى است. به همین دلیل در اینجا خبرى از درگیرىهاى نجف نیست و هرچه بوده، از سوى طرفدارانى بوده که از شهرهاى دیگر به اینجا آمدهاند. بازگشت به نجف و زیارت امیر مؤمنان (ع) ساعت دوازده شب بود که عازم بازگشت شدیم. راننده مطمئن بود، اما برخى از دوستان براى رفتن در این وقت شب تردید کردند. آقاى سید عباس شهرستانى هم گفت که خودش در این وقت به نجف نمىرود. با اینحال حرکت کردیم. شب جمعه بود و انتظار مىرفت که این مسیر خلوت نباشد، اما چنان خلوت بود که یقینکردیم بسیارى مثل آقاى سید عباس شهرستانى تصمیم مىگیرند. چندین بار ما را نگه داشتند، اما سریع اجازه عبور مىدادند. تا اینجا ما فقط یک بار نیروهاى امریکایى را دیدیم که فکر مىکنم در همان نزدیکى دیوانیه بود. وقتى نیروهاىامریکایى از جادهها عبور مىکنند، ماشینهایى که از مقابل مىآیند، باید کنارى بایستند تا نیروهاى امریکایى رد شوند تا مبادا دست به عملیات انتحارى بزنند. اما گفتند که در مسیر نجف و کربلا یک پادگان متعلق به آنها هست. فکر مىکنم جاىهاى دیگرى هم مستقر هستند، اما به دور از چشم مردمند و فقط در مواقع خطر خود را نشان مىدهند. بالاخره با اضطراب به نجف رسیدیم. یکسره به خانه محل سکونت رفته، خوابیدیم. واقعا خسته بودیم. اما مشکل عمده، نبودن برق بود. چندین ساعت متوالى برق نیست و ژنراتورهاى برق هم قادر به تأمین برق کولرهاى گازى نیستند. بنابرین یا باید در حیاط خوابید یا زیر پنکه. اما مشکل این بود که اغلب اوقات همین ژنراتور هم کار نمىکرد! صبح ساعت 5. 8 به سمت حرم شتافتیم. مسیرى که مىآمدیم، از شدت خرابى و ویرانى و عدم نظافت، واقعا ناراحتمان کرد. از منطقهاى که ماهها قبل میان نیروهاى مقتدى و امریکایىها درگیرى بوده، گذشتیم. هنوز آثار ویرانى و جاى گلولهها روى در و دیوار و ساختمانها بود. در این بخش ساختمانسازى هم آغاز شده بود، اما به نظر مىرسید متوقف شده است. به محل انفجارى که براى مرحوم شهید سید محمدباقرحکیم رخ داده بود رسیدیم. دیوار حرم در سمت قبله، به قدرى سوراخ سوراخ شده بود که حد نداشت. روبهروى باب قبله، شارع الرسول است که منزل آیتالله سیستانى هم در اوایل همان خیابان قرار دارد. درست روبهروى محل انفجار هم خانههایى بوده که تخریب شده است؛ یعنى بخشى از ابتداى خیابان شارع الرسول از بین رفته است. اینجا خانه مقتدى صدر بوده که فعلا به محله حنانه در نزدیکى همان حىّ الحسین که ما اقامت داریم، منتقل شده است. آثار این تخریبها که برخى بر اثر درگیرى و بیشتر آنها به قصد بازسازى است، فعلا صورت شهر را ضایع کرده است. وارد حرم شدیم. ساعت خلوتى بود؛ بهخصوص الان که اساسا زائر خارجى وجود ندارد. زیارات را مرحله به مرحله بر اساس مفاتیح الجنان خواندیم که دوستمان آقاى معراجى در ابتداى سفر به هر یک از ما یک جلد از آن اهدا کرده بود. زیارت آرام و دلنشینى بود. بعد از زیارت، گشتى در این حرم کوچک زدیم. هر سه حرم، شامل یک صحن است، با بنایى باشکوه در وسط آن و اتاقهایى در اطراف که براى دفن علما و شخصیتها بوده است. در ابتداى ورودى باب قبله، سمت چپ، حجرهاى قرار داشت که مدفن شیخ انصارى بود که داخل آن را تعمیر مىکردند. بعد از ورود به صحن، در سمت راست، اتاق سوم، محل دفن حاج شیخ عباس قمى بود. در اتاقى دیگر چسبیده به مسجد خضراء آیتالله خویى دفن شده و در نزدیکى یکى از کفشدارىها اتاق کوچکى بود که محل دفن آیتالله حاج آقا مصطفى خمینى بود که براى آنها فاتحه خواندیم. دیدار با آیتالله سید مهدى خرسان قرار بود ساعت 10 صبح به دیدن آیتالله سید مهدى خرسان برویم. خانواده خرسان از خانوادههاى مشهور روحانى در نجف هستند. پدر ایشان سید حسن خرسان بود که تصویرش در اتاق دیده مىشد و زیرآن نوشته شده بود که صبح روز یکشنبه 12 جمادى الاولى سال 1406 درگذشته است. در این اتاق تصاویر و خطوط جالب دیگرى هم وجود داشت و فضا را تاریخى کرده بود. آقاى سید مهدى خرسان، فقیه و مصحح آثار و متون شیعى است. کتاب مفصلى هم درباره ابن عباس دارد که در دست چاپ است. فارسى را به خوبى مىدانست و حتى تعبیرهاى جالبى مثل این جمله «کمیتم لنگ است» به کار مىبرد. این نمونه را مثال زدم که معلوم شود فارسى تا چه اندازه در نجف رایج است. پسرش هم فارسى مىدانست. سال گذشته کتاب او درباره امام على (ع) با نام «على، امام البررة» کتاب سال ولایت شناخته شد و جایزه گرفت که در همین روز آقاى معراجى جایزه ایشان را به وى تحویل داد. امان از کوچههاى نجف قدیم. واقعا وحشتناک است. بسیار کثیف و تنگ و در شرایط عادى، واقعا غیر قابل تحمل. درست روبهروى خانه آقاى خرسان، خانهاى بود که در آن مجلس درس برقرار بود؛ پرسیدیم: چیست؟ گفتند: در اینجا حجتالاسلام والمسلمین سید باقر سیستانى، فرزند آیتالله سیستانى تدریس مىکند. گفتیم: امروز که جمعه است! گفتند: درس ایشان در هیچ روز هفته تعطیل نیست. چند محافظ هم در کوچه براى وى ایستاده بودند. آقاى خرسان از آینده عراق سخت بیمناک بود و مىگفت: آینده عراق تاریک است. البته افزود که من غیب نمىدانم. سلام آقاى روضاتى را به ایشان رساندم و ایشان هم متقابلا اظهار کرد به ایشان سلام خاص مرا برسانید. دیدار با آیتالله العظمى سیستانى مطابق برنامه، قرار بود ساعت 10 با آیتالله سیستانى ملاقات کنیم. ما سر وقت وارد شدیم. با احترام برخورد کرده و بازرسى نکردند. در آنجا آقاى سید محمدرضا فرزند آیتالله سیستانى و نیز آقاى حامد الخفاف سخنگوى ایشان حاضر بودند. ملاقات ما تقریبا دقایقى بعد از ساعت 10 آغاز شد و تا 15 دقیقه به 12 ادامه یافت. در تمام این مدت آقا سید محمدرضا ایستاده بود. ابتدا آقاى معراجى دوستان را معرفى کرده، درباره کتابخانه حدیث توضیحاتى دادند و سپس آقاى مهدوى از کتابخانههاى تخصصى سخن گفت و اینکه با لطف آقاى شهرستانى این چند کتابخانه تخصصى قوام گرفته و به صورت قفسه باز در اختیار محققان قرار دارد. بعد چند نمونه از نوشتههاى خود را به ایشان تقدیم کرد و درباره برخى از آنها توضیح داد؛ از جمله «تاریخ تدوین حدیث» که اصل آن در مقدمه «معجم بحار الانوار» بوده و آیتالله سیستانى ابراز کردند که آن مقدمه را دیدهاند و از هر آنچه تا به حال ایرانىها در این زمینه نوشتهاند، بهتر و ادق و امتن است. آقاى مهدوى توضیح داد که بخشى از این کار از من و بخش دیگر آن از آقاى عابدى است. نوبت به بنده رسید. چند کتاب از کارهاى خودم را به ایشان تقدیم کردم. اولین کتاب «الشیعة فى ایران» بود که دربارهاش اندکى توضیح دادم. ایشان بلافاصله پرسید که در قرن نهم هجرى کدام عالم مشهور شیعه زندگى مىکرده است. پرسش جالبى بود و پیدا بود که از علم برمىخیزد. اشاره به استرآبادى کردم. ایشان فرمود که مقصودم زمان صفوى نیست. بلکه پیش از آن است. عرض کردم در این دوره تصوف و تشیع مخلوط بوده و عالم چندانى نیست. صحبت از ابنفهد حلى شد که گفتند مربوط به قبل از قرن نهم است، اما تأکید شد که وى در قرن نهم هجرى مىزیسته است. از ابن ابىجمهور احسایى یاد شد و این که به مشهد و هرات آمده است. ایشان که گویى به تازگى «عوالى اللئالى» را خوانده بود، به تفصیل درباره ابن ابىجمهور سخن گفت و ضمن تأیید اینکه از علماى قرن نهم است، اشاره کرد که وى کتابش را به گونهاى نوشته است که نشان دهد اصول حدیثى شیعه در متون دیگران هم هست؛ چون آن زمان این اتهام رایج بوده است. ایشان اصرار داشت که از این کتاب برنمىآید که او به هرات رفته و مذاکره او هم با آن عالم سنى در خانه یکى از سادات رضوى در مشهد بوده است. اندکى درباره تصوف و تشیع بحث شد و اینکه ابن ابىجمهور قدرى اینها را با هم درآمیخته است. به این مناسبت و با اشاره به این که آقاى عابدى مسؤولیت کتابخانه فلسفه و عرفان را دارد، بحث درباره عرفان تقریبا به تناوب در این دیدار مطرح گردید. ایشان به زمان حاضر اشاره کرد که گویى در ایران قدرى تصوف و افکار عرفانى رواج یافته است. آقاى عابدى گفت: عرفان که در حال حاضر در دنیا خیلى رونق گرفته، این خوبى را دارد که مىتوان از آن طریق خیلىها را به دین جذب کرد. آیتالله فرمود: البته عرفان وسیله جذب به سوى همه ادیان است، نه فقط دین اسلام. آقاى عابدى گفت خوبى دیگر عرفان آن است که جلوى رشد وهابىها را مىگیرد. ایشان فرمودند: این بدترین خوبى عرفان است که تصور کنیم کارش این است که جلوى نفوذ یک مذهبى که ضد منطق و تفکر است را مىگیرد؛ مثل ابنتیمیه که کتاب در رد منطق نوشته است. ایشان تأکید کرد که عرفان محدودیت ندارد. یک بسم اللهالرحمن الرحیم بگویید و ادامه بدهید به جایى ختم نمىشود! اما فقه بالاخره به جایى ختم مىشود. در این میان گاه دوستان مىکوشیدند تا به شوخى آقاى عابدى را تحت فشار قرار دهند، اما آقاى سیستانى تأکید مىکرد که من اصلا به اصل فکر عرفان کارى ندارم؛ بحث درباره ظرفیتهاى اجتماعى آن است و نقشى که در جامعه و زمان ما دارد. ایشان از نگرش تکثرگرایانه یاد کرد و چند بار هم از بسط تجربه نبوى سخن گفت و اینکه این بحثها چهارچوب ندارد. از اینکه در ایران این قبیل افکار رشد کرده، اظهار نگرانى مىکرد و مىفرمود که برخى از افراد ابتدا آزاد گذارده مىشوند که هر چیزى بگویند و بعد جلوى آنها گرفته مىشود. گویى مقصودشان این بود که از اول در این باره باید فکرى کرد. شاید هم مقصود آن بود که این آقایان خودشان همین مبانى را قبول دارند و زمینهاش همین است. باز برگشتیم به بحث از محقق کرکى در اول صفویه. من از تأثیر او در دولت صفوى سخن گفتم. ایشان اصرار داشت که روابط محقق کرکى با شاه اسماعیل اندک بوده است. اطلاعات ایشان نشان مىداد که از تواریخ این دوره آگاه است و به حق اشاره مىکرد که او یک سفر به ایران داشته که آن هم در زمان فتح هرات بوده و به داستان کشته شدن نواده تفتازانى اشاره کردند که محقق کرکى به شاه اسماعیل اعتراض کرد که نباید او را مىکشت و باید اجازه مىداد با او مناظره کند تا مردم به تشیع بگروند. به ایشان عرض کردم که یک بار هم شاه اسماعیل به عراق آمده، با محقق کرکى و سید محمد کمونه ملاقات داشته و آنان وى را همراهى مىکردند. عرض کردم که در مقدمه «جامع المقاصد» هم از صفویه نام برده است. ایشان به حق فرمود که اسم شاه اسماعیل در آنجا نیامده است. عرض کردم نیامده، اما وصف چند سطرى از سلطنت صفوى شده است. با این حال قبول داشت که در دوره شاهطهماسب، رابطه محقق بیشتر شده، اما در همان دوره هم از پذیرفتن نقشى مهم ابا داشته و نمونههایى را مثال زدند؛ از جمله این که چرا رفت و این که برخى از درباریان علیه او توطئه کردند. عرض کردم به لحاظ فکرى خیلى نقش داشته و از لحاظ سیاسى هم عنایت به او بوده است. ایشان فرمود که این حکمى که براى او نوشتهاند، فقط روى کاغذ بوده است. بعد به شوخى افزود که کارش مثل من بوده است. من هم عرض کردم دقیقا همینطور است. واقعا در ذهن من اینطور بود و اشارهاى هم کردم که یک عالم نجفى به داد صفویه رسید. ایشان شرحى درباره شهید ثانى داد و این که او به ایران نیامد. در واقع این براى ایشان مهم بود که چرا شهید ثانى حاضر شده به استانبول برود امتحان بدهد تا اجازه تأسیس مدرسه در بعلبک به او بدهند، اما حاضر به آمدن به ایران نشده است. ایشان ضمن صحبتهایش به کار ابن ابىجمهور اشاره کردند و فرمودند که ما باید کتابهاى قدما را تقویم تاریخى کنیم؛ یعنى ببینیم در کجا و تحت چه شرایطى تألیف شده و چه هدفى را دنبال مىکرده است؛ یعنى فضاى حاکم بر تألیف کتاب را بشناسیم. نگاه ایشان به «عوالى اللئالى» هم که قبلا از آن صحبت شد، درست از همین زاویه بود. ایشان درباره کتابهاى لغت هم همین مثالها را مىزدند که هر کدام با عنایتى و در فضایى نوشته شده است. در میان صحبتها از عوامزدگى صحبت کردند و با اشاره به نوشته آقاى مطهرى در این باره افزودند که هرچه هم از عوامزدگى فرار کنیم، باز مقدارى از آن باقى مىماند. در میان ما کسى جرأت نقد آثار گذشته را ندارد. مثلا در «علل الشرایع» مطالبى هست که سند و متنش شبیه به مطالبى است که در «الهفت الشریف» آمده، اما کسى نمىتواند نقد کند. ایشان تأکید کردند که البته مقصودم از نقد، بررسى است. آیتالله سیستانى اشاره کردند که معمولا به ماها گفته مىشود رأى خودتان را از قبل انتخاب کردهاید و بعد دنبال شاهد مىگردید که این تا حدى درست است و یک مقدارش طبیعى است. من از ایشان درباره آقاى مطهرى پرسیدم. ایشان فرمود که ما یک سال درحجره ایشان در فیضیه در درس حضرت امام[1] شرکت مىکردیم. در آن یک سال، آقاى منتظرى و عدهاى دیگر هم بودند که من الان اسامى دیگران را به خاطر ندارم. آن موقع همه موهاى امام سیاه بود. آنچه از مجموعه بحثها به دست آمد، این بود که ایشان اطلاعات جالبى درباره مسائل مختلف دارد و از جزئیات آگاه است و پیداست که خیلى و متنوع مطالعه مىکند. خود ایشان درباره تصوف و فرقههاى صوفى مىفرمود که درباره هر یک ازآنها چیزهایى مىداند و همینطور هم بود. مثلا از عبدالجلیل قزوینى و کتاب نقض او نمونه هایى مىآورد که جالب بود. حتى از تاریخ سیاسى شیراز پیش از صفویه و مکتب شیراز هم آگاهىهایى داشتند. درباره عرفان که بحث شد، ایشان گفتند که البته من مخالف عرفان نیستم و خودم هم فصوص یا بخشى از آن را خواندهام. با اهل عرفان هم بودهام؛ اما عرفان تا حدى خوب است. مثلا حضرت امام تا سال 60 قمرى کارهاى عرفانى مىکرد و بعد از آن کنار گذاشت. مثلا در همین درسهاى ولایت فقیه که در اینجا یعنى نجف ارائه مىدادند، گفتند که ولایت از فقهاست، نه عرفا. آقاى عابدى اشاره کرد که برخى از این مفاهیم مثلا ولایت، در عرفان هم بوده که ایشان هم تأیید کرد و افزود که حتى کلمه «شاه» زمانى متعلق به آنها بوده است. ایشان درباره عمومى کار کردن فرمودند که مطالعات عمومى و چندرشتهاى تا حدى خوب است، اما باید کار تخصصى باشد؛ مثلا کسى که مىخواهد در فقه و اصول کار کند، دیگر همزمان نمىتواند به صورت اختصاصى در عرفان و فلسفه کار بکند. مطالعات عمومى خود ایشان خوب و مىتوان گفت براى یک مرجع تقلید در این سطح، عالى بود. ایشان در جریان برخى از مسائل فکرى جارى ایران هم بود و روشن بود که اخبار را هم دنبال مىکردند. یک بار که از دوره شاهطهماسب صحبت شد، به هنر نقاشى در عهد او اشاره کردند و از شاهنامه طهماسبى صحبت کرده افزودند: همین شاهنامهاى که اخیرا شماها خریدارى کردید. عرض کردم شما از اینها هم خبر دارید؟! به شوخى فرمودند که البته، مىخواهم بدانم پولها کجا خرج مىشود. ایشان فرمود ما تا زمانى که صدام بود، از کتابهاى ایران خبر نداشتیم. مثلا من متن کامل قانون اساسىایران را نمىشناختم، ولى بعد از صدام، کتابهاى زیادى آمد و خواندیم. چند بار اشاره به کتابهاى خاطرات چاپ ایران کردند که این اواخر منتشر مىشود. انتقادهایى به آنها داشتند؛ اما فرمودند که من گاه یک کتاب اینجورى را سه بار مىخوانم و حواشى مىزنم که مثلا فلان مطلبش با چیزى که در فلان جا گفته شده، سازگار نیست. ایشان از کتابى که درباره مرحوم حاج شیخ عبدالکریم نوشته شده وهمه سکوتهاى ایشان را سیاسى تفسیر کرده، انتقاد داشتند. همچنین اشاره کردند که در این کتابهاى خاطرات، پنبه متحجرین (این کلمه را با طعنه به کار بردند) زده شده و چیزى براى آنها باقى نگذاشتهاند. مقصودشان این بود که خیلى به آن قشر سنتى حمله شده است. یک بار هم بنده اشاره به نقش ایشان در حوادث اخیر کردم و ستودم. ایشان افزود باید صبر کنیم ببینیم چه مىشود: «شاهنامه را باید آخرش را خواند». توجه ایشان به آثار غربىها هم جالب است. ایشان تأکید کرد که آثار آنها این تفاوت را با آثار ما دارد که آنها کارهاى گذشته را تقویم تاریخى مىکنند. به هر حال به نظر مىآمد که هرچه از آن قبیل آثار دستشان بیاید، مطالعه مىکنند. مجموعا تأکید داشتند: اصلا نه در عرفان، نه افکار دیگر، بحث مخالفت و موافقت فعلا در کار نیست. من همه چیز را مىخوانم. این یک مرحله مهم است. توجه ایشان به تطور عقاید جالب بود. متأسفانه ایشان اجازه ضبط این صحبتها را نمىدهند. حاضر به تحریر مجدد نوشتههاى چاپ نشده خود هم نیستند. اجازة گرفتن تصویر و فیلم هم به کسى نمىدهند. سخنرانى هم براى مردم ندارند. درس ایشان هم سالهاست که تعطیل شده است. همه اینها سبب شده تا افکار و شخصیت ایشان ناشناخته بماند. آقاى مهدوى راد چند بار از ایشان خواست که اجازه چاپ کتاب تعادل و تراجیح خودشان را بدهند. فرمودند که اینها افکارى بوده که در همین حد من گفته یا نوشتهام و نمىخواهم چاپ بشود. من، وجودم و نوشته هایم متعلق به امام زمان (عج) است. هر کس مىخواهد، مىتواند استفاده کند. ایشان روى نکته اخیر چند بار تکیه کرد و فرمود: اگر کسى مىتواند، از همانها استفاده کند، اما بیشتر از این نمىشود؛ یعنى اگر کسى آنها را به دست آورد و استفاده کرد، اشکالى ندارد. آقاى مهدوى درخواست دیگرى را مطرح کرد و آن چاپ بحث تحریف قرآن بود که به هر حال انتشار آن از سوى یک مرجع تقلید براى دفاع از شیعه، مهم است. ایشان فرمود: به عنوان نظر من مىتوانید نظرم را درباره عدم تحریف قرآن اعلام کنید؛ اما چاپ آن بحثها فعلا مقدور نیست. ایشان افزود که زمان صدام هم کسى کتابى نوشت و عقاید اهل سنت را درباره تحریف به صورت تاریخى از اول به این طرف آورد؛ مثلا آیه رجم و قصه بز عایشه و ... من گفتم چه لزومى دارد که اینها منتشر شود؟ آدمى که خانهاش شیشهاى است، نباید به خانه همسایه سنگ بیندازد. مگر شما مىخواهید این چند نفرى هم که در نجف ماندهاند را از بین ببرند؟! آثار آقاى مهریزى هم که درباره مسائل فقهى و مسائل مربوط به زنان بود به ایشان داده شد. ایشان به شوخى فرمودند که چه حقوقى را به زن دادهاید؟ مثلا ریاست جمهورى یا ...؟ اما بدانید مسئله در اینجا توقف ندارد و همینطور جلوتر مىرود و چیزهاى دیگر مىخواهند. ضمن صحبتها، آقاى عابدى نام یکى از مراجع قم را بردند که ایشان شهرت را حجت مىداند. آقاى سیستانى سکوت معنادارى کرده، بحث را عوض کردند و فرمودند در بحث علمى نام اشخاص نباید برده شود. ایشان در آخر این دیدار باز هم اشاره کردند که برخى از افکار حروفیه در حال انتشار در ایران است، اما همچنان تأکید داشتند که مقصودشان تأثیر اجتماعى این مباحث است، نه نقد علمى نسبت به اصل آنها. البته ملاحظه آقاى عابدى را هم داشتند که دوستان مرتب به شوخى مىگفتند تکلیف کتابخانه فلسفه و عرفان روشن شد. ایشان تأکید کردند که من مخالف نیستم؛ مطالعه که باید باشد؛ بحث چیز دیگرى است. جلسه در کمال انس و محبت آغاز شده و با همین وضع پایان یافت. دوستان ما بسیار خشنود بودند و ایشان هم به نظر مىآمد که راضى هستند. گویى مدتها بوده که از این قبیل مباحث در جلساتشان نداشتند. طولانى شدن جلسه هم نشان از همان داشت. برخى از دوستان مسؤول آنجا گفتند که جلسات به این طولانى بسیار نادر است. به هر حال جلسه بسیارخوبى براى ما بود که با افکار ایشان آشنا شویم؛ هرچند با یک جلسه نمىتوان کاملا با دیدگاههاى ایشان آشنا شد. من شخصا هیچ زمانى با هیچ مرجعى اینگونه خودمانى صحبت نکرده بودم. شگفت آنکه تازه مجلس اول بود! آیتالله سیستانى هویت ایرانى خود را کاملا حفظ کرده و فارسى را بسیار روان صحبت مىکند؛ حتى گاه اصطلاحات مشهدى را هم به کار مىبرد. آقاى سید محمدرضا هم که اکنون 43 سال دارد، به همان روانى فارسى را صحبت مىکند. ایشان هم که به لحاظ علمى نیرومند است، دو سه سالى است که درگیر سیاست شده و به جز یک بحث علمى روزانه، از درس فاصله گرفته است. پس از آن که از خدمت آیتالله سیستانى مرخص شدیم، در این اتاق قدرى با آقاى خفاف صحبت شد. سپسآقاى سید محمدرضا آمد. درباره امکان استفاده بیشتر از ظرفیت علمى آقاى سیستانى صحبت شد که ایشان مىفرمود: برخى از این امور با مسائل امنیتى سازگار نیست و برخى را هم خود ایشان رضایت نمىدهد. ایشان گفت که ما حتى یک نوار ویدئویى از ایشان نداریم. البته یک دوره و نیم اصول ایشان ضبط شده که یک بار هم آقازاده ایشان آقاسیدباقر شروع به پیاده کردن آنها کرد. اما آقاى سیستانى همان مطلب را آن قدر دستکارى کردند که معلوم شد اگر از اول بنویسند بهتر و راحتتر است. آقا سید محمدرضا گفتند کهآن اوایل که امکانش بود، آقا آراى امام را هم در درس مطرح مىکردند، اما بعدا که اوضاع سخت شد، دیگر امکان نام بردن از ایشان نبود. درس اصول آیتالله سیستانى پس از انتفاضه عراق در شعبان سال 1991 تعطیل شده است. درس فقه هم پس از سقوط صدام تعطیل شده و در حال حاضر هم امکان شروع مجدد نیست. البته به نظر مىآمد که ملاحظه و احتیاط زیاد است. مقصود فقط مسائل امنیتى نیست که به هر حال، آیتالله سیستانى دشمنان قدرتمندى دارد؛ بلکه مقصود، ملاحظات دیگرى است که مانع از برقرارى یک درس با شاگردان محدود هم شده است. ناهار را به مؤسسه آل البیت رفتیم که در نجف شعبه دارد و همانطور که گفتم، آقاى احسان جواهرى آن را اداره مىکند. آقاى خفاف هم بود. راجع به برخى از مسائل کلى نجف هم صحبت شد. درباره مقتدى پرسیدم. گویا حدود دو هفته قبل دیدارى بین آقاى سید محمدرضا و خفاف با ایشان بوده است. آقاى خفاف معتقد بود که مقتدى قابل جذب است و مشکل، اطرافیانش هستند که خود مقتدى هم روى آن تأکید داشت. به نظرم مقتدى مىداند که اقدام آیتالله سیستانى در بازگشت از لندن، چه اندازه در حفظ جان این گروه اهمیت داشت. دیدار با استاد شیخ باقر شریف القرشى بعد از ناهار براى استراحت به منزل رفتیم و دو ساعتى استراحت کردیم. حوالى ساعت 5/ 5 قرارى براى دیدار با استاد شیخ باقر شریف القرشى داشتیم. منزل ایشان در «حىّ العلماء» بود؛ نزدیک محل اقامت ما که «حىّ الحسین» است و در سمت دیگرش «حىّ الحنانه» که فعلا مقتدى صدر هم آنجاست. آقاى القرشى خانه خوبى داشت؛ هرچند کوچهها کثیف است. خودش و شیخ مهدى پسرش به استقبال تا در خانه آمدند. مثل همیشه نکتهها و لطایف مىگفت. فهمیدن صداى ایشان قدرى سخت است، اما نکات عالى است. از سیاست ضد شیعى صدام سخن گفت و اینکه چه قدر اینها جنایت کردند و چه قدر آدم کشتند. ایشان گفت فقط لطف خدا بود که کسى مانند من که همهاش براى اهل بیت نوشته، سالم بماند. این یک شبهمعجزه بود. درباره آیتالله سیستانى گفت که ایشان بانى عراق جدید است. آقاى قرشى روى ایرانىها خیلى حساس است و فوقالعاده علاقهمند. این علاقه حد و حصرى ندارد. درباره کوفه قدیم گفت که نیمى از آن دست ایرانىها بوده و براى همین جاحظ از «کوفة الحمراء» سخن گفته است. در «البیان و التبیین» اصطلاحات فارسى ایرانى رایج در عراق در دو صفحه فهرست شده است. ایشان گفت که ساکنان کوفه یمنى بودند و ایرانى. این ملاقات عصر جمعه ساعت 6 بود و مقرر شد تا ظهر روز شنبه براى ناهار به منزل ایشان بیاییم. پسر ایشان شیخ مهدى هم که در قم است، در حال حاضر اینجاست. یک مصاحبه با ایشان در مجله کتاب ماه دین شماره 72 درج شده که حاوى اطلاعاتى پیرامون زندگى اوست. باید بیافزایم برخى از قمىهایى که اصالتا نجفى هستند، در حال آمدن به اینجا هستند؛ از جمله شیخ باقر ایروانى که درس فقه و اصول، در مرحله سطح و خارج دارد. امید مىرود که به تدریج اوضاع درسى اینجا بهتر هم بشود. همین الان هم شمار درسها فراوان است و روشن است که فضاى درسى نجف در حال گرم شدن و جدى شدن است. دیدار با آیتالله العظمى فیاض در همان عصر جمعه (13 خرداد) به دیدن آیتالله فیاض رفتیم. آقاى محمد اسحاق فیاض (داماد مرحوم مدرس افغانى) به سبب تقریرات درس آیتالله خویى که حدود سى سال قبل با نام «المحاضرات» چاپ شده، شناخته مىشود. ایشان از مراجع فعلى نجف است که در پاکستان و افغانستان و شاید جاهاى دیگر مقلدینى دارد. منزل ایشان روبهروى منزل سید محمد بحرالعلوم، از اعضاى مجلس حکم سابق است که پسرش هم وزیر نفت است. آن منطقه در حصار امنیتى قرار داشت. مجلس درس آقاى فیاض هم همانجاست. آقاى فیاض با روى باز از ما استقبال کرد و بلافاصله از صدام و شدت سختگیرى بر مردم سخن گفت و اینکه در تاریخ، مانند او نیامده است. وى ازآدمکشىهاى وحشتناک او سخن گفت و این که علاوه بر کشتن، مردم عراق را تحقیر کرد. با آنها برخورد انسانى نداشت. صدام عراق را نابود کرد. همه چیز را از بین برد. اگر کسى اینجا نبوده باشد، نمىداند صدام چه کرد. آنها مردم را هم فریب مىدادند؛ مثلا در مجله الفبا نوشته بودند که عُدى مىخواسته خانه بسازد، اما پولش تمام شده بود. از پدرش صدام درخواست پول کرده و او گفته بود که پولى ندارد. فقط چند گوسفند از طرف عشایر به او اهدا شده؛ همانها را ببرد و بفروشد و خانهاش را تمام کند. آقاى فیاض مىگفت اینها آنقدر ظلم کردند و دنیا هم ساکت بود. فقط هر سال اسم عراق در فهرست کشورهایى که حقوق بشر را رعایت نمىکنند مىآمد. او گفت: صدام مردم عراق را گداصفت بار آورده بود. اینقدر گدا زیاد شده بود و زائران را اذیت مىکردند که حد و حصر نداشت. حقوق بسیار کمى به معلمها مىداد و همه آنها به دنبال گدایى بودند و فساد ادارى هم بالا بود. آقاى مهدوى از ایشان پرسید که آیا به جز تدریس، مشغول تألیف هم هستند؟ ایشان گفت که مشغول نوشتن اصول خودش است که تاکنون شش مجلد آن چاپ شده است. از فقه ایشان هم ده جلد چاپ شده، اما فعلا متوقف شده است. ایشان یادداشتى را که درباره اعطاى آثارشان در دفترم نوشتم، امضا کردند تا فرزندشان آن کتابها را در قم به ما بدهد تا در قم چاپ شود؛ چون چاپخانههاى اینجا مال پنجاه سال پیش است. هنگام خارج شدن از منزل، ایشان، چند کتاب و کتابچه به ما هدیه دادند. پس از خروج از منزل، براى نماز به حرم مشرف شدیم. مع الاسف هیچ نماز جماعتى نبود. همه مردم به صورت فرادا مشغول خواندن نماز خودشان بودند. خیلى متأسف شدیم. خاطراتى که از نمازهاى جماعت حرم امیرالمؤمنین (ع) شنیده بودیم، انتظار برگزارى نماز جماعتى پرشکوه را در ما ایجاد کرده بود، اما فعلا خبرى از آنها نیست. حرم هم در حال بازسازى است و در گوشه و کنار آن مشغول کار هستند. اداره عمومىآن، به دست جوانهاست که فعالانه و با محبت برخورد مىکنند. از گدا هم خبرى نبود و معلوم شد که آنها را جمع کردهاند. شاید هم چون زائر ایرانى یا خارجى نیست، فعلا از آنان خبرى نیست. من از آقاى فیاض پرسیدم که درباره مسائل جدید فقهى هم کار مىکند یا نه؛ ایشان فرمود: بله، کتابى درباره بانکها نوشتهاند. شب که به خانه آمدم، کتابهایى را که به ما داده بودند ملاحظه کردم. به جز کتابچههاى اعتقادى و تاریخى که از آیتالله شیخ جعفر سبحانى بود و آنجا به ما هدیه کردند (!)، چند کتاب از خود ایشان بود. یک کتاب ایشان درباره احکام بانکها بود با این عنوان: «احکام البنوک و الاسهم و السندات و الاسواق المالیة و البورصات من وجهة النظر الاسلامیة». کتاب دیگر ایشان درباره جایگاه زنان در نظام سیاسى اسلام بود با این عنوان: «نموذج لمجموعة أسئلة حول موقع المرأة فى النظام السیاسى الاسلامى». در رساله دوم که پاسخ به برخى پرسشها درباره مسئله زن است، مطالب متنوعى دیده مىشود که گرچه نامنظم، اما مشتمل بر دیدگاههاى سیاسى ایشان است. از آن جمله درباره ولایت فقیه است که مىنویسد: ان ما هو ثابت فى الاسلام لنبى الاکرم (ص) و الامام (ع) مرتبطا بالدین الاسلامى فى مرحلة تطبیق الشریعة، و اجراء الحدود، والحفاظ بما یرى فیه مصلحة، فهو ثابت للفقیه الجامع للشرائط أیضا على أساس أن الزعامة الدینیة تمتد بامتداد الشریعة الخالدة و لایحتمل اختصاصها بزمن الحضور، لانه لاینسجم مع خلود هذه الشریعة (نموذج لمجموعة ...، ص 10). البته جاى دیگر اشاره مىکند که بیشتر فقهاى طائفه و متأخرین «لایقولون بالو لایة العامة للفقیه الجامع للشرائط». نظریه آقاى فیاض تقریبا شبیه نظریه نائینى در قدر مقدور است. یک حکومت، حکومت اسلامى و دینى است که ولایت از بالا به پایین است و همان نظریه الهى در سیاست اسلامى است. اگر آن قابل تحقق نباشد، باید به آراى مردم مراجعه کرد. در اینجا حکومت، دیگر دینى نیست. البته در این حکومت هم باید هر کسى وظایف شرعى خود را انجام بدهد. در صورتى که حکومت اسلامى باشد، زن نمىتواند منصب قضا و افتا را داشته باشد؛ اما در نظام لائیک که مبتنى بر رأى مردم است، زن مىتواند همه مناصب را داشته باشد؛ چون در آنجا دیگر بحث ولایت الهى نیست تا واگذارى آن نیاز به مجوز داشته باشد. به نظر مىرسد این حرف جدیدى است. بر سر مزار آیتالله شهید سید محمدباقر صدرع (رحمه الله) روز شنبه 14 خرداد که روز رحلت امام راحل است، ساعت 10 صبح به سمت وادى السلام حرکت کردیم. قبرستانى که نه فقط قبرستان نجف، بلکه قبرستان شیعیان عراق، بلکه شیعیان بلاد دیگر است. شاید بزرگترین قبرستان در جهان. بدون دیدن تصور روشنى از آن نمىتوان داشت. جاى شگفت و بزرگى است. چندین کیلومتر در چندین کیلومتر. شاید هفت در پنج یا هفت در شش کیلومتر. همه پر از قبر و تکیه و بقعه و حجره. بیشتر آنها خانوادگى است و تاریخ مجسم شیعه در چهارصد سال گذشته. هر چه بگویم و بنویسم کم گفتهام. ما به قصد زیارت قبر آیتالله شهید محمدباقر صدر رفتیم. در مسیر، مقبره شهداى جیش المهدى بود که مربوط به کشتههاى درگیرىهاى نجف با نیروهاى امریکایى است. شاید بیش از دویست نفر با پرچمهاى سبز. از آنجا گذشتیم و. به مقبره شهید صدر رسیدیم که جنازهاش را همان زمان صدام منتقل کردهاند. تصاویرى هم از کسى که جنازه را منتقل کرده بود و مراحل انتقال جنازه را انجام مىداد، در آنجا نصب کرده بودند. تازه ستونها را بالا برده بودند. هر چه باشد، رهبران فعلى عراق، بخشى از شاگردان و وابستگان به حزب الدعوه بودهاند. اما نمىدانم صدرىها آنجا را مىسازند یا این افراد. در فاصله چند مترى آنجا قبر عزالدین سلیم، رئیس شوراى حکم عراق است که توسط گروه زرقاوى ترور شد. وى نویسنده آثار متعددى درباره اهل بیت (علیهم السلام) بود و روى قبرش از او به عنوان متفکر اسلامى یاد شده بود. در کنار مرقد شهید صدر زیارتنامهاى هم تنظیم شده بود که پس از سلام به معصومین (علیهم السلام) خطاب به شهید صدر آمده بود: السلام على من فجّر الثورة فى العراق السلام على من حارب الکفر و النفاق السلام على منبذ الفتنة و الشقاق السلام علیک من محتسب صابر و لحب الدنیا و زخرفها هاجر .... بعد هم تاریخ تولد و شهادت چنین آمده بود: ولد 28/ 2/ 1935 و استشهد: 9/ 4/ 1980 یعنى ایشان تنها 45 سال داشته که با آن همه شهرت و نفوذ علمى، باید وى را از اعاجیب عالم تشیع به شمار آورد. برخى از مقابر اطراف حرم بعد از زیارت وادى السلام، راهى حرم مطهر شدیم. در مسیر، چند مقبره و مدرسه را زیارت کردیم. اول مقبره مرحوم آیتالله شیخ جعفر کاشف الغطاء (م 1228). این قبیل مقابر معمولا در محلى قرار دارد که یا مسجد (جامع) است یا مدرس. بعد مقبره صاحب جواهر که درب آن بسته بود، اما مدرس آن قابل رؤیت بود. مدرسه مهدیه در کنار آن بود که متعلق به شیخ مهدى کاشف الغطاء است و هنوز در دست خود این خانواده است. در حال حاضر شیخ عباس کاشف الغطاء عالم برجسته این خاندان است و تکاپوهاى علمى وى کاملا آشکار مىباشد. آنجا مدرسهاى است کوچک و دو طبقه با حجرات. مدرسه قوام هم که از مدارس کهن نجف است، همانجا بود و افراد وابسته به جماعت مقتدى صدر آن را مدیریت مىکردند. قصد راه دادن ما را نداشتند، اما به هر زبانى بود داخل شده، نگاهى به آن انداختیم. سپس به مقبره شیخ طوسى رفتیم که باز بود و درس هم در کنار آن برقرار بود. مدرس آقاى شیخ هادى آل راضى که تا این اواخر در قم اقامت داشت و اکنون به اینجا آمده تدریس مىکند هم آنجا بود. پنجاه نفرى هم حاضر بودند. فاتحهاى خواندیم. به حیاط این مدرس آمدیم. در این سمت، قبر آیتالله سید محمدمهدى بحرالعلوم عالم معروف بود. تصاویر بیستودو نفر از شهداى خاندان بحرالعلوم به دیوار چسبیده بود. واقعا سوزناک بود. اکثر قریب به اتفاق روحانى و جوان. همه اینها به دست صدامىها کشته شدهاند و معمولا جنازه و مقبرهاى هم ندارند. گفتند که آقاى سید محمد بحرالعلوم که عضو شوراى حکم بود، زمانى گفته بود که اگر شیطان هم حاضر باشد، با او علیه صدام متحد مىشویم! خانوادهاى که این قدر آسیب دیده، چه چیزى جز این مىتواند بگوید؟ دیدار با آیتالله العظمى سید محمدسعید حکیم سپس براى زیارت امیر مؤمنان (ع) عازم حرم مطهر شدیم. مرقد حضرت یک بناى بزرگ است شامل یک صحن که ساختمانى در وسط آن قرار دارد و ضریح هم در میان آن است. چندین در دارد که یک در سمت مرقد شیخ طوسى است که به همین جهت به باب شیخ طوسى شناخته مىشود. روبهروى آن، باب قبله است. دو طرف دیگر هم باب العمارة و باب الساعة. بازرسى بدنى شدیم؛ البته از روحانیون چندان بازرسى نمىشود. موبایلها را مىگیرند. آقاى معراجى یک زیارت امین الله خواند و قدرى دعا و زیارت کرده، بازگشتیم تا به منزل آیتالله سید محمدسعید حکیم سبط مرحوم حکیم برویم. ایشان از جمله مراجع کنونى نجف است. جالب است بدانیم که از چهار مرجع فعلى مقیم نجف یکى ایرانى است (آیتالله سیستانى) یکى عرب است (آیتالله محمدسعید حکیم)، یکى افغانى (آیتالله فیاض) و یکى هم پاکستانى (آیتالله شیخ بشیر نجفى). تقریبا همه چیز حکایت از آن دارد که مراجع نجف به طور دربست مرجعیت آیتالله سیستانى را به عنوان مرجعیت علیا پذیرفتهاند و کمترین ابهام و تردیدى در آن وجود ندارد. وقتى رسیدیم، گفتند استاندار حله آمده و فعلا باید منتظر باشید. نشستیم. برادر ایشان آقاى سید محمدتقى حکیم آنجا نشسته بود که فارسى هم حرف مىزد. قدرى با ایشان صحبت کردیم تا آن که در باز شد و داخل شدیم. ابتدا آقاى مهدوى درباره کتابخانهها صحبت کرد. سپس آقاى حکیم شروع به صحبت کرده، از این که در حال حاضر شیعه از پرده تقیه درآمده و همه چیز آشکار شده سخن گفت. ایشان گفت: ما باید حرفهاى خودمان را بزنیم و اهل بیت را به مردم بشناسانیم. اگر خوب بشناسانیم، آنان به راه راست هدایت خواهند شد. من به ایشان عرض کردم که درباره شیعههاى افراطى و معتدل چه باید کرد؟ کدام یک را باید به عنوان شیعه واقعى معرفىکرد؟ در توضیح خودم درباره تصورهایى که از شیعه در ایران امروز هست و چیزهایى که مداحها مىگویند مطالبى گفتم. ایشان گفتند که حد شیعه همان است که در اصول و فروع کافى آمده است. همان روایات را باید مبنا گرفت. دوستان حاضر قدرى درباره ضعیف بودن برخى روایات یا توجیهناپذیر بودن آنها سؤال کردند، اما ایشان روى این مطلب اصرار داشت و خیلى حاضر به پذیرفتن ضعف آن روایات نبود. ایشان البته افزود که باید خرافات و چیزهاى اضافى را جدا کرد. آقاى مهدوى اشاره کرد که مراجع باید در این باره یعنى افراطکارى مداحها توجه لازم را بدهند. این مجلس یک ساعت و ده دقیقه به طول انجامید. ایشان کتابى هم با عنوان «فى رحاب العقیدة» دارد که در سه جلد (در یک مجلد) چاپ شده و پاسخ به پرسشهاى اعتقادى و تاریخى است. از اطلاعاتى هم که مىداد پیدا بود در این قبیل مطالب هم دستى دارد. چاپ پنجم این کتاب توسط دارالهلال (گویا در قم) منتشر شده و حاوى بسیارى از پرسشهاى تاریخى و اعتقادى و پاسخ به آنهاست. در برخى از موارد مىتوان گرایش معتدل این مرجع تقلید عالم تشیع را به دست آورد؛ از جمله بحث مفصلى است که درباره صحابه، مواضع آنان و نیز مواضع اهل بیت و شیعیان نسبت به آنان آمده است. آقازاده ایشان حجتالاسلام والمسلمین سید ریاض حکیم در ایران است. آقازاده دیگر همانجا بود که ایشان را هم زیارت کردیم. آیتالله حکیم فارسى مىفهمید، اما عربى حرف مىزد. بسیارى از خاندانهاى عرب نجف هم فارسى مىدانند؛ چون گاه زنهاى ایرانى همسر و یا خادمه آنها بودهاند و یا به بچههاى آنها شیر مىدادهاند. بسیارى از آنها هم فارسى را از طلبههاى ایرانى یاد گرفتهاند. تکلیف بازارىهاى کربلا و نجف هم معلوم است؛ جز اینکه بسیارى از آنها اصلا ایرانى بودهاند. دفتر آقاى حکیم بسیار پر رفت و آمد بود؛ در حالى که در دفتر آقاى فیاض خبرى نبود. روشن است که آقاى حکیم عراقى است و طبیعى است که رفت و آمد بیشترى داشته باشد. در میهمانى استاد آیتالله قرشى ظهر براى ناهار مىبایست خدمت آقاى باقر شریف القرشى مىرفتیم. ابتدا به محل کتابخانه ایشان که نزدیک حرم مطهر بود رفتیم. از تأخیرى که کرده بودیم، شرمنده شدیم. پیرمرد تمام این مدت، منتظر مانده و خسته شده بود. کتابخانه امام حسن مجتبى (ع) در سال 1993 زمان صدام تأسیس شده است؛ اما به تازگى در زمین جدیدى ساختمان تازهاى براى آن بنا شده و حتى زمینى هم خریدارى شده تا به آن افزوده شود. ساختمان چندین طبقه داشت و ایشان مىفرمود که بیش از یکصدهزار جلد کتاب دارند. بیشتر چاپهاى قدیم نجف و مصر را آنجا دیدیم. خرید زمین کنار کتابخانه با کمک قابل ملاحظه مقام معظم رهبرى به انجام رسیده و ایشان خود به آن تصریح کرد. پس بازدیدى سریع از کتابخانه، به منزل ایشان که در حىّ العلماء است آمدیم. نام این محل از زمان حسن البکر درست شده است. سفره جانانهاى پهن شده بود و همه جور غذایى در آن یافت مىشد. براى من که این چند روز درد معده داشتم، نگاه به آن حسرتآمیز بود؛ اما به قاعده «قدر مقدور» بهره بردم. همانجا سر سفره، دفتر خاطرات را به ایشان سپردم تا چیزى بنویسند. این متن را به پاس علاقهاش به ایرانىها نوشت: بسم الله منزل الکتاب هدى و رحمة و نفحات من روح الله تعالى الى رسوله العظیم مفجر العلم و الحکمة فى الارض و بعد: ولایحظى بالولاء لهم الا خیار الخلق فان الله تعالى قد من على عباده بأئمة اهل البیت علیهم السلام دعاة العدل الاجتماعى فى دنیا الاسلام و من حسن توفیق الایرانیین .... بالعترة الطاهرة فقد نالوا بذلک الحظ والتوفیق، فقد جعلهم الله ساسة العباد و فخر بنى آدم لانالائمة (ع) دعاة الله فى الارض و الحمد لله رب العالمین. باقر شریف القرشى آقاى مهدوى هم از ایشان خواست تا خاطرهاى را که یکى دو بار گفته بود، در دفتر بنده بنویسد. ایشان این را نوشت: رفع بعض اهل العلم رسالة الى الامام السید ابىالحسن الاصفهانى قبل مجىء رمضان، جاء فیها: مسألة أعجز من حلها و أنت فیها سیدى أخبر رمضان شهر جاءنا مقبلة یصومه المفلس أم یفطر فکتب الیه السید جواب الفتیا: یصوم المفلس بامداد من أبى الحسن. وأرسل الیه کمیة من المال. و کتب بعض أهل العلم الایرانیین رسالة الى الامام الشیخ محمد حسین کاشف الغطاء، رسالة جاء فیها: شهر رمضان آمد و لیس عندنا زغال. فما تقولون فى الصوم؟ أجاب الشیخ: المسألة مشکلة جدا راجعوا فیها غیرى من الاعلام. این داستان مربوط به سخاوتمندى آیتالله سید ابوالحسن اصفهانى است که مىگویند رمز موفقیتش در آن بلاد عربى، همین سخاوتمندىاش بود. گفتنى است که آقاى باقر شریف قرشى پنجاه سال قبل کتاب امام حسن مجتبى (ع) را نوشت و آخرین کتابش ازحلقات معصومین راجع به پیامبر (ص) بود که امسال چاپ شد؛ یعنى یک دوره تاریخ معصومین را طى پنجاه سال نوشته است. قرار است دبیرخانه کتاب سال ولایت، این دوره را چاپ کند. خودش به آقاى معراجى گفته بود بهترین آنها کتاب «موسوعة الامام الصادق (ع)» است که براى آن زحمت زیادى کشیده است. کتاب امام حسن (ع) را فخرالدین حجازى گویا با توصیه آیتالله میلانى رحمة الله علیه پیش از انقلاب ترجمه کرد. امروز آقاى باقر شریف مجددا از بشار عواد و این که ناصبى است و هر جا فضیلتى از اهل بیت بوده پاورقى زده که اینها درست نیست، سخن گفت.[2] بعد از ناهار به خانه آمدیم و استراحت کردیم. نبود برق واقعا براى ما دشوار است و شبها بدتر. تا برق هست، داخل ساختمان مىخوابیم، اما به محض آنکه برق مىرود، همه به حیاط مىروند و باز با روشن شدن کولر که علامت آمدن برق است، به اتاق برمىگردند. در همسایگى ما هم یک رستوران بزرگ هست که مولد برق بزرگى بالاى ساختمانش گذاشته و معمولا روشن است و آن قدر صدا دارد که همه جا را از صدا و دودش پر کرده است. در حال حاضر تقریبا هر کسى دستش به دهانش مىرسد، یک ژنراتور کوچک برق براى اوقات بىبرقى تهیه دیده که معمولا صداى آن از منازل و مغازهها به گوش مىرسد. هرچند در آخر شب معمولا آن را خاموش مىکنند تا کمتر مزاحم همسایگان باشد. در خانه امیر المؤمنین (ع) در کوفه عصر روز شنبه ساعت 7 از خانه حرکت کردیم تا به زیارت مسجد جامع کوفه و مسجد سهله برویم. من گذرنامه برنداشته بودم که مجبور شدیم دقایقى برگردیم و دوباره حرکت کنیم. اتفاقا همان ابتداى راه از ما درخواست گذرنامه کردند. در اینجا ایستگاههاى بازرسى را «موقف السیطره» مىنامند که نام عجیبى است و شاید نشانى از دوره استبداد. یکى از دوستان قدرى با مأمور عراقى مشاجره کرد که نزدیک بود مشکلى فراهم شود. بالاخره عذرخواهى شد و گذشتیم. وقتى وارد کوفه شدیم، من احساس عجیبى داشتم. انسان آنقدر در تاریخ اسلام درباره کوفه مطالعه کرده و حالا قرار است این شهر را ببیند. در محل کوفه اصلى، مسجد جامع است و دارالاماره و خانه امیرمؤمنان (ع). ابتدا به مسجد جامع رفتیم؛ بسته بود. گفتند: در حال تعمیر است. اصرار کردیم تا بالاخره اجازه دادند که حیاط مرقد مسلم و هانى و سپس مسجد جامع را زیارت کنیم. در مرقد مسلم هم بسته بود. قبر مختار هم داخل همانجاست. پشت در نماز و زیارتى کردیم. سپس وارد صحن مسجد کوفه شدیم که مىگفتند قبلا در همه جاى آن اسامى هر قسمت نوشته شده بوده که در مفاتیح، اعمال آنها آمده است؛ اما در حال حاضر صحن مسجد آماده براى فرش بود. وارد رواق مسجد شده و نزدیک محراب امام على (ع) نماز خواندیم. یک محراب دیگر هم که محل ضربت خوردن یا محل نمازهاى نافله حضرت بوده، در مسجد وجود دارد. بازسازى مسجد در حال حاضر با پولهاى «بُهره» هاست که مقبره جعفر بن ابىطالب (ع) را هم آنها درست کردهاند. سلطان برهان الدین مشغول انجام این کارهاست. این فرقه یکى از فرقههاى منسوب به اسماعیلیه است که بیشتر پیروان آن در هند هستند. از مسجد بیرون آمده، قدمزنان به سمت خانه امام على (ع) رفتیم. در واقع زمین پشت مسجد دارالاماره بوده که فعلا یک مخروبه است. گفتند اینجا هرچه بسازند، خیلى سریع خراب مىشود. بعد از این زمین، خانه امام على (ع) است که صحنى هم دارد. مغرب بود و متأسفانه مردم همه به صورت فرادا مشغول خواندن نماز بودند. داخل خانه منسوب به امام شدیم. همه دیوارها آجرى است. حیاط کوچکى دارد. سمت راست، دو خروجىدارد. اولى به جایى مىرود که محل غسل امیرالمؤمنین (ع) است. تختگاهى سنگى ساختهاند و بالایش نوشتهاند: محل غسل. دو طرف آن هم جاى نشستن امام حسن و امام حسین (ع) است که همه را با کاشى نوشتهاند. آدم کاشىها را که مىبیند، فکر مىکند واقعا از لحاظ تاریخى اینها درست است. خروجى بعدى هم اندرونى بوده است. چاه آبى هم هست که آب آن را با دلو مىکشند و مىفروشند. مىگویند اینجا محل زندگى خانواده حضرت بوده است. چند اتاق کوچک در گوشه و کنار هست. اصلا نمىدانم اینها درست است یا نه، اما به هر حال خانه حضرت باید چنین جایى بوده باشد. هر کس در این خانه قدم بگذارد، مخصوصا اگر دفعه اولش باشد، اشکش جارى مىشود. زن و مرد همه داخل این خانه رفتوآمد مىکنند. طبعا در زمان کثرت مسافر، اینجا با ازدحام جمعیت و دشوارى رفتوآمد و زیارت مواجه مىشود. نماز مغرب و عشاء را در همان خانه خواندیم و بیرون آمدیم. این مطالب را بعد از نماز در همان خانه و کنار جایى که آن را محل غسل حضرت مىدانند نوشتم. از آنجا بیرون آمده، قدمزنان به سمت ماشین برگشتیم. عازم مسجد سهله شدیم که آن هم مسدود بود و هیچ نشانى از اینکه باز شود، در کار نبود. نوشته بودند که به دلیل تعمیرات، مسدود است. هنگام قدم زدن در کوفه، همهاش در فکر کوفه قدیم بودم. شاید اسم کوفه بیش از هر شهرى در تاریخ طبرىآمده باشد. این نشان از آن دارد که این شهر چه اندازه در حوادث صدر اسلام از جایگاه بالایى برخوردار بوده است. از خود مىپرسیدم که محل قبیله کنده کجا بوده؟ مذحج چطور؟ یا حمراء کوفه در کجا ساکن بودهاند؟ سفر مجدد به کربلا صبح روز یکشنبه ساعت 5/ 5 به سمت کربلا حرکت کردیم. بناى ما این بود تا ظهر در آنجا بمانیم و براى ناهار به نجف برگردیم. ابتدا به ساختمان «شبکة کربلاء المقدسة»[3] رفتیم. اندکى بعد آقاى سید عباس شهرستانى هم آمد. صحبتهاى متفرقهاى شد. من برخى از سایتها را نگاه کردم. صحبت ما درباره تصور فعلى عراقىها از ایران و انتظاراتشان بود. ایشان گفت: البته فضاى نجف و کربلا با جاهاى دیگر فرق دارد. مردم مىدانند که ایران در گذشته چه قدر براى عتبات و آبادى آنها زحمت کشیده است؛ اما در حال حاضر مردم بسیار فقیرند و نیاز به کمک دارند. ایرانىها هرچه مىفرستند، براى حرم مىفرستند؛ در حالى که مردم انتظار کمک دارند و مىدانند ایرانىها دارند و مىتوانند کمک کنند. حرفهاى او را یک یادداشت کوتاه کرده، براى بازتاب فرستادم که با اسم مستعار منتشر کرد. آقاى شهرستانى مىگفت: دو سال پیش که ما آمدیم، به قدرى اینجا ویران و کثیف بود که حد وحصر نداشت. وضع بهداشتى قدرى بهتر شده و مردم در انجام کارهاى اقتصادى فعالتر شدهاند. آقاى سیدعباس شهرستانى در جریان انتفاضه شعبان 91 در کربلا بوده است. ایشان گفت که کربلا سیزده روز مقاومت کرد و از این جهت خیلى هم شهید داد. در آن زمان بخشى از بینالحرمین خانه و مغازه بود که همه را تخریب کردند. همان زمان یک دیوارى هم دور بینالحرمین کشیدند و دو در براى آن گذاشتند تا بتوانند آنجا را کنترل کنند. بعدها آنقدر فشار آوردند تا این دیوارها را برداشتند و این فضا باز شد. تا به حال هم پول خانهها و مغازههاىتخریب شده را به مردم ندادهاند. حالا هم صحبت توسعه حرم است که هنوز به جایى نرسیده است. ایشان از اینکه در تغییرات جدید عراق، نوعى تمایل به غربزدگى در جوانان پدید آمده که قبلا به خاطر فقر امکانش نبوده ابراز نگرانى مىکرد. معلوم است که این حالات روز به روز بیشتر خواهد شد. سپس به حرم مشرف شدیم. ابتدا به زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) رفتیم. زیارت دلچسبى بود. بسیار خلوت، و ما در حالى که نزدیک ضریح ایستاده یا نشسته بودیم، زیارت کردیم. بعد هم به زیارت قبر حبیب بن مظاهر و قتلگاه رفتیم. قبر ابراهیم مجاب هم در همان حاشیه حرم مطهر و داخل رواق است که آن را هم زیارت کردیم. بر اساس آنچه نوشتهاند، وى نواده امام کاظم (ع) و پسر محمد عابد است. بعد از نماز نشستم و این چند سطر را نوشتم. از آنجا بیرون آمده، به سراغ تلّ زینبیه رفتیم. از در قبله که بیرون آمدیم، دست راست، در گوشهاى تل زینبیه است که ساختمانى است شاید بیش از دویست متر مربع. نماز خواندیم و آقاى مهدوى راد هم بر اساس وعدهاى که قبلا داده بود، روضهاى برایمان خواند. گریه کردیم. از آنجا به سمت مرقد حضرت ابوالفضل العباس (ع) رفتیم. در بین راه قدرى مهر و تسبیح خریده، به محل امانات سپردیم. بازار کربلا با همه بزرگى، خلوت است و براى آمدن زائران خارجى و بهخصوص ایرانى روزشمارى مىکند. به حرم وارد شده، و زیارت و نماز خواندیم. به نظرم کربلا بسیار آبادتر از نجف است. آقاى سید عباس شهرستانى هم مىگفت که این دو شهر مثل مشهد و قم است و از این جهت تشبیه بسیار خوبى است. ساعت یازده بود که این مطلب را بعد از نماز زیارت نوشتم و از حرم خارج شدیم. از آقاى سید عباس شهرستانى خوشمان آمد. دوستان مىگفتند به دائیش رفته است. همراه با آقاى ماهر که راهنماى ما بود، به سمت محل قطع شدن دستان حضرت ابوالفضل (ع) رفتیم. دو جا بود و نزدیک به هم. براى هر کدام جایى بسیار کوچک ساختهاند. اولى بناى جدیدش در سال 1997 بوده که این تاریخ و نام بانى با کاشى روى خود بنا نوشته شده بود. این بناى کوچک کنار خیابان میان یک کوچه واقع شده بود. بناى دوم چسبیده به یک خانه بود. کاشىکارى شده و یک نقاشى هم از صحراى کربلا با کاشى روى دیوار بود؛ با تصویر دست بریده در آن نقاشى. از آنجا عازم مقام صاحب الزمان (عج) شدیم. مسجد بزرگى بود در حاشیه نهر حسینى که بچهها و مردها در حال شنا در آن بودند. بناى تازه و مدرن و تمییزى بود. جایى بود شبیه به مسجد جمکران یا مسجد سهله. آنجا هم نماز خواندیم و ساعت یازده و ربع بود که خارج شدیم. وارد خیابان سدره شدیم که روبهروى همان مقام است. در این خیابان، مغازه و هتلهاى بسیارى بود. در یک کوچه، مقام على اکبر (ع) بود که نرفتیم. اندکى جلوتر، سر یک کوچه مقام على اصغر (ع) قرار داشت که بالاى آن نوشته بودند: محل شهادت على اصغر (ع). از آنجا به بین الحرمین برگشته، وسائل را از امانتدارى گرفتیم و راهى بازارى شدیم که آخرش به خیابان مىرسید. واقعا خسته بودیم. دوستان برخى چیزهاى کوچک خریدارى کردند و من هم در گوشهاى نشستم. یک لحظه متوجه شدم که به خواب رفتهام و یکى از رفقا در همان حالت خواب، عکسى از من گرفته است. بازار را تا آخر رفتیم. از اتفاق، خانه راهنماى ما یعنى ماهر در همان حدود بود. مىگفت با مادربزرگش در یکى از همین خانههاى بسیارى قدیمى در حاشیه بینالحرمین زندگى مىکند. به خیابان که رسیدیم، ماشین گرفته، به مرکز اطلاعرسانى کربلا رفتیم. دوستان پیشنهاد کردند که به سوى مرقد حرّ بن یزید ریاحى برویم؛ هم زیارت کنیم و هم نماز ظهر و عصر را آنجا بخوانیم. همین کار را کردیم. هفت کیلومتر فاصله داشت. رفتیم و زیارت کردیم و برگشتیم. ساختمانى دارد و ضریح بسیار کوچکى. حرّ انسان بسیار بزرگى است و کمتر کسى است که ویژگىهاى آزادىخواهانه او را داشته باشد. مىگویند بعد از واقعه کربلا طایفهاش جنازه او را به اینجا آوردهاند. آخرین زیارت حرم مطهر امیرمؤمنان (ع) باز به محل اطلاعرسانى آمده، ناهار خوردیم، ساعتى استراحت کرده و به نجف برگشتیم. در آنجا اندکى تأمل کرده، راهى حرم شدیم تا براى آخرین بار آن حرم مطهر را زیارت کنیم. سر راه به پاساژ کهنهاى رفتیم. همهاش مغازه عبافروشى و تسبیح و بعضا پارچه بود. عبایى براى خودم خریدم. از نوه آیتالله خویى هم که آنجا مغازه پارچهفروشى داشت، چادرى گرفتم. دوستان هم چیزهاى دیگرى خریدند. اینجا هر 1650 دینار معادل یکهزار تومان است. وسایل را در ماشین گذاشتیم و به حرم مشرف شدیم. هنگام مغرب بود. در همان صحن روى فرشها نماز خواندم. براى اطمینان بیشتر، از طلبهاى محل مدفن حاج شیخ عباس قمى را پرسیدم؛ نمىدانست. گفت: من هم میهمان هستم و در سوریه درس خواندهام و فعلا در استان دیاله عراق ساکنم و براى زیارت آمدهام. از دیگران پرسیدیم؛ همان جایى را نشان دادند که قبلا نوشتم. به مرقد آیتالله خویى و آیتالله حاج آقا مصطفى هم سرى زده، فاتحه خواندیم. عمده زیارات متعلق به امیرالمؤمنین (ع) را در این آخرین زیارت در داخل حرم خواندم و برخى را هم مرور کردم تا مضامین آنها را بدانم. لحظاتى عالى بود و زیارتى دلچسب. خلوتى آنجا بیش از هر چیز برایم جالب بود. به راحتى زیارت کردیم و نماز خواندیم و براى همه کسانى که التماس دعا گفته بودند دعا کردم. در یک زیارت که حاج شیخ عباس قمى آن را از «مستدرک الوسائل» و آن هم از کتاب مزار قدیمى نقل کرده چنین آمده است: «اللّهم ارزقنى عقلا کاملا، و لبا راجحا، و قلبا زاکیا، و عملا کثیرا، و ادبا بارعا، واجعل ذلک کله لى، و لاتجعله على برحمتک یا أرحم الراحمین». نکته جالب دیگر، توحیدى است که در درون این زیارات هست. چون الفاظ برخى از این زیارتنامهها بسا ممکن است براى ناآگاهان درباره توحید شبهه ایجاد کند، به یکى از این ادعیه که بعد از نماز زیارت امیر مؤمنان (ع) آمده، اشاره مىکنم: «اللّهم لک صلّیت و لک رکعت، و لک سجدت وحدک لا شریک لک، لانه لاتکون الصلوة و الرکوع و السجود الا لک، لانک أنت الله لا اله الا أنت، اللّهم صلّ على محمد و آل محمد و تقبل منّى زیارتى، و أعطنى سؤلى بمحمد و آله الطاهرین». این مطالب را در حرم امیرالمؤمنین (ع) نوشتم و بیرون آمدیم. بازگشت به ایران شام را خورده و خوابیدیم تا صبح زود حرکت کنیم. از آنجا که برق نبود، به حیاط رفتیم. با این که ابتدا هوا دم کرده بود و سخت آرام بود، اما ناگهان وزش باد آغاز شد و اندکى بعد تبدیل به طوفان گردید و خاک بود که به هوا مىرفت. ساعتى بعد احساس کردیم نفس کشیدن دشوار شده است. برخاستم و به داخل ساختمان رفتم. دیدم خاک همه جا را گرفته است. خوابیدم و صبح ساعت 5 که برخاستم، دیدم تمام آسمان تیره و تار و پر از غبار خاک است. تمام روى زمین و فرش و کفش و همه جا پر از خاک بود. این همان چیزى است که در اینجا به آن «عجّه» مىگویند و گاه چندان زیاد است که بازار تعطیل مىشود. سوار ماشین شده، حرکت کردیم؛ اما غبار مثل مه همه جا را گرفته بود و تا فاصله چند مترى قابل رؤیت بود. سابقا درباره این خاک نجف که از سه تا ده روز به طول مىانجامد، چیزهایى شنیده بودم، اما این بار به چشم دیدم. خوشاقبالى ما آن بود که شب آخر این اتفاق افتاد. فضاى پر از خاک نرم تا نزدیک مرز ایران ادامه داشت؛ حتى در این سوى مرز تا ایلام هم آثار آن دیده مىشد. دو تاکسى ما را تا مرز آوردند و به دلیل خلوتى، کارها به سرعت انجام شد و ما به مهران آمدیم. در اداره گذرنامه، مهر خروج ما را ثبت کامپیوترى کردند و با ماشین آقاى عابدى که جایى در پارکینگ گذاشته بودیم، به سمت ایلام حرکت کردیم. ساعت یک بود که به ایلام رسیده، به همان ساختمان شبکه امام جواد (ع) رفته، ناهار خورده، خوابیدیم و ساعت سه بعد از ظهر به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. هشت ساعت بعد یعنى ساعت 11 شب (روز دوشنبه 16 خرداد) درست در همان ساعتى که از قم بیرون رفته بودیم، به قم وارد شدیم. در این سفر همه ناراحتى ما از آن بابت بود که به دلیل مسائل امنیتى نتوانستیم به زیارت امامان در کاظمین وسامرا برویم و به زیارت از دور اکتفا کردیم.
[1] . تعبیر« حضرت امام» از خود آیتالله سیستانى بود. [2] . پس از بازگشت، جستوجو کردم و این مطلب را در« تهذیب الکمال»، ج 20، ص 484 یافتم. بشار در پاورقى ذیل حدیث غدیر نوشته است که این حدیث حتى یک طریق صحیح ندارد و اشاره به نقلى کرده که در مجلد 19، ص 405 آمده که ابوحصین گفته است: ما این حدیث را نشنیده بودیم تا آنکه ابواسحاق از خراسان آن را آورد. بدتر از آن، کتابى با عنوان« على و الخلفاء» از بشار دیدم که به دفاع از صدام و علیه ایران نوشته شده و با تعابیر بسیار زشتى از امام خمینى یاد شده بود. وى در این کتاب صدام را« القائد المجاهد» نامیده است و کوشیده تا افکار ایرانیان را به عنوان افکار الحادى و شعوبى معرفى کند. [3] . آدرس پایگاه اینترنتى:www .olykarbala .net .