فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

آیت الله سید علی قاضی طباطبائی

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
چکیده
آیت الله سید على قاضى طباطبائى‏
خاندان‏
آیت‏الله سید على قاضى طباطبائى از عالمانى بود که براى زیارت مضجع شریف امیر مؤمنان و سالار شهیدان و ماه تابان هاشمیان- علیهم صلوات الرحمن- سر از پا نمى‏شناخت و سرانجام سر بر آستان‏هاى بلند آنان سایید و رحل اقامت در سایه‏سار ولایت افکند و در برکه برکت گستر غدیر غوطه زد و از زلال معارف علوى جام‏هاى جاودانى گرفت.
وى از سلسله سادات طباطبائى است که جلوه‏اى از کرامات کوثر و مصداق بارز گسترش نسل پیامبر (ص) از زهراى اطهر (س) است؛ 1 و این برترین و ماندگارترین نسل بوده است. شمار سادات و بزرگان علم و ادب و فرهنگ که از جارى این کوثر کرامت برآمده‏اند و بالیده‏اند، خود کرامت و معجزه‏اى است و مؤید این واقعیت که پیامبر (ص)، ابتر نیست؛ بلکه دشمنان او ابترند.
نگاهى گذرا به کتاب‏هایى که درباره سلسله سادات نگاشته شده، این حقیقت را آشکار مى‏کند که به رغم دشمنى و خصومت دیرینه امویان و عباسیان با این سلسله بزرگ و تلاش فراوان براى از میان بردن آنان، این نسل همچنان پرشمارترین و گسترده‏ترین نسل‏ها بوده است.
سلسله طباطبائى از نسل امام حسن مجتبى (ع) و از طریق دو تن از فرزندانش به نام‏هاى «زید» و «حسن مثنى» گسترش و استمرار یافته است. حسن مثنى در رکاب سالار شهیدان در کربلا مردانه جنگید و جانباز شد و با فاطمه دختر امام حسین (ع) پیوند زناشویى بست. وى پس از حادثه کربلا در مدینه قیام کرد.[1]
در حدیث دیگران‏
خوش‏تر آن باشد که سرَ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران‏
درباره مرحوم قاضى، این زائر عارف به حق اهل بیت عصمت وطهارت (علیهما السلام) عنان قلم را به دست عالم برجسته و مرزبان بصیر میراث فرهنگى شیعه، «شیخ آقا بزرگ تهرانى» مى‏سپاریم که سال‏ها با او معاشرت و دوستى داشته است. ایشان درباره مرحوم قاضى چنین گفته است:
او سید میرزا على، پسر میرزا حسین، پسر میرزا احمد، پسر میرزا رحیم طباطبائى تبریزى قاضى است. وى عالمى است مجتهد، باتقوا، پارسا، اخلاقى و فاضل. در 13 ذى‏حجه سال 1282 هجرى 3 در تبریز به دنیا آمد و در خاندان علم و شرف، تربیت شد. دانش‏هاى اولیه (مثل صرف و نحو و علم بلاغت) را از برخى فضلا آموخت و نزد پدر خود و میرزا موسى تبریزى، صاحب «حاشیه رسائل»، و سید محمدعلى قره‏جه‏داغى، صاحب «حاشیه شرح لمعه» شاگردى نمود. به سال 1308 هجرى 4 به نجف اشرف هجرت کرد و در درس ملّا محمد فاضل شربیانى، شیخ محمدحسن مامقانى و میرزا حسین خلیلى حاضر شد و از شاگردان برجسته و فاضل میرزا حسین خلیلى به شمار مى‏آمد. وى در فقه و اصول و حدیث و تفسیر و دیگر علوم، زبردست و استاد شد. او از شخصیت‏هاى اخلاقى بود و در محضر میرزا حسین خلیلى و دیگران به تهذیب نفس پرداخته و در مراکز علمى به همین ویژگى شناخته شده بود و در همین زمینه به تدریس پرداخت و داراى حلقه درس و شاگردان و مریدان بود.
آشنایى من با او به گذشته‏اى دور و به زمانى بازمى‏گردد که در یک سال به نجف اشرف هجرت کردیم و از همان روزگار ارتباط ما با یکدیگر پدید آمد و مودّت و مصاحبت میان ما ده‏ها سال برقرار بود. در این مدت او را در سیرتش مستقیم، و در خلقش کریم، و در شخصیتش شریف یافتم. اهل علم و استقامت و اعتدال، همواره به نکوداشت و تکریم او مى‏پرداختند ... تا آن‏که در شب چهارشنبه ششم ربیع‏الأول سال 1366 هجرى به جوار رحمت خداى متعال منتقل گردید و در وادى‏السلام نجف، نزدیک مقام حضرت مهدى- عج‏الله تعالى فرجه الشریف- دفن شد.[2]
عشق به زیارت‏
از ویژگى‏هاى برجسته عالم ربانى وعارف صمدانى، آیت‏الله سید على قاضى طباطبائى تبریزى، عشق شدید او به اهل‏بیت عصمت و طهارت (علیهما السلام) و اشتیاق شدید او به زیارت بود. او به ولایت و مودّت به خاندان خاتم پیامبران (ص) از منظرى بسیار بلند مى‏نگریست. «سید محمدحسن قاضى» درباره سفر پدر خود به نجف اشرف، نکات نغزى در مصاحبه خود ذکر کرده است. وى مى‏گوید:
آقا سیدعلى خیلى دلش مى‏خواست به عتبات برود و این اشتیاق، در اشعارى که از او بر جاى مانده، نمودار است؛ اما جرأت نمى‏کرد که با پدر خود در میان بگذارد؛ زیرا پدر ایشان مریض و در منزل بسترى بوده است و ایشان به جاى پدر، در مسجد مقبره- که در تبریز معروف است- به منبر مى‏رفت. براى آن‏که اسباب سفر به نجف فراهم گردد، هر زمان فرصت مى‏یافت، دو رکعت نماز با شرایط و اذکار خاص مى‏خواند و متوسل مى‏شد.
روزى پدرشان پیغام فرستاد که نزد ایشان برود. وقتى مى‏رود، پدرشان مى‏گوید: قافله‏اى مى‏خواهد به نجف برود و خواسته‏اند شما هم به عنوان روحانى کاروان با آنان بروى. آقا سیدعلى بسیار خوشحال مى‏شود و با خانم و بچه‏ها- که در آن هنگام سه دختر داشت- عازم نجف شد.
در نجف با یکى از آقایان رابطه گرم و صمیمى پیدا مى‏کند و از او مى‏خواهد که واسطه شود و نامه‏اى به پدر ایشان بنویسد و از او بخواهد که اجازه دهد وى در نجف بماند. چندى بعد آن آقا پیام داد که نزد او برود. وقتى مى‏رود، مى‏گوید: خبر فوت پدرت رسیده است. آقا سیدعلى از سویى از مرگ پدر اندوهگین مى‏شود، ولى ازسوى دیگر چون تکلیف خود را در ماندن در نجف مى‏داند، خوشحال مى‏گردد.[3]
فرزند دیگر آقاى قاضى، «سید محمدعلى قاضى‏نیا» نکات دیگرى درباره این سفر مطرح کرده است؛ از جمله این‏که پدر آقاى قاضى این سفر را مشروط به انجام یک کار علمى مى‏کند و مرحوم قاضى بر کتاب «ارشاد» شیخ مفید، تعلیقاتى مى‏نویسد و پدر اجازه مى‏دهد؛ اما در مرز عراق ممانعت مى‏کنند و نمى‏گذارند از مرز بگذرد. قاضى قصیده‏اى به عربى مى‏سراید و از آنان مى‏خواهد که اجازه عبور بدهند. این اشعار آنها را تحت تأثیر قرار مى‏دهد و اجازه عبور مى‏دهند.[4]
آن‏چه از مطالعه این بخش از زندگى ایشان- که دوره جوانى ایشان بوده- برمى‏آید، اینهاست:

ایشان اشتیاق فراوان به تکمیل تحصیلات خود در حوزه پررونق آن روزگار نجف داشته؛
براى زیارت بارگاه ملکوتى امیرالمؤمنین على (ع) سر از پا نمى‏شناخت و به ورد و ذکر و توسل روى مى‏آورد و نتیجه مى‏گرفت؛

[5]. تسلیم محض او در برابر پدر، با آن‏که خود صاحب زن و فرزند بود؛
[6]. داشتن قدرت علمى و پژوهشى بالا، تا آن‏جا که به تعلیقه‏نگارى بر کتاب «الإرشاد» اثر شیخ مفید مى‏پردازد.
در سایه‏سار ولایت‏
سیدعلى هنگامى که هنوز بیش از بیست و شش بهار از عمرش نگذشته بود، با سینه‏اى مالامال از عشق به امیر کاروان ایمان و عشق و عرفان، على (ع) به نجف هجرت کرد و در سایه‏سار ولایت منزل گزید و دامن از آن‏چه غیر حق است، برچید و در گلستان ولایت، دامن‏دامن آلاله‏هاى علم و معرفت و معنویت چید و هنوز سه دهه از عمر او نمى‏گذشت که به دریافت درجه اجتهاد موفق گردید.
وى قصیده‏اى غرّا و قدسى و سرشار از مضامین ملکوتى درباره اهل‏بیت (علیهما السلام) دارد. او فانى در ولایت بود و همواره به دامن این خاندان خدایى چنگ مى‏زد و در برابر آنان، خاضع و مطیع و منقاد بود. همین اندیشه، او را از زادگاهش تبریز- به رغم دشوارى‏هاى فراوان- به نجف کشاند و نجف با همه مشکلات و مصائب و محدودیت‏ها و محرومیت‏ها، دارالقرار او گردید. از جوانى در نجف رحل اقامت افکند و چشم از کتاب و دفتر برنداشت و در جوانى، به جایگاهى بلند در شعر و ادب دست یافت و این لطافت در چکامه او به تازى، در قصیده «غدیریه» او نمایان است.[7]
عرفان از دیدگاه اسوه عارفان‏
مرحوم قاضى، عرفان را صورت والایى از زندگى انسان‏هاى صحیح الاسلام مى‏دانست و همواره توصیه مى کرد: «آن‏چه از نیکى مى‏دانى، درست عمل کن و بدان که تو عارف خواهى بود.» شاید شاگرد بلند آوازه او مرحوم آیت‏الله العظمى بهجت که در برابر درخواست دستورالعمل سلوک طالبان معرفت و معنویت، بر انجام آنچه خوب بودن آنها از واضحات است و نیز پرهیز از معصیت خداى متعال تأکید مى‏فرمود، از این آموزه مرحوم قاضى اثر پذیرفته باشد.
شرط ورود به عرفان ناب اسلامى از دیدگاه قاضى‏
از دیدگاه آیت‏الله سید على قاضى که از بزرگ‏ترین رجال الهى در عرصه توحید است، شرط ورود به عرفان ناب اسلامى و دژ توحید، ولایت است و برخوردارى از آموزه‏هاى الهى و عرفانى خاتم پیامبران (ص) در گرو پذیرش و سرسپردن به این حقیقت است؛ زیرا ولایت، باطن و گوهر نبوت و رسالت است و پیامبران و رسولان الهى، پیش از آن‏که نبى و رسول باشند، «ولى» بوده‏اند. ولایت از ریشه «ولى» به معناى قرب است و تا کسى به برترین مراتب قرب، نرسد، به نبوت و رسالت نمى‏رسد. به عبارت دیگر، نبوت و رسالت، فرع بر ولایت عرفانى است. از ولایت عرفانى به «نبوت تعریفى»، در برابر «نبوت تشریعى» هم تعبیر مى‏شود. ولایت عرفانى، مراتب و درجات بسیارى دارد که بحث درباره آنها در این مقاله نمى‏گنجد.[8]
ازین‏رو، یکى از عناصر اساسى و محورى در مکتب فکرى مرحوم قاضى، اندیشه تحول‏آفرین و سازنده ولایت ائمه هدى و خلفاى به حق رسول خدا (ص) است. به نظر ایشان، وصول به مقام توحید و سیر صحیح الى‏الله و شناخت حضرت حق، بدون ولایت امامان شیعه و خلفاى به‏حق، یعنى على‏بن ابى‏طالب و فرزندانش و حضرت زهرا (علیهما السلام) محال است‏[9] و عرفان بدون ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهما السلام) عرفان اسلامى و حقیقى نیست. برخى از مدعیان، این واژه زیبا و پرجاذبه را به کار مى‏برند و آموزه‏ها و اعمالى را عرفان مى‏نامند که چیزى جز هواپرستى و سراب نیست و متأسفانه بسیارى از تشنگان معرفت را بدین وسیله مى‏فریبند و در دام شیطان و هوا و هوس گرفتار مى‏سازند و در برهوت بیگانگى از حقیقت مطلق رها مى‏کنند. آنان همه به سراب، دل‏خوش مى‏کنند و به تلاشى نافرجام دست مى‏زنند. اینان مصداق بارز این آیه شریفه قرآنند که مى‏فرماید:
الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً؛[10] (آنان) کسانى‏اند که سعى‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى‏پندارند که کار خوب انجام مى‏دهند.
شیوه سیر و سلوک قاضى وتفاوت آن با دیگر شیوه‏ها

جمع میان ظاهر وباطن‏

استاد سید محمدحسن قاضى، فرزند ارشد مرحوم قاضى درباره سلوک عرفانى ایشان مى‏گوید:
سلوک ایشان خیلى معمولى، آسان و روان بود. از نظر ایشان این سخن که باید «تن» را رها کرد و بدان نپرداخت، درست نبود. ایشان اعتقاد داشت که باید به تن رسید تا بتوان از آن کار کشید. سبب ترقى و تعالى انسان، به نظر ایشان از رهگذر همین «بدن» فراهم مى‏شود. تن را مرکب روح مى‏دانست و به همین دلیل همیشه در تابستان لباس سفید و تمیز مى‏پوشید و در زمستان پارچه برک مایل به سفید مى‏پوشید. مخصوصاً به کفش خیلى اهمیت مى‏داد و عطر هم زیاد مى‏زد. یک عطر خاصى به نام عطر کاهو برایش از هند مى‏آوردند و غالباً از آن استفاده مى‏کرد.

عبادت عاشقانه خدا و خدمت خالصاه به خلق‏

شیوه ایشان، عبودیت مخلصانه و نیکى به مردم بود. اعتقادى به ریاضت‏هاى غیر شرعى و سخت نداشت؛ اما اهل مراقبه و تفکر بود و ساعت‏ها در وادى‏السلام نجف به تفکر مى‏پرداخت. فرزند ایشان در این باره مى‏گوید:
مرحوم آیت‏الله قاضى شاگردان را براى سیروسلوک، به کتاب خاصى مقید نمى‏کرد؛ اما کتابى را که بسیار ترویج مى‏کرد، کتاب «سیر و سلوک» بحرالعلوم بود که آقاى تهرانى آن را چاپ کرده‏[11] و اغلب رفقا هم این کتاب را داشتند. یک دستورالعملى هم در آخر همین کتاب هست که پدرم مى‏گفت: من اجازه نمى‏دهم کسى به آن عمل کند؛ چون دستورالعمل سختى است. پدرم سیروسلوک را خیلى آسان و ساده مى‏گرفت.

زیارت مستمر وادى‏السلام، با اندیشه و عبرت‏

آقاى قاضى تقریباً هر روز در وادى‏السلام نجف حاضر مى‏شد و در آن‏جا جلسه داشت، ولى درباره فلسفه این کار چیزى نمى‏گفت و شاید گفته باشد ولى من نشنیده باشم. ما دنبال ایشان مى‏رفتیم و آن‏جا مى‏ایستادیم و کتیبه قبرها را مى‏خواندیم. ایشان مى‏گفت: کتیبه قبرها را نخوانید؛ به جاى آن «قل‏هوالله» بخوانید تا انوار دور سرتان بچرخد و نورانى بشوید.
او ساعت‏ها در قبرستان وادى السلام به تفکر و تدبر مشغول بود و مى‏فرمود: «من با ارواح مردگان مأنوس‏ترم تا زندگان» و حقایق و معارفى را از این طریق به دست مى‏آورد.
بسیارى از شاگردان نقل کرده‏اند که ایشان براى زیارت اهل قبور، بسیار به وادى السّلام نجف مى‏رفت و زیارتش گاهى دو ساعت یا حتى سه- چهار ساعت طول مى‏کشید و در گوشه‏اى ساکت مى‏نشست. شاگردان خسته مى‏شدند و برمى‏گشتند و با خود مى‏گفتند: استاد چه عوالمى دارد که این‏طور به حال سکوت مى‏ماند و خسته نمى‏شود؟!
از قول مرحوم آیت‏الله حاج شیخ محمّد تقى آملى از شاگردان دوره اوّل مرحوم قاضى در اخلاق و عرفان که پس از بازگشت به ایران، در تهران به تربیت طلاب و ترویج دین مشغول شد و بسیار بزرگوار و متّقى بود، نقل شده است:
من مدّت‏ها مى‏دیدم که مرحوم قاضى دو سه ساعت در وادى‏السّلام مى‏نشینند؛ با خود مى‏گفتم: انسان باید زیارت کند و به قرائت فاتحه‏اى روح مردگان را شاد کند و برگردد؛ زیرا کارهاى لازم‏ترى هست که باید به آنها پرداخت. این اشکال در دل من بود؛ امّا به احدى، حتّى به صمیمى‏ترین رفیق خود از شاگردان استاد، ابراز نکردم. مدّت‏ها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر استاد به‏خدمتش مى‏رفتم، تا آن‏که قصد عزیمت از نجف اشرف به ایران را کردم؛ ولیکن در مصلحت بودن این سفر تردید داشتم و کسى از قصد من مطّلع نبود.
شبى مى‏خواستم بخوابم و در طاقچه پایین پاى من کتاب‏هاى علمى و دینى بود که در وقت خواب طبعاً پاهاى من به سوى آن کتاب‏ها قرار مى‏گرفت. با خود گفتم که آیا برخیزم و جاى خواب خود را تغییر دهم، یا این که لازم نیست؟ زیرا کتاب‏ها درست مقابل پاى من نیست و بالاتر قرار گرفته و این هتک احترام کتاب نیست. در این تردید و گفت‏وگوى با خود بالاخره بنا بر آن گذاشتم که بى‏احترامى نیست و خوابیدم. صبح که به محضر استادم مرحوم قاضى رفتم و سلام کردم، فرمود: علیکم السّلام؛ صلاح نیست شما به ایران بروید، و دراز کردن پا به سوى کتاب‏ها هم هتک احترام است! بى‏اختیار و هول‏زده گفتم: آقا شما از کجا فهمیده‏اید؟! فرمود: از وادى السّلام فهمیده‏ام![12]

توجه کامل به واجبات، رعایت مستحبات و دورى از مکروهات‏

تفاوت روش عرفانى مرحوم آقاى قاضى با دیگران از نظر فرزندشان آقا سید محمدحسن قاضى در چند چیز بود:
یکى همان توجه به ظاهر و جسم و آراستگى ظاهرى است و یکى هم توجه کامل به واجبات و رعایت مستحبات و دورى از مکروهات. ایشان اعتقادى به ریاضت‏هاى غیر شرعى و صوفیانه نداشت و به حُسن خلق با مردم و نیکوکارى نسبت به همه مقید بود. مرحوم قاضى به کتاب «فتوحات مکیه» ابن‏عربى و مثنوى مولانا علاقه داشت؛ البته نه آن‏طور که دیگران نوشته‏اند. این اواخر که چشم پدرم ضعیف شده بود، حاج شیخ عباس قوچانى مى‏آمد و برایش مثنوى مى‏خواند و هرجا لازم بود، آقاى قاضى مطلبى در شرح بعضى مطالب مثنوى مى‏گفت و آقاى قوچانى در حاشیه کتاب مى‏نوشت. نظر آقاى قاضى نسبت به ابن‏عربى و مولوى این بود که اینها باید شیعه باشند.
وى درباره کیفیت عبادات پدرش مرحوم قاضى مى‏گوید:
یکى از خصوصیات ایشان در نماز این بود که نمازهاى واجب و حتى نمازهاى مستحبى را هم با آداب کامل و با توجه و لباس کامل: عبا و عمامه و حتى با جوراب- در حالى‏که پوشیدن جوراب در نجف مرسوم نبود- و در حالى‏که عطر زده بود، مى‏خواند. مرحوم قاضى شب‏زنده‏دارى عجیبى داشت. بر خواب مسلط بود. هر گاه مى‏خواست مى‏خوابید و هر وقت مى‏خواست بیدار مى‏شد. موقع معین براى تهجد و نماز شب برمى‏خاست و حالات عجیبى داشت.

استقامت در سلوک الى‏الله‏

رعایت جانب اعتدال و پیمودن طریق استقامت، یکى از مشخصه‏هاى برجسته مکتب عملى و روش تربیتى مرحوم قاضى بود و دوست دیرینش شیخ آقا بزرگ تهرانى او را به این وصف مى‏ستود.[13] ایشان شاگردان خود را نیز به صبر و استقامت در این راه توصیه مى‏فرمودند؛ زیرا استقامت و پایدارى در سلوک الى‏الله، از مهم‏ترین عوامل دست‏یابى به مقصود و مایه نزول برکات و فیض‏هاى الهى است. قرآن‏کریم در این‏باره مى‏فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ* نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ* نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ‏[14]
در حقیقت، کسانى که گفتند: «پروردگار ما خداست»، سپس ایستادگى کردند، فرشتگان بر آنان فرود مى‏آیند [و مى‏گویند:] هان، بیم مدارید و غمگین مباشید و به بهشتى که وعده یافته بودید شاد باشید. در زندگى دنیا و در آخرت دوستانتان ماییم و هرچه دل‏هایتان بخواهد در [بهشت‏] براى شماست و هرچه خواستار باشید، در آن‏جا خواهید داشت؛ روزى آماده‏اى از سوى آمرزنده مهربان است.

توجه به روایت عنوان بصرى‏

مرحوم آقا سیدعلى قاضى، عنایت و توجه خاصى به روایت «عنوان بصرى» داشت و نخستین دستور او به شاگردان این بود که این روایت را بنویسند و با خود نگه دارند و دست‏کم هفته‏اى یکى دو بار آن را بخوانند[15] و سعى کنند به مضمون آن عمل کنند تا بتوانند از نفس اماره و خواهش‏هاى نفسانى و مادى و شهوى و غضبى که غالباً از کینه و حرص و آز و شهوت و غضب و غوطه‏ور شدن در لذات نشأت مى‏گیرد، بگذرند.
اهتمام و عمل به این روایت، از دستورالعمل‏هاى اساسى در شیوه عملى و مکتب تربیتى میرزا على آقا قاضى بود و شاگردان خود را بدون آن‏که به مضمون این حدیث ملتزم شوند، براى ورود به عرصه عرفان و سیروسلوک نمى‏پذیرفت.
این روایت، روایتى شگفت و بسیار مهم و در بردارنده نکات ارزشمندى در بیان کیفیت و میزان حلم و خویشتن‏دارى و بردبارى و تحمل ناملایمات ناشى از گفتار هرزه‏گویان، و راه و رسم عبودیت و بندگى و تسلیم در برابر اوامر الهى و رضا به داده‏ها و قضاى الهى و راه‏یابى به بلنداى قله عرفان و توحید مى‏باشد.

تأکید بر نماز شب‏

علامه سیدعلى قاضى براى نماز شب نیز تأثیر فراوان قائل بود و راه‏یابى به مقاصد الهى و منازل و درجات اخروى را در گرو آن مى‏دانست و فراوان بر آن تأکید مى‏کرد و بر این باور بود که انجام این عمل، نه تنها براى آخرت که براى دنیا نیز بسیار سودمند است. علامه طباطبائى، شاگرد بلند آوازه قاضى نقل مى‏کند:
چون براى تحصیل علوم دینى به نجف اشرف مشرف شدم، به سبب پیوند خویشاوندى با مرحوم قاضى، به محضرش شرفیاب مى‏شدم. روزى جلوى یکى از مدارس نجف اشرف ایستاده بودم که مرحوم قاضى از آن‏جا مى‏گذشتند. وقتى به من رسیدند، دست خود را بر شانه‏ام گذاردند و گفتند: «اى فرزند! اگر آخرت مى‏خواهى، نماز شب بخوان، و اگر دنیا هم مى‏خواهى، نماز شب بخوان».

گریز از شهرت‏

عارفان راستین، از شهرت، سخت گریزانند و آن را از آفات طریق کمال مى‏دانند. مرحوم آقاى قاضى هم شاگردان را از فرو افتادن در دام شهرت برحذر مى‏داشت و آفات آن را برایشان یادآور مى‏شد و خود نیز از شهرت مى‏گریخت و گمنامى را بر آن ترجیح مى‏داد و با آن‏که از مجتهدان بزرگ و استادان برجسته حوزه علمیه نجف بود، بنا به دلایلى، مقید بود که در منزل خود، براى عده‏اى محدود تدریس کند و چند دوره فقه را بدین‏گونه در منزل خود تدریس کرد. ایشان نماز جماعت را نیز در منزل و با حضور تنى چند از شاگردانش برگزار مى‏کرد.
توصیه‏هاى آقاى قاضى براى سازندگى و تکامل معنوى‏
توصیه‏هاى ایشان براى سازندگى و تکامل معنوى شاگردان، به‏طور کلى عبارت بود از عمل به واجبات و مستحبات و دورى از محرمات و خواندن نماز اول وقت. امورى را هم به ترتیب سفارش مى‏کردند که یکى روخوانى قرآن‏کریم بود؛ مى‏فرمودند: «قرآن را خوب و صحیح بخوانید.» توصیه دیگرشان درباره تاریخ بود؛ مى‏گفتند: «یک دوره تاریخ اسلام را از ولادت حضرت رسول (ص) تا سال ولادت حضرت حجت (عج) بخوانید.» بعد از عمل به اینها به خواندن نماز شب، خواندن دعاى کمیل در شب‏هاى جمعه، خواندن زیارت جامعه در روزهاى جمعه، زیارت قبر امامان (علیهما السلام) و امام‏زادگان و علما و بزرگان، سفارش مى‏کرد. مرحوم قاضى نسبت به حضرت حجت (عج) نظر خاصى داشتند که در وصیت‏نامه ایشان آمده است.
فقیه سامرا
حاج آقا رضا همدانى، فرزند آقا محمدهادى در سال 1250 قمرى در شهر همدان چشم به جهان گشود. مقدمات علوم اسلامى را نزد پدر آموخت و بعد به نجف هجرت کرد و در درس شیخ مرتضى انصارى و میرزاى شیرازى حاضر شد و به همراه استادش میرزاى شیرازى به سامرا آمد و با ایشان ملازم گردید. پس از رحلت استادش به مرجعیت رسید، ولى او کرسى تدریس و تعلیم و تربیت شاگرد را بر مرجعیت ترجیح داد.[16]
این فقیه پرتلاش در عرصه تدریس، شاگردان برجسته بسیارى را تربیت کرد که از جمله آنان حضرات آیات: شیخ محمد جواد بلاغى، سید حسن صدر (صاحب تکملة امل الآمل‏)، میرزا جواد آقا ملکى تبریزى، شیخ جعفر آل شیخ راضى، شیخ محمد حسین کاشف‏الغطا، شیخ محمد کاشف‏الغطا، سید محسن امین عاملى (صاحب اعیان الشیعه)، شیخ على زاهد قمى و شیخ آقا بزرگ تهرانى (صاحب الذریعه) هستند.[17]
سید محسن امین، یکى از شاگردان او درباره استادش مى‏نویسد:
حاج آقا رضا همدانى سرآمد حوزه درسى میرزاى شیرازى بود. شبانه‏روز در عرصه تدریس، تحقیق و مطالعه تلاش مى‏کرد. گاهى اوقات که به محضرشان مى‏رسیدم، مشاهده مى‏کردم قلم و کاغذ در دست دارد و کتب جواهر، حدایق و وسائل الشیعه را در مقابلش گذاشته، مطالعه کرده و مى‏نویسد. سؤال علمى که داشتم مطرح مى‏کردم و ایشان جواب مى‏داد و من از محضرش مرخص مى‏شدم و او دوباره مشغول تحقیق مى‏شد. وقتى به درس مى‏آمد، مطالب را از مروى «مصباح الفقیه» که تالیف خودش بود، عنوان مى‏کرد. او مرجع تقلید زاهدى بود و از امور دنیوى زودگذر پرهیز مى‏کرد. سالى که در محضرش بودم، هرگز لغزش و خطایى از ایشان ندیدم. او در اثر ارتباطى که با خداوند سبحان داشت، به آرامش جان دست یافته بود. همه علما به او اعتماد داشتند. در محضر او کسى جرأت نمى‏کرد از دیگرى غیبت و بدگویى بکند. از خودنمایى و شهرت به شدت دورى مى‏جست.[18]
در ادامه، برخى از ویژگى‏هاى اخلاقى این فقیه بزرگ را مرور مى‏کنیم:
ساده‏زیستى و زهد
سید محسن امین عاملى در این‏باره مى‏گوید:
او بعد از آن که به زعامت و مرجعیت رسید و پیشواى مسلمانان گردید، هیچ‏گونه تغییرى در زندگى معمولى‏اش نداد. لوازم زندگى‏اش را خودش از بازار مى‏خرید و به منزل مى‏برد. شب‏ها فانوس به دست گرفته، به تنهایى راه مى‏پیمود و برخلاف رسم بعضى از علماى بزرگ، به کسى اجازه نمى‏داد در پیشاپیش او چراغ بگیرد.[19]
او در سایه زهد و ساده‏زیستى توانست به قلّه‏هاى رفیع علم و تقوا برسد و مسلمانان را رهبرى کند و از کیان مذهب شیعه محافظت نماید. و به راستى قلبى که عشقِ دنیا و مظاهر آن را در خود جاى داده باشد، چگونه مى‏تواند محل عشق الهى و جایگاه انوار آسمانى گردد؟! ساده‏زیستى مهم‏ترین راز موفقیت رهبران الهى و عمده‏ترین عامل نفوذ آنان در قلب توده‏هاى عظیم مردم است.
غیرت دینى و اعتدال‏
حاج آقا رضا همدانى در طول زندگى خویش، با گناه و معصیت در برابر اوامر الهى، به شدّت مقابله کرد و حاضر نشد کسى در حضور او مرتکب خلاف شرع بشود. سید محسن امین مى‏گوید: ما در حدود هشت سال که با او معاشرت نزدیک داشتیم، در تمام مدتى که با ایشان بودیم، هیچ لغزش و گناه کوچکى از او ندیدیم و کسان دیگرى که با او معاشرت داشته‏اند نیز به همین گواهى داده‏اند؛ زیرا حقیقتاً او مصداق یک عالم پارسا و پرهیزکار بود. در حضور او کسى یاراى غیبت کردن نداشت. وقتى احساس مى‏کرد کسى قصد غیبت کردن دارد و مى‏خواهد پشت سر کسى سخن بگوید، رشته سخن را به دست مى‏گرفت و موضوع صحبت را تغییر مى‏داد. در آن زمان، در نجف اشرف شخصى به نام آقا شیخ هادى تهرانى که مجلس درس مهمى داشت و کتاب‏هایى هم نوشته و منتشر کرده بود، بنابر عللى از سوى برخى علما تکفیر شده و مجلس درسش خلوت گشته بود. هنگامى‏که متن تکفیرنامه را براى حاج آقا رضا فرستادند تا او هم آن را تأیید کند، ایشان از تأیید آن خوددارى کرد و گفت: «تکفیر امر عظیمى است و من با این اتهامات، تکفیر نمى‏کنم.»
جریان تکفیر نقل مجالس شده بود، ولى کسى جرئت نداشت در حضور حاج آقا رضا در آن باره صحبت کند. طلبه‏ها به محض حضور ایشان در مجلس، حرف را عوض مى‏کردند یا سکوت مى‏نمودند. اگر کسى مى‏خواست درباره آن ماجرا حرف بزند، ایشان مانع مى‏شد. روزى یکى از شاگردانش از او درباره رفتار خشن و تند بعضى از استادان با طلّاب سؤال کرد؛ ایشان گفت: عمل آنها حمل بر صحت مى‏شود، ولى ما چنین کارى نمى‏کنیم.
او با مظاهر فساد و گناه به‏شدت مبارزه مى‏کرد و در مقابل آنها مى‏ایستاد. روزى در حضور او از کسانى که در عراق، در مجالس عزا با ترجیع، خوانندگى مى‏کردند صحبت به میان آمد؛ ایشان به شدّت اظهار خشم نمود و عمل آنها را تقبیح کرد.[20]
وارستگى و تواضع‏
ایشان فقیهى فروتن بود. براى هر کس که وارد مجلس مى‏شد، به پا مى‏خاست و براى همه طلبه‏ها، حتى در وسط درس مى‏ایستاد. رسم معمول در حوزه علمیه نجف این بود که استاد براى شاگردان برنمى‏خیزد. اگر استاد در درس به پا مى‏خواست، همه مى‏دانستند که درس تعطیل شده است. طلبه‏ها پیش از شروع درس، براى کسى که وارد مى‏شد برمى‏خاستند، اما در بین درس براى هیچ‏کس نمى‏ایستادند. حاج آقا رضا همدانى، بزرگ‏ترین استاد حوزه علمیه نجف در عصر خویش، هر گاه که یکى از طلبه‏ها وارد مى‏شد، حتى در بین درس به احترام او از جا بلند مى‏شد![21]
بردبارى سید محسن امین در خاطرات خویش مى‏نویسد:
روزى او را دیدم بر در مغازه قصابى ایستاده و منتظر بود تا قصاب سرش خلوت شود تا از او گوشت بخرد و این در روزهایى بود که زائران زیادى به نجف آمده بودند. چون قصاب از فروش گوشت به زائران غریب سود بیشترى مى‏برد، به آنان توجه بیشترى داشت و از مشترى‏هاى محلى خود غافل بود. خدا مى‏داند که پیش از آمدن من، استاد بزرگوار چه مدتى آن جا معطل شده بود. من از دیدن این منظره ناراحت شدم و به قصاب نهیب زدم: ببین شیخ چه مى‏خواهد، به او بده! حاج آقا رضا همدانى فرمود: عیبى ندارد. گفتم: چطور عیبى ندارد؟! او مى‏خواهد بعد از همه به شما گوشت بدهد. قصاب عذرخواهى کرد و براى او گوشت کشید.[22]
دورى از تفاخر و خودنمایى‏
او هیچ‏گاه براى خود تبلیغ نمى‏نمود و از کسى هم چنین چیزى را نمى‏خواست. سعى داشت تا از سرگذشت و خاطرات خود چیزى نگوید که در آن براى خود، فضیلت یا نوعى خودنمایى باشد.[23]
اجتناب از شهرت و تشریفات ظاهرى‏
او از شهرت گریزان بود؛ از این رو در هنگام مسافرت نمى‏خواست کسى او را بدرقه کند. هنگامى که مى‏خواست به حج مشرف شود، بعضى از شاگردان اصرار کردند که او را با مراسمى مشایعت نمایند و پیش از سفر، مجلسى برپا کنند؛ ولى نپذیرفت و گفت: من چنین چیزهایى را دوست ندارم.
ایشان همیشه سعى مى‏کرد تا ساده و بدون تشریفات مسافرت کند. در ایام عید، مجلسى نداشت و تشریفات ظاهرى را نمى‏پسندید و دوست داشت تنها باشد. رفتار او به گونه‏اى بود که اگر کسى او را نمى‏شناخت، گمان مى‏کرد او یکى از طلبه‏هاى فقیر حوزه است؛ به گونه‏اى که روزى در بین راه، یکى از زائران پیش آمد و از ایشان پرسید: آیا نماز وحشت مى‏خوانید؟ (یعنى مثل برخى طلبه‏هاى فقیر که براى امرار معاش وجهى مى‏گرفتند و نماز وحشت مى‏خواندند) فرمود: نه.
لباس‏هاى ساده ایشان نشانه نهایت زهد و تقوا بود. او خود را از طلبه‏ها جدا نمى‏کرد و همان لباسى را مى‏پوشید که یک طلبه ساده مى‏پوشید. همین زندگى زاهدانه‏اش بود که او را محبوب دل‏ها کرده بود. شاگردانش به او عشق مى‏ورزیدند و با احترام خاصى از او یاد مى‏کردند. کسانى که او را از نزدیک مى‏دیدند، شیفته اخلاق و رفتار او مى‏شدند و به همین سبب سخنانش به دل مى‏نشست.[24]
معتمد همگان‏
آیت ‏الله حاج آقا رضا همدانى مورد احترام و توجه خاص بزرگان و استادان حوزه علمیه نجف بود. آیت الله آقا سید على عرب، یکى از همراهان همیشگى آخوند ملاحسینقلى همدانى مى‏گوید:
روزى در خدمت مرحوم آخوند ملاحسینقلى همدانى وارد مسجد سهله شدیم. بسیارى از اصحاب و شاگردان آن بزرگوار تشریف داشتند. ایشان وقتى متوجه شد در زوایه مسجد، مرحوم حاج آقا رضا همدانى مشغول نماز مغرب هستند، متواضعانه به همراهان فرمود: برویم به ایشان اقتدا کنیم و نماز را با حاج آقا رضا بخوانیم.[25]
احتیاط در حقوق مردم‏
ایشان در مورد حفظ حقوق دیگران، به شدّت مواظبت مى‏کرد؛ به ویژه در مورد امانت‏هاى مردم حساسیت فوق‏العاده‏اى داشت. نویسنده «اعیان الشیعه» مى‏گوید:
هنگامى که سید مهدى حکیم نجفى در جبل عامل وفات یافت، پیش یکى از تجار عراقى به نام سید محمود حُبوبى 70 لیره طلا به امانت داشت. وصّى او، شیخ عبدالحمید شراره مى‏خواست این سکّه‏هاى طلا را از آن تاجر گرفته و در جبل‏عامل به دست ورثه متوفاى برساند. براى انجام این کار به من و شیخ حسین مغنیه وکالت داد تا آنها را از آقاى حبوبى گرفته و به جبل عامل ارسال کنیم. بدین منظور من پیش آقاى حبوبى، تاجر امانتدار رفته و داستان وکالت و دریافت سکه‏ها را بازگفتم. او گفت: بسیار خوب، عیبى ندارد؛ امّا من مى‏خواهم این امانت را در حضور یک عالم مجتهد و مطمئن به شما تحویل دهم تا از نظر شرعى و قانونى، نزد خداوند متعال فارغ الذمه باشم و همچنین دوست ندارم فردا کسى از من طلبکار باشد یا پشت سر من حرفى بزند. خلاصه، مى‏خواهم محکم‏کارى کرده باشم. گفتم: باشد، هر طور که شما دوست دارید و پیش هر مجتهدى دوست دارید، برویم. گفت: حقیقت این است که من به غیر از آقا رضا همدانى به فرد دیگرى اطمینان ندارم. گفتم: اتفاقاً او استاد و بزرگ ماست.
سپس همگى به محضر استاد خویش آقا رضا همدانى آمدیم. هنگامى که او را در جریان امر قرار دادیم، گفت: البته وکالت با نوشته درست نمى‏شود، اما اگر شما وکیل هستید، چه بهتر؛ وگرنه من به‏عنوان ولى غایب، شما را وکیل مى‏کنم. بعد از اثبات وکالت شرعى، سید محمود حبوبى با نظارت حاج آقا رضا همدانى، شروع به پرداخت سکه‏هاى طلا کرد، امّا هنگام تحویل معلوم شد که یکى از آنها کم است. گفت: مشکلى نیست، شما قبض رسید را بنویسید، من‏ یک لیره براى شما از بازار تهیه مى‏کنم. استاد گفت: چطور شما براى تمام مبلغ قبض رسید مى‏نویسید، در حالى که هنوز تمام وجه را دریافت نکرده‏اید؟! این دروغ است و در شرع مقدس، جایز نیست. گفتم: استاد! او بقیه را در آینده نزدیک خواهد پرداخت و این نوشته مانند آیه قرآن است که مى‏فرماید: ... وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ ...؛[26] یعنى در شیپور دمیده شده؛ درحالى که در آینده نزدیک خواهد بود. استاد این استدلال را نپذیرفت. گفتم: خوب، ما مى‏توانیم از همین سکه‏هایى که از او دریافت کرده‏ایم به او قرض بدهیم و او به ما آن را تحویل دهد و هیچ‏گونه دروغى در میان نباشد. البته خود ما حتّى یک لیره هم نداشتیم که به او قرض بدهیم؛ چون لیره‏هاى زرد طلا با جیب‏هاى ما آشنا نبود! فقیه همدانى با شنیدن این سخن فرمود: براى شما جایز نیست در مال یتیم تصرف کرده و به کسى قرض بدهید. گفتم: آن قرض درازمدت نیست و فوراً به ما برمى‏گردد. گفت: باشد، بالاخره این کار جایز نیست. هنگامى‏که آقاى حبوبى این دقت عمل و سخت‏گیرى را از آن فقیه وارسته دید، فوراً به بازار رفته و آن یک لیره باقى مانده را تهیه کرد. و ما تمام پول‏ها را تحویل گرفتیم. آن‏گاه استاد رو به ما کرده و فرمود: خوب، حالا چطورى مى‏خواهید این سکّه‏ها را به صاحبش در جبل‏عامل برسانید؟ شاید در راه گم شود. گفتم: ما این لیره‏ها را به لبنان ارسال نمى‏کنیم؛ بلکه اینها را پیش بعضى تجار به امانت مى‏سپاریم و به وصى میت نامه مى‏نویسیم و او از کسانى که مى‏خواهند به فرزندانشان در عراق پول بفرستند، وجوهى را مى‏گیرد و آن را به ما حواله مى‏کند و ما به فرزندان محصّلِ آنان، در این‏جا پرداخت مى‏کنیم. حاج آقا رضا همدانى فرمود: در پیش کدام تاجر مى‏خواهید این اموال را امانت بگذارید؟ گفتیم: پیش حاج على شعبان و حاج باقر شعبان که از تجار متدین و امین و مورد اطمینان پیش همه هستند. گفت: موقع تحویل، شاهد بگیرید. گفتم: براى تاجر امانتدارى که مى‏خواهیم نزد او امانت را بگذاریم، شاهد پرهیزکار و باتقوایى است. استاد گفت: لازم نیست که شما اسم شاهد را ببرید؛ بلکه موقع تحویل لیره‏ها دو نفر شاهد حضور داشته باشند، بدون این‏که تحویل گیرنده بفهمد آنها براى شهادت آمده‏اند.[27]
از این فقیه پرتلاش تألیفات ارزشمندى به یادگار مانده است؛ از جمله معروف‏ترین آنها کتاب «مصباح الفقیه» در شرح شرایع است. این کتاب در دو باب طهارت و صلاة مى‏باشد و اخیراً شانزده جلد آن از سوى‏ «مؤسسة الجعفریه لاحیاء التراث» تحقیق شده و به مرحله چاپ رسیده و بقیه نیز در دست تحقیق است.
در شرح حال او نوشته‏اند که پیاده به زیارت امام حسین (ع) رفتن را بسیار دوست داشت؛ اما در این اواخر که سالخورده و ناتوان شده بود و به سبب درد سینه نمى‏توانست در مراسم پیاده‏روى حضور داشته باشد، به حال زائران غبطه مى‏خورد. صاحب «اعیان الشیعه» در این باره مى‏نویسد:
روزى ما همراه دوستان به صورت پیاده عازم کربلا بودیم؛ وقتى استاد ما را دید فرمود: من به حال شما غبطه مى‏خورم. آرزویم این است که اى کاش قدرت و توان پیاده‏روى داشتم و با شما در این سفر همراه مى‏شدم.[28]
حاج آقا رضا همدانى با این که مرجع تقلید و رئیس حوزه علمیه سامرا بود، اما با کمال تواضع، تمام مایحتاج زندگى خود را شخصاً از بازار تهیه مى‏کرد. به قصابى مى‏رفت و در صف مشتریان مى‏ایستاد و حتى خود، هیزم مى‏خرید. گاهى شاگردانش از ایشان مى‏خواستند کسى را براى این کار برگزیند، اما ایشان مى‏فرمود: «نمى‏توانم روش خودم را تغییر بدهم».[29]
سرانجام این فقیه بزرگ روز یکشنبه 28 صفر 1322 در شهر سامرا چشم از جهان فرو بست و در جوار حرم عسکریین مقابل مزار حضرت حکیمه خاتون به خاک سپرده شد.[30]
 
 
[1] . ر. ک: غلامرضا گلى‏زواره، جرعه‏هاى جان‏بخش، ص 24-- 46، به نقل از ابن عنبه داوودى طالبى حسنى، عمدةالطالب فی انساب آل ابی‏طالب.
[2] . سید محمدحسن قاضى طباطبائى، صفحات من تاریخ الأعلام، ص 17 و 18.
[3] . صلح کل، ص 86 و 85.
[4] . همان، ص 138 و 139.
[5] . از دست‏نوشته‏هاى مرحوم قاضى چنین برمى‏آید که ایشان در سال 1282 به دنیا آمده و در سال 1308 به نجف اشرف هجرت کرده است.
[6] . همان.
[7] . ر. ک: صادق حسن‏زاده، در جست‏وجوى استاد؛ شرح حال عارف فرزانه آیت‏الله آقا شیخ محمد تقى آملى به همراه درس‏هاى اخلاق معظم له، قم، انتشارات آل على 1380، ص 69.
[8] . نگارنده کتابى مفصل درباره ولایت در عرفان تألیف کرده است که در 415 صفحه توسط سازمان چاپ وانتشارات پژوهشگاه فرهنگ واندیشه اسلامى چاپ و منتشر شده است. طالبان این بحث به آن کتاب مراجعه کنند.
[9] . همان، ص 347.
[10] . کهف، آیه 104.
[11] . رساله سیروسلوک، منسوب به علامه بحرالعلوم، با مقدمه و شرح علامه سیدمحمد حسین حسینى تهرانى، توسط انتشارات نور ملکوت قرآن در مشهد مقدس چاپ شده است.
[12] . سید محمدحسین تهرانى، معادشناسى، ج 2، ص 265- 267 ونیز رک: در جست‏وجوى استاد، ص 28 و 29.
[13] . حسن حسن‏زاده آملى، در آسمان معرفت، ص 26. تعبیر شیخ آقا بزرگ این بود:« فرأیته مستقیماً فی سیرته».
[14] . فصلت، آیات 30- 32.
[15] . ر. ک: سیدمحمد حسین، حسینى تهرانى، روح مجرد، پاورقى ص 145.
[16] . محمد حرزالدین، معارف الرجال، ج 1، ص 323.
[17] . گلشن ابرار، ج 3، ص 209.
[18] . سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 7، ص 20.
[19] . همان، ج 7، ص 21.
[20] . همان، ص 20.
[21] . آقا رضی همدانی، مصباح الفقیه، مقدمه، ص 24.
[22] . اعیان الشیعه، ج 7، ص 21.
[23] . همان.
[24] . گلشن ابرار، ج 3، ص 214.
[25] . همان.
[26] . کهف: 99.
[27] . مصباح الفقیه، ج 1، ص 28.
[28] . اعیان الشیعه، ج 3، ص 21.
[29] . همان. ص 20.
[30] . معارف الرجال، ج 1، ص 324.