اهل بیت آفتاب
در مدح و منقبت اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام
محمد ساقى بزم وجود است
ولایت همچو مى در جام هستى است
على عطر و جهان گلخانه اوست
هر آنکس درس عقل و فطرت آموخت
شما اى عترت مبعوث خاتم
شما از اهل بیت آفتابید
جهان جسم و شما جان جهانید
شما اسرار هستى را امینید
شما سرچشمه احسان و جودید
جهان گلخانه و انسان گل آن
محمد پیک رحمت، قاصدشور
شما موجى از آن دریاى نورید
امیر کشور دلها شمایید
شما یک نور، در چندین رواقید
فروزان مشعل همواره جاوید
دیانت بى شما کامل نگردد
کدام عاشق در این ره، در بلا نیست؟
اگر در سوگتان شد دیده نمناک
گواه عشق ما این دیده و دل
شما راه سعادت را دلیلید
شما حقّید و دشمنها سرابند
شما تفسیر «نور» و الضّحى» یید
امامید و شهیدید و گواهید
جهان مست از مى غیب و شهود است
غدیر خم، خم این شور و مستى است
حقیقت، برگى از افسانه اوست
مرام دوستى با عترت آموخت
شما اى برترین اولاد آدم
گل جان محّمد (ص) را گلابید
شما هم آشکار و هم نهانید
فروغ آسمان، روى زمینید
صفابخش گستان وجودید
شما عطر و گلاب این گلستان
فروغ آیه «نُورٌ عَلى نُورٍ»
برانگیزنده شور و شعورید
شما آئینههاى حق نمایید
شما نور حجازید و عراقید
شمایید و شمایید و شمایید
بجز با عشقتان دل، دل نگردد
کدامین دل، شما را مبتلا نیست؟
اگر از عشقتان دل گشت غمناک
رساند «اشک» و «غم» ما را به منزل
شما مقصود هر ابنُ السّبیلید
کفى پوچند و چون نقشى برآبند
شما معناى قرآن و دعایید
مصون از هر خطا و اشتباهید
شما راه خدا را باز کردید
فدا کردید جان، تا دین بماند
شما نور خدا در روى خاکید
شما شیرازه امّ الکتابید
تولّاى شما فرض خدائى است
هرآنکس را که در دین رسول است
اگر مولا «ولى» مىشد چه مىشد؟
ولى خاتم دوباره بىنگین شد
سقیفه ساعد ماتم شد آنروز
دوباره بولهب آتش برافروخت
سران توطئه با هم نشستند
هزاران دست بیعتگر کجا رفت؟
اگر پیمان مردم با «ولى» بود
نه فرمان نبى از یاد مىرفت
نه بر روى زمین مىماند قرآن
نه حق، بىیاور و مظلوم مىماند
نه زهرا کشته مىشد در جوانى
نه از دست ستم مىخورد سیلى
نه بازویش کبود از تازیانه
نه تیغ کینه در دست جنون بود
نه فرق على شمشیر مىخورد
نه خون دل نصیب مجتبى بود
نه زینب بذر غم مىکاشت در دل
بقیع ما نه غم افزاى جان بود
غدیر خم اگر سایه فکن بود
صفوف ما جدا از هم نمىشد
نه بذر فتنه مىپاشید دشمن
نه صدها بار مىمردیم هر روز
شهادت را شما آغاز کردید
به خون خفتید، تا آئین بماند
صراط مستقیم و راه پاکید
شما میزان حق، روز حسابید
قبول و ردّ آن مرز جدایى است
ولایت، مهر و امضاى قبول است
خلیفه، گر «على» مىشد، چه مىشد
عدالت با على خانه نشین شد
نصیب و سهم شیعه، غم شد آنروز
درِ بیت النّبى در شعلهاش سوخت
دل و پهلوى عصمت را شکستند
وفا با آل پیغمبر کجا رفت؟
اگر پیوند با «آل على» بود
نه رنج و زحمتش بر باد مىرفت
نه «قدرت» تکیه مىزد جاى «برهان»
نه امّت از على محروم مىماند
نه مىشد خسته از این زندگانى
نه رویش مىشد از بیداد، نیلى
نه دفن او شبانه مخفیانه
نه محراب على رنگین ز خون بود
نه بر حلقوم اصغر تیر مىخورد
نه پرپر لالهها در کربلا بود
نه مىزد سر ز غم بر چوب محمل
نه ویران و چنین و بىسایبان بود
«ولایت»، اهرمى دشمن شکن بود
شکوه و عزّت ما کم نمىشد
نه «ما» تقسیم مىشد بر «تو» و «من»
نه جام زهر مىخوردیم هر روز
از اول عشق را با غم سرشتند
کنون ماییم و درد داغدارى
هنوز اشک عزا پیوسته جارى است
غدیر ما محرّم دارد امروز
ولایت، گنج عشقى در دل ماست
شما آل رسول خاتم هستید
دل و جان جهانى عاشق آباد
کریمان، با بدان هم بد نکردند
اگر ناقابلیم و شرمساریم
شما در ظاهر و باطن امیرید
کتاب شیعه را با خون نوشتند
کنون ماییم و اشک و سوگوارى
رواق چشممان آیینهکارى است
محرّم، بذر غم مىکارد امروز
محبّت هم سرشته با گل ماست
که با جود و کرم میثاق بستید
فداى نام شیرین شما باد
کسى را از در خود رد نکردند
بهجز عشق شما چیزى نداریم
عنایت کرده دست ما بگیرید
کربلا میدان حق و باطل است
کربلا میدان حق و باطل است
خویش سنجد با وى آنکو عاقل است
«کلّ ارضٍ کربلا» را خواندهایم
از چه پس در کار خود واماندهایم؟
کربلا چون آزمونى تابناک
مىدرخشد بر سیاهىهاى خاک
کربلا را در درون خود ببین
«کلّ ارضٍ کربلا» این است، این
هر حقیقت را که بفروشى به زر
خویشتن را در صف اعدا نگر
چون ز تو مظلوم خواهد یاورى
گر نکوشى، یک شقى دیگرى
بهر هر هابیل، قابیلى نگر
هر خلیل خیر را نمرود شرّ
نیست موسى را ز فرعونى گریز
هر مسیحا با یهودا در ستیز
کربلا هم عرصه خیر و شرّ است
اهرمن این سو، خدا در آن سر است
پرسم از خود، در کدامین سو منم؟
در سپاه دوستم، یا دشمنم؟
کاش عاشورا کنار آن امام
داشتم سهمى از آن شور و قیام
پیش او از تن سپر مىساختم
سر به پاى مهر او مىباختم
کربلا آیینه عشق خداست
از نماز عشق، خاکش مهر ماست
عشق، خونین چهره، زیباتر بود
بوسه عشّاق بر خنجر بود
عشق از عباس مىآموز و بس
نیست همتایى مر او را هیچکس
کربلا را کرده میدان وفا
سر جدا افکنده و دستان جدا
اى رساتر از بلنداى وفا
در فضیلت رفته تا اوج خدا
چهره در خوناب شستن، کار توست
تشنه دست از آب شستن، کار توست
اشک مشک
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهى است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهى است
گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش
پر ز خوناب بود چشم من از آب، تهى است
به روى اسب قیامم، به روى خاک سجود
این نماز ره عشق است، از آداب، تهى است
جان من مىبرد آن آب کزین مشک چکد
کشتىام غرق در آبى که ز گرداب، تهى است
هر چه بخت من سرگشته به خواب است، حسین
دیده اصغر لب تشنهات از خواب، تهى است
دست و مشک و علمى لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب، تهى است
مشک هم اشک به بىدستى من مىریزد
بى سبب نیست اگر مشک من از آب، تهى است
فیض زیارت
روشن آن دیده که هر شب به عزاى تو گریست
صبح زد چاک گریبان و براى تو گریست
خواست آدم شود آسوده ز گرداب بلا
خواند نام تو و بر کرب و بلاى تو گریست
نوح، کشتى چو بنا کرد بر آن خشک زمین
آسمان آن همه دریا به هواى تو گریست
شعله سرکش آتش به خلیل ره دوست
تب او سرد شد و گل به صفاى تو گریست
زمزم آن روز که جوشید از آن وادى عشق
عطش شوق تو را دید و به پاى تو گریست
این همه دیده گریان اگر از لطف خداست
مىتوان گفت به سوگ تو خداى تو گریست
اى که آهنگ عراق تو بود راه حجاز
بلبل عشق بر این شور و نواى تو گریست
زائرى کو شده از فیض زیارت محروم
دل حرم کرد و بر این صحن و سراى تو گریست
دردمندى که شد از نوش طبیبان مأیوس
به عزاى تو به امید شفاى تو گریست
من چرا اشک نریزم به رثاى تو حسین
دل که آتش شد و از شور عزاى تو گریست
تشنه لب بودم و آبم به نظر آینه بود
شرمگین بود به خجلت به عزاى تو گریست
عبد صالح
عباس، اى مقام تو فوق مقامها
نام مبارک تو روانبخش کامها
باب الحوائجى و اباالفضل کُنیتى
از احترام توست همه احترامها
در روز حشر، غبطه به حال تو مىبرند
مستشهدین و منتخبین و امامها
در مکتب وفا و ادب راه و رسم تو
فصل الخطاب مردمى است مرامها
سقّاى کربلا و علمدار شاه دین
فرزند شیر حق و هُژَبر کنامها
با کام تشنه آب ننوشیدى از فرات
یاد لب حسین و دگر تشنه کامها
دستت جدا شد از تن و دست خدا شدى
حق در عوض سپرد به دستت زمامها
معصوم نیستى و ز معصوم کم نئى
معناى عصمتى و مسمّاى نامها
عرفات محبّت
عاشق چو رو به کعبه عشق و وفا کند
در پیش، راه بادیه گرد غریب وار
بى اعتنا به زحمت و رنج مسافرت
آنجا که موقف عرفات محبّت است
از صدق چون نهاد قدم در مناى عشق
در مشعرالحرام وفا چون گشود بار
بر گرد خیمهگاه بگردد پى وداع
از مروه خیام، شتابان به قتلهگاه
پس در کنار زمزم اخلاص، تشنه لب
آنگاه دست و روى بشوید به خون خویش
قربان عاشقى که حدیث مصیبتش
بىاختیار خون چکد از دیده «جلى»
احرام خود ز کسوت صبر و رضا کند
ترک عشیره و بلد و اقربا کند
در هر قدم تحمّل خار جفا کند
در پیشگاه دوست، سر و جان را فدا کند
نقدینه حیات خود از کف رها کند
از آه خویش، مشعل سوزان بهپا کند
با چشم اشکبار، طواف النسا کند
رو آرد و به هروله قصد صفا کند
بنشیند و به زمزمه، یاد خدا کند
برخیزد و نماز شهادت بهپا کند
ایام را هر آینه ماتمسرا کند
هر گه که یاد واقعه کربلا کند
معناى عباس
عباس یعنى تا شهادت یکهتازى
عباس یعنى عشق، یعنى عشقبازى
عباس یعنى با شهیدان همنوازى
عباس یعنى یک نیستان تکنوازى
عباس یعنى رنگ سرخ پرچم عشق
یعنى مسیر سبز پر پیچ و خم عشق
جوشیدن بحر وفا معناى عباس
لب تشنه رفتن تا خدا معناى عباس
بىدست با شاه شهیدان دست دادن
بىسر به راه عشق و ایمان سر نهادن
یک مشک آب سرد و دریایى طراوت
یک بارقه از حقّ و خورشیدى حرارت
خون على عباس را تقریر مىکرد
آیات سرخ عشق را تفسیر مىکرد
عباس بود و یارى خون خدا بود
در چلچراغ چشم او محشر بهپا بود
پایان او آغاز قاموس وفا بود
پایان او آغاز کار مصطفى بود
با گامهاى شور، آهنگى دگر زد
بر چهره شب رنگ رخسار سحر زد
عباس یعنى یک نیستان تکنوازى
هفتاد و دو آهنگ حق را همنوازى