نویسنده و عالم فرزانه، سید محمدحسن نجفى، معروف به «آقا نجفى قوچانى» (1295- 1363 ق) تحصیلات خود را نخست در قوچان و مشهد گذراند و در بیست سالگى راهى اصفهان شد و نزد آخوند کاشى، گزى، آقانجفى اصفهانى و جهانگیرخان قشقایى شاگردى کرد و پس از چهار سال اقامت در اصفهان، پیاده به سمت نجف رفت و در 16 رجب سنه 1318 قمرى وارد نجف شد و در این حوزه کهن، در حجرهاى ساده در این شهر ساکن شد. او در نجف به حوزه درس آخوند ملا محمدکاظم خراسانى، شریعت اصفهانى و محمدباقر اصطهباناتى راه یافت و در این میان سخت به آخوند ارادت مىورزید که این ارادت در آثارش نمایان است. قوچانى پس از 20 سال توقف در حوزه نجف، در 1338 ق به ایران آمد و پس از توقفى کوتاه در مشهد، به درخواست مردم قوچان وارد این شهر شد و 25 سال در مقام فقاهت و حاکمیت شرع، خدمات بسیارى از خود برجاى گذاشت. آقانجفى در 68 سالگى درگذشت و در حسینیة خود به خاک سپرده شد. آرامگاه او امروزه زیارتگاه مردم قوچان است. آثار قلمى چندى از او برجاى مانده که «سیاحت شرق»، از تألیفات مهم او به شمار مىرود. وى در این کتاب ضمنِ شرح ماجراى زندگى و مشقات دوران تحصیل و رویدادهاى پیش آمده، مباحث و معارف اسلامى را با قلمى روان شرح داده است. در این کتاب خواننده با نکات علمى و رویدادهاى آن زمان آشنا مىشود. ترسیم او از شهر و حوزه نجف اشرف، بهویژه برجستگى شخصیتى آخوند خراسانى و همچنین سیره زیارتى او، از بخشهاى خواندنى این کتاب است که برشهایى از آن را در این نوشتار مرور مىکنیم.
شهر نجف اشرف
قوچانى، نخست به زیارت کربلا رفت و سپس به کوفه آمد و پس از حضور در مسجد کوفه و زیارت مسلم بن عقیل، راهى نجف اشرف شد و در نیمه راه «شبح در و دیوار نجف» را دید که به صورت دهکوره مخروبهاى نمایش داشت:
«این دهکوره چطور مشهور آفاق گشته و تمام مجتهدین افتخار دارند که ما به نجف رفتهایم و هر وقت سخن از نجف مىرود آنان به یک شیرینى گزارشات خود را نقل مى کنند و از خوشمزگى سخنهاشان سیر هم نمىشوند؟! حتى [با] خوشى و خوشحالى چنان نقل مىکنند که گویا نُقل مىخورند و صورتشان برافروخته مىشود و افتخار مىکنند که اثاثیهشان را صاحبخانه میانه کوچه ریخته و وجه الاجاره را مطالبه داشته، و این نه به جهت زیارت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) است؛ چون سایر مردم که به زیارت آمدهاند، این هیاهو ندارند، مگر آنچه لازمه مسافرت است، و نه محض درس خواندن است؛ چون در جاهاى دیگر هم درس خوانده مىشود. پس فقط به جهت ابتلاآت یا ریاضیاتى است که قهرا بر آنها وارد مىشود در این وادى غیر ذى زرع و بیابان قفرى که نه در او باغ است و نه آب.»
وى در و دیوار نجف و اهالى شهر را بسیار دوست مىداشت و معتقد بود که زمین و رمل نجف را به تخت سلطانى نمى دهد:
«بیابان نجف صحراى قفرى است [که] نه در او باغى و نه آبى و نه سبزهاى، بلکه خاک ندارد. از خاک کج و جال و رمل ترکیب یافته و بلکه قبرستان و محل مار و مور است. معذلک روحانیتى محسوس مىشود که در باغات کربلا و کاظمین و انهار جاریهاى که در آنهاست، ادراک نمىشود. هوا صاف و زمین پاک؛ طرف غروب و طلوع صبح، روحانیت غریبى احساس مىشد گویا از باطن او که وادىالسلام و بهشت برزخ است، به حسب اخبار، نسیمى به دنیا و ظاهر آن وزیدن داشت و چون این ارض روحا مجمع روحانیین و مجاور مرقد رئیس روحانیین بود، محبوب ارواح صافیه شده بود. به طورى محبوب شده بود که یاد وطن اصلى را نمىکردیم؛ بلکه کلیه ایران از یادم رفته بود.»
حضور در نجف، همراه با خاطرات تلخ و شیرین چندى بود که هرگز او را از پاى درنیاورد؛ مخصوصا در آن سالى که وباى عامى در عتبات افتاد و قلوب در تب و تاب:
«روزى چهارصد نفر از محله نجف سرازیر قبر مىشد. در چند موضع از فضوههاى نجف خیمههاى مردهشورى زدند و فقط وبا و مردن ساده نبود؛ بلکه رعب و هیبت الهیت، قلوب را متزلزل ساخته و به صفت قهاریت ظهور کرده بود. مغربها افق را ابرهاى سرخ و زرد و آتشى رنگ احاطه مىکرد.»
سید نیز از این بیمارى بىبهره نماند. «شمال وبا» او را گرفت؛ بدان حد که در ایوان حجره، روى آجرها دراز کشید و مهیاى مردنى غریبوار و بى نزدیکى آشنایان و اقربا شد که بد مردنى است؛ اما هر چه منتظر مرگ ایستاد، عزراییل تشریف نیاورد!
در حوزه نجف
زمانى که آقانجفى وارد نجف شد، عمرش 23 سال بود و در حجره مدرسه صحن منزل گرفت:
«از یکى از ایوانهاى صحن، در همان ضلع شمالى، نزدیک در مَبال، درى داشت [که] به آن داخل شدیم. مدرسه محقر و مخروبهاى قریب ده حجره فوقانى و تحتانى داشت و درش میان صحن گشوده مىشود و یکى از حجرات تحتانى که بسیار مخروبه بود که کسى او را اختیار نکرده بود از ترس خراب شدن و کثافت و بزرگ هم بود که نصف آن پر از خاک و آجر پاره بود ... رفتیم به اطاق که حصیر پارهاى در نصف، یعنى در ربع حجره انداخته شده و ربع دیگر متصل به در اطاق تختى کلى که فعلا مخروبه شده، ساخته شده و آن دو ربع دیگر که عبارت از نصف عقبى باشد، پر زباله و آجرپاره است و سقف حجره شکافهاى منکرى دارد که گاهى موشها از آن شکافها خاک مىریزند و درودیوار آن چنان سیاه و کهنه بود که یقینا یا با بناى صحن ساخته شده و یا قبل از آن کاروانسراى زوارى بوده و بعد از آن بناى صحن در زمان صفویه مدرسه شده است.»
وقتى سید به نجف رفت، در آنجا سه یا چهار مدرسه محقر بیشتر نبود و غالب طلاب مجرد که مىبایست در مدرسه باشند، منزل اجاره کرده بودند که این رویه براى همه طلاب که تمکن اجاره نداشتند، سخت بود:
«هندیها اول یک مدرسهاى ساختند که هندى و کشمیرى و بعض دیگر فورا اشغال نمودند و دوم مدرسه را یک ترک تاجر که در خراسان متوطن بود و به زیارت آمده بود، در مدت دو سه ماه بنا نمود و من و دو نفر از رفقاى خراسانى به واسطه فى الجمله سبق آشنایى و خراسانى بودنمان سه حجره معین گرفتیم و هنوز طبله ننشسته بود و بعضى کارهاى جزئى مانده بود. بعد از هفتهاى رفتیم ببینیم تمام شده یا نه، دیدیم مدرسه غلغله روم است. تمام حجرهها از طلاب فرش نموده و نشسته و هر کدام به کار خود مشغولند و حجرههاى ما سه نفر را نیز گرفتهاند.»
مدتى بعد، از برخى طلاب شنید که حجرهاى در منزل وقفى در محله عماره در شرف خالى شدن است که نیاز به اجازه آخوند خراسانى دارد:
«عصر بعد از درس که هنوز در روى صندلى جلوس داشت، عرض کردم که حجرهاى در منزل وقفى، مشرف به خالى شدن است؛ چنانچه مقتضى است اجاره دهید که مال من باشد که منزل درستى ندارم. فرمودند به آواز بلند که از این ساعت هر منزلى که در آنجا خالى شود، مال آقاست. و به طور قهقرا آمدم پهلوى در بیرونى که شیخى از خراسانیها در آنجا ایستاده بود. دست مرا گرفت و گفت: بیا برویم حجره مال من است و خالى است. چون من زنى گرفتهام بىاجازه آخوند، رفتهام به منزل. چون آخوند راضى نمىشود طلبه فقیر در اینجا زن بگیرد. مىگوید طلبه در اینجا خودش شوهر لازم دارد که تکفل نفقات او را بنماید و خود نمىتواند شوهر دیگرى باشد.»
این منزل داراى هفت حجره بود که در هر حجره آن که بسیار کوچک بود، طلبهاى سکنى داشت:
«قبر گشادى بود که مرا على (علیه السلام) مستحق آن دانسته و من از حجره کوچکم خوشم مىآمد. نمد را دولا نمودم، تمام حجره را فرش نمودم. چراغ و سماور و کاسه و تاسکباب را به طاقچه بالا گذاشتم که به غیر خودم در کف حجره نباید چیز دیگرى باشد.»
ایشان مدتى در این حجره بود و سپس نزد آخوند رفت تا شاید بتواند حجرهاى از مدرسه بزرگ در حال ساخت را از او بستاند:
«خود آقاى آخوند هر روز یک ساعتى به آن مدرسه مىرفت و گوشهاى مىنشست و به کار عمله و بنا تماشا مىکرد و خوشش میآمد؛ بلکه نوعا تماشاى تعمیرات، خصوصا خیریه که یک نوع از صدقات جاریه است، خوشایند است. و نزدیک بود طبقه اول آن مدرسه تمام شود، عرض کردم از این مدرسه به من حجرهاى داده مىشود؟ فرمودند: پس به جهت که بنا مىشود؟! میرزا مهدى هر حجره که آقا مىخواهد به ایشان بده و به اسم ایشان ثبت کن. آقا میرزا مهدى گفت: کدام را مىخواهى؟ و من حجرهاى که در گوشه واقع بود، تعیین نمودم. فرمودند همه از این حجرهها که فضاى مدرسه در نظراندازشان است، تعیین میکنند، و تو خیلى ساده هستى که گوشه مستور را تعیین مىکنى. گفتم: من حجره مىخواهم که در آن درس بخوانم و افکارم مرتب باشد، نه براى تماشا که خوشمنظره باشد؛ والا اینقدرها هم من شعور دارم که آنها بهتر است، اما نه براى طلبه.»
سید دو ماه بعد که حجره آماده گردید، در آن مستقر شد و تنها به درس پرداخت و بس! دوران حضور در حوزه و حجره، همرا با سختى معیشت بود و این معضلى فراگیر بود و طاقتفرسا. گذر زندگى با نسیهکارى در دکان عطارى و نانوایى مىگذشت و پختنى خوردن «منحصر بود به جایى که وعده بگیرند و آن هم در نجف بسیار قلیل الوجود بود»؛ اما «این گرسنگىها و ادبار دنیا، فتورى در عزم و خطورى در خاطر که باعث اندوه شود، راه نمىیافت» و سید مجدّانه اشتغال به درس و بحث خود داشت:
«از زیارت کربلا برگشتم، در حالى که هیچ پولى نداشتم. وقت ناهار شد. رفتم به حجره؛ میان طاقچهها نان خشکهایى که لقمه لقمه از سابق مانده و بعضىها بدمزه و سبز شده بود و یا خمیر و سوخته بود، جهت سدّ رمق، چند مثقالى خوردم که معده تا شب مشغول به آن باشد، تا چه پیش آید و همچنین در شب از آن نان خشکها جویده، تا مگر فردا فرجى حاصل آید و هَلُمّ جَرّا.»
درسخوانى امتیاز طلاب فاضلى همچون سید قوچانى بود. شب و روز پیوسته به درس و مطالعه مىگذشت و این معجزهها از روى عشق است که او را به درس و فکر در آن و نوشتن وامىداشت و عشق، قواى طبیعیه را نیز از کار مىانداخت:
«یک شب درس آخوند که ساعت 2 (از شب گذشته) تمام مىشد، آمدم به حجره؛ اجزاى طبخ را به تاسکباب نمودم. از برنج و آب و نمک و روغن و به دورى کوره آتش گذاردم و مشغول نوشتن شدم که جزوه را روى کتاب مىگذاشتم و دو زانو مىنشستم و بازوها را به روى زمین ستون مىکردم و خم مىشدم و مىنوشتم و به همین هیکل مشغول مىشدم. در شبى از شبها همینطور نوشتم و فکر کردم تا درس را تمام کردم. سر بلند کردم که طبیخ (خوارکى) بخورم، دیدم آفتاب از سوراخ پنجره به حجره افتاده. آمدم بیرون که یک ساعت زیادتر از آفتاب گذشته، طبیخ جوشیده و سرد شده؛ متحیر ماندم که طبیخ بخورم و یا چایى بگذارم على الرسم و یا بخوابم. حالا قواى ادراکیه متوجه نوشتن بوده و خواب نیامده، زانو چرا به درد نیامده؟!»
در مکتب آخوند
در نخستین روزهاى اقامت او در کربلا دیدار استاد بزرگ و مرجع والا، آخوند خراسانى برایش رقم خورد:
«طلاب نجف غالبا جهت نیمه رجب آمده بودند به کربلا و آقاى آخوند ملا محمدکاظم خراسانى نیز آمده بود از اول رجب که تا نیمه رجب بماند و در آن دو هفته درسى مىگفت و طلاب نجفى به درس حاضر مىشدند، چون درس او را مغتنم مى دانستند. و در آن دوره، سکه مدرسى به اسم ایشان زده شده بود؛ بلکه میان فضلا و مجتهدین معروف بود که تا به حال مدرسى به این خوبى در اسلام وجود نگرفته است.»
قوچانى زمانى که وارد نجف شد، شب نخست به درس آخوند رفت «محض سیاست و تماشا»؛ چون خود مدعى بود که تا همان شب، قصد ماندن و درس خواندن نداشت؛ اما وقتى به درس آخوند گوش داد و آن بیان سحرانگیز را دید، افسوس عمر گذشته را خورد که تا به حال درس نخوانده، و از همان شب مجذوب درس آخوند شد:
«و هر شبى که به درس آخوند مىرفتم، بر شوق و ذوق من به درس آخوند افزوده مىشد؛ تا بعد از دو هفته قلم و دوات و کاغذ مهیا نمودم و عازم شدم بر ماندن و درس خواندن و نوشتن. و در یک پنجشنبه و جمعه نشستم و درسهاى دو هفته را در دو جزو نوشتم که مطلبى از من فوت نشده بود، با آن که همانطورى که در اصفهان خواب دیده بودم، آخوند، بلکه کلیه نجفیها یک مرتبه تقریر مىکنند درس را، و تقریر دوم ندارند. و آقا سید محمدباقر درچهاى سه مرتبه هر درسى را تقریر مىکرد، [اما] باز شب در نوشتن فرو مىماندیم. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا که پس از دو هفته تمام درسها را نوشتم، بدون اینکه حرفى سقط شود و مطلبى فراموش گردد.»
مدتى به درسهاى دیگر اساتید نجف نیز رفت؛ لکن نپسندید و ترک کرد و روزبهروز شوق به درس فقه و اصول آقاى آخوند مىافزود؛ زیرا «خوب درس مىگفت» و مدرسى بود «خوشبیان و قابل استفاده و ترقى نمودن براى شاگردها» که تدریسش به منزله قطب تدریس نجف شده بود:
«من بس که خوشم مىآمد و مىفهمیدم مطالب او را، دلم مىخواست در میان درس برقصم و در نوشتن درس فقه و اصول آخوند نیز عشق غریبى داشتم؛ با فکر و تأمل مىنوشتم.»
سید، آخوند را بسیار دوست مىداشت؛ چون او را متدین واقعى شناخته بود. مُدلس و طالب دنیا به هیچ وجه نبود و فقط مىخواست درس بگوید و تعطیلى هم کم داشت. او به همه طالبان علم توصیه مىکند که اگر مىخواهید درس بخوانید و چیز بفهمید، به نجف آیید؛ «آن هم به درس آخوند که درس خواندن، منحصر به حوزه ایشان است و درس گفتن نیز منحصر به ایشان است.» او شوق آخوند در درس گفتن را از زبان یک طلبه پیر خراسانى چنین بیان مىکند:
«به آخوند برخوردم؛ محرمانه گفتم: راست بگو، از خدا چه مىخواهى؟ گفت: فقط دو نفر شاگرد مىخواهم که حرفهاى مرا بفهمد. بعد از این، نه دولت و نه ریاست و نه مرید و امثال ذلک هیچیک را نمىخواهم.»
بزرگترین امتیاز درس آخوند، شاگردپرورى و رشد علمى سریع شاگردان بود. ملاحظه و خواندن دقیق دستنوشتههاى علمى طلاب و حاشیه نوشتن بر آن، در رشد شاگردان تاثیر بهسزایى داشت. از قضا آقانجفى آن «عاشق فدایى» آخوند که نزد استاد محجوب و ساکت بود و به اقرار خود «صحبتهایش با آخوند در مدت قریب دوازده سال، دوازده کلمه نبود»، دستنوشته خود را به یکى از نزدیکان آخوند مىسپارد تا استاد آن را ببیند که آیا «خوب است یا بد و اگر جایى ایراد داشته باشد، دو کلمهاى در حاشیهاش بنویسد که باعث تشویق شود.» آخوند همه را به دقت دیده و حاشیهاى هم بر آن زده بود. ثمره این رویه پسندیده نیز رسیدن به رتبه اجتهاد در همان سال نخست بود: «یک دو سالى بعد از نجف آمدن، فهمیدم که مجتهد شدهام و غالبا در مسائل معنونه، رأى من با رأى آخوند توافق داشت، قبل از آن که او اظهار رأى کند. و فعلا تقلید آخوند نمىکنم، الا در موارد نادرى که نرسیدهام استنباط کنم.»
آقا نجفى تا روزهاى پایانى عمر آخوند، نسبت شاگردى و استادى را با نسبت مرید و مرادى پیوند زد و در سال 1325 که هفت سال از حضورش در نجف مىگذشت «تقریبا یک دوره و نصف به درس آخوند نشسته بود»؛ چرا که بیانات و درس او را غذاى روح خود مىشمرد.
سید مسائل جارى سیاسى و اجتماعى ایران و عراق را رصد مىکرد و بهخصوص در ماجراى مشروطیت، در کنار استاد خود قرار داشت و با تأسى به او، حریم عالمان حوزه را که در نقطه مقابل مشروطهخواهان قرار داشتند، نگاه مىداشت. یکى از نقاط درخشان حضور او، آمادگى براى جهاد بر ضد دولت روس بود؛ زیرا «روس غالبا عساکر خود را به ایران سوق داده و تعدیات جابرانه مىنمود». آخوند خراسانى در نیمه آخر ذیحجه 1329 به عزم جهاد و دفاع، آماده حرکت به سمت ایران شد. مسجد عمران، مرکز تحریض و ترغیب مردم بود. تمام طلاب و مجتهدان نیز حرکت نمودند:
«چون آتش من تندتر بود، با چند نفرى، یک روز قبل از حرکت آخوند رفتیم به کاظمین؛ دیدیم اهالى بغداد از همه مذاهب جهت استقبال و اظهار همدردى تا یک فرسخى بیرون شده بودند؛ یعنى تا یک فرسخ طناب خیمهها به همدیگر وصل بود؛ کانّه زمین آسمان پرستاره بود و جمعیت نیز از هر رقم موج مىزد. پنجاههزار قشون و رجال دولت عثمانى و سفراى دول، تماما حاضر بودند براى تماشاى قوت و شوکت اسلام. آن وقت من فهمیدم و سفیر روس ترسان و لرزان بود. ما در حسینیه کاظمین که مدرسه کوچکى است، منزل نمودیم و از عشایر اطراف کاظمین نیز دههزار با اسلحه و حوسهکنان به استقبال تا محمودیه رفتند و این قوت و شوکت اسلامى با آن اوج گرفتنش، یک دفعه خاموش و مستقبلین خائبا مراجعت نمودند که آخوند در سر موعد نیامد و نخواهد آمد. آخوند خراسانى قرار بود براى توسل به مسجد سهله رود و پس از آن، حرکت نماید. صبحگاهان خبر غیر منتظره فوت او، نجف را به یک تعزیهخانه مبدل ساخت و «سهله رفتن، رمز بوده؛ اصل به سفر رفتن رمز بوده؛ به ایران رفتن رمز بوده؛ به وطن اصلى رفته». مجالس عزاى آخوند تا روز عاشورا ادامه داشت و «روضهخوانها در روضه سیدالشهداء (علیه السلام) و ذکر مصائب کربلا، تا نوحهسرایى و مراثى آخوند را ذکر نمىکردند، مجلسشان گرم نمىشد؛ چون مردم بىاختیار مىشدند در این مصیبت تازه».
زیارت و ایام زیارتى
قوچانى با زیارت و زیارتخوانى انس داشت و به دلیل علاقه به زیارت عاشورا و تأثیر شگرف و نتیجهبخش آن، از اولین جمعه ورود به نجف، به خواندن آن مشغول شد. «فقط براى تعجیل ظهور دولت محمدیه و فرج حجت عصر که اگر قبول آن درگاه گردم یا شهادت و یا ریاست نصیبب گردد و هر دو نور على نور است». او هر جمعه این زیارت را مى خواند «چه در نجف، چه در کربلا و چه بین راه که در سالى چهل روز جمعه خوانده مىشد.» سید به زیارت مداوم و پیوسته آستان على (علیه السلام) به شدت پایبند بود. خود ایشان سیره زیارتىاش را در رمضان اینگونه وصف مىکند:
«سحرهاى ماه مبارک، بعد از سحرى خوردن، مىرفتم به حرم، زیارت مىکردم و نماز صبح را با آقا سید محمد کاظم (یزدى) اقتدا مىنمودم و بعد از نماز در بالاسر قرآن مىخواندم تا آفتاب مىزد. بعد از آن در بین دو در، عبا را به سر مىکشیدم و مىخوابیدم تا ظهر، و قریب به ظهر بیدار که مىشدم، مىآمدم به مدرسه تطهیرى مىکردم و باز مىرفتم به حرم. چون هواى حرم گرمتر از بیرون بود، نماز ظهر و عصر را در حرم مىخواندم و زیارت و قرآن مىخواندم تا نزدیک غروب بیرون مىآمدم. نان افطار و سحر را مىگرفتم و افطار مىکردم و دو ساعتى در حجره بودم و باز مىرفتم به حرم تا دو سه ساعت به اذان مانده، بیرون مىشدم. ماه مبارک را به همین وتیره گذراندم.»
او همچون علما و طلاب نجف، به زیارت حرم امام حسین (علیه السلام) پایبند بود و به جز زیارتهاى جارى و مستمر در «غیر فصل زیارت»، به زیارتهاى مخصوص اهتمام داشت و «در هر سالى زیارت اربعین، نیمه رجب، نیمه شعبان و عرفه از واجبات من و نوع طلاب نجف بود که به کربلا مىرفتند و اول رجب و عید فطر و عاشورا از مستحبات بود که گاهى مى رفتند».
ایشان معمولا سه روز در کربلا مىماند «که روایت شده پس از زیارت، زود مراجعت کنید که اشتیاق بدوى زود زایل مىشود و کمکم دل سیاه و قساوت مىگیرد و در زیارت رفتن، شرک و ریا داخل شود» او معتقد بود که «تحدید سه روز هم جهت آن سیدالشهداء (علیه السلام) املاک و اراضى کربلا را خرید و به همان مالکین اول واگذار نمود؛ مشروط بر اینکه سه روز زوار را پذیرایى کنند». او زیارتى را که در نیمه شعبان بهجاى آورد، اینگونه توصیف مىکند:
«در نیمه شعبان که باز زیارتى بود، طلاب نجف همه رفتند و من هم بسیار مایل بودم که در زمره آنها داخل باشم و پول فقط چهار قران داشتم. روز سیزدهم شعبان که روز آخر بود که به زیارت ممکن است بروند، در آن روز هر چه حساب نمودم که با همان چهار قران پیاده بروم و پیاده برگردم، دیدم ممکن نمىشود و بیش از چهار قران خرجى مىخواهد. بالاخره بنا گذاشتم که اگر امروز من نشد بروم، در روز نیمه مىروم به وادىالسلام؛ اولا زیارت عاشورایى مىخوانم، بعد از آن به حسین بن على (علیه السلام) شکایت از پدرش مىنمایم که عشق تامى به زیارت شما داشتم و على (علیه السلام) اینقدر پول به ما نداد که بیایم در حضور زیارت کنیم و ما جهت خود پول نخواستیم که بگوید باید ریاضت کشید. «فلکلّ مأموم امام یقتدى به». در همین خیالات در حجره کذایى تنها نشسته بودم که دو نفر از طلاب خراسانى که رفیق بودند وارد شدند. نیم ساعتى نشستند و حال پرسیدند و یکى از آن دو نفر شش قران به ما داد که این را از آقا سید محمدکاظم یزدى براى شما گرفتهام و آنها رفتند. من هم بیرون شدم و از میان بازار یک نانى گرفتم؛ به دستمال نموده، رفتم بیرون و دنباله زوار از نجف قطع شده بود و نزدیک ظهر بود. کفشها و نان را به عبا نموده، روى دوش انداختم و خوشحال که یک تومان پول دارم که چهار قران هم از حساب خرج مسافرت من که در حجره حساب مىکردم، زیادتر بود و تازه از سفر آمده، مثل برق به سیاهى آخرهاى زوار رفتم تا به دسته اول رسیدم و ترک کردم و به دسته دوم رسیدم و ترک کردم و هَلُمّ جرّا.»
رسم او در زیارتهاى کربلا غالبا پیادهروى بود؛ چه در فصل زیارت، یا در غیر آن، و همیشه پا را در راه رفتن، برهنه مىکرد. توصیف او از ورودش به کربلا شنیدنى است:
«حالا برق گنبد و سیاهى باغات کربلا در منظره من پیداست. من به فکرصحراى کربلا افتاده، حالا تنهایى سیدالشهداء و آن لشگر عظیم که دور او را گرفته بودند، نظیر این گنبد براق میان سیاهى باغات با تشنگى زیادى که داشت، نهایت مثل من در عالم خیال نزدیک به حس صورت گرفت. مرا گریه شدید رخ داد. محض آن که صداى گریه مرا زوار نشنوند، دویست قدمى از راه زوار دور شدم و مثل آهویى در این بیابان دویدن گرفتم و صدا به گریه بلند و اشک مثل باران به صورت و ریش و زمین ریزان بود. گاهى صداى «هل من ناصر» آن حضرت را به گوش خیال مىشنیدم و من هم صدا به لبیک با گریه بلند داشتم و بر دویدن به شدت مىافزدوم؛ به حدى که خود را بالکلیه فراموش نمودم و دیدم لشکر هجوم به خیمههاى حسینى، شعله آتش و دود از خیمهها بلند گردید و چشمها را به سیاهى کربلا دوختم و حالات رنگارنگ آن صحراى غمانگیز بر من عبور مىداد. به خدا قسم که نمىفهمیدم پاها در این دویدن بىاختیار به گودال مىافتاد و یا به روى خارها قرار مىگیرد. یک دفعه از میان خیمهها که رو به طرف نجف است، پراکنده شدند. بعضیها چادر به پا پیچیده، به زمین خوردند و من هم سر از پا نشناخته تا مگر برسم و خود را فنا کنم که ریشه علفى به پا بند شده به آن تندى که مىدویدم، محکم خوردم به زمین. برخاستم با آنکه پنجه پا مجروح شده بود، ملتفت نشده، شش دانگ حواس متوجه آن صحراى هولناک بود و از گریه و ناله و دویدن نایستادم، در این دو فرسخ و نیم مسافت؛ تا آن که در کوچه کربلا واقع شدم و چشمم به در و دیوار و عمارت کربلا افتاد. آن وقت به خود آمده، از خجالت و حیاى از مردم، اشکها را پاک نموده و از دویدن ایستادم و کفشهاى بىپاشنه را به پا کشیدم و خاچیه را به دوش انداختم. از حوضخانه صحن سیدالشهداء وضو گرفته، داخل حرم شدم. یک ساعتى زیارت نمودم. بیرون شدم، رفتم به زیارت ابىالفضل.»
عراق، در سایه عتبات عالیات و مزار شش امام معصوم، بارگاههاى متعددى از امامزادهها و علماى شیعه را در خود جاى داده است که جملگى کانون آمد و شد و زیارتگاه شیفتگان مکتب است. آقا نجفى قوچانى زیارت علماى گذشته و امامزادههاى نواحى حلّه و بغداد را نیز در کتاب خود ثبت کرده است؛ زیارتى که با پاى پیاده انجام شد؛ همراه با دو آخوند، یکى قوچانى و دیگرى جامى. او در سفر به حلّه، نخست به زیارت حضرت حمزه رفت؛ مزارى که زوار عرب زیاد آمد و شد مىنمودند و صحنى براى آن بقعه بنا کرده بودند:
«عمده حلّه آمدنمان زیارت حمزه و جاسم است که معروف است که حمزه نبیره حضرت ابىالفضل (علیه السلام) است و حمزه [مدفون در] رى، پسر موسى بن جعفر (علیه السلام) است و گویا امر به عکس است که حمزه رى نبیره ابىالفضل باشد و این حمزه، پسر موسى بن جعفر باشد و بالجمله قاسم، پسر موسى بن جعفر است و از حلّه پنج فرسخى است تا حمزه و از آنجا دو فرسخ است تا بقعه قاسم بن موسى بن جعفر.»
قوچانى پس از اقامتى بیست ساله در نجف اشرف، در سنه 1338 قمرى آن شهر را تر ک گفت و پس از توقفى کوتاه و زیارت حرمین کاظمین، راهى ایران شد.