فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

شعر

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

چکیده
 
درآیین ادب فارسى‏
وصف على‏
کس را چه زور و زَهره که وصف على کند؟
جبار در مناقب او گفته «هل أتى»
 زورآزماى قلعه خیبر که بند او
در یکدگر شکست، به بازوى «لافتى»
مردى که در مصاف، زره پیش بسته بود
 تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود
جان‏بخش در نماز و جهان‏سوز در وَغا*
دیباچه مروّت و سلطان معرفت
 لشکرکش فتوّت و سردار اتقیا
فردا که هرکس به شفیعى زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضى
 یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
 یارب به خون پاک شهیدان کربلا
 یارب به صدق سینه پیران راستگوى
 یارب به‏آب دیده مردانِ آشنا
 دل‏هاى خسته را به کرم مرهمى
 فرست اى نام اعظمت درِ گنجینه سخا
آشناى دل‏
دل، هیچ جلوه‏گاهى جز کربلا ندارد
جز کربلا حریمى، یاران صفا ندارد
با نى نواى دیگر سر کن به نینوا،
چون غیر از نواى غربت، این نى نوا ندارد
 بیهوه مى‏بریدم بهر شفا به هر کو
 جز کربلا دل من، دارالشفا ندارد
 احساس غربتم را حس کن که در دو عالم
 غیر از حسین، اى دل، جان آشنا ندارد
دل بى‏ولایت او کمتر ز خشت و سنگ است
جان بى‏محبت او هرگز بها ندارد
مهتاب جلوه‏گاهش جز در حریم او نیست
خورشید بى‏نگاهش، ره در سما ندارد
 بیمار عشق اویم، تنهاست او طبیبم
 جز تربت شریفش، دردم دوا ندارد
با کربلا بگویید این نکته از دل من
 حتى نسیم جنت، عطر تو را ندارد
مناى کربلا
این دلِ لبریز خونم در هواى کربلاست
جان مشتاقم خریدار بلاى کربلاست
هر دل بشکسته این‏جا همقدم با تشنگى است
هر گلوى تشنه این‏جا همصداى کربلاست
بى‏سبب دل را درون سینه زندان کرده‏ام
 جاى این دل در حریم دلرباى کربلاست
هرکه مشتاق بهشت است و بدان سو مى‏رود
 آرزوى من بهشت جانفزاى کربلاست
 ره ندارد غیر داغ کربلا در سینه‏ام
چون دل دردآشنایم، آشناى کربلاست
 از چه مى‏جویى طبیب از بهر درد خویشتن
 التیام درد در دارالشفاى کربلاست کعبه دارد
کعبه دارد در کنار خویشتن سعى و صفا
تربت شش‏گوشه هم سعى و صفاى کربلاست
 در فرات دیده و در نینواى سینه‏ام
 اشک و آهى دارم اما از براى کربلاست
 در مناى مکه خاک از اشک، عطرافشان شود
 خاک اما غرقِ در خون مناى کربلاست
آنچه «یاسر» مى‏زند آتش به جان ماسوا
ماجراى شعله‏خیز و جانگزاى کربلاست‏
تفسیر علقمه‏
«عباس»، تفسیر علقمه است که از فرات، جارى مى‏شود.
«ابوالفضل»، ضربان قلب على (ع) است و تفسیر غربت علوى.
ابوالفضل، مدرس کلاس ادب است و حسین، تفسیر غیرت حیدرى.
ابوالفضل، قلب زینب است مى‏آید، تا نشان بوسه‏هاى على بر بازوانش نقش بندد.
ابوالفضل، عموى شکوفه‏هاست.
مشک‏ها او را مى‏شناسند.
او سبزپوش تنهاى کربلاست، امید خیمه‏هاست، او تمام امید حسین (ع) است.
ابوالفضل مى‏آید، تا دست در دست حسین (ع)، متن عاشورا را بنویسد، متنى که مقدمه‏اش را حسن بن على (ع) در ساباط نوشت.
ابوالفضل، غزل ماندن حسین است و نگاه خسته فاطمه.
در آسمان، ماه با ماه تلاقى مى‏کند؛ ماه بنى‏هاشم مى‏آید تا ماه‏آسمان را خجل سازد.
ابوالفضل، در شانه امواج کربلا، سوار بر اسب، مشک بر دوش مى‏تازد، تا براى سکینه‏آزادگى بیاورد.
مى‏آید، تا در کلاس شعور، شعر کربلا را ترجمه کند.
مى‏آید، تا به اقاقى‏ها و اطلسى‏ها اقامه را بیاموزد.
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج‏9، ص: 157
حماسه عباس‏
کرب‏وبلا حلقه ذکر خداست
 حق، حق عشاق به شوق بلاست
 یک طرف از خیل حرامى، سپاه
سوى دگر شعشه مهر و ماه
دشت و عطش، آتش و خون باهمند
 شعله و خورشید، به هم محرمند
حضرت عباس، علیه‏السلام
بسته کمر، پیش امام همام
کاى به فداى تو، شهادت بده
جام بلاغت به ارادت بده
 باده مخواه این همه خالى مرا
هست به مى، همت عالى مرا
 تشنه آبم؟ نه، خدا شاهد است
 تشنه مرگم که بلا شاهد است
 هر چه بلا هست به جانم بریز
 تا بشوم در طلبت، ریز ریز
دست و دل و دیده فداى تو باد
 این همه از بهر رضاى تو باد
 گر تو نباشى، همه عالم مباد
 سایه‏ات از اهل ولا کم مباد
 گفت حسین بن على (ع) با نگاه‏
سرّ پس پرده و اسرار راه
 اى تو علمدار سپاه حسین
 ماه بنى‏هاشم و ماه حسین
 مى‏روى و مى رود از دل قرار
 مى‏روى و مانده زمین ذوالفقار
مى‏شکند پشت حسینت، ولى
مى‏شود اسرار على، منجلى
بعد سخن‏ها که بدین‏سان گذشت
حضرت عباس هم از جان گذشت
 معرکه ماند و علمى بى‏سوار
ناله و فریاد و غمى بى‏شمار
 آب که از مشک ابالفضل ریخت
 آینه از اشک ابالفضل ریخت
گشت عدو، باعث تکثیر نور
 کرد خدا، باز به نوعى ظهور
 دشت پر از حضرت عباس شد
 کرب و بلا، مزرعه یاس شد
 عطر شهادت همه جا را گرفت
 دست خدا، دست خدا را گرفت
 شد ز کفم باز توان و شکیب
 نصر من الله و فتح قریب‏
اشکِ مشک‏
چشمم از اشک، پر و مشک من از آب، تهى است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهى است
گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش
 پر زخوناب بود چشم من، از آب، تهى است
 به روى اسب قیامم، به روى خاک سجود
 این نماز ره عشق است، ز آداب، تهى است
 جان من مى‏برد آبى که از این مشک چکد
کشتى‏ام غرق در آبى که ز گرداب، تهى است
 هرچه بخت من سرگشته به خواب است، حسین
 دیده اصغر لب‏تشنه‏ات از آب، تهى است
 دست و مشک و علمى لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب، تهى است
 مشک هم اشک به بى‏دستى من مى‏ریزد
بى‏سبب نیست اگر مشک من از آب تهى است‏