فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

در آینه ادب فارسی

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

چکیده
اهل ‏بیت آفتاب‏
در مدح و منقبت اهل ‏بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام‏
محمد ساقى بزم وجود است‏
ولایت همچو مى در جام هستى است‏
على عطر و جهان گلخانه اوست‏
هر آنکس درس عقل و فطرت آموخت‏
شما اى عترت مبعوث خاتم‏
شما از اهل بیت آفتابید
جهان جسم و شما جان جهانید
شما اسرار هستى را امینید
شما سرچشمه احسان و جودید
جهان گلخانه و انسان گل آن‏
محمد پیک رحمت، قاصدشور
شما موجى از آن دریاى نورید
امیر کشور دل‏ها شمایید
شما یک نور، در چندین رواقید
فروزان مشعل همواره جاوید
دیانت بى شما کامل نگردد
کدام عاشق در این ره، در بلا نیست؟
اگر در سوگتان شد دیده نمناک‏
گواه عشق ما این دیده و دل‏
شما راه سعادت را دلیلید
شما حقّید و دشمن‏ها سرابند
شما تفسیر «نور» و الضّحى» یید
امامید و شهیدید و گواهید
جهان مست از مى غیب و شهود است‏
غدیر خم، خم این شور و مستى است‏
حقیقت، برگى از افسانه اوست‏
مرام دوستى با عترت آموخت‏
شما اى برترین اولاد آدم‏
گل جان محّمد (ص) را گلابید
شما هم آشکار و هم نهانید
فروغ آسمان، روى زمینید
صفابخش گستان وجودید
شما عطر و گلاب این گلستان‏
فروغ آیه‏ «نُورٌ عَلى‏ نُورٍ»
برانگیزنده شور و شعورید
شما آئینه‏هاى حق نمایید
شما نور حجازید و عراقید
شمایید و شمایید و شمایید
بجز با عشقتان دل، دل نگردد
کدامین دل، شما را مبتلا نیست؟
اگر از عشقتان دل گشت غمناک‏
رساند «اشک» و «غم» ما را به منزل‏
شما مقصود هر ابنُ السّبیلید
کفى پوچند و چون نقشى برآبند
شما معناى قرآن و دعایید
مصون از هر خطا و اشتباهید
شما راه خدا را باز کردید
فدا کردید جان، تا دین بماند
شما نور خدا در روى خاکید
شما شیرازه امّ الکتابید
تولّاى شما فرض خدائى است‏
هرآن‏کس را که در دین رسول است‏
اگر مولا «ولى» مى‏شد چه مى‏شد؟
ولى خاتم دوباره بى‏نگین شد
سقیفه ساعد ماتم شد آن‏روز
دوباره بولهب آتش برافروخت‏
سران توطئه با هم نشستند
هزاران دست بیعتگر کجا رفت؟
اگر پیمان مردم با «ولى» بود
نه فرمان نبى از یاد مى‏رفت‏
نه بر روى زمین مى‏ماند قرآن‏
نه حق، بى‏یاور و مظلوم مى‏ماند
نه زهرا کشته مى‏شد در جوانى‏
نه از دست ستم مى‏خورد سیلى‏
نه بازویش کبود از تازیانه‏
نه تیغ کینه در دست جنون بود
نه فرق على شمشیر مى‏خورد
نه خون دل نصیب مجتبى بود
نه زینب بذر غم مى‏کاشت در دل‏
بقیع ما نه غم افزاى جان بود
غدیر خم اگر سایه فکن بود
صفوف ما جدا از هم نمى‏شد
نه بذر فتنه مى‏پاشید دشمن‏
نه صدها بار مى‏مردیم هر روز
شهادت را شما آغاز کردید
به خون خفتید، تا آئین بماند
صراط مستقیم و راه پاکید
شما میزان حق، روز حسابید
قبول و ردّ آن مرز جدایى است‏
ولایت، مهر و امضاى قبول است‏
خلیفه، گر «على» مى‏شد، چه مى‏شد
عدالت با على خانه نشین شد
نصیب و سهم شیعه، غم شد آن‏روز
درِ بیت النّبى در شعله‏اش سوخت‏
دل و پهلوى عصمت را شکستند
وفا با آل پیغمبر کجا رفت؟
اگر پیوند با «آل على» بود
نه رنج و زحمتش بر باد مى‏رفت‏
نه «قدرت» تکیه مى‏زد جاى «برهان»
نه امّت از على محروم مى‏ماند
نه مى‏شد خسته از این زندگانى‏
نه رویش مى‏شد از بیداد، نیلى‏
نه دفن او شبانه مخفیانه‏
نه محراب على رنگین ز خون بود
نه بر حلقوم اصغر تیر مى‏خورد
نه پرپر لاله‏ها در کربلا بود
نه مى‏زد سر ز غم بر چوب محمل‏
نه ویران و چنین و بى‏سایبان بود
«ولایت»، اهرمى دشمن شکن بود
شکوه و عزّت ما کم نمى‏شد
نه «ما» تقسیم مى‏شد بر «تو» و «من»
نه جام زهر مى‏خوردیم هر روز
از اول عشق را با غم سرشتند
کنون ماییم و درد داغدارى‏
هنوز اشک عزا پیوسته جارى است‏
غدیر ما محرّم دارد امروز
ولایت، گنج عشقى در دل ماست‏
شما آل رسول خاتم هستید
دل و جان جهانى عاشق آباد
کریمان، با بدان هم بد نکردند
اگر ناقابلیم و شرمساریم‏
شما در ظاهر و باطن امیرید
کتاب شیعه را با خون نوشتند
کنون ماییم و اشک و سوگوارى‏
رواق چشممان آیینه‏کارى است‏
محرّم، بذر غم مى‏کارد امروز
محبّت هم سرشته با گل ماست‏
که با جود و کرم میثاق بستید
فداى نام شیرین شما باد
کسى را از در خود رد نکردند
به‏جز عشق شما چیزى نداریم‏
عنایت کرده دست ما بگیرید
کربلا میدان حق و باطل است‏
کربلا میدان حق و باطل است‏
خویش سنجد با وى آن‏کو عاقل است‏
«کلّ ارضٍ کربلا» را خوانده‏ایم‏
از چه پس در کار خود وامانده‏ایم؟
کربلا چون آزمونى تابناک‏
مى‏درخشد بر سیاهى‏هاى خاک‏
کربلا را در درون خود ببین‏
«کلّ ارضٍ کربلا» این است، این‏
هر حقیقت را که بفروشى به زر
خویشتن را در صف اعدا نگر
چون ز تو مظلوم خواهد یاورى‏
گر نکوشى، یک شقى دیگرى‏
بهر هر هابیل، قابیلى نگر
هر خلیل خیر را نمرود شرّ
نیست موسى را ز فرعونى گریز
هر مسیحا با یهودا در ستیز
کربلا هم عرصه خیر و شرّ است‏
اهرمن این سو، خدا در آن سر است‏
پرسم از خود، در کدامین سو منم؟
در سپاه دوستم، یا دشمنم؟
کاش عاشورا کنار آن امام‏
داشتم سهمى از آن شور و قیام‏
پیش او از تن سپر مى‏ساختم‏
سر به پاى مهر او مى‏باختم‏
کربلا آیینه عشق خداست‏
از نماز عشق، خاکش مهر ماست‏
عشق، خونین چهره، زیباتر بود
بوسه عشّاق بر خنجر بود
عشق از عباس مى‏آموز و بس‏
نیست همتایى مر او را هیچ‏کس‏
کربلا را کرده میدان وفا
سر جدا افکنده و دستان جدا
اى رساتر از بلنداى وفا
در فضیلت رفته تا اوج خدا
چهره در خوناب شستن، کار توست‏
تشنه دست از آب شستن، کار توست‏
 
اشک مشک‏
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهى است‏
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهى است‏
گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش‏
پر ز خوناب بود چشم من از آب، تهى است‏
به روى اسب قیامم، به روى خاک سجود
این نماز ره عشق است، از آداب، تهى است‏
جان من مى‏برد آن آب کزین مشک چکد
کشتى‏ام غرق در آبى که ز گرداب، تهى است‏
هر چه بخت من سرگشته به خواب است، حسین‏
دیده اصغر لب تشنه‏ات از خواب، تهى است‏
دست و مشک و علمى لازمه هر سقاست‏
دست عباس تو از این همه اسباب، تهى است‏
مشک هم اشک به بى‏دستى من مى‏ریزد
بى سبب نیست اگر مشک من از آب، تهى است‏
فیض زیارت‏
روشن آن دیده که هر شب به عزاى تو گریست‏
صبح زد چاک گریبان و براى تو گریست‏
خواست آدم شود آسوده ز گرداب بلا
خواند نام تو و بر کرب و بلاى تو گریست‏
نوح، کشتى چو بنا کرد بر آن خشک زمین‏
آسمان آن همه دریا به هواى تو گریست‏
شعله سرکش آتش به خلیل ره دوست‏
تب او سرد شد و گل به صفاى تو گریست‏
زمزم آن روز که جوشید از آن وادى عشق‏
عطش شوق تو را دید و به پاى تو گریست‏
این همه دیده گریان اگر از لطف خداست‏
مى‏توان گفت به سوگ تو خداى تو گریست‏
اى که آهنگ عراق تو بود راه حجاز
بلبل عشق بر این شور و نواى تو گریست‏
زائرى کو شده از فیض زیارت محروم‏
دل حرم کرد و بر این صحن و سراى تو گریست‏
دردمندى که شد از نوش طبیبان مأیوس‏
به عزاى تو به امید شفاى تو گریست‏
من چرا اشک نریزم به رثاى تو حسین‏
دل که آتش شد و از شور عزاى تو گریست‏
تشنه لب بودم و آبم به نظر آینه بود
شرمگین بود به خجلت به عزاى تو گریست‏
عبد صالح‏
عباس، اى مقام تو فوق مقام‏ها
نام مبارک تو روان‏بخش کام‏ها
باب الحوائجى و اباالفضل کُنیتى‏
از احترام توست همه احترام‏ها
در روز حشر، غبطه به حال تو مى‏برند
مستشهدین و منتخبین و امام‏ها
در مکتب وفا و ادب راه و رسم تو
فصل الخطاب مردمى است مرام‏ها
سقّاى کربلا و علمدار شاه دین‏
فرزند شیر حق و هُژَبر کنام‏ها
با کام تشنه آب ننوشیدى از فرات‏
یاد لب حسین و دگر تشنه کام‏ها
دستت جدا شد از تن و دست خدا شدى‏
حق در عوض سپرد به دستت زمام‏ها
معصوم نیستى و ز معصوم کم نئى‏
معناى عصمتى و مسمّاى نام‏ها
عرفات محبّت‏
عاشق چو رو به کعبه عشق و وفا کند
در پیش، راه بادیه گرد غریب وار
بى اعتنا به زحمت و رنج مسافرت‏
آن‏جا که موقف عرفات محبّت است‏
از صدق چون نهاد قدم در مناى عشق‏
در مشعرالحرام وفا چون گشود بار
بر گرد خیمه‏گاه بگردد پى وداع‏
از مروه خیام، شتابان به قتله‏گاه‏
پس در کنار زمزم اخلاص، تشنه لب‏
آن‏گاه دست و روى بشوید به خون خویش‏
قربان عاشقى که حدیث مصیبتش‏
بى‏اختیار خون چکد از دیده «جلى»
احرام خود ز کسوت صبر و رضا کند
ترک عشیره و بلد و اقربا کند
در هر قدم تحمّل خار جفا کند
در پیشگاه دوست، سر و جان را فدا کند
نقدینه حیات خود از کف رها کند
از آه خویش، مشعل سوزان به‏پا کند
با چشم اشکبار، طواف النسا کند
رو آرد و به هروله قصد صفا کند
بنشیند و به زمزمه، یاد خدا کند
برخیزد و نماز شهادت به‏پا کند
ایام را هر آینه ماتم‏سرا کند
هر گه که یاد واقعه کربلا کند
معناى عباس‏
عباس یعنى تا شهادت یکه‏تازى‏
عباس یعنى عشق، یعنى عشق‏بازى‏
عباس یعنى با شهیدان همنوازى‏
عباس یعنى یک نیستان تکنوازى‏
عباس یعنى رنگ سرخ پرچم عشق‏
یعنى مسیر سبز پر پیچ و خم عشق‏
جوشیدن بحر وفا معناى عباس‏
لب تشنه رفتن تا خدا معناى عباس‏
بى‏دست با شاه شهیدان دست دادن‏
بى‏سر به راه عشق و ایمان سر نهادن‏
یک مشک آب سرد و دریایى طراوت‏
یک بارقه از حقّ و خورشیدى حرارت‏
خون على عباس را تقریر مى‏کرد
آیات سرخ عشق را تفسیر مى‏کرد
عباس بود و یارى خون خدا بود
در چلچراغ چشم او محشر به‏پا بود
پایان او آغاز قاموس وفا بود
پایان او آغاز کار مصطفى بود
با گام‏هاى شور، آهنگى دگر زد
بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد
عباس یعنى یک نیستان تکنوازى‏
هفتاد و دو آهنگ حق را همنوازى‏