منطقه مرزى جزیره عراق
به نوشته جیهانى در کتاب «اشکال العالم» نواحى قرار گرفته میان دجله و فرات را که در اقلیم هفتم واقع است و جزو قلمرو عراق مىباشد، «جزیره» گویند.[1] رومیان این ناحیه را «مزو پوتامیا» (Meso Potaamia) یا بینالنهرین مىنامیدند. در دوران ساسانى و به زبان فارسى از آن به نام «میان رودان» یاد کردهاند. در واقع جزیره، بخش شمالى عراق کنونى است که مرز آن با بخش جنوبى این کشور، خطى است بین شهر انبار در ساحل غربى رود فرات و تکریت در کرانه شرقى دجله، و آن مسیرى است که دو رود دجله و فرات، در نقطهاى که این شریان حیاتى پیش از هر جاى دیگر به یکدیگر نزدیک مىشوند.[2] جزیره را جغرافىدانان کهن دیار قبایل «ربیعه» و «مُضَر» دانستهاند.[3] با این وصف، انبار در منطقه مرزى جزیره با نواحى جنوبى عراق قرار مىگیرد.
به دلیل آبرفتى بودن زمینهایى که در ساحل دجله و فرات یا بین آنها قرار داشته، در این مناطق کشتزارها، باغات و روستاهاى سرسبزى دیده مىشد که شهرها را حاطه کرده بودند. چون از جزیرة العرب خشک و بیابانى به سوى ایران مىآمدند و به منطقه پردرخت و خرم و آبادانى که مجاور صحارى بود مىرسیدند و منظره عمومى این چشماندازها از دور براى بینندگان سیاه مىنمود، چنین نقاطى را «سواد العراق» مىنامیدند که بعدها به «السواد» تغییر یافت و در همه جا، در کتابها و اسناد دیوانى، مسلمانانآن محدوده جغرافیایى را که قبلًا به «سورستان» معروف بود و ابنرسته،[4] بلاذرى،[5] خوارزمى[6] و ابوریحان بیرونى[7] در آثار خود با عنوان اخیر معرفى کردهاند، «سواد» نامیدند.[8]
سرزمین سواد (سورستان) جزو دوازده منطقه ایرانشهر بوده است؛ سرزمینهایى که هر کدام را چندین استان در برمىگرفت و سریانىها که همان نبطىها بودند، در قلمرو سواد به سر مىبردند.[9]
سرزمین سواد به دوازده استان و شصت شهرستان تقسیم مىشده است. یکى از استانهاى سواد که در غرب بغداد کنونى قرار داشته، استان «عالى» است، شامل چهار ناحیه به نامهاى انبار، مَسکِن، قُطرَبُّل و بادوریا.[10]
ناحیه یا شهرستان انبار شامل پنج رُستاق (معرب روستا)، شهرستان مَسکِن داراى پنج رُستاق، قُطرَبُّل در میان بغداد و عکبرا مشتمل بر ده رُستاق، بادوریا در جانب غربى بغداد داراى چهارده رُستاق بوده است.[11]
از توابع انبار مىتوان از شهر «عین التمر» نام برد که به عنوان پادگانى ایرانى در حاشیه صحرا، در غرب فرات و جنوب شهر هیت قرار داشت. ابنخردادبه مىنویسد:
عینالتمر شهرکى است از انبار در غرب کوفه؛ در حوالى آن موضعى است به نام شفاثا که از آن محل نى و خرما به نقاط دیگر مىبرند.[12]
یاقوت حموى هم آن را ناحیهاى نزدیک انبار معرفى کرده است.[13] عین التمر نخلستانها و روستاهایى داشته و شخصى به نام مهران که فرزند بهرام چوبین بوده، در آنجا فرمانروایى مىکرد. اعراب نمر، تغلب و ایاد در آنجا فراوان بودند. همین اعراب به فرمان عقة بن ابىعقه به معارضه با مسلمانان هنگام فتح عین التمر برخاستند.[14]
هیت شهرى است در کنا فرات، بالاتر از انبار که داراى نخلهاى فراوان و برکات زیادى بوده است، یاقوت حموى مختصات آن را 69 درجه طول غربى و 32 درجه و سه ربع درجه عرض جغرافیایى نوشته است. ابنحوقل از آبادانى آن سخن گفته و آنگونه که از وصف آن در قرن هشتم هجرى برمىآید، در این زمان متجاوز از سى آبادى جزو توابع آن بوده است و انواع میوههاى سردسیرى و گرمسیرى در آن به دست مىآمده است. «هیت» یکى از مناطق آباد و از پادگانهاى مهم حاشیه صحراى عربستان بود که در زمان ساسانیان یکى از مراکز پنجگانهاى بود که براى اقامت سفیرانى که از خارج به دربار ایران مىآمدند، معین شده بود تا در آنجا هدف و مأموریت خود را براى نماینده دولت اعلام کنند.[15]
آباى «عانات» در مجاورت هیت بود و رود فرات آن را دور مىزد و از آنجا به هیت و انبار مىرفت. دژ استوار عانات در آن زمان معروف بوده است.[16]
به گفته یاقوت حموى، در آبادى «بوازیج» از توابع انبار گروهى از مُوالى زندگى مىکردند. این دیار به هنگام یورش رزمندگان اسلام توسط جریر، فرزند عبدالله بجلى فتح شد.[17]
«الحدیثه» قریهاى کهن بود و در آن دو معبد و خانههایى از نصارا قرار داشت. «هرثمة بن اعین» بعد از مرزبندى اراضى موصل و اسکان اعراب در آن، به حدیثه آمد و عدهاى از مسلمانان عرب را در آن مقیم ساخت. در سبب نامگذارىاش گفتهاند که عدهاى از اهالى انبار در عصر حجاج بن یوسف ثقفى از ستم وى و والى او در این شهر (ابن رفیل) به ستوه آمدند؛ پس ناگزیر از انبار به حدیثه رفتند و با همکارى اهالى این دیار مسجدى ساختند و نامش را «حدیثه» نهادند.[18] حدیثه در پنج فرسخى انبار قرار داشت وآب رودخانه فرات بر آن احاطه داشت.[19]
موقعیت و اهمیت
هنگامى که از انبار نام برده مىشود، چندین موضع جغرافیایى در جهان اسلام مطرح مىشود که یکى از آنها «انبار جوزجان» است؛ چنانکه ابنواضح یعقوبى مىگوید به مرکز جوزجان، انبار گفته مىشود.[20] ابنخردادبه مىنویسد:
انبار شهرى است در نزدیکى بلخ و ناحیهاى از نواحى جوزجان و همچنین شهرى بر کناره فرات در غرب بغداد؛ ایرانیانآن را فیروز سابور مىنامند.[21]
انبار جوزجان را «انبیر» هم نوشتهاند. به نوشته ابنحوقل به فاصله یک روز از «اشبورقان» واقع و بزرگتر از مرو الرود و داراى تاکها و فراخى نعمت و باغها و بناهایش از گل بوده است.[22] اکنون شهرى بدین نام وجود ندارد ولى احتمال دارد در محل «سارى پل» کنونى در قسمت علیاى رودخانه شبورقان بوده باشد.[23] برخى گفتهاند انبار جوزجان همان شهرى است که ناصر خسرو قبادیانى هنگام سفر به اشبورقان از آنجا عبور کرد و آن را «کرسى جوزجانان» نامیده است.[24] یاقوت حموى از «سِکّة الانبار» نام مىبرد که در بالاى مرو است.[25] در فرهنگهاى جغرافیایى از چندین سرزمین دیگر با عنوان انبار یاد شده است؛ از جمله «انبار آبادى» در اطراف شهرستان بوکان آذربایجان غربى و انبار از توابع منطقه سید چشمه شهرستان ماکو.[26]
اما انبار واقع در کرانه غربى رودخانه فرات و 62 کیلومترى غرب بغداد، از مناطق مهم مرزى ایران در حاشیه صحراى عربستان بوده که از نظر استراتژى نظامى ایران در برخورد با روم اهمیت بسیار داشته و منطقهاى گسترده را دربرمىگرفت. این شهر در فاصله ده تا دوازده کیلومترى شمال غربى تیسفون، پایتخت ساسانى قرار داشت و از شهرهاى استوار و شناخته شده ایران کهن در کناره غربى فرات و در حاشیه صحرا و مرز روم بود. در نوشتههاى رومى این شهر به نام پریساپور (Perisapor) خوانده شده است که نام یونانى- رومى آن است و در اصل «فیروز شاپور» بوده؛ ولى با این حال به تدریج نام انبار بر آن غلبه یافته است.
انبار یکى از مناطق چهارگانه استانى از استانهاى دوازدهگانه سورستان بوده که عربها آن را استان العال (قلمرو بالا) مىخواندهاند. اهمیت اقتصادى و نظامى انبار به این سبب بوده که گذشته از عمران و آبادى، بر سر دو راه اصلى از راههاى بازرگانى و نظامى دنیاى قدیم قرار داشته است: یکى راه زمینى که آن را از شرق به تیسفون و جاده خراسان و از غرب به شهرهاى روم و مغرب پیوند مىداد؛ دیگر راه آبى بود که از طریق فرات به آبراه دجله و از آنجا به خلیج فارس و دریاى آزاد راه مىیافت. انبار از سوى ایران مرزبانى داشت که در زبان عربى نامش را «بسفروخ» نوشتهاند.[27]
در واقع، انبار به منزله دروازهاى بود که دنیاى شرق را بر روى روم مىگشود و به سبب موقعیتى که داشت، در ضبط و نظم امر آبیارى سواد بسیار مهم شمرده مىشد. از این رو در
کار لشکرکشى نیز براى ایران و روم بسیار مهم بود. مىگویند بنیانگذار اصلى آن لُهراسب بوده است و شاپور دوم، پسر هرمز دوم که از 310 تا 379 فرمانروایى کرد و به «شاپور ذوالاکتاف» موسوم بود، آن را از نو ساخت تا یادگارى باشد از آن پیروزى که در این حدود بر گوردیانوس امپراتور روم یافته بود و نیز براى آن که در وقت ضرورت، هنگام نبرد با رومیان، به کار آید. به همین سبب آن را «فیروز شاپور» خواندهاند و چون در مواقع عادى و صلح، انبار توشه لشکریان بود و هنگام جنگ، محل ذخیره سلاح جنگجویان، به انبار هم معروف بود. گذشته از ایرانیان که در انبار به مرزدارى و نگهبانى مشغول بودند، اعراب نصارا هم در آنجا فراوان بودند. هم نسطورىها در این دیار کلیسا و دستگاه داشتند و هم یعقوبىها؛ به علاوه از یهود هم افرادى در انبار مىزیستند.[28]
یعقوبى مىگوید:
آخرین سرحد پارس از طرف فرات، انبار بود؛ سپس به مرزهاى رومیان مىرسید و از طرف دجله سپس به مرزهاى روم مىرسید؛ مگر آن که با دستاندازى و نیرنگ، ایرانیان بر خاک رومیان و بسا که رومیان به خاک ایران قدم مىگذاردند.[29]
به نظر مىرسد که شهر انبار و توابعش، در ارتباط با منطقه حیره، به حیات سیاسى و اجتماعى ادامه مىداد. فرمانروایان ساسانى کارگزاران خود، امیران عرب از خاندان نصر را که از آغاز سلطنت خویش آنها را به سرپرستى قلمرو عربى خود (در مرز عربستان) برگزیده بودند، در حیره سکونت داده بودند و نیازهاى آنان و خدم و حشمشان را هم از لحاظ آذوقه و مهمات از انبارهاى شهر فیروز شاپور تأمین مىکردند. در واقع ایرانیان و اعراب در این دو منطقه با یکدیگر همزیستى مسالمتآمیز داشتند و همین امر باعث تبادل فرهنگى بین آنان شده بود. مىگویند اولین کسى که به زبان عربى مطالبى مىنوشت «مُرامِر بن مُرّة» از مردم انبار بود و از این دیار کتابت عربى به نقاط دیگر گسترش یافت. در روایتى از عبدالله بن عباس نقل شده است که یکى از انباریان خط را به عبدالله بن جدعان آموزش داد و خط حجازى قریشیان از این راه پدید آمد. در شرح فتح انبار توسط رزمندگان مسلمان آمده است که چون سلحشوران مذکور بر انبار غلبه یافتند و مردم این سرزمین از آنها ایمن گردیدند و از مخفىگاههاى خود بیرون آمدند، فرماندهان مسلمان دریافتند که اهالى انبار به زبان عربى مطالبى مىنویسند.[30]
جامعه، سیاست و حکومت
تردیدى نیست که در تمامى اعصار، اعراب شبهجزیره عربستان به بینالنهرین مهاجرت مىکردهاند؛ حتى در عصر بُختالنصر که معاصر با معد بن عدنان بوده، بازرگانان عرب در این قلمرو اقامت مىگزیده و در انبار مستقر مىشدند. افرادى از قبایل تغلب، قنس، غطفان و ایاد که در بحرین اجتماع کرده بودند و به همه آنها «تنوخ» مىگفتند، در دوران حکومتآشفته اردشیرها در ایران از این تفرّق و نزاع بهره بردند و در غرب فرات و در حد فاصل میان انبار و حیره ساکن شدند. آنان هویت اجتماعى و فرهنگى خود را حفظ کردند و جز در چادر زندگى نکردند و با اهالى محله آمیختگى نداشتند. این اعراب را «عرب الضاحیه» یا اعراب پیرامونى گفتهاند. در تاریخ اشکانیان نشانى از گروههایى از قبیله تنوخ دیده مىشود که از داخل صحرا به انبار یا پیرامون آن کوچیدهاند. آنان در زیستگاه «اهل مَدَر» فرود نیامدند و با آنان نیامیختند.[31]
در هنگام مهاجرت این قبایل به انبار، مالک این قلمرو بانویى به نام «زبّاء» بود که بر ساکنین آن فرمانروایى مىکرد و اقتدارش ماجراى حکومت بلقیس بر سرزمین سبأ را در اذهان تداعى مىنمود. «جذیمة الابرش» فرزند «مالک بن قهم» وقتى در انبار فرود آمد، با لشکرى که فراهم کرد، مىخواست زبّاء را شکست بدهد، ولى شکست خورد و کشته شد. خواهرزادهاش «عمرو بن عدى» با نقشهاى جدید وارد کارزار گردید. یکى از کارگزاران وى به نام قصیر در دربار آن بانو نفوذ کرد و چنین وانمود کرد که مىخواهد خدمتگزار کاخش باشد و براى جلب اطمینان زبّاء چارهجویى مىکرد تا آنکه او را براى امور بازرگانى مأمور کرد و بارها قصیر برایش کالاها وارد کرد و او را خوش آمد و به کارش اعتماد نمود.
در این حال قیصر نزد عمرو رفت و گفت نیروهاى خود را در صندوقهایى جاى ده؛ پس چهارهزار مرد جنگى با سلاح و تدارکات نظامى در صندوقهایى جاى گرفتند و با دوهزار شتر به انبار آمدند. خود عمرو هم در میان این عده بود. صندوقها در خانههاى اصحاب زبّاء پراکنده گردید و چندین صندوق هم به کاخ او منتقل شد. چون شب فرارسید، آنان بیرون آمدند و آن بانوى فرمانروا و بسیارى از کارگزارانش را کشتند. آنگاه عمرو بن عدى زمام امور را به دست گرفت و پنجاه و پنج سال بر آن سرزمین حکومت کرد.[32] پس از او «حارث بن عمرو» در کنار مرزهاى روم شرقى موقعیتى ممتاز یافت و سلطه خود را بر شهر انبار مستحکم کرد.[33]
به دستور شاپور دوم خندقى در انبار حفر شد که از شهر هیت آغاز شده و تا «ابلّه» در حوالى بصره کنونى ادامه مىیافت و از آنجا به خلیج فارس مىرسید. ابتدا در این خندق آب جریان داشت تا قبایل بادیهنشین را که به قصد استفاده از اراضى حاصلخیز بینالنهرین سفلى مىآمدند، مانع بوده باشد.[34] آن هنگام که انوشیروان (خسرو اول) بر سر کار آمد، براى تقویت بنیه دفاعى ایران در مرزهاى غربى مجاور با روم و صحراى عربستان، ضمن بازسازى پادگانهاى منطقه، خندق شاپور را تعمیر کرد و تشکیلات تازه دفاعى به وجود آورد. به گفته ابنرسته وقتى به این فرمانروا خبر رسید که گروهى از اعراب آبادىهاى سواد را مورد تاخت و تاز قرار مىدهند، فرمان داد قلعه و باروى شهر الَّیس را که شاپور ذوالاکتاف ساخته بود، از نو بسازند و آنجا را پادگانى براى پاسدارى از آبادىهاى نزدیک بادیه گرداند؛ آنگاه فرمان داد تا از شهر هیت در امتداد حاشیه صحرا تا حوالى بصره خندقى حفر کنند تا به دریا بپیوندد و در کنارههاى این خندق هم دیدهبانها و پادگانهایى استوار ساخت تا مانع نفوذ بادیهنشینان به سرزمینهاى سواد گردد.[35]
امام على (ع) در سرزمین انبار
انبار که فرهنگ و تمدن شاهان ایران بر آن حاکم بود، نه تنها از نظر نظامى قدرت دفاع خود را از دست داد، بلکه از نظر اجتماعى و اخلاقى نیز مضمحل شده بود؛ از این رو مردم در برابر جاذبه دین اسلام و نگرش ضدطبقاتى این آیین، مقاومتى احساس نمىکردند؛ بلکه درست در آن چیزى را مىیافتند که قرنها به بهاى رنج و مشقت مشتاق آن بودند. اما اسلام به آنان نوید رهایى از دوزخ طبقاتى ساسانى را مىداد. نویدهاى قرآنى و زمزمههاى محمدى، مرهم زخم زنجیرهاى اسارت و فریادهاى فروخفتهشان بود. اگر هم در هنگام فتح انبار و شهرهاى پیرامون، مقاومتهایى در برابر مسلمانان صورت مىگرفت، تلاشهاى مذبوحانه فئودالها، بقایاى تیولداران، مرزبانان، اسپهبدان و دژخیمان براى حفظ باقى مانده سلطه رو به زوال خویش بوده است.[36]
دهقانان انبار که تجملپرستى، اشرافىگرى، زورگویى و تهدیدهاى حاکمان خود را مىدیدند و هنگام عبور شهریاران از شهرشان، تا اعماق روحشان ذلیل و تحقیر شده بودند و بزرگانشان باید در مقابل ایشان سر بر خاک مىنهادند، هنگام عبور حضرت على (ع) از دیارشان و موقعى که آن امام از سرزمین حجاز به سوى شام و عراق مىرفت، این رهبر عالىمقام و بافضیلت و کرامت را بسیار بىپیرایهتر از آنچه خود مىخواستند و آرزویش را در دل داشتند، زاهد و سادهزیست یافتند. کدخدایان و کشاورزان ایرانى ساکن انبار وقتى دیدند مولاى محبوبشان از قلمرو آنان مىگذرد، مشتاقانه به استقبالش شتافتند و براى تکریم امام مسلمین، از مرکبهاى خود پیاده شدند و با سرعت به سویش شتافتند و پیشاپیش امیرمؤمنان مىدویدند. حضرت على (ع) برخى از آنان را فراخواند و پرسید: این چه رسمى است که دارید و چرا مىدوید؟! پاسخ دادند: بین ما متداول و مرسوم است و نوعى احترام در حق امیران و افراد مورد تکریم ما مىباشد. امام فرمود: سوگند به خداى متعال با این کارتان زمامداران شما سودى به دست نمىآورند. این رسم، شما را در دنیا به رنج و مشقت مىافکند و در آخرت به شقاوت سوق مىدهد و چه زیانبار است رنجى که در وراى آن مجازات الهى باشد و چه پرسود است آرامشى که با آن امنیت از عذاب دوزخ باشد.[37] اما این آداب چنان در ذهن و روح اهالى انبار رسوخ و رسوب کرده بود که با این هشدار حضرت، حاضر به ترک آن نشدند و بار دیگر در استقبال از آن امام همام دیده شد؛ آن هنگام که امام براى نبرد با معاویه و در جنگ صفین، از کوفه به سوى نینوا (کربلا) حرکت کرد و وارد شهر مدائن شد، پس از توقفى کوتاه به جانب شهر انبار رفت. مردم شهر چون از عبور حضرت آگاه شدند، با هدایایى به استقبال آن بزرگوار شتافتند و همین که امام را دیدند، از اسبهاى خود فرود آمدند و در مقابل ایشان به خضوع و تذلل پرداختند، بنا بر منابع عربى کهن، آنان دهقانانى از طایفه «بنوخوش نوشک» بودند.[38] حضرت خطاب به آنان فرمودند: این چهارپایان که با خود آوردهاید براى چیست؟ چرا پیاده مىشوید و مىدوید؟ گفتند این رسم و خوى ماست و بدین وسیله فرمانروایان خود را تکریم مىکنیم؛ اما این مرکبها هدایایى براى شماست. براى امام و همراهانشان غذا آماده کرده و براى چارپایان علوفه بسیارى فراهم ساختهایم. حضرت فرمودند: این رسمها براى والیان شما سودى ندارد و صرفاً خود را در رنج و زحمت مىافکنید؛ دیگر چنین نکنید، اما اگر دوست دارید ما این هدایا را از شما بپذیریم، به جاى خراجتان قبول مىکنیم، ولى خوراکى که از اموال خودتان برایمان تدارک دیدهاید را خوش نداریم جز با پرداخت بهایش بخوریم. گفتند: اى امیرمؤمنان! محاسبه خواهیم کرد و بهایش را خواهیم گرفت. حضرت تأکید کردند که اگر قیمت خوراکىها را معین نکنند، به همان آذوقهاى که خودشان داشتند، اکتفا کنند. آنان گفتند: اى مولاى مؤمنان! ما سروران و خواجگانى نامدار از اعراب داریم؛ آیا ما
را از این که به ایشان پیشکشى دهیم و آنان را از این که چیزى از ما بپذیرند، منع مىفرمایید؟ حضرت فرمودند: تمام اعراب دوستدار شمایند، اما بر هیچ یک از مسلمانان روا نیست که هدیه شما را بپذیرد و اگر کسى به اجبار چیزى از شما غصب کند، به ما خبر دهید. اهالى گفتند: اى رهبر پرهیزگاران! ما خوش داریم که هدیه و رسم تکریم ما، در حق شما پذیرفته آید، امام فرمود: آفرین بر این لطف شما، ولى ما را بدان نیازى نیست. آنگاه حضرت دو روز در شهر انبار اقامت گزید و روز سوم حرکت کردند.[39]
کارگزار امیرمؤمنان (ع) در انبار
پس از آنکه امام على (ع) کوفه را مرکز حکومت بر جهان اسلام قرار داد و کارگزاران و والیان نقاط دیگر را تعیین کرد، «اشرس بن حسان بکرى» معروف به ابوحسان را به سمت والى استان عالى به مرکزیت انبار منصوب کرد.[40] معاویه بعد از فتح مصر و آگاهى از آشفتگىهاى سیاسى اجتماعى عراق، عدهاى از سران لشکر خود را به مناطق تحت قلمرو حضرت على (ع) در عراق اعزام کرد تا با قتل و غارت، هراس و ناامنى را بر این مناطق حکمفرما سازند. از جمله آنها «سفیان بن عوف غامدى» است که به سوى انبار آمد. خود سفیان گفت است: معاویه مرا خواست و به من گفت: تو را همراه لشکرى آراسته و انبوه به اطراف فرات مىفرستم تا خود را به انبار رسانده و تا مدائن پیش بروى؛ سپس به سوى من بازگرد. مبادا وارد کوفه شوى. بدان اى سفیان که این یورش قلبهاى ساکنین آن نواحى را به طپش مىاندازد و حامیان ما را شادمان مىسازد و آنان را که ترسو هستند، به سوى ما متمایل مىکند. پس هرکس را که دیدى مخالف توست، از دم تیغ بگذران و روستاها را ویران کن و اموال اهالى شهرها و روستا را به غارت ببر تا دلها را دردناک و محزون کند.
سفیان با ششهزار سرباز حرکت کرد تا به ساحل فرات رسید و از شهر هیت گذشت که اهالى آن گریخته بودند. از آنجا به روستایى در غرب فرات و بالاى شهر انبار رفت که مردم آنجا هم فرار کرده بودند و کسى در آبادى نبود. پس به راه خود ادامه داد تا شهر مهم و حیاتى انبار را فتح کند. سلحشوران این شهر آماده دفاع و نبرد بودند. سفیان از مرکب خود پایین آمد و قواى خود را به گردانهاى مختلف تقسیم کرد و دسته دسته براى جنگ فرستاد. آنها با رزمندگان مستقر در انبار درگیر شدند. سفیان نیز خود با دویست نیروى زبده حرکت کرد. اهالى وقتى این همه نیروى مسلح را دیدند، احساس کردند قدرت مقابله با آنها را ندارند و از این رو عدهاى متفرق گردیدند؛ اما گروهى دیگر فداکارانه جنگیدند و دشمن را زمینگیر و هراسان کردند. در این میان کارگزار حضرت که انسانى دلیر و فداکار بود، با صلابت و اقتدار تمام مىجنگید و این آیه را تلاوت مىکرد: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا)[41] سپس گفت: هرکس لقاى الهى را نمىخواهد، تا زمانى که ما درگیر هستیم، از شهر خارج شود؛ زیرا نبرد ما با آنها مانع از تعقیب فراریان است؛ اما آنچه نزد خداوند است، براى ابرار بهتر است. اشرس با سى نفر از یارانش آنقدر جنگیدند تا آنکه در خون خویش غلطید و به شهادت رسید. مردى از اهالى انبار على (ع) را از ماجرا باخبر ساخت. امام متأثر شد و به منبررفت و فرمود: برادر شما ابوحسان بکرى در شهر انبار به شهات رسیده است. او از آنچه روى مىداد، هراس نداشت و آنچه را که نزد خداوند است، بر دنیا ترجیح داد. پس به سوى آنان بروید. اگر گروهى از متجاوزان شامى را از بین ببرید، براى همیشه این مهاجمان را از عراق راندهاید. در اینجا امام به امید اینکه پاسخى بشنود یا فردى از اهل کوفه سخنى بگوید، ساکت ماند، اما کسى چیزى نگفت. وقتى حضرت سکوت آنان را دید، از کوفه پیاده حرکت کرد و خود را به نخیله رساند و گروهى از مردم پشت سر آن حضرت حرکت کردند.[42] سپس حضرت بر روى بلندى رفت و بعد از حمد و ثناى الهى،
براى مردم خطبه جهاد را خواند. امام (ع) در فرازى از این بیانات گهربار فرمودند:
پس شما وظیفه خود را (درباره جنگیدن با لشکریان معاویه به یکدیگر حواله دادید و همدیگر را خوار ساختید تا اینکه از هر طرف اموالتان غارت شد و دیار شما (انبار) از تصرفتان بیرون رفت و این (سفیان بن عوف) است که به امر معاویه با سواران خود به شهر انبار وار گردیده، حسان بکرى را کشته و سواران شما را از آن حدود دور گردانده است و به من خبر رسیده که یکى از لشکریان وى بر یک زن مسلمان و یک زن کافر ذمى داخل شده و خلخال، دستبند و گردنبندها و گشوارههاى او را کنده و آن زن نتوانسته جلوى این کار را بگیرد، مگر آنکه صدا به شیون و زارى بلند کند و از خویشاوندان خود کمک بطلبد. پس دشمنان با غنیمت و دارایى فراوان از انبار بیرون آمد، در صورتى که به یک نفرشان هم زخمى نرسید و خونى از آنان بر زمین ریخته نشد. اگر مرد مسلمانى از شنیدن از واقعه، از شدت حزن و اندوه بمیرد، او را ملامتى نیست؛ بلکه نزد من به مُردن سزاوار است. اى بسا جاى حیرت است! به خدا سوگند اجتماع ایشان بر کار نادرست و باطل خودشان و تفرقه شما از کار حق و درست خودتان، دل را مىمیراند و دچار غم و اندوه مىکند.[43]
بعد از این خطبه مهم، انتظار مىرفت که مردم منطقه عراق خود را براى نبرد با اشرار اموى آماده کنند؛ اما واکنش مردم کوفه و توابع بسیار ناراحت کننده بود. «جندب بن عبدالله» و برادرش نزد امام (ع) آمدند و عرض کردند: اى مولاى مؤمنان! ما در هر امرى مطیع شما هستیم. امام فرمود: از شما دو نفر چه کارى پیش مىرود؟
بدین ترتیب قفطً دو نفر به امر حضرت پاسخ مثبت دادند و باقى مردم امام را تنها گذاشتند. مردمى که با حضرت به نخیله آمده بودند، امام را در حالى که ناراحت بودند، به کوفه بازگرداندند. امام «سعید بن قیس همدانى» را خواست و او را همراه با هشتهزار نفر براى دفع شرارت دشمنان در انبار فرستاد. سعید بن قیس از کارگزاران و اصحاب حضرت على (ع) و از بزرگان قبیله همدان بود و مردم از وى اطاعت مىکردند. سعید براى تعقیب سفیان بن عوف، در کنار فرات حرکت کرد تا اینکه به «عانات» رسید و «هانى بن خطاب همدانى» را به جستوجوى سفیان فرستاد؛ ولى آنان گریخته بوند.
«معقل بن قیس» از والیان و امیران حضرت على (ع) بود. او از رجال دلیر و باصلابت بود
که در نبردهاى صفین و نهروان از خود رشادتها نشان داد و با منافقان و خوارج به مبارزه برخاست. هنگامى که حضرت على (ع) به یاران خود فرمود فرد شجاع و امینى برگزینید که به سوى انبار بفرستم تا سفیان و قوایش را از آن جا دور کند و امنیت را به این نواحى بازگرداند، گفتند: معقل بن قیس براى این کار مناسب است. حضرت تأیید کردند و او را به جانب انبار فرستادند. معقل مورد عنایت و توجه امیرالمؤمنین بود. حضرت برایش نامهاى نوشتهاند که در نهجالبلاغه آمده است. وى مدتى رئیس نگهبانان و پاسبانان حکومت مولاى متقیان بود.[44]
کمیل، کارگزار شهر هیت
«کمیل بن زیاد» از
اصحاب خاص حضرت على (ع) و صاحب سرّ آن امام همام بود. هجده سال از زندگى رسول اکرم (ص) را درک کرد و در نبردهاى حضرت على (ع) با امویان، در رکاب مولاى مؤمنان حضورى فعال داشت.[45] وى سرانجام به دست حجاج بن یوسف ثقفى به شهادت رسید.
هِیت (به کسر ها) نام شهرى است در شمال انبار که نخلستانهاى فراوانى دارد. این شهر در سمت خشکى و در ساحل غربى فرات قرار دارد. مزار عبدالله بن مبارک نیز در این دیار واقع است.[46]
کمیل اگرچه در زهد، تقوا و ایمان، داراى امتیازات منحصر به فردى بود، ولى در اداره امور قلمرو مأموریتش کاستىهایى داشت. هنگامى که عوامل معاویه به فرماندهى سفیان بن عوف غامدى به شهرت هِیت یورش بردند، پادگان انبار تقریباً از قواى مدافع شهر خالى بود و فقطً دویست نفر در آن مستقر بودند؛ زیرا کمیل بن زیاد بدون اطلاع و دستور حضرت على (ع) با قواى خود از هِیت به سوى «قرقیسیاء» حرکت کرده بود تا با متجاوزان مقابله کند. حضرت على (ع) این تصمیمگیرى کمیل را نادرست خواند و او را از این کار بازداشت؛ زیرا وظیفه کارگزار حفظ حوزه مأموریت اوست و نباید منطقه خود را ترک کند تا مورد تعرض قرار گیرد. گلایه حضرت از کمیل در نامه 61 نهج البلاغه آمده است. کمیل از آزردگى مولاى خویش به شدت ناراحت بود و از اینکه امام را با کار خویش ناخرسند کند، در رنج بود. در این حال «شبث بن عامر ازدى» کارگزار شهر نصیبین، واقع در جزیره، در نامهاى خطاب به کمیل نوشت: عبدالرحمن بن اشتم از جانب معاویه مأمور شده تا به جزیره بیاید و
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج9، ص: 135
قتل و غارت کند. او لشکرى جرّار و عده و عُدّه بسیار با خود آورده و اکنون از شام بیرون آمده است.
کمیل در جوابش نوشت: مکتوب تو به من رسید و مضمون آن معلوم گردید. در این کار بسیار تأمل کردم. رأى من بر این قرار گرفت که به یارىات بیایم.
کمیل تصمیم گرفت در این ماجرا جلوى تجاوز و خونریزى عبدالرحمن را بگیرد و با پیروزى بر وى، آزردگى امام خود را از حادثه قبلى جبران کند و اگر هم به شهادت رسید، رستگارى بزرگى را نصیب خویش گرداند. پس «عبدالله بن وهب الراسبى» را در هِیت جانشین خود قرار داد و چهارصد سوار نیز در اختیارش گذاشت و از هِیت بیرون آمد؛ در حالى که چهارصد سوار با خود همراه ساخته بود. او به سوى نصییبن آمد و به شبث بن عامر پیوست و با یکدیگر براى دفع شرارتهاى عبدالرحمن حرکت کردند. کمیل در طول مسیر به شیوهاى کاملًا تاکتیکى عمل مىکرد، تا اینکه باخبر شد عبدالرحمن از «رقّه» به سوى «رأس العین» در حال حرکت است و مسیرش به سوى «کفر ثوثا» (کفر قوتا) مىباشد و لشکرى آراسته و مجهز از اهل شام نیز با اوست. کمیل به سوى او رفت و با خواندن رجزهایى بر ایشان یورش برد. از هر دو سو براى درهم شکستن سپاه دیگرى حمله مىشد. «عبدالله بن قیس» و «مدرک بن بشیر العنترى» دو نفر از یاران کمیل کشته شدند و از قواى عبدالرحمن هم عدهاى به قتل رسیدند. سرانجام این نبرد با پیروزى افتخارآفرین کمیل و شبث انجامید و لشکریان شام رو به گریز نهادند و عبدالرحمن فرمانده
فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، ج9، ص: 136
آنها با بدترین حالت به دمشق بازگشت. کمیل خداوند را سپاس گفت که این پیروزى را نصیب وى و یارانش کرده و از یارانش خواست که فراریان را تعقیب نکنند و مجروحان را نکشند. آنگاه خبر این قتح را براى مولاى متقیان نوشت. امام شادمان گشته و در نامهاى به کمیل نوشت:
به تحقیق تو نیکو عمل کردى و رهبر خود و مسلمانان را حمایت نمودى. همواره گمان نیک من نسبت به تو چنین بوده است و هر حساب که در انتظام مهمات از تو گرفتهام، لایق بوده است. خداوند به تو و همراهان فداکارت جزاى خیر و نیکو دهد. از این پس هر امر مهمى که پیش آید، مرا از کیفیت آن خبر ده تا دربارهاش آنچه را که صلاح کار است به تو بازگویم و عوارضش را خبر دهم. درود خداوند و رحمت و برکاتش بر تو باد.[47]
مالک بن کعب ارحبى، والى عین التمر
مالک، فرزند کعب، کارگزار عین التمر از توابع استان انبار و امیر لشکرى بود که امیر مؤمنان (ع) از عراق براى یارى محمد بن ابىبکر به مصر فرستاد. او مردى با فراست، مدیر و مدبّر بود و به خوبى از حوزه مأموریت خویش حفاظت مىکرد و متعرضین و خلافکاران را مورد بازرسى دقیق قرار مىداد. او همواره امیر مؤمنان (ع) را در جریان امور قرار مىداد. نعمان بن بشیر انصارى، همراه با ابوهریره از سوى معاویه مأمور شدند تا به کوفه، نزد حضرت على (ع) بیایند و از ایشان بخواهند که قاتلان عثمان را تسلیم کند تا غائله به پایان رسد. معاویه مىدانست امام (ع) این فریبکارى معاویه را نمىپذیرد، ولى مىخواست جواب منفى حضرت را وسیلهاى براى فریب شامیان و بر حق جلوه دادن خود قرار دهد. على (ع) به آن دو فرستاده فرمودند: از این سخنان درگذرید؛ سپس خطاب به نعمان بن بشیر فرمودند: انصار پیرو من هستند، جز گروهى بسیار اندک که یکى از آنها تو هستى. نعمان گفت: منآمدهام پیام معاویه را به شما برسانم و اکنون وسیلهاى فراهم شده تا در محضرتان باشم و در جوارتان قرار گیرم. ابوهریره بدون گرفتن پاسخ مثبت، از کوفه بیرون رفت و عازم شام گردید و ماجرا را براى معاویه گزارش کرد. نعمان بن بشیر هم چند ماه در کوفه اقامت گزید و سپس به «عین التمر» از توابع انبار گریخت. «مالک بن کعب ارحبى» کارگزار امام على (ع) در این منطقه، او را دستگیر کرد و مورد بازجویى قرار داد و روانه زندانش کرد تا دربارهاش از حضرت على (ع) فرمانى دریافت کند. نعمان از این وضع ناراحت و بیمناک بود؛ زیرا به مولاى پرهیزگاران گفته بود که براى اقامت در جوار ایشان به عراق آمده است. پس براى رهایى از این گرفتارى به قرظة بن کعب انصارى متوسل شد. وى در حوالى عین التمر براى حضرت على (ع) مآلیات و صدقات جمعآورى مىکرد. با اصرار فراوان قرظه، نعمان از آن وضع نجات یافت و به سرعت از عین التمر و قلمرو انبار دور شد و خود را به معاویه رساند و ماجرا را به وى بازگفت. نعمان بن بشیر از مخالفان و معاندان حضرت على (ع) و هوادار بنىامیه بود. وى بعدها از سوى معاویه حاکم کوفه شد و پس از هلاکت یزید، با عبدالله بن زبیر بیعت کرد. سرانجام در سال 65 هجرى «خالد بن خلى کلاعى» او را کشت. مختار ثقفى دختر نعمان را به همسرى خویش برگزیده بود.
معاوبه به اطرافیان خود گفت: آیا کسى هست که با گروهى سواره به سواحل فرات برود و اهالى این نواحى را بترساند؟ نعمان اعلام آمادگى کرد و با دوهزار سرباز به سوى عراق حرکت کرد و در عین التمر اردو زد. مالک ماجرا را به امام على (ع) گزارش داد و از امام دستور خواست. در این حال براى دفع شرارتهاى قواى نعمان، از «مخنف بن سلیم» که در کنارههاى فرات مشغول جمعآورى صدقات على (ع) بود یارى خواست. جنگ شبهنگام درگرفت و برخى از افراد طرفین کشته و مجروح شدند. وقتى خبر یورش نعمان بن بشیر به على (ع) رسید، بر فراز منبر رفته و بعد از ستایش خداوند و انتقاد از کوفیان به دلیل کوتاهى در دفع این یورشها فرمودند: واى بر شما! به سوى برادرتان مالک بن کعب (در عین التمر) بروید. باشد که خداوند به وسیله رزم شما، ریشه ستمگران را براندازد. اما اهالى با وجود هشدارهاى حضرت، براى یارى مالک بن کعب بسیج نشدند. تنها «عدى بن حاتم» اعلام آمادگى کرد و با دوهزار نفر از افرا قبیله طىّ عازم عین التمر گردید و نعمان بن بشیر را تعقیب کردند و تا حوالى شام پیش رفتند و بازگشتند. مالک بن کعب هم دلاورى و مقاومت جانانهاى از خود نشان داد. او به امام نوشت: ما شمشیرها را برداشته و به مقابله با نعمان بن بشیر و هوادارانش رفتیم. از مخنف بن سلیم هم کمک خواستیم؛ او هم عدهاى را به یارى ما فرستاد و دشمن گریخت و لشکریان ما پیروز شدند.[48]
آرایش سپاه امام حسن (ع) در انبار
امام حسن مجتبى (ع) قصد داشت تا در میدان نبرد، نیرنگها و توطئههاى معاویه را خنثى کند و جاهطلبىهاى او را خاموش سازد؛ اما در سپاه او خیانت، تفرّق و تباهى راه یافت و رشوه و خودباختگى و دنیاطلبى در دلهاى بیمار برخى از فرماندهان این قوا چنان رسوخ کرده بود که ارزشهاى الهى و انسانى را به فراموشى سپردند؛ از جمله آنها ماجرایى است که در شهر انبار روى داد:
امام مجتبى (ع) فرماندهى از قبیله کِندِه را به همراه چهارهزار نفر نیروى مسلح و آماده رزم به انبار فرستاد و به او فرمان داد که در آنجا فرود آید و کارى نکند تا فرمان لازم به او برسد. وقتى این فرمانده در کرانه فرات و در قلمرو انبار فرود آمد، معاویه پیکى به سوى او فرستاد و در نامهاش نوشت: اگر به سوى ما بیایى، فرماندارى یکى از نواحى شام یا عراق را به تو وامىگذارم و در آن قلمرو اختیارات کاملى به تو مىدهم و هیچکس را بر تو نمىگمارم. همراه نامه پانصدهزار درهم نیز براى آن فرمانده فرستاد. فرمانده که امیال و هوسهاى خود را از طریق تزکیه، زهد و خودسازى سرکوب نکرده بود، گرایشهاى نفسانى و دنیوى خود را بر کرامتهاى انسانى ترجیح داد و تعهدى را که به امام معصوم خود سپرده بود، فراموش کرد و پولها را گرفت و به همراه دویست نفر از یاران و خویشاوندان به معاویه پیوست و از خود کارنامهاى سیاه و آغشته به خیانت و خودباختگى و حقارت برجاى گذاشت. امام حسن مجتبى (ع) از شنیدن این خبر، به سختى اندوهناک گردید و از اینکه آن فرمانده و هودارانش خیانت کرده و جانب باطل و ضلالت را گرفتهاند، آزرده خاطر گردید و دردمندانه فرمود:
این مرد کندى نیز به امویان پیوست و به من و شما شیعیان خیانت کرد. چندین بار گفتم که چنین افرادى در وفادارى فقیرند و بندگان دنیا هستند. اکنون فرمانده دیگرى را به جایش تعیین مىکنم؛ گرچه مىدانم او هم مثل فرمانده قبلى خیانت مىکند و رضاى خداوند را درباره ما مراعات نمىکند.
امام مرد دیگرى از قبیله بنىمراد را با چهارهزار نفر براى جنگ با معاویه عازم انبار کرد و در حضور مردم به وى تأکید کرد که خیانت نورزد و سوگند داد که مرتکب چنین خطایى نشود؛ ولى از روى بصیرت و کرامتى که داشت، به خوبى آگاه بود که به زودى او هم به خائن قبلى خواهد پیوست و این خبر را براى مردم بیان فرمود. فرمانده مرادى همراه سپاهیان خود عازم شهر انبار گردید و معاویه که از ورودش باخبر شد، پیکهایى به دیدارش فرستاد و در نامهاى از وى خواست که به او بپیوندد و پنجهزار درهم به او پرداخت و فرماندارى یکى از ایالات شام یا عراق را به این فرمانده وعده داد. فرمانده مرادى به طمع آن مبالغ و رسیدن به مقام کارگزارى، خیانت ورزید و به پیمانهایى که براى استوارى آنها سوگند ادا کرده بود، وفا نکرد و به معاوین پیوست. این خیانتها آن هم در مقدمه سپاه، در بنیان لشکر انبار تزلزل افکند و هماهنگى آنها را برهم زد.[49]
بر اساس گزارشى که به امام حسن (ع) رسیده بود، معاویه پیشقراولان سپاه خود را به فرماندهى «عبدالله بن عامر» به انبار فرستاده بود تا پس از آرایش نظامى و بررسى تاکتیکى، از آنجا به مدائن بروند. به همین دلیل امام در ساباطِ مدائن فرود آمد تا با بسیج نیروها جلوى توطئه سپاه معاویه را بگیرد، اما با پراکندگى سپاه و خیانت فرماندهان روبهرو شد.[50]
انبار، مرکز حکمرانى عباسیان
اگرچه در این دوران، بغداد بزرگترین شهر عراق بود، ولى یک قرن پیش از آنکه این سلسله روى کار آید، مسلمانان بعد از فتح عراق، سه شهر بزرگ واسط، کوفه و بصره را ساختند. این سه شهر تا چندین قرن آبادى و رونق داشت و با شهر انبار که در ساحل فرات و با بغداد در یک عرض جغرافیایى بود، بزرگترین و پرجمعیتترین شهرهاى عراق را در دوره عباسى تشکیل مىدادند. در شمال این سرزمین آبرفتى و رسوبى، سرزمین سخت و سنگلاخى بین النهرین علیا قرار داشت که در گذشته به آن نینوا مىگفتند.[51]
پس از کشته شدن «ابراهیم امام»، ابومسلم خراسانى (داعى عباسیان) با لشکر خراسان روى به عراق آورد و در دوازدهم ربیعالثانى 132 هجرى برادر ابراهیم امام را که «عبدالله سفاح» (یعنى خونریز) لقب داشت، بر مسند خلافت نشاند. سفاح تمام مناطقى را که امویان در اختیار داشتند، به دست آورد.[52] فاصله زمانى میان بیعت با سفاح براى خلافت و کشته شدن مروان حمار، آخرین فرمانرواى اموى حدود نه ماه بود که تمام آن در سال 132 هجرى سپرى شد. بنابراین، این تاریخ هم زمان سقوط بنىامیه است و هم تاریخ روى کار آمدن بنىعباس. ابوالعباس سفاح با وجود اقتدارى که داشت، موفق نشد در کوفه که کانون شیعیان بود، زندگى کند؛ به همین دلیل مقر فرمانروایى خود را به شهر انبار، در کنار رود فرات انتقال داد و این شهر را که یکى از خسروان ایران بنا نهاده بود، نوسازى کرد و در آن کاخى باشکوه برپا ساخت و آن را با انتساب به نیاى خود هاشم بن عبد مناف، «هاشمیه» نامید تا پیوستگى خاندان خود را به دودمان هاشمى که همان نیاکان رسول اکرم (ص) بودند، به اثبات رساند و در واقع درصدد بود تا با این کار، توجه مسلمانان را به سوى خود جلب کند.[53] «ابوسلمه حفص بن سلیمان خلال» از قبیله همْدان که براى روى کار آمدن عباسیان تلاش بسیارى کرد و خونهاى زیادى ریخت، به عنوان اولین وزیر دولت بنىعباس تعیین شد و در این شهر استقرار یافت.[54]
سفاح از ابوسلمه رنجشى داشت؛ چرا که مىخواست خلافت را بر حسب ظاهر به علویان انتقال دهد و خود قدرت سیاسى را به دست گیرد.[55] از آنجا که ابوسلمه بسیار باتدبیر و سیاستمدار بود، در دستگاه بنىعباس، بر ابومسلم خراسانى تفوق داشت و او به این برترى حسادت مىورزید؛ از این رو در مذاکراتى که با سفاح داشت، ابوسلمه را فرد خطرناکى معرفى نمود و تأکید کرد که باید از میان برداشته شود. سفاح نمىپذیرفت و مىگفت فردى را که این همه خدمت نموده و براى آل عباس فداکارى کرده، چرا به قتل برسانم؟! بر من ثابت نشده که او مىخواهد خلافت را از ما بگیرد و به آل على بازگرداند.
چون این تحریکات به گوش ابوسلمه رسیده بود، ابومسلم خراسانى مشوش گردید و از ناحیه وى احساس خطر نمود؛ پس جمعى از یاران مورد اعتماد خود را مأمور کرد تا براى ترور ابوسلمه در شهر انبار اقدام کنند. شبى ابوسلمه از کاخ سفاح در انبار بیرون آمد و کسى هم همراه او نبود. یاران ابومسلم موقعیت را مناسب دیدند و به ابوسلمه یورش بردند و او را کشتند. وقتى سفاح خبر قتل او را شنید، گفت: با مرگ ابوسلمه چیزى از دست ما نرفته تا تأسف بخوریم و ناراحت شویم. البته بین مردم شایع کردند که خوارج او را کشتهاند.[56]
سفاح براى شهر انبار با احداث بناها و مزارع و باغاتى، حومهاى به وجود آورد که آن را «رُصافه» مىگویند که به معناى کانون روییدنىها، سواد و پیرامون مىباشد.[57]
سرانجام ابوالعباس سفاح در سال 136 هجرى دچار بیمارى آبله گردید و در دوازدهم ذىحجه این سال، در سى سالگى بعد از چهار سال و هشت ماه خلافت، در شهر انبار که خود آن را بازسازى کرده و «هاشمیه» نامیده بود، مُرد. در آن هنگام منصور عباسى که 41 ساله بود، زمام امور را به دست گرفت.[58]
منصور عباسى و انبار
ابوجعفر منصور عباسى در محرم الحرام سال 136 هجرى هنگام بازگشت از سفر حج و سرزمین حجاز به کوفه رسید و در حیره فرود آمد و با مردم نماز جمعه گذارد؛ سپس به پایتخت ابوالعباس (شهر انبار یا هاشمیه) رفت و نزدیکان را فراخواند و بر خزانههاى سفاح دست یافت. همان زمان که سفاح درگذشت و منصور مشغول اجراى مراسم حج بود، کارگزاران و فرماندهان در شهر انبار براى منصور بیعت گرفته بودند.[59]
ابومسلم مأمور دعوت عباسیان در خراسان بود و در دستگاه این سلسله اهمیت بسیار داشت و جانب او از هر لحاظ توسط خلیفه رعایت مىشد؛ زیرا در واقع او بنیانگذار این دولت بود و چنان اقتدارى به دستآورده بود که مىتوانست به راحتى خاندان بنىعباس را از میان بردارد. منصور از این وضع نگران بود؛ لذا با حیله و نیرنگ ابومسلم را به انبار فراخواند اما ابومسلم هر بار به بهانهاى از دعوت منصور را رد مىکرد. سرانجام وعدههاى خلیفه او را اغوا کرد و عازم دربار عباسى گردید. در آغاز، پذیرایى شایان توجهى از وى به عمل آمد و بسیار مورد نوازشهاى ویژه و احترامات شایسته یک مقام عالىرتبه قرار گرفت. اما در زمانى مناسب، کسى که براى روى کارآمدن عباسیان خونهاى بسیارى ریخته بود، روبهروى خلیفه قطعه قطعه گردید و به حیاتش پایان داده شد. پیروان ابومسلم به خونخواهى وى در هاشمیه (انبار سابق) بر منصور عباسى شوریدند. منصور دویست نفر از آنان را که سرکردگان ایشان بودند به زندان افکند و این آشوب را سرکوب کرد. منصور پس از آنکه خیال خود را از ناحیه ابومسلم و هوادارانش راحت کرد و خود را فرمانروایى مستقل دید، درصدد برآمد تا پایتخت عباسیان را از انبار به بغداد انتقال دهد. نام بغداد از کلمه «باغ داد» گرفته شده و اقامتگاه تابستانى انوشیروان بوده که از آب و هواى معتدل و ملایم بهره داشت. این محل پرجاذبه توجه منصور را نیز جلب کرد. بغداد کهن در جانب غربى دجله بنا شده بود و منصور در ساحل شرقى این رودخانه، بغداد تازهاى به وجود آورد که به نام فرزندش مهدى عباسى، موسوم به «مهدیه» بود.
با این وجود، منصور هاشمیه و انبار را فراموش نکرد و زندان مخوف خود را در این قلمرو قرار داد. وى عدهاى از سادات حسنى را که در رأس آنان «عبدالله محض» نیز بود، در زیرزمینى در انبار حبس کرده بود که به دلیل تاریکى شدید، زندانیان شب را از روز تشخیص نمىدادند و ناچار، قرآن را پنج قسمت کرده و هریک از نمازهاى پنجگانه را بعد از خواندن یک قسمت از قرآن اقامه مىکردند.
محبوسین به دلیل عفونتهاى شدید، گرسنگى و تشنگى در همین زندان جان خود را از دست مىدادند. «ابراهیم عمر» فرزند حسن مثنى در میان کسانى بود که آنان را در بند آهنین از مدینه به انبار آوردند. همچنین منصور عباسى در کاخ «ابن هبیره» انبار، نوادگان امام مجتبى (ع) را محبوس ساخت؛ آنگاه از میانشان محمد بن ابراهیم بن حسن را حاضر کرد و سرپا نگه داشت و دستور داد ستونى بر گردش بنا نهادند و او را به همان حال رها ساخت تا گرسنه و تشنه از پاى درآمد. سپس دستور قتل عدهاى از همراهانش را داد. سرانجام منصور دریافت بسیارى از مردم خراسان و ایران شیعهاند و علاقهمند به اهل بیت پیامبر (ص) و با زندانى کردن آل على دست به کار خطرناکى زده است؛ بنابراین در انبار به منبر رفت و در خطبهاى بلند، موضع خود را در برابر علویان و آل ابوطالب مشروع جلوه داد.[60]
برافتادن برمکیان در انبار
برمکیان یا آل برمک خاندانى از دولتمردان ایرانى بودند که در اواخر قرن اول هجرى به دین اسلام درآمدند و نفوذى فوقالعاده در دربار خلفاى اموى (در زمان خلافت عبدالملک مروان و جانشینان او) به دست آوردند. دو سال پس از به حکومت رسیدن سفاح در شهر انبار، یکى از بزرگترین مردان خاندان برمک که خالد نام داشت، به وزارت وى گماشته شد. او در زمان خلافت منصور هم در این سمت باقى ماند. پسر ارشدش یحیى که در آغاز، مربى و معلم هارون الرشید و سپس وزیر گردید، در مدتى نزدیک به هفت سال فرمانرواى واقعى بود و خلیفه جز نامى نداشت. دو پسر یحیى (فضل و جعفر) نیابت پدر را در مقام وزارت عهده دار گردیدند و بهترین مقامات و عالىترین مناصب دربار عباسى به برمکیان اختصاص یافت. این قدرت بىحساب، حسد و سعایت درباریان را برانگیخت. جعفر یکى از سادات حسنى موسوم به «یحیى بن عبدالله» را که هارون در انبار به زندان افکنده بود، آزاد کرد و این تصمیم خلیفه را به شدت آشفته ساخت. سلطه فوقالعاده برامکه فراتر از این بود. آنان به نام خود سکه مىزدند و دستگاه بسیار باشکوهى براى خویش تدارک دیده بودند؛ به علاوه آنان به تلاش براى تأسیس دولتى در ایران متهم شدند. این عوامل باعث شد تا هارون براى براندازى برامکه در شهر انبار اقدام کند.
هارون پس از به جا آوردن حج مدت کوتاهى در بغداد بود؛ آنگاه به سوى انبار رفت. روزى که به کشتن جعفر برمکى مصمم شد، «سندى بن شاهک» را احضار کرد و به وى گفت که بر خانه برمکیان، دبیران و خویشاوندان آنان، افرادى ویژه و مورد اطمینان بگمارد و این کار را نهانى انجام دهد. هارون الرشید در محلى از نهر انبار با جعفر برمکى نشست. وقتى جعفر رفت، هارون او را تا جایى که سوار مرکب مىشد، بدرقه کرد و بازگشت و بر تخت خود قرار گرفت. جعفر سرمست و مغرور، بساط ساز و آواز و عیاشى و شادمانى را با عدهاى از خوانندگان، کنیزان و اطرافیان به راه انداخت. در این میان هارون، یاسر خادم خویش را فراخواند و او را مأمور کشتن جعفر کرد. یاسر چنین کرد و سر جعفر را نزد هارون در خیمه خویش آورد. خود یاسر هم توسط فرد دیگرى به دستور هارون کشته شد. بدین ترتیب در سال 187 هجرى هارون بسیارى از برامکه و دست نشاندگان آنان را از میان بُرد. یحیى پدر جعفر و فضل (برادرش) به زندان افکنده شدند و اموال تمام آنان مصادره گردید. مدت دولت و عزت برمکیان 17 سال و اندى بود. شاعران هنگامى که در رثاى برمکیان شعر مىسرودند، مردم را به عبرت گرفتن از این ماجرا توجه مىدادند.[61]
قیام ابوالسرایا و انبار
در سال 193 هجرى با مرگ هارون، پسرش محمد ملقب به «امین» روى کار آمد؛ در حالى که برادرش عبدالله ملقب به «مأمون» از او بزرگتر بود. امین که به سفارش پدر زمام امور را به دست گرفته بود، مأمون را از ولایتعهدى خلع کرد. او هم در خراسان به کمک ایرانیان علیه برادرش امین قیام کرد. شهر انبار از مهمترین عرصههاى نزاع بین طرفداران امین و مأمون بود. سرانجام «طاهر ذوالیمینین» که از اهالى خراسان بود، به عراق آمد و امین را کشت و سرش را براى مأمون که در خراسان امارت داشت فرستاد.[62]
«ابوالسرایا سرى بن منصور» شیبانى از سرداران شیعه و عامل چندین جنبش شیعى بود. در نبرد میان امین و مأمون، فرماندهى طلایه سپاه «یزید بن مزید شیبانى» را علیه «هرثمه بن اعین» (سردار مأمون) برعهده داشت، ولى بعدها به هرثمه پیوست. چون امین کشته شد و مأمون روى کار آمد، هرثمه از مواجبى که به وى مىداد کاست. ابوالسرایا نیز با دویست سوار سر به شورش برداشت و شهر عین التمر از توابع انبار را به محاصره درآورد و سپس بر شهر انبار غلبه یافت. سپس رقّه را تصرف کرد و در آنجا با محمد بن ابراهیم معروف به «ابن طباطباى علوى» ملاقات کرد و او را به خروج علیه بنىعباس تشجیع نمود. وى پذیرفت و هر دو در جمادى الثانى 199 هجرى بر کوفه استیلا یافتند. پس از سقوط کوفه و اخراج سلیمان بن منصور، امیر این شهر از کوفه، حسن بن سهل، زهیر بن مسیب را با ده هزار سوار به جنگ آنان فرستاد، اما ابوالسرایا لشکریان وى را شکست داد. ابن طباطباى علوى چهار ماه پس از قیام و در رجب 199 هجرى در کوفه درگذشت. ابوالسرایا که مىخواست خلافت را از عباسیان به آل على واگذار کند، سید علوى دیگرى را که از نوادگان امام سجاد (ع) بود، براى خلافت برگزید. فتوحات ابوالسرایا در عراق و خوزستان ادامه یافت و با این پیروزىها علویان در این مناطق زمام امور را به دست گرفتند. ابوالسرایا پس از تصرف مدائن و واسط، امیرانى به یمن، حجاز و اهواز فرستاد. او پس از آنکه در کوفه از هرثمه شکست خورد، با سواران خویش گریخت و روى به شوش خوزستان نهاد. در آن جا هم از سپاهیان حسن بن على مأمونى، فرمانرواى خوزستان شکست خورد و زخمى شد. وى مىخواست خود را به زادگاه خویش رأس العین، در جزیره و حوالى انبار برساند، اما در جلولا دستگیر و به حسن بن سهل تحویل داده شد. وى سر ابوالسرایا را برید و جسدش را دو نیم کرد و در ربیع الاول سال 200 هجرى بر دو سوى پُل بغداد بیاویخت.[63]
انبار در قرون بعد
انبار از کانونهاى فعالیت خوارج بود. حضرت على (ع) براى سرکوبى آنان نیروهایى بسیج نمود و در سال 38 هجرى در این شهر فرود آمد. امام براى مردم خطبه خواند؛ آنگاه به سوى آنان رفت تا به نهروان رسید و کسى را نزدشان فرستاد تا از گمراهى بهدرآیند؛ ولى آنان فرستاده امام را کشتند. سپس دو گروه صف بستند و خوارج آغازگر جنگ بودند، اما فرجام آن به کشته شدن تمامى ایشان به جز دو نفر انجامید.[64]
«شبیب بن یزید بن نعیم شیبانى» از خوارج بود که هزار مرد گرد آورد و در عصر عبدالملک مروان بر مدائن چیره گشت. او با نیرویى قابل توجه به کوفه شبیخون زد. در این شهر درگیرى بین سپاهیان حجاج بن یوسف ثقفى و خوارج شدت گرفت و غالب یاران شبیب کشته شدند. وى با کسانى از بازماندگان نیروهایش به شهر انبار گریخت. «سفیان بن ابرد کلبى» به دستور حجاج با سههزار نیرو او را تعقیب کرد. شبیب در نبرد با لشکر مزبور شکست خورد و هنگام گذشتن از پلى در کنار انبار، با بریدن ریسمانهاى آن توسط یاران سفیان، با اسب در آب افتاد و غرق شد. سفیان بیشتر خوارج را در انبار کشت. در این ماجرا مادر و همسر شبیب نیز به قتل رسیدند.[65]
«قرامطه» از انشعابات فرقه اسماعیلیه و منسوب به مردى به نام «حمدان قرمط» بودند. در قرن سوم هجرى انبار به دست این فرقه افتاد و از آن زمان به لحاظ فرهنگى راه انحطاط را پیمود.[66] با این وجود انبار در قرن چهارم هجرى شهرى آباد و خرم بود.
«ابوالقاسم بن احمد جیهانى» در کتاب خود «اشکال العالم» که در نیمه دوم قرن چهارم هجرى نگاشته، از انبار چنین یاد کرده است:
شهرى است میانه و با نخل بسیار؛ آبادان است و خرماستان، درختان و زراعت بسیار دارد و بر جانب شرقى فرات واقع است.[67]
در کتاب «حدود العالم» نیز که به سال 372 هجرى نگاشته شده آمده است: «انبار شهرکى است خرم و آبادان و با نعمت و بسیار مردم».[68]
«ابواسحاق ابراهیم اصطخرى» نوشته است:
انبار شهرى میانه باشد؛ شهرى آبادان است و نخل و کشاورزى دارد و نعمت فراوان و مردم متنعم و دخل و حوایج از آنجا به بغداد برند و حدى فراخ دارد.[69]
در قرن ششم و هفتم هجرى هم انبار از حیات اجتماعى و اقتصادى بىبهره نبوده است. یاقوت حموى (575 626) در وصف آن گفته است: «انبار شهرى است بر کرانه فرات و در ده فرسخى بغداد. طول جغرافیایى آن شصت و نه درجه است ...»[70] و در جاى دیگر نوشته است: «انبار شهر کهنى است که گروه بسیارى از صاحب فنون بدان منسوبند».[71]
حمدالله مستوفى در وصف آن گفته است:
انبار از اقلیم سیم بر کنار آب فرات به جانب مشرق افتاده است. لهراسف کیانى جهت زندان اسیران که بختالنصر از بیتالمقدس آورده بود، ساخت. شاپور ذوالاکتاف تجدید عمارت آن کرد و سفاح خلیفه اول بنىعباس در آنجا عمارت عالى کرد و دارالملک ساخت. دور بارویش پنجهزارگام است و آب و هوا و محصول و خوى طبع مردم او مانند بغداد است. حقوق دیوانش یک تومان است.[72]
آخرین بارى که از انبار نام و نشانى آمده است، در «تاریخ غیاثى» تألیف غیاث بغدادى است که در حوادث سال 824 هجرى از آن یاد شده است. در این کتاب، خرابههاى انبار را در 62 کیلومترى غرب بغداد، جانب چپ نهر فرات و در جنوب قریهاى که در عصر حاضر «صقلاویه» مىخوانند، نشانى دادهاند.[73] در تقسیمات کشورى عراق کنونى، دهمین استان این کشور استان الانبار نام دارد که بیشتر سکنه آن سنى مذهباند. این ایالت در غرب عراق قرار دارد.[74] از شمال شرقى به ایالت صلاحالدین، از شمال به نینوا، از شرق به مرکز حکومت (بغداد) و کاظمین، از جنوب شرقى به ایالت بابل و از جنوب به کربلا محدود است. انبار در شمال غربى با سوریه، در غرب با اردن و در جنوب شرقى با عریستان سعودى هممرز است. مرکز این استان شهر رمادى است که در شرق آن و در حوالى انبار کهن قرار گرفته است. منطقهاى که قبلًا به جزیره معروف بود و در حد فاصل رودخانههاى دجله و فرات قرار داشت، در نیمه شمالى این ایالت و نیمه غربى ایالت نینوا واقع است.[75]
[1] . ابوالقاسم بن احمد جیهانى، اشکال العالم.
[2] . محمد محمدى ملایرى، تاریخ و فرهنگ ایران( در دوران انتقال از عصر ساسانى به عصر اسلامى)، ج 2، ص 64.
[3] . ابراهیم بن محمد اصطخرى، مسالک و ممالک، به اهتمام ایرج افشار، ص 75.
[4] . احمد بن عمر بن رسته، الاعلاق النفسیه، ص 105.
[5] . احمد بن یحیى بلاذرى، فتوح البلدان، ص 339.
[6] . ابوعبدالله خوارزمى، مفاتیح العلوم، ص 115.
[7] . ابوریحان بیرونى، آثار الباقیه عن القرون الخالیه، ص 59.
[8] . تاریخ و فرهنگ ایران، ج 2، ص 67.
[9] . مفاتیح العلوم، ص 115؛ آثار الباقیه، ص 59.
[10] . مسالک و ممالک، ص 7؛ یاقوت حموى، معجم البلدان؛، ج 1، ص 267.
[11] . مسالک و ممالک، ص 237.
[12] . همان، ص 13.
[13] . محمد پروین گنابادى، برگزیده مشترک یاقوت حموى، ص 134.
[14] . عبدالحسین زرینکوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 304.
[15] . تاریخ و فرهنگ ایران، ج 1، ص 197 و 198.
[16] . قدامة بن جعفر بغدادى، الخراج، ص 233؛ معجم البلدان، ج 3، ص 595.
[17] . برگزیده مشترک یاقوت حموى، ص 38.
[18] . فتوح البلدان، ص 466.
[19] . برگزیده مشترک یاقوت حموى.
[20] . احمد بن ابىیعقوب، البلدان، ص 63.
[21] . مسالک و ممالک، ص 12.
[22] . ابنحوقل، صورة الارض، ترجمه جعفر شعار، ص 177.
[23] . لغتنامه دهخدا، چاپ جدید، ج 3، ص 3429.
[24] . ناصر خسرو قبادیانى، سفرنامه، به کوشش نادر وزینپور، ص 2 و 3.
[25] . برگزیده مشترک یاقوت حموى، ص 25.
[26] . لغتنامه دهخدا، ج 3، ص 3429.
[27] . تاریخ و فرهنگ ایران، ج 1، ص 190 و 191.
[28] . تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 303؛ محمدجواد مشکور، تاریخ ایران زمین، ص 85،؛ گاى لسترنج، جغرافیاى تاریخى سرزمینهاى خلافت شرقى، ترجمه محمود عرفان، ص 72.
[29] . تاریخ یعقوبى، ج 1، ص 219.
[30] . ابراهیم بن محمد بیهقى، المحاسن و المساوى، ص 366؛ فتوح البلدان، ص 655؛ تاریخ طبرى، ج 1، ص 206؛ الاعلاق النفسیه، ص 191؛ مقدمه ابنخلدون، ص 830؛ تاریخ و فرهنگ ایران، ج 1، ص 205 و 206.
[31] . هشام جعیط، کوفه، پیدایش شهر اسلامى، ترجمه ابوالحسن سروقد مقدم، ص 14؛ تاریخ و فرهنگ ایران، ج 1، ص 184.
[32] . پیکولوسکایا، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ایران در سدههاى چهارم تا ششم میلادى، ترجمه عنایتالله رضا، ص 33، 525 و 624.
[33] . جغرافیاى تاریخ سرزمینهاى خلافت شرقى، ص 71؛ تاریخ یعقوبى، ج اول، ص 219.
[34] . الاعلاق النفسیه، ص 107؛ تاریخ ایران زمین، ص 94 و 95.
[35] . عزالدین بن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج 3، ص 1382 و 1283.
[36] . نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص 1104.
[37] . تاریخ و فرهنگ ایران، ج 1، ص 192.
[38] . ابن اعثم کوفى، الفتوح، ص 509 و 510؛ نصربن مزاحم منقرى، پیکار صفین، ص 199 و 200؛ ابن ابىالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 203.
[39] . پیکار صفین، ص 25.
[40] . علىاکبر ذاکرى، سیماى کارگزاران على بن ابىطالب امیرالمؤمنین( ع)، ج 1، ص 278.
[41] . احزاب، آیه 23.
[42] . شرح نهج البلاغه ابن ابىالحدید، ج 2، ص 85، ابراهیم بن محمد ثقفى، الغارات، ص 251.
[43] . نهج البلاغه، خطبه 27.
[44] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 103، الفتوح، ص 714، الغارات، ص 251، عزیزالله عطاردى، اعلام غارات، ص 425 و 568؛ سید اصغر ناظمزاده قمى، تجلى امامت، ص 652.
[45] . عبدالمحمد آیتى، حواشى بخش اول کتاب الغارات، ص 243.
[46] . صفى الدین عبدالمؤمن بن عبدالحق بغدادى، مراصد الاطلاع، ج 3، ص 1468.
[47] . الفتوح، ص 715 و 716؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 473.
[48] . الغارات، ص 241- 249، انساب الاشراف، ج 2، ص 166، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 306.
[49] . فخرالدین على بن حسن زوارهاى، ترجمه المناقب، ج 2، ص 114 و 115، حیاة الامام الحسن( ع)، ج دوم، ص 132؛ علامه مجلسى، بحار الانوار، ج 44، ص 43 و 44.
[50] . ابنقتیبه دینورى، اخبار الطوال، ص 263؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص 72.
[51] . جغرافیاى تاریخى سرزمینهاى شرقى، ص 3 و 4.
[52] . تاریخ ایران زمین، ص 141.
[53] . سمیر مختار اللیثى، مبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عباسیان، ص 85.
[54] . على بن حسین مسعودى، التنبیه والاشراف، ص 320.
[55] . مرتضى مطهرى، سیرى در سیره ائمه اطهار، 122 و 123.
[56] . مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 275؛ امیر على، تاریخ عرب و اسلام، ترجمه فخر داعى گیلانى، ص 218.
[57] . برگزیده مشترک یاقوت حموى، ص 97.
[58] . مروج الذهب، ج 2، ص 284؛ التنبیه والاشراف، ص 320؛ تاریخ ایران زمین، ص 142.
[59] . تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 351- 353.
[60] . مقریزى، النزاع و التخاصم، ص 74؛ مقاتل الطالبیین، ص 226؛ محمدجواد مغنیه، الشیعه و الحاکمون، ص 125، غلامحسین یوسفى، ابومسلم سردار خراسان، ص 124 و 169؛ تاریخ عرب و اسلام، ص 218؛ مبارزات شیعیان ...، ص 135.
[61] . مروج الذهب، ص 379- 381؛ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 430؛ تاریخ ایران زمین، ص 144 و 145؛ دایرة المعارف تشیع، ج 3، س 190- 194؛ لوسین بووا، برمکیان، ترجمه عبدالحسین میکده، ص 121 به بعد.
[62] . تاریخ ایران زمین، ص 146؛ مروج الذهب، ج 4، ص 402؛ تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 456.
[63] . محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامى، ص 15 و 16؛ عمدة الطالب فى انساب ابىطالب، ص 172؛ تاریخ طبرى، ج 13، ص 5629- 5637؛ دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 408.
[64] . مروج الذهب، ج 1، ص 763.
[65] . ابنخلکان، وفیات الاعیان، ج 1، ص 223، عبدالقاهر بن طاهر بغدادى، الفرق بین الفرق، ص 65- 67.
[66] . فرهنگ فرق اسلامى، ص 358، میخائیل یان دخویه، قرمطیان بحرین و فاطمیان، ترجمه محمدباقر امیرخانى، ص 27 به بعد؛ دائرة المعارف فارسى، مصاحب، ج 1، ص 257.
[67] . اشکال العالم، ص 92.
[68] . حدود العالم من المشرق الى المغرب، به کوشش منوچهر ستوده، ص 156.
[69] . مسالک و ممالک، ص 79.
[70] . معجم البلدان، ج اول، ص 367.
[71] . برگزیده مشترک یاقوت حموى، ص 24.
[72] . حمدالله مستوفى، نزهة القلوب، به اهتمام و تصحیح گاى لسترنج، ص 37.
[73] . لغتنامه دهخدا، ج 3، ص 3428؛ تاریخ و فرهنگ ایران، ج 3، ص 8.
[74] . على بیگدلى، تاریخ سیاسى اقتصادى عراق، ص 72؛ سید حسن سیفزاده، عراق ساختارها و فرایند گرایشهاى سیاسى، ص 186؛ تاریخ نوین عراق، فب مار، ترجمه محمد عباس پور، ص 491.
[75] . با استفاده از نقشه سیاسى عراق مندرج در اطلس جامع گیتاشناسى، چاپ 1388 1386.