درآیین ادب فارسى
وصف على
کس را چه زور و زَهره که وصف على کند؟
جبار در مناقب او گفته «هل أتى»
زورآزماى قلعه خیبر که بند او
در یکدگر شکست، به بازوى «لافتى»
مردى که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وَغا*
دیباچه مروّت و سلطان معرفت
لشکرکش فتوّت و سردار اتقیا
فردا که هرکس به شفیعى زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضى
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینه پیران راستگوى
یارب بهآب دیده مردانِ آشنا
دلهاى خسته را به کرم مرهمى
فرست اى نام اعظمت درِ گنجینه سخا
آشناى دل
دل، هیچ جلوهگاهى جز کربلا ندارد
جز کربلا حریمى، یاران صفا ندارد
با نى نواى دیگر سر کن به نینوا،
چون غیر از نواى غربت، این نى نوا ندارد
بیهوه مىبریدم بهر شفا به هر کو
جز کربلا دل من، دارالشفا ندارد
احساس غربتم را حس کن که در دو عالم
غیر از حسین، اى دل، جان آشنا ندارد
دل بىولایت او کمتر ز خشت و سنگ است
جان بىمحبت او هرگز بها ندارد
مهتاب جلوهگاهش جز در حریم او نیست
خورشید بىنگاهش، ره در سما ندارد
بیمار عشق اویم، تنهاست او طبیبم
جز تربت شریفش، دردم دوا ندارد
با کربلا بگویید این نکته از دل من
حتى نسیم جنت، عطر تو را ندارد
مناى کربلا
این دلِ لبریز خونم در هواى کربلاست
جان مشتاقم خریدار بلاى کربلاست
هر دل بشکسته اینجا همقدم با تشنگى است
هر گلوى تشنه اینجا همصداى کربلاست
بىسبب دل را درون سینه زندان کردهام
جاى این دل در حریم دلرباى کربلاست
هرکه مشتاق بهشت است و بدان سو مىرود
آرزوى من بهشت جانفزاى کربلاست
ره ندارد غیر داغ کربلا در سینهام
چون دل دردآشنایم، آشناى کربلاست
از چه مىجویى طبیب از بهر درد خویشتن التیام درد در دارالشفاى کربلاست کعبه دارد کعبه دارد در کنار خویشتن سعى و صفا تربت ششگوشه هم سعى و صفاى کربلاست در فرات دیده و در نینواى سینهام اشک و آهى دارم اما از براى کربلاست در مناى مکه خاک از اشک، عطرافشان شود خاک اما غرقِ در خون مناى کربلاست آنچه «یاسر» مىزند آتش به جان ماسوا ماجراى شعلهخیز و جانگزاى کربلاست
تفسیر علقمه
«عباس»، تفسیر علقمه است که از فرات، جارى مىشود.
«ابوالفضل»، ضربان قلب على (ع) است و تفسیر غربت علوى.
ابوالفضل، مدرس کلاس ادب است و حسین، تفسیر غیرت حیدرى.
ابوالفضل، قلب زینب است مىآید، تا نشان بوسههاى على بر بازوانش نقش بندد.
ابوالفضل، عموى شکوفههاست.
مشکها او را مىشناسند.
او سبزپوش تنهاى کربلاست، امید خیمههاست، او تمام امید حسین (ع) است.
ابوالفضل مىآید، تا دست در دست حسین (ع)، متن عاشورا را بنویسد، متنى که مقدمهاش را حسن بن على (ع) در ساباط نوشت.
ابوالفضل، غزل ماندن حسین است و نگاه خسته فاطمه.
در آسمان، ماه با ماه تلاقى مىکند؛ ماه بنىهاشم مىآید تا ماهآسمان را خجل سازد.
ابوالفضل، در شانه امواج کربلا، سوار بر اسب، مشک بر دوش مىتازد، تا براى سکینهآزادگى بیاورد.
مىآید، تا در کلاس شعور، شعر کربلا را ترجمه کند.
مىآید، تا به اقاقىها و اطلسىها اقامه را بیاموزد.
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج9، ص: 157
حماسه عباس
کربوبلا حلقه ذکر خداست
حق، حق عشاق به شوق بلاست
یک طرف از خیل حرامى، سپاه
سوى دگر شعشه مهر و ماه
دشت و عطش، آتش و خون باهمند
شعله و خورشید، به هم محرمند
حضرت عباس، علیهالسلام
بسته کمر، پیش امام همام
کاى به فداى تو، شهادت بده
جام بلاغت به ارادت بده
باده مخواه این همه خالى مرا
هست به مى، همت عالى مرا
تشنه آبم؟ نه، خدا شاهد است
تشنه مرگم که بلا شاهد است
هر چه بلا هست به جانم بریز
تا بشوم در طلبت، ریز ریز
دست و دل و دیده فداى تو باد
این همه از بهر رضاى تو باد
گر تو نباشى، همه عالم مباد
سایهات از اهل ولا کم مباد
گفت حسین بن على (ع) با نگاه
سرّ پس پرده و اسرار راه
اى تو علمدار سپاه حسین
ماه بنىهاشم و ماه حسین
مىروى و مى رود از دل قرار
مىروى و مانده زمین ذوالفقار
مىشکند پشت حسینت، ولى
مىشود اسرار على، منجلى
بعد سخنها که بدینسان گذشت
حضرت عباس هم از جان گذشت
معرکه ماند و علمى بىسوار
ناله و فریاد و غمى بىشمار
آب که از مشک ابالفضل ریخت
آینه از اشک ابالفضل ریخت
گشت عدو، باعث تکثیر نور
کرد خدا، باز به نوعى ظهور
دشت پر از حضرت عباس شد
کرب و بلا، مزرعه یاس شد
عطر شهادت همه جا را گرفت
دست خدا، دست خدا را گرفت
شد ز کفم باز توان و شکیب
نصر من الله و فتح قریب
اشکِ مشک
چشمم از اشک، پر و مشک من از آب، تهى است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهى است
گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش
پر زخوناب بود چشم من، از آب، تهى است
به روى اسب قیامم، به روى خاک سجود
این نماز ره عشق است، ز آداب، تهى است
جان من مىبرد آبى که از این مشک چکد
کشتىام غرق در آبى که ز گرداب، تهى است
هرچه بخت من سرگشته به خواب است، حسین
دیده اصغر لبتشنهات از آب، تهى است
دست و مشک و علمى لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب، تهى است
مشک هم اشک به بىدستى من مىریزد
بىسبب نیست اگر مشک من از آب تهى است