در قلههاى رفیع ایمان و شجاعت و وفا، مردى بزرگ و بىبدیل ایستاده است، به نام عباس، فرزند رشید امیرالمؤمنین (ع) که در فتوت و رادمردى، الگویى برجسته است. ما پیوسته دینباورى و باطلستیزى و جانبازى را از او آموختهایم و نسل الله اکبرِ امروز، وامدار مکتب جهاد و شهادتى است که اباالفضل (ع) علمدار آن است. ما براى رسیدن به سرچشمه یقین و کوثر ایمان، نیازمند راهنماییم. اولیاى دین مىتوانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارایى که در اختیارشان است سیرابمان سازند. اگر در امتداد «اسوهها» به عباس بن على (ع) مىرسیم، براى روشنى چراغى است که پیش پاى انسانها افروخته است. او الگو و سرمشق است؛ نه تنها در شجاعت و رزمآورى، بلکه در ایمان و معنویت، مقاومت و استوارى، عبادت و شبزندهدارى، حماسه و سلحشورى، اخلاص و آگاهى و معرفت و وفا. آنچه مىخوانید، گوشهاى از شخصیت حضرت اباالفضل (ع) را ترسیم مىکند؛ باشد که نام و زندگى آن سردار رشید، چراغ یقین ایمان را در ذهن و زندگىمان روشن سازد. تبار پاک سالها از شهادت جانگداز حضرت زهرا (رحمه الله) مىگذشت. حضرت على (ع) پس از فاطمه با امامه (دخترزاده پیامبر اکرم) ازدواج کرده بود؛ اما با گذشت بیش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل على بود. آنگاه که على (ع) در اندیشه همسر دیگرى بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. پس برادرش «عقیل» را طلبید و از او خواست تا برایش همسرى شایسته بیابد؛ از قبیلهاى که اجدادش از شجاعان باشند تا بانویى اینچنین، فرزندى شجاع و رشید آورد.[1] عقیل، زنى از طایفه «بنىکلاب» را به امیرالمؤمنین (ع) معرفى کرد که نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاکانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز داراى نجابت خانوادگى و اصالت و عظمت بود و او را «فاطمه کلابیه» مىخواندند و بعدها به «ام البنین» شهرت یافت. حضرت على (ع) با آن زن شریف ازدواج کرد و از او چهار پسر به نامهاى: عباس، عبدالله، جعفر و عثمان زاده شد، که هر چهار تن سالها بعد در حادثه کربلا به شهادت رسیدند. عباس، نخستین ثمره این ازدواج پربرکت و بزرگترین پسر امالبنین بود. او فرزند چنین بانوى بامعرفتى بود و پدرى چون على بن ابىطالب (ع) داشت و دست تقدیر آیندهاى آمیخته با عطر وفا و گوهر ایمان برایش رقم زده بود. ولادت او در روز چهارم شعبان سال 26 هجرى در مدینه بود.[2] تولد عباس، خانه على را روشن و سرشار از امید ساخت. وقتى به دنیا آمد، آن حضرت در گوشش اذان و اقامه گفت و او را عباس نام نهاد. عباس در خانه على (ع) و در دامان مادرِ باایمان و وفادارش و در کنار حسن و حسین (ع) رشد کرد و از این دودمان پاک و عترت رسول، درسهاى بزرگ انسانیت و اخلاق را فراگرفت. استعداد ذاتى و تربیت خانوادگى او سبب شد که در کمالات اخلاقى و معنوى، پابهپاى رشد جسمى پیش برود و جوانى کامل، ممتاز و شایسته گردد. او نه تنها در قامت، رشید بود، بلکه در جلوههاى انسانى هم رشید بود. دوران جوانى از روزى که عباس چشم به جهان گشود، امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) را در کنار خود دید و از سایه مهر و عطوفت و چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شد. چهارده سال از عمر عباس در کنار على (ع) گذشت. گفتهاند: او در برخى از جنگهاى پدرش شرکت داشت؛ در حالى که نوجوانى در حدود دوازده ساله بود.[3] در یکى از روزهاى نبرد صفین، نوجوانى از سپاه على (ع) بیرون آمد که نقاب بر چهره داشت و از حرکات او نشانههاى شجاعت و هیبت، هویدا بود. از سپاه شام کسى جرأت نکرد به میدان بیاید. معاویه به «ابن شعثا» که جنگجویى دلیر بود، به جنگ با آن جوان دستور داد. ابنشعثا گفت: اى امیر! مردم مرا با دههزار نفر برابر مىدانند؛ چگونه فرمان مىدهى که به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه کنیم؟ ابن شعثا گفت: من هفت پسر دارم؛ یکى از آنان را مىفرستم تا او را بکشد. معاویه پذیرفت. اما همه پسران ابنشعثا یکبهیک در برابر این شیر سپاه على (ع) بر خاک افتادند. در نهایت، ابن شعثا خود به میدان آمد؛ در حالى که مىگفت: اى جوان! همه پسرانم را کشتى؛ به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. نبرد آغاز شد و ضرباتى میان آنان رد و بدل گشت. با یک ضربت کارى جوان، ابن شعثا بر خاک افتاد و به پسرانش پیوست. همه حاضران شگفتزده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فرا خواند. نقاب از چهرهاش کنار زد و پیشانى او را بوسید. او قمر بنىهاشم، عباس بن على (ع) بود.[4] در سال چهلم هجرى، وقتى على (ع) به شهادت رسید، عباس چهارده ساله بود و با اندوه فراوان تدفین شبانه پدرش را به چشم دید. پس از پدر، تکیهگاهى چون حسنین (ع) داشت و در سایه عزت و شکوت آنان بود. ده سال تلخ را هم پشت سرگذاشت. سالهایى که امام حسن مجتبى (ع) به امامت رسید، اما حیلهگرىهاى معاویه، آن حضرت را به پذیرش صلح تحمیلى واداشت. حضرت اباالفضل (ع) شاهد این روزهاى جانفرسا بود تا آن که امام حسن (ع) نیز به شهادت رسید. عباس در این زمان 24 سال داشت که باز هم غمى دیگر بر جانش نشست و داغدار برادر شهیدش شد. تشکیل خانواده عباس بن على (ع) زیر سایه سیدالشهدا (ع) و در کنار جوانان دیگرى از عترت پیامبر خدا مىزیست و شاهد فراز و نشیبهاى روزگار بود. آن سردار رشید چند سال پس از شهادت پدر، در سن هجده سالگى با لبابه، دختر ابن عباس ازدواج کرد. از این ازدواج، دو فرزند به نامهاى «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد[5] که هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروجان قرآن گشتند. عباس همراه برادرش حسین (ع) بود و میان جوانان بنىهاشم شکوه و عزتى داشت و این جمع حدوداً سى نفرى، در خدمت و رکاب امام حسن و امام حسین (ع) همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شکوه این جوانان، بهویژه از صولت و غیرت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود. سیماى ماهگون عباس هم چهره زیبایى داشت و هم اخلاق و منشى نیکو. ظاهرش آیینه باطنش بود. سیماى تابندهاش او را همچون ماه، درخشان نشان مىداد و در میان بنىهاشم، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنىهاشم» مىگفتند. زیبایى صورت و سیرت در او جمع بود. قامتى رشید و برافراشته، بازوانى توانا و چهرهاى نمکین و محبوب داشت. شجاعت و سلحشورى را از پدر به ارث برده بود و در کرامت و بزرگوارى و عزت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگارى از همه عظمتها و جاذبههاى بنىهاشم بود. علامت سجود در پیشانىاش، از تهجد و عبادت او در برابر «الله» حکایت مىکرد. بصیرت و شناخت عمیق و پاىبندى استوار به حق و ولایت و راه خدا، از ویژگىهاى آن حضرت بود. امام صادق (ع) بر این اوصاف او تصریح فرموده و از آن به ارزشهاى متبلور در وجود عباس یاد کرده است: «عموى ما عباس، داراى بصیرتى نافذ و ایمانى استوار بود. همراه اباعبدالله جهاد کرد و آزمایش خوبى داد و به شهادت رسید».[6] افتخار بزرگ عباس این بود که در همه عمر، در خدمت امامت و ولایت و اهل بیت عصمت (علیهم السلام) بود؛ به خصوص نسبت به اباعبدالله الحسین (ع) نقش حمایتى ویژهاى داشت و در واقع نسبت به وى همان جایگاهى را داشت که حضرت امیر (ع) نسبت به پیامبر خدا (ص) داشت. القاب اباالفضل العباس (ع)
القاب زیباى حضرت عباس را همچون آیینهاى مىیابیم که هر کدام، جلوهاى از روح زیبا و فضایل او را نشان مىدهد: نامش «عباس» بود؛ شیرآسا حمله مىکرد و دلیر بود و در میدانهاى نبرد، ترس در دل دشمن مىریخت و فریادهاى حماسىاش، لرزه بر اندام حریفان مىافکند. کُنیهاش «ابوالفضل» بود؛ پدر فضل؛ هم به این دلیل که فضل، نام پسرش بود و هم به این دلیل که در واقع، فضل و نیکى، زاده او و پرورده دست کریمش بود. او را «ابوالقربه» (پدر مشک) هم مىگفتند؛ به دلیل مشک آبى که بر دوش مىگرفت و از کودکى میان بنىهاشم سقایى مىکرد.[7] «سقا» لقب دیگر این بزرگمرد بود؛ بهخصوص در سفر کربلا، ساقى کاروانیان و لبتشنگان خیمههاى اباعبدالله (ع) بود. لقب دیگرش «قمر بنىهاشم» بود؛ چون در میان بنىهاشم مانند ماه مىدرخشید. به «باب الحوائج» هم مشهور است؛ زیرا که آستان رفیعش قبلهگاه حاجات است و توسل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان. هم در حال حیات، درِ رحمت و باب حاجت بود و مردم حتى اگر با حسین (ع) کارى داشتند، از راه عباس وارد مىشدند، و هم پس از شهادت، به کسانى که به نام مبارکش متوسل شوند، عنایت خاص دارد و خداوند به پاس ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را برآورده مىکند. او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. وى فرمانده نظامى نیروهاى حق در رکاب امام حسین (ع) بود و خود سیدالشهدا (ع) او را با عنوان «صاحب لوا» خطاب کرد که نشان علمدارى اوست. «عبد صالح» لقب دیگرى است که در زیارتنامه ایشان وارد شده است. «مواسى» از لقبهاى دیگر اوست و به مواسات و از خودگذشتگىاش در راه برادرش امام حسین (ع) اشاره دارد.[8] براى عباس بن على (ع) شانزده لقب شمردهاند[9] که هریک، جلوهاى از روح بلند و عظمت او را نشان مىدهد. مظهر شجاعت و وفا عباس از طرف مادر، از قبیله رزمآوران بود و از طرف پدر هم روح على (ع) را در کالبد خویش داشت. شجاعتش هم ذاتى و هم موروثى، و هم زاییده ایمان به هدفش. صحنه عاشورا میدانى بود که شجاعت و وفاى عباس به نمایش گذاشته شود. او در همه عمر، یک لحظه از برادرش و امامش دست نکشید و از اطاعت و خدمت، کم نگذاشت. هیچ برادرى نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سیدالشهدا، باصداقت و ایثارگر و فداکار و مطیع و خاضع نبوده است. هرگز در برابر امام حسین (ع) از روى ادب نمىنشست، مگر با اجازه؛ مثل یک غلام. حسین بن على (ع) را همواره با خطاب «یا سیدى»، «یا اباعبدالله» و «یا بن رسولالله» خطاب مىکرد.[10] عباس همه رشادت و توان خویش را وقف برادر کرده بود. در دل دشمنان رعبى انداخته بود که از نامش هم به خود مىلرزیدند. وفایش به حسین و فتوت و جوانمردىاش نیز سایه امن و آسودهاى بود که گرفتاران و خائفان، در پناه آن احساس امنیت مىکردند. او هم جوانمرد بود و کاردان، هم شجاع بود و باوفا، هم مؤدب بود و مطیع فرمان مولا، هم متعبد بود و اهل تهجد. اینها بود که او را به منصب فرماندهى و علمدارى در کربلا رساند و توانست وفا و دلیرى خود را در آن روز به ظهور برساند. ردّ اماننامه دشمن صدایى از پشت خیمههاى امام حسین (ع) به گوش رسید؛ صداى «شمر» بود که مىگفت: «خواهرزادگان ما کجایند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا مىزد.[11] عباس، ابتدا اعتنایى نکرد؛ چون صاحب صدا و هدف او را مىدانست. امام حسین (ع) فرمود: برادرم عباس! هرچند او فاسق است، ولى جوابش را بده و ببین چه کار دارد. عباس همراه سه برادر دیگرش از خیمه بیرون آمدند. شمر اماننامهاى را که از ابنزیاد براى آنان گرفته بود، به عباس عرضه کرد و گفت: اگر دست از حسین بکشید و به سوى ما بیایید، جانتان در امان خواهد بود. عباس، خشمگین از این همه گستاخى بر سرش فریاد کشید: نفرین و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شکسته باد اى بىآزرم پست! آیا از ما مىخواهى که دست از یارى شریفترین مجاهد راه خدا، حسین، پسر فاطمه برداریم و او را تنها گذاریم و طوق اطاعت فرومایگان را به گردن افکنیم؟! آیا براى ما امان مىآورى، در حالى که پسر رسول خدا را امانى نیست؟![12] شب تجلّى وفا براى یاران اباعبدالله (ع) شب عاشورا آخرین شب بود و فردایش روز فداکارى و حماسهآفرینى. در آن شب، امام حسین (ع) همه اصحاب را در خیمهاى گرد آورد. پس از حمد و ثناى الهى، با صدایى رسا، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از اینکه هر کس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست که اگر مىخواهند برود، مانعى نیست. نخستین کسى که برخاست و اعلام وفادارى کرد، عباس بود. دیگران هم پىدرپى سخنانى همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود: چرا برویم، کجا برویم، برویم که پس از تو زنده بمانیم؟! خداوند چنین روزى را هرگز نیاورد![13] به مردم چه بگوییم اگر نزد آنان بازگشتیم؟!، بگوییم سرور و تکیهگاهمان را در معرض تیرها و شمشیرها و نیزهها گذاشتیم و به خاطر علاقه به زندگى، گریختیم؟! بلکه با حیات تو زنده مىمانیم و در رکاب تو مىمیریم.[14] اصحاب امام به خیمههاى خود رفتند و به آمادهسازى سلاح خویش براى نبرد فردا و عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند. اما عباس در این واپسین شب، مأموریت ویژهاى هم داشت. او چشم بیدار اردوگاه امام و حافظ خیمهها بود. کسى جرأت نداشت به خیمههاى اهل بیت نزدیک شود. آن شب گذشت؛ شبى پرهراس تا فردایى پرحماسه و صبحى خونین طلوع کند، تا شاهد وفاى عباس و حماسهآفرینى یاران خالص اباعبدالله (ع) باشد. روز خون، روز شهادت صبح عاشورا دو سپاه رودرروى هم قرار داشتند. حسین بن على (ع) یاران اندک خویش را که به صد نفر نمىرسیدند، سازمان داد. عَلَم را به دست پرتوان برادرش اباالفضل سپرد و خود و بنىهاشم در قلب سپاه قرار گرفتند.[15] آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن، از طرفین، دلیرانى قدم به میدان گذاشتند و جنگیدند. عباس بن على (ع) عَلَم بر دوش، فرماندهى مىکرد و از بامداد عاشورا تا لحظه شهادت، یک لحظه آرام نداشت. هجوم دشمن هر لحظه سنگینتر مىشد و بر تعداد شهیدان جبهه امام افزوده مىگشت. هرگاه که اوضاع نبرد تیره و تار و هجوم سپاه کوفه شدید مىشد، عباس پا در رکاب مىنهاد و با حملات خود، کوفیان را تار و مار مىکرد. مایه آرامش خاطر حسین بن على (ع) بود. به سه برادر خویش گفت که به میدان بروند و از امام دفاع کنند، که هر سه به فیض شهادت رسیدند.[16] حماسه ساحل فرات سردار تنها و بىلشکر، وقتى دید برادران و برادرزادگان و اصحاب باوفا و مخلص امام بر ریگزار تفتیده کربلا بر خاک آرمیدهاند، شوق پیوستن به آنان در درونش التهابى پدید آورد و او را به حضور امام حسین (ع) کشاند تا اجازه میدان و رخصت نبرد نهایى را بگیرد. امام اجازه نداد و فرمود: «تو پرچمدار منى»؛ یعنى اگر تو به میدان روى و کشته شوى، پرچم اردوى حسینى بر زمین خواهد افتاد. اما عباس براى جهاد و شهادت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت: از این منافقان دلم به تنگ آمده است؛ مىخواهم انتقام خویش را از آنان بستانم.[17] عباس سوار بر اسب شد؛ مشکى بر دوش انداخت و شمشیر برگرفت و به سمت فرات تاخت و چنان حمله کرد که حلقه محاصره را درهم شکست و خود را به آب رساند. مشک را پر از آب کرد تا این مایه حیات و طراوت را به خیمههاى بىآب و افسرده و لبهاى خشکیده برساند. با دلیرى بسیار و پس از گذشتن از حلقههاى محاصره علقمه، به کنار آب رسید. سینهاش از عطش مىسوخت؛ کفى از آب برداشت تا بنوشد، اما به یاد لبهاى تشنه امام حسین (ع) و کودکان عطشانش افتاد و آب را بر فرات ریخت. مشک بر دوش، راه خیمهها را در پیش گرفت، اما نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چارهاى جز نبرد با آنان نداشت. جنگى سخت میان سقاى کربلا و آن فرومایگان درگرفت. هیچ کس به تنهایى جرأت رویارو شدن با او را نداشت. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر مىزد و راه مىگشود و پیش مىآمد. اما در این گیرودار، تیغى که بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع کرد؛ پس با دست دیگر به نبرد ادامه داد و اینگونه رجز خواند: «به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کردید، من تا ابد از دینِ خود حمایت مىکنم و از امام راستینى که یقینى صادق دارد و فرزند پیامبر پاک و امین است».[18] عباس، در حالى که شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیکار خویش ادامه داد؛ اما یکى از دشمنان پلید به نام «حکیم بن طُفیل» که پشت درختى کمین کرده بود، ضربتى بر دست چپ او فرود آورد و آن دست هم از کار افتاد؛ اما عباس نه از تکاپو افتاد و نه امیدش را از دست داد و اینگونه رجز خواند: «اى نفس! از کافران نترس؛ تو را بشارت باد به رحمت پروردگار؛ همراه پیامبر برگزیده خدا ...».[19] سپس تیرى هم به مشک خورد و آب مشک، همراه امید عباس بر خاک ریخت. سرانجام تیرى بر سینه مبارکش فرود آمد و یک نفر از این فرصت استفاده کرد و گرزى آهنین بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظهاى بعد، عباس رشید از فراز اسب بر زمین افتاد و در پى ضربات مهاجمان به شهادت رسید؛ در حالى که 34 سال از عمر شریفش مىگذشت. زیارتگاه عشق دو روز پس از آن حادثه، پیکر مطهر سقاى کربلا، عباس بن على (ع) توسط گروهى از طایفه «بنىاسد» در کنار نهر علقمه به خاک سپرده شد. امام سجاد (ع) که خود را براى دفن پیکر شهدا به کربلا رسانده بود، بدنهاى مطهر امام حسین و عباس (ع) را درون قبر گذاشت.[20] مرقد حضرت عباس در کربلا همواره مورد توجه شیفتگان حق بوده و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمى اشکبار و با احترام به مقام والا و جایگاه رفیع این اسوه وفا و فتوت، آن را زیارت مىکنند.
[1] . شیخ عبدالله مامقانى، تنقیح المقال، ج 2، ص 128. [2] . سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه، ج 7، ص 429؛ تنقیح المقال، ج 2، ص 128. [3] . اعیان الشیعه، ج 7، ص 429. [4] . سید عبدالرزاق مقرم، العباس، ص 275؛ علامه حائرى مازندرانى، معالى السبطین، ص 267؛ ذبیحالله محلاتى، فرسان الهیجاء، ج 1، ص 193. [5] . به همین دلیل او را ابوالفضل مىگفتند؛ یعنى پدر فضل. [6] . اعیان الشیعه، ج 7، ص 430؛ محمد بن طاهر سماوى، ابصار العین فى انصار الحسین، ص 26. [7] . العباس، ص 146. [8] . در زیارت ناحیه مقدسه از زبان امام زمان( عج) درباره او« المواسى اخاه بنفسه» آمده است. [9] . تنقیح المقال، ج 2، ص 128. [10] . معالى السبطین، ص 271. [11] . چون ام البنین از طایفه« کلاب» بود و شمر هم از آن طایفه بود، فرزندان ام البنین را با عنوان« خواهرزادگان ما» صدا کرد. [12] . شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص 89؛ سید عبدالرزاق مقرم، مقتل الحسین، ص 252. [13] . محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج 44، ص 393. [14] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، ص 112. [15] . مقتل الحسین، ص 275. [16] . الارشاد، ج 2، ص 109. [17] . باقر شریف قرشى، حیاة الامام الحسین، ج 3، ص 264. [18] . همان، ج 3، ص 267. [19] . ترجمه نفس المهموم( شیخ عباس قمى)، ص 177. [20] . العباس، ص 231.