فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

از مکه تا کربلا

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
چکیده
مقدمه‏
سه سال پیش لایق پوشیدن لباس احرام شدم. در مکه به دنبال گم شده خود بودم؛ یعنى پدرم که از کودکى از دست داده بودم. در مسیر سعى و در چرخش طواف «وجود» را یافتم و آرام گرفتم. من به این حقیقت رسیدم که گم شده اصلى من خداست، نه پدرم. به خدا که نزدیک‏تر شدم، عنایت او دوباره شامل حالم شد. آرى، من به خواست خدا راهى کربلا شدم. آیا این نشان آن نبود که من هنوز در لباس احرام مانده‏ام و به گناه آلوده نشدم؟! در سفر حج هر چه در دل داشتم، به روى کاغذ آوردم. خاطراتم را به این انگیزه براى مسئولین سازمان حج و زیارت ارسال کردم که آنها عمق تأثیر این سفر معنوى روى نوجوانان دل‏شکسته را دریابند. زمانى نگذشت که نامه‏اى از سازمان حج و زیارت دریافت کردم، بدین مضمون: «سلام؛ خاطره‏ات زیبا و دل‏نشین بود. پاداش این نوشته معنوى، اعزام شما به عتبات عالیات است؛ منتظر بمانید.» از شوق، پرواز کردم. همه رویاهایم را مقابلم مى‏دیدم. سفر کربلا؟!
پرواز تا کربلا
با ورود به نجف اشرف، رؤیایم به حقیقت پیوست. چشمم که به گلدسته طلایى حضرت على (ع) افتاد، ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد. آیا واقعاً رؤیایم به حقیقت پیوسته بود؟ آیا من در حرم امیرالمؤمنین هستم؟ آرى، دوباره همان آرامش حجاز به سراغم آمد. خدایا! سپاس‏گزارم.
یا على! از این‏که در این سن مرا طلبیدى، ممنونم. پس آرامشى به من عطا کن که در مدینه و در کنار بى‏بى فاطمه یافتمش. ممنونم اى مولاى یتیمان! گذشته‏ام را مرور کردم و به مولایم گفتم: یا على جان! من هم در چهار سالگى یتیم شدم.
ساعت از نیمه‏شب گذشته بود. کم‏کم غرق در رؤیاهایم شدم. گاه در خواب و شاید بیدارى، احساس مى‏کردم درِ رحمت تو به رویم باز شده. آن طرف کوفه، نورى مى‏دیدم که به آسمان مى‏رفت. به گمانم پدر یتیمان، مولایم بود. ندایى شنیدم که مى‏گفت: مولا به سراغم مى‏آید. او از حال من خبر دارد و امشب به استقبالم مى‏آید. به انتظارش بیدار مى‏مانم، کنار این کوله‏بار پر از درددل‏هاى چندین ساله‏ام.
باز رو به مولا کردم و گفتم: على جان! چطور توانستى فاطمه را شبانه و غریبانه به خاک بسپارى؟! در مدینه که بودم، نتوانستم با ایشان درد دل کنم؛ چون نشانى از قبرش نبود. در بقیع به دنبالش گشتم؛ کنار ضریح پدرش رفتم، ولى نشانى از او نیافتم. نزدیک صبح بود که به خود آمدم و خودم را در حرم امیرالمؤمنین یافتم. بعد از خواندن نماز صبح دلم آرام گرفت. هنوز هم دوست داشتم با مولایم حرف بزنم. على جان! حالا که آرزویم به حقیقت پیوست و اکنون در خدمتت هستم، مى‏خواهم بگویم که من هم مانند آن یتیمان کوفه از نگاه‏هاى ترحم‏آمیز بعضى آدم‏ها خسته شده‏ام. خسته از آه کشیدن‏هاى گذرى و بى‏خاصیت. از همان کودکى وقتى کسى برایم دل‏سوزى مى‏کرد، عذاب مى‏کشیدم و احساس حقارت مى‏کردم. آنها نمى‏دانستند که اگر پدر ندارم، خدایى دارم که جبران همه کمبودهاى زندگى‏ام است. خدایى دارم که همیشه مورد عنایت لطف بى‏کرانش قرار گرفته‏ام. من تو را دارم. تو که پدر همه یتیمانى. آیا مى‏شود دوباره پا به سرزمین حجاز گذاشت؟ آیا مى‏توان در لباس احرام باقى ماند؟
به سمت مسجد کوفه حرکت کردیم و بعد از نماز در پشت هر مقام، وارد مسجد شدیم. اى کاش امیرالمؤمنین در این لحظه ملکوتى هنگام اذان مغرب در محراب بود و ما پشت سرش نماز مى‏خواندیم. چه غروب غمگین و سنگینى است. همان حسى را دارم که در بقیع داشتم.
على جان! انگار از این غمى که بر دلمان سنگینى مى‏کند، رها نمى‏شویم. چه مظلوم به شهادت رسیدى! باورم نمى‏شد که در صف اول مسجد کوفه نماز مى‏خواندم. مسجدى که روزگارى امام جماعتش امیرالمؤمنین بود. افسوس که جاى مولایم در محراب خالى است. خدا را شکر که اکنون در این مکان مقدس هستم. فردا صبح به مسجد سهله رفتیم. از نماز خواندن در مسجدى که همه پیامبران در آن نماز خوانده‏اند، احساس خرسندى مى‏کردم. سپس به سمت خانه امام على (ع) رفتیم؛ آن‏جا که روزگارى خانه مولایم بود.
اتوبوس به سمت سامرا حرکت کرد. در این سرزمین صحنه‏هایى دیدم که حتى توصیفش بغض گلویم را مى‏شکند. وقتى خواستم وارد حرم امام حسن عسگرى (ع) شوم، توقع دیدن گلدسته‏هاى طلایى را داشتم. چشمم که به حرم سیاه‏پوش افتاد، پاهایم سست شد و توان راه رفتن نداشتم. به این حقیقت رسیدم که امام رضا (ع) با آن همه عشاق و حرم و گلدسته طلایى چگونه مى‏تواند غریب باشد. غریبى و غربت را در سامرا کنار حرم امام حسن عسگرى (ع) یافتم که حتى گلدسته و بارگاه هم ندارد. به سردابه امام زمان رفتم؛ جایى که آقا با خدا خلوت مى‏کرد. اندکى توقف کردم تا بلکه ذره‏اى از خلوت آن بزرگوار با خدا را لمس کنم.
به سمت کاظمین رفتیم و در جوار حرم امام موسى کاظم و اما جواد (علیهما السلام) آرام گرفتم. چه حرم باصفایى! یعنى من در کنار پدر و فرزند امام رضا (ع) هستم؟ هر وقت دلم مى‏گیرد، به حرم امام رضا (ع) مى‏روم و او را به جان جوادش قسم مى‏دهم. حال که در حرم خودش هستم، نمى‏دانم از او چه بخواهم. افسوس! لحظاتى که در سامرا و کاظمین بودیم، بسیار کوتاه بود و فرصت نشد که همه حرف‏هایم را با این بزرگواران در میان بگذارم.
وقتى اتوبوس از کنار دجله و فرات مى‏گذشت، هر لحظه آفتاب سوزان‏تر مى‏شد و من تشنه‏تر. راهى سرزمین بلا شدیم. یاد کربلا که افتادم، اشکم جارى شد. به این مى‏اندیشیدم چه مصیبت‏ها که در دشت کربلا بر امام حسین (ع) و یارانش نگذشت. چگونه حضرت عباس کنار رود فرات تشنه ماند، با وجود رودى با این عظمت و آب گوارا؟!
کم کم گلدسته‏هاى طلایى حرم امام حسین (ع) نمایان شد. ناباورانه وارد حرم شدم. همیشه در روزهاى عاشورا آرزوى حضور در چنین مکانى را داشتم. حال در حرم امام حسین (ع) هستم؛ با آرامشى خاص که تمام وجودم را فرا گرفته. آیا مى‏شود این حس در وجودم ماندگار باشد؟ اکنون آرزوى دیدن ضریح شش‏گوشه حرم امام حسین (ع) به حقیقت پیوسته بود.
در میان سیل اشک به یاد مادرش فاطمه زهرا (س) افتادم. مشتاق بودم که تلّ زینبیه را ببینم. چقدر سخت است، وقتى برادرت را در مقابل چشمانت سر ببرند! چه دشوار است وقتى پرپر شدن عزیزانت را از نزدیک ببینى و نتوانى کار کنى! من هم دوست داشتم مثل همه آنهایى که به کربلا مى‏آیند، با خانواده‏ام مى‏آمدم. سال‏هاست که خانواده من در همین دو نفر خلاصه شده است: من و مادرم. همیشه از خدا مى‏پرسم چرا باید درد این یتیمى را تحمل کنم؟ اما وقتى وارد کربلا شدم و عظمت حضرت زینب (س) را مشاهده کردم، همه گرفتارى‏هایم را در برابر سختى‏هاى حضرت زینب (س) قطره‏اى دیدم در برابر دریا. به راستى که زینب چه دریا دل بود.
چه غروب غم‏انگیزى بود عصر جمعه که متعلق به امام زمان (عج) است. به این سعادت رسیدم که در بین‏الحرمین باشم. در این سو حرم امام حسین (ع) را مى‏بینم و در آن سو حرم حضرت ابوالفضل (ع) را. احساس کردم پا به بهشت گذاشته‏ام. بهشت من این‏جاست. به سمت حرم حضرت عباس رفتم. یا عباس! از باوفایى‏هایت شنیده‏ام. شنیده‏ام که آب را خود ننوشیدى و براى طفلان امام حسین (ع) بردى. دو دستت را در این راه دادى و با لبان تشنه به شهادت رسیدى.
خدایا! بر طفلان امام حسین (ع) چه گذشت؟! بر حضرت زینب (س) چه گذشت؟! آیا بلایى غم‏بارتر از این در دنیا رخ داده است؟ سخت‏ترین لحظه این واقعه، لحظه خداحافظى خواهر و برادر بود که حضرت زینب (س) زیر گلوى برادرش را بوسید. خیلى دردناک است که با عزیزترینت خداحافظى کنى و بدانى که لحظه‏اى بعد زنده نخواهد بود و دیگر نمى‏توانى او را در آغوش بگیرى. من هم به همین سختى با پدر خداحافظى کرده بودم. براى من هم دشوار بود که بدانم دیگر او را نخواهم دید و صدایش را نخواهم شنید. چگونه مى‏توان بر بالین برادرى نشست که سر ندارد؟! چگونه مى‏توان پیکر بدون سر را در آغوش گرفت؟! یا حسین! امشب را تا صبح در حرم باصفایت خواهم ماند تا بلکه از عشقت سیراب شوم. در بین‏الحرمین مى‏نشینم و ذکر مى‏گویم؛ آن‏قدر که با دست پر به مشهد نزد آقا امام رضا (ع) برگردم.
سحر که شد، خوابى شیرین به سراغم آمد. چه سرزمین سرسبزى، من کجایم؟ این‏جا کجاست؟ سرزمین خوشبختى چقدر زیباست! کاش همین جا بمانم؛ نزد حسین و یارانش ...