فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

شعر

چکیده
خیمه‏ گاه‏
(روشن سلیمانى)

این خیمه‏ گاه ماست که آتش گرفته است‏
یا خانة خداست که آتش گرفته است‏

چشمان جبرئیل به خشکى نشسته ‏اند
این چشمة بقاست که آتش گرفته است‏

قرآن شنیدنى است، ز سر بر فراز نى‏
تفسیر «هل أتى» است که آتش گرفته است‏

این ناله ‏هاى کیست که از عرش می‏رسد؟
بال فرشته ‏هاست که آتش گرفته است‏

خون خداست این که به خون آرمیده است‏
یا عرش کبریاست که آتش گرفته است‏

این، خیمه ‏گاه نیست، که این قبله ‏گاه ماست‏
این خانة خداست که آتش گرفته است‏


جان ما بادا فدایت‏
(عبدالجواد شریفى)

طایر جان مى‏پرد اندر هوایت یاحسین‏
صدهزاران جان ما بادا فدایت یاحسین‏

کن به پابوست طلب ما را، به حق مادرت‏
تا کنیم اندر حرم برپا عزایت یاحسین‏

دست عباس علمدارت چو شد از تن جدا
شد کمان از داغ او قد رسایت یا حسین‏

سر نوخیزى اگر از بوستان بینم جدا
یادم آید اکبر گلگون قبایت یاحسین‏

غنچة نشکفته اى بینم اگر در بوستان‏
یادم آید اصغر شیرین لقایت یاحسین‏



 
 (اقبال لاهورى)

آن امام عاشقان پور بتول‏
سرو آزادى ز بستان رسول‏

سرخ رو عشق غیور از خون او
شوخى این مصرع از مضمون او

خاست آن سرجلوة خیرالامم‏
چون سحاب قبله‏ باران در قدم‏

بر زمین کربلا بارید و رفت‏
لاله در ویرانه ‏ها کارید و رفت‏

تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد

خون او تفسیر این اسرار کرد
ملّت خوابیده را بیدار کرد

«لا» چون از میان بیرون کشید
از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش «الاالله» بر صحرا نوشت‏
سطر عنوان نجات ما نوشت‏

رمز قرآن از حسین آموختیم‏
زآتش او شعله ‏ها افروختیم‏

اى صبا، اى پیک دورافتادگان‏
اشک ما بر خاک پاک او رسان‏


کاروان داغ‏
(سیدعلى ‏اصغر موسوى)

اى مسیر کاروانت تا ابد آیینه ‏پوش‏
ارغوان داغ تو زد در بهار سینه جوش‏

اشک و مژگان، هردو باهم در تماشا سوختند
عشق و عقل، آیینه‏ سان، فانوس دل افروختند

وسعت انبوه تو در داغ تو اندازه نیست‏
این ارادت از ازل مانده، که رسمى تازه نیست‏

اربعین تا اربعین، صد پیر با جابر قرین‏
باتو مى‏گیرد به یاد اربعینت، اربعین‏

خیمه برپا کرده با یادت، غمین بانو، رباب‏
مى‏ کند همراه زینب، هم دل عالم کباب‏

در شهودى آشکارا، جلوه‏ گر از مشرقین‏
آسمان پر مى ‏شود از بانگ ذکر «یا حسین»

یا حسین و یا حسین، آهنگ دل‏ها می‏شود
سینه ‏سینه، این نوا تا ناکجاها مى‏ رود

جرعه ‏اى از جام صبر حضرت زینب چشید
لحظه‏ اى حتى از او درماندگى، دشمن ندید

غیرت مردان حق، از حقّ آیین تو بود
هرچه بود آن‏جا، فقط آیین دین تو بود

آن‏که در میدان به نام نامى‏ ات تعظیم کرد
از شهادت در ره اندیشه ‏ات، کِىْ بیم کرد؟

هفت ایوان فلک، هم‏قافیه با پله‏ات‏
تا ردیف شعر من «هیهات منّ ‏الذله» ات‏

آسمان کوفه‏
(قنبرعلى تابش)
تا در گلوى تشنة خنجر، صدا جارى است‏
خون گلویت کربلا در کربلا جارى است‏

یا چون نسیم صبح تابستان گندم‏زار
نرم و ملایم، روستا در روستا جارى است‏

تا آسمان کوفه پابرجاست، مى‏ دانم‏
خون تو در این خاک، چون آب و هوا جارى است‏

تا قطره آبى از فرات و دجله مى ‏لغزد
باران بغضت در گلوى ابرها جارى است‏

خون تو را تا آسمان شعر پاشیدم‏
نامت از این پس، تا فراسوى صدا جارى است‏
 
زائر
(سیدابوالقاسم حسینى)

از هزاران زائر دردآشنا، من هم یکى‏
زین همه مسکین سرتاپا گدا من هم یکى‏

هر طرف بسته دلى، قفل ضریح مِهر تو
مُهر شد با خون دل، این قفل را، من هم یکى‏

هر یکى را کاسه ‏اى از بى ‏کسى پیشت فراز
پُر شده از اشک، دستِ کاسه ‏ها، من هم یکى‏

پاى ‏بوست را ملائک صف به صف پر ریخته‏
خوش که ریزم در جوارت دست و پا، من هم یکى‏ 

کیمیاگرتر ز مهرت هیچ اکسیرى مباد
مِس‏دلان، مسکین ایوان طلا، من هم یکى‏

راه دورى پشت سر دارم، فزون‏تر پیش رو
ره‏زنان، بدکین و لطفت رهنما، من هم یکى‏

 هر غبار مرقدت، خاکستر پروانه اى است
سوخته، لب دوخته، بى ‏ادّعا، من هم یکى‏
 
آب و عطش‏
(جواد محدثى)
گفتم که آب، دیدة هفت ‏آسمان گریست‏
شط فرات و ساقى لب‏تشنگان گریست‏

گفتم که آب، آب شد از شرم علقمه‏
در نینوا، لب عطش از ناى جان گریست‏

گفتم که آب، رود فرات آمدم به یاد
امواج داد، زلف پریشان به باد

گفتم که آب، علقمه بى ‏تاب ‏تر گذشت‏
آن لحظه ‏اى که دست ادب بر زمین فتاد

گفتم که آب، اشک ز چشمان مشک ریخت‏
از دیدگان علقمه، خون جاى اشک ریخت‏

گفتم که آب، چهرة رنگین ‏کمان گرفت‏
از آسمان غمزده، باران اشک ریخت‏

گفتم که آب، هرچه که دریا سراب شد
امواج، شعله شد، دل دریا کباب شد

گفتم که آب، خیمة بى ‏آبى گر گرفت‏
افلاک گوئیا سر دنیا خراب شد

گفتم که آب، قطره به دریا پناه برد
از پشت نخل، بر سر عباس عمود خورد

گفتم که آب، سوخت لب تشنة حسین‏
گلخنده بر لبان على اصغرش فسرد

گفتم که آب، یک ‏شبه خوابید هرچه موج‏
گفتم که آب، یک‏سره خشکید هرچه رود

گفتم که آب، دست ابالفضل شد جدا
بر ساحل فرات، سرود وفا سرود

گفتم که آب، مشک تهى شور و حال یافت‏
از خیمه تا علقمه چون انتقال یافت‏

 گفتم که آب، اصغر بى ‏شیر، تیر خورد
بار دگر براى تبسّم مجال یافت‏

 گفتم که آب، حنجر اصغر دریده شد
زین داغ سرخ، قامت مادر خمیده شد

 گفتم که آب، العطش کودکان شکفت‏
از باغ عشق، غنچة نشکفته چیده شد

 گفتم که آب، پرسش من بى ‏جواب شد
در خیمه ‏ها ز سوز عطش انقلاب شد

 گفتم که آب، کودک عطشان ز تاب رفت‏
آشوب و اشک، در دل و چشم رباب شد

گفتم که آب، از لب خشکیده خون چکید
هنگام چیدن گل شش ‏ماهه ‏اى رسید

 گفتم که آب، کودک و گهواره بال زد
وقتى که تیر حرمله تا خیمه پر کشید

 
 سوز شفق‏
محمدحسین بهجتى (شفق)
سوز عشق گر نبود در دل و در جان شفق‏
پس چرا سر کشد آتش ز گریبان شفق؟

خون توحید چو شد نقش زمین، عاشورا
عکس آن جلوه‏ گر افتاد به ایوان شفق‏

کربلا گشت چو از خون فضیلت، گلرنگ‏
غرقه در خون جگر شد دل بریان شفق‏

زآتش جلوه‌ی گلگون کفنان مى‏ سوزد
تا ابد سینه‌ی کانون فروزان شفق‏

آفرینش همه شد از شرف خون حسین‏
سرخ رخساره و افروخته، بر سان شفق‏

هر شب از یاد همان خون مقدّس که بریخت‏
خون تراوش کند از چشمه‌ی جوشان شفق‏

نشود نور حقیقت ز دمِ جور، خموش‏
باد، سرخى بزد از رخ تابان شفق‏

شور آن نهضت مردانه به‏ جا خواهد ماند
تا کشد شعله سر از مشعل سوزان شفق‏

اى حسین، اى شفق عشق، فداکارى تو
تا جهان است، بود ثبت به دیوان «شفق»