فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

سفر به منزل جانان

نویسنده
چکیده
 
 
خاطرات سفر نامه ها
سفر به منزل جانان‏
 
در آغاز راه‏
شب پنج‏شنبه، دوازدهم خرداد 1384 همراه یک کاروان کوچک پنج نفرى راهى زیارت کربلا شدیم. تصمیم‏گیرى براى این سفر، جمعه گذشته صورت گرفته بود؛ زمانى که با دوستان همسفر در خدمت جناب حجت‏الاسلام والمسلمین سید جواد شهرستانى- حفظه الله تعالى- بودیم. ایشان توصیه کرد که همگى با هم به سفر عتبات بروید و ما هم مشتاقانه پذیرفتیم. این پنج نفر عبارت بودند از آقایان: محمدعلى مهدوى‏راد، محمدمهدى معراجى، احمد عابدى، مهدى مهریزى و این بنده خدا. این جمع، دست‏کم ده بار در سفرهاى خارجى به سوریه و مکه و مصر و مغرب که همگى با هدف خرید کتاب براى کتابخانه‏هاى تخصصى بوده، با یکدیگر همسفر بوده‏اند.
پس از انجام کارهاى ویزا و زحماتى که آقاى لاجوردى براى این کار کشید، ساعت یازده و نیم شب پنج‏شنبه از قم حرکت کرده، از سمت اراک و ملایر و نهاوند به کرمانشاه و از آن‏جا به ایلام رفتیم. ساعت هفت صبح به این شهر رسیدیم. در ایلام سر چهارراه رسالت، اندکى آن سوتر، مرکز اطلاع رسانى امام جواد (ع) است. این مرکز که متعلق به دفتر آیت‏الله العظمى سیستانى است، به جز خدمات رایانه‏اى به مردم این شهر محروم، سایتى هم دارد. طبقات بالاى آن ساختمان هم براى میهمانانى است که از این مسیر عازم عراق هستند. پس از صرف صبحانه، به سمت مهران حرکت کردیم.
گروه دیگرى هم با همراهى جناب آقاى شیخ مهدى انصارى عازم عتبات بودند. این گروه قرار بود چند دستگاه اتومبیل مدل بالاى اهدایى را براى حرم‏هاى مطهر ببرند تا در تشریفات آن‏جا مورد استفاده قرار گیرد. فاصله حدودا 80 کیلومترى ایلام تا مهران را در حدود یک ساعت‏ونیم طى کردیم. از شب گذشته تاکنون، آقاى معراجى یکسره رانندگى کرده و الحق و الانصاف از عهده برآمده است. ماشین هم متعلق به آقاى عابدى است که سخاوتمندانه آن را در اختیار این کاروان کوچک قرار داده بود.
در مهران‏
وقتى به مهران رسیدیم، با شهر کوچک و جمع‏وجورى آشنا شدیم که سال‏هاى متمادى نامش را در فهرست شهرهاى جنگ‏زده و مصیبت‏زده مى‏شنیدیم. دوستانى که سابقا آن‏جا را دیده بودند، مى‏گفتند وضع کلى شهر بهتر از گذشته شده است. پس از سقوط صدام، این شهر میزبان صدها هزار زائر ایرانى بود که مشتاقانه براى ورود به خاک عراق، چند ساعت یا حتى چند روز در آن‏جا اقامت مى‏کردند. اما در حال حاضر که هیچ زائرى نیست، شهر بسیار آرام است. مسلما با شروع سفرهاى زیارتى جدید، مهران وضع بهترى خواهد داشت. گروه ما پس از پرداخت عوارض خروج (سه‏هزار تومان) به اداره گذرنامه شهر رفت تا کار خروج انجام شود. سفر ما رسمى و با ویزا بوده و از آن‏جا که در مرز دستگاه‏هاى کامپیوترى وجود ندارد، خروج مسافران در این مرکز ثبت مى‏شود. یکى دو ساعت کارها به طول انجامید تا موفق شدیم با گرفتن یک ماشین فاصله شش هفت کیلومترى را تا نقطه صفر مرزى طى کنیم. آشکار است که هر دو طرف مشغول آماده کردن این مسیر هستند. سمت ایران تقریبا آماده شده، اما در آن سو کارها قدرى عقب مانده به نظر مى‏آمد.
این نخستین سفر من به عراق بود و حقیقتا تصویر روشنى به جز آنچه از کلیات درباره‏اش خوانده بودم نمى‏دانستم. تاریخ قدیم و جدید آن، همه در حد همان مطالعات بود. داشتن آن ذهنیت‏ها مرا سخت بر آن داشته بود تا از نزدیک این کشور را ببینم. اینها جز عشق زیارت و سوداى دیدار یار بود که کشش و کوشش ما را در این ساعات فزون کرده بود.
از آن طرف، راهنمایى را به نام آقاى فاضل خفاجى با یک راننده فرستاده بودند. کارهاى گذرنامه ما قدرى به طول انجامید. علت آن بود که مرز ناگهان شلوغ شد و دلیلش هم این بود که دست‏کم دویست روحانى از عراق عازم ایران بودند. حدس زدیم براى شرکت در مراسم سالگرد امام خمینى (ره) است؛ اما فرصت صحبت با کسى دست نداد. سر و وضع بیشتر آنها چندان مناسب نبود؛ هرچند در میان‏شان افراد شیک‏پوش هم دیده مى‏شدند. آنها به ما که عبایمان را در دست گرفته بودیم، نگاه مى‏کردند؛ چرا که هیچ‏کدامشان با وجود آن هواى گرم، عبا از تن بیرون نیاورده بود. مى‏شد نژاد ایرانى را در برخى از چهره‏هاى آنان خواند، اما چهره‏هاى عربى هم فراوان بود.
در راه نجف‏
آن‏قدر خسته بودیم که به محض نشستن در ماشین خوابیدیم. ماشین مزخرفى بود. از شهر بدره گذشتیم و مدتى بعد به کوت رسیدیم. البته وارد شهر نشده و از اتوبانى که بغداد و بصره را به هم متصل مى‏کند رد شدیم. ساعتى بعد به نعمانیه رسیدیم. ماشین ما بنزین نداشت و راننده در پى بنزین به داخل شهر رفت. وقتى پیدایش کردیم، آن‏قدر شلوغ بود که امکان معطل ماندن در آن‏جا نبود و مجبور به خرید بنزین آزاد شدیم.
نخستین تجربه دیدن مسیر و روستاها و شهرها ما را سخت ناراحت کرد. آن‏قدر خاک و زباله و بى‏نظمى بود که قابل وصف نبود. با خرید بیست لیتر بنزین به مبلغ سه‏هزار و اندى دینار به راه خود ادامه دادیم. این در حالى بود که شصت لیتر بنزین دولتى فقط 750 دینار است. مى‏گفتند این روزها بنزین کم شده است. به علاوه از روغن و آرد هم خبرى نیست. راننده مى‏گفت ما به لیست ائتلاف رأى دادیم، اما هنوز چیزى ندیده‏ایم. شاید امریکا در تلاش است تا با ناکارآمد جلوه دادن ائتلاف، راه را براى روى کار آمدن مجدد لائیک‏هایى مانند ایاد علاوى هموار کند.
جاده چندان مناسب نبود و گفتند به خاطر عبور کامیون‏ها و تانکرها و ماشین‏هاى حامل سیمان ایران به عراق تخریب شده است. کندى حرکت باعث مى‏شد تا مسیر را طولانى‏تر احساس کنیم؛ مخصوصا این ماشین که فوق‏العاده بود! بعدها دیدیم که صد رحمت به آن ماشین! آن قدر ماشین قراضه در این کشور هست که ما سوار ماشین شاهزاده‏ها بوده‏ایم و نمى‏دانستیم. البته بهتر از آن هم فراوان بود.
مسیرى طولانى را به سمت دیوانیه ادامه دادیم. کنترل در وسط راه شدید است و هر از چندى پلیس عراق به بازرسى ماشین‏ها مى‏پردازد. معمولا از خارجى‏ها گذرنامه مى‏خواهند. دیوانیه مرکز استان القادسیه است. این‏جا دیگر از بیابان خبرى نیست و کم‏کم محیط سرسبز شده است. این مرکز استان به نظر قدرى آباد مى‏آمد.
در طول این مسیر، تصاویر آیت‏الله سیستانى روى شیشه بسیارى از مغازه‏ها دیده مى‏شد. گاه در ورودى‏هاى شهرها تصاویر بسیار بزرگى از ایشان و برخى از علماى شهید دیگر مانند آیت‏الله شهید صدر و آیت‏الله سید محمدباقر حکیم دیده مى‏شد.
اولین دیدار با نجف‏
پس از پیمودن 60 کیلومتر راه، از دیوانیه به نجف رسیدیم. در راه، مسیر حیره را به ما نشان دادند که در آن نزدیکى‏ها بود. همین مسیر را که از دیوانیه به نجف مى‏آمد، ادامه دادیم؛، یعنى مسیرى که مدخل خروجى براى رفتن‏به راه کربلاست. در همان‏جا بود که در کوچه‏اى در حىّ الحسین توقف کردیم. معلوم شد این‏جا محل اسکان چندروزه ماست. نزدیک‏ترین جاى شناخته شده به ما مسجد فاطمة الزهراء (س) بود که سابقا یک سنى در این شهر شیعه‏نشین ساخته و بعد از صدام، جماعت مقتدى صدر آن را تصرف کرده‏اند. پشت آن هم گوشه‏اى از وادى السلام بود.
از همان نگاه اول احساس کردیم که ساخت‏وساز آغاز شده است؛ اما این‏جا یعنى نجف که ما دیدیم، آن‏قدرعقب مانده است که اگر تا ده سال دیگر هم یکسره همه مردم مشغول ساخت‏وساز شوند، شهر نو نخواهد شد.
ناهار را ساعت پنج و نیم خوردیم و دو ساعتى استراحت کردیم. مقرر شد تا پس از بیدارى، به سمت کربلا برویم و آخر شب برگشته، اگر فرصتى شد، به حرم امیرالمؤمنین (ع) مشرف شویم، بلکه در شب جمعه، هر دو مکان مقدس را درک کنیم.
زیارت امام حسین (ع) در کربلا
85 کیلومتر فاصله نجف تا کربلا را طى یک ساعت و اندى آمدیم. راننده ما برادر دوست ارجمند جناب آقاى احسان جواهرى بود که در حال حاضر مسؤولیت مؤسسه اهل البیت را در نجف بر عهده دارد. در کربلا عازم مرکز اطلاع‏رسانى کربلا شدیم که آقاى سید عباس شهرستانى آن‏جا را اداره مى‏کند و سایت خوبى هم دارد. در این سایت که اندکى بعد ملاحظه کردیم، عکس‏هاى تاریخى جالبى از کربلاى قدیم و جدید هست که دیدنى است. تصاویرى هم از وضع انتفاضه در کربلا در این سایت هست.
دقایقى بعد عازم زیارت شدیم و ابتدا به زیارت مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس (ع) رفتیم. همه فکرم مصروف زیارت بود و تقریبا به چیزى جز آن نمى‏اندیشیدم. بعد از زیارت، از حرم بیرون آمدیم. مسیر بین‏الحرمین را قدم‏زنان و اشک‏ریزان طى کردم. همه فکرم این بود که روز عاشورا در این دیار چه مى‏گذشته است؟ زینب (رحمه الله) کجا ایستاده بود؟ عباس از کدام سو به سمت شط فرات مى‏رفته؟ و سؤالات بسیار دیگر. حرم حضرت عباس (ع) به حدى خلوت بود که چسبیده به ضریح، زیارتنامه خواندیم.
سپس وارد حرم امام حسین (ع) شدیم. در آن‏جا هم پس از خواندن زیارت، به سمت قبر حبیب بن مظاهر و بعد هم قتلگاه رفتیم. این لحظات از جمله شیرین‏ترین لحظات زندگیم بود. مسلما اولین زیارت چنین است و امید دارم این احساس برایم باقى بماند.
سپس در گوشه‏اى از حرم، اندکى نشستم و این چند سطر را درباره زیارت نوشتم. زمان کوتاه بود و ما باید هم به لحاظ امنیتى و هم امکان مشرف شدن به حرم امیر المؤمنین (ع) به نجف برمى‏گشتیم.
وقتى فاصله بین الحرمین را طى مى‏کردم، جمعیت زیادى را دیدم که در گوشه‏اى ایستاده و به سخنرانى‏اى که از بلندگو پخش مى‏شد گوش مى‏دهند. دقت که کردم، حدس قوى زدم که گویا مراسم سالگرد امام راحل است و کسى مشغول سخنرانى براى این جماعت مى‏باشد و از امام یاد مى‏کند.
دریافتیم که در شب‏هاى جمعه، تعداد زیادى روحانى شیعه به کربلا مى‏آیند. بنابراین نتیجه گرفتیم که کربلا هم مانند نجف تعداد فراوانى روحانى دارد.
براى ورود به حرم، افراد بازرسى بدنى مى‏شوند. با این حال کربلا در حال حاضر جاى امنى است. ماه‏هاست که خبرى از انفجار و انتحار نبوده و حتى در اربعین گذشته هم اتفاقى‏ رخ نداده است. در تأمین امنیت، گروه‏هاى زیادى فعالیت مى‏کنند. علاوه بر پلیس، «منظمه البدر» و نیروهاى مردمى سخت تلاش مى‏کنند.
شهر کربلا در حال حاضر محل نفوذ خاندان شیرازى‏هاست که از قدیم در این شهر بوده‏اند. مدرسى‏ها هم برو بیایى دارند و یک شبکه خبرى با نام «کربلا نیوز» راه‏اندازى کرده‏اند. تصاویرى از مرحوم آیت‏الله سید محمد شیرازى و برادرش آیت‏الله سید صادق شیرازى در شهر بود. با این‏همه، شهر از نفوذ طرفداران جماعت مقتدى صدر خالى است. به همین دلیل در این‏جا خبرى از درگیرى‏هاى نجف نیست و هرچه بوده، از سوى طرفدارانى بوده که از شهرهاى دیگر به این‏جا آمده‏اند.
بازگشت به نجف و زیارت امیر مؤمنان (ع)
ساعت دوازده شب بود که عازم بازگشت شدیم. راننده مطمئن بود، اما برخى از دوستان براى رفتن در این وقت شب تردید کردند. آقاى سید عباس شهرستانى هم گفت که خودش در این وقت به نجف نمى‏رود. با این‏حال حرکت کردیم. شب جمعه بود و انتظار مى‏رفت که این مسیر خلوت نباشد، اما چنان خلوت بود که یقین‏کردیم بسیارى مثل آقاى سید عباس شهرستانى تصمیم مى‏گیرند. چندین بار ما را نگه داشتند، اما سریع اجازه عبور مى‏دادند.
تا این‏جا ما فقط یک بار نیروهاى امریکایى را دیدیم که فکر مى‏کنم در همان نزدیکى دیوانیه بود. وقتى نیروهاى‏امریکایى از جاده‏ها عبور مى‏کنند، ماشین‏هایى که از مقابل مى‏آیند، باید کنارى بایستند تا نیروهاى امریکایى رد شوند تا مبادا دست به عملیات انتحارى بزنند. اما گفتند که در مسیر نجف و کربلا یک پادگان متعلق به آنها هست. فکر مى‏کنم جاى‏هاى دیگرى هم مستقر هستند، اما به دور از چشم مردمند و فقط در مواقع خطر خود را نشان مى‏دهند.
بالاخره با اضطراب به نجف رسیدیم. یکسره به خانه محل سکونت رفته، خوابیدیم. واقعا خسته بودیم. اما مشکل عمده، نبودن برق بود. چندین ساعت متوالى برق نیست و ژنراتورهاى برق هم قادر به تأمین برق کولرهاى گازى نیستند. بنابرین یا باید در حیاط خوابید یا زیر پنکه. اما مشکل این بود که اغلب اوقات همین ژنراتور هم کار نمى‏کرد!
صبح ساعت 5. 8 به سمت حرم شتافتیم. مسیرى که مى‏آمدیم، از شدت خرابى و ویرانى و عدم نظافت، واقعا ناراحتمان کرد. از منطقه‏اى که ماه‏ها قبل میان نیروهاى مقتدى و امریکایى‏ها درگیرى بوده، گذشتیم. هنوز آثار ویرانى و جاى گلوله‏ها روى در و دیوار و ساختمان‏ها بود. در این بخش ساختمان‏سازى هم آغاز شده بود، اما به نظر مى‏رسید متوقف شده است. به محل انفجارى که براى مرحوم شهید سید محمدباقرحکیم رخ داده بود رسیدیم. دیوار حرم در سمت قبله، به قدرى سوراخ سوراخ شده بود که حد نداشت. روبه‏روى باب قبله، شارع الرسول است که منزل آیت‏الله سیستانى هم در اوایل همان خیابان قرار دارد. درست روبه‏روى محل انفجار هم خانه‏هایى بوده که تخریب شده است؛ یعنى بخشى از ابتداى خیابان شارع الرسول از بین رفته است. این‏جا خانه مقتدى صدر بوده که فعلا به محله حنانه در نزدیکى همان حىّ الحسین که ما اقامت داریم، منتقل شده است. آثار این تخریب‏ها که برخى بر اثر درگیرى و بیشتر آنها به قصد بازسازى است، فعلا صورت شهر را ضایع کرده است.
وارد حرم شدیم. ساعت خلوتى بود؛ به‏خصوص الان که اساسا زائر خارجى وجود ندارد. زیارات را مرحله به مرحله بر اساس مفاتیح الجنان خواندیم که دوستمان آقاى معراجى در ابتداى سفر به هر یک از ما یک جلد از آن اهدا کرده بود. زیارت آرام و دل‏نشینى بود. بعد از زیارت، گشتى در این حرم کوچک زدیم.
هر سه حرم، شامل یک صحن است، با بنایى باشکوه در وسط آن و اتاق‏هایى در اطراف که براى دفن علما و شخصیت‏ها بوده است. در ابتداى ورودى باب قبله، سمت چپ، حجره‏اى قرار داشت که مدفن شیخ انصارى بود که داخل آن را تعمیر مى‏کردند. بعد از ورود به صحن، در سمت راست، اتاق سوم، محل دفن حاج شیخ عباس قمى بود. در اتاقى دیگر چسبیده به مسجد خضراء آیت‏الله خویى دفن شده و در نزدیکى یکى از کفشدارى‏ها اتاق کوچکى بود که محل دفن آیت‏الله حاج آقا مصطفى خمینى بود که براى آنها فاتحه خواندیم.
دیدار با آیت‏الله سید مهدى خرسان‏
قرار بود ساعت 10 صبح به دیدن آیت‏الله سید مهدى خرسان برویم. خانواده خرسان از خانواده‏هاى مشهور روحانى در نجف هستند. پدر ایشان سید حسن خرسان بود که تصویرش در اتاق دیده مى‏شد و زیرآن نوشته شده بود که صبح روز یکشنبه 12 جمادى الاولى سال 1406 درگذشته است. در این اتاق تصاویر و خطوط جالب دیگرى هم وجود داشت و فضا را تاریخى کرده بود.
آقاى سید مهدى خرسان، فقیه و مصحح آثار و متون شیعى است. کتاب مفصلى هم درباره ابن عباس دارد که در دست چاپ است. فارسى را به خوبى مى‏دانست و حتى تعبیرهاى‏ جالبى مثل این جمله «کمیتم لنگ است» به کار مى‏برد. این نمونه را مثال زدم که معلوم شود فارسى تا چه اندازه در نجف رایج است. پسرش هم فارسى مى‏دانست. سال گذشته کتاب او درباره امام على (ع) با نام «على، امام البررة» کتاب سال ولایت شناخته شد و جایزه گرفت که در همین روز آقاى معراجى جایزه ایشان را به وى تحویل داد.
امان از کوچه‏هاى نجف قدیم. واقعا وحشتناک است. بسیار کثیف و تنگ و در شرایط عادى، واقعا غیر قابل تحمل. درست روبه‏روى خانه آقاى خرسان، خانه‏اى بود که در آن مجلس درس برقرار بود؛ پرسیدیم: چیست؟ گفتند: در این‏جا حجت‏الاسلام والمسلمین سید باقر سیستانى، فرزند آیت‏الله سیستانى تدریس مى‏کند. گفتیم: امروز که جمعه است! گفتند: درس ایشان در هیچ روز هفته تعطیل نیست. چند محافظ هم در کوچه براى وى ایستاده بودند. آقاى خرسان از آینده عراق سخت بیمناک بود و مى‏گفت: آینده عراق تاریک است. البته افزود که من غیب نمى‏دانم. سلام آقاى روضاتى را به ایشان رساندم و ایشان هم متقابلا اظهار کرد به ایشان سلام خاص مرا برسانید.
دیدار با آیت‏الله العظمى سیستانى‏
مطابق برنامه، قرار بود ساعت 10 با آیت‏الله سیستانى ملاقات کنیم. ما سر وقت وارد شدیم. با احترام برخورد کرده و بازرسى نکردند. در آن‏جا آقاى سید محمدرضا فرزند آیت‏الله سیستانى و نیز آقاى حامد الخفاف سخن‏گوى ایشان حاضر بودند. ملاقات ما تقریبا دقایقى بعد از ساعت 10 آغاز شد و تا 15 دقیقه به 12 ادامه یافت. در تمام این مدت آقا سید محمدرضا ایستاده بود.
ابتدا آقاى معراجى دوستان را معرفى کرده، درباره کتابخانه حدیث توضیحاتى دادند و سپس آقاى مهدوى از کتابخانه‏هاى تخصصى سخن گفت و این‏که با لطف آقاى شهرستانى این چند کتابخانه تخصصى قوام گرفته و به صورت قفسه باز در اختیار محققان قرار دارد. بعد چند نمونه از نوشته‏هاى خود را به ایشان تقدیم کرد و درباره برخى از آنها توضیح داد؛ از جمله «تاریخ تدوین حدیث» که اصل آن در مقدمه «معجم بحار الانوار» بوده و آیت‏الله سیستانى ابراز کردند که آن مقدمه را دیده‏اند و از هر آنچه تا به حال ایرانى‏ها در این زمینه نوشته‏اند، بهتر و ادق و امتن است. آقاى مهدوى توضیح داد که بخشى از این کار از من و بخش دیگر آن از آقاى عابدى است. نوبت به بنده رسید. چند کتاب از کارهاى خودم را به ایشان تقدیم کردم. اولین کتاب «الشیعة فى ایران» بود که درباره‏اش اندکى توضیح دادم. ایشان بلافاصله پرسید که در قرن نهم هجرى کدام عالم مشهور شیعه زندگى مى‏کرده است. پرسش جالبى بود و پیدا بود که از علم برمى‏خیزد. اشاره به استرآبادى کردم. ایشان فرمود که مقصودم زمان صفوى نیست. بلکه پیش از آن است. عرض کردم در این دوره تصوف و تشیع مخلوط بوده و عالم چندانى نیست. صحبت از ابن‏فهد حلى شد که گفتند مربوط به قبل از قرن نهم است، اما تأکید شد که وى در قرن نهم هجرى مى‏زیسته است. از ابن ابى‏جمهور احسایى یاد شد و این که به مشهد و هرات آمده است. ایشان که گویى به تازگى «عوالى اللئالى» را خوانده بود، به تفصیل درباره ابن ابى‏جمهور سخن گفت و ضمن تأیید این‏که از علماى قرن نهم است، اشاره کرد که وى کتابش را به گونه‏اى نوشته است که نشان دهد اصول حدیثى شیعه در متون دیگران هم هست؛ چون آن زمان این اتهام رایج بوده است. ایشان اصرار داشت که از این کتاب برنمى‏آید که او به هرات رفته و مذاکره او هم با آن عالم سنى در خانه یکى از سادات رضوى در مشهد بوده است.
اندکى درباره تصوف و تشیع بحث شد و این‏که ابن ابى‏جمهور قدرى اینها را با هم درآمیخته است. به این مناسبت و با اشاره به این که آقاى عابدى مسؤولیت کتابخانه فلسفه و عرفان را دارد، بحث درباره عرفان تقریبا به تناوب در این دیدار مطرح گردید. ایشان به زمان حاضر اشاره کرد که گویى در ایران قدرى تصوف و افکار عرفانى رواج یافته است. آقاى عابدى گفت: عرفان که در حال حاضر در دنیا خیلى رونق گرفته، این خوبى را دارد که مى‏توان از آن طریق خیلى‏ها را به دین جذب کرد. آیت‏الله فرمود: البته عرفان وسیله جذب به سوى همه ادیان است، نه فقط دین اسلام. آقاى عابدى گفت خوبى دیگر عرفان آن است که جلوى رشد وهابى‏ها را مى‏گیرد. ایشان فرمودند: این بدترین خوبى عرفان است که تصور کنیم کارش این است که جلوى نفوذ یک مذهبى که ضد منطق و تفکر است را مى‏گیرد؛ مثل ابن‏تیمیه که کتاب در رد منطق نوشته است. ایشان تأکید کرد که عرفان محدودیت ندارد. یک بسم الله‏الرحمن الرحیم بگویید و ادامه بدهید به جایى ختم نمى‏شود! اما فقه بالاخره به جایى ختم مى‏شود. در این میان گاه دوستان مى‏کوشیدند تا به شوخى آقاى عابدى را تحت فشار قرار دهند، اما آقاى سیستانى تأکید مى‏کرد که من اصلا به اصل فکر عرفان کارى ندارم؛ بحث درباره ظرفیت‏هاى اجتماعى آن است و نقشى که در جامعه و زمان‏ ما دارد. ایشان از نگرش تکثرگرایانه یاد کرد و چند بار هم از بسط تجربه نبوى سخن گفت و این‏که این بحث‏ها چهارچوب ندارد. از این‏که در ایران این قبیل افکار رشد کرده، اظهار نگرانى مى‏کرد و مى‏فرمود که برخى از افراد ابتدا آزاد گذارده مى‏شوند که هر چیزى بگویند و بعد جلوى آنها گرفته مى‏شود. گویى مقصودشان این بود که از اول در این باره باید فکرى کرد. شاید هم مقصود آن بود که این آقایان خودشان همین مبانى را قبول دارند و زمینه‏اش همین است.
باز برگشتیم به بحث از محقق کرکى در اول صفویه. من از تأثیر او در دولت صفوى سخن گفتم. ایشان اصرار داشت که روابط محقق کرکى با شاه اسماعیل اندک بوده است. اطلاعات ایشان نشان مى‏داد که از تواریخ این دوره آگاه است و به حق اشاره مى‏کرد که او یک سفر به ایران داشته که آن هم در زمان فتح هرات بوده و به داستان کشته شدن نواده تفتازانى اشاره کردند که محقق کرکى به شاه اسماعیل اعتراض کرد که نباید او را مى‏کشت و باید اجازه مى‏داد با او مناظره کند تا مردم به تشیع بگروند. به ایشان عرض کردم که یک بار هم شاه اسماعیل به عراق آمده، با محقق کرکى و سید محمد کمونه ملاقات داشته و آنان وى را همراهى مى‏کردند. عرض کردم که در مقدمه «جامع المقاصد» هم از صفویه نام برده است. ایشان به حق فرمود که اسم شاه اسماعیل در آن‏جا نیامده است. عرض کردم نیامده، اما وصف چند سطرى از سلطنت صفوى شده است. با این حال قبول داشت که در دوره شاه‏طهماسب، رابطه محقق بیشتر شده، اما در همان دوره هم از پذیرفتن نقشى مهم ابا داشته و نمونه‏هایى را مثال زدند؛ از جمله این که چرا رفت و این که برخى از درباریان علیه او توطئه کردند. عرض کردم به لحاظ فکرى خیلى نقش داشته و از لحاظ سیاسى هم عنایت به او بوده است. ایشان فرمود که این حکمى که براى او نوشته‏اند، فقط روى کاغذ بوده است. بعد به شوخى افزود که کارش مثل من بوده است. من هم عرض کردم دقیقا همین‏طور است. واقعا در ذهن من این‏طور بود و اشاره‏اى هم کردم که یک عالم نجفى به داد صفویه رسید. ایشان شرحى درباره شهید ثانى داد و این که او به ایران نیامد. در واقع این براى ایشان مهم بود که چرا شهید ثانى حاضر شده به استانبول برود امتحان بدهد تا اجازه تأسیس مدرسه در بعلبک به او بدهند، اما حاضر به آمدن به ایران نشده است.
ایشان ضمن صحبت‏هایش به کار ابن ابى‏جمهور اشاره کردند و فرمودند که ما باید کتاب‏هاى قدما را تقویم تاریخى کنیم؛ یعنى ببینیم در کجا و تحت چه شرایطى تألیف شده و چه هدفى را دنبال مى‏کرده است؛ یعنى فضاى حاکم بر تألیف کتاب را بشناسیم. نگاه ایشان به‏ «عوالى اللئالى» هم که قبلا از آن صحبت شد، درست از همین زاویه بود. ایشان درباره کتاب‏هاى لغت هم همین مثال‏ها را مى‏زدند که هر کدام با عنایتى و در فضایى نوشته شده است.
در میان صحبت‏ها از عوام‏زدگى صحبت کردند و با اشاره به نوشته آقاى مطهرى در این باره افزودند که هرچه هم از عوام‏زدگى فرار کنیم، باز مقدارى از آن باقى مى‏ماند. در میان ما کسى جرأت نقد آثار گذشته را ندارد. مثلا در «علل الشرایع» مطالبى هست که سند و متنش شبیه به مطالبى است که در «الهفت الشریف» آمده، اما کسى نمى‏تواند نقد کند. ایشان تأکید کردند که البته مقصودم از نقد، بررسى است.
آیت‏الله سیستانى اشاره کردند که معمولا به ماها گفته مى‏شود رأى خودتان را از قبل انتخاب کرده‏اید و بعد دنبال شاهد مى‏گردید که این تا حدى درست است و یک مقدارش طبیعى است.
من از ایشان درباره آقاى مطهرى پرسیدم. ایشان فرمود که ما یک سال درحجره ایشان در فیضیه در درس حضرت امام‏[1] شرکت مى‏کردیم. در آن یک سال، آقاى منتظرى و عده‏اى دیگر هم بودند که من الان اسامى دیگران را به خاطر ندارم. آن موقع همه موهاى امام سیاه بود.
آنچه از مجموعه بحث‏ها به دست آمد، این بود که ایشان اطلاعات جالبى درباره مسائل مختلف دارد و از جزئیات آگاه است و پیداست که خیلى و متنوع مطالعه مى‏کند. خود ایشان‏ درباره تصوف و فرقه‏هاى صوفى مى‏فرمود که درباره هر یک ازآن‏ها چیزهایى مى‏داند و همین‏طور هم بود. مثلا از عبدالجلیل قزوینى و کتاب نقض او نمونه هایى مى‏آورد که جالب بود. حتى از تاریخ سیاسى شیراز پیش از صفویه و مکتب شیراز هم آگاهى‏هایى داشتند.
درباره عرفان که بحث شد، ایشان گفتند که البته من مخالف عرفان نیستم و خودم هم فصوص یا بخشى از آن را خوانده‏ام. با اهل عرفان هم بوده‏ام؛ اما عرفان تا حدى خوب است. مثلا حضرت امام تا سال 60 قمرى کارهاى عرفانى مى‏کرد و بعد از آن کنار گذاشت. مثلا در همین درس‏هاى ولایت فقیه که در این‏جا یعنى نجف ارائه مى‏دادند، گفتند که ولایت از فقهاست، نه عرفا. آقاى عابدى اشاره کرد که برخى از این مفاهیم مثلا ولایت، در عرفان هم بوده که ایشان هم تأیید کرد و افزود که حتى کلمه «شاه» زمانى متعلق به آنها بوده است.
ایشان درباره عمومى کار کردن فرمودند که مطالعات عمومى و چندرشته‏اى تا حدى خوب است، اما باید کار تخصصى باشد؛ مثلا کسى که مى‏خواهد در فقه و اصول کار کند، دیگر همزمان نمى‏تواند به صورت اختصاصى در عرفان و فلسفه کار بکند. مطالعات عمومى خود ایشان خوب و مى‏توان گفت براى یک مرجع تقلید در این سطح، عالى بود.
ایشان در جریان برخى از مسائل فکرى جارى ایران هم بود و روشن بود که اخبار را هم دنبال مى‏کردند. یک بار که از دوره شاه‏طهماسب صحبت شد، به هنر نقاشى در عهد او اشاره کردند و از شاهنامه طهماسبى صحبت کرده افزودند: همین شاهنامه‏اى که اخیرا شماها خریدارى کردید. عرض کردم شما از اینها هم خبر دارید؟! به شوخى فرمودند که البته، مى‏خواهم بدانم پول‏ها کجا خرج مى‏شود.
ایشان فرمود ما تا زمانى که صدام بود، از کتاب‏هاى ایران خبر نداشتیم. مثلا من متن کامل قانون اساسى‏ایران را نمى‏شناختم، ولى بعد از صدام، کتاب‏هاى زیادى آمد و خواندیم.
چند بار اشاره به کتاب‏هاى خاطرات چاپ ایران کردند که این اواخر منتشر مى‏شود. انتقادهایى به آنها داشتند؛ اما فرمودند که من گاه یک کتاب این‏جورى را سه بار مى‏خوانم و حواشى مى‏زنم که مثلا فلان مطلبش با چیزى که در فلان جا گفته شده، سازگار نیست. ایشان از کتابى که درباره مرحوم حاج شیخ عبدالکریم نوشته شده وهمه سکوت‏هاى ایشان را سیاسى تفسیر کرده، انتقاد داشتند. همچنین اشاره کردند که در این کتاب‏هاى خاطرات، پنبه متحجرین (این کلمه را با طعنه به کار بردند) زده شده و چیزى براى آنها باقى نگذاشته‏اند. مقصودشان این بود که خیلى به آن قشر سنتى حمله شده است. یک بار هم بنده اشاره به نقش ایشان در حوادث اخیر کردم و ستودم. ایشان افزود باید صبر کنیم ببینیم چه مى‏شود: «شاهنامه را باید آخرش را خواند».
توجه ایشان به آثار غربى‏ها هم جالب است. ایشان تأکید کرد که آثار آنها این تفاوت را با آثار ما دارد که آنها کارهاى گذشته را تقویم تاریخى مى‏کنند. به هر حال به نظر مى‏آمد که هرچه از آن قبیل آثار دستشان بیاید، مطالعه مى‏کنند. مجموعا تأکید داشتند: اصلا نه در عرفان، نه افکار دیگر، بحث مخالفت و موافقت فعلا در کار نیست. من همه چیز را مى‏خوانم. این یک مرحله مهم است.
توجه ایشان به تطور عقاید جالب بود. متأسفانه ایشان اجازه ضبط این صحبت‏ها را نمى‏دهند. حاضر به تحریر مجدد نوشته‏هاى چاپ نشده خود هم نیستند. اجازة گرفتن تصویر و فیلم هم به کسى نمى‏دهند. سخنرانى هم براى مردم ندارند. درس ایشان هم سال‏هاست که تعطیل شده است. همه اینها سبب شده تا افکار و شخصیت ایشان ناشناخته بماند.
آقاى مهدوى راد چند بار از ایشان خواست که اجازه چاپ کتاب تعادل و تراجیح خودشان را بدهند. فرمودند که اینها افکارى بوده که در همین حد من گفته یا نوشته‏ام و نمى‏خواهم چاپ بشود. من، وجودم و نوشته هایم متعلق به امام زمان (عج) است. هر کس مى‏خواهد، مى‏تواند استفاده کند. ایشان روى نکته اخیر چند بار تکیه کرد و فرمود: اگر کسى مى‏تواند، از همان‏ها استفاده کند، اما بیشتر از این نمى‏شود؛ یعنى اگر کسى آنها را به دست آورد و استفاده کرد، اشکالى ندارد. آقاى مهدوى درخواست دیگرى را مطرح کرد و آن چاپ بحث تحریف قرآن بود که به هر حال انتشار آن از سوى یک مرجع تقلید براى دفاع از شیعه، مهم است. ایشان فرمود: به عنوان نظر من مى‏توانید نظرم را درباره عدم تحریف قرآن اعلام کنید؛ اما چاپ آن بحث‏ها فعلا مقدور نیست. ایشان افزود که زمان صدام هم کسى کتابى نوشت و عقاید اهل سنت را درباره تحریف به صورت تاریخى از اول به این طرف آورد؛ مثلا آیه رجم و قصه بز عایشه و ... من گفتم چه لزومى دارد که اینها منتشر شود؟ آدمى که خانه‏اش شیشه‏اى است، نباید به خانه همسایه سنگ بیندازد. مگر شما مى‏خواهید این چند نفرى هم که در نجف مانده‏اند را از بین ببرند؟!
آثار آقاى مهریزى هم که درباره مسائل فقهى و مسائل مربوط به زنان بود به ایشان داده شد. ایشان به شوخى فرمودند که چه حقوقى را به زن داده‏اید؟ مثلا ریاست جمهورى یا ...؟ اما بدانید مسئله در این‏جا توقف ندارد و همین‏طور جلوتر مى‏رود و چیزهاى دیگر مى‏خواهند.
ضمن صحبت‏ها، آقاى عابدى نام یکى از مراجع قم را بردند که ایشان شهرت را حجت مى‏داند. آقاى سیستانى سکوت معنادارى کرده، بحث را عوض کردند و فرمودند در بحث‏ علمى نام اشخاص نباید برده شود.
ایشان در آخر این دیدار باز هم اشاره کردند که برخى از افکار حروفیه در حال انتشار در ایران است، اما همچنان تأکید داشتند که مقصودشان تأثیر اجتماعى این مباحث است، نه نقد علمى نسبت به اصل آن‏ها. البته ملاحظه آقاى عابدى را هم داشتند که دوستان مرتب به شوخى مى‏گفتند تکلیف کتابخانه فلسفه و عرفان روشن شد. ایشان تأکید کردند که من مخالف نیستم؛ مطالعه که باید باشد؛ بحث چیز دیگرى است.
جلسه در کمال انس و محبت آغاز شده و با همین وضع پایان یافت. دوستان ما بسیار خشنود بودند و ایشان هم به نظر مى‏آمد که راضى هستند. گویى مدت‏ها بوده که از این قبیل مباحث در جلساتشان نداشتند. طولانى شدن جلسه هم نشان از همان داشت. برخى از دوستان مسؤول آن‏جا گفتند که جلسات به این طولانى بسیار نادر است. به هر حال جلسه بسیارخوبى براى ما بود که با افکار ایشان آشنا شویم؛ هرچند با یک جلسه نمى‏توان کاملا با دیدگاه‏هاى ایشان آشنا شد. من شخصا هیچ زمانى با هیچ مرجعى این‏گونه خودمانى صحبت نکرده بودم. شگفت آن‏که تازه مجلس اول بود!
آیت‏الله سیستانى هویت ایرانى خود را کاملا حفظ کرده و فارسى را بسیار روان صحبت مى‏کند؛ حتى گاه اصطلاحات مشهدى را هم به کار مى‏برد. آقاى سید محمدرضا هم که اکنون 43 سال دارد، به همان روانى فارسى را صحبت مى‏کند. ایشان هم که به لحاظ علمى نیرومند است، دو سه سالى است که درگیر سیاست شده و به جز یک بحث علمى روزانه، از درس فاصله گرفته است. پس از آن که از خدمت آیت‏الله سیستانى مرخص شدیم، در این اتاق قدرى با آقاى خفاف صحبت شد. سپس‏آقاى سید محمدرضا آمد. درباره امکان استفاده بیشتر از ظرفیت علمى آقاى سیستانى صحبت شد که ایشان مى‏فرمود: برخى از این امور با مسائل امنیتى سازگار نیست و برخى را هم خود ایشان رضایت نمى‏دهد. ایشان گفت که ما حتى یک نوار ویدئویى از ایشان نداریم. البته یک دوره و نیم اصول ایشان ضبط شده که یک بار هم آقازاده ایشان آقاسیدباقر شروع به پیاده کردن آنها کرد. اما آقاى سیستانى همان مطلب را آن قدر دستکارى کردند که معلوم شد اگر از اول بنویسند بهتر و راحت‏تر است. آقا سید محمدرضا گفتند که‏آن اوایل که امکانش بود، آقا آراى امام را هم در درس مطرح مى‏کردند، اما بعدا که اوضاع سخت شد، دیگر امکان نام بردن از ایشان نبود.
درس اصول آیت‏الله سیستانى پس از انتفاضه عراق در شعبان سال 1991 تعطیل شده است. درس فقه هم پس از سقوط صدام تعطیل شده و در حال حاضر هم امکان شروع مجدد نیست. البته به نظر مى‏آمد که ملاحظه و احتیاط زیاد است. مقصود فقط مسائل امنیتى نیست که به هر حال، آیت‏الله سیستانى دشمنان قدرتمندى دارد؛ بلکه مقصود، ملاحظات دیگرى است که مانع از برقرارى یک درس با شاگردان محدود هم شده است.
ناهار را به مؤسسه آل البیت رفتیم که در نجف شعبه دارد و همان‏طور که گفتم، آقاى احسان جواهرى آن را اداره مى‏کند. آقاى خفاف هم بود. راجع به برخى از مسائل کلى نجف هم صحبت شد. درباره مقتدى پرسیدم. گویا حدود دو هفته قبل دیدارى بین آقاى سید محمدرضا و خفاف با ایشان بوده است. آقاى خفاف معتقد بود که مقتدى قابل جذب است و مشکل، اطرافیانش هستند که خود مقتدى هم روى آن تأکید داشت.
به نظرم مقتدى مى‏داند که اقدام آیت‏الله سیستانى در بازگشت از لندن، چه اندازه در حفظ جان این گروه اهمیت داشت.
دیدار با استاد شیخ باقر شریف القرشى‏
بعد از ناهار براى استراحت به منزل رفتیم و دو ساعتى استراحت کردیم. حوالى ساعت 5/ 5 قرارى براى دیدار با استاد شیخ باقر شریف القرشى داشتیم. منزل ایشان در «حىّ العلماء» بود؛ نزدیک محل اقامت ما که «حىّ الحسین» است و در سمت دیگرش «حىّ الحنانه» که فعلا مقتدى صدر هم آن‏جاست. آقاى القرشى خانه خوبى داشت؛ هرچند کوچه‏ها کثیف‏ است. خودش و شیخ مهدى پسرش به استقبال تا در خانه آمدند. مثل همیشه نکته‏ها و لطایف مى‏گفت. فهمیدن صداى ایشان قدرى سخت است، اما نکات عالى است. از سیاست ضد شیعى صدام سخن گفت و این‏که چه قدر اینها جنایت کردند و چه قدر آدم کشتند. ایشان گفت فقط لطف خدا بود که کسى مانند من که همه‏اش براى اهل بیت نوشته، سالم بماند. این یک شبه‏معجزه بود. درباره آیت‏الله سیستانى گفت که ایشان بانى عراق جدید است. آقاى قرشى روى ایرانى‏ها خیلى حساس است و فوق‏العاده علاقه‏مند. این علاقه حد و حصرى ندارد. درباره کوفه قدیم گفت که نیمى از آن دست ایرانى‏ها بوده و براى همین جاحظ از «کوفة الحمراء» سخن گفته است. در «البیان و التبیین» اصطلاحات فارسى ایرانى رایج در عراق در دو صفحه فهرست شده است. ایشان گفت که ساکنان کوفه یمنى بودند و ایرانى.
این ملاقات عصر جمعه ساعت 6 بود و مقرر شد تا ظهر روز شنبه براى ناهار به منزل ایشان بیاییم. پسر ایشان شیخ مهدى هم که در قم است، در حال حاضر این‏جاست. یک مصاحبه با ایشان در مجله کتاب ماه دین شماره 72 درج شده که حاوى اطلاعاتى پیرامون زندگى اوست.
باید بیافزایم برخى از قمى‏هایى که اصالتا نجفى هستند، در حال آمدن به این‏جا هستند؛ از جمله شیخ باقر ایروانى که درس فقه و اصول، در مرحله سطح و خارج دارد. امید مى‏رود که به تدریج اوضاع درسى این‏جا بهتر هم بشود. همین الان هم شمار درس‏ها فراوان است و روشن است که فضاى درسى نجف در حال گرم شدن و جدى شدن است.
دیدار با آیت‏الله العظمى فیاض‏
در همان عصر جمعه (13 خرداد) به دیدن آیت‏الله فیاض رفتیم. آقاى محمد اسحاق فیاض (داماد مرحوم مدرس افغانى) به سبب تقریرات درس آیت‏الله خویى که حدود سى سال قبل با نام «المحاضرات» چاپ شده، شناخته مى‏شود. ایشان از مراجع فعلى نجف است که در پاکستان و افغانستان و شاید جاهاى دیگر مقلدینى دارد. منزل ایشان روبه‏روى منزل سید محمد بحرالعلوم، از اعضاى مجلس حکم سابق است که پسرش هم وزیر نفت است. آن منطقه در حصار امنیتى قرار داشت. مجلس درس آقاى فیاض هم همان‏جاست. آقاى فیاض با روى باز از ما استقبال کرد و بلافاصله از صدام و شدت سخت‏گیرى بر مردم سخن گفت و این‏که در تاریخ، مانند او نیامده است. وى ازآدم‏کشى‏هاى وحشتناک او سخن گفت و این که علاوه بر کشتن، مردم عراق را تحقیر کرد. با آنها برخورد انسانى نداشت. صدام عراق را نابود کرد. همه چیز را از بین برد. اگر کسى این‏جا نبوده باشد، نمى‏داند صدام چه کرد. آنها مردم را هم فریب مى‏دادند؛ مثلا در مجله الفبا نوشته بودند که عُدى مى‏خواسته خانه بسازد، اما پولش تمام شده بود. از پدرش صدام درخواست پول کرده و او گفته بود که پولى ندارد. فقط چند گوسفند از طرف عشایر به او اهدا شده؛ همان‏ها را ببرد و بفروشد و خانه‏اش را تمام کند. آقاى فیاض مى‏گفت اینها آن‏قدر ظلم کردند و دنیا هم ساکت بود. فقط هر سال اسم عراق در فهرست کشورهایى که حقوق بشر را رعایت نمى‏کنند مى‏آمد. او گفت: صدام مردم عراق را گداصفت بار آورده بود. این‏قدر گدا زیاد شده بود و زائران را اذیت مى‏کردند که حد و حصر نداشت. حقوق بسیار کمى به معلم‏ها مى‏داد و همه آنها به دنبال گدایى بودند و فساد ادارى هم بالا بود.
آقاى مهدوى از ایشان پرسید که آیا به جز تدریس، مشغول تألیف هم هستند؟ ایشان گفت که مشغول نوشتن اصول خودش است که تاکنون شش مجلد آن چاپ شده است. از فقه ایشان هم ده جلد چاپ شده، اما فعلا متوقف شده است. ایشان یادداشتى را که درباره اعطاى آثارشان در دفترم نوشتم، امضا کردند تا فرزندشان آن کتاب‏ها را در قم به ما بدهد تا در قم چاپ شود؛ چون چاپخانه‏هاى این‏جا مال پنجاه سال پیش است. هنگام خارج شدن از منزل، ایشان، چند کتاب و کتابچه به ما هدیه دادند.
پس از خروج از منزل، براى نماز به حرم مشرف شدیم. مع الاسف هیچ نماز جماعتى نبود. همه مردم به صورت فرادا مشغول خواندن نماز خودشان بودند. خیلى متأسف شدیم. خاطراتى که از نمازهاى جماعت حرم امیرالمؤمنین (ع) شنیده بودیم، انتظار برگزارى نماز جماعتى پرشکوه را
در ما ایجاد کرده بود، اما فعلا خبرى از آنها نیست. حرم هم در حال بازسازى است و در گوشه و کنار آن مشغول کار هستند. اداره عمومى‏آن، به دست جوان‏هاست که فعالانه و با محبت برخورد مى‏کنند. از گدا هم خبرى نبود و معلوم شد که آنها را جمع کرده‏اند. شاید هم چون زائر ایرانى یا خارجى نیست، فعلا از آنان خبرى نیست.
من از آقاى فیاض پرسیدم که درباره مسائل جدید فقهى هم کار مى‏کند یا نه؛ ایشان فرمود: بله، کتابى درباره بانک‏ها نوشته‏اند. شب که به خانه آمدم، کتاب‏هایى را که به ما داده بودند ملاحظه کردم. به جز کتابچه‏هاى اعتقادى و تاریخى که از آیت‏الله شیخ جعفر سبحانى بود و آن‏جا به ما هدیه کردند (!)، چند کتاب از خود ایشان بود. یک کتاب ایشان درباره احکام بانک‏ها بود با این عنوان: «احکام البنوک و الاسهم و السندات و الاسواق المالیة و البورصات من وجهة النظر الاسلامیة». کتاب دیگر ایشان درباره جایگاه زنان در نظام سیاسى اسلام بود با این عنوان: «نموذج لمجموعة أسئلة حول موقع المرأة فى النظام السیاسى الاسلامى».
در رساله دوم که پاسخ به برخى پرسش‏ها درباره مسئله زن است، مطالب متنوعى دیده مى‏شود که گرچه نامنظم، اما مشتمل بر دیدگاه‏هاى سیاسى ایشان است. از آن جمله درباره ولایت فقیه است که مى‏نویسد:
ان ما هو ثابت فى الاسلام لنبى الاکرم (ص) و الامام (ع) مرتبطا بالدین الاسلامى فى مرحلة تطبیق الشریعة، و اجراء الحدود، والحفاظ بما یرى فیه مصلحة، فهو ثابت للفقیه الجامع للشرائط أیضا على أساس أن الزعامة الدینیة تمتد بامتداد الشریعة الخالدة و لایحتمل اختصاصها بزمن الحضور، لانه لاینسجم مع خلود هذه الشریعة (نموذج لمجموعة ...، ص 10).
البته جاى دیگر اشاره مى‏کند که بیشتر فقهاى طائفه و متأخرین‏ «لایقولون بالو لایة العامة للفقیه الجامع للشرائط».
نظریه آقاى فیاض تقریبا شبیه نظریه نائینى در قدر مقدور است. یک حکومت، حکومت اسلامى و دینى است که ولایت از بالا به پایین است و همان نظریه الهى در سیاست اسلامى است. اگر آن قابل تحقق نباشد، باید به آراى مردم مراجعه کرد. در این‏جا حکومت، دیگر دینى نیست. البته در این حکومت هم باید هر کسى وظایف شرعى خود را انجام بدهد. در صورتى که حکومت اسلامى باشد، زن نمى‏تواند منصب قضا و افتا را داشته باشد؛ اما در نظام لائیک که مبتنى بر رأى مردم است، زن مى‏تواند همه مناصب را داشته باشد؛ چون در آن‏جا دیگر بحث ولایت الهى نیست تا واگذارى آن نیاز به مجوز داشته باشد. به نظر مى‏رسد این حرف جدیدى است.
بر سر مزار آیت‏الله شهید سید محمدباقر صدرع (رحمه الله)
روز شنبه 14 خرداد که روز رحلت امام راحل است، ساعت 10 صبح به سمت وادى السلام حرکت کردیم. قبرستانى که نه فقط قبرستان نجف، بلکه قبرستان شیعیان عراق، بلکه شیعیان بلاد دیگر است. شاید بزرگ‏ترین قبرستان در جهان. بدون دیدن تصور روشنى از آن نمى‏توان داشت. جاى شگفت و بزرگى است. چندین کیلومتر در چندین کیلومتر. شاید هفت در پنج یا هفت در شش کیلومتر. همه پر از قبر و تکیه و بقعه و حجره. بیشتر آنها خانوادگى است و تاریخ مجسم شیعه در چهارصد سال گذشته. هر چه بگویم و بنویسم کم گفته‏ام.
ما به قصد زیارت قبر آیت‏الله شهید محمدباقر صدر رفتیم. در مسیر، مقبره شهداى جیش المهدى بود که مربوط به کشته‏هاى درگیرى‏هاى نجف با نیروهاى امریکایى است. شاید بیش از دویست نفر با پرچم‏هاى سبز. از آن‏جا گذشتیم و. به مقبره شهید صدر رسیدیم که جنازه‏اش را همان زمان صدام منتقل کرده‏اند. تصاویرى هم از کسى که جنازه را منتقل کرده بود و مراحل انتقال جنازه را انجام مى‏داد، در آن‏جا نصب کرده بودند. تازه ستون‏ها را بالا برده بودند. هر چه باشد، رهبران فعلى عراق، بخشى از شاگردان و وابستگان به حزب الدعوه بوده‏اند. اما نمى‏دانم صدرى‏ها آن‏جا را مى‏سازند یا این افراد. در فاصله چند مترى آن‏جا قبر عزالدین سلیم، رئیس شوراى حکم عراق است که توسط گروه زرقاوى ترور شد.
وى نویسنده آثار متعددى درباره اهل بیت (علیهم السلام) بود و روى قبرش از او به عنوان متفکر اسلامى یاد شده بود. در کنار مرقد شهید صدر زیارتنامه‏اى هم تنظیم شده بود که پس از سلام به معصومین (علیهم السلام) خطاب به شهید صدر آمده بود:
السلام على من فجّر الثورة فى العراق‏
السلام على من حارب الکفر و النفاق‏
السلام على منبذ الفتنة و الشقاق‏
السلام علیک من محتسب صابر
و لحب الدنیا و زخرفها هاجر ....
 بعد هم تاریخ تولد و شهادت چنین آمده بود: ولد 28/ 2/ 1935 و استشهد: 9/ 4/ 1980
یعنى ایشان تنها 45 سال داشته که با آن همه شهرت و نفوذ علمى، باید وى را از اعاجیب عالم تشیع به شمار آورد.
برخى از مقابر اطراف حرم‏
بعد از زیارت وادى السلام، راهى حرم مطهر شدیم. در مسیر، چند مقبره و مدرسه را زیارت کردیم. اول مقبره مرحوم آیت‏الله شیخ جعفر کاشف الغطاء (م 1228). این قبیل مقابر معمولا در محلى قرار دارد که یا مسجد (جامع) است یا مدرس. بعد مقبره صاحب جواهر که درب آن بسته بود، اما مدرس آن قابل رؤیت بود. مدرسه مهدیه در کنار آن بود که متعلق به شیخ مهدى کاشف الغطاء است و هنوز در دست خود این خانواده است. در حال حاضر شیخ عباس کاشف الغطاء عالم برجسته این خاندان است و تکاپوهاى علمى وى کاملا آشکار مى‏باشد. آن‏جا مدرسه‏اى است کوچک و دو طبقه با حجرات. مدرسه‏ قوام هم که از مدارس کهن نجف است، همان‏جا بود و افراد وابسته به جماعت مقتدى صدر آن را مدیریت مى‏کردند. قصد راه دادن ما را نداشتند، اما به هر زبانى بود داخل شده، نگاهى به آن انداختیم.
سپس به مقبره شیخ طوسى رفتیم که باز بود و درس هم در کنار آن برقرار بود. مدرس آقاى شیخ هادى آل راضى که تا این اواخر در قم اقامت داشت و اکنون به این‏جا آمده تدریس مى‏کند هم آن‏جا بود. پنجاه نفرى هم حاضر بودند. فاتحه‏اى خواندیم. به حیاط این مدرس آمدیم. در این سمت، قبر آیت‏الله سید محمدمهدى بحرالعلوم عالم معروف بود. تصاویر بیست‏ودو نفر از شهداى خاندان بحرالعلوم به دیوار چسبیده بود. واقعا سوزناک بود. اکثر قریب به اتفاق روحانى و جوان. همه اینها به دست صدامى‏ها کشته شده‏اند و معمولا جنازه و مقبره‏اى هم ندارند. گفتند که آقاى سید محمد بحرالعلوم که عضو شوراى حکم بود، زمانى گفته بود که اگر شیطان هم حاضر باشد، با او علیه صدام متحد مى‏شویم! خانواده‏اى که این قدر آسیب دیده، چه چیزى جز این مى‏تواند بگوید؟
دیدار با آیت‏الله العظمى سید محمدسعید حکیم‏
سپس براى زیارت امیر مؤمنان (ع) عازم حرم مطهر شدیم. مرقد حضرت یک بناى بزرگ است شامل یک صحن که ساختمانى در وسط آن قرار دارد و ضریح هم در میان آن است. چندین در دارد که یک در سمت مرقد شیخ طوسى است که به همین جهت به باب شیخ طوسى شناخته مى‏شود. روبه‏روى آن، باب قبله است. دو طرف دیگر هم باب العمارة و باب الساعة. بازرسى بدنى شدیم؛ البته از روحانیون چندان بازرسى نمى‏شود. موبایل‏ها را مى‏گیرند. آقاى معراجى یک زیارت امین الله خواند و قدرى دعا و زیارت کرده، بازگشتیم تا به منزل آیت‏الله سید محمدسعید حکیم سبط مرحوم حکیم برویم. ایشان از جمله مراجع کنونى نجف است.
جالب است بدانیم که از چهار مرجع فعلى مقیم نجف یکى ایرانى است (آیت‏الله سیستانى) یکى عرب است (آیت‏الله محمدسعید حکیم)، یکى افغانى (آیت‏الله فیاض) و یکى هم پاکستانى (آیت‏الله شیخ بشیر نجفى). تقریبا همه چیز حکایت از آن دارد که مراجع نجف به طور دربست مرجعیت آیت‏الله سیستانى را به عنوان مرجعیت علیا پذیرفته‏اند و کمترین ابهام و تردیدى در آن وجود ندارد.
وقتى رسیدیم، گفتند استاندار حله آمده و فعلا باید منتظر باشید. نشستیم. برادر ایشان آقاى سید محمدتقى حکیم آن‏جا نشسته بود که فارسى هم حرف مى‏زد. قدرى با ایشان صحبت کردیم تا آن که در باز شد و داخل شدیم. ابتدا آقاى مهدوى درباره کتابخانه‏ها صحبت کرد.
سپس آقاى حکیم شروع به صحبت کرده، از این که در حال حاضر شیعه از پرده تقیه درآمده و همه چیز آشکار شده سخن گفت. ایشان گفت: ما باید حرف‏هاى خودمان را بزنیم و اهل بیت را به مردم بشناسانیم. اگر خوب بشناسانیم، آنان به راه راست هدایت خواهند شد. من به ایشان عرض کردم که درباره شیعه‏هاى افراطى و معتدل چه باید کرد؟ کدام یک را باید به عنوان شیعه واقعى معرفى‏کرد؟ در توضیح خودم درباره تصورهایى که از شیعه در ایران امروز هست و چیزهایى که مداح‏ها مى‏گویند مطالبى گفتم.
ایشان گفتند که حد شیعه همان است که در اصول و فروع کافى آمده است. همان روایات را باید مبنا گرفت. دوستان حاضر قدرى درباره ضعیف بودن برخى روایات یا توجیه‏ناپذیر بودن آنها سؤال کردند، اما ایشان روى این مطلب اصرار داشت و خیلى حاضر به پذیرفتن ضعف آن روایات نبود. ایشان البته افزود که باید خرافات و چیزهاى اضافى را جدا کرد. آقاى مهدوى اشاره کرد که مراجع باید در این باره یعنى افراطکارى مداح‏ها توجه لازم را بدهند.
این مجلس یک ساعت و ده دقیقه به طول انجامید. ایشان کتابى هم با عنوان «فى رحاب العقیدة» دارد که در سه جلد (در یک مجلد) چاپ شده و پاسخ به پرسش‏هاى اعتقادى و تاریخى است. از اطلاعاتى هم که مى‏داد پیدا بود در این قبیل مطالب هم دستى دارد. چاپ پنجم این کتاب توسط دارالهلال (گویا در قم) منتشر شده و حاوى بسیارى از پرسش‏هاى تاریخى و اعتقادى و پاسخ به آنهاست. در برخى از موارد مى‏توان گرایش معتدل این مرجع تقلید عالم تشیع را به دست آورد؛ از جمله بحث مفصلى است که درباره صحابه، مواضع آنان و نیز مواضع اهل بیت و شیعیان نسبت به آنان آمده است.
آقازاده ایشان حجت‏الاسلام والمسلمین سید ریاض حکیم در ایران است. آقازاده دیگر همان‏جا بود که ایشان را هم زیارت کردیم. آیت‏الله حکیم فارسى مى‏فهمید، اما عربى حرف مى‏زد. بسیارى از خاندان‏هاى عرب نجف هم فارسى مى‏دانند؛ چون گاه زن‏هاى ایرانى همسر و یا خادمه آنها بوده‏اند و یا به بچه‏هاى آنها شیر مى‏داده‏اند. بسیارى از آنها هم فارسى را از طلبه‏هاى ایرانى یاد گرفته‏اند. تکلیف بازارى‏هاى کربلا و نجف هم معلوم است؛ جز این‏که بسیارى از آنها اصلا ایرانى بوده‏اند. دفتر آقاى حکیم بسیار پر رفت و آمد بود؛ در حالى که در دفتر آقاى فیاض خبرى نبود. روشن است که آقاى حکیم عراقى است و طبیعى است که رفت و آمد بیشترى داشته باشد.
در میهمانى استاد آیت‏الله قرشى‏
ظهر براى ناهار مى‏بایست خدمت آقاى باقر شریف القرشى مى‏رفتیم. ابتدا به محل کتابخانه ایشان که نزدیک حرم مطهر بود رفتیم. از تأخیرى که کرده بودیم، شرمنده شدیم. پیرمرد تمام این مدت، منتظر مانده و خسته شده بود. کتابخانه امام حسن مجتبى (ع) در سال 1993 زمان صدام تأسیس شده است؛ اما به تازگى در زمین جدیدى ساختمان تازه‏اى براى آن بنا شده و حتى زمینى هم خریدارى شده تا به آن افزوده شود. ساختمان چندین طبقه داشت و ایشان مى‏فرمود که بیش از یکصدهزار جلد کتاب دارند. بیشتر چاپ‏هاى قدیم نجف و مصر را آن‏جا دیدیم. خرید زمین کنار کتابخانه با کمک قابل ملاحظه مقام معظم رهبرى به انجام رسیده و ایشان خود به آن تصریح کرد.
پس بازدیدى سریع از کتابخانه، به منزل ایشان که در حىّ العلماء است آمدیم. نام این محل از زمان حسن البکر درست شده است. سفره جانانه‏اى پهن شده بود و همه جور غذایى در آن یافت مى‏شد. براى من که این چند روز درد معده داشتم، نگاه به آن حسرت‏آمیز بود؛ اما به قاعده «قدر مقدور» بهره بردم. همان‏جا سر سفره، دفتر خاطرات را به ایشان سپردم تا چیزى بنویسند. این متن را به پاس علاقه‏اش به ایرانى‏ها نوشت:
بسم الله منزل الکتاب هدى و رحمة و نفحات من روح الله تعالى الى رسوله العظیم مفجر العلم و الحکمة فى الارض و بعد:
ولایحظى بالولاء لهم الا خیار الخلق فان الله تعالى قد من على عباده بأئمة اهل البیت علیهم السلام دعاة العدل الاجتماعى فى دنیا الاسلام و من حسن توفیق الایرانیین .... بالعترة الطاهرة فقد نالوا بذلک الحظ والتوفیق، فقد جعلهم الله ساسة العباد و فخر بنى آدم لان‏الائمة (ع) دعاة الله فى الارض و الحمد لله رب العالمین. باقر شریف القرشى‏
آقاى مهدوى هم از ایشان خواست تا خاطره‏اى را که یکى دو بار گفته بود، در دفتر بنده بنویسد. ایشان این را نوشت:
رفع بعض اهل العلم رسالة الى الامام السید ابى‏الحسن الاصفهانى قبل مجى‏ء رمضان، جاء فیها:
مسألة أعجز من حلها
و أنت فیها سیدى أخبر
رمضان شهر جاءنا مقبلة
یصومه المفلس أم یفطر
فکتب الیه السید جواب الفتیا: یصوم المفلس بامداد من أبى الحسن. وأرسل الیه کمیة من المال.
و کتب بعض أهل العلم الایرانیین رسالة الى الامام الشیخ محمد حسین کاشف الغطاء، رسالة جاء فیها:
شهر رمضان آمد و لیس عندنا زغال. فما تقولون فى الصوم؟
أجاب الشیخ: المسألة مشکلة جدا راجعوا فیها غیرى من الاعلام.
این داستان مربوط به سخاوتمندى آیت‏الله سید ابوالحسن اصفهانى است که مى‏گویند رمز موفقیتش در آن بلاد عربى، همین سخاوتمندى‏اش بود.
گفتنى است که آقاى باقر شریف قرشى پنجاه سال قبل کتاب امام حسن مجتبى (ع) را نوشت و آخرین کتابش ازحلقات معصومین راجع به پیامبر (ص) بود که امسال چاپ شد؛ یعنى یک دوره تاریخ معصومین را طى پنجاه سال نوشته است. قرار است دبیرخانه کتاب سال ولایت، این دوره را چاپ کند. خودش به آقاى معراجى گفته بود بهترین آنها کتاب‏ «موسوعة الامام الصادق (ع)» است که براى آن زحمت زیادى کشیده است. کتاب امام حسن (ع) را فخرالدین حجازى گویا با توصیه آیت‏الله میلانى رحمة الله علیه پیش از انقلاب ترجمه کرد. امروز آقاى باقر شریف مجددا از بشار عواد و این که ناصبى است و هر جا فضیلتى از اهل بیت بوده پاورقى زده که اینها درست نیست، سخن گفت.[2]
بعد از ناهار به خانه آمدیم و استراحت کردیم. نبود برق واقعا براى ما دشوار است و شب‏ها بدتر. تا برق هست، داخل ساختمان مى‏خوابیم، اما به محض آن‏که برق مى‏رود، همه به حیاط مى‏روند و باز با روشن شدن کولر که علامت آمدن برق است، به اتاق برمى‏گردند. در همسایگى ما هم یک رستوران بزرگ هست که مولد برق بزرگى بالاى ساختمانش گذاشته و معمولا روشن است و آن قدر صدا دارد که همه جا را از صدا و دودش پر کرده است. در حال حاضر تقریبا هر کسى دستش به دهانش مى‏رسد، یک ژنراتور کوچک برق براى اوقات بى‏برقى تهیه دیده که معمولا صداى آن از منازل و مغازه‏ها به گوش مى‏رسد. هرچند در آخر شب معمولا آن را خاموش مى‏کنند تا کمتر مزاحم همسایگان باشد.
در خانه امیر المؤمنین (ع) در کوفه‏
عصر روز شنبه ساعت 7 از خانه حرکت کردیم تا به زیارت مسجد جامع کوفه و مسجد سهله برویم. من گذرنامه برنداشته بودم که مجبور شدیم دقایقى برگردیم و دوباره حرکت کنیم. اتفاقا همان ابتداى راه از ما درخواست گذرنامه کردند. در این‏جا ایستگاه‏هاى بازرسى را «موقف السیطره‏» مى‏نامند که نام عجیبى است و شاید نشانى از دوره استبداد. یکى از دوستان قدرى با مأمور عراقى مشاجره کرد که نزدیک بود مشکلى فراهم شود. بالاخره عذرخواهى شد و گذشتیم.
وقتى وارد کوفه شدیم، من احساس عجیبى داشتم. انسان آن‏قدر در تاریخ اسلام درباره‏ کوفه مطالعه کرده و حالا قرار است این شهر را ببیند. در محل کوفه اصلى، مسجد جامع است و دارالاماره و خانه امیرمؤمنان (ع). ابتدا به مسجد جامع رفتیم؛ بسته بود. گفتند: در حال تعمیر است. اصرار کردیم تا بالاخره اجازه دادند که حیاط مرقد مسلم و هانى و سپس مسجد جامع را زیارت کنیم. در مرقد مسلم هم بسته بود. قبر مختار هم داخل همان‏جاست. پشت در نماز و زیارتى کردیم. سپس وارد صحن مسجد کوفه شدیم که مى‏گفتند قبلا در همه جاى آن اسامى هر قسمت نوشته شده بوده که در مفاتیح، اعمال آنها آمده است؛ اما در حال حاضر صحن مسجد آماده براى فرش بود. وارد رواق مسجد شده و نزدیک محراب امام على (ع) نماز خواندیم. یک محراب دیگر هم که محل ضربت خوردن یا محل نمازهاى نافله حضرت بوده، در مسجد وجود دارد. بازسازى مسجد در حال حاضر با پول‏هاى «بُهره» هاست که مقبره جعفر بن ابى‏طالب (ع) را هم آنها درست کرده‏اند. سلطان برهان الدین مشغول انجام این کارهاست. این فرقه یکى از فرقه‏هاى منسوب به اسماعیلیه است که بیشتر پیروان آن در هند هستند.
از مسجد بیرون آمده، قدم‏زنان به سمت خانه امام على (ع) رفتیم. در واقع زمین پشت مسجد دارالاماره بوده که فعلا یک مخروبه است. گفتند این‏جا هرچه بسازند، خیلى سریع خراب مى‏شود. بعد از این زمین، خانه امام على (ع) است که صحنى هم دارد. مغرب بود و متأسفانه مردم همه به صورت فرادا مشغول خواندن نماز بودند. داخل خانه منسوب به امام شدیم. همه دیوارها آجرى است. حیاط کوچکى دارد. سمت راست، دو خروجى‏دارد. اولى به جایى مى‏رود که محل غسل امیرالمؤمنین (ع) است. تختگاهى سنگى ساخته‏اند و بالایش نوشته‏اند: محل غسل. دو طرف آن هم جاى نشستن امام حسن و امام حسین (ع) است که همه را با کاشى نوشته‏اند. آدم کاشى‏ها را که مى‏بیند، فکر مى‏کند واقعا از لحاظ تاریخى اینها درست است. خروجى بعدى هم اندرونى بوده است. چاه آبى هم هست که آب آن را با دلو مى‏کشند و مى‏فروشند. مى‏گویند این‏جا محل زندگى خانواده حضرت بوده است. چند اتاق کوچک در گوشه و کنار هست.
اصلا نمى‏دانم اینها درست است یا نه، اما به هر حال خانه حضرت باید چنین جایى بوده باشد. هر کس در این خانه قدم بگذارد، مخصوصا اگر دفعه اولش باشد، اشکش جارى مى‏شود. زن و مرد همه داخل این خانه رفت‏وآمد مى‏کنند. طبعا در زمان کثرت مسافر، این‏جا با ازدحام جمعیت و دشوارى رفت‏وآمد و زیارت مواجه مى‏شود. نماز مغرب و عشاء را در همان خانه خواندیم و بیرون آمدیم. این مطالب را بعد از نماز در همان خانه و کنار جایى که آن را محل غسل حضرت مى‏دانند نوشتم.
از آن‏جا بیرون آمده، قدم‏زنان به سمت ماشین برگشتیم. عازم مسجد سهله شدیم که آن هم مسدود بود و هیچ نشانى از این‏که باز شود، در کار نبود. نوشته بودند که به دلیل تعمیرات، مسدود است.
هنگام قدم زدن در کوفه، همه‏اش در فکر کوفه قدیم بودم. شاید اسم کوفه بیش از هر شهرى در تاریخ طبرى‏آمده باشد. این نشان از آن دارد که این شهر چه اندازه در حوادث صدر اسلام از جایگاه بالایى برخوردار بوده است. از خود مى‏پرسیدم که محل قبیله کنده کجا بوده؟ مذحج چطور؟ یا حمراء کوفه در کجا ساکن بوده‏اند؟
سفر مجدد به کربلا
صبح روز یکشنبه ساعت 5/ 5 به سمت کربلا حرکت کردیم. بناى ما این بود تا ظهر در آن‏جا بمانیم و براى ناهار به نجف برگردیم. ابتدا به ساختمان «شبکة کربلاء المقدسة»[3] رفتیم. اندکى بعد آقاى سید عباس شهرستانى هم آمد. صحبت‏هاى متفرقه‏اى شد. من برخى از سایت‏ها را نگاه کردم. صحبت ما درباره تصور فعلى عراقى‏ها از ایران و انتظاراتشان بود. ایشان گفت: البته فضاى نجف و کربلا با جاهاى دیگر فرق دارد. مردم مى‏دانند که ایران در گذشته چه قدر براى عتبات و آبادى آنها زحمت کشیده است؛ اما در حال حاضر مردم بسیار فقیرند و نیاز به کمک دارند. ایرانى‏ها هرچه مى‏فرستند، براى حرم مى‏فرستند؛ در حالى که مردم انتظار کمک دارند و مى‏دانند ایرانى‏ها دارند و مى‏توانند کمک کنند. حرف‏هاى او را یک یادداشت کوتاه کرده، براى بازتاب فرستادم که با اسم مستعار منتشر کرد.
آقاى شهرستانى مى‏گفت: دو سال پیش که ما آمدیم، به قدرى این‏جا ویران و کثیف بود که حد وحصر نداشت. وضع بهداشتى قدرى بهتر شده و مردم در انجام کارهاى اقتصادى فعال‏تر شده‏اند. آقاى سیدعباس شهرستانى در جریان انتفاضه شعبان 91 در کربلا بوده است. ایشان گفت که کربلا سیزده روز مقاومت کرد و از این جهت خیلى هم شهید داد. در آن زمان بخشى از بین‏الحرمین خانه و مغازه بود که همه را تخریب کردند. همان زمان یک دیوارى هم دور بین‏الحرمین کشیدند و دو در براى آن گذاشتند تا بتوانند آن‏جا را کنترل کنند. بعدها آن‏قدر فشار آوردند تا این دیوارها را برداشتند و این فضا باز شد. تا به حال هم پول خانه‏ها و مغازه‏هاى‏تخریب شده را به مردم نداده‏اند. حالا هم صحبت توسعه حرم است که هنوز به جایى نرسیده است.
ایشان از این‏که در تغییرات جدید عراق، نوعى تمایل به غربزدگى در جوانان پدید آمده که قبلا به خاطر فقر امکانش نبوده ابراز نگرانى مى‏کرد. معلوم است که این حالات روز به روز بیشتر خواهد شد. سپس به حرم مشرف شدیم. ابتدا به زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) رفتیم. زیارت دلچسبى بود. بسیار خلوت، و ما در حالى که نزدیک ضریح ایستاده یا نشسته بودیم، زیارت کردیم. بعد هم به زیارت قبر حبیب بن مظاهر و قتلگاه رفتیم. قبر ابراهیم مجاب هم در همان حاشیه حرم مطهر و داخل رواق است که آن را هم زیارت کردیم. بر اساس آنچه نوشته‏اند، وى نواده امام کاظم (ع) و پسر محمد عابد است. بعد از نماز نشستم و این چند سطر را نوشتم.
از آن‏جا بیرون آمده، به سراغ تلّ زینبیه رفتیم. از در قبله که بیرون آمدیم، دست راست، در گوشه‏اى تل زینبیه است که ساختمانى است شاید بیش از دویست متر مربع. نماز خواندیم و آقاى مهدوى راد هم بر اساس وعده‏اى که قبلا داده بود، روضه‏اى برایمان خواند. گریه کردیم. از آن‏جا به سمت مرقد حضرت ابوالفضل العباس (ع) رفتیم. در بین راه قدرى مهر و تسبیح خریده، به محل امانات سپردیم. بازار کربلا با همه بزرگى، خلوت است و براى آمدن زائران خارجى و به‏خصوص ایرانى روزشمارى مى‏کند. به حرم وارد شده، و زیارت و نماز خواندیم.
به نظرم کربلا بسیار آبادتر از نجف است. آقاى سید عباس شهرستانى هم مى‏گفت که این دو شهر مثل مشهد و قم است و از این جهت تشبیه بسیار خوبى است. ساعت یازده بود که این مطلب را بعد از نماز زیارت نوشتم و از حرم خارج شدیم. از آقاى سید عباس شهرستانى خوشمان آمد. دوستان مى‏گفتند به دائیش رفته است.
همراه با آقاى ماهر که راهنماى ما بود، به سمت محل قطع شدن دستان حضرت ابوالفضل (ع) رفتیم. دو جا بود و نزدیک به هم. براى هر کدام جایى بسیار کوچک ساخته‏اند. اولى بناى جدیدش در سال 1997 بوده که این تاریخ و نام بانى با کاشى روى خود بنا نوشته شده بود. این بناى کوچک کنار خیابان میان یک کوچه واقع شده بود. بناى دوم چسبیده به یک خانه بود. کاشى‏کارى شده و یک نقاشى هم از صحراى کربلا با کاشى روى دیوار بود؛ با تصویر دست بریده در آن نقاشى.
از آن‏جا عازم مقام صاحب الزمان (عج) شدیم. مسجد بزرگى بود در حاشیه نهر حسینى که بچه‏ها و مردها در حال شنا در آن بودند. بناى تازه و مدرن و تمییزى بود. جایى بود شبیه به مسجد جمکران یا مسجد سهله. آن‏جا هم نماز خواندیم و ساعت یازده و ربع بود که خارج شدیم. وارد خیابان سدره شدیم که روبه‏روى همان مقام است. در این خیابان، مغازه و هتل‏هاى بسیارى بود. در یک کوچه، مقام على اکبر (ع) بود که نرفتیم. اندکى جلوتر، سر یک کوچه مقام على اصغر (ع) قرار داشت که بالاى آن نوشته بودند: محل شهادت على اصغر (ع). از آن‏جا به بین الحرمین برگشته، وسائل را از امانتدارى گرفتیم و راهى بازارى شدیم که آخرش به خیابان مى‏رسید. واقعا خسته بودیم. دوستان برخى چیزهاى کوچک خریدارى کردند و من هم در گوشه‏اى نشستم. یک لحظه متوجه شدم که به خواب رفته‏ام و یکى از رفقا در همان حالت خواب، عکسى از من گرفته است. بازار را تا آخر رفتیم. از اتفاق، خانه راهنماى ما یعنى ماهر در همان حدود بود. مى‏گفت با مادربزرگش در یکى از همین خانه‏هاى بسیارى قدیمى در حاشیه بین‏الحرمین زندگى مى‏کند.
به خیابان که رسیدیم، ماشین گرفته، به مرکز اطلاع‏رسانى کربلا رفتیم. دوستان پیشنهاد کردند که به سوى مرقد حرّ بن یزید ریاحى برویم؛ هم زیارت کنیم و هم نماز ظهر و عصر را آن‏جا بخوانیم. همین کار را کردیم. هفت کیلومتر فاصله داشت. رفتیم و زیارت کردیم و برگشتیم. ساختمانى دارد و ضریح بسیار کوچکى. حرّ انسان بسیار بزرگى است و کمتر کسى است که ویژگى‏هاى آزادى‏خواهانه او را داشته باشد. مى‏گویند بعد از واقعه کربلا طایفه‏اش جنازه او را به این‏جا آورده‏اند.
آخرین زیارت حرم مطهر امیرمؤمنان (ع)
باز به محل اطلاع‏رسانى آمده، ناهار خوردیم، ساعتى استراحت کرده و به نجف برگشتیم. در آن‏جا اندکى تأمل کرده، راهى حرم شدیم تا براى آخرین بار آن حرم مطهر را زیارت کنیم. سر راه به پاساژ کهنه‏اى رفتیم. همه‏اش مغازه عبافروشى و تسبیح و بعضا پارچه بود. عبایى براى خودم خریدم. از نوه آیت‏الله خویى هم که آن‏جا مغازه پارچه‏فروشى داشت، چادرى گرفتم. دوستان هم چیزهاى دیگرى خریدند. این‏جا هر 1650 دینار معادل یک‏هزار تومان است. وسایل را در ماشین گذاشتیم و به حرم مشرف شدیم. هنگام مغرب بود. در همان صحن روى فرش‏ها نماز خواندم. براى اطمینان بیشتر، از طلبه‏اى محل مدفن حاج شیخ عباس قمى را پرسیدم؛ نمى‏دانست. گفت: من هم میهمان هستم و در سوریه درس خوانده‏ام‏ و فعلا در استان دیاله عراق ساکنم و براى زیارت آمده‏ام. از دیگران پرسیدیم؛ همان جایى را نشان دادند که قبلا نوشتم. به مرقد آیت‏الله خویى و آیت‏الله حاج آقا مصطفى هم سرى زده، فاتحه خواندیم.
عمده زیارات متعلق به امیرالمؤمنین (ع) را در این آخرین زیارت در داخل حرم خواندم و برخى را هم مرور کردم تا مضامین آنها را بدانم. لحظاتى عالى بود و زیارتى دلچسب. خلوتى آن‏جا بیش از هر چیز برایم جالب بود. به راحتى زیارت کردیم و نماز خواندیم و براى همه کسانى که التماس دعا گفته بودند دعا کردم. در یک زیارت که حاج شیخ عباس قمى آن را از «مستدرک الوسائل» و آن هم از کتاب مزار قدیمى نقل کرده چنین آمده است:
«اللّهم ارزقنى عقلا کاملا، و لبا راجحا، و قلبا زاکیا، و عملا کثیرا، و ادبا بارعا، واجعل ذلک کله لى، و لاتجعله على برحمتک یا أرحم الراحمین».
نکته جالب دیگر، توحیدى است که در درون این زیارات هست. چون الفاظ برخى از این زیارتنامه‏ها بسا ممکن است براى ناآگاهان درباره توحید شبهه ایجاد کند، به یکى از این ادعیه که بعد از نماز زیارت امیر مؤمنان (ع) آمده، اشاره مى‏کنم:
«اللّهم لک صلّیت و لک رکعت، و لک سجدت وحدک لا شریک لک، لانه لاتکون الصلوة و الرکوع و السجود الا لک، لانک أنت الله لا اله الا أنت، اللّهم صلّ على محمد و آل محمد و تقبل منّى زیارتى، و أعطنى سؤلى بمحمد و آله الطاهرین».
این مطالب را در حرم امیرالمؤمنین (ع) نوشتم و بیرون آمدیم.
بازگشت به ایران‏
شام را خورده و خوابیدیم تا صبح زود حرکت کنیم. از آن‏جا که برق نبود، به حیاط رفتیم. با این که ابتدا هوا دم کرده بود و سخت آرام بود، اما ناگهان وزش باد آغاز شد و اندکى بعد تبدیل به طوفان گردید و خاک بود که به هوا مى‏رفت. ساعتى بعد احساس کردیم نفس کشیدن دشوار شده است. برخاستم و به داخل ساختمان رفتم. دیدم خاک همه جا را گرفته است. خوابیدم و صبح ساعت 5 که برخاستم، دیدم تمام آسمان تیره و تار و پر از غبار خاک است. تمام روى زمین و فرش و کفش و همه جا پر از خاک بود. این همان‏ چیزى است که در این‏جا به آن «عجّه» مى‏گویند و گاه چندان زیاد است که بازار تعطیل مى‏شود.
سوار ماشین شده، حرکت کردیم؛ اما غبار مثل مه همه جا را گرفته بود و تا فاصله چند مترى قابل رؤیت بود. سابقا درباره این خاک نجف که از سه تا ده روز به طول مى‏انجامد، چیزهایى شنیده بودم، اما این بار به چشم دیدم. خوش‏اقبالى ما آن بود که شب آخر این اتفاق افتاد. فضاى پر از خاک نرم تا نزدیک مرز ایران ادامه داشت؛ حتى در این سوى مرز تا ایلام هم آثار آن دیده مى‏شد.
دو تاکسى ما را تا مرز آوردند و به دلیل خلوتى، کارها به سرعت انجام شد و ما به مهران آمدیم. در اداره گذرنامه، مهر خروج ما را ثبت کامپیوترى کردند و با ماشین آقاى عابدى که جایى در پارکینگ گذاشته بودیم، به سمت ایلام حرکت کردیم.
ساعت یک بود که به ایلام رسیده، به همان ساختمان شبکه امام جواد (ع) رفته، ناهار خورده، خوابیدیم و ساعت سه بعد از ظهر به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. هشت ساعت بعد یعنى ساعت 11 شب (روز دوشنبه 16 خرداد) درست در همان ساعتى که از قم بیرون رفته بودیم، به قم وارد شدیم.
در این سفر همه ناراحتى ما از آن بابت بود که به دلیل مسائل امنیتى نتوانستیم به زیارت امامان در کاظمین وسامرا برویم و به زیارت از دور اکتفا کردیم.
 
[1] . تعبیر« حضرت امام» از خود آیت‏الله سیستانى بود.
[2] . پس از بازگشت، جست‏وجو کردم و این مطلب را در« تهذیب الکمال»، ج 20، ص 484 یافتم. بشار در پاورقى ذیل حدیث غدیر نوشته است که این حدیث حتى یک طریق صحیح ندارد و اشاره به نقلى کرده که در مجلد 19، ص 405 آمده که ابوحصین گفته است: ما این حدیث را نشنیده بودیم تا آن‏که ابواسحاق از خراسان آن را آورد. بدتر از آن، کتابى با عنوان« على و الخلفاء» از بشار دیدم که به دفاع از صدام و علیه ایران نوشته شده و با تعابیر بسیار زشتى از امام خمینى یاد شده بود. وى در این کتاب صدام را« القائد المجاهد» نامیده است و کوشیده تا افکار ایرانیان را به عنوان افکار الحادى و شعوبى معرفى کند.
[3] . آدرس پایگاه اینترنتى:www .olykarbala .net .