آیت الله سید على قاضى طباطبائى
خاندان
آیتالله سید على قاضى طباطبائى از عالمانى بود که براى زیارت مضجع شریف امیر مؤمنان و سالار شهیدان و ماه تابان هاشمیان- علیهم صلوات الرحمن- سر از پا نمىشناخت و سرانجام سر بر آستانهاى بلند آنان سایید و رحل اقامت در سایهسار ولایت افکند و در برکه برکت گستر غدیر غوطه زد و از زلال معارف علوى جامهاى جاودانى گرفت.
وى از سلسله سادات طباطبائى است که جلوهاى از کرامات کوثر و مصداق بارز گسترش نسل پیامبر (ص) از زهراى اطهر (س) است؛ 1 و این برترین و ماندگارترین نسل بوده است. شمار سادات و بزرگان علم و ادب و فرهنگ که از جارى این کوثر کرامت برآمدهاند و بالیدهاند، خود کرامت و معجزهاى است و مؤید این واقعیت که پیامبر (ص)، ابتر نیست؛ بلکه دشمنان او ابترند.
نگاهى گذرا به کتابهایى که درباره سلسله سادات نگاشته شده، این حقیقت را آشکار مىکند که به رغم دشمنى و خصومت دیرینه امویان و عباسیان با این سلسله بزرگ و تلاش فراوان براى از میان بردن آنان، این نسل همچنان پرشمارترین و گستردهترین نسلها بوده است.
سلسله طباطبائى از نسل امام حسن مجتبى (ع) و از طریق دو تن از فرزندانش به نامهاى «زید» و «حسن مثنى» گسترش و استمرار یافته است. حسن مثنى در رکاب سالار شهیدان در کربلا مردانه جنگید و جانباز شد و با فاطمه دختر امام حسین (ع) پیوند زناشویى بست. وى پس از حادثه کربلا در مدینه قیام کرد.[1]
در حدیث دیگران
خوشتر آن باشد که سرَ دلبران گفته آید در حدیث دیگران
درباره مرحوم قاضى، این زائر عارف به حق اهل بیت عصمت وطهارت (علیهما السلام) عنان قلم را به دست عالم برجسته و مرزبان بصیر میراث فرهنگى شیعه، «شیخ آقا بزرگ تهرانى» مىسپاریم که سالها با او معاشرت و دوستى داشته است. ایشان درباره مرحوم قاضى چنین گفته است:
او سید میرزا على، پسر میرزا حسین، پسر میرزا احمد، پسر میرزا رحیم طباطبائى تبریزى قاضى است. وى عالمى است مجتهد، باتقوا، پارسا، اخلاقى و فاضل. در 13 ذىحجه سال 1282 هجرى 3 در تبریز به دنیا آمد و در خاندان علم و شرف، تربیت شد. دانشهاى اولیه (مثل صرف و نحو و علم بلاغت) را از برخى فضلا آموخت و نزد پدر خود و میرزا موسى تبریزى، صاحب «حاشیه رسائل»، و سید محمدعلى قرهجهداغى، صاحب «حاشیه شرح لمعه» شاگردى نمود. به سال 1308 هجرى 4 به نجف اشرف هجرت کرد و در درس ملّا محمد فاضل شربیانى، شیخ محمدحسن مامقانى و میرزا حسین خلیلى حاضر شد و از شاگردان برجسته و فاضل میرزا حسین خلیلى به شمار مىآمد. وى در فقه و اصول و حدیث و تفسیر و دیگر علوم، زبردست و استاد شد. او از شخصیتهاى اخلاقى بود و در محضر میرزا حسین خلیلى و دیگران به تهذیب نفس پرداخته و در مراکز علمى به همین ویژگى شناخته شده بود و در همین زمینه به تدریس پرداخت و داراى حلقه درس و شاگردان و مریدان بود.
آشنایى من با او به گذشتهاى دور و به زمانى بازمىگردد که در یک سال به نجف اشرف هجرت کردیم و از همان روزگار ارتباط ما با یکدیگر پدید آمد و مودّت و مصاحبت میان ما دهها سال برقرار بود. در این مدت او را در سیرتش مستقیم، و در خلقش کریم، و در شخصیتش شریف یافتم. اهل علم و استقامت و اعتدال، همواره به نکوداشت و تکریم او مىپرداختند ... تا آنکه در شب چهارشنبه ششم ربیعالأول سال 1366 هجرى به جوار رحمت خداى متعال منتقل گردید و در وادىالسلام نجف، نزدیک مقام حضرت مهدى- عجالله تعالى فرجه الشریف- دفن شد.[2]
عشق به زیارت
از ویژگىهاى برجسته عالم ربانى وعارف صمدانى، آیتالله سید على قاضى طباطبائى تبریزى، عشق شدید او به اهلبیت عصمت و طهارت (علیهما السلام) و اشتیاق شدید او به زیارت بود. او به ولایت و مودّت به خاندان خاتم پیامبران (ص) از منظرى بسیار بلند مىنگریست. «سید محمدحسن قاضى» درباره سفر پدر خود به نجف اشرف، نکات نغزى در مصاحبه خود ذکر کرده است. وى مىگوید:
آقا سیدعلى خیلى دلش مىخواست به عتبات برود و این اشتیاق، در اشعارى که از او بر جاى مانده، نمودار است؛ اما جرأت نمىکرد که با پدر خود در میان بگذارد؛ زیرا پدر ایشان مریض و در منزل بسترى بوده است و ایشان به جاى پدر، در مسجد مقبره- که در تبریز معروف است- به منبر مىرفت. براى آنکه اسباب سفر به نجف فراهم گردد، هر زمان فرصت مىیافت، دو رکعت نماز با شرایط و اذکار خاص مىخواند و متوسل مىشد.
روزى پدرشان پیغام فرستاد که نزد ایشان برود. وقتى مىرود، پدرشان مىگوید: قافلهاى مىخواهد به نجف برود و خواستهاند شما هم به عنوان روحانى کاروان با آنان بروى. آقا سیدعلى بسیار خوشحال مىشود و با خانم و بچهها- که در آن هنگام سه دختر داشت- عازم نجف شد.
در نجف با یکى از آقایان رابطه گرم و صمیمى پیدا مىکند و از او مىخواهد که واسطه شود و نامهاى به پدر ایشان بنویسد و از او بخواهد که اجازه دهد وى در نجف بماند. چندى بعد آن آقا پیام داد که نزد او برود. وقتى مىرود، مىگوید: خبر فوت پدرت رسیده است. آقا سیدعلى از سویى از مرگ پدر اندوهگین مىشود، ولى ازسوى دیگر چون تکلیف خود را در ماندن در نجف مىداند، خوشحال مىگردد.[3]
فرزند دیگر آقاى قاضى، «سید محمدعلى قاضىنیا» نکات دیگرى درباره این سفر مطرح کرده است؛ از جمله اینکه پدر آقاى قاضى این سفر را مشروط به انجام یک کار علمى مىکند و مرحوم قاضى بر کتاب «ارشاد» شیخ مفید، تعلیقاتى مىنویسد و پدر اجازه مىدهد؛ اما در مرز عراق ممانعت مىکنند و نمىگذارند از مرز بگذرد. قاضى قصیدهاى به عربى مىسراید و از آنان مىخواهد که اجازه عبور بدهند. این اشعار آنها را تحت تأثیر قرار مىدهد و اجازه عبور مىدهند.[4]
آنچه از مطالعه این بخش از زندگى ایشان- که دوره جوانى ایشان بوده- برمىآید، اینهاست:
ایشان اشتیاق فراوان به تکمیل تحصیلات خود در حوزه پررونق آن روزگار نجف داشته؛
براى زیارت بارگاه ملکوتى امیرالمؤمنین على (ع) سر از پا نمىشناخت و به ورد و ذکر و توسل روى مىآورد و نتیجه مىگرفت؛
[5]. تسلیم محض او در برابر پدر، با آنکه خود صاحب زن و فرزند بود؛
[6]. داشتن قدرت علمى و پژوهشى بالا، تا آنجا که به تعلیقهنگارى بر کتاب «الإرشاد» اثر شیخ مفید مىپردازد.
در سایهسار ولایت
سیدعلى هنگامى که هنوز بیش از بیست و شش بهار از عمرش نگذشته بود، با سینهاى مالامال از عشق به امیر کاروان ایمان و عشق و عرفان، على (ع) به نجف هجرت کرد و در سایهسار ولایت منزل گزید و دامن از آنچه غیر حق است، برچید و در گلستان ولایت، دامندامن آلالههاى علم و معرفت و معنویت چید و هنوز سه دهه از عمر او نمىگذشت که به دریافت درجه اجتهاد موفق گردید.
وى قصیدهاى غرّا و قدسى و سرشار از مضامین ملکوتى درباره اهلبیت (علیهما السلام) دارد. او فانى در ولایت بود و همواره به دامن این خاندان خدایى چنگ مىزد و در برابر آنان، خاضع و مطیع و منقاد بود. همین اندیشه، او را از زادگاهش تبریز- به رغم دشوارىهاى فراوان- به نجف کشاند و نجف با همه مشکلات و مصائب و محدودیتها و محرومیتها، دارالقرار او گردید. از جوانى در نجف رحل اقامت افکند و چشم از کتاب و دفتر برنداشت و در جوانى، به جایگاهى بلند در شعر و ادب دست یافت و این لطافت در چکامه او به تازى، در قصیده «غدیریه» او نمایان است.[7]
عرفان از دیدگاه اسوه عارفان
مرحوم قاضى، عرفان را صورت والایى از زندگى انسانهاى صحیح الاسلام مىدانست و همواره توصیه مى کرد: «آنچه از نیکى مىدانى، درست عمل کن و بدان که تو عارف خواهى بود.» شاید شاگرد بلند آوازه او مرحوم آیتالله العظمى بهجت که در برابر درخواست دستورالعمل سلوک طالبان معرفت و معنویت، بر انجام آنچه خوب بودن آنها از واضحات است و نیز پرهیز از معصیت خداى متعال تأکید مىفرمود، از این آموزه مرحوم قاضى اثر پذیرفته باشد.
شرط ورود به عرفان ناب اسلامى از دیدگاه قاضى
از دیدگاه آیتالله سید على قاضى که از بزرگترین رجال الهى در عرصه توحید است، شرط ورود به عرفان ناب اسلامى و دژ توحید، ولایت است و برخوردارى از آموزههاى الهى و عرفانى خاتم پیامبران (ص) در گرو پذیرش و سرسپردن به این حقیقت است؛ زیرا ولایت، باطن و گوهر نبوت و رسالت است و پیامبران و رسولان الهى، پیش از آنکه نبى و رسول باشند، «ولى» بودهاند. ولایت از ریشه «ولى» به معناى قرب است و تا کسى به برترین مراتب قرب، نرسد، به نبوت و رسالت نمىرسد. به عبارت دیگر، نبوت و رسالت، فرع بر ولایت عرفانى است. از ولایت عرفانى به «نبوت تعریفى»، در برابر «نبوت تشریعى» هم تعبیر مىشود. ولایت عرفانى، مراتب و درجات بسیارى دارد که بحث درباره آنها در این مقاله نمىگنجد.[8]
ازینرو، یکى از عناصر اساسى و محورى در مکتب فکرى مرحوم قاضى، اندیشه تحولآفرین و سازنده ولایت ائمه هدى و خلفاى به حق رسول خدا (ص) است. به نظر ایشان، وصول به مقام توحید و سیر صحیح الىالله و شناخت حضرت حق، بدون ولایت امامان شیعه و خلفاى بهحق، یعنى علىبن ابىطالب و فرزندانش و حضرت زهرا (علیهما السلام) محال است[9] و عرفان بدون ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهما السلام) عرفان اسلامى و حقیقى نیست. برخى از مدعیان، این واژه زیبا و پرجاذبه را به کار مىبرند و آموزهها و اعمالى را عرفان مىنامند که چیزى جز هواپرستى و سراب نیست و متأسفانه بسیارى از تشنگان معرفت را بدین وسیله مىفریبند و در دام شیطان و هوا و هوس گرفتار مىسازند و در برهوت بیگانگى از حقیقت مطلق رها مىکنند. آنان همه به سراب، دلخوش مىکنند و به تلاشى نافرجام دست مىزنند. اینان مصداق بارز این آیه شریفه قرآنند که مىفرماید:
الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً؛[10] (آنان) کسانىاند که سعىشان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مىپندارند که کار خوب انجام مىدهند.
شیوه سیر و سلوک قاضى وتفاوت آن با دیگر شیوهها
جمع میان ظاهر وباطن
استاد سید محمدحسن قاضى، فرزند ارشد مرحوم قاضى درباره سلوک عرفانى ایشان مىگوید:
سلوک ایشان خیلى معمولى، آسان و روان بود. از نظر ایشان این سخن که باید «تن» را رها کرد و بدان نپرداخت، درست نبود. ایشان اعتقاد داشت که باید به تن رسید تا بتوان از آن کار کشید. سبب ترقى و تعالى انسان، به نظر ایشان از رهگذر همین «بدن» فراهم مىشود. تن را مرکب روح مىدانست و به همین دلیل همیشه در تابستان لباس سفید و تمیز مىپوشید و در زمستان پارچه برک مایل به سفید مىپوشید. مخصوصاً به کفش خیلى اهمیت مىداد و عطر هم زیاد مىزد. یک عطر خاصى به نام عطر کاهو برایش از هند مىآوردند و غالباً از آن استفاده مىکرد.
عبادت عاشقانه خدا و خدمت خالصاه به خلق
شیوه ایشان، عبودیت مخلصانه و نیکى به مردم بود. اعتقادى به ریاضتهاى غیر شرعى و سخت نداشت؛ اما اهل مراقبه و تفکر بود و ساعتها در وادىالسلام نجف به تفکر مىپرداخت. فرزند ایشان در این باره مىگوید:
مرحوم آیتالله قاضى شاگردان را براى سیروسلوک، به کتاب خاصى مقید نمىکرد؛ اما کتابى را که بسیار ترویج مىکرد، کتاب «سیر و سلوک» بحرالعلوم بود که آقاى تهرانى آن را چاپ کرده[11] و اغلب رفقا هم این کتاب را داشتند. یک دستورالعملى هم در آخر همین کتاب هست که پدرم مىگفت: من اجازه نمىدهم کسى به آن عمل کند؛ چون دستورالعمل سختى است. پدرم سیروسلوک را خیلى آسان و ساده مىگرفت.
زیارت مستمر وادىالسلام، با اندیشه و عبرت
آقاى قاضى تقریباً هر روز در وادىالسلام نجف حاضر مىشد و در آنجا جلسه داشت، ولى درباره فلسفه این کار چیزى نمىگفت و شاید گفته باشد ولى من نشنیده باشم. ما دنبال ایشان مىرفتیم و آنجا مىایستادیم و کتیبه قبرها را مىخواندیم. ایشان مىگفت: کتیبه قبرها را نخوانید؛ به جاى آن «قلهوالله» بخوانید تا انوار دور سرتان بچرخد و نورانى بشوید.
او ساعتها در قبرستان وادى السلام به تفکر و تدبر مشغول بود و مىفرمود: «من با ارواح مردگان مأنوسترم تا زندگان» و حقایق و معارفى را از این طریق به دست مىآورد.
بسیارى از شاگردان نقل کردهاند که ایشان براى زیارت اهل قبور، بسیار به وادى السّلام نجف مىرفت و زیارتش گاهى دو ساعت یا حتى سه- چهار ساعت طول مىکشید و در گوشهاى ساکت مىنشست. شاگردان خسته مىشدند و برمىگشتند و با خود مىگفتند: استاد چه عوالمى دارد که اینطور به حال سکوت مىماند و خسته نمىشود؟!
از قول مرحوم آیتالله حاج شیخ محمّد تقى آملى از شاگردان دوره اوّل مرحوم قاضى در اخلاق و عرفان که پس از بازگشت به ایران، در تهران به تربیت طلاب و ترویج دین مشغول شد و بسیار بزرگوار و متّقى بود، نقل شده است:
من مدّتها مىدیدم که مرحوم قاضى دو سه ساعت در وادىالسّلام مىنشینند؛ با خود مىگفتم: انسان باید زیارت کند و به قرائت فاتحهاى روح مردگان را شاد کند و برگردد؛ زیرا کارهاى لازمترى هست که باید به آنها پرداخت. این اشکال در دل من بود؛ امّا به احدى، حتّى به صمیمىترین رفیق خود از شاگردان استاد، ابراز نکردم. مدّتها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر استاد بهخدمتش مىرفتم، تا آنکه قصد عزیمت از نجف اشرف به ایران را کردم؛ ولیکن در مصلحت بودن این سفر تردید داشتم و کسى از قصد من مطّلع نبود.
شبى مىخواستم بخوابم و در طاقچه پایین پاى من کتابهاى علمى و دینى بود که در وقت خواب طبعاً پاهاى من به سوى آن کتابها قرار مىگرفت. با خود گفتم که آیا برخیزم و جاى خواب خود را تغییر دهم، یا این که لازم نیست؟ زیرا کتابها درست مقابل پاى من نیست و بالاتر قرار گرفته و این هتک احترام کتاب نیست. در این تردید و گفتوگوى با خود بالاخره بنا بر آن گذاشتم که بىاحترامى نیست و خوابیدم. صبح که به محضر استادم مرحوم قاضى رفتم و سلام کردم، فرمود: علیکم السّلام؛ صلاح نیست شما به ایران بروید، و دراز کردن پا به سوى کتابها هم هتک احترام است! بىاختیار و هولزده گفتم: آقا شما از کجا فهمیدهاید؟! فرمود: از وادى السّلام فهمیدهام![12]
توجه کامل به واجبات، رعایت مستحبات و دورى از مکروهات
تفاوت روش عرفانى مرحوم آقاى قاضى با دیگران از نظر فرزندشان آقا سید محمدحسن قاضى در چند چیز بود:
یکى همان توجه به ظاهر و جسم و آراستگى ظاهرى است و یکى هم توجه کامل به واجبات و رعایت مستحبات و دورى از مکروهات. ایشان اعتقادى به ریاضتهاى غیر شرعى و صوفیانه نداشت و به حُسن خلق با مردم و نیکوکارى نسبت به همه مقید بود. مرحوم قاضى به کتاب «فتوحات مکیه» ابنعربى و مثنوى مولانا علاقه داشت؛ البته نه آنطور که دیگران نوشتهاند. این اواخر که چشم پدرم ضعیف شده بود، حاج شیخ عباس قوچانى مىآمد و برایش مثنوى مىخواند و هرجا لازم بود، آقاى قاضى مطلبى در شرح بعضى مطالب مثنوى مىگفت و آقاى قوچانى در حاشیه کتاب مىنوشت. نظر آقاى قاضى نسبت به ابنعربى و مولوى این بود که اینها باید شیعه باشند.
وى درباره کیفیت عبادات پدرش مرحوم قاضى مىگوید:
یکى از خصوصیات ایشان در نماز این بود که نمازهاى واجب و حتى نمازهاى مستحبى را هم با آداب کامل و با توجه و لباس کامل: عبا و عمامه و حتى با جوراب- در حالىکه پوشیدن جوراب در نجف مرسوم نبود- و در حالىکه عطر زده بود، مىخواند. مرحوم قاضى شبزندهدارى عجیبى داشت. بر خواب مسلط بود. هر گاه مىخواست مىخوابید و هر وقت مىخواست بیدار مىشد. موقع معین براى تهجد و نماز شب برمىخاست و حالات عجیبى داشت.
استقامت در سلوک الىالله
رعایت جانب اعتدال و پیمودن طریق استقامت، یکى از مشخصههاى برجسته مکتب عملى و روش تربیتى مرحوم قاضى بود و دوست دیرینش شیخ آقا بزرگ تهرانى او را به این وصف مىستود.[13] ایشان شاگردان خود را نیز به صبر و استقامت در این راه توصیه مىفرمودند؛ زیرا استقامت و پایدارى در سلوک الىالله، از مهمترین عوامل دستیابى به مقصود و مایه نزول برکات و فیضهاى الهى است. قرآنکریم در اینباره مىفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ* نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ[14]
در حقیقت، کسانى که گفتند: «پروردگار ما خداست»، سپس ایستادگى کردند، فرشتگان بر آنان فرود مىآیند [و مىگویند:] هان، بیم مدارید و غمگین مباشید و به بهشتى که وعده یافته بودید شاد باشید. در زندگى دنیا و در آخرت دوستانتان ماییم و هرچه دلهایتان بخواهد در [بهشت] براى شماست و هرچه خواستار باشید، در آنجا خواهید داشت؛ روزى آمادهاى از سوى آمرزنده مهربان است.
توجه به روایت عنوان بصرى
مرحوم آقا سیدعلى قاضى، عنایت و توجه خاصى به روایت «عنوان بصرى» داشت و نخستین دستور او به شاگردان این بود که این روایت را بنویسند و با خود نگه دارند و دستکم هفتهاى یکى دو بار آن را بخوانند[15] و سعى کنند به مضمون آن عمل کنند تا بتوانند از نفس اماره و خواهشهاى نفسانى و مادى و شهوى و غضبى که غالباً از کینه و حرص و آز و شهوت و غضب و غوطهور شدن در لذات نشأت مىگیرد، بگذرند.
اهتمام و عمل به این روایت، از دستورالعملهاى اساسى در شیوه عملى و مکتب تربیتى میرزا على آقا قاضى بود و شاگردان خود را بدون آنکه به مضمون این حدیث ملتزم شوند، براى ورود به عرصه عرفان و سیروسلوک نمىپذیرفت.
این روایت، روایتى شگفت و بسیار مهم و در بردارنده نکات ارزشمندى در بیان کیفیت و میزان حلم و خویشتندارى و بردبارى و تحمل ناملایمات ناشى از گفتار هرزهگویان، و راه و رسم عبودیت و بندگى و تسلیم در برابر اوامر الهى و رضا به دادهها و قضاى الهى و راهیابى به بلنداى قله عرفان و توحید مىباشد.
تأکید بر نماز شب
علامه سیدعلى قاضى براى نماز شب نیز تأثیر فراوان قائل بود و راهیابى به مقاصد الهى و منازل و درجات اخروى را در گرو آن مىدانست و فراوان بر آن تأکید مىکرد و بر این باور بود که انجام این عمل، نه تنها براى آخرت که براى دنیا نیز بسیار سودمند است. علامه طباطبائى، شاگرد بلند آوازه قاضى نقل مىکند:
چون براى تحصیل علوم دینى به نجف اشرف مشرف شدم، به سبب پیوند خویشاوندى با مرحوم قاضى، به محضرش شرفیاب مىشدم. روزى جلوى یکى از مدارس نجف اشرف ایستاده بودم که مرحوم قاضى از آنجا مىگذشتند. وقتى به من رسیدند، دست خود را بر شانهام گذاردند و گفتند: «اى فرزند! اگر آخرت مىخواهى، نماز شب بخوان، و اگر دنیا هم مىخواهى، نماز شب بخوان».
گریز از شهرت
عارفان راستین، از شهرت، سخت گریزانند و آن را از آفات طریق کمال مىدانند. مرحوم آقاى قاضى هم شاگردان را از فرو افتادن در دام شهرت برحذر مىداشت و آفات آن را برایشان یادآور مىشد و خود نیز از شهرت مىگریخت و گمنامى را بر آن ترجیح مىداد و با آنکه از مجتهدان بزرگ و استادان برجسته حوزه علمیه نجف بود، بنا به دلایلى، مقید بود که در منزل خود، براى عدهاى محدود تدریس کند و چند دوره فقه را بدینگونه در منزل خود تدریس کرد. ایشان نماز جماعت را نیز در منزل و با حضور تنى چند از شاگردانش برگزار مىکرد.
توصیههاى آقاى قاضى براى سازندگى و تکامل معنوى
توصیههاى ایشان براى سازندگى و تکامل معنوى شاگردان، بهطور کلى عبارت بود از عمل به واجبات و مستحبات و دورى از محرمات و خواندن نماز اول وقت. امورى را هم به ترتیب سفارش مىکردند که یکى روخوانى قرآنکریم بود؛ مىفرمودند: «قرآن را خوب و صحیح بخوانید.» توصیه دیگرشان درباره تاریخ بود؛ مىگفتند: «یک دوره تاریخ اسلام را از ولادت حضرت رسول (ص) تا سال ولادت حضرت حجت (عج) بخوانید.» بعد از عمل به اینها به خواندن نماز شب، خواندن دعاى کمیل در شبهاى جمعه، خواندن زیارت جامعه در روزهاى جمعه، زیارت قبر امامان (علیهما السلام) و امامزادگان و علما و بزرگان، سفارش مىکرد. مرحوم قاضى نسبت به حضرت حجت (عج) نظر خاصى داشتند که در وصیتنامه ایشان آمده است.
فقیه سامرا
حاج آقا رضا همدانى، فرزند آقا محمدهادى در سال 1250 قمرى در شهر همدان چشم به جهان گشود. مقدمات علوم اسلامى را نزد پدر آموخت و بعد به نجف هجرت کرد و در درس شیخ مرتضى انصارى و میرزاى شیرازى حاضر شد و به همراه استادش میرزاى شیرازى به سامرا آمد و با ایشان ملازم گردید. پس از رحلت استادش به مرجعیت رسید، ولى او کرسى تدریس و تعلیم و تربیت شاگرد را بر مرجعیت ترجیح داد.[16]
این فقیه پرتلاش در عرصه تدریس، شاگردان برجسته بسیارى را تربیت کرد که از جمله آنان حضرات آیات: شیخ محمد جواد بلاغى، سید حسن صدر (صاحب تکملة امل الآمل)، میرزا جواد آقا ملکى تبریزى، شیخ جعفر آل شیخ راضى، شیخ محمد حسین کاشفالغطا، شیخ محمد کاشفالغطا، سید محسن امین عاملى (صاحب اعیان الشیعه)، شیخ على زاهد قمى و شیخ آقا بزرگ تهرانى (صاحب الذریعه) هستند.[17]
سید محسن امین، یکى از شاگردان او درباره استادش مىنویسد:
حاج آقا رضا همدانى سرآمد حوزه درسى میرزاى شیرازى بود. شبانهروز در عرصه تدریس، تحقیق و مطالعه تلاش مىکرد. گاهى اوقات که به محضرشان مىرسیدم، مشاهده مىکردم قلم و کاغذ در دست دارد و کتب جواهر، حدایق و وسائل الشیعه را در مقابلش گذاشته، مطالعه کرده و مىنویسد. سؤال علمى که داشتم مطرح مىکردم و ایشان جواب مىداد و من از محضرش مرخص مىشدم و او دوباره مشغول تحقیق مىشد. وقتى به درس مىآمد، مطالب را از مروى «مصباح الفقیه» که تالیف خودش بود، عنوان مىکرد. او مرجع تقلید زاهدى بود و از امور دنیوى زودگذر پرهیز مىکرد. سالى که در محضرش بودم، هرگز لغزش و خطایى از ایشان ندیدم. او در اثر ارتباطى که با خداوند سبحان داشت، به آرامش جان دست یافته بود. همه علما به او اعتماد داشتند. در محضر او کسى جرأت نمىکرد از دیگرى غیبت و بدگویى بکند. از خودنمایى و شهرت به شدت دورى مىجست.[18]
در ادامه، برخى از ویژگىهاى اخلاقى این فقیه بزرگ را مرور مىکنیم:
سادهزیستى و زهد
سید محسن امین عاملى در اینباره مىگوید:
او بعد از آن که به زعامت و مرجعیت رسید و پیشواى مسلمانان گردید، هیچگونه تغییرى در زندگى معمولىاش نداد. لوازم زندگىاش را خودش از بازار مىخرید و به منزل مىبرد. شبها فانوس به دست گرفته، به تنهایى راه مىپیمود و برخلاف رسم بعضى از علماى بزرگ، به کسى اجازه نمىداد در پیشاپیش او چراغ بگیرد.[19]
او در سایه زهد و سادهزیستى توانست به قلّههاى رفیع علم و تقوا برسد و مسلمانان را رهبرى کند و از کیان مذهب شیعه محافظت نماید. و به راستى قلبى که عشقِ دنیا و مظاهر آن را در خود جاى داده باشد، چگونه مىتواند محل عشق الهى و جایگاه انوار آسمانى گردد؟! سادهزیستى مهمترین راز موفقیت رهبران الهى و عمدهترین عامل نفوذ آنان در قلب تودههاى عظیم مردم است.
غیرت دینى و اعتدال
حاج آقا رضا همدانى در طول زندگى خویش، با گناه و معصیت در برابر اوامر الهى، به شدّت مقابله کرد و حاضر نشد کسى در حضور او مرتکب خلاف شرع بشود. سید محسن امین مىگوید: ما در حدود هشت سال که با او معاشرت نزدیک داشتیم، در تمام مدتى که با ایشان بودیم، هیچ لغزش و گناه کوچکى از او ندیدیم و کسان دیگرى که با او معاشرت داشتهاند نیز به همین گواهى دادهاند؛ زیرا حقیقتاً او مصداق یک عالم پارسا و پرهیزکار بود. در حضور او کسى یاراى غیبت کردن نداشت. وقتى احساس مىکرد کسى قصد غیبت کردن دارد و مىخواهد پشت سر کسى سخن بگوید، رشته سخن را به دست مىگرفت و موضوع صحبت را تغییر مىداد. در آن زمان، در نجف اشرف شخصى به نام آقا شیخ هادى تهرانى که مجلس درس مهمى داشت و کتابهایى هم نوشته و منتشر کرده بود، بنابر عللى از سوى برخى علما تکفیر شده و مجلس درسش خلوت گشته بود. هنگامىکه متن تکفیرنامه را براى حاج آقا رضا فرستادند تا او هم آن را تأیید کند، ایشان از تأیید آن خوددارى کرد و گفت: «تکفیر امر عظیمى است و من با این اتهامات، تکفیر نمىکنم.»
جریان تکفیر نقل مجالس شده بود، ولى کسى جرئت نداشت در حضور حاج آقا رضا در آن باره صحبت کند. طلبهها به محض حضور ایشان در مجلس، حرف را عوض مىکردند یا سکوت مىنمودند. اگر کسى مىخواست درباره آن ماجرا حرف بزند، ایشان مانع مىشد. روزى یکى از شاگردانش از او درباره رفتار خشن و تند بعضى از استادان با طلّاب سؤال کرد؛ ایشان گفت: عمل آنها حمل بر صحت مىشود، ولى ما چنین کارى نمىکنیم.
او با مظاهر فساد و گناه بهشدت مبارزه مىکرد و در مقابل آنها مىایستاد. روزى در حضور او از کسانى که در عراق، در مجالس عزا با ترجیع، خوانندگى مىکردند صحبت به میان آمد؛ ایشان به شدّت اظهار خشم نمود و عمل آنها را تقبیح کرد.[20]
وارستگى و تواضع
ایشان فقیهى فروتن بود. براى هر کس که وارد مجلس مىشد، به پا مىخاست و براى همه طلبهها، حتى در وسط درس مىایستاد. رسم معمول در حوزه علمیه نجف این بود که استاد براى شاگردان برنمىخیزد. اگر استاد در درس به پا مىخواست، همه مىدانستند که درس تعطیل شده است. طلبهها پیش از شروع درس، براى کسى که وارد مىشد برمىخاستند، اما در بین درس براى هیچکس نمىایستادند. حاج آقا رضا همدانى، بزرگترین استاد حوزه علمیه نجف در عصر خویش، هر گاه که یکى از طلبهها وارد مىشد، حتى در بین درس به احترام او از جا بلند مىشد![21]
بردبارى سید محسن امین در خاطرات خویش مىنویسد:
روزى او را دیدم بر در مغازه قصابى ایستاده و منتظر بود تا قصاب سرش خلوت شود تا از او گوشت بخرد و این در روزهایى بود که زائران زیادى به نجف آمده بودند. چون قصاب از فروش گوشت به زائران غریب سود بیشترى مىبرد، به آنان توجه بیشترى داشت و از مشترىهاى محلى خود غافل بود. خدا مىداند که پیش از آمدن من، استاد بزرگوار چه مدتى آن جا معطل شده بود. من از دیدن این منظره ناراحت شدم و به قصاب نهیب زدم: ببین شیخ چه مىخواهد، به او بده! حاج آقا رضا همدانى فرمود: عیبى ندارد. گفتم: چطور عیبى ندارد؟! او مىخواهد بعد از همه به شما گوشت بدهد. قصاب عذرخواهى کرد و براى او گوشت کشید.[22]
دورى از تفاخر و خودنمایى
او هیچگاه براى خود تبلیغ نمىنمود و از کسى هم چنین چیزى را نمىخواست. سعى داشت تا از سرگذشت و خاطرات خود چیزى نگوید که در آن براى خود، فضیلت یا نوعى خودنمایى باشد.[23]
اجتناب از شهرت و تشریفات ظاهرى
او از شهرت گریزان بود؛ از این رو در هنگام مسافرت نمىخواست کسى او را بدرقه کند. هنگامى که مىخواست به حج مشرف شود، بعضى از شاگردان اصرار کردند که او را با مراسمى مشایعت نمایند و پیش از سفر، مجلسى برپا کنند؛ ولى نپذیرفت و گفت: من چنین چیزهایى را دوست ندارم.
ایشان همیشه سعى مىکرد تا ساده و بدون تشریفات مسافرت کند. در ایام عید، مجلسى نداشت و تشریفات ظاهرى را نمىپسندید و دوست داشت تنها باشد. رفتار او به گونهاى بود که اگر کسى او را نمىشناخت، گمان مىکرد او یکى از طلبههاى فقیر حوزه است؛ به گونهاى که روزى در بین راه، یکى از زائران پیش آمد و از ایشان پرسید: آیا نماز وحشت مىخوانید؟ (یعنى مثل برخى طلبههاى فقیر که براى امرار معاش وجهى مىگرفتند و نماز وحشت مىخواندند) فرمود: نه.
لباسهاى ساده ایشان نشانه نهایت زهد و تقوا بود. او خود را از طلبهها جدا نمىکرد و همان لباسى را مىپوشید که یک طلبه ساده مىپوشید. همین زندگى زاهدانهاش بود که او را محبوب دلها کرده بود. شاگردانش به او عشق مىورزیدند و با احترام خاصى از او یاد مىکردند. کسانى که او را از نزدیک مىدیدند، شیفته اخلاق و رفتار او مىشدند و به همین سبب سخنانش به دل مىنشست.[24]
معتمد همگان
آیت الله حاج آقا رضا همدانى مورد احترام و توجه خاص بزرگان و استادان حوزه علمیه نجف بود. آیت الله آقا سید على عرب، یکى از همراهان همیشگى آخوند ملاحسینقلى همدانى مىگوید:
روزى در خدمت مرحوم آخوند ملاحسینقلى همدانى وارد مسجد سهله شدیم. بسیارى از اصحاب و شاگردان آن بزرگوار تشریف داشتند. ایشان وقتى متوجه شد در زوایه مسجد، مرحوم حاج آقا رضا همدانى مشغول نماز مغرب هستند، متواضعانه به همراهان فرمود: برویم به ایشان اقتدا کنیم و نماز را با حاج آقا رضا بخوانیم.[25]
احتیاط در حقوق مردم
ایشان در مورد حفظ حقوق دیگران، به شدّت مواظبت مىکرد؛ به ویژه در مورد امانتهاى مردم حساسیت فوقالعادهاى داشت. نویسنده «اعیان الشیعه» مىگوید:
هنگامى که سید مهدى حکیم نجفى در جبل عامل وفات یافت، پیش یکى از تجار عراقى به نام سید محمود حُبوبى 70 لیره طلا به امانت داشت. وصّى او، شیخ عبدالحمید شراره مىخواست این سکّههاى طلا را از آن تاجر گرفته و در جبلعامل به دست ورثه متوفاى برساند. براى انجام این کار به من و شیخ حسین مغنیه وکالت داد تا آنها را از آقاى حبوبى گرفته و به جبل عامل ارسال کنیم. بدین منظور من پیش آقاى حبوبى، تاجر امانتدار رفته و داستان وکالت و دریافت سکهها را بازگفتم. او گفت: بسیار خوب، عیبى ندارد؛ امّا من مىخواهم این امانت را در حضور یک عالم مجتهد و مطمئن به شما تحویل دهم تا از نظر شرعى و قانونى، نزد خداوند متعال فارغ الذمه باشم و همچنین دوست ندارم فردا کسى از من طلبکار باشد یا پشت سر من حرفى بزند. خلاصه، مىخواهم محکمکارى کرده باشم. گفتم: باشد، هر طور که شما دوست دارید و پیش هر مجتهدى دوست دارید، برویم. گفت: حقیقت این است که من به غیر از آقا رضا همدانى به فرد دیگرى اطمینان ندارم. گفتم: اتفاقاً او استاد و بزرگ ماست.
سپس همگى به محضر استاد خویش آقا رضا همدانى آمدیم. هنگامى که او را در جریان امر قرار دادیم، گفت: البته وکالت با نوشته درست نمىشود، اما اگر شما وکیل هستید، چه بهتر؛ وگرنه من بهعنوان ولى غایب، شما را وکیل مىکنم. بعد از اثبات وکالت شرعى، سید محمود حبوبى با نظارت حاج آقا رضا همدانى، شروع به پرداخت سکههاى طلا کرد، امّا هنگام تحویل معلوم شد که یکى از آنها کم است. گفت: مشکلى نیست، شما قبض رسید را بنویسید، من یک لیره براى شما از بازار تهیه مىکنم. استاد گفت: چطور شما براى تمام مبلغ قبض رسید مىنویسید، در حالى که هنوز تمام وجه را دریافت نکردهاید؟! این دروغ است و در شرع مقدس، جایز نیست. گفتم: استاد! او بقیه را در آینده نزدیک خواهد پرداخت و این نوشته مانند آیه قرآن است که مىفرماید: ... وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ ...؛[26] یعنى در شیپور دمیده شده؛ درحالى که در آینده نزدیک خواهد بود. استاد این استدلال را نپذیرفت. گفتم: خوب، ما مىتوانیم از همین سکههایى که از او دریافت کردهایم به او قرض بدهیم و او به ما آن را تحویل دهد و هیچگونه دروغى در میان نباشد. البته خود ما حتّى یک لیره هم نداشتیم که به او قرض بدهیم؛ چون لیرههاى زرد طلا با جیبهاى ما آشنا نبود! فقیه همدانى با شنیدن این سخن فرمود: براى شما جایز نیست در مال یتیم تصرف کرده و به کسى قرض بدهید. گفتم: آن قرض درازمدت نیست و فوراً به ما برمىگردد. گفت: باشد، بالاخره این کار جایز نیست. هنگامىکه آقاى حبوبى این دقت عمل و سختگیرى را از آن فقیه وارسته دید، فوراً به بازار رفته و آن یک لیره باقى مانده را تهیه کرد. و ما تمام پولها را تحویل گرفتیم. آنگاه استاد رو به ما کرده و فرمود: خوب، حالا چطورى مىخواهید این سکّهها را به صاحبش در جبلعامل برسانید؟ شاید در راه گم شود. گفتم: ما این لیرهها را به لبنان ارسال نمىکنیم؛ بلکه اینها را پیش بعضى تجار به امانت مىسپاریم و به وصى میت نامه مىنویسیم و او از کسانى که مىخواهند به فرزندانشان در عراق پول بفرستند، وجوهى را مىگیرد و آن را به ما حواله مىکند و ما به فرزندان محصّلِ آنان، در اینجا پرداخت مىکنیم. حاج آقا رضا همدانى فرمود: در پیش کدام تاجر مىخواهید این اموال را امانت بگذارید؟ گفتیم: پیش حاج على شعبان و حاج باقر شعبان که از تجار متدین و امین و مورد اطمینان پیش همه هستند. گفت: موقع تحویل، شاهد بگیرید. گفتم: براى تاجر امانتدارى که مىخواهیم نزد او امانت را بگذاریم، شاهد پرهیزکار و باتقوایى است. استاد گفت: لازم نیست که شما اسم شاهد را ببرید؛ بلکه موقع تحویل لیرهها دو نفر شاهد حضور داشته باشند، بدون اینکه تحویل گیرنده بفهمد آنها براى شهادت آمدهاند.[27]
از این فقیه پرتلاش تألیفات ارزشمندى به یادگار مانده است؛ از جمله معروفترین آنها کتاب «مصباح الفقیه» در شرح شرایع است. این کتاب در دو باب طهارت و صلاة مىباشد و اخیراً شانزده جلد آن از سوى «مؤسسة الجعفریه لاحیاء التراث» تحقیق شده و به مرحله چاپ رسیده و بقیه نیز در دست تحقیق است.
در شرح حال او نوشتهاند که پیاده به زیارت امام حسین (ع) رفتن را بسیار دوست داشت؛ اما در این اواخر که سالخورده و ناتوان شده بود و به سبب درد سینه نمىتوانست در مراسم پیادهروى حضور داشته باشد، به حال زائران غبطه مىخورد. صاحب «اعیان الشیعه» در این باره مىنویسد:
روزى ما همراه دوستان به صورت پیاده عازم کربلا بودیم؛ وقتى استاد ما را دید فرمود: من به حال شما غبطه مىخورم. آرزویم این است که اى کاش قدرت و توان پیادهروى داشتم و با شما در این سفر همراه مىشدم.[28]
حاج آقا رضا همدانى با این که مرجع تقلید و رئیس حوزه علمیه سامرا بود، اما با کمال تواضع، تمام مایحتاج زندگى خود را شخصاً از بازار تهیه مىکرد. به قصابى مىرفت و در صف مشتریان مىایستاد و حتى خود، هیزم مىخرید. گاهى شاگردانش از ایشان مىخواستند کسى را براى این کار برگزیند، اما ایشان مىفرمود: «نمىتوانم روش خودم را تغییر بدهم».[29]
سرانجام این فقیه بزرگ روز یکشنبه 28 صفر 1322 در شهر سامرا چشم از جهان فرو بست و در جوار حرم عسکریین مقابل مزار حضرت حکیمه خاتون به خاک سپرده شد.[30]
[1] . ر. ک: غلامرضا گلىزواره، جرعههاى جانبخش، ص 24-- 46، به نقل از ابن عنبه داوودى طالبى حسنى، عمدةالطالب فی انساب آل ابیطالب.
[2] . سید محمدحسن قاضى طباطبائى، صفحات من تاریخ الأعلام، ص 17 و 18.
[3] . صلح کل، ص 86 و 85.
[4] . همان، ص 138 و 139.
[5] . از دستنوشتههاى مرحوم قاضى چنین برمىآید که ایشان در سال 1282 به دنیا آمده و در سال 1308 به نجف اشرف هجرت کرده است.
[6] . همان.
[7] . ر. ک: صادق حسنزاده، در جستوجوى استاد؛ شرح حال عارف فرزانه آیتالله آقا شیخ محمد تقى آملى به همراه درسهاى اخلاق معظم له، قم، انتشارات آل على 1380، ص 69.
[8] . نگارنده کتابى مفصل درباره ولایت در عرفان تألیف کرده است که در 415 صفحه توسط سازمان چاپ وانتشارات پژوهشگاه فرهنگ واندیشه اسلامى چاپ و منتشر شده است. طالبان این بحث به آن کتاب مراجعه کنند.
[9] . همان، ص 347.
[10] . کهف، آیه 104.
[11] . رساله سیروسلوک، منسوب به علامه بحرالعلوم، با مقدمه و شرح علامه سیدمحمد حسین حسینى تهرانى، توسط انتشارات نور ملکوت قرآن در مشهد مقدس چاپ شده است.
[12] . سید محمدحسین تهرانى، معادشناسى، ج 2، ص 265- 267 ونیز رک: در جستوجوى استاد، ص 28 و 29.
[13] . حسن حسنزاده آملى، در آسمان معرفت، ص 26. تعبیر شیخ آقا بزرگ این بود:« فرأیته مستقیماً فی سیرته».
[14] . فصلت، آیات 30- 32.
[15] . ر. ک: سیدمحمد حسین، حسینى تهرانى، روح مجرد، پاورقى ص 145.
[16] . محمد حرزالدین، معارف الرجال، ج 1، ص 323.
[17] . گلشن ابرار، ج 3، ص 209.
[18] . سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 7، ص 20.
[19] . همان، ج 7، ص 21.
[20] . همان، ص 20.
[21] . آقا رضی همدانی، مصباح الفقیه، مقدمه، ص 24.
[22] . اعیان الشیعه، ج 7، ص 21.
[23] . همان.
[24] . گلشن ابرار، ج 3، ص 214.
[25] . همان.
[26] . کهف: 99.
[27] . مصباح الفقیه، ج 1، ص 28.
[28] . اعیان الشیعه، ج 3، ص 21.
[29] . همان. ص 20.
[30] . معارف الرجال، ج 1، ص 324.