فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

20 سال در نجف

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
چکیده
نویسنده و عالم فرزانه، سید محمدحسن نجفى، معروف به «آقا نجفى قوچانى» (1295- 1363 ق) تحصیلات خود را نخست در قوچان و مشهد گذراند و در بیست سالگى راهى اصفهان شد و نزد آخوند کاشى، گزى، آقانجفى اصفهانى و جهانگیرخان قشقایى شاگردى کرد و پس از چهار سال اقامت در اصفهان، پیاده به سمت نجف رفت و در 16 رجب سنه 1318 قمرى وارد نجف شد و در این حوزه کهن، در حجره‏اى ساده در این شهر ساکن شد. او در نجف به حوزه درس آخوند ملا محمدکاظم خراسانى، شریعت اصفهانى و محمدباقر اصطهباناتى راه یافت و در این میان سخت به آخوند ارادت مى‏ورزید که این ارادت در آثارش نمایان است. قوچانى پس از 20 سال توقف در حوزه نجف، در 1338 ق به ایران آمد و پس از توقفى کوتاه در مشهد، به درخواست مردم قوچان وارد این شهر شد و 25 سال در مقام فقاهت و حاکمیت شرع، خدمات بسیارى از خود برجاى گذاشت. آقانجفى در 68 سالگى درگذشت و در حسینیة خود به خاک سپرده شد. آرامگاه او امروزه زیارتگاه مردم قوچان است. آثار قلمى چندى از او برجاى مانده که «سیاحت شرق»، از تألیفات مهم او به شمار مى‏رود. وى در این کتاب ضمنِ شرح ماجراى زندگى و مشقات دوران تحصیل و رویدادهاى پیش آمده، مباحث و معارف اسلامى را با قلمى روان شرح داده است. در این کتاب خواننده با نکات علمى و رویدادهاى آن زمان آشنا مى‏شود. ترسیم او از شهر و حوزه نجف اشرف، به‏ویژه برجستگى شخصیتى آخوند خراسانى و همچنین سیره زیارتى او، از بخش‏هاى خواندنى این کتاب است که برش‏هایى از آن را در این نوشتار مرور مى‏کنیم.
شهر نجف اشرف‏
قوچانى، نخست به زیارت کربلا رفت و سپس به کوفه آمد و پس از حضور در مسجد کوفه و زیارت مسلم بن عقیل، راهى نجف اشرف شد و در نیمه راه «شبح در و دیوار نجف» را دید که به صورت ده‏کوره مخروبه‏اى نمایش داشت:
«این ده‏کوره چطور مشهور آفاق گشته و تمام مجتهدین افتخار دارند که ما به نجف رفته‏ایم و هر وقت سخن از نجف مى‏رود آنان به یک شیرینى گزارشات خود را نقل مى کنند و از خوشمزگى سخن‏هاشان سیر هم نمى‏شوند؟! حتى [با] خوشى و خوشحالى چنان نقل مى‏کنند که گویا نُقل مى‏خورند و صورتشان برافروخته مى‏شود و افتخار مى‏کنند که اثاثیه‏شان را صاحبخانه میانه کوچه ریخته و وجه الاجاره را مطالبه داشته، و این نه به جهت زیارت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) است؛ چون سایر مردم که به زیارت آمده‏اند، این هیاهو ندارند، مگر آنچه‏ لازمه مسافرت است، و نه محض درس خواندن است؛ چون در جاهاى دیگر هم درس خوانده مى‏شود. پس فقط به جهت ابتلاآت یا ریاضیاتى است که قهرا بر آنها وارد مى‏شود در این وادى غیر ذى زرع و بیابان قفرى که نه در او باغ است و نه آب.»
وى در و دیوار نجف و اهالى شهر را بسیار دوست مى‏داشت و معتقد بود که زمین و رمل نجف را به تخت سلطانى نمى دهد:
«بیابان نجف صحراى قفرى است [که‏] نه در او باغى و نه آبى و نه سبزه‏اى، بلکه خاک ندارد. از خاک کج و جال و رمل ترکیب یافته و بلکه قبرستان و محل مار و مور است. مع‏ذلک روحانیتى محسوس مى‏شود که در باغات کربلا و کاظمین و انهار جاریه‏اى که در آنهاست، ادراک نمى‏شود. هوا صاف و زمین پاک؛ طرف غروب و طلوع صبح، روحانیت غریبى احساس مى‏شد گویا از باطن او که وادى‏السلام و بهشت برزخ است، به حسب اخبار، نسیمى به دنیا و ظاهر آن وزیدن داشت و چون این ارض روحا مجمع روحانیین و مجاور مرقد رئیس روحانیین بود، محبوب ارواح صافیه شده بود. به طورى محبوب شده بود که یاد وطن اصلى را نمى‏کردیم؛ بلکه کلیه ایران از یادم رفته بود.»
حضور در نجف، همراه با خاطرات تلخ و شیرین چندى بود که هرگز او را از پاى درنیاورد؛ مخصوصا در آن سالى که وباى عامى در عتبات افتاد و قلوب در تب و تاب:
«روزى چهارصد نفر از محله نجف سرازیر قبر مى‏شد. در چند موضع از فضوه‏هاى نجف خیمه‏هاى مرده‏شورى زدند و فقط وبا و مردن ساده نبود؛ بلکه رعب و هیبت الهیت، قلوب را متزلزل ساخته و به صفت قهاریت ظهور کرده بود. مغرب‏ها افق را ابرهاى سرخ و زرد و آتشى رنگ احاطه مى‏کرد.»
سید نیز از این بیمارى بى‏بهره نماند. «شمال وبا» او را گرفت؛ بدان حد که در ایوان حجره، روى آجرها دراز کشید و مهیاى مردنى غریب‏وار و بى نزدیکى آشنایان و اقربا شد که بد مردنى است؛ اما هر چه منتظر مرگ ایستاد، عزراییل تشریف نیاورد!
در حوزه نجف‏
زمانى که آقانجفى وارد نجف شد، عمرش 23 سال بود و در حجره مدرسه صحن منزل گرفت:
«از یکى از ایوان‏هاى صحن، در همان ضلع شمالى، نزدیک در مَبال، درى داشت [که‏] به آن داخل شدیم. مدرسه محقر و مخروبه‏اى قریب ده حجره فوقانى و تحتانى داشت و درش میان صحن گشوده مى‏شود و یکى از حجرات تحتانى که بسیار مخروبه بود که کسى او را اختیار نکرده بود از ترس خراب شدن و کثافت و بزرگ هم بود که نصف آن پر از خاک و آجر پاره بود ... رفتیم به اطاق که حصیر پاره‏اى در نصف، یعنى در ربع حجره انداخته شده و ربع دیگر متصل به در اطاق تختى کلى که فعلا مخروبه شده، ساخته شده و آن دو ربع دیگر که عبارت از نصف عقبى باشد، پر زباله و آجرپاره است و سقف حجره شکاف‏هاى منکرى دارد که گاهى موش‏ها از آن شکاف‏ها خاک مى‏ریزند و درودیوار آن چنان سیاه و کهنه بود که یقینا یا با بناى صحن ساخته شده و یا قبل از آن کاروانسراى زوارى بوده و بعد از آن بناى صحن در زمان صفویه مدرسه شده است.»
وقتى سید به نجف رفت، در آن‏جا سه یا چهار مدرسه محقر بیشتر نبود و غالب طلاب مجرد که مى‏بایست در مدرسه باشند، منزل اجاره کرده بودند که این رویه براى همه طلاب که تمکن اجاره نداشتند، سخت بود:
«هندیها اول یک مدرسه‏اى ساختند که هندى و کشمیرى و بعض دیگر فورا اشغال نمودند و دوم مدرسه را یک ترک تاجر که در خراسان متوطن بود و به‏ زیارت آمده بود، در مدت دو سه ماه بنا نمود و من و دو نفر از رفقاى خراسانى به واسطه فى الجمله سبق آشنایى و خراسانى بودنمان سه حجره معین گرفتیم و هنوز طبله ننشسته بود و بعضى کارهاى جزئى مانده بود. بعد از هفته‏اى رفتیم ببینیم تمام شده یا نه، دیدیم مدرسه غلغله روم است. تمام حجره‏ها از طلاب فرش نموده و نشسته و هر کدام به کار خود مشغولند و حجره‏هاى ما سه نفر را نیز گرفته‏اند.»
مدتى بعد، از برخى طلاب شنید که حجره‏اى در منزل وقفى در محله عماره در شرف خالى شدن است که نیاز به اجازه آخوند خراسانى دارد:
«عصر بعد از درس که هنوز در روى صندلى جلوس داشت، عرض کردم که حجره‏اى در منزل وقفى، مشرف به خالى شدن است؛ چنانچه مقتضى است اجاره دهید که مال من باشد که منزل درستى ندارم. فرمودند به آواز بلند که از این ساعت هر منزلى که در آن‏جا خالى شود، مال آقاست. و به طور قهقرا آمدم پهلوى در بیرونى که شیخى از خراسانیها در آن‏جا ایستاده بود. دست مرا گرفت و گفت: بیا برویم حجره مال من است و خالى است. چون من زنى گرفته‏ام بى‏اجازه آخوند، رفته‏ام به منزل. چون آخوند راضى نمى‏شود طلبه فقیر در این‏جا زن بگیرد. مى‏گوید طلبه در این‏جا خودش شوهر لازم دارد که تکفل نفقات او را بنماید و خود نمى‏تواند شوهر دیگرى باشد.»
این منزل داراى هفت حجره بود که در هر حجره آن که بسیار کوچک بود، طلبه‏اى سکنى داشت:
«قبر گشادى بود که مرا على (علیه السلام) مستحق آن دانسته و من از حجره کوچکم خوشم مى‏آمد. نمد را دولا نمودم، تمام حجره را فرش نمودم. چراغ و سماور و کاسه و تاس‏کباب را به طاقچه بالا گذاشتم که به غیر خودم در کف حجره نباید چیز دیگرى باشد.»
ایشان مدتى در این حجره بود و سپس نزد آخوند رفت تا شاید بتواند حجره‏اى از مدرسه بزرگ در حال ساخت را از او بستاند:
«خود آقاى آخوند هر روز یک ساعتى به آن مدرسه مى‏رفت و گوشه‏اى مى‏نشست و به کار عمله و بنا تماشا مى‏کرد و خوشش میآمد؛ بلکه نوعا تماشاى تعمیرات، خصوصا خیریه که یک نوع از صدقات جاریه است، خوشایند است. و نزدیک بود طبقه اول آن مدرسه تمام شود، عرض کردم از این مدرسه به من حجره‏اى داده مى‏شود؟ فرمودند: پس به جهت که بنا مى‏شود؟! میرزا مهدى هر حجره که آقا مى‏خواهد به ایشان بده و به اسم ایشان ثبت کن. آقا میرزا مهدى‏ گفت: کدام را مى‏خواهى؟ و من حجره‏اى که در گوشه واقع بود، تعیین نمودم. فرمودند همه از این حجره‏ها که فضاى مدرسه در نظراندازشان است، تعیین میکنند، و تو خیلى ساده هستى که گوشه مستور را تعیین مى‏کنى. گفتم: من حجره مى‏خواهم که در آن درس بخوانم و افکارم مرتب باشد، نه براى تماشا که خوش‏منظره باشد؛ والا این‏قدرها هم من شعور دارم که آنها بهتر است، اما نه براى طلبه.»
سید دو ماه بعد که حجره آماده گردید، در آن مستقر شد و تنها به درس پرداخت و بس! دوران حضور در حوزه و حجره، همرا با سختى معیشت بود و این معضلى فراگیر بود و طاقت‏فرسا. گذر زندگى با نسیه‏کارى در دکان عطارى و نانوایى مى‏گذشت و پختنى خوردن «منحصر بود به جایى که وعده بگیرند و آن هم در نجف بسیار قلیل الوجود بود»؛ اما «این گرسنگى‏ها و ادبار دنیا، فتورى در عزم و خطورى در خاطر که باعث اندوه شود، راه نمى‏یافت» و سید مجدّانه اشتغال به درس و بحث خود داشت:
«از زیارت کربلا برگشتم، در حالى که هیچ پولى نداشتم. وقت ناهار شد. رفتم به حجره؛ میان طاقچه‏ها نان خشک‏هایى که لقمه لقمه از سابق مانده و بعضى‏ها بدمزه و سبز شده بود و یا خمیر و سوخته بود، جهت سدّ رمق، چند مثقالى خوردم که معده تا شب مشغول به آن باشد، تا چه پیش آید و همچنین در شب از آن نان خشک‏ها جویده، تا مگر فردا فرجى حاصل آید و هَلُمّ جَرّا.»
درسخوانى امتیاز طلاب فاضلى همچون سید قوچانى بود. شب و روز پیوسته به درس و مطالعه مى‏گذشت و این معجزه‏ها از روى عشق است که او را به درس و فکر در آن و نوشتن وامى‏داشت و عشق، قواى طبیعیه را نیز از کار مى‏انداخت:
«یک شب درس آخوند که ساعت 2 (از شب گذشته) تمام مى‏شد، آمدم به حجره؛ اجزاى طبخ را به تاس‏کباب نمودم. از برنج و آب و نمک و روغن و به دورى کوره آتش گذاردم و مشغول نوشتن شدم که جزوه را روى کتاب مى‏گذاشتم و دو زانو مى‏نشستم و بازوها را به روى زمین ستون مى‏کردم و خم مى‏شدم و مى‏نوشتم و به همین هیکل مشغول مى‏شدم. در شبى از شب‏ها همین‏طور نوشتم و فکر کردم تا درس را تمام کردم. سر بلند کردم که طبیخ (خوارکى) بخورم، دیدم آفتاب از سوراخ پنجره به حجره افتاده. آمدم بیرون که یک ساعت زیادتر از آفتاب گذشته، طبیخ جوشیده و سرد شده؛ متحیر ماندم که طبیخ بخورم و یا چایى بگذارم على الرسم و یا بخوابم. حالا قواى ادراکیه متوجه نوشتن بوده و خواب نیامده، زانو چرا به درد نیامده؟!»
در مکتب آخوند
در نخستین روزهاى اقامت او در کربلا دیدار استاد بزرگ و مرجع والا، آخوند خراسانى برایش رقم خورد:
«طلاب نجف غالبا جهت نیمه رجب آمده بودند به کربلا و آقاى آخوند ملا محمدکاظم خراسانى نیز آمده بود از اول رجب که تا نیمه رجب بماند و در آن دو هفته درسى مى‏گفت و طلاب نجفى به درس حاضر مى‏شدند، چون درس او را مغتنم مى دانستند. و در آن دوره، سکه مدرسى به اسم ایشان زده شده بود؛ بلکه میان فضلا و مجتهدین معروف بود که تا به حال مدرسى به این خوبى در اسلام وجود نگرفته است.»
قوچانى زمانى که وارد نجف شد، شب نخست به درس آخوند رفت «محض سیاست و تماشا»؛ چون خود مدعى بود که تا همان شب، قصد ماندن و درس خواندن نداشت؛ اما وقتى به درس آخوند گوش داد و آن بیان سحرانگیز را دید، افسوس عمر گذشته را خورد که تا به حال درس نخوانده، و از همان شب مجذوب درس آخوند شد:
«و هر شبى که به درس آخوند مى‏رفتم، بر شوق و ذوق من به درس آخوند افزوده مى‏شد؛ تا بعد از دو هفته قلم و دوات و کاغذ مهیا نمودم و عازم شدم بر ماندن و درس خواندن و نوشتن. و در یک پنجشنبه و جمعه نشستم و درس‏هاى دو هفته را در دو جزو نوشتم که مطلبى از من فوت نشده بود، با آن که همان‏طورى که در اصفهان خواب دیده بودم، آخوند، بلکه کلیه نجفیها یک مرتبه تقریر مى‏کنند درس را، و تقریر دوم ندارند. و آقا سید محمدباقر درچه‏اى سه مرتبه هر درسى را تقریر مى‏کرد، [اما] باز شب در نوشتن فرو مى‏ماندیم. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا که پس از دو هفته تمام درس‏ها را نوشتم، بدون‏ این‏که حرفى سقط شود و مطلبى فراموش گردد.»
مدتى به درس‏هاى دیگر اساتید نجف نیز رفت؛ لکن نپسندید و ترک کرد و روزبه‏روز شوق به درس فقه و اصول آقاى آخوند مى‏افزود؛ زیرا «خوب درس مى‏گفت» و مدرسى بود «خوش‏بیان و قابل استفاده و ترقى نمودن براى شاگردها» که تدریسش به منزله قطب تدریس نجف شده بود:
«من بس که خوشم مى‏آمد و مى‏فهمیدم مطالب او را، دلم مى‏خواست در میان درس برقصم و در نوشتن درس فقه و اصول آخوند نیز عشق غریبى داشتم؛ با فکر و تأمل مى‏نوشتم.»
سید، آخوند را بسیار دوست مى‏داشت؛ چون او را متدین واقعى شناخته بود. مُدلس و طالب دنیا به هیچ وجه نبود و فقط مى‏خواست درس بگوید و تعطیلى هم کم داشت. او به همه طالبان علم توصیه مى‏کند که اگر مى‏خواهید درس بخوانید و چیز بفهمید، به نجف آیید؛ «آن هم به درس آخوند که درس خواندن، منحصر به حوزه ایشان است و درس گفتن نیز منحصر به ایشان است.» او شوق آخوند در درس گفتن را از زبان یک طلبه پیر خراسانى چنین بیان مى‏کند:
«به آخوند برخوردم؛ محرمانه گفتم: راست بگو، از خدا چه مى‏خواهى؟ گفت: فقط دو نفر شاگرد مى‏خواهم که حرف‏هاى مرا بفهمد. بعد از این، نه دولت و نه ریاست و نه مرید و امثال ذلک هیچ‏یک را نمى‏خواهم.»
بزرگ‏ترین امتیاز درس آخوند، شاگردپرورى و رشد علمى سریع شاگردان بود. ملاحظه و خواندن دقیق دست‏نوشته‏هاى علمى طلاب و حاشیه نوشتن بر آن، در رشد شاگردان تاثیر به‏سزایى داشت. از قضا آقانجفى آن «عاشق فدایى» آخوند که نزد استاد محجوب و ساکت بود و به اقرار خود «صحبت‏هایش با آخوند در مدت قریب دوازده سال، دوازده کلمه نبود»، دست‏نوشته خود را به یکى از نزدیکان آخوند مى‏سپارد تا استاد آن را ببیند که آیا «خوب است یا بد و اگر جایى ایراد داشته باشد، دو کلمه‏اى در حاشیه‏اش بنویسد که باعث تشویق شود.» آخوند همه را به دقت دیده و حاشیه‏اى هم بر آن زده بود. ثمره این رویه پسندیده نیز رسیدن به رتبه اجتهاد در همان سال نخست بود: «یک دو سالى بعد از نجف آمدن، فهمیدم که مجتهد شده‏ام و غالبا در مسائل معنونه، رأى من با رأى آخوند توافق داشت، قبل از آن که او اظهار رأى کند. و فعلا تقلید آخوند نمى‏کنم، الا در موارد نادرى که نرسیده‏ام استنباط کنم.»
آقا نجفى تا روزهاى پایانى عمر آخوند، نسبت شاگردى و استادى را با نسبت مرید و مرادى پیوند زد و در سال 1325 که هفت سال از حضورش در نجف مى‏گذشت «تقریبا یک دوره و نصف به درس آخوند نشسته بود»؛ چرا که بیانات و درس او را غذاى روح خود مى‏شمرد.
سید مسائل جارى سیاسى و اجتماعى ایران و عراق را رصد مى‏کرد و به‏خصوص در ماجراى مشروطیت، در کنار استاد خود قرار داشت و با تأسى به او، حریم عالمان حوزه را که در نقطه مقابل مشروطه‏خواهان قرار داشتند، نگاه مى‏داشت. یکى از نقاط درخشان حضور او، آمادگى براى جهاد بر ضد دولت روس بود؛ زیرا «روس غالبا عساکر خود را به ایران سوق داده و تعدیات جابرانه مى‏نمود». آخوند خراسانى در نیمه آخر ذیحجه 1329 به عزم جهاد و دفاع، آماده حرکت به سمت ایران شد. مسجد عمران، مرکز تحریض و ترغیب مردم بود. تمام‏ طلاب و مجتهدان نیز حرکت نمودند:
«چون آتش من تندتر بود، با چند نفرى، یک روز قبل از حرکت آخوند رفتیم به کاظمین؛ دیدیم اهالى بغداد از همه مذاهب جهت استقبال و اظهار همدردى تا یک فرسخى بیرون شده بودند؛ یعنى تا یک فرسخ طناب خیمه‏ها به همدیگر وصل بود؛ کانّه زمین آسمان پرستاره بود و جمعیت نیز از هر رقم موج مى‏زد. پنجاه‏هزار قشون و رجال دولت عثمانى و سفراى دول، تماما حاضر بودند براى تماشاى قوت و شوکت اسلام. آن وقت من فهمیدم و سفیر روس ترسان و لرزان بود. ما در حسینیه کاظمین که مدرسه کوچکى است، منزل نمودیم و از عشایر اطراف کاظمین نیز ده‏هزار با اسلحه و حوسه‏کنان به استقبال تا محمودیه رفتند و این قوت و شوکت اسلامى با آن اوج گرفتنش، یک دفعه خاموش و مستقبلین خائبا مراجعت نمودند که آخوند در سر موعد نیامد و نخواهد آمد. آخوند خراسانى قرار بود براى توسل به مسجد سهله رود و پس از آن، حرکت نماید. صبحگاهان خبر غیر منتظره فوت او، نجف را به یک تعزیه‏خانه مبدل ساخت و «سهله رفتن، رمز بوده؛ اصل به سفر رفتن رمز بوده؛ به ایران رفتن رمز بوده؛ به وطن اصلى رفته». مجالس عزاى آخوند تا روز عاشورا ادامه داشت و «روضه‏خوان‏ها در روضه سیدالشهداء (علیه السلام) و ذکر مصائب کربلا، تا نوحه‏سرایى و مراثى آخوند را ذکر نمى‏کردند، مجلسشان گرم نمى‏شد؛ چون مردم بى‏اختیار مى‏شدند در این مصیبت تازه».
زیارت و ایام زیارتى‏
قوچانى با زیارت و زیارت‏خوانى انس داشت و به دلیل علاقه به زیارت عاشورا و تأثیر شگرف و نتیجه‏بخش آن، از اولین جمعه ورود به نجف، به خواندن آن مشغول شد. «فقط براى تعجیل ظهور دولت محمدیه و فرج حجت عصر که اگر قبول آن درگاه گردم یا شهادت و یا ریاست نصیبب گردد و هر دو نور على نور است». او هر جمعه این زیارت را مى خواند «چه در نجف، چه در کربلا و چه بین راه که در سالى چهل روز جمعه خوانده مى‏شد.» سید به زیارت مداوم و پیوسته آستان على (علیه السلام) به شدت پایبند بود. خود ایشان سیره زیارتى‏اش را در رمضان این‏گونه وصف مى‏کند:
«سحرهاى ماه مبارک، بعد از سحرى خوردن، مى‏رفتم به حرم، زیارت مى‏کردم و نماز صبح را با آقا سید محمد کاظم (یزدى) اقتدا مى‏نمودم و بعد از نماز در بالاسر قرآن مى‏خواندم تا آفتاب مى‏زد. بعد از آن در بین دو در، عبا را به سر مى‏کشیدم و مى‏خوابیدم تا ظهر، و قریب به ظهر بیدار که مى‏شدم، مى‏آمدم به مدرسه تطهیرى مى‏کردم و باز مى‏رفتم به حرم. چون هواى حرم گرم‏تر از بیرون بود، نماز ظهر و عصر را در حرم مى‏خواندم و زیارت و قرآن مى‏خواندم تا نزدیک غروب بیرون مى‏آمدم. نان افطار و سحر را مى‏گرفتم و افطار مى‏کردم و دو ساعتى در حجره بودم و باز مى‏رفتم به حرم تا دو سه ساعت به اذان مانده، بیرون مى‏شدم. ماه مبارک را به همین وتیره گذراندم.»
او همچون علما و طلاب نجف، به زیارت حرم امام‏ حسین (علیه السلام) پایبند بود و به جز زیارت‏هاى جارى و مستمر در «غیر فصل زیارت»، به زیارت‏هاى مخصوص اهتمام داشت و «در هر سالى زیارت اربعین، نیمه رجب، نیمه شعبان و عرفه از واجبات من و نوع طلاب نجف بود که به کربلا مى‏رفتند و اول رجب و عید فطر و عاشورا از مستحبات بود که گاهى مى رفتند».
ایشان معمولا سه روز در کربلا مى‏ماند «که روایت شده پس از زیارت، زود مراجعت کنید که اشتیاق بدوى زود زایل مى‏شود و کم‏کم دل سیاه و قساوت مى‏گیرد و در زیارت رفتن، شرک و ریا داخل شود» او معتقد بود که «تحدید سه روز هم جهت آن سیدالشهداء (علیه السلام) املاک و اراضى کربلا را خرید و به همان مالکین اول واگذار نمود؛ مشروط بر این‏که سه روز زوار را پذیرایى کنند». او زیارتى را که در نیمه شعبان به‏جاى آورد، این‏گونه توصیف مى‏کند:
«در نیمه شعبان که باز زیارتى بود، طلاب نجف همه رفتند و من هم بسیار مایل بودم که در زمره آنها داخل باشم و پول فقط چهار قران داشتم. روز سیزدهم شعبان که روز آخر بود که به زیارت ممکن است بروند، در آن روز هر چه حساب نمودم که با همان چهار قران پیاده بروم و پیاده برگردم، دیدم ممکن نمى‏شود و بیش از چهار قران خرجى مى‏خواهد. بالاخره بنا گذاشتم که اگر امروز من نشد بروم، در روز نیمه مى‏روم به وادى‏السلام؛ اولا زیارت عاشورایى مى‏خوانم، بعد از آن به حسین بن على (علیه السلام) شکایت از پدرش مى‏نمایم که عشق تامى به زیارت شما داشتم و على (علیه السلام) این‏قدر پول به ما نداد که بیایم در حضور زیارت کنیم و ما جهت خود پول نخواستیم که بگوید باید ریاضت کشید. «فلکلّ مأموم امام یقتدى به». در همین خیالات در حجره کذایى تنها نشسته بودم که دو نفر از طلاب خراسانى که رفیق بودند وارد شدند. نیم ساعتى نشستند و حال پرسیدند و یکى از آن دو نفر شش قران به ما داد که این را از آقا سید محمدکاظم یزدى براى شما گرفته‏ام و آنها رفتند. من هم بیرون شدم و از میان بازار یک نانى گرفتم؛ به دستمال نموده، رفتم بیرون و دنباله زوار از نجف قطع شده بود و نزدیک ظهر بود. کفش‏ها و نان را به عبا نموده، روى دوش انداختم و خوشحال که یک تومان پول دارم که چهار قران هم از حساب خرج مسافرت من که در حجره حساب مى‏کردم، زیادتر بود و تازه از سفر آمده، مثل برق به سیاهى آخرهاى زوار رفتم تا به دسته اول رسیدم و ترک کردم و به دسته دوم رسیدم و ترک کردم و هَلُمّ جرّا.»
رسم او در زیارت‏هاى کربلا غالبا پیاده‏روى بود؛ چه در فصل زیارت، یا در غیر آن، و همیشه پا را در راه رفتن، برهنه مى‏کرد. توصیف او از ورودش به کربلا شنیدنى است:
«حالا برق گنبد و سیاهى باغات کربلا در منظره من پیداست. من به فکرصحراى کربلا افتاده، حالا تنهایى سیدالشهداء و آن لشگر عظیم که دور او را گرفته بودند، نظیر این گنبد براق میان سیاهى باغات با تشنگى زیادى که داشت، نهایت مثل من در عالم خیال نزدیک به حس صورت گرفت. مرا گریه شدید رخ داد. محض آن که صداى گریه مرا زوار نشنوند، دویست قدمى از راه زوار دور شدم و مثل آهویى در این بیابان دویدن گرفتم و صدا به گریه بلند و اشک مثل‏ باران به صورت و ریش و زمین ریزان بود. گاهى صداى «هل من ناصر» آن حضرت را به گوش خیال مى‏شنیدم و من هم صدا به لبیک با گریه بلند داشتم و بر دویدن به شدت مى‏افزدوم؛ به حدى که خود را بالکلیه فراموش نمودم و دیدم لشکر هجوم به خیمه‏هاى حسینى، شعله آتش و دود از خیمه‏ها بلند گردید و چشم‏ها را به سیاهى کربلا دوختم و حالات رنگارنگ آن صحراى غم‏انگیز بر من عبور مى‏داد. به خدا قسم که نمى‏فهمیدم پاها در این دویدن بى‏اختیار به گودال مى‏افتاد و یا به روى خارها قرار مى‏گیرد. یک دفعه از میان خیمه‏ها که رو به طرف نجف است، پراکنده شدند. بعضیها چادر به پا پیچیده، به زمین خوردند و من هم سر از پا نشناخته تا مگر برسم و خود را فنا کنم که ریشه علفى به پا بند شده به آن تندى که مى‏دویدم، محکم خوردم به زمین. برخاستم با آن‏که پنجه پا مجروح شده بود، ملتفت نشده، شش دانگ حواس متوجه آن صحراى هولناک بود و از گریه و ناله و دویدن نایستادم، در این دو فرسخ و نیم مسافت؛ تا آن که در کوچه کربلا واقع شدم و چشمم به در و دیوار و عمارت کربلا افتاد. آن وقت به خود آمده، از خجالت و حیاى از مردم، اشک‏ها را پاک نموده و از دویدن ایستادم و کفش‏هاى بى‏پاشنه را به پا کشیدم و خاچیه را به دوش انداختم. از حوضخانه صحن سیدالشهداء وضو گرفته، داخل حرم شدم. یک ساعتى زیارت نمودم. بیرون شدم، رفتم به زیارت ابى‏الفضل.»
عراق، در سایه عتبات عالیات و مزار شش امام معصوم، بارگاه‏هاى متعددى از امام‏زاده‏ها و علماى شیعه را در خود جاى داده است که جملگى کانون آمد و شد و زیارتگاه شیفتگان مکتب است. آقا نجفى قوچانى زیارت علماى گذشته و امام‏زاده‏هاى نواحى حلّه و بغداد را نیز در کتاب خود ثبت کرده است؛ زیارتى که با پاى پیاده انجام شد؛ همراه با دو آخوند، یکى قوچانى و دیگرى جامى. او در سفر به حلّه، نخست به زیارت حضرت حمزه رفت؛ مزارى که زوار عرب زیاد آمد و شد مى‏نمودند و صحنى براى آن بقعه بنا کرده بودند:
«عمده حلّه آمدنمان زیارت حمزه و جاسم است که معروف است که حمزه نبیره حضرت ابى‏الفضل (علیه السلام) است و حمزه [مدفون در] رى، پسر موسى بن جعفر (علیه السلام) است و گویا امر به عکس است که حمزه رى نبیره ابى‏الفضل باشد و این حمزه، پسر موسى بن جعفر باشد و بالجمله قاسم، پسر موسى بن جعفر است و از حلّه پنج فرسخى است تا حمزه و از آن‏جا دو فرسخ است تا بقعه قاسم بن موسى بن جعفر.»
قوچانى پس از اقامتى بیست ساله در نجف اشرف، در سنه 1338 قمرى آن شهر را تر ک گفت و پس از توقفى کوتاه و زیارت حرمین کاظمین، راهى ایران شد.