صفوان بن مهران جمّال
صفوان بن مهران جمال، در آغاز نیمه اول سده دوم هجرى در شهر کوفه، در خانه پدرش، مهران دیده به جهان گشود و به زندگى پدر و مادر رونق و طراوتى افزون بخشید. آنان نام «صفوان» را بر کودک خود نهادند.
کنیهاش «ابومحمد» بود و چون بعدها در کار و کسب درآمد، شتردارى پیشه کرد و شتران خود را کرایه میداد، ملقّب به «جمال» شد و چون زادگاهش شهر کوفه بود، به «کوفى» معروف گردید و از آنجا که از تبار قبیله معروف بنیاسد بود، به «اسدى» نیز شناخته میشد.[1]
خاندان صفوان
افزون بر خود صفوان که از فرزانگان فقه و حدیث شیعى است، خاندانش نیز به سان او در تاریخ، فقه، حدیث و کلام شیعى بسیار مشهور بوده و نقش برجستهاى در حوزه نشر و ترویج و بالندگى آموزههاى اسلام ناب داشتند.
صفوان سه برادر به نام «حسّان»، «حسین» و «مسکین» داشت که هر سه جزو راویان شیعى و از اصحاب امام صادق (علیه السلام) و برخى نیز از اصحاب امام کاظم (علیه السلام) بودند؛ بهویژه حسّان که مانند برادرش صفوان، شتردار و معروف به جمال بود و گفتهاند ثِقة ثِقة، یعنى بسیار بسیار موجه و مورد اعتماد است؛ بلکه برخى از رجالشناسان در منزلت او گفته: «اصَحُّ من صفوان و اوْجَه»؛ یعنى او در نقل حدیث بالاتر و موجهتر از برادرش صفوان است.[2]
حسّان میگوید: امام موسى بن جعفر (علیه السلام) به من فرمود: آیا شما قبور شهدا را زیارت میکنید؟ گفتم: کدامین شهدا؟ فرمود: امام على و امام حسین. گفتم: آرى، آنها را زیارت میکنیم. فرمود: اینان شهدا هستند که نزد پروردگارشان روزى میخورند. آنها را زیارت کنید و در حلّ مشکلات و سختیها به آنان پناه ببرید.[3]
حسین و مسکین هم در گروه راویان شیعى و از اصحاب و یاران حضرت صادق (علیه السلام) بهشمار میروند.[4] اما شاید مشهورترین شخص از خاندان صفوان، «ابوعبدالله محمد بن احمد بن عبدالله بن قضاعة بن صفوان» است که با سه واسطه از فرزندان صفوان بهشمار میرود و بدین مناسبت معروف به «صفوانى» است. او بیشک یکى از برجستگان و نخبگان و چهرههاى ماندگار تاریخ فقه و کلام شیعه است که حقیقاً مایه سرافرازى و برازندگى تشیع در زمان خود بود.
او فقیهى بزرگ، محدثى توانمند و متکلمى عالیمقام بود که از على بن ابراهیم قمى و از شیخ مفید و تلعبکرى روایت میکرد. وى کتابهاى بسیارى، بهویژه در حوزه امامشناسى تألیف کرد. ابنندیم در کتاب مشهور خود درباره او میگوید:
من او را در سال 346 ه در بغداد ملاقات کردم. مردى بلندقد و خوشلباس بود. او امّى و درس ناخوانده بود، اما از حفظ براى شاگردانش حدیث میگفت یا با متکلمین بحث و مناظره میکرد.[5]
این بزرگوار نزد سلطان سیفالدوله در شهر موصل، با قاضى موصل که از اهل سنت بود، درباره امامت مناظره کرد، اما او قانع نشد و قرار بر مباهله نهادند. صفوانى نزد سلطان با قاضى مباهله کرد و قاضى از آن مجلس که بیرون آمد، دچار عارضه تب شد و همان دستى که با صفوانى مباهله کرده بود سیاه و متورم گردید و خلاصه باعث هلاکت او شد. این رخداد مهم، هم موقعیت صفوانى را نزد حاکم وقت و عالمان شیعه و سنى بالا برد و هم بر اعتبار و عظمت تشیع و مکتب اهلبیت افزود.[6]
تألیفات
درباره صفوان بن مهران گفتهاند او کتابى در اخبار امامان (علیهم السلام) تألیف نموده که شیخ نجاشى آن کتاب را دیده و از او نام برده است.[7] از بررسى و پژوهش در روایاتى که از این بزرگوار به یادگار مانده نیز میتوان گرایش حدیثى او را بهدست آورد که بیشتر رنگ و بوى اخلاقى و مضامین اجتماعى و فقهى دارد. تاریخ رحلت این مرد بزرگ و اینکه در کدام دیار به ملکوت اعلى پیوسته، معلوم نیست.
رشد و شکوفایى
صفوان بن مهران به سان دهها و صدها محدث دیگر که در شهر کوفه میزیستند، دوره نوجوانى و جوانى را در دامن پرمهر و محبت خاندان خود سپرى نمود و چون گام در مرحله عقلانیت و درک درست زندگى و حیات معنوى و فرهنگى نهاد، دل و جانش با شنیدن روایات و آموزههاى دینى که بهوسیله شاگردان و تربیت شدگان حوزه علمى امام باقر (علیه السلام) همچون زرارهها و محمد بن مسلمها و ابوبصیرها، مجذوب اهلبیت علیهم السلام شد و قلبش شیفته یادگیرى و فهم این آموزهها و معارف گردید. او احساس کرد که براى فراگیرى هر چه بیشتر این معارف ناب و انسانساز، باید خود را به سرچشمه زلال و گواراى دانش برساند؛ پس تصمیم خود را گرفت در پوشش شغل و کار اقتصادى خود، روانه مدینة الرسول شد؛ جایى که محبوب و امامش و حجت زمان حضرت امام صادق (علیه السلام) در آنجا زندگى میکرد و صدها دلداده و شیفته و عاشق علم و حدیث به گرد وجود پربرکت و فیاض آن کوثر دانش، جمع شده بودند و از محضر پرفیض آن حضرت بهره میبردند.
او هم بهسان سایر دانشطلبان، خویش را به این دریاى علم رساند و به برکت این مصاحبت و استمرار آن و اعتقاد پاک و خالص او، در جرگه اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) قرار گرفت؛ بلکه به مرور زمان و تداوم رهروى و ولایتمداریاش، یکى از اصحاب سرّ ویژه حجت حق به شمار آمد. این رابطه و پیوند ناگسستنى و ژرف تا آخر عمر با برکت حضرت صادق (علیه السلام) ادامه یافت؛ بدون اینکه کمترین لغزش و انحرافى در او پدید آید و بعد از شهادت ششمین امام معصوم که در سال 148 هجرى رخ داد، صفوان بن مهران هرگز دست از ولایت اهلبیت (علیهم السلام) برنداشت به محضر امام کاظم (علیه السلام) شتافت و در شمار اصحاب آن بزرگوار نیز قرار گرفت و سر بر آستان پاره تن پیامبر حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) نهاد.[8]
نشر دانش
صفوان دهها روایت از آن دو امام همام شنیده و آنها را ثبت و ضبط کرد و بر خود لازم میدانست که این حقایق و معارف بلند را به گوش جان انسانهاى مستعد که قلبى آکنده از عشق و مهر به خاندان عصمت داشتند، برساند. او به خوبى این رسالت خطیر را انجام داد و شروع به پیامرسانى کرد و دهها محدّث شیعى از محضرش بهرهمند شدند که در اینجا به نام گروهى از شاگردان او اشاره میشود:
سندی بن محمد؛ عبدالله بن قُضاعه؛ عبدالله بن محمد الحجال؛ حسن بن محبوب؛ سُعدان بن مسلم؛ عبدالرحمن بن حجّاج؛ احمد بن محمدبن ابینصر بزنطی؛ اسماعیل بن مهران؛ ابن ابیعمیر؛ علی بن حَکَم؛ حسن بن علی بن فضّال؛ صفوان بن یحیی؛ سلیمان بن مهران اعمش؛ هشام بن سالم.[9]
با اینکه صفوان شاگردان بسیارى داشت و آنان از حوزه دانش او بهره میبردند، ولى در زندگینامه محدثان شیعى، به استادان حدیث او اشارهاى نشده، که این نشان میدهد او فقط از محضر امام صادق (علیه السلام) و امام کاظم (علیه السلام) کسب فیض میکرده و شاید به سبب کار و کسب خود که بدان اشاره شد، فرصت نیافت تا از دیگران بهرهمند گردد.
جایگاه والا
این محدث بزرگوار در میان سلسله راویان شیعى، در موقعیت و منزلت والایى قرار دارد؛ بهگونهاى که همه دانشوران رجالى، او را ستایش کردهاند و به دینباورى، ولایتمدارى و پیوند ژرف او با امامان معصوم (علیهم السلام) بهویژه امام ششم (علیه السلام)، اشاره کردهاند که در اینجا به نقل سخنان چند تن از این بزرگان بسنده میشود:
نجاشى در معرفى سیماى صفوان میگوید:
بیتردید او از محدثانى موجه و مورد اعتماد و عادل است. اعتقاد او نیکو بود و شغل او کرایه دادن شتران بود.[10]
شیخ مفید (استاد نجاشى) که از برجستهترین عالمان شیعى در تمام اعصار و یکى از سرسختترین مدافعان ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) و سایر امامان معصوم است، در توصیف جلوههاى معنوى و قدسى صفوان میگوید:
صفوان یکى از یاران دائمى حضرت صادق (علیه السلام) و از خواص و محرم راز ایشان، و فقیهى صالح و شایسته و یکى از چهرههاى درخشان است.[11]
از میان محدثشناسان معاصر، شیخ عباس قمى در معرفى او مینویسد:
صفوان بن مهران محدثى است بسیار بسیار بزرگوار و موجه و موثق که ذوب در ولایت ائمه اهل بیتعلیهم السلام بود. او روزى براى اطمینان بیشتر، باورهاى دینى و اعتقادات خود را به امام صادق (علیه السلام) بازگفت. حضرت عقاید او را مورد تأیید و تمجید قرار داد و به او فرمود: «رحمک الله». صفوان همان بزرگى است که زیارت مخصوص امیرالمؤمنین (علیه السلام) و زیارت اربعین و دعاى معروف به دعاى علقمه را از امام صادق (علیه السلام) روایت میکند.[12]
یار و همراه همیشگى امام (علیه السلام)
صفوان موقعیت منحصر به فردى در ارتباط با امام صادق (علیه السلام) داشته است. او از محدثان برجسته شیعه و بلکه یکى از برجستهترین آنان است. در کسب درآمد و امرار معاش، شترانى داشت که گاهى خود و گاهى همراه با کارگرانش، شتران را به کرایه میداد و از کوفه به حجاز و از حجاز به عراق، و گاهى از کوفه به بصره یا بغداد در رفت و آمد بود.
این موقعیت ویژه براى او فرصتى را فراهم آورده بود که چندین بار، امام جعفر صادق (علیه السلام) را از مدینه و حجاز، به عراق بیاورد و البته این توفیق و سعادتى بود که نصیب کمتر کسى میشود. بسیار طبیعى است که در این مصاحبتها و همراهیها با حجّت خدا، پرسشهاى دینى خود از پیشواى معصوم خود بپرسد و حضرتش او را از حقایق پنهان دیگرى آگاه کند.[13]
آگاه شدن از مرقد امیرالمؤمنین (علیه السلام)
از هنگامى که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شهادت رسیدند، به دلیل خطر خوارج و دشمنان سوگند خورده حضرت که ممکن بود به مرقد ایشان بیحرمتى کنند، قبر مطهر آن بزرگوار پنهان بوده و غیر از حضرات معصومین کسى از آن آگاه نبود، تا اینکه در اواسط سده دوم هجرى امام صادق (علیه السلام) مرقد آن حضرت را براى برخى از پیروان اهلبیت عصمت و طهارت آشکار کرد. صفوان بن مهران از اولین کسانى بود که این سعادت نصیب او شد و حضرت صادق (علیه السلام) جاى قبر مطهر و برخى از مستحبات زیارت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به او یاد داد.
صفوان این رخداد تاریخى را که به آشکار شدن مرقد حضرت امیر (علیه السلام) و سپس ساخت صحن و سرا و حرم آن امام انجامید را در چند روایت بازگو کرده که برخى از آنها از این قرار است:
من در خدمت امام صادق (علیه السلام) بودم که نزدیک کوفه، به سرزمین قادسیه رسیدیم و به سرزمین نجف نزدیک شدیم؛ فرمود: شتران را به آن سمت (قبر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)) حرکت ده. من هم حرکت کردم تا به سرزمین غرى (نجف اشرف) رسیدیم. امام در آنجا توقف کرد و زیارتنامهاى خواند که در آن بر حضرت آدم و نوح و موسى و عیسى و حضرت سیدالمرسلین محمد (صلى الله علیه و آله) سلام داد و سپس خود را بر روى قبر مطهر انداخت و بر جدّش سلام کرد و گریه و ناله حضرت بلند شد. سپس چند رکعت نماز خواند و من هم خواندم. سپس عرض کردم: اى پسر پیامبر! این قبر کیست؟ فرمود: قبر جدّم على بن ابیطالب است.
من در زمانى که منصور دوانیقى حضرت را به حیره طلبیده بود، همراه جعفر بن محمد (علیه السلام) قصد کوفه داشتم. پس به نقطهاى رسیدیم که فرمود: اى صفوان! شتر را در اینجا بخوابان. آنگاه فرمود: این قبر جدم امیرالمؤمنین است. من هم دستور حضرت را انجام دادم و شتر را در کنارى نگه داشتم و حضرت پیاده شد. پس غسل کرد و لباس خود را تغییر داد و پاى خود را برهنه کرد و به سوى قبر حرکت نمود و به من فرمود: تو نیز چنین کن. سپس بر روى تپهها حرکت نمود و به من فرمود: گامهایت را کوتاه بردار و سر خود را پایین بیانداز؛ براى هر گامى که برمیدارى، خداوند عزوجل هزار حسنه بنویسد و هزار کناه را از تو پاک کند و هزار درجه مقام و منزلت تو را بالا ببرد. پس با آن حضرت حرکت کردم، در حالى که با وقار و طمأنینه گام برمیداشتم و تسبیح و ذکر خدا را مىگفتیم، تا به محلّ مرقد رسیدیم. آنگاه حضرت جدّش را با زیارت مخصوص زیارت نمود.[14]
در محضر امام صادق (علیه السلام) بودم و آن بزرگوار را از مدینة الرسول به کوفه میبردم. به محلّى رسیدیم که آن را «بابالبصره» میگفتند؛ پس فرمود: اى صفوان! شتران را به فلان طرف حرکت ده. تا اینکه مسیر غرى را در پیش گرفتیم. چون به سرزمینى بلند و نزدیک تپهها رسیدیم، حضرت با ریسمانى که همراه داشت، شروع اندازهگیرى کرد، تا اینکه در مکان خاصى ایستاد. آنگاه مقدارى خاک از آن نقطه برداشت و آن را بویید. سپس حرکت کرد تا به جایى رسید که اکنون قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. آنگاه دست مبارک را بر روى قبر مطهر نهاد و مقدارى خاک از روى قبر برداشت؛ پس چنان نالهاى از عمق جان سر داد و بیهوش شد که من گمان بردم امام از دنیا رفت. چون حضرت بههوش آمد، فرمود: اینجا مرقد حضرت امیرالمؤمنین است. آنگاه خطوطى را بر زمین ترسیم کرد. من به امام عرض کردم: چه چیز سبب شد تا امامان اهل بیت مرقد جدّشان را اظهار نکنند؟ امام فرمود: نگرانى از بنیمروان و خوارج، که ممکن بود نقشههاى شوم و پلیدشان را در اهانت به قبر جدم عملى سازند.[15]
بیست سال عبادت در جوار حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام)
صفوان بن مهران از هنگامیکه محل مرقد امیرالمؤمنین را به راهنمایى امام صادق (علیه السلام) شناخت، از فرصت استفاده کرده و عشق و محبت خویش را به ساحت مقدس پیشواى مؤمنان على (علیه السلام) نشان داد و ولایتمدارى خود را بیپروا ابراز کرد؛ لذا به مدت بیست سال در کنار مرقد مولاى متقیان، خداوند تبارک و تعالى را عبادت میکرد و در آنجا نماز میخواند و امام را زیارت میکرد. وى میگوید:
وقتى پیشوایم محل مرقد را به من نشان داد، من هر زمان که توفیق حق شامل حالم میشد، به زیارت آن مکان شریف، مشرف میشدم و در آنجا نماز میخواندم؛ تا اینکه در سال دیگر که به مدینه نزد امام صادق (علیه السلام) رفتم و عرض کردم که نزد قبر مطهر میروم و در آنجا نماز میخوانم، حضرت فرمود: کار خوبى میکنى. عرض کردم: من بیست سال را نزد مرقد مطهر بودم و حضرت حق تعالى را عبادت میکردم.[16]
مرمّت و ساخت قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام)
یکى دیگر از افتخارات منحصر به فردى که شامل حال صفوان شد، این بود که به عنوان اولین شخص، بنا بر دستور حضرت صادق (علیه السلام) قبر شریف امیرالمؤمنین را مرمت و بازسازى کرد و این بازسازى مختصر، سرآغاز پایهگذارى آستان قدس علوى بود که به مرور زمان، نجف اشرف رونق گرفت و براى حضرت على (علیه السلام) صحن و سرا و حرم ساخته شد.
این مرد بزرگ، خود نقل میکند در یکى از سفرها که در خدمت امام صادق (علیه السلام) بودم و حضرت، جدّشان را زیارت میکرد، به من چند درهم داد و من قبر مطهر را اصلاح و سر و سامان دادم.[17]
بنابراین صفوان بن مهران را باید اولین تولیت حرم امام على (علیه السلام) نامید که توسط امام صادق (علیه السلام) به این مسئولیت منصوب شد.
ولایتپذیرى صفوان
یکى دیگر از ویژگیهاى این راوى مخلص، که میتوان با آن به ژرفاى ایمان و ولایتمدارى او پى برد، داستانِ بسیار جذاب و معروفى است که حاوى یک پیام و یک نکته است:
پیام آن این است که سلب مشروعیت از هر حاکم ستمگر و ستمگستر و مستبد، پرهیز از هرگونه کمک کردن به آنان است. و نکته آن این است که توسعه شغل صفوان به اندازهاى بود که از کوفه تا بغداد و از بغداد تا مکه را فراگرفته بود؛ بهگونهاى که حاکم ستمگر عصر او (هارون) از او شتر کرایه میکند.
صفوان داستان را چنین بازگو میکند: روزى به محضر امام ابوالحسن حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) وارد شدم. بعد از احوالپرسى، امام فرمود: اى صفوان!
«کُل شیء مِنک حَسَن جَمیل»
؛ کارهاى تو همه خوب و زیبا و پسندیده است، مگر یک کار. در شگفت شدم و عرض کردم: جانم فدایت! کدام کار من مناسب نیست؟ فرمود:
«اکرائک جمالک مِن هذا الرَجُلِ»
؛ یعنى کرایه دادن شترانت به این مرد (هارون). به امام عرض کردم: به خدا سوگند من در راه فساد و ستم و شکار کردن و لهو و لعب به او کرایه ندادم؛ بلکه براى سفر حج کرایه دادم. از این گذشته من خود همراه او نیستم؛ بلکه غلامان من این کار را انجام میدهند و آنان را به مکه میبرند. امام فرمود: اى صفوان! آیا کرایه شترانت بر ذمّه آنان هست یا نه؟ گفتم: بله، جانم فداى شما! فرمود: آیا دوست دارى تا هنگامیکه کرایهات را از آنان وصول کنى، آنان زنده باشند؟ گفتم: بله. فرمود:
«فَمَنْ احَبَّ بقاءَهُم فهو منهم ومَنْ کان منهم وَرَدَ النارِ»؛
هر کس حیات و زندگى آنان را دوست داشته باشد، از آنان شمرده میشود و در حکم آنان است، و هر آن کس که با آنان باشد، داخل جهنم خواهد شد.
صفوان میگوید: رفتم و هر آنچه شتر داشتم، همه را فروختم. خبر این کار من منتشر شد و به گوش هارون رسید. مرا خواست و گفت: صفوان! شنیدهام شترانت را فروختهاى؟ گفتم: بله. گفت: چرا؟! گفتم: من دیگر پیر شدهام و سنى از من گذشته؛ قدرت کار ندارم و غلامان هم وظیفهشان را خوب انجام نمیدهند. هارون که فهمیده بود چه چیز باعث این اقدام من شده، گفت: هیهات! میدانم به اشاره چه کسى شترانت را فروختى. او موسى بن جعفر است. گفتم: مرا با موسى بن جعفر چه کار؟! گفت: اگر خوشرفتارى و حُسن سلوک تو نبود، همانا تو را میکشتم.[18]
[1] . ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص 60؛ شیخ حسن عاملى، التحریر الطاووس، ص 153، ش 201،( چاپ دارالذخائر)؛ على بن عبدالله علیارى، بهجة الآمال، ج 5، ص 39؛ آیتالله خویى، معجم رجال الحدیث، ج 9، ص 121؛ فهرست نجاشى، ص 140؛ الفهرست للطوسى، ص 84، ش 347؛ رجال العلّامه الحلّى، ص 89، ش 2، رجال الکشى، ج 2، ص 828، شیخ حرّ عاملى، وسائل الشیعه، ج 20، ص 217.
[2] . رجال النجاشى، ص 107.
[3] . سید بن طاووس، فرحةالغرى، ص 79.
[4] . رجال شیخ طوسى، ص 169، ش 69؛ عبدالله مامقانى، تنقیح المقال ج 1، ص 348 و ج 3، ص 214.
[5] . فهرست ابن ندیم، ص 247؛ شیخ عباس قمى، هدیة الاحباب، ص 188 و فوائد الرضویه، ص 388.
[6] . فوائد الرضویه، 388؛ حافظ حسین کربلایى، روضات الجنات، ج 6، ص 121.
[7] . رجال نجاشى، ص 140.
[8] . فهرست نجاشى، ص 140 چاپ داورى قم؛ مدرس خیابانى، ریحانة الادب، ج 3؛ ص 455؛ تحفةالاحباب، ص 218، ش 293؛ قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنین، ج 1، ص 391؛ هدیةالاحباب، ص 188؛ تنقیح المقال، ج 2، ص 99؛ شیخ محمدتقى شوشترى، قاموس الرجال، ج 5، ص 502( چاپ جامعه مدرسین قم)؛ رجال الطوسى، ص 220، ش 41.
[9] . تنقیح المقال، ج 2، ص 99؛ محمد اردبیلى، جامع الروات، ج 1، ص 412؛ ابن قولویه قمى، کامل الزیارات باب 9، حدیث 7؛ وسائل الشیعه، ج 10، ص 295، ش 9.
[10] . فهرست نجاشى، ص 140.
[11] .«
کان مِن شیوخ ابیعبدالله( علیه السلام) وخاصته وبِطانته وثِقاته الفقهاء الصالحین
\Y( رحمه الله)»؛\E
ارشاد مفید، ص 288( چاپ بصیرتى قم) و نیز بنگرید به: رجال علامه حلّى، ص 89؛ مجالس المؤمنین، ج 1، ص 391 و معجم رجال الحدیث، ج 9، ص 121.
[12] . تحفة الاحباب، ص 188؛ شیخ عباس قمى، سفینة البحار، ج 2( ذیل واژه« صفوان»).
[13] . کامل الزیارات، باب 9، ش 7، وسائل الشیعه، ج 10، ص 305، ش 6؛ فَرحة الغرى، ص 56،( چاپ منشورات رضى قم)؛ ریحانة الادب، ج 3، ص 455.
[14] . کامل الزیارات، باب 9، ش 7؛ وسائل الشیعه، ج 10، ص 305، ش 7.
[15] . فرحة الغرّى، ص 90؛ شیخ طوسى، مصباح المتهجدین، ص 543( چاپ سنگى قدیم).
[16] . کامل الزیارات، باب 10، ش 12.
[17] . وسائل الشیعه، ج 10، ص 305.
[18] . رجال کشى، ج 2، ص 740 ش 828.