«شفاعت» به معناى خواهشگرى، خواستارى و درخواستگرى، میانجىگرى، وساطت، پادرمیانى و درخواست عفو و بخشایش است. شفاعت اگر درست ارزیابى شود و پیام آن، به درستى از آیات و روایات اقتباس گردد، جایى براى اشکال باقى نمى ماند و برخلاف عقل و مبانى عقلانى هم نبوده و نیست؛ بلکه عقل امکان آن را اثبات مى کند. به همین سبب، دانشمندان مسلمان امکان آن را از اصول مسلّم اسلامى به شمار آوردهاند و اگر اختلافى هست، نه در اصل شفاعت، بلکه در تفسیر و گستره آن است. این نوشتار کوتاه، درصدد ارائه مبانى عقلانى شفاعت از نگاه استاد شهید مطهرى است؛ فیلسوف، متکلّم و متفکرى که با دغدغه متکلمانه و روش فلسفى و حکیمانه به تبیین، اثبات و دفاع از گزاره ها و معتقدات دینى پرداخته است.[1] در میان متکلمان و فیلسوفان، شاید کمتر اثرى شفاعت را چنین بر اساس مبانى عقلانى و بهگونهاى مرتب و منظم ارائه کرده باشد و همین امر، عرصه این بحث است. عموم مردم، شفاعت انبیا و ائمه (علیهما السلام) را چنین مىپندارند که پیغمبر اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و حضرت زهرا (س) و ائمه اطهار، بهویژه امام حسین (ع) افراد متنفّذى هستند که در دستگاه خدا نفوذ دارند و اراده خدا را تغییر مىدهند و قانون را نقض مىکنند. اعراب عصر جاهلیت نیز درباره بتها همین تصور را داشتند. آنان مىگفتند که آفرینش، تنها به دست خداست و کسى با او در این کار شریک نیست؛ ولى در اداره جهان، بتها با او شریکند؛ بنابراین شرک آنان در «خالقیت» نبود؛ بلکه شرک در «ربوبیت» بود. آنان که مىپنداشتند ربوبیت جهان میان خدا و غیر خدا تقسیم شده، بر خود لازم نمىدانستند که در صدد جلب رضایت و خشنودى «الله» باشند. به گمان آنها مىتوان با پرستش بتها و قربانى کردن براى آنها، رضایت «ربّ» هاى دیگر را به دست آورد؛ هرچند این کار، مخالف رضاى «الله» باشد؛ چرا که با جلب رضایت بتها، آنها نیز خود بهگونهاى رضایت «الله» را به دست مىآورند. اگر در میان مسلمانان هم کسى چنین اعتقادى داشته باشد که در کنار دستگاه سلطنت ربوبى، سلطنت دیگرى هم وجود دارد و در مقابل آن دست اندر کار است، چیزى جز شرک نخواهد بود. اگر کسى گمان کند که تحصیل رضا و خشنودى خداى متعال، راهى دارد و تحصیل رضا و خشنودى فرضاً امام حسین (ع) راهى دیگر دارد و هریک از این دو، جداگانه ممکن است سعادت انسان را تأمین کنند، دچار گمراهى بزرگى شده است. در این پندار غلط چنین گفته مىشود که خدا با چیزهایى راضى مىشود و امام حسین (ع) با چیزهاى دیگر؛ یعنى مثلًا خدا با انجام دادن واجبات و ترک گناهان خشنود مىگردد، ولى امام حسین (ع) با این امور کارى ندارد. رضاى او در این است که مثلًا براى فرزند جوانش على اکبر (ع) گریه یا دستکم تباکى کنیم؛ یعنى حساب امام حسین از حساب خدا جداست! و چنین نتیجه گرفته شود که تحصیل رضاى خدا دشوار است؛ زیرا باید کارهاى بسیارى را انجام داد تا او راضى گردد، اما تحصیل خشنودى امام حسین (ع) آسان است و فقط با گریه، عزادارى و بر سر و سینه زدن به دست مىآید و زمانى که خشنودى امام حسین (ع) حاصل شد، او در دستگاه خدا نفوذ دارد و شفاعت مىکند و کارها درست مىشود و حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق فى سبیل الله که انجام ندادهایم، همه تصفیه مىشود و گناهان، هر چه باشد، در یک آن، از بین مىرود! اقسام شفاعت بر این اساس، شفاعت به دو قسم صحیح و غلط یا منفى و مثبت تقسیم مىشود. در آیات قرآن کریم به هر قسم آن پرداخته شده و باید با مراجعه به آنها، نوع شفاعت صحیح را از غیرصحیح تشخیص داد.
شفاعت غلط در اینگونه از شفاعت، مجرم برخلاف قانون اقدام مىکند و از راه غیر قانونى یا نامشروع بر اراده قانونگزار و هدف قانون چیره مىشود. اینگونه شفاعت، در دنیا نوعى ظلم است و در آخرت، غیرممکن. ایرادهایى که بر شفاعت وارد مىشود، بر همین قِسم است و این همان است که در قرآن کریم نیز نفى شده است.[2]
شفاعت صحیح شفاعت صحیح که تأییدکننده قانون و منطبق با آن است و آیات و روایات بسیارى از طریق شیعه و سنى وجود آن را اثبات مىکند، بر دو گونه است: «شفاعت رهبرى» یا شفاعت عمل و «شفاعت مغفرت» یا شفاعت فضل. الف. شفاعت رهبرى نوع اول، شفاعتى است که شامل نجات از عذاب و رسیدن به حسنات و حتى بالا رفتن درجات مىباشد. علاوه بر اینکه اعمال و کردار انسان در این دنیا در جهان دیگر تجسّم و تمثّل مىیابد و حقیقت عینى آنها جلوهگر مىشود، «روابط» نیز مجسم مىگردد. روابط معنوىاى که در این جهان میان مردم برقرار است، در آن جهان صورت عینى و ملکوتى پیدا مىکند. زمانى که یک انسان سبب هدایت انسان دیگرى مىشود، رابطه رهبرى و پیروى میان آنان، در رستاخیز صورت عینى مىیابد و «هادى» به صورت پیشوا و امام، و «هدایت یافته» به صورت پیرو و مأموم ظاهر مىگردد. در مورد گمراه ساختن و اغوا نیز چنین است. قرآن کریم مىفرماید: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ ...[3]؛ روزى که هر مردمى را با پیشواى ایشان مىخوانیم. یعنى هر کسى با پیشواى خودش، یعنى با همان که عملًا الگوى او و الهامبخش او بوده است، محشور مىگردد. در این گونه شفاعت است که رسول اکرم (ص) شفیع امیرالمؤمنین (ع) و حضرت زهرا (س) خواهد بود و آنها شفیع حسنین (علیهما السلام) و هر امامى شفیع امام دیگر و شفیع پیروان خویش است. سلسله مراتب محفوظ است و سایر معصومین (ع) هرچه دارند، از رسول اکرم (ص) دارند. در همینگونه شفاعت است که حتى علما از شاگردان خود شفاعت مىکنند. یک سلسله مرتبط و پرانشعابى به وجود مىآید که گروههاى کوچک به بزرگتر مىپیوندند و در رأس سلسله، حضرت رسول اکرم (ص) قرار دارد.
قسیم، جسیم، وسیم بسیم شفیع، مطاع نبى کریم روان از پیش و دلها جمله از پى گرفته دست جانها دامن وى
اینکه در روایات آمده است امام حسین (ع) از افراد بسیارى شفاعت مىکند، به این سبب است که در این جهان، مکتب امام حسین (ع) بیش از هر مکتبى موجب احیاى دین و هدایت مردم شده است. از این نکته نباید غفلت ورزید همانطور که گروهى به واسطه قرآن هدایت یافتهاند و گروهى به سبب درک غلط، گمراه شدهاند، از مکتب امام حسین (ع) نیز گروهى هدایت شده و گروهى گمراه گشتهاند و این مربوط به خود انسانهاست. خدا درباره مثلهاى قرآن مىفرماید: ... یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ[4]؛ به سبب قرآن، گروهى را گمراه مىسازد و گروهى را هدایت مىکند، و جز بدکاران را گمراه نمىسازد. مولوى تمثیل عالى و زیبایى براى این حقیقت آورده است؛ مىگوید: از خدا مىخواه تا زین نکتهها درنلغزى و رسى در مُنتها زانکه از قرآن بسى گمره شدند زین رَسَن قومى درون چَه شدند مر رَسَن را نیست جرمى اى عنود چون تو را سوداى سر بالا نبود
«رسن» یعنى ریسمان و طناب. با طناب، هم مىتوان از چاه بیرون آمد و هم مىتوان به درون چاه رفت؛ تا کدام را انتخاب کنیم. قرآن و مکتب حسینى ریسمانهایى هستند که مىتوانند بشر را از چاه نگونبختى به اوج سعادت بالا برند. یکى حبل من الله و دومى حبل من الناس است. این نوع از شفاعت را شایسته است «شفاعت رهبرى» بنامیم و مىتوان آن را «شفاعت عمل» هم نامید؛ زیرا آن عامل اساسى که در اینجا موجب نجات یا سقوط گردیده، همان عمل نیکوکار و بدکار است. روشن است که هیچ یک از اشکالات شفاعت بر این گونه که شرح داده شد، وارد نیست و بهویژه، شفاعت به این معنا به هیچ وجه با «عدل الهى» منافات ندارد؛ بلکه مؤید آن است. ب. شفاعت مغفرت بر این نوع شفاعت اشکالها و ایرادهاى بسیارى وارد شده، اما مىتوان آن را بر مبانى صحیح و محکمى استوار کرد که نه تنها ایرادى بر آن وارد نیاید، بلکه از معارف عالى و گرانقدر اسلام گردد. برخى از این مبانى عبارتند از: جاذبه رحمت براى رسیدن به سعادت، علاوه بر اعمال و کردار خود انسان، جریان دیگرى نیز همیشه در جهان هست و آن، جریان «رحمت سابقه پروردگار» است. در متون دینى آمده است: «یا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبهُ»؛ اى کسى که رحمت او بر غضبش تقدّم دارد. حافظ در غزل معروف خود مىگوید: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو گفتم اى بخت! بخسبیدى و خورشید دمید گفت با این همه از «سابقه» نومید مشو مقصود حافظ از «سابقه»، سبقت رحمت پروردگار است. در نظام هستى، اصالت از آن رحمت و سعادت و رستگارى است و کفرها و فسقها و شرور، عارضى و غیر اصیلند و همواره آنچه که عارضى است، به سبب جاذبه رحمت، تا اندازهاى که ممکن است، برطرف مىگردد. وجود امدادهاى غیبى و تأییدات رحمانى، مغفرت پروردگار و زُدودن عوارض گناه، از شواهد تسلّط رأفت و مهربانى او، بر غضب و قهر مىباشد. اصل تطهیر یکى از جلوههاى رحمت الهى در نظام هستى، «تطهیر» است. دستگاه آفرینش داراى خصیصه شستوشو و تطهیر است. اینکه دریاها و گیاهان، گاز انیدرید کربنیک هوا را مىگیرند و جوّ را تصفیه مىکنند، تجزیه لاشه حیوانات مرده، و همچنین تجزیه زوائدى که از موجودات زنده دفع مىگردد، نمونههایى از پالایش و تطهیر آفرینش است. همانگونه که در مادیات و قوانین عالم طبیعت، مظاهرى از تطهیر و تصفیه وجود دارد، در معنویات نیز مصادیقى براى تطهیر و شستوشو یافت مىشود. مغفرت و محو عوارض سوء گناه از این قبیل است. «مغفرت» عبارت است از شستوشو دادن دلها و روانها- تا اندازهاى که قابل شستوشو باشند- از عوارض و آثار گناهان. البته بعضى قلبها چنان قابلیت خود را براى پاکیزه شدن از دست مىدهند که دیگر با هیچ آبى تطهیر نمىپذیرند؛ گویى تبدیل به عین نجاست شدهاند. کفر و شرک به خدا وقتى که در دل ریشه مىزند، دل را از قابلیت تطهیر خارج مىکند. در بیان قرآن کریم، استقرار کفر در دل به «مهر زده شدن بر دل و طبع و ختم الهى» تعبیر شده است.[5] اصل سلامت در نظام هستى، اصالت از آنِ سلامت و صحت است و مرضها و بیمارىها استثنایى و اتفاقىاند. در ساختار هر موجود زندهاى، قدرتى نهفته است که براى سلامت و تندرستى او در فعالیت است و از هستى او حمایت مىکند. وجود گلبولهاى سفید در خون، با قدرت دفاعى عجیبى که دارند و خاصیت ترمیم کنندگى در بدن موجودات زنده، شاهد این مدعاست. بنابر فطرت دینى، هر نوزادى با فطرت پاک به دنیا مىآید: «کل مولود یولد على الفطرت حتى یکون ابواه یهودانه او ینصرانه»[6]؛ نوزاد به فطرت پاک زاییده مىشود؛ لیکن پدر و مادر ممکن است او را یهودى یا نصرانى کنند. در سرشت هر موجودى که از مسیر اصلى خود منحرف مىگردد، کششى وجود دارد که او را به سوى اصل آن بازمىگرداند. به اصطلاح فلاسفه، در هر جا که طبیعت گرفتار قسر گردد، میلى براى رجعت به حالت طبیعى پدید مىآید؛ یعنى همیشه در جهان نیروى گریز از انحراف و توجه به سلامت و صحت حکمفرماست. اینها شواهدى از چیرگى رحمت بر غضب است. وجود مغفرت نیز از همین اصل ناشى مىشود. رحمت عام اصل مغفرت، یک پدیده استثنایى نیست؛ بلکه امرى بدیهى است که از غلبه رحمت ربّ در نظام هستى نتیجه شده است. از اینجا دانسته مىشود که مغفرت الهى، عامّ است و همه موجودات را در حد امکان و قابلیت آنها فرا مىگیرد. این اصل در رسیدن به سعادت و نجات از عذاب، براى همه رستگاران مؤثر است؛ قرآن کریم مىفرماید: مَنْ یُصْرَفْ عَنْهُ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذلِکَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ[7]؛ هرکس که در آن روز از عذاب خدا نجات یابد، مشمول رحمت خدا قرار گرفته است. یعنى اگر رحمت نباشد، عذاب از هیچ کس برداشته نمىشود. رمز مغفرتخواهى رسول اکرم (ص) و سایر انبیاء و ائمه معصومین (علیهما السلام) نیز در همان عمومیت و شمول اصل مغفرت است و در حقیقت مىتوان گفت که هرکس مقرّبتر است، از این اصل، بیشتر بهره مىبرد و بیشتر از دیگران از اسماء حُسناى الهى و صفات کمال او نورانیت مىگیرد. رسول اکرم (ص) مىفرماید: «انَّهُ لَیغانُ عَلی قَلْبی وَ انّی لَاستغفراللهَ کُلَّ یوْمٍ مأةَ مرةً »[8]؛ آثارى از کدورت بر قلبم ظاهر مىشود و من در هر روز هفتاد بار از خدا مغفرت مىطلبم. امکان ندارد هیچ یک از جریانهاى رحمت پروردگار بدون واسطه انجام گیرد. به همین دلیل مغفرت پروردگار هم باید از طریق نفوس کُمّلین و ارواح بزرگ انبیا و اولیا به گناهکاران برسد و این لازمه نظام داشتن جهان است. به همان دلیلى که وحى بدون واسطه انجام نمىگیرد و همه مردم از جانب خدا به نبوّت برانگیخته نمىشوند و هیچ رحمت دیگرى هم بدون واسطه نازل نمىشود، رحمت مغفرت هم ممکن نیست بىواسطه تحقق یابد. اگر بر فرض، هیچ دلیل نقلى براى شفاعت وجود نداشت، راه عقل و براهین قاطعى چون برهان امکان اشرف و نظام داشتن هستى، ما را به آن رهنمون مىشود. وقتى کسى وجود مغفرت خدا را بپذیرد، مبانى محکم عقلى، او را به پذیرش این حقیقت که جریان مغفرت باید از مجراى یک عقل کلّى یا یک نفس کلّى یعنى عقل و نفسى که داراى مقام ولایت کلیه الهیه است صورت گیرد، وامىدارد. امکان ندارد که فیض الهى، بىحساب و بدون واسطه به موجودات برسد. خوشبختانه قرآن کریم در اینجا نیز ما را راهنمایى فرموده است. با ضمیمه کردن روایات اسلامى، بهویژه با توجه به آنچه در روایات معتبر و گرانقدر شیعه در باب ولایت رسول خدا و ائمه اطهار (علیهما السلام) و مراتب ولایت در طبقات پایینتر اهل ایمان رسیده است، چنین استنباط مىکنیم که وسیله مغفرت، تنها یک روح کلى نیست؛ بلکه نفوس کلیه و جزئیه بشرى با اختلاف مراتبى که دارند، هر کدام سهمى از شفاعت بردهاند و این یکى از مهمترین معارف اسلام و قرآن است که تنها در مذهب مقدس شیعه، به وسیله ائمه اطهار و شاگردان مکتب آنها توضیح داده شده است؛ ازاینرو از افتخارات این مذهب شمرده مىشود. شرایط شفاعت گفتیم که شفاعت، همان مغفرت الهى است و وقتى به خداوند که منبع و صاحب تمام خیرها و رحمتهاست نسبت داده مىشود، «مغفرت» خوانده مىشود و هنگامى که به وسائط و مجارى رحمت منسوب مىگردد، «شفاعت» گفته مىشود؛ بنابراین هر شرطى که براى شمول مغفرت هست، براى شمول شفاعت نیز هست. از نظر عقلى، شرط مغفرت، چیزى جز قابلیت شخص براى آن نیست. اگر کسى از رحمت خدا محروم گردد، صرفاً به موجب قابل نبودن خود اوست؛ نه آنکه- معاذالله- در رحمت خدا محدودیت و ضیقى باشد. رحمت خدا همچون سرمایه یک بازرگان نیست که محدود باشد. اعتبار رحمت الهى نامحدود است، ولى قابلها متفاوتند. ممکن است کسى به کلى فاقد قابلیت باشد و نتواند از رحمت خدا بهرهاى بگیرد. به قول سعدى: گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت باید که ز مشّاطه نرنجیم که زشتیم در متون دینى این اندازه مسلّم است که کفر و شرک به خدا، مانع مغفرت است. قرآن کریم مىفرماید: إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ[9]؛ خدا شرک را نمىآمرزد، و آنچه پایینتر از شرک است، به هرکس که بخواهد مىبخشد. اگر ایمان از دست برود، رابطه انسان با مغفرت، یکباره بریده مىشود و دیگر بهرهبردارى از این لطف عظیم امکان نخواهد داشت. زمانى که بر دل آدمى مهر کفر زده شود، مانند ظرف دربستهاى مىگردد که اگر در همه اقیانوسهاى جهان فرو برده شود، قطرهاى آب به درون آن نخواهد رفت. وجود چنین فردى همچون شورهزارى مىگردد که آب رحمت حق در آن به جاى گُل، بوتههاى خار پدید مىآورد. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ، لاله روید و در شوره زار خس اگر در شورهزار، گُل نمىروید، از نباریدن باران نیست؛ از قابل نبودن زمین است. از آیات قرآن کریم[10] چنین استنباط مىشود که ایمان به خدا شرط لازم و ضرورى رسیدن به شفاعت و مغفرت است؛[11] ولى شرطِ کافى نیست. هیچ کس هم نمىتواند تمام شرایط را به صورت قطعى بیان کند و تنها خدا مىداند و بفرهنگ زیارت: در آیهاى که آمرزش گناهانى غیر از شرک را نوید مىدهد، قید «لمن یشاء» وجود دارد و در آیات شفاعت هم قید ... وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى[12] (شفاعت نمىکنند مگر براى کسى که خدا بپسندد) هست و این هر دو به یک معناست؛ گویى قرآن نخواسته تا همه شرایط شمول شفاعت را به طور صریح بیان کند؛ بلکه خواسته است تا قلوب را در میان خوف و رجاء نگه دارد. از اینجا مىتوان فهمید این اشکال که عقیده به شفاعت، موجب تجرّى و جرأت افراد در ارتکاب گناهان مىشود، ناوارد است؛ چون وعده شفاعت و تبلیغ آن، در صورتى موجب جرأت بر گناه مىشود که بدون هیچگونه ابهام و تردیدى نوید داده شود؛ درحالى که قرآن، شفاعت را به صورت مشروط، همراه با ابهامهایى القا کرده است. با وجود چنین شرطهایى امکان شفاعت براى برخى گناهکاران، مبهم و مشکوک شده و در این صورت نوید به آن، چنین جرأتى را در پى نخواهد داشت. از آنجا که تحقق شفاعت، مشروط به اذن خداست، شفاعتشونده باید مورد رضایت پروردگار باشد. ابهام در نوع جرم و شخص مجرم، یعنى اینکه دقیقاً چه گناهانى و چه افرادى مشمول شفاعت مىشوند و همچنین زمان شفاعت، از جمله موارد مبهمى است که اندیشه سرکشى و عصیان با اعتماد به شفاعت شفاعتگران را از ذهنها بیرون برده و تنها روزنه رجا و امیدوارى را در دل انسان ایجاد مىکند. شفاعت از آنِ خداست فرق اساسى شفاعت واقعى و حقیقى، با شفاعت باطل و نادرست در این است که شفاعت واقعى، از خدا آغاز شده و به گناهکار ختم مىگردد؛ اما در شفاعت باطل، عکس آن فرض شده است. در شفاعت حقیقى، مشفوعٌ عنده، یعنى خداوند، برانگیزاننده وسیله، یعنى شفیع است؛ اما در شفاعت باطل، مشفوع له، یعنى گناهکار، برانگیزاننده اوست. در شفاعتهاى باطل که نمونه آن در دنیا وجود دارد، شفیع، صفت وسیله بودن را از ناحیه مجرم کسب کرده است؛ زیرا اوست که وسیله را برانگیخته و به شفاعت وادار کرده و اوست که وسیله را وسیله قرار داده است؛ ولى در شفاعتهاى حق که مربوط به انبیا و اولیا و مقرّبان درگاه الهى است، وسیله بودن شفیع، از ناحیه خداست و خداست که وسیله را وسیله قرار داده؛ به عبارت دیگر: در شفاعت غلط، شفیع تحت تأثیر مشفوعٌ له (گناهکار) و مشفوعٌ عنده (صاحب قدرت) تحت تأثیر شفیع قرار مىگیرد؛ ولى در شفاعت صحیح، برعکس است: مشفوع عنده (خدا) علت مؤثر در شفیع است، و شفاعت شفیع، تحت تأثیر او و به خواست او در گناهکار مؤثر واقع مىشود. سلسلهجنبان رحمت، در نوع غلط شفاعت، گناهکار است و در نوع صحیح آن، مشفوعٌ عنده (خدا) است. آیاتى از قرآن کریم مبین این حقیقت است که امکان ندارد شفاعت بدون اذن خدا صورت بگیرد؛ مخصوصاً در این باره تعبیرى فوق العاده جالب و عجیب دارد که مىفرماید: قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِیعاً ...[13]؛ بگو شفاعت، تمامى مخصوص خداست. این آیه در کمال صراحت، شفاعت و وساطت را تأیید مىکند و در کمال صراحت همه شفاعتها را از خدا و متعلق به خدا مىداند؛ زیرا خداست که شفیع را، شفیع قرار مىدهد. در واقع، مالک اصلى شفاعت، خداوند متعال است و هیچکس جز به اذن او نمىتواند شفاعت کند. شفاعت دیگران نیز بسته به اذن و اجازه خداوند است. این حق و مقام را خداوند اصالتاً داراست و آن را به دیگران واگذار مىکند. چکیده از مطالب گفته شده، نکات زیر را مىتوان استنباط و استخراج کرد:
شفاعت نه با توحید عبادى منافات دارد و نه با توحید ذاتى؛ زیرا رحمت شفیع، چیزى جز پرتوى از رحمت خدا نیست و انبعاث رحمت و شفاعت هم از ناحیه پروردگار است. همانطور که اعتقاد به مغفرت خدا موجب تجرّى نمىگردد و تنها ایجاد امیدوارى مىکند، اعتقاد به شفاعت هم موجب تشویق به گناه نیست. توجه به این نکته که شرط شمول مغفرت و شفاعت، خواست خدا و رضاى اوست، روشن مىکند که اثر این اعتقاد تا اندازهاى است که دلها را از یأس و نومیدى نجات مىدهد و همواره بین خوف و رجاء نگاه مىدارد. شفاعت بر دو نوع است: باطل و صحیح. علت اینکه در برخى از آیات قرآن، شفاعت مردود شناخته شده و در برخى دیگر اثبات شده، وجود دو نوع تصور از شفاعت است. قرآن خواسته است تا اذهان را از شفاعت باطل، متوجه شفاعت صحیح فرماید. شفاعت، با اصل عمل منافات ندارد؛ زیرا عمل به منزله علّت قابلى و رحمت پروردگار به منزله علت فاعلى است. در شفاعت صحیح، تصور اینکه خدا تحت تأثیر قرار گیرد، وجود ندارد؛ زیرا شفاعت صحیح جریانى است از بالا به پایین و در واقع، خداست که شفیع را به شفاعت برانگیخته است. اگر او شفیع را برنیانگیزد، محال است که شفاعت کند. در شفاعت و همچنین مغفرت، استثنا و بىعدالتى وجود ندارد. رحمت پروردگار نامحدود است و هر که محروم بماند از آن جهت است که قابلیت را به کلى از دست داده؛ یعنى محرومیت از ناحیه قصور قابل است. درخواست شفاعت و رفتن به در خانه شفیع، فرار از درِ خانه خدا نیست؛ زیرا در غیر این صورت، رفتن به سوى شفیع، رفتن به سوى جهنم است. محال و ممتنع است که خدا از چیزى راضى باشد، اما شفیع، یعنى پیامبر و امام و ... از آن راضى نباشد. هرچه مورد رضاى خدا باشد، شفیع نیز به همان راضى است[14] و اگر بر فرض، امام حسین (ع) به رضایى غیر از رضاى خدا تن بدهد- معاذالله- دیگر امام نیست و اگر انسان با این توقع به درِ خانه او برود، خود امام او را طرد مىکند. [1] . ر. ک: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، عدل الهى، 242- 265؛ ج 26،( ج اول بخش تفسیر)، ص 606- 621. شهید مطهرى، در عدل الهى، بیشتر به مبانى عقلانى و اصول فلسفى پرداختهاند. [2] .( بقره/ 254) ناظر به شفاعت منفى است. ر. ک: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، 26/ 611. [3] . اسراء، آیه 71. [4] . بقره، آیه 26. [5] . بقره، آیه 7. [6] . ر. ک: کلینى، اصول کافى، 2/ 13( حدیث 3)؛ التوحید/ 322( حدیث 9، متن و پاورقى). [7] . انعام، آیه 16. [8] . علامه محمدحسین طباطبایى، المیزان، 18/ 249؛ ر. ک: همان، 6/ 368. [9] . نساء، آیه 48، 116. [10] . غافر، آیه 7. [11] . ایمان به رسالت، نبوت، امامت و ولایت، در شفاعت لازم است؛ یعنى اگر کسى از روى کفر و عناد، نبوت و رسالت پیامبر اکرم( ص) و امامت و ولایت امامان اهلبیت( علیهم السلام) را انکار کند و با اینکه حقیقت را درک کرده، اما باز عناد بورزد، شفاعت شامل او نمىشود. اما اگر از قصور و ناآگاهى چنین بود، شفاعت او مانعى ندارد. احادیث فراوانى بر این مطلب گواهى مىدهند. موحدینى که عناد نمىورزند و بغض پیامبر اکرم( ص) و اهلبیت( علیهم السلام) او را ندارند و نداشتن ایمان به رسالت و امامت ایشان، از روى قصور بوده، نه تقصیر، مشمول شفاعت مىشوند. ر. ک: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، 26/ 610. [12] . انبیاء، آیه 28. [13] . زمر، آیه 44. [14] . امام حسین( ع) فرموده است:« رضی الله رِضانا اهل البیت». محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، 44/ 367؛ ر. ک: مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، 26/ 619.